از آنجا که مترجم فارسی برای یاری دادن به خوانندگان پیشگفتاری به کتاب افزوده است که هم به لحاظ حجمی و هم محتوایی با پیشگفتارهای معمول تفاوت دارد، خود را ملزم به ارائۀ توضیحاتی در خصوص ارتباط سرفصلهای آن و محتویات کتاب میداند. بدین منظور، ابتدا هدف خود را از تحقیق و ترجمۀ چنین اثری بیان خواهد داشت و سپس راهبردی را که برای رسیدن به آن هدف استفاده شده است توضیح خواهد داد.
هدف نگارنده در وهلۀ نخست معرفیِ یک رویکردِ کمتر شناختهشده به دانش منطق بوده است که پس از درک نابسندگیِ یقینِ ناشی از منطق صوری یا نظریۀ قیاس، به بنیادگذاریِ منطقِ تصوراتی پرداخته است که دلمشغول محتوا و نسبت ضروریِ آن با حقیقت است. دیگر اهدافی که در ذیل این هدف توجیه میشوند عبارتاند از: ۱. ارائۀ تبیینی از ایدۀ منطق، چنانکه در این اثر و تحت تأثیر آثار دکارت ارائه شده است؛ ۲. معرفی نظریۀ تصورات، اصطلاحشناسیِ اختصاصیِ آن، و نشان دادن نحوۀ ارتباط آنها با معرفی یک روش تحقیقِ تازه و معطوف به حقیقت یا طبیعتِ چیزها؛ ۳. نحوۀ جدا شدن منطق از سنت ارسطویی با تمسّک به جایگاه ذهن و خدا در فلسفۀ اگوستین و دکارت؛ ۴. کمک به تفسیر برخی ابهامات و دشواریهای نظام فلسفی دکارت و توجه دادن به برخی اصول فلسفۀ او که در آثار وی به صورتی گذرا مطرح شدهاند.
با سپری شدن حدود چهار قرن از زمان نگارش این اثر، طبیعتاً پسزمینههایی که از آن بهره میبرد بسیار متفاوتتر از آن چیزی است که امروزه برای ما نقش تسهیلکنندۀ فهم بسیاری از چیزها را فراهم میکند. به همین دلیل، بدون آشنایی با بافت تاریخی این اثر، در فهم مقاصد آن با دشواریهایی مواجه خواهیم شد. لذا پیش از هر چیز، در خصوص آشکار ساختن این پسزمینهها حساسیت نشان دادهایم تا از سوءتفسیر یا داوریهای مبتنی بر مرجعیتِ اصول مسلّمِ معاصر در امان بمانیم. بدین منظور، باید سعی میشد که اگر این کتاب یک اثر تعلیمی در منطق به حساب میآمده است، نشان داده شود که آیا میتوان انتظاراتی از آن داشت که امروزه از یک کتاب درسی در حوزۀ منطق داریم؟ بهعلاوه، از آنجا که قضاوتهای منفیِ برخی از مؤلفانِ مدرنِ تاریخِ منطق در خصوص این کتاب آشکارا بر مرجعیتِ تلقیِ امروزین از منطق مبتنی شده است، اهمیت بخش دوم، سوم و چهارمِ پیشگفتار که سعی در بازشناسی جایگاه این منطق دارند افزونتر خواهد شد. بخشهایی که در آنها نشان خواهیم داد منطق پوررویال در چه نسبتی با آثار منطقیِ پیش از خود قرار میگیرد و چگونه در بحبوحۀ تحولات فکری رنسانس به مدت سه قرن به کتاب درسیِ مهمترین دانشگاههای اروپا (پاریس، کمبریج و آکسفورد) تبدیل میشود. این اثر چگونه با حفظ اعتبار ارسطو در منطق قیاسی سعی میکند با پیش کشیدن مبادیِ متافیزیکیِ اصالتاً اگوستینیِ خود، به منطقی نزدیک شود که به جای یقین به حقیقت معطوف شده و در این راستا ایدۀ یک «منطق تصورات» را بنیان گذاشته است. منطقی که به جای بررسی روابطِ چیزهای مفروض، یا اعتبار صوریِ استدلالها، به بررسی محتوای تصورات و اعتبار آنها در نسبت با حقیقت میپردازد. از همه مهمتر باید نشان داده میشد که این تغییرات به چه ضرورتی و بر اساس چه اصلی صورت پذیرفتهاند و چگونه میبایست ایراداتی را که ممکن است بدواً متوجه آنها باشد پاسخ گفت تا مانعی برای درک عمق این تغییرات نباشند.