فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چمدان‌

کتاب چمدان‌

نسخه الکترونیک کتاب چمدان‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چمدان‌

مجموعه داستان کوتاه «چمدان» (۱۳۱۳) نخستین اثر «بزرگ علوی»(۱۳۷۵-۱۲۸۲) نویسنده، سیاست‌‌مدار و روزنامه‌نگار نوگرای ایرانی است. او را همراهِ صادق هدایت و صادق چوبک، پدران داستان‌نویسی نوین ایرانی می‌دانند. بزرگ علوی در این مجموعه با به‌کارگیری نثر ساده و انشای روان، بازتاباندن فرهنگ عامه و تصویر ناکامی ها و سیه‌روزی‌های آنان، به سبک محمد علی جمالزاده و صادق هدایت نزدیک شده است، با این تفاوت که شخصیت‌های داستان‌های علوی به لحاظ تحرک و پویایی اجتماعی با شخصیت‌های داستان‌های هدایت، که نگرشی دیگرگونه نسبت به جهان دارند، فرق می‌کنند. بزرگ علوی در سال 1315 به اتهام داشتن افکار سوسیالیستی، با جمعی دیگر از همفکرانش به زندان افتاد و تا برکنار شدن رضاشاه (شهریور 1320) در زندان ماند.

ادامه...

بخشی از کتاب چمدان‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


چمدان

یک صبح روز یکشنبه ماه تیر هوای شهر برلین تیره و خفه کننده بود. آدم از فرط گرما در تختخواب غلت می خورد، عرق از تنش می جوشید. اما حاضر نمی شد که از جایش بلند شود. دود کارخانه ها و مه جنگل ها که با هم مخلوط می شد و ذرات آن که از میان پنجره توی اتاق می آمد، مثل این بود که می خواست فشاری راکه بر تن و جان آدم وارد می آورد سخت تر کند. من در آن وقت در برلین تحصیل می کردم. نیم ساعت بود که صاحبخانه چایی مرا روی میز گذارده بود ولی من خیال بلند شدن نداشتم. یکی دو مرتبه هم از پشت در گفته بود: «آقا، از منزل پدرتان پای تلفن شما را می خواهند.» ولی من جواب نداده بودم.
ساعت نه، کسی با عجله در اتاق مرا زد و داخل اتاق شد. من ابتدا باز به گمان این که صاحبخانه کاری دارد، اعتنایی نکردم ولی بعد که ناگهان صدای پدرم را شنیدم، از جا جسته، سلام کردم. او روی صندلی راحت کنار اتاق نشست. قوطی سیگار طلایش را بیرون آورد، سیگاری آتش زد و گفت: «چرا آن قدر اتاق تو درهم و برهم است، چرا این کتاب ها را جمع نمی کنی؟ نگاه کن: صابون و قلم و شانه و کراوات و چوب سیگار و سربند و دیگر چی، عکس، همه روی هم ریخته.» بوی عطر که از صورت تازه تراشیده پدرم تراوش می کرد، در نظر من زننده بود. راست می گفت. دقت و مواظبت او، وقار و بزرگ منشی او، وقاری را که از آباء و اجداد به ارث برده بود، وقار شترمآبی او با زندگانی مشوش پریشان من، با دل چرکین من به هیچ وجه جور نمی آمد. در خانه او یک قفسه مخصوص صابون، یکی مخصوص سیگار، یک اتاق هم مخصوص کتاب بود.
امروز بیش از روزهای دیگر به پدرم توهین شد، برای آن که پدر باوقارم خود را کوچک کرده و در منزل من آمده بود، مگر من آن پسری نیستم که پس از مدت ها زد و خورد از خانه او بیرون آمده بودم، چون که میل نداشتم هر روز ساعت یک بعد از ظهر غذا بخورم و هر شب ساعت یازده در خانه باشم و بخوابم و صبح ساعت هفت سر میز چایی حاضر باشم.
در ضمن این که او سیگارش را می کشید، من سر و صورتم را شسته، پهلویش نشستم. از من پرسید: «تو خیال نداری تابستان مسافرتی بکنی؟»
نفهمیدم که منظور پدرم چه بود؟ آیا می خواست بگوید: مسافرت بکن یا این که با من مسافرت بکن. برای این که به سوال او صریحا جوابی نداده باشم، گفتم:
ــ من پول ندارم، شما کمی این ماه به من اضافه بدهید.
ــ خوب بود که من اینجا آمدم.
ــ اگر شما را نمی دیدم قرض می کردم.
چون می دانستم که از قرض کردن بدش می آید، مخصوصا به رخش کشیدم که با پولش به من سرکوفت نزند.
پدرم پس از لحظه ای خاموشی ــ این خاموشی، این عادت زننده او برای من یک نوع شکنجه بود، این حالت چشم های سرخ و درشتش که می خواست، اگر می توانست، مرا آتش بزند، این حالت چشم که آثار ظلم و اقتدار پدر عهد بربریت بود، برای من کشنده و ناگوار بود. پدرم پس از لحظه ای خاموشی دفتر چک بانک را از جیب بیرون آورد و یک چک صد مارکی به من داد و گفت: «من مسافرت می کنم و می روم به اطراف سیتو، به یکی از ییلاق های سرحد چکوسلاو (اسم آن را فراموش کرده ام)، ترن ساعت یازده حرکت می کند. اگر می توانی برو به خانه من و آن جا بنشین تا پسر صاحبخانه من چمدان مرا به ایستگاه ببرد. اگر می خواهی خودت ساعت یازده با چمدان آن جا باش تا با هم مسافرت کنیم.»
بدون این که به او نگاه کنم گفتم: «بسیارخوب.»
ــ چطور بسیارخوب؟ خودت می آیی، یا آن که می دهی چمدان مرا ببرند؟
ــ شما خودتان نمی توانید چمدانتان را ببرید؟
برق از چشمش پرید. اما به روی خودش نیاورد، همان طوری که عادت داشت با کمال خونسردی گفت: «من قبلاً جای دیگر کار دارم، الان ساعت نه است. ساعت نه و نیم جایی کار دارم.»
ــ بسیارخوب من چایی می خورم، بعد می روم بانک و از آن جا می روم به خانه شما و آن جا هستم تا پسر صاحبخانه چمدان شما را به ایستگاه ببرد و برگردد.
ــ اگر بخواهی به بانک بروی دیگر دیر می شود.
ــ بدبختانه هیچ پول ندارم.
خنده اش گرفت. من هم خنده کردم. ده مارک دیگر به من داد. من تشکر کردم. پدرم رفت، کمی متاثر شدم. پدر من یادگار خوبی از دنیای گذشته بود، اما نه سر و صورتش! عطر او، کراوات او، مال این دوره بود ولی افکارش! حتما باید ساعت یازده غذا بخورد... والا... نظم و ترتیب زندگانی به هم می خورد... به وقار لطمه وارد می آید، خانواده از میان می رود، اصول مقدس خانواده را باید رعایت کرد. چه خوب است پسر و دختر آدم همه دور هم جمع باشند، با هم بگویند، و پدر، بزرگ خانواده، بالای اتاق بنشیند، فرمان بدهد، بیایند بروند. پدر خدای خانه است. درست انعکاس مذهب در خانواده و یا برعکس. درست دنیای گذشته!
لباسم را پوشیدم و به راه افتادم. رنگ تیره خیابان های برلین، این حالت مخصوص این شهر در ماه اوت، آن هم یک تابستان خفه، مرا داشت می کشت، آیا با پدرم به این ییلاق بروم؟ این سر و صورت، این عطر بی خودی نیست! به سرحد چکوسلاو می رود، چطور است؟ من هم با او می روم، اما نه چند روز پیش آن خانم روسی... اسمش چه بود؟ کاتوشکا... کاتوشکا... اوسالوونا... وقتی که از هم خداحافظی کردیم، وقتی که دست سفید و باریک خود را، آن انگشت های استخوانی و کشیده اش را در دست من گذارده بود، می گفت: «باز یکدیگر را ببینیم، من می روم به سیتو، شما هم بیایید آن جا.» شب پیش وقتی که آن صورت سفید و لاغر در دامن من بود، وقتی که گونه های برجسته اش را به صورت من چسبانیده بود، یک چیزهایی زمزمه می کرد؟ تملق مرا می گفت! نه، تملق نبود، در آن حالت نمی شد دروغ گفت و دروغ حس کرد، چه می کرد؟ چنگ می انداخت و زلف های مرا می کند. به من می گفت: «تو غیر از همه هستی؟»
یک مرتبه در وسط خیابان شروع کردم به بلند خندیدن، نگاه کردم دیدم بیش از یک ساعت بی خودی در خیابان ها راه رفته ام، از منزل پدرم هم گذشته ام. اتوموبیلی رد می شد، سوار شدم.
تکان ملایم اتوموبیل مرا مثل بچه ای که در گهواره انداخته باشند به آرامی به خواب برد، اما در خوابی که پر از حوادث گوناگون بود. کاتوشکا... اوسالوونا... کجا می رود، به سیتو؟ به سیتو؟ این اسم را امروز هم شنیدم؛ این جا همان محلی است که پدرم هم می رود. چطور است، با پدرم می روم، یعنی نه، با پدرم می روم به سیتو برای دیدن کاتوشکا اوسالوونا... اصلاً خود این اسم آهنگ دارد؛ کاتوشکا... اوسالوونا. اما می ارزد که آدم وقت خودش را با این روس ها بگذراند. با این روس های مهاجر! برای من چه چیزها تعریف می کرد، از دوک، از پرنس، از دربار، از راسپوتین، از تزار، از تولستوی، از سیبریه، می دانست که من مخالف او هستم. می دانست که من فقط لب های او را دوست داشتم، نه جواهراتی که در سینه اش می درخشید. وقتی که من مخالف گفته های او را می گفتم، انگشتش را روی لب های من فشار می داد، که من دیگر حرف نزنم، خوب می دانست که من به همه این حرف های او پشت پا زده ام. می دانست که من گفته های او را دروغ می دانم، و حقیقت را در پشت پرده کلمات او پیدا می کردم، معهذا مرا دوست داشت. و هنوز هم دوست دارد. یقین!؟
شوفر پرسید: «آقا کجا بروم؟»
ــ ساعت چند است؟
ــ ساعت ده و نیم.
ــ برو اولاند شتراسه ۲۸.
تصمیم گرفتم به سیتو بروم. اما به پدرم دیگر نمی رسیدم. اول به خانه اش رفتم. چمدان را توی اتوموبیل گذاشتم، از بانک پول گرفتم و با ماشین ساعت یک بعد از ظهر به همان محلی که پدرم رفته بود با چمدانش حرکت کردم.

* * *

چون ماشین در گورلیتس قریب یک ساعت توقف داشت، طرف های عصری وارد سیتو شدم و از آن جا با راه آهن به آن ییلاق رفتم. چمدان را در ایستگاه گذاشتم، در مهمانخانه های ییلاقی (دو تا بیشتر در آن جا نبود) سراغ کاتوشکا را گرفتم. در مهمانخانه «خانه سبز» منزل داشت. همان جا اتاقی برای خود گرفته منزل کردم. کاتوشکا با مادرش و یک زن دیگر دو اتاق در «خانه سبز» داشتند.
پس از ساعتی روی کارتم نوشتم: کاتوشکای عزیزم، الان وارد شده ام میل دارم ترا ببینم. وقت و محل آن را معین کن. ف
زنگ زدم. پیشخدمت آمد. دختر ۱۹ ساله ای بود با زلف های بور و چشم های زاغ. وقتی که کارت به دستش دادم، لبخند زد و گفت: «آقا، شما آقای ف. نیستید؟ همین خانم چهار روز است که آمده و هر روز سراغ شما را گرفته است.»
ــ از شما چرا؟
ــ آخر من خانم را دوست دارم. سال پیش این جا بودند. به من یک کتاب بخشیدند، چیزهای دیگر هم هست؟
پرسیدم چه چیز دیگری هم هست؟
ــ خانم یک رازهایی پهلوی من دارد.
ــ اسم شما چیست؟
ــ فریدل.
ــ خوب فریدل حالا به من نمی گویید چه رازهایی دارد؟
ــ آن قدر اصرار نکنید.
ــ بسیارخوب. میل ندارید. نگویید.
دخترک فکری کرد و گفت: «نه، به شما می گویم چون می دانم که کاتوشکا خانم فقط شما را دوست دارد. از روزی که کاتوشکا خانم این جا آمده است، هر روز سراغ شما را می گیرد. امروز یک آقایی آمد پیش خانم، این آقا چند وقت پیش هم که خانم برای کرایه کردن خانه با مادرشان تشریف آورده بودند همراهشان بود، اما خانم او را دوست ندارد، به نظرم مجبوری است، عصری می گفت، کی می شود، آقای ف بیاید.»
من یک اسکناس دو مارکی از جیبم بیرون آورده، یواشکی توی دست فریدل گذاردم، بعد پرسیدم: «خوب، فریدل، این چه جور آدمی هست؟»
ــ واللّه ، اینش را دیگر نمی دانم، من درست از نزدیک ندیدمش.
ــ بسیارخوب، فریدل، حالا بروید و این پاکت را به خانم برسانید اما طوری باشد که کسی نفهمد.
مثل این که آب سردی روی من ریختند... خیال کردم از این مهمانخانه بروم به آن جایی که پدرم منزل دارد. بالاخره همه زن ها یکی هستند، گریه آن ها دروغ، خنده آن ها دروغ! اگر کاتوشکا دروغگوست پس همه زن ها دروغگو هستند، این چشم های درخشنده چطور دروغ می گویند! اما مرا هم که این چشم ها و این گونه ها به دام کشیدند، آن یک نفر هم بالاخره عاشق قشنگی است، گذشته از این من چه مزیتی بر او دارم... چرا من بر او مزیت دارم، مرا ممکن است که واقعا دوست داشته باشد، اما به طور یقین پول او بیش از من است، از این جا اولین سنگ اساس مقدس خانواده گذاشته می شود.
خوب بود که پاکت را نمی دادم. حیف نیست که آدم خودش را سبک کند؟ بی خود کارت را فرستادم، اما چون این دخترک قضایا را مطلع بود، دیگر کاری نمی شد کرد. فریدل برگشت. روی کارتی به اسم کاتوشکا اوسالوونا، کاتوشکا چنین نوشته بود: «مادرم میل دارد با تو آشنا شود، و خواهش می کندکه برای شام به ایوان ما بیایی.»
... حالا دیگر باید لباس عوض کرد، باید مراسم ادب به جا آورد، باید دست خانم والده را بوسید... من آمده ام که فقط گونه های کاتوشکا را ببوسم، من می خواهم چشم های او را ببینم، چطور است؟ امشب عذر می خواهم، باید بروم پهلوی پدرم، قبلاً به اووقت داده ام، کاتوشکا اوسالوونا. این اسم را بلند گفتم، از دهنم پرید...
در اتاق باز شد و کاتوشکا وارد اتاق من شد، به طرف من آمد و گفت: «بالاخره آمدی؟ من هیچ امید نداشتم.» آهنگ لطیف صدای او را که شنیدم، تمام آن چه تا به حال راجع به او فکر می کردم از یادم رفت. دستش را بوسیدم، او را روی صندلی راحتی نشانده، گفتم: «دیدی که آمدم.»
من روی لبه صندلی راحت نشسته، دست به گردن او انداخته بودم، او به من نگاه کرد و گفت: «من هیچ امید نداشتم.»
ــ چرا؟
ــ چرا؟ مگر من ترا نمی شناسم؟ تو اصلاً همیشه خواب می بینی، تو هیچ وقت بیدار نیستی. آن چه من الان به تو می گویم، شاید اصلاً نمی شنوی...
راست می گفت، من گل بوته های سرخ رنگی را که روی پیراهن سفیدش بود تماشا می کردم. من از پشت گردن متناسبش که روی آن شال گردن سیاه رنگی انداخته بود لذت می بردم. من به مژه های سیاهش که تقریبا تمام چشم های او را پوشانده بود نگاه می کردم، حرف هایش را نمی شنیدم برای این که خیلی معمولی بود. من چشم هایم را به چشم هایش دوخته بودم. بعد گفت: «من خودم آمدم این جا از تو خواهش بکنم که دعوت مادرم را رد نکنی.»
ــ از کجا می دانستی که من نمی آیم؟
کاتوشکا پلک های چشمش را کمی توی هم برده گفت: «من می دانم که تو این تشریفات را دوست نداری.»
خوب مرا شناخته بود. (از کجا مرا به این خوبی می شناسی؟) این سوال من توهینی بود برای او. این دختر زیاد احساساتی بود اما احساسات دروغ نداشت (آیا چنین چیزی ممکن است؟) یا کمتر داشت.
ــ تو خیال می کنی که ما یک ماه است با هم آشنا هستیم. من از وقتی که خودم را می شناسم ترا هم می شناسم. اولین دفعه ترا در کجا دیدم؟ در خواب! بله در خواب، شاید آن وقت پانزده ساله بودم. من همیشه عاشق چشم های زاغ بودم مانند چشم های تو. من همیشه موهای بور و زردو دوست داشتم مانند زلف های تو. یادت می آید در شب اولی که با هم آشنا شدیم چه گفتم؟ من عاشق یک وهمی بودم و حالا می بینم که آن وهم در تو، در افکار پریشان تو، در زندگانی تو، در روح ناراحت تو جلوه گر شده است، تو که از زندگی من خبر داری. شما مردمان مخصوصی هستید. من خوب می دانم که تو همیشه مرا دوست نخواهی داشت. موجی است می آید و بعد می رود. موج می رود اما آب سر جای خود هست، تو مرا فراموش می کنی. این طور نیست؟ اما من فراموش نمی کنم. من به آرزوی خودم رسیده ام. زندگانی من به هدر نرفته است. تا به حال به عشق این وهم زندگانی می کردم. از این به بعد هم به یاد این روزها زندگی خواهم کرد، تو که نمی توانی شوهر من بشوی، تو چطور می توانی عمری با من به سر ببری؟ اما آن دقیقه که من با تو هستم... آن دقیقه...
گریه اش گرفت: «من باید بالاخره زندگانی بکنم، باید شوهر بکنم.» حالا مطلب را فهمیدم. آن مردی که تازگی با او آشنایی پیدا کرده است شاید باید شوهر او بشود. شاید اگر کاتوشکا خودش می توانست و عوامل دیگر او را مجبور نمی کردند، با من زندگی می کرد بدون این که زن من بشود. حالا نه پدر و نه مادر، هیچ کس او را مجبور نمی کرد اما یک دیو منحوس مندرس مهیب، پول، جامعه، محیط او را مجبور می کرد که برود خودش را بفروشد، برای یک عمر بفروشد، برای این که بتواند فقط زندگانی کند، زن ها همه خود را می فروشند، بعضی در مقابل یک پول جزیی برای ساعت و روز، بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تامین زندگی.
ــ گریه نکن کاتوشکا، حالا می فهمی چرا از دنیای او بیزارم.
نفهمید چه می گویم، از من پرسید: «کی ترا ببینم.» من گفتم: «بعد از شام می توانیم کمی گردش برویم؟»
ــ بسیار خوب بعد از شام.

* * *

شام با مادر کاتوشکا و آن خانم دیگر روی هم رفته کسل کننده بود. بعد از شام من و کاتوشکا با هم به گردش رفتیم؛ بیش از نیم ساعت راه رفتیم، هوا تاریک بود، از میان جنگل های درخت سرو آهسته می گذشتیم، ابر نازکی آسمان را کبود رنگ کرده بود. راه ها خلوت و خالی از صدا بود. از دور عوعو سگ های دهاتی ها به گوش می رسید. کاتوشکا یک شعر روسی زمزمه می کرد؛ من گوش می دادم. نیم ساعتی گذشت. روی تپه ای در میان جنگل چهارچوبی کار گذارده بودند. کاتوشکا خسته شده بود، من پرسیدم:
ــ می خواهی کمی این جا بنشینیم؟
ــ بد نیست.
ــ برویم بالای چهارچوب.
ــ می ترسم بیفتم.
ــ نترس ترا می گیرم. این جا هوا گرفته است. آن بالا هوا بهتر است.
چهارچوب پنج پله داشت پایش را که روی پله اول گذاشت چهارچوب صدای ترقی کرد. بعد به کمک من بالا رفت. دور ما را درخت های سیاه رنگ احاطه کرده بودند، سر درخت ها مثل موج آب تکان می خورد. کاتوشکا باز زمزمه کرد. روسی می خواند، ملایم اما با روح. دستش را در دستم گرفتم.
ــ کاتوشکا!
عوض این که جوابی بدهد سرش را روی شانه من گذارد. چه خوب بود که این خاموشی زود شکسته نشود. بعد از مدتی از من پرسید:
ــ چطور شد که تو این جا آمدی؟
ــ اولاً که به تو وعده داده بودم.
حرف مرا قطع کرد «ثانیا...»
ــ ثانیا که پدرم آمده است این جا، من هم آمده ام.
ــ پس چرا تا به حال نگفتی؟
ــ گفتن نداشت. تو آن قدر به پدر و مادرت عقیده داری. می دانی، من برخلاف تو فکر می کنم. در همه چیز.
ــ مرا با او آشنا کن، خجالت می کشی؟
ــ چرا خجالت بکشم، من میل ندارم، اگر تو میل داری، فردا...
صورتش را در سینه من پنهان کرد؛ او گفت «فردا نمی شود.»
ــ چرا فردا نمی شود؟
هر دو دستش را به گردن من آویخت. مرا بوسید و گریه کرد. من دست های اورا از گردن خودم باز کردم، با هردو دست گونه هایش را گرفتم، نگاهی در تاریکی به چشم هایش انداختم و گفتم: «گریه نکن، کاتوشکا. من می دانم، حرف های امروز ترا فهمیدم. دنیای تو همین طور است. من هم ترا دوست می دارم، من آن قدر ترا دوست دارم، که نمی توانم ترا بخرم. بهتر این است که همین وهم برای ما بماند. این وهم بد نیست، به آدم دلداری می دهد، به آدم جرات و امیدواری می دهد. فردا با آن کس که تازه آشنا شده ای می خواهی به گردش بروی، بسیارخوب ما فردا شب همدیگر را می بینیم.»
ــ تصور نکن که من فردا با او تنها هستم. مادرم همراه ماست. فردا شب هم در مهمانخانه «اسب سفید» مهمان او هستیم. بیا، فردا شب او را به تو معرفی می کنم. اگر مرا دوست داری، عقیده خودت را درباره او به من بگو.
ــ بسیارخوب، کاتوشکا. فردا می روم به سراغ پدرم و فردا شب در مهمانخانه «اسب سفید» هستم.
دیگر حرفی نزدیم. کم کم ماه درآمد. دیروقت شد. از روی چهارچوب پایین آمدیم. مرغانی که نور ماه آنها را مست کرده بود با هم راز و نیاز می کردند. ما سرودهای آن ها را می شنیدیم و لذت می بردیم.
ساعت ۱۱ بود که من به اتاق خود رفتم. فریدل را صدا زدم. شراب برای من آورد. پس از مدتی آواز گرامافون از اتاق همسایه بلند شد. من مدتی شراب خوردم و سیگار کشیدم.

* * *

روز بعد ساعت نه از اتاق خوابم بیرون آمدم. ابتدا کمی در سرسرا قدم زدم. فریدل دستمال سفید به سرش بسته بود و در اتاق ها کار می کرد.
به من گفت کاتوشکا و مادرش و آن خانم دیگر به گردش رفته اند. آن وقت به ایستگاه راه آهن رفتم. از آن جا با چمدان پدرم در یک کالسکه نشسته و به مهمانخانه پدرم که همان «اسب سفید» بود رفتم. از مهمانخانه ما تا آن جا قریب نیم ساعت راه بود. ساعت ده و نیم به آن جا رسیدم اما پدرم نبود. گفتند که صبح زود رفته است. من چمدان را پیش صاحب مهمانخانه امانت گذاشتم و رفتم. از این ده به آن ده. غروب که به مهمانخانه «خانه سبز» رسیدم، کاتوشکا نبود. فریدل بازآمد، امشب برخلاف همیشه لباس قشنگی تنش بود: «آقا، خانم ها آمدند و رفتند.»
ــ فریدل امشب خودتان را قشنگ کرده اید.
ــ بله، امشب من مرخصی دارم و با نامزدم می روم به رقص.
شام را خوردم و پیاده به مهمانخانه پدرم رفتم. ساعت نه به آن جا رسیدم. در اتاق پدرم که رفتم، گفتند در سالون پایین است. از پله ها پایین آمدم. در را که باز کردم دیدم کاتوشکا پهلوی پدرم نشسته است. پیشخدمت داشت شیشه های شراب را برمی داشت و شیشه های تازه می گذاشت. پدرم صورتش را از ته تراشیده بود. کاتوشکا لباس آبی رنگ تنش بود. قشنگ تر از همیشه به نظرم آمد. فوری بیرون آمدم. روی کارتم چیزی به کاتوشکا نوشتم وبه پیشخدمت دادم که به او بدهد.
«کاتوشکای عزیزم، از من خواهش کرده بودی که پدرم را به تو معرفی کنم، همان است که سر میز تو، دست چپ تو نشسته است. از من خواهش کرده بودی که عقیده ام را راجع به شوهر تازه ای که می خواهی انتخاب کنی بگویم. بسیار خوب شوهری است، ترا خوشبخت می کند. ف.»
به صاحب مهمانخانه گفتم: «چمدان مال آن مردی است که پهلوی آن خانم نشسته است.»
خرداد ۱۳۱۱

نظرات کاربران درباره کتاب چمدان‌

آنهایی که در دنیا زیاد زجر کشیده اند ، ماسکی روی صورتشان زده اند، آنهایی که زیاد گریه و به همان اندازه زیاد ناله میکنند، اصلا نمیدانند درد چیست...
در 4 سال پیش توسط ف...ه
در میان بهبوبه مرور آسار علوی در کانون کتاب خواندمش..
در 10 سال پیش توسط Hos...ein
با اینکه داستان کوتاه دوست ندارم ولی داستان اول و آخر رو دوست داشتم. اصلا فکر نمی کردم سال های 1311 این شکلی هم بوده یا بزرگ علوی یه همچین نثری داشته، چقدر هم استادانه هر داستانی نثر خودش رو داشت. خوب بود
در 4 سال پیش توسط Gol...vat
بنظر من خود چمدان ضعیف ترین داستان مجموعه بود.نویسنده مطالعات فرویدشو یه جور تابلویی(البته شاید الان برای ما که هشتادسال بعد داریم داستانو میخونیم)چپونده بود تو متن.شکل موفق تر این چپوندن تو داستان سرباز سربی بود بنظرم.
در 4 سال پیش توسط Ami...eni
دوس دارم راز و رمز (ف) رو درارم!
در 5 سال پیش توسط Sar...hti
چمدان مجموعه‌ی نسبتاً خوبی‌یه. خودِ داستانِ «چمدان» و همین‌طور «شیک‌پوش» عالی‌ان؛ «تاریخچه‌ی اتاق من» و «رقص مرگ» هم قشنگ و پخته هستن. آخ که علوی چه‌قدر توی نوشتن پایان‌های غم‌انگیز استاده.«سرباز سربی» هم از این‌بابت که مطابق با روان‌کاویِ فروید نوشته شده قابل‌توجهه ولی آخرش خوب از آب درنیومده، اِندینگِ مالی نیس.
در 10 سال پیش توسط Hea...a
اوج داستان اول در اخر ان استاین کتاب شامل چندین داستان کوتاه است که اولین داستانش بک شاهکار است وهمانطور که گفتم اوج داستان در اخر ان است
در 9 سال پیش توسط Lor...tan
رقص مرگ و شیک پوش رو بیشتر از بقیه ی داستانا پسندیدم..تم متفاوتی داشت
در 5 سال پیش توسط Rez...emi
در مقایسه با کتاب های دیگه بزرگ علوی، مثل چشمهایش، این کتاب جذابیت نداشت.
در 2 هفته پیش توسط مهدیه
داستان های کوتاه جالبی داشت
در 1 ماه پیش توسط