فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قمارباز

کتاب قمارباز

نسخه الکترونیک کتاب قمارباز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قمارباز

اگر بدانیم که داستایفسکی با همه بزرگی و شگفت‌آوری آثارش، یک قمارباز قهار بوده و چندین بار به دلیل اعتیاد به قمار اموال خود و همسرش را به باد داده و به فقر و فلاکت‌ دچار شده، خواندن این رمان برایمان جذاب‌تر می‌شود. «قمارباز» داستان جوانی است عاشق، که ابتدا برای اثبات عشق دیوانه‌وارش به پولینا، دخترخوانده یک ژنرال که در ظاهر به او اهمیتی نمی‌دهد، مقدار اندک داراییِ خویش را به قمار می‌گذارد و پس از چندی به شکلی معجزه‌آسا مقادیر هنگفتی پول و طلا در قمار برنده شده و ثروت زیادی به دست می‌آورد. او که اکنون مسخ شده، همه چیز را فراموش می‌کند و با دختر دیگری که چشم به مال او دوخته به پاریس فرار می‌کند و تمام پولش را در راه این دختر، به باد می‌دهد. پس از مدتی مفلس و سرشکسته به هامبورگ بازمی‌گردد. او دیگر بی‌آنکه خود بداند به قماربازی حرفه‌ای مبدل گشته که در زندگی چیزی جز سیاه و سفید، جفت یا تاق نمی‌بیند. در این اوضاع، او به طرزی باورنکردنی توسط یک دوست متوجه می‌شود که پولینا او را فراموش نکرده و حتی دوستش دارد؛ شگفت‌زده به خویش قول می‌دهد که دیگر دست به قمار نزند و آدم شود. او به سراغ پولینا می‌رود، ولی برای آخرین بار تصمیم می‌گیرد که آخرین مقدار دارایی‌اش را باز به قمار بگذارد...

ادامه...

بخشی از کتاب قمارباز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


۱

پس از دو هفته غیبت برگشته ام. کسان ما الان سه روز است که در رولتنبورگ، سکونت گزیده اند. خیال می کردم مرا مانند مسیح انتظار می کشند ولی اشتباه می کردم. ژنرال که رفتاری بس آسوده و فارغ داشت با من به تفرعن صحبت می کرد و مرا پیش خواهرش فرستاد. پیدا بود که عاقبت موفق شده اند پول قرض کنند. به نظرم آمد که ژنرال از نگاه من پرهیز می کرد.
ماریا فیلیپوونا که سرش خیلی شلوغ بود با من جز چند کلمه حرف نزد؛ با وجود این پول را از من گرفت، شمرد و به گزارش من تا آخر گوش داد. برای شام مجللی که به عادت مسکویی ها، هر وقت پولدار باشند می دهند، منتظر مزنتسوف، مردک فرانسوی(۱) و یک انگلیسی بودند. پولینا آلکساندروونا، وقتی مرا دید پرسید که چرا این قدر دیر کرده ام و بی آنکه منتظر پاسخ من باشد فورا منصرف شد. پیدا بود که در این کار تعمد داشت. با وجود این می بایست با هم صحبت می کردیم. آن چه باید برای او می گفتم بر دلم سنگینی می کرد.
در طبقه پنجم، به من یک اتاق کوچک داده بودند. در مهمان خانه، همه می دانستند که من از «ملتزمان رکاب ژنرال» هستم. همه چیز نشان می داد که آن ها موفق شده اند خودشان را این طور بنمایانند. در این جا همه مردم ژنرال را رجل بسیار بزرگ و ثروتمند روس می شمارند. پیش از شام، ماموریت هایی که به من داد، دوتا اسکناس هزار فرانکی هم داد که خرد کنم. آن ها را در دفتر مهمان خانه خرد کردم و حالا مردم اقلاً برای مدت هشت روز ما را میلیونر حساب خواهند کرد. تصمیم گرفته بودم میشل و نادینا را به گردش ببرم و توی پله ها بودم که ژنرال مرا خواست. وقت گیر آورده بود که از من بازجویی کند و بپرسد که بچه ها را کجا می خواهم ببرم؟ این مرد به راستی قادر نبود که مرا از روبه رو نگاه کند. خیلی دلش می خواست این کار را بکند، ولی من در هر بار چنان نگاه مستقیم و خالی از احترامی بر او می دوختم که پیدا بود طاقتش را نداشت. با جملاتی پر از لغات قلنبه و درهم پیچیده، که دست آخر سررشته اش گم می شد، به من دستور داد که گردش ما باید در محوطه پارک انجام بگیرد و حداکثر تا کازینو بیش تر ادامه نیابد، و آخر سر هم به خشم آمد و خیلی زننده و خشک گفت:
-وگرنه، شما خیلی خوب بلدید که بچه ها را بردارید و به بازی رولت ببرید...
و بعد افزود:
-معذرت می خواهم، من می دانم که شما جلف هستید و آماده این هستید که خودتان را به قمار بکشانید، به هر جهت در عین حال که من لله شما نیستم و علاقه ای هم ندارم که باشم، حق این را دارم که از شما بخواهم خودتان را به بدنامی نکشانید.
من که از گفته خود او استفاده می کردم گفتم:
-شما فراموش کرده اید که من پول ندارم و برای این که آدم در قمار ببازد گویا پول لازم است.
ژنرال که اندکی قرمز شده بود در جواب من گفت:
-من حالا به شما می دهم.
توی کیفش را گشت و به یک دفتر یادداشت مراجعه کرد. در حدود صد و بیست روبل به من بدهکار بود و بعد از من پرسید:
-حالا چه باید بکنم؟ باید طلب هایتان را به تالر(۲) حساب کرد. فعلاً این صد تالر را بگیرید و بقیه اش هم نگران نباشید.
من بی این که کلمه ای بگویم پول را گرفتم. او افزود:
-مخصوصا گفته های مرا بد تعبیر نکنید. شما این قدر زودرنج هستید که... اگر من این یادآوری ها را می کنم فقط به عنوان تذکر ساده ای است و فکر می کنم که حق دارم...
وقتی با بچه ها برای شام برگشتم به کسانم برخوردم که دسته جمعی راه افتاده بودند و نمی دانم به دیدن کدام یک از ویرانه های باستانی اطراف می رفتند؛ با دو کالسکه باشکوه و رفیع و با اسب های عالی. مادموازل بلانش با ماریا فیلیپوونا و پولینا یک کالسکه را اشغال کرده بودند و مردک فرانسوی و انگلیسی و ژنرال به دنبال آن ها با اسب می رفتند. عابران می ایستادند و کوکبه آن ها را تماشا می کردند. هیمنه آن ها تاثیر خودش را کرده بود ولی ژنرال آدمی نبود که بتواند از آن سودی ببرد. من حساب کرده بودم که با چهار هزار فرانکی که از این سفر برایشان آورده بودم و با آن چه خودشان توانسته بودند قرض کنند، باید الان هفت و هشت هزار فرانک داشته باشند و این برای مادموازل بلانش خیلی کم بود.
مادموازل بلانش نیز به اتفاق مادرش در مهمان خانه ما منزل گرفته بود. مردک فرانسوی هم همین طور. گارسون ها او را موسیو لو کنت خطاب می کردند. مادر مادموازل بلانش هم مادام لاکنتس خطاب می شد. آخر شاید هم آن ها کنت و کنتس بودند.
من کاملاً شک داشتم که موسیو لو کنت در موقع شام مرا به جا بیاورد. ژنرال هم طبق معمول هیچ در فکر معرفی کردن من نبود و یا اقلاً در فکر این نبود که اسم مرا برای او بگوید و موسیو لو کنت هم که در روسیه مدتی اقامت کرده بود، می دانست که آموزگار(۳) در نظر روس ها چه شخصیت کوچکی است. ولی گذشته از این ها او مرا خوب می شناخت. اما راستش را بخواهید آن ها هرگز منتظر نبودند که مرا سر میز ببینند. فکر می کردم که ژنرال فراموش کرده است دستورهای لازم را بدهد وگرنه بی شک مرا هم به میز مهمانان دعوت می کردند. من خودم، خودم را معرفی کردم؛ گرچه این کار برایم به قیمت یک نگاه ناراضی ژنرال تمام شد و ماریا فیلیپوونای مهربان فورا یک صندلی به من نشان داد. ملاقات با مستر آستلی، مرا از موقعیت دشواری که داشتم نجات داد و خواه و ناخواه من دیگر خودم را شریک در جمع آن ها می دیدم.
این مستر آستلی انگلیسی اصیل بود. من با او در پروس قبل از این که به کسان خود بپیوندم، آشنا شده بودم. آن جا مقابل یکدیگر منزل گرفته بودیم. بعد هم او را در مرز فرانسه ملاقات کردم و بعد هم در فاصله پانزده روز دوبار در سوئیس دیدمش و حالا او را در رولتنبورگ می یافتم. آدمی به این کم رویی ندیده بودم. کم رویی را به حد حماقت رسانده بود. خودش از این کم رویی اطلاع داشت، چون بی شک آدم احمقی نبود. گذشته از این، جذاب و فروتن هم بود. از آغاز همان اولین برخوردمان در پروس، من موفق شده بودم با او حرف بزنم.
برایم گفته بود که در همین تابستان به «دماغه شمالی» مسافرت کرده بود و گفته بود خیلی میل داشته است از بازار مکاره «نیژنی نووگرود» دیدن کند.
نمی دانستم چه طور با ژنرال آشنا شده است؟ به نظرم می آمد که عاشق دیوانه پولینا است. در موقع ورودش مثل شقایق قرمز شد.
خیلی خوش حال بود از این که سر میز، مرا کنار خودش می دید و با من درست مثل یکی از دوستان صمیمی خود رفتار می کرد.
سر میز، مردک فرانسوی با وضعی توهین آمیز نشسته بود و همه را از بالا نگاه می کرد. در مسکو، برعکس، این طور که به یاد من مانده است همیشه داد سخن می داد. از مسائل مالی و سیاست روز، خیلی صحبت می کرد. ژنرال گاهی به خودش اجازه می داد که با او مخالفت کند ولی خیلی با فروتنی و فقط برای حفظ شخصیت خودش.
خلقم سخت تنگ بود و طبق معمول، قبل از شام باز این سوال همیشگی را از خودم کرده بودم: «چرا من به این ژنرال چسبیده ام؟ چرا آن ها را مدتی پیش از این ترک نکرده ام؟» گاهی نیم نگاهی به پولینا آلکساندروونا می افکندم که کوچک ترین توجهی به من نداشت. عاقبت خشم بر من مستولی شد و از جا در رفتم.
با صدایی بسیار بلند، خود را وارد بحث کردم. بیش از همه وسیله ای می جستم که با آن مردک فرانسوی دربیفتم. در حالی که خطابم به ژنرال بود-فکر می کنم که حتا حرف او را هم قطع کردم-به او یادآوری کردم که در تابستان گذشته، روس ها هرگز نمی توانستند غذای خود را سر میز مهمان خانه ها صرف کنند. ژنرال نگاهی پر از تعجب به من افکند، و من ادامه دادم:
-شما این قدر کم احترام برای خودتان قائل هستید که هرگونه توهینی را تحمل می کنید. در پاریس، در کنار رود رن، و نیز در سوئیس، میز مهمانی ها چنان با این لهستانی ها و رفقای جان جانی فرانسوی شان اشغال شده که یک روس، حتا کوچک ترین محل اِعرابی هم ندارد.
این ها را به زبان فرانسه می گفتم. ژنرال نگاهش را همین طور به من دوخته بود و نمی دانست که خشمگین شود و یا فقط به این بی نزاکتی من با تعجب نگاه کند؟ مردک فرانسوی همان طور که از بالا با آدم حرف می زد رو به من گفت:
-حتما به شما تذکر خواهند داد.
من در جوابش گفتم:
-در پاریس، من با یک لهستانی مشاجره ای داشتم. بعد هم با یک افسر فرانسوی که از او طرفداری می کرد. ولی یک عده از فرانسوی ها طرف مرا گرفته بودند و به حرف های من گوش می دادند که تعریف می کردم چه طور نزدیک بود در فنجان قهوه جناب کشیش مونسینور، تُف بیندازم.
-تف؟
ژنرال به صدایی بلند و تعجب آمیز این را گفت. نگاهش دور میز می گشت. مردک فرانسوی مرا با نگاهی تحقیرآمیز می نگریست. من جواب دادم:
-البته! دو روز تمام به این فکر می کردم که مواظبت و رسیدگی به کارهای شما، مرا به رم خواهد کشاند. از این رو به سفارت پاپ مراجعه کردم که گذرنامه ام را ویزا کنم. در آن جا یک کشیش ریزه پنجاه ساله مرا پذیرفت. لاغر بود و قیافه سرد و یخ زده ای داشت و با لحن مودب ولی خشک از من خواست که صبر کنم. من کار داشتم ولی با وجود این نشستم و کتاب عقیده ملی را از جیبم درآوردم و به خواندن مقاله توهین آمیز نسبت به روسیه پرداختم. در این هنگام حس کردم که از اتاق پهلویی کسی را، خدمت جناب کشیش مونسینور راهنمایی کردند. کشیشی که مرا پذیرفته بود مشوش شد و شروع کرد به دعا خواندن. من درخواستم را تکرار کردم و او این بار خیلی خشک تکرار کرد: «باید صبر کنم». پس از یک لحظه، یک اتریشی وارد شد و من خیال کردم که او بی معطلی به طبقه اول راهنمایی خواهد شد. من که خیلی اوقاتم تلخ شده بود صاف جلوی کشیش رفتم و با لحنی تند و یک دنده اظهار داشتم: «حالا که جناب کشیش مونسینور اشخاص را می پذیرد، می تواند کار مرا هم زود انجام بدهد». آقای کشیش کمی عقب رفت و هاج و واج مانده بود. مثل این که می خواست بگوید، چه طور یک روس بی هیچ چیز، جرات می کند خودش را با مهمانان جناب کشیش مونسینور مقایسه کند؟ و خیلی با بی حیایی مثل این که خوش حال است از این که به من حمله می کند، سر تا پای مرا برانداز کرد و بعد فریاد کشید: «خیال می کنید که عالی جناب کشیش [مونسینور] حاضر خواهند شد قهوه شان را به خاطر پذیرفتن شما کنار بگذارند؟» من هم خیلی سخت تر و بلندتر از او فریاد کشیدم: «اهه! من خودم را مسخره قهوه عالی جناب مونسینور شما که نکرده ام! من توی قهوه اش تف می کنم! اگر فوری کار گذرنامه مرا تمام نکنید، می روم و خودم پیدایش می کنم!» و آقای کشیش در حالی که ترسیده بود عقب عقب تا دم در رفت و گفت: «چه طور؟ وقتی که جناب مطران را به حضور پذیرفته اند؟» و دست هایش را باز کرده بود و صلیب وار جلوی در را گرفته بود و می خواست به من بفهماند که اگر بمیرد نخواهد گذاشت که بگذرم. من از گفته های خودش استفاده کردم و گفتم که لامذهب و وحشی هستم و همه کشیش ها و مطران ها و اسقف های او را به مسخره می گیرم و غیره... خلاصه خودم را سختگیر نشان دادم. کشیش، نگاهی پر از کینه به من افکند، گذرنامه ام را از دستم به سختی بیرون کشید و به طبقه اول رفت و پس از یک لحظه، تذکره من ویزا شده بود. می خواهید ببینیدش؟

نظرات کاربران درباره کتاب قمارباز

ترجمه جلال ال احمد افتضاحه
در 1 سال پیش توسط محمد جواد
فکر نمیکنم بهترین ترجمه از این کتاب باشه اما من فوق العاده از فضای داستان لذت بردم
در 2 سال پیش توسط jsm...stm
افتضاح بود ب زوووووور تمومش کردم
در 1 سال پیش توسط نازنین آسمانی
لطفا اینطور کامل داستان رو لو ندید. یکی از جذابیتهای قمارباز اینه که نمیدونی چی میشه. من فصل هشتم بودم که اومدم اینجا نظر خوانندگان رو ببینم اما توضیح کتاب انقدر بیش از حد استاندارد بود که با دلخوری اونو بستم.
در 1 سال پیش توسط elh...jan
ترجمه آل احمد به نظرم عالی است. مثل اینکه یه شاهکار رو دوباره خلق کرده به زبان خودش. من این کتاب رو تا حالا دو بار خوندم و بسیار لذت بردم.
در 3 ماه پیش توسط Sajjad Zargham
kjjytyhfrggflp۸uyyh!bgddss
در 1 سال پیش توسط a.a...i62
من همین ترجمرو خوندم به نظرم خیلی خوب بود...ازداستات هم کلی لذت بردم
در 1 سال پیش توسط Maryam Ghasemi
آل احمد مترجم خوبی نبوده
در 10 ماه پیش توسط fsh...rse