فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سال بلوا

نسخه الکترونیک کتاب سال بلوا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سال بلوا

«دار سایه درازی‌ داشت‌. وحشتناک‌ و عجیب‌. خورشید که‌ برمی‌آمد، سایه‌اش‌ از جلو همه مغازه‌ها و خانه‌ها می‌گذشت‌.»
با این‌ صحنه شگفت‌ سال‌ بلوا آغاز می‌شود. داستانی‌ که‌ در آن‌ همه‌ چیز منظم‌ است‌ و منظم‌ نیست‌؛ داستانی‌ که‌ تاریخی‌ است‌ و تاریخی‌ نیست‌؛ داستانی‌ که‌ روایتش‌ خطی‌ است‌ و در عین‌ حال‌ سیال‌ است‌. ماجرا عمدتاً از زبان‌ دختری‌ روایت‌ می‌شود که‌ پدرش‌ سرهنگ‌ است‌ و در آرزوی‌ صعود از پله‌های‌ ترقی‌ مدام‌ سقوط‌ می‌کند. سرهنگ‌ هرگز به‌ پایتخت‌ خوانده‌ نمی‌شود، دخترش‌ نیز به‌ جای‌ آن‌ که‌ همسر ولیعهد و ملکه ایران‌ شود، دل‌ سپرده‌ به‌ عشق‌ کوزه‌گری‌ غریب‌ به‌ ناچار به‌ همسری‌ پزشکی‌ در می‌آید که‌ سرانجام‌ قاتل‌ اوست‌. تصویر موشکافانه مظلومیت‌ زن‌ ایرانی‌، مظلومیت‌ مرد هنرمند ایرانی‌ و تاریخ‌ پرهراس‌ یک‌ سرزمین‌ کهنسال‌، از سال‌ بلوا رمانی‌ ساخته‌ است‌ که‌ هرگز فراموش‌ نمی‌شود.
عباس‌ معروفی‌، روزنامه‌نگار و نویسنده مشهور ایرانی‌، جوایز داخلی‌ و بین‌المللی‌ بسیاری‌ را از آن‌ خود کرده‌ و مدتی‌ است‌ ایران‌ را به‌ ناچار ترک‌ گفته‌ است‌. معروفی‌ اکنون‌ ساکن‌ آلمان‌ است‌، همچنان‌ می‌نویسد و تسلطش‌ بر شیوه‌های‌ مدرن‌ داستان‌نویسی‌ و شناختش‌ از تاریخ‌ و اسطوره‌ او را در زمره پرمخاطب‌ترین‌ نویسندگان‌ ایرانی‌ قرار داده‌ است‌.

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.96 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۴۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب سال بلوا


شب یکم

دار سایه درازی داشت. وحشتناک و عجیب. روزها که خورشید برمی آمد، سایه اش از جلو همه مغازه ها و خانه های خیابان خسروی می گذشت. سایه مردی که در برابر نور گردسوز پاهاش را از هم باز کرده و بالا سر آدم ایستاده است. شب ها شکل جانوری می شد که صورتش را روی ستون یادبود گذاشته و دست هاش را از دو طرف حمایل کرده است. شکل یک جانور خیس که آویخته اندش تا خشک شود و قطره قطره آبچکان تا صبح به گوش می رسید. انگار کسی را که دار زده اند خونش قطره قطره در حوض می ریزد، یا اشک هاش بر صورتش سُر می خورد و از چانه اش فرو می افتد. چیزی نظیر صدای سکسکه مردی مسن که از واماندگی در ساعت بزرگ بالای ساختمان انجمن شهر تکرار می شود: «دنگ. دنگ. دنگ.»
زانو زده بودم.
دست هام را بلند کردم که اولین ضربه های موزر را دف کنم. معصوم لوله موزر را در دست داشت و قنداق سنگینش را به کله ام می کوفت. دست های من بالای سرم، پی چیزی می گشت که نمی یافت. بچگی هایی را به یاد نمی آوردم که تو بغل پدر، پاهام را به سگک کمربندش گیر بدهم و نخواهم که مرا پایین بگذارد. معلق بین مرگ و زندگی جلو آینه ای ایستاده بودم که در لایه ای از غبار محو شده بود. موهام را شانه می زدم. دستی به چشم ها می بردم، خط سرمه ای به موازات پلک، برداشتن چندخال موی تازه روییده حاشیه ابروها، و چه سوزشی! اشک آدم درمی آمد.
صدای گریه زنی را می شنیدم که از سرما و گرسنگی، یا شاید از تنهایی بر سومین پله خانه پدرش مانده بود، گهگداری برمی گشت پشت سرش را نگاه می کرد و باز به تلاشش ادامه می داد. انگشت های پاهاش یخ زده و رفته رفته ریخته بود، انگار از جذامی سرد پوشیده باشد. با موهایی سفید و زرد، مثل کاکل ذرت که شانه نخورده و بی معنا این طرف و آن طرف صورتش را گرفته بود. با دست هایی ترک خورده، صورتی سرمازده، و چشم هایی پر اشک، تنها به اتکای یادش زنده بود. و حالا که نمی توانست از پله های خانه پدرش بالا برود، گریه می کرد.
تا مرا دید گفت: «خدا خیلی به ما رحم کرد.»
حرفی نزدم و قدم هام را تند کردم. گفتم خدایا، من از تنهایی اینجور نشوم. به پشت سر برگشتم. چند درخت خشک پیدا بود و بر بالای پله های یک در بزرگ چوبی بی رنگ و رو، زوزه باد را می کشید.
گفت: «مرا یادت هست؟»
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم.
صدای قطره های آب را می شنیدم، و صدای تیک تیک ساعت را که اعلام حضور می کرد، مردی در سردابه ای تاریک قدم می زد، زنی در باد راه گم کرده بود، پروانه ها خاک می شدند و بوی خاک همه جا را می گرفت. صدای گریه زنی را می شنیدم که سال ها بعد از سال بلوا یاد من افتاده بود. مگر نمی شود زنی یاد زن دیگری بیفتد که چهارده سال پیش او را دیده و گفته است: «شما خیلی شادابید. همیشه جوان و شادابید.»
چه حرف ها! خبر از دل آدم که ندارند. نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است. خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است. تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.
باید برمی گشتم.
به افسانه ای برمی گشتم که دختر پادشاه عاشق مرد زرگر شده بود، امّا پسر وزیر او را می خواست و در تب عشق دختر می سوخت، و دختر در غم عشق مرد زرگر می مُرد. چرخه ای بی سرانجام و بی سروته که به هر کجاش می آویختی آغاز راه بود، و از هر جاش می افتادی پایان کار.
دست هام را به صورتم گذاشتم ببینم هستم؟ زانو زده بودم، با سری افتاده، و موهایی که هنوز به زمین نرسیده بود.
معصوم گفت: «هیع ـ بوی خاک می دهی.»
شاید هم هق هق می کرد و من سکسکه می شنیدم. می شنیدم که قنداق موزر بر جمجمه ام صدای رژه سربازها سنگفرش خیابان را می شکافت. به خانه ای برمی گشتم که مردی در آرزوی ملکه شدن من آنقدر گریه کرده بود که کور شده بود. و من که دنباله او بودم مثل شهاب می سوختم و از بازی بیرون می رفتم. به یاد می آوردم پدرم سرهنگ نیلوفری را که هر وقت خیال می کرد کسی دوروبرش نیست، کورمال کورمال یکی از لباس های مرا برمی داشت، سرش را در آن فرو می برد و زار می زد. و مادرم گفته بود که از بس گریه کرد کور شد، و حالا خودش مرض ناامنی داشت. من کجا بودم؟ در خوابِ مادرم دیدم که مرده ام. و مرده ام. در خانه ای زندگی می کردم که دختری از دیوار خانه سمت چپ هر وقت پای دار قالی خسته می شد به بهانه مه نردبان را می گرفت و می آمد بالا. لب دیوار سرک می کشید و با لبخندی گرم می گفت: «نوشا! نوشا! پیس پیسو.»
پنجره را باز می کردم، مه فضا را گرفته بود. سرم را در آن هوای مرطوبی که پوست تنم را خنک می کرد فرو می بردم. مگر نمی شود یاد دختری افتاد که عنکبوت قالی شده بود، آویخته بر تار و پود سفید و لاکی و سبز و آبی و رنگ های دیگری، دلخوش به مه یا باران، و نردبانی که او را به ایوان خانه ما می رساند.
به کوچه می رفتم. چی می خواستم بخرم؟ صدای نفس های مردی را از پشت سر می شنیدم. نمی بایست برمی گشتم. خودم را منقبض می کردم، چادرم را جمع می کردم و تندتر پا برمی داشتم. صدای نفس های مرد را می شنیدم که نزدیک تر شده بود و گفته بود: «خوشگل پدر سگ.» و رفته بود.
معصوم گفت: «حرامزاده پدرسگ ـ هیع.» و باز زد.
موهام به زمین رسیده بود. از لای پلک، آجرهای مربع کف هشتی را می دیدم و دلم می خواست بخوابم امّا نمی توانستم. معصوم بالا سرم نفس نفس می زد. لابد می ترسید که اگر قدمی عقب برود یا نگاهش را از من بردارد، یکباره غیژ بکشم و به آسمان بروم.
باید برمی گشتم.
این فکر که عاشق من سال ها پشت پنجره بخار گرفته ای می نشسته، شیشه را به اندازه یک کف دست پاک می کرده و زل می زده به ایوان خانه ما، به امید این که من از آن جا بگذرم، بی هیچ نشانه ای، رمیده از من، بریده از دنیا، دلگیر، دلگیر، دلگیر، مگر می شود؟ خودم را نفرین می کردم و به اشتباه بزرگی که مرتکب شده بودم، لعنت می فرستادم. شاید همیشه این احساس را داشتم که در مقابل یاد نگاه کوزه گری، حسینا نامی تیره بخت احساس گناه می کردم. به خودم می گفتم خاک بر سرت که لایق او نیستی. یا نه، خاک بر سر او که دلش را حرام تو کرد.
برای همین سرم را در شال گردن سبز رنگی فرو می بردم که یادگار حسینا بود و بوی او را در خود نگه داشته بود. بوی خاک می داد، یا بوی شمعدانی های پدر، و آن عزیزترین چیزی بود که در زندگی ام داشتم.
ساعت لنگری سراسر در ذهنم گفت دنگ دنگ دنگ، و دوازده بار نواخت. برف درشتی می بارید. خروس ها هم بی موقع شروع کرده بودند، چنان از ته دل می خواندند که انگار دارند کسی را صدا می زنند. و خواندن خروس در نیمه شب معنای خوبی نداشت. گفتم چه اهمیت دارد؟ به تندی و با مهارتی عجیب شال گردن را جلو بینی ام گرفتم و آن بوی جاودانه را به درون کشیدم. در آینه خانه ای بیدار شدم که هیچوقت در آن زندگی نکرده بودم. خانه ای که کاج بلندی وسط حیاطش بود و لای شاخ هاش پر از کلاخ سیاه موقر بود. چرا بوی خاک می دادم؟ شاید اگر از چوب ساخته شده بودم، حالا بوی کاج می دادم. و شاید اگر شال به گردنم نبود، هیچ بویی نمی دادم.
«کی این جا بود؟»
«هیچکس.»
جلو آمده بود، درست در برابر من، سرش را نزدیک آورده بود و موهام را بو کرده بود. و بعد چشم های تیله ای اش را به من دوخته بود و من هرچه به آن شیشه ها نگاه می کردم هیچ نشانی از زندگی نمی یافتم.
«تو دیوانه شده ای، معصوم. مست می کنی که عربده بکشی.»
«نصفه شبی توی هشتی چه می کنی؟»
«منتظر تو بودم، خوابم نمی برد.»
«بدجوری بوی خاک می دهی. داری شکل نازو می شوی.»
چیزی راه نفسم را بسته بود. داشتم خفه می شدم. گفتم: «معصوم، تو به من بگو چرا اینجور شده ای؟»
«تو زن منی، یا عاشق آن بی سر و پا؟»
انگشت هام را به دندان گرفتم که بتوانم درد را تحمل کنم. صدایی از ته دلم برمی آمد و در سینه ام خفه می شد. گفته بود: «تکلیف را امشب روشن می کنم.»
زانو زده بودم و گریه می کردم.
گفته بود: «بی جهت نیست که بچه دار نمی شوی.»
و گفته بود: «لابد مادرت هم همه چیز را می داند.»
داد زدم: «خفه شو مردکه دیوانه. تو حق نداری به پدر و مادرم توهین کنی.»
موزر را از لیفه شلوارش بیرون کشیده بود و با دسته آن جوری به سرم می کوبید که انگار پوست کله ام کنده می شد.
چه آروزهایی! چه ذوقی!
مادر گفت: «از وقی دختر پادشاه عاشق مرد زرگر شد، نه خواب داشت، نه خوراک. تمام وقتش را دم پنجره قصر می گذراند، و روز به روز لاغرتر می شد. دیگر توجهی هم به پسر وزیر نداشت، به جواهرات هم اهمیتی نمی داد، حتا به ادا و اطوار دلقک هایی که به خاطر او نمایش مضحک اجرا می کردند، نمی خندید. پسر وزیر که به ستوه آمده بود قسم خورد تا نسل هرچه زرگر و زرگرزاده را از روی زمین برندارد، قرار نمی گیرد. تا همین جا بس است، حالا برو بخواب.»
گفتم: «دلم می خواهد پیش تو بخوابم.»
گفت: «فقط همین امشب. فقط باید قول بدهی که خرناسه نکشی و لگد نیندازی.»
من به زیر لحافش خزیدم و سرم را نزدیک شانه اش بردم و از بوی موهاش مست شدم. شاید بوی کت سیاهی بود که همیشه تنش می کرد، یا شاید بوی پدر را در خود داشت، بویی که همه وجودم را پر می کرد و مرا یاد کودکی هام می انداخت. آنقدر احساس آرامش داشتم که خیال نمی کردم هرگز گشنه ام بشود یا به چیزی نیاز پیدا کنم. بوی خدا می داد. به شعله رقصان و سرخ آتش خیره شدم و باز به حسینا فکر کردم، به یاد اولین باری که او را دیده بودم.
مادر گفته بود: «بگو جاوید درشکه را حاضر کند، برویم باغات درگزین.»
دختری که دم ایوان می ایستاد و مثل کلاغ گردنش را تکان تکان می داد و با همه نیرویی که در بدن داشت داد می زد: «جاوید، جاوید، درشکه را حاضر کن.» من بودم.
آن روزها تنها دلخوشی مادر این بود که مرا ببرد باغات درگزین تا شاید به خاطر مرگ پدر غصه نخوردم. جاوید جلو درشکه می نشست، هی می کرد و راه می افتادیم. به آن جا که می رسیدیم مادر می گفت: «برگردیم.»
«پس چرا آمدیم؟»
«چه می دانم.»
به خانه برمی گشتیم. مادر می گفت: «بیخود برگشتیم. نه؟»
می گفتم: «چه اهمیت دارد؟»
خودم را سرگرم به کاری می کردم. مادر غذایی می پخت، جاوید اصطبل را تمیز می کرد، آب نهر را برمی گرداند پای درخت های باغ، هیزم می آورد، برگ های خشک دم حیاط را جارو می کرد، سیگاری می پیچید و در دود غرق می شد. باز ما و خانه در ماتم فرو می رفتیم تا کی مادر ویرش بگیرد که ما را ببرد باغات درگزین. و من در همین رفت و آمدها بود که حسینا را دیدم.
آنروز باد می آمد و موهای او را پریشان می کرد. موهای سیاه و صافی که به نظر می آمد جلو چشم هاش را گرفته است. بر پله های ساختمان شهرداری ایستاده بود، با یک دست در جیب سینه، انگار دنبال چیزی می گشت. بعدها خودش گفت دنبال یاس هاش می گشته که با دو انگشت درشان بیاورد، ببوید و باز بگذاردشان در جیب. امّا در آن لحظه که من در کالسکه نشسته بودم، پسر جوان تَرکه ای خوشگلی را می دیدم که دست در جیب، با دهانی باز مانده، مجسمه شده بود و داشت مرا با نگاهش تعقیب می کرد. با کت و شلوار مشکی راه راه، پیرهن سفید. و باد موهاش را می آشفت.
دلم می خواست چرخ های کالسته نچرخد، اسب ها درجا بزنند، او همان طور ایستاده باشد، باد بوزد، و او فرصت نکند که موهای قشنگش را پس بزند. بی پروا بهش لبخند زدم و ناگهان دریافتم که او در مجسمگی اش تثبیت شده است. بی آن که تکانی به شانه اش بدهد، یا ابروهای کشیده اش را بالا بیندازد. در سکون و سکوت خود خشک شده بود. اگر من بودم می گفتم عجب! امّا او انگار سوت می زد.
آن روز در باغ های درگزین راه نمی رفتم. پا بر روی ابرها می گذاشتم و ابرها مرا با خود می بردند و می رقصاندند. دیگر به پروانه ها سرگرم نمی شدم. هیچ گُلی را هم نچیدم. حتا کنار چشمه ای که از زیر سنگ ها بیرون می زد و ماهی ها را خنک می کرد، ننشستم، و به صورتم آب نزدم. گفتم شاید از یادم برود. مدام به خودم می گفتم چه شکلی بود؟
مادر گفت: «کی چه شکلی بود؟»
چه می دانم. مردی بود که به خاطر موهاش باد سختی در گرفته بود. خدا نکند که طبیعت بخواهد موهای گندمزار را شانه بزند، و یا خدا نخواهد که مرد چوپانی را روی صخره ها سنگ سیاه کند. اشاره رعد و برق کافی است. و مگر نبود که همین چند سال پیش یحیی پسر حیدر را زغال کرد. و خدا نخواهد که از آسمان سیل ببارد. آب، کوچه ها و خیابان ها را برمی دارد و تا به خود بیایی آن همه آدم و خانه و گاو و اسب را درهم غلتانده است.

نظرات کاربران
درباره کتاب سال بلوا

از قلم آقای معروفی بسیار زیاد شنیده بودم . با خوندن این رمان فهمیدم این تعریف و تمجید ها بی دلیل نبوده .
در 1 هفته پیش توسط
من هر کار کردم نتونستم تمومش کنم.
در 2 هفته پیش توسط
رمان شروع خیلی خوبی داره ولی هر چی جلوتر میری میبینی مصیبتی که نویسنده از اول دلهرش میندازه تو دل مخاطب همچین جدی نیست خیلی مصنوعی. کجای این قصه مصیبت های زنان تاریخ نشون میده اونی که این حرف میزنه مصیبت ندیده.
در 2 هفته پیش توسط
خوب نبود، بعضی کتاب ها فقط اسم در آوردن، میخونیش میبینی اونی نیست که در موردش شنیده بودی.
در 2 هفته پیش توسط
در مقایسه با سمفونی مردگان در سطح خیلی پایین تری بود ولی در کل بد نبود.
در 3 ماه پیش توسط