فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب عشق در زمان وبا

نسخه الکترونیک کتاب عشق در زمان وبا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عشق در زمان وبا

«عشق در زمان وبا» شاهکاری دیگر از نویسنده معاصر و چهره تابناک ادبیات آمریکای لاتین ـ گابریل گارسیا مارکز ـ است. رمانی جذاب و تأمل‌برانگیز که با ترجمه بهمن فرزانه از زبان ایتالیایی راز جاودانگی آثار نویسنده را چون ترجمه جاودان او از «صد سال تنهایی» بار دیگر هویدا می‌کند. از دیگر آثار این نویسنده می‌توان به «گزارش یک قتل»، «پاییز پدرسالار»، «ساعت شوم» و... اشاره کرد. گارسیا مارکز در سال 1982 برنده جایزه نوبل شد. بهمن فرزانه مترجم این کتاب سال‌هاست که در ایتالیا سکونت دارد. وی «عشق در زمان وبا» را از شاهکارهای گابریل گارسیا مارکز می‌داند و می‌گوید: «من این کتاب را خیلی دوست دارم. چرا که از آثار ماندگار این نویسنده است.» فرزانه این کتاب را از زبان ایتالیایی به فارسی برگردانده است و در این کار، ترجمه فارسی را با متن اسپانیایی و انگلیسی تطبیق داده است. دیگر آثار ترجمه شده بهمن فرزانه عبارتند از: «دفترچه ممنوع، درخت تلخ، هیچ یک از آنها باز نمی‌گردند، عذاب وجدان، عروسک فرنگی»از آلبا دسس پدس و «حریق در باغ زیتون، خاکستر، راز مرد گوشه‌گیر» از گراتزیا دلددا و ترجمه کتاب های تنی چند از دیگر نویسندگان ایتالیایی

ادامه...

بخشی از کتاب عشق در زمان وبا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل یکم

اجتناب ناپذیر بود. دکتر خوونال اوربینو(۱) هر بار که بوی بادام تلخ به دماغش می خورد به یاد عشق های بد و یکطرفه می افتاد. همین که به خانه ای که در نیمه تاریکی فرو رفته بود، پا گذاشت، بوی تلخ باز به مشامش خورد. با شتاب هر چه تمام تر به آن جا خوانده شده بود، برای حل مسئله ای که در نظر او سال های سال بود اهمیت خود را از دست داده بود. خرمیا دُ سنت آمور، (۲) پناهنده ای اهل یکی از جزایر آنتیل، معلول جنگی، عکاس کودکان و حریف سرسخت شطرنج او، با بخارهای طلای مذاب، خود را از دست خاطرات پرعذاب خلاص کرده بود.
جسد روی تخت سفری ای بود که همیشه رویش می خوابید. پتویی هم به رویش کشیده بودند. روی چهارپایه ای در کنارش، لگنی دیده می شد که زهر را در آن بخار کرده بود. روی زمین هم لاشه سگ عظیم الجثه ای از نژاد دانمارکی به چشم می خورد که پایش را به پایه تخت بسته بودند. سینه سگ پر از لکه های سفید بود. چوب های زیر بغل خرمیا دُ سنت آمور در کناری افتاده بودند. اتاق بدون هوا، هم اتاق خواب بود و هم کارگاه. هوا خفه کننده و همه جا به هم ریخته و شلوغ بود. از پنجره باز اولین نور سحر داخل می شد. همان نور کم کافی بود تا بلافاصله متوجه حکومت مرگ شوی. سایر پنجره ها و تمام درزهای اتاق با قاب دستمال های متعدد پوشیده یا روی آن ها مقواهایی سیاه رنگ چسبانده شده بود و این حالت مرگبار اتاق را غلیظ تر نشان می داد. هیچ کدام از چندین و چند شیشه داروی روی میز برچسب نداشتند. دو لگن مفرغی کهنه هم بود که جابجا اسید خورده بودشان. لگن ها زیر یک چراغ فتیله ای معمولی بودند و رویشان با کاغذی قرمز پوشانده شده بود. لگن سوم که زهر در آن بخار شده بود در کنار جسد بود. همه جا پر از روزنامه و مجلات قدیمی بود، یک عالم نگاتیو عکاسی. چند مبل و صندلی شکسته. تمام این چیزها را دستی ماهر گردگیری و تمیز کرده بود. گرچه هوای اتاق با باز ماندن پنجره عوض شده بود ولی به هر حال برای کسی که با آن بو آشنایی داشت، هنوز بوی نیمگرم عشق های ناکام بادام های تلخ قابل تشخیص بود. دکتر خوونال اوربینو، بارها، بدون این که حس ششم یاری اش کرده باشد، فکر کرده بود که آن جا محلی شایسته برای مرگ طبیعی و مطابق میل خداوند نیست. با این حال با گذشت زمان به این نتیجه رسیده بود که آن همه آشفتگی که بر آن جا حکومت می کرد شاید در واقع نتیجه حساب و کتاب پروردگار متعال بود و بس.
قبل از او یک مامور پلیس با جوانکی که دانشجوی پزشکی بود و در آزمایشگاه شهرداری کار می کرد، وارد شده بودند. پنجره را آن ها باز کرده بودند تا هوای اتاق عوض شود. روی جسد را هم پوشانده و در انتظار ورود دکتر اوربینو بر جای مانده بودند. هر دو محترمانه سلام کردند، سلامی که بیش تر تسلیت بود تا ابراز احترام. همه می دانستند که درجه رفاقت او با خرمیا دُ سنت آمور تا چه حد بالاست. استاد مودبانه با آن ها دست داد، مثل همیشه که قبل از آغاز درس خود در مدرسه طب با شاگردانش دست می داد. بعد با انگشت اشاره و انگشت شست، انگار بخواهد به یک گل دست بزند، گوشه پتو را گرفت و آهسته آهسته آن را از روی جسد کنار کشید؛ با حالتی بسیار روحانی. جسد کاملاً برهنه بود. خشک شده بود، چشمانش باز مانده بود و تمام بدنش کبود شده بود. انگار از شب قبل، پنجاه سال پیرتر شده بود. مردمک چشمانش بلورین بود. ریش و موی سرش رنگی مایل به زرد گرفته بود. روی شکمش جای یک زخم قدیمی دیده می شد که با جوال دوز و نخ بسته بندی بخیه زده شده بود. بالاتنه و بازوانش، به خاطر حمل مدام چوب های زیر بغل پهن شده بودند. مثل زندانی هایی که در کشتی محکوم به پارو زدن هستند. ولی پاهای بی حرکتش به پاهای بچه یتیم ها شباهت داشتند. دکتر خوونال اوربینو لحظه ای به او خیره ماند. لحظه ای محزون، مثل دفعات بسیار نادری که در طول طبابت طولانی خود در برابر عجز مرگ بر جای مانده و دلش سوخته بود. بعد به طرف جسد گفت: «خیلی نامردی کردی. بدترین دوره آن را که پشت سر گذاشته بودی.»
روی جسد را بار دیگر پوشاند و قیافه رسمی استادی اش را بازیافت. سال قبل در مراسمی رسمی که سه روز به طول انجامیده بود، هشتادسالگی اش را جشن گرفته بودند. برای تشکر از حاضران سخنرانی کرده بود و بار دیگر از وسوسه این که از طبابت دست بکشد و خود را بازنشسته کند، منصرف شده بود. گفته بود: «بعد از مرگ برای استراحت خیلی وقت خواهم داشت. ولی عجالتا که مرگ جزو برنامه هایم نیست.» شنوایی گوش راستش رفته رفته کم تر می شد و نیز هنگام راه رفتن مشکل داشت که برای پنهان کردن آن عصایی به دست می گرفت که سر آن از نقره ساخته شده بود، با این حال کت و شلوارهای کتانی مناسب سال های جوانی خود را به تن می کرد. یک جلیقه هم زیر کت می پوشید و زنجیر طلای ساعت جیبی اش، مورب از روی آن می گذشت. ریش کوسه اش به ریش پاستور(۳) شباهت داشت و صدفی رنگ بود. موهای سرش نیز به همان رنگ بود. لباس هایش همیشه به خوبی اتو شده بود. شلوارهایش همیشه خط اتو داشتند. تمام این چیزها نشانه های ثابت شخصیت او بود. به خیال خودش کمبود حافظه اش را که رفته رفته بیش تر می شد، با عجله و تا جایی که امکان داشت، با نوشتن یادداشت هایی روی تکه کاغذهایی جور به جور جبران می کرد، ولی کاغذها در جیب هایش با هم قاطی می شدند و چیزی از آن ها سردرنمی آورد. درست مثل کیف دستی اش که همیشه پر بود از ابزارهای مختلف طبابت و شیشه های کوچک دارو و چندین و چند شی ء نامربوط که نامنظم روی هم انباشته شده بودند. نه تنها مشهورترین و پیرترین طبیب شهر بود بلکه خوش پوش ترین آن ها نیز محسوب می شد. با این حال آن همه خودنمایی در علم و دانش و آن همه سوءاستفاده از نام خود باعث شده بود تا همه کم تر از لیاقتش دوستش داشته باشند.
برای سرکلانتر و پسرک دانشجوی پزشکی دستوراتی دقیق و سریع صادر کرد. کالبدشکافی لازم نبود. بویی که در خانه بر جای مانده بود کافی بود تا دلیل مرگ را ثابت کند: تنفس سیانوری که برای چاپ عکس در لگنی ریخته شده بود. خرمیا دُ سنت آمور عکاس ماهری بود. مقدار زهر را اشتباه حساب نکرده بود. دکتر اوربینو در مقابل شک و تردید سرکلانتر به سادگی مسئله را ماست مالی کرد: «فراموش نفرمایید که جواز مرگ را باید شخصا امضاء کنم.» پزشک جوان نیز کمی مایوس بر جای ماند. تا به حال برایش پیش نیامده بود که تاثیرات سیانور طلا را روی جسد بررسی کند. دکتر خوونال اوربینو تعجب کرده بود که چطور هرگز او را در دانشکده پزشکی ندیده است ولی بلافاصله دلیلش را از گلگون شدن چهره پسرک و لهجه شهرهای کوهستان آند کشف کرد. احتمالاً تازه به آن جا آمده بود. به او گفت: «دیر یا زود برایتان فرصت این پیش خواهد آمد تا اثر سیانور را روی جسدی بررسی کنید. بله، خودکشی یک عاشق دیوانه.» همان طور که داشت جمله اش را بر زبان می راند متوجه شد در میان خودکشی های بی شماری که به یاد داشت، این یکی گرچه با سیانور بود ولی ربطی به عشق نداشت.
لحن صدایش کمی تغییر کرد. به دانشجو گفت: «وقتی به چنین جسدی برخورد کردید خیلی مواظب باشید، چون معمولاً قلب آن ها پر از ماسه است.»
بعد انگار دارد با مادون خود حرف می زند، به سرکلانتر دستور داد تا ترتیبی بدهد که مراسم تدفین همان شب انجام بگیرد و جار هم زده نشود. گفت: «خودم بعد با شهردار در این مورد مذاکره ای خواهم کرد.» می دانست که خرمیا دُ سنت آمور مثل افراد بدوی، با قناعت زندگی می کرد و با هنر خود خیلی بیش تر از مایحتاجش درآمد داشت. در نتیجه در یکی از کشوهای متعدد خانه، بدون شک، پول فراوانی وجود داشت که خرج تشییع جنازه اش را کفاف می داد.
گفت: «اگر پولی در خانه اش پیدا نکردید، مانعی ندارد. شخصا تمام هزینه مراسم را بر عهده می گیرم.»
دستور داد به روزنامه ها اطلاع دهند که عکاس به مرگ طبیعی از جهان رفته است؛ هر چند فکر می کرد که این خبر برای روزنامه ها علی السویه است. گفت: «در صورت لزوم خودم با فرماندار صحبت خواهم کرد.» سرکلانتر که در واقع کارمندی جدی و فروتن بود، می دانست که این همه افراط در درگیر کردن مقامات عالی رتبه شهر، حتی اگر از نزدیک ترین دوستان استاد باشند باز از عصبانیت دیوانه شان خواهد کرد. متعجب بود که دکتر به چه سهولتی از تشریفات قانونی می گذرد و ندیده شان می گیرد تا هر چه زودتر مراسم تدفین انجام شود. تنها کاری که انجام نداد تماس با اسقف اعظم و درخواست اجازه برای دفن خرمیا دُ سنت آمور در قبرستان مومنان بود. سرکلانتر که از فضولی بیجای خود خجل شده بود، گفت: «من خیال می کردم که او مرد مومنی است.»
دکتر اوربینو گفت: «عجیب تر از آن این است که او مومنی خدانشناس بود. ولی این گونه مسائل فقط به خود خدا مربوط می شود و بس.»
از دور، از طرف دیگر شهر مستعمراتی، ناقوس های کلیسای جامع مردم را به مراسم نماز دعوت کرد. دکتر اوربینو عینک هلالی شکلش را که قابش از طلا بود به چشم گذاشت و به ساعت جیبی اش که به زنجیر آویزان بود، نگاه کرد. ساعتی بود چهارگوش و بسیار نازک. درِ ساعت با یک فنر باز و بسته می شد. کم مانده بود مراسم نماز جشن گلریزان(۴) را از دست بدهد.
در کارگاه عکاس، یک دوربین عکاسی بزرگ دیده می شد. از آن هایی که چرخ دارند و در باغ های ملی می بینی. زمینه ای هم مقابلش گذاشته بودند که منظره غروب آفتاب در دریا بود و ناشیانه نقاشی شده بود. دیوارها از عکس های کودکان پوشیده بود. هر کدام به مناسبتی: غسل تعمید، لباس خرگوش پوشیدن در جشن کارناوال و یک جشن تولد که در آن بیش تر از سایر تولدها خوش گذشته بود. دکتر اوربینو در بعدازظهرهایی که با او شطرنج بازی می کرد، در همان حینی که هر یک به راهی برای کلاه گذاشتن بر سر دیگری فکر می کرد، روز به روز و سال به سال، دیده بود که دیوارها چگونه رفته رفته از عکس پوشیده می شوند. دیده بود و اغلب با ضربان قلبی مایوس فکر کرده بود که در آن موزه عکس ها، آینده شهر نطفه گذاری شده است؛ شهری فاسد تحت حکومت بچه های بی نام و نشان، جایی که در آن از خاکستر افتخارات او نیز اثری بر جای نمی ماند.
روی میز تحریر، در کنار شیشه ای که از پیپ های خاص دریانوردان خبره مملو بود، شطرنج از ادامه یک بازی باز مانده بود. دکتر اوربینو با وجود عجله و روحیه بد طاقت نیاورد تا نگاهی بدان نیندازد. می دانست که بازی از شب قبل ناتمام مانده است. می دانست که خرمیا دُ سنت آمور تمام بعدازظهرهای هفته را، لااقل با سه حریف شطرنج بازی می کرد، ولی بازی را به اتمام می رساند و مهره ها را جمع می کرد و در جعبه می گذاشت و جعبه را هم در کشوی میز تحریر جای می داد. می دانست که او همیشه با مهره های سفید بازی می کرد. واضح بود که در آخرین بازی با چهار حرکت مجبور می شد شکست را بپذیرد. فکر کرد: «اگر جنایتی رخ داده بود، حتما این شطرنج نقش مهمی در آن بازی می کرد. من فقط یک نفر را می شناسم که بلد است چنین حیله ای به کار ببرد.» چقدر دلش می خواست که قبل از مرگ خود، دیر یا زود، کشف کند که آن سرباز سرکش و رام نشدنی که عادت داشت تا آخرین قطره خون جدال را ادامه دهد، به چه دلیل نبرد نهایی عمر خود را چنین به سرعت و ناتمام واگذاشته است.
افسرنگهبانِ شب، در آخرین گشت خود در ساعت شش صبح چشمش به مقوای روی در افتاده بود: «بدون این که در بزنید داخل شوید و پلیس خبر کنید.»
چند دقیقه بعد سرکلانتر همراه آن دانشجو سررسیده و تمام خانه را زیر و رو کرده بودند تا بلکه ردی به دست آورند تا خلاف آن بو را ثابت کند؛ بوی غیرقابل اشتباه بادام های تلخ. سرکلانتر چند دقیقه ای روی شطرنج تامل کرده بود تا بلکه بتواند درک کند آن بازی چرا ناتمام مانده است. بعد بین کاغذهای روی میز تحریر پاکتی دیده بود که برای دکتر خوونال اوربینو نوشته شده بود. روی پاکت آن قدر لاک و مهر زده شده بود که برای بیرون کشیدن نامه مجبور شدند لاک ها را خرد و پاکت را پاره کنند.
دکتر پرده سیاه رنگ جلوی پنجره را عقب زد تا نور بیش تری داشته باشد. ابتدا نظر سریعی به یازده ورقی که هر دو طرفش نوشته شده بود انداخت و بعد از خواندن اولین صفحه ملتفت شد که نماز کلیسای جامع را از دست خواهد داد. با حالتی آشفته نامه را خواند. چند بار به عقب برگشت تا سر خط را که گم کرده بود بازیابد. وقتی نامه را به پایان رساند، به نظر می رسید که از زمان و مکانی دوردست به زمان حال برگشته است. گرچه سعی داشت خونسردی خود را حفظ کند، دگرگونی حالش بسیار واضح بود. لب هایش مثل لب های مرد مرده کبود شده بود. وقتی نامه را تا کرد تا در جیب جلیقه اش بگذارد، موفق نشد از لرزش انگشتانش جلوگیری کند. تازه به یاد سرکلانتر و جوان دانشجو افتاد. از میان پرده ای از مه غم به آن ها تبسم کرد و گفت: «چیز خاصی نیست. آخرین وصیت هایش.»
نیمی از جمله اش واقعیت داشت، ولی آن ها تمام جمله را واقعیت پنداشتند. آن هم به خاطر این که به آن ها دستور داد بر کف زمین کاشی ای را که سیمان پشتش نبود، از جا درآورند. زیر کاشی، توی دفترچه حساب کهنه شماره های کلید رمز گاوصندوق یادداشت شده بود. پولی کم تر از انتظارشان در آن جا یافتند، ولی به هر حال برای خرج تشییع جنازه و سایر هزینه های جزئی کافی بود. دکتر اوربینو که می دانست نمی تواند خود را به موقع به کلیسای جامع برساند، گفت: «از وقتی عقل رس شده ام، این سومین یکشنبه ای است که نماز را از دست می دهم ولی خداوند خودش درک می کند.»
ترجیح داد چند دقیقه دیگر نیز آن جا بماند و مسائل جزئی دیگر را هم به اتمام برساند. از طرفی به سختی می توانست خونسرد بماند، چون بی صبرانه می خواست محتویات نامه را به گوش همسرش برساند.
به عهده گرفت پناهندگان بی شمار کارائیب را که در شهر سکونت داشتند شخصا مطلع کند تا اگر مایل باشند در تشییع جنازه و مجلس ترحیم مردی که در واقع محترم ترین آن ها محسوب می شد، شرکت و از او تجلیل کنند. خرمیا دُ سنت آمور مردی بسیار فعال و مثبت بود؛ گرچه بعد به وضوح ثابت شد تا چه حد مجبور شده بود بار سنگین نومیدی را به دوش بکشد. رفقای شطرنج باز او را هم خبر می کرد: از حرفه ای ترین شطرنج بازان تا کارگرهایی بی نام و نشان. و چند تن از آشنایان که احتمالاً مایل بودند در مراسم سوگواری شرکت کنند. قبل از خواندن آن نامه تصمیم داشت خودش ترتیب همه کارها را بدهد و سرپرست امور باشد، ولی دیگر چندان اطمینانی نداشت. به هر حال خیال داشت یک تاج گل گاردنیا بفرستد. خدا را چه دیدی، شاید خرمیا دُ سنت آمور در لحظه آخر عمر توبه کرده بود. مراسم برای ساعت پنج بعدازظهر تعیین شد که در ماه های گرم ساعت بسیار مناسبی بود. اگر قبل از آن به او احتیاجی داشتند، برای ناهار به خانه ییلاقی یکی از شاگردانش، دکتر لاسیدس اُلیویا(۵) دعوت داشت. یک ناهار رسمی در جشن نقره(۶) شاگردش با حرفه اش.
دکتر خوونال اوربینو بعد از گذراندن سالیان ابتدایی و مشقت بار پزشکی و رسیدن به مقام و شهرت و احترام و عزت در استان، عادات ساده ای را در پیش گرفته بود. با اولین بانگ خروس بستر را ترک می کرد و داروهای سرّی خود را می خورد: نمک پتاسیم برای تقویت روح و جسم، اسید عصاره برگ بید برای درد مفاصل به خصوص در فصل باران، قطره گندم سیاه برای سرگیجه و بلادون برای خواب خوب. دم به دم چیزی به دهان می ریخت، البته همیشه دور از چشم دیگران. در طی سال های طولانی طبابت هرگز برای پیرها مسکن تجویز نکرده بود. برایش تحمل درد دیگران خیلی آسان تر از تحمل دردهای خودش بود. همیشه در جیبش یک کیسه کوچک کافور داشت و تا می دید کسی متوجه اش نیست آن را از جیب درمی آورد و تنفس عمیقی می کرد. آن را علاج عوارض جانبی آن همه داروهایی می دانست که پشت سر هم می خورد.
یک ساعت در دفتر خود می ماند و درسی را که می بایستی در مدرسه طب تدریس کند، مرور می کرد. درسی از دوشنبه تا شنبه، درست سر ساعت هشت صبح، تا روز قبل از مرگش. خیلی هم اهل مطالعه بود. آخرین کتاب های منتشر شده را یک کتابفروشی آشنا با پست برایش از پاریس می فرستاد، بعضی کتاب های اسپانیولی را هم از طریق کتابفروشی محلی به شهر بارسلون سفارش می داد. گرچه ادبیات کشور اسپانیا را کم تر از ادبیات فرانسه دوست داشت. به هر حال، هرگز صبح ها کتاب نمی خواند. یک ساعت مطالعه بعد از خواب بعدازظهر و کمی هم شب ها قبل از خواب. پس از پایان کار، یک ربع ساعت در مقابل پنجره باز حمام نفس عمیق می کشید. همیشه از طرفی نفس می کشید که خروس ها آواز می خواندند. هوای آن جا تازه تر بود. بعد حمام می گرفت و در محیطی آغشته به ادوکلن فارینا گگنوبر، (۷) ریش خود را صفا می داد و به سبیلش روغن می مالید. کت و شلوار سفید کتانی می پوشید با جلیقه و کلاهی که نرم بود. چکمه هایی کوتاه از چرم بزغاله به پا می کرد. در هشتاد و یک سالگی مثل دوران جوانی زندگی را آسان می گرفت و همیشه سرحال بود. درست مثل موقعی که از پاریس مراجعت کرده و کمی بعد آن مرض وبا شیوع یافته بود. موهای سرش که مثل همیشه آن را از وسط فرق باز می کرد با زمان جوانی فرقی نکرده بود. فقط رنگ آن فلزی شده بود. صبحانه را در خانه با کسانش صرف می کرد، البته با یک رژیم خصوصی: جوشانده ای برای آرام کردن معده و یک سیر که آن را پرپر می کرد، پوست می کند و لای یک قطعه نان می گذاشت و به دقت می جوید. سیر برای جلوگیری از تپش قلب بود. تقریبا همیشه بعد از ساعات تدریس، گرفتار بود. به کارهای اجتماعی رسیدگی می کرد، به امور مربوط به کاتولیک بودنش می رسید یا به زاییده های هنری خود و کارهای اجتماعی مشغول می شد.
ناهار را تقریبا همیشه در خانه صرف می کرد و بعد، در ایوان حیاط خلوت می نشست و ده دقیقه چرت می زد. در آن خواب کوتاه به صدای آواز مستخدمه ها در زیر درختان انبه گوش می داد، به صدای فریاد فروشندگان دوره گرد در خیابان، به صدای گوشخراش قایق های موتوری در خلیج. بوی بد روغن موتور در بعدازظهرهای گرم، در پیرامون خانه معلق می ماند؛ مثل فرشته ای از آسمان پای بر زمین گذاشته و در حال گندیدن. بعد یک ساعت کتاب هایی را که به تازگی منتشر شده بودند می خواند، به خصوص از رمان و کتاب های تاریخی خوشش می آمد و بعد به طوطی اش که سال های سال برای اهالی شهر به صورت بازیگر نمایش درآمده بود، درس فرانسه و آواز می داد. ساعت چهار بعدازظهر از خانه خارج می شد تا به عیادت مریض هایش برود. قبل از خروج از خانه یک لیوان بزرگ لیموناد با یخ فراوان می نوشید. با وجود سن بالا مایل نبود مریض ها را در مطب خود بپذیرد و مثل همیشه خودش به سراغ آن ها می رفت. شهر نیز چنان در امن و امان بود که هر کسی می توانست با خیال آسوده پای پیاده به هر جایی که دلش می خواست برود.
اوایل که از اروپا برگشته بود سوار کالسکه خانوادگی می شد. کالسکه ای با دو اسب حنایی رنگ. بعد از کهنه و بی مصرف شدن کالسکه، یک کالسکه کوچک تر یک اسبه خریده بود و از آن استفاده می کرد. به مد روز اعتنایی نداشت؛ برایش مهم نبود که کالسکه ها رفته رفته از جهان محو می شوند و آن چند کالسکه باقی مانده در شهر برای به گردش بردن توریست ها یا برای حمل تاج های گل در تشییع جنازه ها به کار می روند. گرچه به هیچ وجه مایل نبود از طبابت دست بردارد و خود را بازنشسته کند، با این حال می دانست فقط در مواقعی خبرش می کنند که مرض علاجی ندارد. البته این مسئله را نوعی تخصص به حساب می آورد. با یک نگاه مرض را تشخیص می داد. به داروهای مد روز چندان اطمینان نمی کرد، همین طور به جراحی های بی شماری که هیچ دردی را دوا نمی کنند. می گفت: «چاقوی جراحی، خود نشانه این است که علم طب پیشرفت نکرده است.» عقیده داشت که داروها در مجموع زهر هستند و مسموم کننده و در ضمن هفتاد درصد مواد غذایی رواج یافته نیز مرگ را جلوتر می اندازند. اغلب در هنگام تدریس می گفت: «به هر حال فقط چند طبیب وجود دارند که از طبابت واقعی چیزی سرشان می شود.» پس از آن همه ذوق و شوق و شور جوانی، در سنین پیری به نتیجه ای رسیده بود که اسمش را گذاشته بود: «مرگ دلخواه». می گفت: «هر کسی نسبت به مرگ خود مختار است، تنها کاری که از دست ما برمی آید این است که به موقع، به او کمک کنیم تا بدون ترس و بدون درد، این جهان را ترک کند.» به رغم این عقاید راسخ که به صورت ضرب المثل های طبی عامیانه درآمده بودند، شاگردان قدیمی اش که پزشکان متخصصی شده بودند، برای مشورت به نزد او می رفتند. چون او به هر حال استاد بود. او به هر حال طبیبی بود استثنایی با حق ویزیت بسیار بالا. بیش تر مشتری های او ساکن خانه های قدیمی محله نایب السلطنه ها بودند.
برنامه دکتر چنان به دقت تنظیم شده بود که اگر اتفاقا در بعدازظهر مسئله ای ضروری پیش می آمد، همسرش دقیقا می دانست که کجا پیدایش کند. در جوانی، قبل از بازگشت به خانه، زمانی طولانی در کافه کشیش ها می ماند. در همان جا بود که از طریق دوستان پدرزنش توانسته بود بازی شطرنج خود را تکمیل کند. بازی با چند پناهنده اهل کارائیب در این بازی ماهرترش ساخته بود. با آغاز قرن جدید پاتوق خود را عوض کرده بود تا در کلوب اجتماعی مسابقه شطرنج ترتیب بدهد. البته تحت سرپرستی کلوب و با تشویق آن ها.
در همان ایام بود که خرمیا دُ سنت آمور وارد آن جا شد؛ با زانوهای مرده اش. هنوز عکاسخانه کودکان را راه نینداخته بود. سه ماه بعد از ورودش، همه شطرنج بازان او را می شناختند، حتی کسانی که قادر بودند یک مهره را جابجا کنند. هیچ کس موفق نشده بود حتی برای یک بار در بازی شکستش بدهد. آشنایی دکتر خوونال اوربینو با او معجزه ای محسوب می شد، آن هم درست موقعی که شطرنج برای دکتر به صورت یک فکر ثابت در آمده و علاقه ای شده بود تسخیرناپذیر. فقط چند حریف برایش باقی مانده بود ولی آن ها نیز آن شهوت سیری ناپذیر را ارضاء نمی کردند.
از تصدق سر دکتر، خرمیا دُ سنت آمور به مقام شایسته خود رسیده بود. دکتر حامی مطلق او شده بود. بدون هیچ گونه تحقیقات ضامن او می شد، حتی زحمت این را هم به خود نمی داد تا بفهمد او در واقع چگونه موجودی است، چه کاره است یا در کدام جنگِ بدون افتخار آن طور معلول و مفلوک شده است. آخر سر هم به او پولی قرض داده بود تا عکاسخانه اش را باز کند. خرمیا دُ سنت آمور با صداقتی زاهدانه آن مبلغ را تا شاهی آخر پس داده بود. پس دادن بدهی بلافاصله پس از انداختنِ اولین عکس شروع شده بود، عکس کودکی که از برق منیزیوم دوربین چهره اش وحشتزده افتاده بود.
دکتر تمام این کارها را به خاطر شطرنج انجام می داد. در ابتدا، بازی را ساعت هفت، پس از صرف شام آغاز می کردند. حریف از آن جایی که بسیار ماهرتر از دکتر بود خیلی به او آوانس می داد، ولی رفته رفته آوانس ها کم تر و کم تر شد و عاقبت با هم مساوی شدند. بعد در زمانی که آقای گالیلئو داکونته(۸) اولین سالن سینمای شهر را افتتاح کرد، خرمیا دُ سنت آمور که به صورت مشتری پروپاقرص او در آمده بود، فقط در شب هایی که فیلم جدیدی نشان نمی دادند، می رفت تا با دکتر شطرنج بازی کند.
تا آن زمان چنان با دکتر رفیق شده بود که دکتر همراه او به سینما می رفت، البته همیشه بدون همسرش، دلیل آن هم این بود که آن خانم صبر و تحمل خواندن گاه به گاه شرح داستان فیلم بر روی پرده را نداشت، دلیل دیگر نیز این بود که با حس ششم خود دریافته بود که خرمیا دُ سنت آمور نمی تواند برای هیچ کس رفیق و مصاحب خوبی باشد.
برنامه روزهای یکشنبه فرق داشت. برای مراسم نماز به کلیسای جامع می رفت و بعد به خانه برمی گشت و همان جا می ماند. در ایوان حیاط خلوت استراحت می کرد و چیزی می خواند. در آن روز تعطیلی به ندرت به نزد مریضی می رفت؛ البته بجز موارد بسیار ضروری. سال ها بود که هیچ گونه دعوتی را نمی پذیرفت؛ البته به غیر از مواردی اجتناب ناپذیر. در آن روز جشن گلریزان دو حادثه غیرعادی همزمان رخ داده بود: مرگ یک دوست و جشن ازدواج نقره یکی از شاگردانش. با این حال پس از امضای گواهی فوت خرمیا دُ سنت آمور به جای آن که بنابر برنامه اش بلافاصله به خانه برگردد، حس کنجکاوی بر وجودش غلبه کرد.
تا سوار کالسکه شده بود به سرعت نامه متوفی را بار دیگر خوانده و به کالسکه چی دستور داده بود او را به یک نشانی پیچ در پیچ در محله قدیمی بردگان ببرد. تصمیمش چنان بی مقدمه و عجیب به نظر می رسید که کالسکه چی می خواست مطمئن شود که اشتباهی در کار نیست. اشتباهی در کار نبود. نشانی واضح بود، کسی که آن را نوشته بود معلوم بود که به خوبی به آن نشانی وارد است. دکتر اوربینو به صفحه اول نامه رجوع کرده و بار دیگر در آن سرچشمه ای غرق شده بود که با آن همه اعترافات ناگوار می توانستند حتی در سن و سال او، زندگی اش را عوض کنند. البته اگر باور نمی کرد که همه آن چیزها صرفا زاییده خیالات و هذیان گویی کسی است که هیچ گونه امیدی برایش باقی نمانده است.
آسمان از صبح زود تغییر حالت داده بود. ابرآلود و خنک شده بود، گرچه پیدا بود که قبل از ظهر، بارانی نخواهد بارید. کالسکه چی برای این که میانبر بزند به کوچه های فرعی سنگفرش شده محله اسپانیولی ها وارد شده بود و چندین و چند بار مجبور شده بود توقف کند تا اسب ها از هجوم زائرانی که از مراسم مذهبی برمی گشتند وحشتزده نشوند. خیابان ها پر شده بود از حلقه های گل کاغذی. از هر طرف صدای موسیقی به گوش می رسید. از هر جا گل فرو می ریخت. دخترها از روی بالکن ها، پیراهن های موسلین به تن و چترهایی رنگارنگ به روی سر، عبور قافله جشن را تماشا می کردند. در میدان کلیسای جامع، جایی که در میان درختان نخل آفریقایی و تیرهای چراغ فقط مجسمه سیمون بولیوار پیدا بود، با پایان مراسم نماز، از هجوم اتومبیل ها راه بند آمده بود و در کافه آبرومند و پر از سر و صدای کشیش ها نیز جای سوزن انداختن نبود. تنها کالسکه، همان کالسکه دکتر اوربینو بود. تشخیص دادن آن از چند کالسکه معدودی که در شهر باقی مانده بودند بسیار آسان بود. چون او هرگز کروک چرمی آن را عوض نکرده و آن را مدام واکس می زد و گیره هایش هم از برنز بود تا از هوای نمک آلود دریایی زنگ نزند. چرخ ها و میله ها سرخ بودند و حاشیه ای طلایی داشتند؛ درست مثل کالسکه های شب اول یک اپرا در شهر وین. خانواده های ثروتمند و خوش سلیقه به همین قناعت می کردند که کالسکه چی آن ها پیراهن تمیزی به تن داشته باشد، اما او انتظار داشت تا کالسکه چی اش فراک مخملی کهنه بپوشد و کلاه سیلندر هم به سر بگذارد؛ کلاهی که او را مثل رام کنندگان حیوانات سیرک می کرد. هیبتی از مد افتاده که باعث می شد مردم دکتر را ظالم تصور کنند؛ ظالمی که در آن گرمای سوزان کارائیب به کالسکه چی اش چنان لباسی می پوشاند.
با وجودی که دیوانه وار عاشق شهر خود بود و از هر کس دیگری بیش تر بدان آشنایی داشت به ندرت پیش آمده بود که مثل آن یکشنبه ظاهرا بدون دلیل خاصی بی گدار به آب بزند و به آن محله شلوغ و قدیمی بردگان پا بگذارد. کالسکه چی که در کوچه پس کوچه ها راه خود را گم می کرد، بارها نشانی را از عابران جویا شد. هنگام عبور از کنار آب های مردابی و باتلاقی، دکتر اوربینو غلظت، سکوت شوم و بوی بد مرداب را به یاد آورد. بوی بدی که انگار از جسد گندیده و به خود رهاشده ای در یک باتلاق برمی خاست. بوی گندی که در سحرهای بی خوابی به حیاط خلوت او می رسید و آمیخته به عطر ملایم گل های یاس به اتاق خوابش می آمد. نسیمی گذران از زندگی گذشته اش که دیگر ربطی به او نداشت. آن بوی گند که با دلتنگی خاطرات گذشته در نظرش رنگی شاعرانه گرفته بود اکنون خود واقعی اش را آشکار ساخته بود. کالسکه در سطح ناهموار کوچه ها، تلق تلق کنان بالا و پایین می رفت، از روی گل و شل به اشکال پیش می رفت، در جاهایی که لاشخورها به جان پس مانده لاشه های کشتارگاه افتاده بودند، لاشه هایی که جذر و مد دریا آن ها را تا آن جا پیش کشانده بود. برخلاف قسمت مدرن شهر که خانه هایش آجری بودند، خانه های آن محله فقرا را با چوب درست کرده بودند و هر کدام نیز یک شیروانی داشتند. اغلب خانه ها را الوارهای چوبی از سطح زمین جدا می کرد. آن هم به خاطر این که فاضلاب روباز که از اسپانیولی ها برایشان به ارث باقی مانده بود، داخل خانه نشود. همه چیز حالتی مفلوک و متروک داشت. از میکده های فقیرانه، صدای موسیقی فقرای لامذهب گوش فلک را کر می کرد. موسیقی و رقصی که به خدا و به جشن مذهبی ربطی نداشت.
عاقبت نشانی خانه را پیدا کردند. یک مشت پسربچه ولگرد و برهنه پشت سر کالسکه به راه افتاده بودند و کالسکه چی را که مثل دلقک ها لباس پوشیده بود مسخره می کردند. کالسکه چی با شلاق آن ها را تهدید و دور می کرد. دکتر اوربینو که خود را برای ملاقاتی محرمانه آماده کرده بود خیلی دیر متوجه شد که ساده لوحی کسانی به سن و سال او، از هر گونه ساده لوحی دیگر خطرناک تر است.

نظرات کاربران درباره کتاب عشق در زمان وبا

کتاب خاطرات دلبرکان غمگین من ازبن نویسنده و برنده تنهاست از کوئیلو برای یک عمر کفایت میکند حتی اگه بغیر ازینها هیچ رمان دیگری نخوانید نرم افزار کتابخوان مثل فیدیبو و طاقچه باید مخاطبان رو از مراجعه به بازار کتاب بی نیاز کند نه اینکه از یک کتاب ده تا ترجمه بذارند ولی از بعضی کتابهای معروف هیچ خبری نباشه کو طبل حلبی کو راز فال ورق کو کشتن مرغ مقلد کو بوتیک خیابانهای خاموش کو چنین گفت زرتشت ترجمه آشوری کو خیره به خورشید نگریستن کو ژان کریستف کو درجستجوی زمان از دست رفته کو باشگاه مشت زنی کو جز از کل کو یک بعلاوه یک کو هیاهوی زمان کوکوه پنجم کو ۱Q۸۴...کافیه یا بازم بگم؟؟؟
در 2 سال پیش توسط Ger...y77
نسخه چاپی این کتاب و خوندم، ولی در حد این همه تعریف و تمجید نبود. صد سال تنهایی با اختلاف خیلی زیاد بهتر از این کتاب هست.
در 2 سال پیش توسط reza Haghighi
این کتاب بعد از صد سال تنهایی معروفترین رمان مارکزه. کتابهای برنده نوبل حتما ارزش خوندن داره. پیشنهاد میشه.
در 3 سال پیش توسط تیرامیسو
لطفا بزارید تو تخفیف
در 2 سال پیش توسط fa2...ate
طولانی اما بسیار زیبا تا اواسط کتاب از خودم میپرسیدم ایا واقعا عشق ارزش اینو داره که ادم سال های سال زندگیشو وقفش بکنه یا نه در اخر کتاب به این نتیجه رسیدم اگه این قدر خوش شانس بودی که عشق وارد زندگیت شد هیچ وقت ازش نگذر حتی اگه به قیمت از دست دادن سالهای جوانیت باشه
در 3 ماه پیش توسط yasmin
حتی از اسمش معلوم بود که با یه داستان به شدت عاشقانه سر و کار دارم داستانی با همه اِلِمان های یه عاشقانه کلیشه ای که تو تصور مون داریم داستانی که عشق تو یه نگاه داشت، مثلث عشقی داشت، عشقی که تو داستان تعریف شده بود بعد از ۵۳سال و ۷ماه و۱۱روز!!! هنوز شعله ور بود، از جادوی مارکز مثل اونچه که در صدسال تنهایی و پاییز پدرسالار دیدم خبری نبود و بیشتر رئال بودو.... فکر میکنین اینهمه رو گفتم که بگم این کتابو دوست ندارم؟ نه، کاملا اشتباهه "عشق در زمان وبا" از عجیب ترین و متفاوت ترین عاشقانه هایی بود که خوندم. رمانی که تونست منی که طرفدار داستان های  عاشقانه نیستم ۵۰۰واندی صفحه با خودش همراه کنه و در آخر حسی که به این کتاب و مارکز داشتم تحسین بود وبس عشق این داستان دل پذیر بود و به نظرم اصلا مارکز یه داستان عشقی تکرای ننوشته و اگه عاشقانه ای خوب ساخته و پرداخته بشه چرا خوشمون نیاد؟ وحتی اگه داستان رو هم دوست نداشتم مگه میشه از اون تعابیر و توصیفای مارکز گذشت که فقط مخصوص خودشه، به خصوص وصف مارکز از سالخوردگی طوری که راحت میتونی کاراکترها رو در پیری هم دوست داشته باشی و دنبالشون کنی بدون اینکه ازشون زده بشی، و اون جزئیات طولانی که حوصله سر بر هم نیست شخصیت پردازی ها هم حرف نداره البته نه به خاطر اینکه مارکز بالای ۵۰۰صفحه برای ساختن و پرداختن این شخصیت ها فرصت داشته، اتفاقا به نظر من تعریفش از هر شخصیت درست و به اندازه ست و گاهی با یه جمله بخش بزرگی از یه کاراکتر رو توصیف میکنه کلیت قصه و زمان حال از همون اول گفته میشه و بعد به گذشته برمیگردیم فصل به فصل یه رمزی و رازی برملا میشه و داستان شفاف تر میشه وکم کم زمان جلو میره تا دوباره به نقطه ی شروع داستان برسه و درنهایت در فصل آخر به سمت آینده حرکت میکنه البته قصه با مرگ خرمیا دُ سنت آمور شروع میشه و یه نامه ی۱۱صفحه ای که برای دکتر گذاشته و بعد این نامه در کشوی فرمینا داثا میمونه. من اول فک میکردم جریان قصه حول و حوش همین مرگ و قضیه نامه پیش بره که اشتباه میکردم ولی تا آخر داستان چقد تو کف اون نامه بودم و چقد منتظر بودم از اون کشو دربیاد فلورنتینو آریثا" شخصیتی بود که خب نفهمیدمش و جاهایی بود که ازش بیزار  هم میشدم مثلا سر مسئله"المپیا سوئلتا" و مخصوصا "آمریکا ویکونیا" این بی قیدی زیادش آزارم میداد "مردی که هیچ چیز نمیداد و همه چیز میخواست، حریصانه عشق میخواست و در عین حال چیزی هم از خود عرضه نمی داشت، مردی که به هیچ زنی اجازه نداده بود تا در گذر خوداثری در دل او بر جا بگذارد" شاید اون فلورنتینوی پاک و مطهری که تو اون مسافرخونه میون اون همه شب پره تو اتاقش میموند و فقط کتاب میخوند برام جالب تر بود البته شاید سلیقه منه که اشتباهه و فلورنتینو آریثایی که مارکز وصف کرده به واقعیت نزدیک تر باشه نمیدونم، مگه توی یه داستان باید همه شخصیتا رو دوست داشت؟ شاید بهترباشه مثل خود مارکز که کل داستان رو بدون داوری فقط روایت میکنه منم قضاوتی نکنم. اواخر رمان یه جمله تو چشمم خیلی بولد شد"این زندگی است که جاودانی ست نه مرگ" حس منم به کل روند این رمان این بود که برای من قصه ای بود که جاودانگی زندگی رو اثبات میکرد
در 2 ماه پیش توسط فرنوش ممبینی
رمان داستان عشقی است در گذر زمان،از نوجوانی تا کهنسالی همراه با توصیفات و استعاره های شیرین و خوشمزه و آبدار از جنس خود سرزمین جادویی و رنگارنگ و سرزنده آمریکای لاتین،در عین دست و پنجه نرم کردن با بیماری و جنگ و مرگ.نویسنده در مقاطعی به یکباره ما را وارد فضاهایی عجیب و غریب می کند که از لحاظ لحن و فضا، با قبل و بعد آن مقطع قرابتی ندارد و گاها متضاد است.در مجموع در همراهی با چنین رمانی به آدم خوش می گذرد و هر از چندی می چسبد. ادامه در https://instagram.com/_u/gh.sad
در 12 ماه پیش توسط gh.sad
این کتاب عالیه فیلمی هم بر اساسش ساخته شده خوندن این کتاب و همراه با دیدن فیلمش توصیه میکنم
در 1 سال پیش توسط شیرین
عالی بود پیشنهاد میکنم مطالعه کنید، ترجمه ی خوبی هم داشت
در 2 سال پیش توسط zoh...i59
این کتاب چندان هم خوب نیست انقدر که هوسبازی داره عشق نداره، آدم فکر میکنه نویسنده بیماری جنسی داشته که شخصیت داستانش چنین روابط دون شان جنسی برقرار میکرده حتی از بچه هم نگذشته بهرحال من عشق چندانی تو این کتاب ندیدم.
در 7 ماه پیش توسط bs1...112