فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چهارغول بزرگ

کتاب چهارغول بزرگ

نسخه الکترونیک کتاب چهارغول بزرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چهارغول بزرگ

می‌دانستم كه در حوالی قرارگاه هميشگی است و جای دوری نرفته. مثل قديم نيست كه به خاطر رسيدگی به پرونده‌های مختلف مدام از گوشه‌ای به گوشه ديگر برود. شهرتش همه جا پيچيده و اين طور نيست كه همه وقتش را صرف پرونده خاصی كند. پوآرو دنبال اين بود كه به مرور زمان به نوعی «كارآگاه مشاور» تبديل شود كه مثل پزشكان متخصص هارلی استريت فقط برای كارهای مهم و تخصصی به او مراجعه می‌كنند. تصور عوام از كارآگاه مرد سمجی بود كه برای تعقيب مجرمان مدام تغيير قيافه می‌دهد و با ديدن هر رد پايی می‌ايستد كه بزرگی آن را اندازه بگيرد. پوآرو با چنين تصوری از كارآگاه مخالف بود.

ادامه...
  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چهارغول بزرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



میهمان ناخوانده

دیده ام که بعضی ها موقع عبور از کانال مانش چقدر بی خیال اند. آرام تو صندلی حصیری می لمند و موقع ورود منتظر می مانند تا کشتی وارد اسکله شود، بعد با کمال خونسردی وسایلشان را جمع می کنند و سلانه سلانه پیاده می شوند. ولی من نمی توانم این طور باشم. از لحظه ای که سوار می شوم، خیال می کنم الآن می رسیم و وقت هیچ کاری ندارم. چمدانهایم را با خودم از این سو به آن سو می کشم و اگر چند دقیقه برای صرف غذا پایین بروم، غذا را هول هولکی می بلعم که نکند الآن قایق برسد و من جا بمانم. شاید این هم یادگار مرخصی های کوتاه دوران جنگ است که سعی می کردیم جایی نزدیک پله برای خودمان پیدا کنیم که زودتر پیاده شویم، مبادا چند دقیقه از آن مرخصی سه چهار روزه را از دست بدهیم.
صبح آن روز ژوئیه کنار نرده ایستاده بودم و چشم دوخته بودم به صخره های دوُور که هر دم نزدیکتر می شد. در حیرت بودم که چطور عده ای می توانند این طور بی خیال بنشینند و حتی سرشان را بالا نکنند که اولین مناظر سرزمین آبا و اجدادی شان را ببینند. ولی شاید وضع آنها با من فرق می کرد. خیلی از آنها فقط برای تعطیلات آخر هفته رفته بودند پاریس، ولی من یک سال و نیم بود که در آرژانتین بودم و در آنجا دامداری داشتم. کارم گرفته بود و از زندگی راحتی که در کنار زنم در امریکای جنوبی داشتم، راضی بودم. زنم هم همین طور. با وجود این حالا که ساحل آشنای دُوِر را می دیدم که هر لحظه نزدیکتر و نزدیکتر می شد، بغض گلویم را گرفته بود.
دو روز قبل وارد فرانسه شدم، چند کار اداری لازم را انجام دادم و حالا در راه لندن بودم. قصد داشتم چند ماهی در آنجا بمانم و در این فاصله با دوستان سابقم تجدید دیدار کنم. مخصوصاً دوست عزیزم هرکول پوآرو، با آن سر تخم مرغی و چشمهای سبز. می خواستم پوآرو را غافلگیر کنم. در نامه آخری که از آرژانتین برایش نوشته بودم، اشاره ای به سفرم نکرده بودم. در واقع این مسافرت به دلیل بعضی مشکلات اداری خیلی ناگهانی پیش آمده بود. پیش خودم تصور می کردم که پوآرو چقدر از دیدن من خوشحال و شگفت زده می شود.
می دانستم که در حوالی قرارگاه همیشگی است و جای دوری نرفته. مثل قدیم نیست که به خاطر رسیدگی به پرونده های مختلف مدام از گوشه ای به گوشه دیگر برود. شهرتش همه جا پیچیده و این طور نیست که همه وقتش را صرف پرونده خاصی کند. پوآرو دنبال این بود که به مرور زمان به نوعی «کارآگاه مشاور» تبدیل شود که مثل پزشکان متخصص هارلی استریت فقط برای کارهای مهم و تخصصی به او مراجعه می کنند. تصور عوام از کارآگاه مرد سمجی بود که برای تعقیب مجرمان مدام تغییر قیافه می دهد و با دیدن هر رد پایی می ایستد که بزرگی آن را اندازه بگیرد. پوآرو با چنین تصوری از کارآگاه مخالف بود و آن را مسخره می کرد.
می گفت: «نه، هیستینگز. نه، دوست عزیزم. این پرونده به درد من نمی خورد. بسپارش به ژیرو و افرادش. هرکول پوآرو شیوه خودش را دارد. نظم و منطق و سلولهای خاکستری. ما اینجا توی صندلی خودمان می نشینیم و سعی می کنیم چیزهایی ببینیم که از چشم دیگران دور مانده. در ضمن مثل این جناب جَپ زود نتیجه گیری نمی کنیم.»
بله. بعید بود پوآرو راه دوری رفته باشد.
وقتی رسیدم لندن، وسایلم را تحویل هتل دادم و بلافاصله راه افتادم به سمت آدرس قدیم. چه خاطراتی از اینجا داشتم! سلام کوتاهی به صاحبخانه قدیمم کردم و پله ها را دو تا یکی بالا رفتم. درِ آپارتمان پوآرو را زدم. صدای آشنایی از درون گفت:
ــ بفرمایید.
رفتم تو. پوآرو ایستاده بود و نگاهم می کرد. چمدان کوچکی دستش داشت که با دیدن من آن را انداخت.
ــ دوست عزیزم، دوست عزیزم. هیستینگز، هیستینگز!
جلو آمد و بغلم کرد. صحبتهایمان گسیخته و پریشان بود. ابراز تعجب، سوالهای پی درپی، جوابهای ناتمام، پیغامهای زنم، توضیح در مورد سفرم... همه اینها قاطی شده بود.
بعد که این هیجانات فروکش کرد، گفتم:
ــ لابد اتاق قدیم من اشغال است، نه؟ می خواهم دوباره پیش تو بمانم.
چهره شگفت زده پوآرو ناگهان تغییر کرد.
ــ وای خدا، چه وحشتناک. خیلی بد شد، دوست من.
تازه متوجه اطرافم شدم. مقابل دیوار صندوق بزرگی با طرح عهد حجر قرار داشت. کنار این صندوق چندین ساک و چمدان به ترتیب از بزرگ به کوچک روی هم چیده شده بود. معلوم بود چه خبر است.
گفتم:
ــ داری جایی می روی؟
ــ بله.
ــ کجا؟
ــ امریکای جنوبی.
ــ چی؟
ــ خیلی مسخره است، نه؟ دارم می روم ریو دژانیرو. هر روز با خودم می گویم: نه. نباید به هیستینگز خبر بدهم. باید غافلگیرش کنم.
ــ کی قرار است بروی؟
پوآرو نگاهی به ساعتش کرد.
ــ تا یک ساعت دیگر.
ــ قبلاً می گفتی مسافرت طولانی با کشتی حالت را بد می کند؟
پوآرو چشمهایش را بست و لرزید.
ــ چه کار کنم، دوست من؟ دکترم می گوید: «نترس. نمی میری.» تازه فقط یک بار است. چون قرار است همان جا بمانم. قرار نیست برگردم.
هلم داد روی صندلی و گفت:
ــ بیا. بیا بنشین تا ماجرا را تعریف کنم. می دانی پولدارترین مرد دنیا کیست؟ کسی که از راکفلر هم ثروتمندتر است؟ ایب رایلند.
ــ سلطان صابون امریکا؟
ــ آفرین. یکی از منشیهایش با من تماس گرفته. در شرکت بزرگی در ریودوژانیرو به قول شما کلاهبرداری شده. از من خواستند بروم ریو و به موضوع رسیدگی کنم. من قبول نکردم. ولی قول دادم اگر اطلاعات لازم را جمع آوری کنند، نظر خودم را اعلام کنم. گفتند این امکان ندارد. ولی وقتی رسیدم، اطلاعات لازم را در اختیارم می گذارند. طبیعتاً موضوع منتفی شد. کسی نمی تواند روی حرف پوآرو حرف بزند. ولی بعد مبلغی پیشنهاد کردند که برای اولین بار در زندگی ام وسوسه شدم. مبلغ کلانی بود. یک دنیا پول بود. یک علت دیگر هم داشت که قبول کردم. آن علت دیگرش تو بودی، دوست من. من الآن یک و سال و نیم است که خیلی تنهایم. با خودم گفتم: «چه اشکالی دارد؟ خسته شدم بس که این پرونده های احمقانه را پیگیری کردم. شهرت کافی به دست آورده ام. بهتر است این پول را قبول کنم و بروم نزدیک دوستم زندگی کنم.»
از علاقه و احترامی که پوآرو برایم قایل بود، تحت تاثیر قرار گرفتم. پوآرو دنبال حرفش را گرفت:
ــ بنابراین قبول کردم و تا یک ساعت دیگر باید راه بیفتم که به قطار برسم. این هم بازی روزگار است، دوست من. ولی اعتراف می کنم که اگر مبلغ پیشنهادی بالا نبود، تردید می کردم. چون اتفاقاً این اواخر پرونده جالبی برایم آورده اند که داشتم آن را پیگیری می کردم. بگو ببینم عبارت «چهار غول بزرگ» معمولاً به چه معناست؟
ــ ریشه اش به کنفرانس ورسای برمی گردد،(۱) ولی یک «چهار غول بزرگ» هم در دنیای فیلم داریم. در مورد بعضی افراد و سازمانهای کوچکتر هم به کار می رود.
پوآرو اندیشناک گفت:
ــ می فهمم. ولی من در جایی به این اصطلاح برخورده ام که ربطی به این چیزها ندارد. ظاهراً مربوط می شود به باندی از جنایتکاران بین المللی یا این جور چیزی. فقط...
مکث کرد. پرسیدم:
ــ فقط چی؟
ــ به نظرم قضیه خیلی فراتر از اینهاست. البته اطلاعاتی ندارم. فقط حدس می زنم. بگذریم... من باید وسایلم را جمع کنم. دارد دیر می شود...
ــ نرو دوست من. سفرت را لغو کن و با من باش.
پوآرو صاف ایستاد و با حالت ملامتباری نگاهم کرد.
ــ مثل اینکه حواست نیست، هیستینگز. من قول داده ام و قول پوآرو قول است. پوآرو هیچ وقت زیر قولش نمی زند، مگر اینکه مسئله مرگ و زندگی باشد.
با تاسف گفتم:
ــ این طور مسئله ای هم که وجود ندارد. مگر اینکه در آخرین لحظه در باز شود و میهمان ناخوانده ای پا به داخل اتاق بگذارد.
این را گفتم و خندیدم و بعد در سکوتی که پس از آن پیش آمد، ناگهان از اتاق دیگر صدایی شنیدیم و هر دو جا خوردیم.
داد زدم:
ــ این چی بود؟
پوآرو با تندی گفت:
ــ باورم نمی شود! مثل اینکه میهمان ناخوانده جنابعالی تو اتاق خواب من پیدا شده!
ــ چطور ممکن است؟ درِ اتاق خواب فقط از اینجا باز می شود.
ــ حافظه ات عالی است، هیستینگز. حدس بزن از کجا آمده.
ــ پنجره! ولی مگر دزد است که از پنجره وارد شود؟ بالا رفتن از پنجره اتاق خواب تو خیلی سخت است. امکان ندارد.
برخاستم رفتم به طرف در که از طرف مقابل صدایی شنیدم. معلوم بود یک نفر دارد دستگیره را می چرخاند. در آرام باز شد و مردی در چارچوب در ایستاد. سراپا غرق گل و خاک بود. چهره لاغر و نحیفی داشت. لحظه ای به من نگریست، بعد تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد. پوآرو دوید به طرفش که کمکش کند. بعد رو به من کرد و گفت:
ــ نوشیدنی. زود باش یک چیزی بیار.
با عجله مقداری نوشیدنی توی لیوانی ریختم و آوردم. پوآرو قدری از محتویات لیوان را توی دهانش ریخت، بعد با هم بلندش کردیم، بردیمش روی کاناپه. مرد چند لحظه بعد چشمهایش را باز کرد و با نگاهی محو و مات به پوآرو نگریست. پوآرو گفت:
ــ چه کار دارید، موسیو؟
مرد لبهایش را از هم باز کرد و با لحن مکانیکی عجیبی گفت:
ــ موسیو هرکول پوآرو، خیابان فاراوی، پلاک چهارده.
ــ بله، خودم هستم.
مرد انگار نفهمید. دوباره با همان صدای قبلی تکرار کرد:
ــ موسیو هرکول پوآرو، خیابان فاراوی، پلاک چهارده.
پوآرو چند سوال دیگر از او کرد. ولی مرد گاهی جواب نمی داد، و گاهی همان جمله قبلی را تکرار می کرد. پوآرو به من اشاره کرد که زنگ بزنم.
ــ زنگ بزن به دکتر ریجوِی، خبرش کن.
خوشبختانه دکتر جواب داد و چون خانه اش نبش همان خیابان بود، چند دقیقه بیشتر طول نکشید که در را باز کرد و وارد اتاق شد.
ــ چه خبر شده؟
پوآرو توضیح کوتاهی داد و دکتر ریجوِی شروع به معاینه این مهمان عجیب کرد که ظاهراً بیهوش بود و اصلاً چیزی نمی فهمید.
دکتر بعد از اینکه کارش تمام شد، گفت:
ــ هوم!... خیلی عجیب است.
پرسیدم:
ــ مننژیت؟
دکتر فوری با لحن تحقیرآمیزی جواب داد:
ــ مننژیت! مننژیت! مننژیت کجا بود. مننژیت فقط تو قصه ها وجود دارد. نخیر، آقا. این مرد شوکه شده. قصد داشته به هر قیمتی شده خودش را به آقای پوآرو در خیابان فاراوی، پلاک ۱۴ برساند و به همین دلیل مدام این جمله را تکرار می کند، بدون اینکه خودش بفهمد چه معنایی دارد.
با خوشحالی گفتم:
ــ پس زبان پریشی است!
این کلمه به اندازه عبارت قبلی دکتر را عصبانی نکرد. بدون اینکه به من جواب بدهد، مداد و کاغذی به مرد داد و گفت:
ــ بهتر است ببینیم با این مداد و کاغذ چه کار می کند.
مرد چند لحظه کاری نکرد، بعد ناگهان تندتند شروع به نوشتن چیزی کرد. ولی یکباره دست از نوشتن کشید و مداد و کاغذ از دستش افتاد. دکتر کاغذ را برداشت و سر تکان داد.
ــ هیچی. فقط چند تا عدد چهار نوشته، هر کدام از دیگری بزرگتر. لابد منظورش خیابان فاراوی، پلاک چهارده بوده. مورد جالبی است. مورد جالبی است. می توانید او را تا عصر اینجا نگه دارید؟ من الآن باید بروم بیمارستان، ولی عصر دوباره برمی گردم و معاینه اش می کنم. مورد خیلی جالبی است. نباید از دستش بدهیم.
گفتم که پوآرو در راه سفر است و من هم قصد داشته ام او را تا ساوتمپتن بدرقه کنم.
ــ خیلی خوب. پس همین جا بماند. کاری به کار کسی ندارد. فقط خسته است. احتمالاً تا هشت ساعت می خوابد. من با این مستخدمتان صحبت می کنم و می گویم مراقبش باشد.
این را گفت و مطابق معمول با عجله بیرون رفت. پوآرو با شتاب باقیمانده وسایلش را جمع کرد. یک چشمش به ساعت بود. گفت:
ــ زمان عجب تند می گذرد. باورکردنی نیست. خیلی خوب، هیستینگز. می بینی که بیکار نیستی. یک موضوع خیلی داغ و هیجانی. مردی که معلوم نیست از کجا آمده و با ما چه کار دارد. واقعاً بدشانسی است. حاضر بودم دو سال از عمرم را بدهم که کشتی امروز راه نیفتد، فردا حرکت کند. این قضیه خیلی جالب است. خیلی عجیب است. ولی وقت ندارم. باید وقت داشته باشم. ممکن است روزها یا شاید حتی ماهها طول بکشد تا این یارو بتواند حرف بزند و بگوید با ما چه کار داشته.
گفتم:
ــ تمام سعی خودم را می کنم، پوآرو. سعی می کنم حالا که تو نیستی، جانشین خوبی برایت باشم.
ــ بله.
جوابش به نظرم کمی تردیدآمیز بود. کاغذ را برداشتم و گفتم:
ــ اگر می خواستم داستانی بنویسم، این را با خصوصیات فردی تو قاطی می کردم و اسمش را می گذاشتم راز چهار غول بزرگ.
وقتی این را می گفتم، با انگشت به اعدادی که مرد روی کاغذ نوشته بود، اشاره کردم. بعد جا خوردم، چون مرد بی هوش ناگهان از حالت بی هوشی درآمد، صاف توی صندلی اش نشست و با صدای رسا گفت:
ــ لی چانگ ین.
قیافه اش مثل کسی بود که ناگهان از خواب بیدار شده. پوآرو با اشاره به من فهماند که چیزی نگویم. مرد ادامه داد. صدایی روشن و رسا داشت و با لحنی حرف می زد که انگار از روی خطابه یا گزارشی کتبی چیزی می خواند.
ــ لی چانگ ین مغز متفکر «چهار غول بزرگ» محسوب می شود. نیروی محرکه و عامل اصلی است. بنابراین شماره یک را به او اختصاص داده ام. شماره دو خیلی کم اسمش می آید. علامت او یکS بزرگ است که روی آن دو تا خط کشیده شده. مثل علامت دلار. علامت دیگر او دو تا نوار باریک و یک ستاره است. بنابراین می شود حدس زد که امریکایی است و نشان دهنده قدرت ثروت است. در مورد شماره سه مطمئنیم که زن است و اصلیت فرانسوی دارد. من حدس می زنم که از آن زنهای خراب است، ولی چیز خاصی در مورد او نمی دانیم. شماره چهار...
لرزشی در صدایش پیدا شد و سکوت کرد. پوآرو خم شد و گفت:
ــ بله، می فرمودید. «چهار غول بزرگ...»
چشم دوخته بود به مرد که ترس شدیدی بر چهره اش سایه افکنده بود. صورتش از شکل افتاده و بی ریخت شده بود.
نفسش بند آمده بود. گفت:
ــ ویرانگر است.
دچار تشنج شدیدی شد و افتاد. غش کرد. پوآرو گفت:
ــ عجب. حدسم درست بود. حدسم درست بود.
ــ یعنی به نظرت...
پوآرو حرفم را قطع کرد و گفت:
ــ ببرش تو اتاق من. اگر دیر کنم، به قطار نمی رسم. البته خودم هم ترجیح می دهم نرسم. ولی این طوری وجدانم معذب نیست. قول داده ام. باید حرکت کنم. بدو، هیستینگز.
میهمان غریبه را سپردیم به خانم پیرسون و راه افتادیم و در آخرین لحظه به قطار رسیدیم. پوآرو گاهی حرف می زد و گاهی سکوت می کرد. از پنجره چشم می دوخت به بیرون و غرق فکر و خیال می شد. انگار حرفهای من را نمی شنید. بعد یکباره متوجه محیط اطرافش می شد و تندتند دستور می داد که چه کار کنم و چه کار نکنم و چطور از طریق تلگراف با هم در ارتباط باشیم.
از «ورکینگ» که رد شدیم، مدتی طولانی ساکت بودیم. قطار تا ساوتمپتن توقف نکرد. ولی به ساوتمپتن که رسیدیم، علامت دادند و توقف کردیم.
ناگهان پوآرو فریاد زد:
ــ وای، من عجب احمقی بوده ام! ولی آخرش متوجه شدم. باور کن توقف این قطار کار خدا بود. بدو هیستینگز، بدو.
در عرض چند ثانیه درِ واگن را باز کرد و پایین پرید.
ــ چمدانها را بینداز و خودت بپر پایین.
به موقع اطاعت کردم. همین که رسیدم پایین، قطار راه افتاد.
با عصبانیت گفتم:
ــ چی شده، پوآرو؟ این کارها یعنی چه؟
ــ یعنی بالاخره فهمیدم موضوع چیه.
ــ لابد من هم فهمیدم.
پوآرو گفت:
ــ بله. باید هم فهمیده باشی. ولی شک دارم. شک دارم فهمیده باشی. تو دو تا از این چمدانها را بردار، من بقیه را می آورم.

نظرات کاربران درباره کتاب چهارغول بزرگ

کتاب خوبی بود وقتی میخوندی انگار داری یه فیلم سینمایی میبینی پرهیجان و پررمز و راز با دخالت تخیل بیشتر در داستان _ از داستانهای پوارو بود که بهتره در لیستتان در کتابها اخر بگذارید و داستانها دیگه پوارو را خوانده باشید
در 1 سال پیش توسط بهناز b
خوب بود، فیلمشو دیدم
در 2 ماه پیش توسط گل پری بانو
این کتاب واقعا عالیه کمی سیاسی هست ولی در این داستان کسی که هدف کشتار است پس از نیمه اول خود پوآرو می شود من کتاب های آگاتا کریستی را بسیار می خوانم و به نظرم این یکی از بهترین ها بوده است....
در 8 ماه پیش توسط امیرحسین
کتاب فیدیبوخوب وعالی است
در 3 سال پیش توسط rhm...822
خیلی عالیه علم پول سیاست و عمله
در 6 ماه پیش توسط نیلز
اولین کتابی بود که در دوران نوجوانی از آگاتا کریستی خوندم (البته با ترجمه دیگه). خیلی دوستش داشتم و بعد از اون بارها و بارها دوباره خوندمش :)
در 1 سال پیش توسط س ی
اولین بار بود که موقع خوندن کتابی از آگاتا کریستی واقعا ترسیده بودم! خیلی عالی بود با درصد هیجان بالا. پیشنهاد می کنم بخونید.
در 1 ماه پیش توسط زهره خاقانی
به زیبایی بقیه داستانهای پوآرو نبود
در 2 ماه پیش توسط سیامک رهبری
داستان فوق العاده بود همراه با یک ترجمه عالی
در 4 ماه پیش توسط لادن م
داستانش جالب بود
در 2 سال پیش توسط Aban B