فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چرا از ایوانز نخواستند؟

کتاب چرا از ایوانز نخواستند؟

نسخه الکترونیک کتاب چرا از ایوانز نخواستند؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چرا از ایوانز نخواستند؟

بابی جونز به همراه دکترتامس مشغول بازی گلف در مارچبولت بودند. درحین بازی، توپ آنها به طرف پرتگاه می رود. آنها در پرتگاه به مرد نیمه جانی برمی خورند و دکتر برای کمک به شهر می رود و بابی کنار مرد می ماند. مرد در آخرین لحظه های حیاتش جملۀ «چرا از ایوانز نخواستند» را می گوید و عکس خانم جوانی را به او می دهد و می میرد. در روزنامه اعلام می کنند که عکس متعلق به خانم کایمن، خواهر قربانی فاجعۀ «الکس پریچارد» است. بابی و دکتر و خانم کایمن، در جلسۀ تحقیق حضور می یابند و بابی که جملۀ الکس را هنگام مرگ فراموش کرده است، در نامه ای به آقای کایمن جملۀ پایانی را می نویسد. چند روز بعد الکس نامه ای از شخص ناشناسی از طرف موسسۀ «هنریکز و دالو» در برئنوس آیروس با حقوق بالا دریافت می کند. این نامه از طرف شرکت آمریکایی به افسر نیروی دریایی انگلیسی یعنی بابی جونز، مساله ای عجیب است، چند روز بعد اتفاقات عجیبی برای بابی می افتد و مسمومیت با مرفین اولین پیامد ماجراهایی است که بابی بعد از نوشتن نامه به آقای کایمن از سر می گذارند.

ادامه...
  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چرا از ایوانز نخواستند؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


فصل اول: حادثه

بابی جونز توپ را روی پایه گذاشت، چوب را چند بار عقب و جلو برد، بعد یواش آوردش جلو و محکم ضربه زد.
آیا توپ مستقیم از فراز چمن اصلی گذشت، اوج گرفت، از دست انداز عبور کرد و در محدوده ضربه چوب شماره پنج در گرین چهاردهم فرود آمد؟
نه. آنجا فرود نیامد. ضربه را بد زده بود؛ بنابراین توپ به موازات زمین پیش رفت و افتاد توی دست انداز!
تماشاگری نبود که افسوس بخورد و فریادش به هوا برود. تنها شاهد ضربه هم ابراز تعجبی نکرد و این هم البته طبیعی بود. چون زننده ضربه استاد امریکایی تبار گلف نبود(۱)؛ پسر چهارم کشیش مارچبولت، شهر ساحلی کوچکی در ساحل ویلز بود.
بابی فحش خیلی قبیحی داد.
بابی جوانکی بود خوشرو که حدود بیست و هشت سال داشت. هیچ کس، حتی بهترین دوستش، ادعا نمی کرد که خوش قیافه است، ولی قیافه خیلی بانمکی داشت و در چشمهای قهوه ای او گرما و صمیمیتی بود که آدم را یاد سگ می انداخت.
ضربه را که زد، نومیدانه گفت:
ــ هر روز بدتر می شوم.
دوستش گفت:
ــ تمرین کن.
دوستش دکتر تامس مرد میانسالی بود با موهای جوگندمی و صورت بشّاش سرخ و سفید. او هم هیچ وقت سوئینگِ کامل نمی کرد. ضربه های کوتاه و مستقیم می زد که تا وسطهای زمین می رفت و معمولاً در مقابل بازیکنانی که از او مهارت بیشتری داشتند ولی سرسری تر بازی می کردند، برنده می شد.
بابی این بار با چوب شماره ۹ به سمت توپ هجوم برد. دفعه سوم موفق شد. توپ در فاصله کوتاهی از گرینی که دکتر تامس با دو ضربه چوب شماره ۱۲ به آن رسیده بود، به زمین نشست.
بابی گفت:
ــ حالا شد.
رفتند سراغ منطقه بعدی.
اول دکتر ضربه زد. ضربه ای مستقیم و عالی که البته زیاد دور نرفت.
بابی نفس عمیقی کشید، توپ را گذاشت روی پایه، دوباره تنظیمش کرد، چوب را چند بار عقب و جلو برد، بعد آن را صاف بالا برد، چشمهایش را بست، سرش را بالا گرفت، شانه راستش را پایین داد و در واقع هر کاری را که نباید انجام می داد انجام داد. ضربه محکمی زد و توپ را انداخت وسط زمین.
راضی و خوشحال نفس راحتی کشید. افسردگی خاصّ گلف بازان معروف از چهره اش محو شد و جای خود را به شادی و شعف مخصوص گلف بازان معروف داد.
به دروغ گفت:
ــ خودم می دانم دارم چه کار می کنم.
یک ضربه ماهرانه با چوب شماره ۱۲، یک ضربه قوسی با چوب شماره ۵. بابی خیالش راحت شد. رسید به امتیاز منفیِ چهار، در حالی که امتیاز دکتر تامس به مثبتِ یک کاهش یافت.
بابی با اعتماد به نفس رفت سراغ منطقه شماره شانزده. دوباره همه کارهایی را که نباید انجام می داد انجام داد. ولی این بار معجزه نشد. اسلایس(۲) عالی و باشکوه و بی نظیری روی داد! توپ چرخید و به سمت راست رفت.
دکتر تامس گفت:
ــ خوب شد مستقیم نزدی. جانمی جان!
بابی با ناراحتی گفت:
ــ اگر مستقیم می زدم... هی! فکر کنم صدایی شنیدم. خدا کند توپ به سرِ کسی نخورده باشد.
نگاه کرد به سمت راست. نور کافی نبود. خورشید داشت غروب می کرد و چون رو به خورشید بود، خوب نمی توانست ببیند. به علاوه مه رقیقی از روی دریا برمی خاست و کار را مشکلتر می کرد. تا حاشیه پرتگاه چند صد متر بیشتر فاصله نبود.
بابی گفت:
ــ راه عابر پیاده از آن طرف است. ولی بعید می دانم توپ تا آنجا رفته باشد. با وجود این، فکر کنم صدایی شنیدم. تو نشنیدی؟
دکتر گفت صدایی نشنیده.
بابی رفت دنبال توپ. پیدا کردن توپ مشکل بود، ولی بالاخره یافتش. جایی دور از دسترس بود. افتاده بود لای بوته خار بزرگی. چند تا لگد به بوته خار زد تا توپ افتاد. برش داشت و رفت. به دوستش گفت دیگر در این منطقه بازی نمی کند.
دکتر آمد به طرف او، چون منطقه بعدی نزدیک پرتگاه بود.
منطقه هفدهم کابوس بابی بود. در این منطقه باید توپ را از بالای پرتگاهی عبور می دادند. فاصله زیاد نبود، ولی چشم آدم که به اعماق پرتگاه می افتاد، وحشت می کرد.
از راه عابر پیاده گذشتند که از سمت چپشان دور می زد و تماماً از کنار پرتگاه عبور می کرد.
دکتر با چوب سرآهنی رسیده بود آن طرف.
بابی نفس عمیقی کشید و ضربه زد. توپ به جلو پرتاب شد و بر فراز پرتگاه ناپدید شد.
با ناراحتی گفت:
ــ لعنتی. هر دفعه همین کار می کنم.
از کنار پرتگاه رفت و نگاه کرد. دریا در اعماق پرتگاه برق می زد، ولی همه توپها ته دریا نمی رفتند. بالای پرتگاه، زمین شیب ۹۰ درجه داشت، ولی پایین تر که می رفت، شیب کمتر می شد.
بابی آهسته از کناره های پرتگاه پیش رفت. می دانست یک جا هست که راحت می تواند پایین برود. توپ جمع کن ها از همین جا می رفتند. از لبه پرتگاه خودشان را به پایین می آویختند و چند دقیقه بعد در حالی که نفس نفس می زدند، پیروزمندانه برمی گشتند.
بابی ناگهان خشکش زد. همبازی اش را صدا زد و گفت:
ــ بیا اینجا ببینم، دکتر جان. به نظرت این چیه؟
حدود پانزده متر پایین تر چیزی روی زمین افتاده بود که شبیه کپه ای لباس کهنه بود.
دکتر نفسش بند آمد و گفت:
ــ ای وای، یک نفر از بالای پرتگاه افتاده. باید برویم کمکش کنیم.
دست به دست هم دادند و از صخره پایین رفتند. بابی که ورزیده تر بود، به دکتر کمک می کرد. بالاخره رسیدند به آن توده مرموز و ترسناک. مردی بود حدوداً چهل ساله که هنوز نفس می کشید، ولی بیهوش شده بود.
دکتر معاینه اش کرد. دست و پایش را لمس کرد. نبضش را گرفت، پلکهایش را بالا داد. کنارش زانو زد و معاینه اش را کامل کرد. بعد رو کرد به بابی که کنارش ایستاده بود و با نگرانی تماشا می کرد. سر تکان داد و گفت:
ــ کاری نمی شود کرد. نفسهای آخر را می کشد. کمرش شکسته. فکر کنم با این منطقه آشنا نبوده و وقتی مه بالا آمده، جایی را ندیده و پرت شده. تا حالا چند بار به اعضای شورا گفته ام باید اینجا را نرده بکشند.
برخاست و گفت:
ــ من می روم کمک بیارم. باید سعی کنیم بیاریمش بالا، چون خیلی زود هوا تاریک می شود و نمی توانیم کاری بکنیم. تو اینجا می مانی؟
بابی به علامت تایید سر تکان داد. پرسید:
ــ کاری نمی توانم برایش بکنم؟
دکتر سر تکان داد و گفت:
ــ نه. تا چند دقیقه دیگر می میرد. نبضش خیلی کند می زند. حداکثر بیست دقیقه دیگر زنده است. ممکن است قبل از مرگش به هوش بیاید، ولی احتمالش ضعیف است. با وجود این...
بابی فوری گفت:
ــ ترجیح می دهم بمانم. تو برو. اگر به هوش آمد، دارو یا چیز خاصی نیست که بهش بدهم؟
دکتر سر تکان داد و گفت:
ــ نگران نباش. درد نمی کشد. اصلاً درد ندارد.
برگشت و با سرعت از صخره ها بالا رفت. بابی ایستاده بود و تماشایش می کرد. دکتر بالای صخره که رسید، دست تکان داد و ناپدید شد.
بابی از کناره های صخره چند قدم جلو رفت، روی پیش آمدگی صخره نشست و سیگاری روشن کرد. از اتفاقی که افتاده بود، پریشان بود. تا حالا از نزدیک با مرگ و بیماری روبه رو نشده بود.
با خودش گفت: «چه روزگار نامردی! با یک حرکت مه و یک قدم اشتباه، زندگی به آخر می رسد. آن هم آدمی که به نظر سالم بوده و شاید در زندگی اش یک روز هم بیماری را تجربه نکرده. با اینکه در این لحظات آخر عمر رنگش پریده، پیداست که پوست برنزه سالمی داشته. مردی که اهل طبیعت و هوای آزاد بوده و شاید حتی در خارج زندگی کرده.» با دقت بیشتری نگاهش کرد. موهای خرمایی فرفری اش تازه در قسمت شقیقه ها داشت سفید می شد. بینی بزرگ و چانه محکمی داشت و دندانهای سفیدش از بین لبهای بازش نمایان بود. بعد چشمش افتاد به شانه های پهن و دستهای چغر و زیبایش. پاهایش با زاویه عجیبی از هم باز بود. بابی لرزید و دوباره نگاهش افتاد به صورتش. چهره ای جذاب و خنده رو و خلاق و مصمم داشت. چشمهایش احتمالاً آبی بود...
افکارش به اینجا رسیده بود که ناگهان مرد چشمهایش را باز کرد.
چشمهایش آبی بود. آبی روشن. مستقیم به بابی نگاه می کردند. اثری از تردید و دودلی در آنها نبود. کاملاً هشیار بودند. هشیار و مراقب بودند و در عین حال سوالی داشتند.
بابی فوری برخاست و رفت کنارش. قبل از اینکه برسد، مرد به حرف آمد. صدایش ضعیف نبود؛ واضح و رسا بود. گفت:
ــ چرا از ایوانز نخواستند؟
بعد رعشه ای تمام بدنش را فراگرفت. پلکهایش روی هم رفت. گردنش خم شد...
مُرد.

نظرات کاربران درباره کتاب چرا از ایوانز نخواستند؟

محشره
در 6 ماه پیش توسط گل پری بانو
خوب
در 2 ماه پیش توسط سالار لکی محله
به نسیت کارهای خانم کریستی خیلی ساده و قابل حدس هست
در 3 ماه پیش توسط mani fr
من عاشق آگاتا کریستی ام....
در 3 سال پیش توسط هانا خانوم
تقریبا میشه گفت خوب بود
در 3 هفته پیش توسط p.s...bii
خیلی خوبه این
در 1 سال پیش توسط man...a28