چند اتاقِ خالی
یک راهرو بلند
سایههای خاکگرفتهای کنارِ دیوار
و پلههایی که معلوم نیست کجا میروند
زندگی چیزهای زیادی از ما میگیرد
در جیبهای بارانیاش نگه میدارد
و تصمیم میگیرد تا ابد
با کسی دربارهاش حرف نزند
گیرم قرنها بعد
مادهسگِ گرسنهای که زمین را میکَند
تکههای چند واژهی ولگرد را
کنار جنازهای پیدا کند
که فکرهایش
در جیبهای بارانیاش سرگردان است
-از متن کتاب-