دانلود اپلیکیشن
امکان مطالعه در اپلیکیشن فیدیبو
دانلود
اپیزود نامه یک دانشجو پادکست پاکت

اپیزود نامه یک دانشجو پادکست پاکت

کانال:
پاکت

درباره این اپیزود

نامه یک عاشق 3

یکی از قدیمی ترین نامه های عاشقانه ایرانی، تلگراف ناصرالدین شاه از فرنگ ، در 1251 شمسی، برای همسر سوگلی و عزیزش، خانم انیس­الدوله که اتفاقا از اولین خانمهای سرشناس ایرانیه که تا ممالک اروپایی و مرز روسیه هم رفته.

 این دوتا رو میگن چنان همدیگه رو دوست داشتن که شاه جوان دربار رو راضی کرده بوده و در اولین سفرش به فرنگ خانم و همراهانش رو تا مرز روسیه هم برده بود.

گرچه به خاطر این که اهالی کشور میزبان، بی خبر از همه جا به دیدار و استقبال اومده بودن و چنین چیزی اصلا توسط همراهان پادشاه ایران پذیرفته نمی­شده، ناچار انیس الدوله و همراهانش به ایران برگردونده شدن و شاه غمگین هم برای سوگلی تلگراف زده که:

؛ «...جای شما حقیقتا خالی است که تماشای وضع زن‌ها و مردهای اینجا را بکنید...اگر هوای تهران گرم است، چند روزی مختصراً بروید به صاحبقرانیه. البته بروید ...»

 از اون طرف خانم انیس الدوله که داشته با همون سیاست مثال زدنی خودش نقشه برکناری وزیر خاطی، که باعث این دوری بوده رو می چیده، با غم و سیاست که گمونم فقط همزمان در وجود یه زن تبلور پیدا می­کنن، از تهران به همسر تاجدارش جواب داده که:

حضور اعلیحضرت شاهنشاه در ورشو.

 تلگراف مبارک غزه شوال است در میانج زیارت شد. شکر سلامتی وجود مبارک را به جای آوردم. نواب فخرالدوله و سایرین سلامت هستیم. خودم از تبریز در غصه گرفتارم. از تبریز تا میانج همه روزه به رنج ساخته شد...


حالا اما به این که این زن و شوهر با وجود اون هشتاد و چند تا زن دیگه ، چطوری زندگی کردن و یا این که سالها بعد خانم انیس­الدوله از غصه کشته شدن همون شوهر دق کرده و از دنیا رفته رو امروز ما کاری نداریم.

قصه امروز ما نامه قشنگ یک امیر حسینه به یک ملیحه، همین هفتاد سال پیش، وقتی که هنوز آدمهای عاشق توی این دنیا بودن و اصلا خود عاشق شدن خیلی روشن و قشنگ بود و نامه نوشتن هم یک کار هر روزه و شیرین . یعنی می شد که آدم برای نوه خودش تکه کاغذی رو به یادگار بگذاره که نشون بده دلیل وجود خودش و خانواده اش ، سبقه و میراثش عشقی بوده و داستانی که ارزش گفتن و شنیدن داره ...


نامه امیرحسین به ملیحه

نوشهر ساعت هشت و ربع کم بعد از ظهر شنبه 11/3/ 30

عزیزم رو سلام ...و معشوقه ام را قربان میروم

ای عزیزکه بکس جز تو نظر نیست مرا

مدتی میگذرد کز تو خبر نیست مرا


باوجودیکه درست دویست و بیست و هشت ساعت یا نه روز و نیم است که از تو مرا خبری نیست ولی نتوانستم خودمرا راضی کنم که بیت دوم شعر بالا را جهت تو بنویسم و لذا جای آنرا نقطه گذاشته ام که خودت تقلب خود مراجعه کنی و آنرا پرکرده و برایم بفرستی در صورتیکه باید معمولا منتظر جواب کاغذ از محبوبه عزیزم باشم و از دوری آن جوابی جهتش تهیه کنم ولی بخدا طاقتم بی تاب شد و نتوانستم خودداری کنم. الان از جنگل مراجعت میکنم و پس از چند دقیقه مشغول نوشتن این نامه هستم هرکجا هستم در فکر توام و مرا از نظر دور نیستی چند روز قبل در جنگل بودم پس از کار فراوان که بسیار خسته بودم فراغتی پیدا کردم و در کنار جویباری که در اطرافش درختان سرسبز سربه فلک زده بود نشستم رویای زیبای تو در نظرم بود و همیشه هست. خیال میکردم تو پهلوی من هستی با من راز و نیاز میکنی درباره طبیعت و موجودات و زیبایی آن بحث میکنی بکلی از خود بیخود بودم تا صدایی مرا بخود آورد گفت مال حاضر است برویم.!

البته این از خود بیخود شدن نه مخصوص آنوقت بود که مدام دست بگریبان منست تمام آزوی من این است که هجران بپایان رسد و من از دریای مفارقت بساحل وصال برسم.


به گفته دوست عزیزم یاسمن دباغ، نوه جناب امیر حسین و ملیحه خانم، این نامه هفتاد ساله رو امیر حسین از شمال و محل ماموریتش در جنگلبانی به عنوان نقشه بردار، به خونه باجناقش فرستاده بوده، یعنی آقای شهیدی که گویا عموی سهراب شهید ثالث هنرمند و فیلمساز مشهور ایرانیه.

داستان این عشق هم از یک روز قشنگ هفتاد و چند سال پیش شروع شده در خونه مادر ملیح خانم، وقتیکه امیرحسین دوست و معلم نجات خان، یعنی برادر ملیحه خانم ، به ایوان اتاق میره تا هوایی بخوره و از اون بالا توی حیاط خونه یه دخترقشنگ موطلایی می بینه که عین ماهی روی سنگفرش حیاط تاب میخوره و چه میدونم با متانت و زیبایی از در خارج میشه و باد موهای طلاییش رو به هم میریزه و خلاصه که همونجا یک دل نه صد دل عاشق میشه.

یاسمن تعریف میکنه که آقای نجات به دوستش میگه به خدا خواهر من به درد تو نمیخوره، اما امیرحسین دیگه دل از دست داده بوده و به خاطر این عشق با خانواده خودش هم وارد ماجرا میشه تا اون دختر موطلایی رو که اتفاقا معلم رقص کودکستان ایران بوده و اون روزم بی خبر از همه جا سرکار می رفته، به خونه بیاره و تا ابد پیش خودش نگه داره ...



همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان از این ترا که منهم برسم به آرزویی

میخواهم از تو سوال کنم راستی انقدر دل سنگ هستی که بتوانی نه روز و نیم از من اطلاعی نداشته باشی و تاثیری هم در تو نداشته باشد؟

نه- نه نمیتوانم باور کنم، پس حتما بکاری مشغول هستی که فراغتی جهت بیاد داشتن مرا نداری. البته در هرکاری که بتو خوش بگذرد باشی من کمال رضایتمندی را دارم ولی از عشاق دور است که از دل هم بیخبر باشند پس این دلیل هم نباید درست باشد و بنابراین نمیدانم علت تاخیر نامه از طرف شما جهت حقیر چیست؟

بازهم نمیدانم البته منظورم از نوشتن این سطور گله نیست بلکه بی­تابی است که نمیتوانم آنرا خاموش بدارم آنقدر مرا چشم براه نگذار فورا مرا از سلامتی تاج سرم مطلع کن از راه دور قربان چشمهایت میروم و دهان گرم ترا می بوسم در آمدن نوشهر تعجیل کن و مرا بزندگی خود امیدوار ساز و موقع آمدن یک مایو ( لباس شنا) که خیلی نجیب وار و درخور شما باشد با خود بیاور که فصل دریاست و در ضمن چند جلد کتاب کلاسیک بخصوص شیمی کلاس سوم همراه داشته باش. چنانچه آقای شهیدی و خانمشان و همچنین آقای امامی و خانمشان و دیگران مایل باشند تشریف بیاورند از لحاظ ما هیچگونه مانعی نخواهد داشت. از قول من سرکار مادرجانم و خدمت سرکار طلعت جانم و خانم شریفه خانم وو خانم عزت خانم و وجیه خانم و آقای شهیدی و آقای امامی و آقای شجاعی و محمود خان و نجات عزیزم را سلام برسانید و نیز شیفته جانم را ببوسید، همچنین مهدی جان دست همگی شما را بوسیده مخصوصا شیفته جانم را می بوسد. بخدا هرچه با تو صحبت میکنم باز سیر نمیشوم فقط چون میترسم که باعث دردسر تو شوم بهمین جا خاتمه میدهم و سعادت تورا از خدای متعال خواستارم فقط فراموش نکن که با نجات خان سینما بروی و جای مرا در قلب خود نگه بداری ترا درحالیکه غرق بوسه میکنم بخدا می سپارم و بامید بوسیدن دستخط تو نشسته ام و بادیدن عکس تو خوشحالم و همچنین در ارسال عکسها تعجیل کن.

فدایی ملیح امیرحسین

این نامه از نظر دیگران محفوظ باشد


قصه ملیحه و امیرحسین رو میگن 43 سالی به طول می کشه، یعنی تا سال 73 وقتی که امیرحسین از دنیا می ره.

راستش یاسمن عزیز، نوه این دو عاشق دوست داره که شما بدونین این عشق شیرین همیشه و تا روز آخر پایدار بوده و پدر بزرگش در کنار ملیح خانم تونسته رشد زیادی کنه و حتی نقشه برداری رو رها کنه و حقوق بخونه و از اولین فارغ التحصیلان دکترای حقوق دانشگاه تهران باشه. ملیح خانم هم البته درسش رو بعد از ازدواج ادامه داده و دیپلم گرفته و معاون مدرسه شده و در سالهای بازنشستگی برای نوه قصه گوش قصه اون عشقی رو گفته که روزی دلش رو مثل آفتاب ظهر تابستون روشن کرده بوده.

اما آیا اما عشق های قدیمی همین طورین؟ یعنی همه اونایی که چهل سال کنار هم زندگی کردن میتون به عقب برگردن و بگن که از روزی که نامه عاشقانه ای رو گرفتن هیچی تغییر نکرده؟

گرچه به قول سینا دوست عزیز من و صاحب نامه بعدی، مگه مهمه ؟

تنها چیزی که مهمه لمس اون تجربه شیرین و تکرار نشدنی دریافت یه نامه ی عاشقانه قشنگه و البته تجربه خوندن یواشکی نامه پدر و مادرت توی یه اتاق در بسته و تاریک ، سر یه ظهر تابستون، حتی وقتی که میدونی عشق هم مثل خیلی چیزهای دیگه توی سر و کله زدن با سختی های زندگی کم کم به دست فراموشی سپرده شده و رفته که رفته ....






نامه را خودت تنها بخوان

3/7/53

از عین به فرخنده ...

فرخنده عزیزم سلام

امیدوارم که حالت خیلی خوب باشد و هیچ ناراحتی نداشته باشی. حال من بد نیست و کسالتی ندارم غیر از دوری تو که امیدوارم هرچه زودتر برطرف گردد. فرخنده عزیزم نامه اتچند روز پیش رسید خیلی خوشحال شدم و از اینکه کمی دیر جواب آنرا نوشته ام پوزش می طلبم.

دلیلش این است که تا قبل از این که کلاسها شروع شود کمتر به ادبیات می رفتم و هر روز بچه ها به ادبیات می رفتند سفارش میکردم اگر نامه یا چیزی دیگری بوسیله پست آمده بود برایم بیاوند.

البته بیشتر روزها به ابرام میگفتم خلاصه ابرام یادش میرفته و بمن نمیگفته که صندوقها را نگاه نکرده ام تا این که خودم حوصله ام سر رفت و وقتی به ادبیات رفتم نامه ترا دیدم که در تاریخ 24/6 وارد دانشکده ادبیات شده خیلی ناراحت شدم و با ابرام هم سرو صدا کردم که تو نمیتوانی کاری را انجام بدی پس چرا قبول میکنی و خلاصه از این حرفها.

که بالاخره جواب آن به تاخیر افتاد و خوشبختامه موفق شدم امروز جواب آنرا بنویسم. حتما دیشب هم تلفن زدم گفتند که نیستی، گفتم که خانم عبدالعیان صحبت کنند که تلفن شما قطع شد. هرچه شماره را گرفتم جواب نداد تا اینکه دوباره وقت برای امروز صبح رزرو کردم و تلفن زدم و متاسفانه هیچکدام از شما نبودید و یک یادداشت گفتم برایتان بگذارد که انشالله به دست فراموشی سپرده نشده باشد. خلاصه بگذریم از این حرفها به حرفهای خودمان برسیم. خدا گواه است فرخنده که از همان دقیقه ای که از بابلسر حرکت کردیم تا همین حالا که این نامه را می نویسم در هرلحظه اش تو و خاطراتی که دارم در نظرم هست و به هیچ عنوان امکان فراموش شدن ذره ای از آن نیست.

هر لحظه محبت تو بیشتر در دلم جایگزین میشود. از بابلسر حرکت کردیم بچه ها گفتند ضرب بزن، گفتم بخدا که دست من دیگر نمیتواند روی پوست ضرب کار کند و تا طهران درست حالتی داشتم بسیار ناراحت که حاضر نبودم با هیچکس صحبت کنم، خلاصه بین راه بابلسر طهران به بهرام گفتم چند آهنگ مخصوص با ویلون بزن که ناله هایش شبیه غمهای دل من باشد. بهرام آهنگهایی از مرضیه از مهستی مثل قسم به های های گریه هامون بعد واویلا لیلی و بعد مرا ببوس برای آخرین بار را با ویولون زد؛ و سپس ویولون را کنار گذاشت. بعد از این جریانات چند دقیقه ای راجع به تو و محبتهای تو و وفاداری تو با مینو صحبت کردم، بچه ها مرا اذیت میکردند و هر لحظه میگفتند : ... نامه بنویس، ... برگرد، ... تلفن بزن و این طور چیزها ... و بعد شعر چرا از شهر ما میروی و بگو بگو کجا میروی را دست جمعی برای من خواندند. کم کم بچه ها خوابیدند دوباره به من گفتند بیا ضرب بزن تا بچه ها از خواب بیدار بشن ولی قبول نکردم چون واقعا نمیتوانستم تا اینکه به طهران رسیدیم. دوباره به مرکز تلفن زدم ولی گفتند که آمده اند و بلافاصله به خانه هایشان رفته اند که دیگر ناامید شدم و تصمیم گرفتم همان روز به شیراز بروم و با اتوبوس 5/3 بعد از ظهر عازم شیراز شدم. در این موقع بود که یکی از بچه ها آمد و درگوشی به من گفت جان فرخنده ضرب بزن و سرو صدا راه بنداز تا بچه ها شاد باشند، چون از گروه موسیقی فقط من با اتوبوس به شیراز میرفتم و چون قسم داد قبول کردم و ناگفته نماند یکی از عکسهایی را که در جلوی سلف سرویس گرفته بودیم و من و تو هم آنرا در اردوگاه سفارش نداده بودیم دست یکی از بچه ها دیدم و آنرا گرفتم و روی ضرب چپاندم با آن عکس ضرب می زدم ولی خلاصه با تمام این حرفها خیلی ناراحت بودم.

بعد از ورود به شیراز به خوابگاه رفتم و هرلحظه عکسها را نگاه میکردم و درباره محبتهای تو فکر میکردم. چندبار بخودم گفتم چه خوبست به طهران بروم ولی باز میدیدم که نمیتوانم تو را پیدا کنم. انشالله که هر وقت که بتوانم به تهران می آیم تا ترا ببینم.

ولی از تو تقاضا میکنم اگر وقت داری سری به شیراز بزن حتی برای یکی دو روز چون میدانی تو هنوز به شیراز نیامده ای و گذشته از این بچه ها هم اینجا هستند و آمدن تو به شیراز جالب تر از آمدن من به طهران هست کار ندارم که در هردو حالت منظور من دیدن توست ولی خوب حالت اول بهتر است. جدا هر لحظه منتظرت هستم که به شیراز بیایی اگر نمیتوانی تنها بیایی میتوانی با دوستانت بیایی.

ضمنا راجع به مریضی پرسیده بودی من دکتر رفتم و پس از عکسبرداری و گرفتن نوار قلبی و آزمایشت زیاد حدس زده اند که رماتیسم قلبی باشد ولی باز پیش یک دکتر متخصص قلب که رفتم گفت صددر صد معلوم نیست چیه؛ و خلاصه هنوز ادامه میدهم به دکتر رفتن و دوا خوردن، تشکر کرده بودی که حرفهایم را به تو زده ام و مورد اطمینان من بوده ای بازهم به تو خواهم گفت چون در آن مدت یک هفته که باهم بودیم پاکی تو برایم معلوم شد راز داری و وفاداری و آنهمه محبت تو.

چه کسی بهتر از تو میتواند مرا درک کند که من با او راز و نیاز کنم و تو برای من بهترین رازدار هستی. حرفهایی که به تو زده ام حتی به بهترین دوستان پسرم هم نزده ام و نخواهم زد. چون حرفهایی که به تو گفته ام بزرگترین راز زندگی من است. امیدوارم به فرصتی پیدا کنم و به طهران بیایم تا جبران این مدت تنهایی ترا بکنم و بتوانم مدتی را با تو بگذرانم. راستی وقتی به شیراز رسیدیم پس از چند روز به عروسی دوست محمود رفتیم در آنجا همه بچه ها برای رقص حاضر شدند ولی من تنها بیرون از صحنه رقص وایستادم تا این که محمود ناراحت شد و گفت بیا برقص گفتم بدون فرخنده جالب نیست که باز قسم داد و مجبور شدم چه فایده که فقط یک مجسمه متحرک بودم و هیچ احساسی راجع به رقص نداشتم چون جای تو خالی بود.

امیدوارم که بتوانی حرفهای مرا کاملا درک کنی، از اینکه کارت در بیمارستان شروع شده خوشحال شدم البته در صورتیکه برایت موفقت آمیز باشد. ضمنا عکس هایی که اصغر گرفته بود دوسری چاپ کرده یکسری برای خودش و یک سری هم برای معصومه و من عکسهای ترا میدهم برایت چاپ کنند و بعدا برایت می فرستم که فکر نکنی فراموش کرده ام. جایت امشب بیار خالیست چون خانه پریوش دعوتیم در هر صورت هر وقت که بتوانی به شیراز بیایی یک پارتی به افتخارت ترتیب خواهم داد. فرخنده جان جایت خیلی خالی است حتی شب عروسی یک صندلی کنار خودم رزرو کردم و روی آن یک گل گذاشتم و گفتم این جای فرخنده است در هر صورت صحبت زیاد است و کاغذ گنجایش بیشتر ندارد، به فاطی و معصومه سلام خیلی مخصوص برسان ...خیلی زیاد نوشتم و حتما سرت درد گرفته و امیدوارم تو همچنین نامه ای برایم بنویسی چون نامه ات خیلی کوتاه بود و من تا حالا حدود هفت بار آنرا خوانده ام.

فرخنده جان نامه را فقط خودت بخوان و بعد هم یا پاره اش کن یا خیلی مخفیانه نگه داری کن. چون حرفها بین من و تو باید باشد و بس. تمام بچه ها سلام می رسانند مخصوصا فرشته که همیشه میخواند در چشم تو خواندم افسانه آشنا فرخنده...با وفا فرخنده ...


منتظر دیدارت هستم، منتظر دیدار هستم، منتظر دیدارت هستم. سلامتی و خوشبختی تو بزرگترین آرزوی من است، ضمنا یک عکس حداقل 10 در 15 برای روی میز مطالعه ام بفرست.




این نامه از نظر دیگران محفوظ باشد، نامه را خودت تنها بخوان ، قشنگن نه ؟ این که معشوق کار خودش رو کرده و نامه رو نگه داشته و حتی به فرزندش سپرده قشنگ نیست ؟



نامه فرخنده خانوم هم سالها بعد از نوشته شدن و رسیدن به تهران، توسط پسرش سینا کشف میشه، مثلا در دهه هشتاد و چون اون پسر برعکس پدرش دوست داره که روایتهای حقیقی به دست خواننده ها و البته شنونده های باذوق برسن، ما رو در این تجربه شیرین شریک کرده.

فرخنده خانوم رو من سالها پیش دیدم، زن جسور و توانایی که پرستاری خونده و سالها کار کرده و بار زندگی و بچه ها رو به دوش کشیده.

وقتی نامه رو ازش می گرفتم، تصورش کردم با اون چشمهای باهوش چطور دل از عاشق بیخبر برده و بعدم تصورش کردم که در جنگ و تاریکی و روزهای سخت بعد از اون که پدر و مادرهایی ما اغلب تجربه کردن، چطور مصمم و سخت راهی رو رفته که هر لیلی توان رفتنش رو نداره.

باور کنین نامه ها چیزهای عجیبین، چون مستقیم از انتهای وجود و قلب نویسنده می یان و درست به همین دلیل آینه تمام نمای آدمهایی هستن شاید دیگه در این دنیا نیستن، بخشی از تاریخ اجتماعی ما که بهتر از کتابهای تاریخی، حقیقت رو نشون میدن.

اینم به عنوان موخره بگم که حالا بد نیست یه نگاهی به کمدها و کشوها و انباریا بزنین و نامه هایی که خیال میکردین ارزشی ندارن بیرون بکشین، بهتون قول میدن داستانی رو پیدا می کنین که واقعا ارزش شنیدن داره و شاید هم شد و ما کمکتون کردیم که واقعا دوباره شنیده بشه.

شناسنامه

فرمت محتوا
مدت زمان
زبان
اطلاعات اپیزود

نقد و امتیاز من

بقیه را از نظرت باخبر کن:

گذاشتن این عنوان در...

نشان‌شده‌ها
شنیده‌شده‌ها
نامه یک دانشجو