
درِ جلویی میلرزد. هربار که کسی دو طبقهی پایینتر درِ آهنی امن عمارت را به هم میکوبد، همین لرزه اتفاق میافتد؛ از سه سال پیش که به این آپارتمان در هارلم نقلمکان کردهاند، اوضاع همین بوده. با آن دیوارهای نازک مثل پوست پیاز و درِ جلویی، همیشه از جریان آمدوشدهای بنا مطلع میشوند. دختری پانزدهساله و مردی پنجاهوهفتساله، دختر و ناپدریاش که بهندرت توافق نظر دارند ولی اختلافهایشان را کنار گذاشتهاند و سرگرم تماشای یورش بیگانگان از تلویزیوناند، صدای دستگاه را قطع میکنند که گوش بدهند. مرد بیشتر اوقات بعدازظهر را مشغول دعا خواندن به زبان اسپانیولی بوده، ولی دختر، با سکوتی بهتآمیز، فقط پوشش خبری ماجرا را تماشا کرده است. موضوع برایش درست مثل یک فیلم سینمایی است، بنابراین هنوز هم ترس را با گوشت و پوستش احساس نکرده است. دختر نمیداند آیا این پسر بلوند خوشتیپ که سعی میکرد با هیولاها بجنگد هنوز هم زنده است یا نه. مرد هم نمیداند آیا مادر دختر، که در مرکز شهر در رستوران کوچکی پیشخدمت است، از یورش اولیه جان سالم به در برده است یا نه.
مرد صدای تلویزیون را قطع میکند که سروصداهای خیابان را بشنود. یکی از همسایگانشان بهدو از پلهها بالا میآید و حین گذشتن از طبقهی آنها و در تمام راه، فریاد میکشد: «اونها توی مجتمع ما هستن! اونها توی مجتمع ما هستن!»
مرد ناباورانه دندانهایش را میمکد و به دختر اطمینان میدهد: «یارو زده به سرش. اون بیرنگوروهای عوضی چیکار به هارلم دارن؟ ما اینجا جامون امنه.»
دوباره صدا را زیاد میکند. دختر مطمئن نیست ناپدریاش راست گفته باشد. یواشکی بهسمت در میرود و از روزنهی در، بیرون را دید میزند. راهروی پشت در آپارتمان تاریک و خالی است.
خانم خبرنگار توی تلویزیون هم مثل مجتمع میدتاون که پشتسرش دیده میشود، کثافت از سرورویش بالا میرود. خاک و خاکستر روی صورت و گیسوان بلوندش رگهرگه نشسته. بهجای رژلب هم یک لکهی خون خشکشده روی لبش به چشم میآید. انگار خبرنگار بهزور سرپا مانده است.
خبرنگار با آهنگی لرزان میگوید: «تأکید میکنم که ظاهراً بمباران اولیه فروکش کرده...» مرد فقط حواسش به تلویزیون است. «اون... اون... موگادوریها دستهجمعی به خیابونها هجوم آوردهان و ظاهراً هرکسی رو ببینن اسیر میگیرن، گرچه با کوچکترین واکنشی هم ش... ش... شاهد اَعمال خشونتآمیز بیشتری بودهایم...»
خبرنگار بغضش را فرومیدهد. پشتسرش صدها بیگانهی بیرنگوروی سیاهپوش در خیابانها رژه میروند. بعضیشان هم برمیگردند و با چشمان سیاه بیاحساسشان صاف توی دوربین زل میزنند.
مرد میگوید: «یا عیسی مسیح.»
«با تأکید تکرار میکنم، به ما... اجازهی پخش تلویزیونی داده شده. اونها... اونها... اون مهاجمها خودشون میخوان ما اینجا باشیم...»
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۵۰ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 400 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | پیتاکوس لور |
| مترجم | پیمان اسماعیلیان |
| ناشر | نشر افق |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۲/۲۵ |
| قیمت ارزی | 14 دلار |
| قیمت چاپی | 495,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |