فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حواستون به پیرزن‌هایی که از تنهایی پوسیده‌ن باشه

کتاب حواستون به پیرزن‌هایی که از تنهایی پوسیده‌ن باشه

نسخه الکترونیک کتاب حواستون به پیرزن‌هایی که از تنهایی پوسیده‌ن باشه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۷۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب حواستون به پیرزن‌هایی که از تنهایی پوسیده‌ن باشه

زنی که کودکی در آغوش دارد. دیده‌بان حقوق بشر. کودک. زنی که کودکی در آغوش دارد وارد می‌شود و جلو خطی می‌ایستد که نشانه‌ای است از مرز میان زمین‌های بی‌صاحب و سرزمین تحت کنترل حقوق بشر. دیده‌بان حقوق بشر: کی اون‌جاست؟ بایستید! تکون نخورید. اگه یه قدم دیگه بردارید یعنی غیرقانونی از مرز عبور کرده‌ید، هر چیز غیرقانونی‌ای هم ممکنه به ضرر خودتون تموم شه. زنی که کودکی در آغوش دارد: اما من می‌خوام از مرز رد شم. از جنگ فرار کرده‌م. از وحشت فرار کرده‌م. از مرگ فرار کرده‌م. کشورم دیگه وجود نداره. تقسیم شده به دو بخش، سه بخش، چهار بخش، یا حتی چند کشور کوچک‌تر که با هم در حال جنگن. می‌خوام از این مرز رد بشم چون دیگه به هیچ‌کدوم از این کشورهای جدیدی که از دل وطن بزرگ سابقم بیرون اومده‌ن تعلق ندارم. دیده‌بان حقوق بشر: ملیتتون چیه؟ زنی که کودکی در آغوش دارد: دیگه ملیتی ندارم. ملیت من این بچه‌ایه که تو بغلمه، ملیت من زمینه. ملیت من آسمون پرستاره بالای سرمه. ملیت من پرواز پرنده‌هاست. می‌خوام ملیت همون پرنده‌هایی رو داشته باشم که از روی مرزها پرواز می‌کنن. می‌خوام ملیت برفی رو داشته باشم که بالای زمین می‌چرخه. ملیت من باده. من می‌خوام همون حقوقی رو داشته باشم که باد و پرنده‌ها و آسمون پرستاره دارن. عطر زیزفون‌های شکوفه‌زده رو حس می‌کنید؟ این غروب زیبا رو می‌بینید؟ من هم می‌خوام اندازه غروب حق داشته باشم. همون حقوق فصل‌ها رو... همون حقوق اعتدال و انقلاب فصل‌ها رو... نگاه کنید، داره برف می‌آد. از وقتی لب مرز منتظرم، شروع کرده باریدن. ببینید چقدر قشنگن دونه‌های برف، من هم می‌خوام شأن و منزلت همین دونه‌های برفو داشته باشم. همین ارزش و اعتبارو برام قایل بشید. نه بیشتر، نه کمتر. این حقو به‌م بدید که بخوام اندازه دونه‌های برف ارزش و اعتبار داشته باشم. دیده‌بان حقوق بشر: شما این‌جا در مرز زمینی حقوقِ جهان‌شمول بشر قرار دارید. اگه یه قدم دیگه بردارید، غیرقانونی وارد سرزمین حقوق جهان‌شمول بشر شده‌ید که در سراسر دنیا شناخته‌شده و مورد احترامه. اگه یه قدم دیگه بردارید، غیرقانونی داخل سرزمین منزلت مطلق بشری می‌شید که در سراسر دنیا معتبره و در سراسر دنیا پذیرفته‌شده‌ست. درست نیست که غیرقانونی وارد سرزمین منزلت مطلق بشری بشید. ولی ما به‌تون کمک می‌کنیم تا قانونی وارد سرزمین حقوق و منزلت مطلق بشر بشید. خواهید دید... اگه قانونی وارد سرزمین‌های حقوق مطلقه بشر و شأن مطلق انسانی بشید، این فرصتو پیدا می‌کنید که شکوفا بشید، زندگی جدیدی شروع کنید و حس منزلت جهانی رو به کودکتون هدیه کنید. ولی اول باید مدارکتونو ارائه کنید. گذرنامه معتبر دارید؟ زنی که کودکی در آغوش دارد: من گذرنامه ندارم. گذرنامه من همین بچه‌ایه که داره سردش می‌شه. دونه‌های برف برای رسیدن به زمین نیازی به گذرنامه ندارن. دیده‌بان حقوق بشر: ما نمی‌تونیم شما رو دونه برف ثبت کنیم. ما نهادی هستیم که قوانین مشخصی رو رعایت می‌کنه و یکی از این قوانین می‌گه که همه باید مدارک قانونی داشته باشن. بنابراین از نظر ما انسان یعنی مدارک قانونی‌ش. زنی که کودکی در آغوش دارد: عجب، شما روش واقعاً شاعرانه‌ای برای رسیدگی به کارها دارید! بشر یعنی یه برگه کاغذ پر از امضا، حتی گاهی امضاهای ناشناخته. این واقعاً شاعرانه‌ست. برای همینه که به‌تون پیشنهاد کردم منو دونه برف ثبت کنید. دونه برف هم به اندازه کاغذ سفیده. به جای این‌که قانونِ «انسان مساوی کاغذ» رو در مورد من اجرا کنید، قانون «انسان مساوی دونه برف» رو اجرا کنید. تازه، ببینید دونه‌های برف موقع پایین اومدن چه متن قشنگی تو فضا می‌نویسن!

ادامه...

بخشی از کتاب حواستون به پیرزن‌هایی که از تنهایی پوسیده‌ن باشه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول: مرز

فکر کن خدایی

استانکو، بسیار جوان، حدودا هفده ساله. ویبکو کمی بزرگ تر. پشت دیواری پنهان شده اند.

ویبکو: سرما خورده ای؟
استانکو: نه...
ویبکو: قرمز شده ای. سردته؟
استانکو: نه...
ویبکو: پالتویی چیزی نداری؟ یه چیز گرم تر؟
استانکو: چرا دارم.
ویبکو: منو نگاه... من پالتومو همه جا با خودم می برم... حتی وقتی هوا گرمه... اهل کجایی؟
استانکو: اهل کریکووَم.(۱)
ویبکو: کجا هست؟
استانکو: از این جا دور نیست.
ویبکو: باید مجهزتر باشی. فکرشو بکن، بعضی وقتا ممکنه ساعت ها تو پناهگاه گیر بیفتیم... حتی چند روز. اگه خوب مجهز نباشی، کارت ساخته س. فهمیدی؟
استانکو: آره.
ویبکو: رمبوبازی(۲) درنیار. اگه می خوای خوب کار کنی، باید مجهز باشی. بیا این دستکش ها رو بگیر.
استانکو: سردم نیست آخه.
ویبکو: به ت می گم این دستکش ها رو دستت کن. باید مراقب دست هات باشی. انگشت ها مهمن.
استانکو: ممنون.
ویبکو: قبل از هر چیزی باید بی خیال باشی... نترس... اگه بترسی، کارت ساخته س. می ترسی؟
استانکو: (کمی نگران) نه.
ویبکو: انگشتاتو نشونم بده. (به انگشتان استانکو نگاه می کند) یه کوچولو می لرزی.
استانکو: چیزی نیست، خوب می شه.
ویبکو: انگشت هات یه کم خیسه. قبل از هر چیز باید آروم باشی و حسابی گرم. بیا. یه سیگار بردار. همیشه آدمو آروم می کنه...
استانکو: آره، اما... من سیگاری نیستم...
ویبکو: اَه! لعنتی! تو مگه چند سالته؟
استانکو: هیفده.
ویبکو: تو مدرسه هم هیچ وقت امتحان نکرده ای؟
استانکو: چرا، ولی... همیشه بالا می آرم.
ویبکو: خب، مهم نیست. یه قوطی آبجو می خوای؟
استانکو: آره، بهتره...

(ویبکو دو قوطی آبجو باز می کند. هر دو می نوشند)

ویبکو: بهتری؟
استانکو: آره.
ویبکو: چیزی خورده ای از صبح؟
استانکو: صبح ها نمی تونم چیزی بخورم.
ویبکو: خوب نیست!
استانکو: صبح ها قهوه می خورم. همین.
ویبکو: پسرم، قبل از این که بیای این جا باید یه چیزی بخوری. اگه می خوای این کارو خوب انجام بدی، باید صبح ها حسابی غذا بخوری. می شنوی که چی می گم؟
استانکو: آره.
ویبکو: این کار به تمرکز نیاز داره، می فهمی؟ با شکم خالی نمی شه تمرکز کرد.
استانکو: من می تونم.
ویبکو: نه، اشتباه می کنی. باید قبلِ این که بیای یه صبحونه حسابی بخوری... یه صبحونه مقوی. من بعد باید صبحونه غذای اصلی روزت باشه. گرفتی؟
استانکو: آره.
ویبکو: این یه دستوره. باید صبح ها غذای گرم بخوری، گوشت، تخم مرغ، نون... باید شیر گرم هم بخوری...
استانکو: شیر نه. به م نمی سازه.
ویبکو: (در حالی که تکه ای کالباس خشک به طرفش می گیرد) بیا، بگیرش... بخور.
استانکو: ممنون... (می خورد) خوشمزه س.
ویبکو: همیشه هم باید تنقلات برای خوردن همراهت داشته باشی... کالباس خشک، بیسکویت، نون... این کار مثل کارای دیگه نیست... مثل شکاره، باید بلد باشی صبر کنی... خب، بهتری؟
استانکو: آره.
ویبکو: ببینم دستاتو. هنوز یه کمی می لرزی. برای چی می لرزی؟
استانکو: نمی دونم.
ویبکو: چون اولین باره که این کارو می کنی؟
استانکو: نه...
ویبکو: یالاّ، آماده شو. (استانکو تفنگ دوربین داری بیرون می آورد و آماده تیراندازی می شود)
ویبکو: خیلی خودتو ننداز رو قنداق... همینه... باید آروم باشی، عجله نداریم، باشه؟ فکر کن خدایی، خدا هیچ وقت عجله نمی کنه. وقتی شلیک کن که احساس آرامش و خنکی می کنی، مثل یخ... و همین طور وقتی که قلبت عادی می زنه. اول به ضربان قلبت گوش کن. عادی می زنه؟
استانکو: آره.
ویبکو: تا حالا ساز زده ای؟
استانکو: یه کم ویولن زده م.
ویبکو: خیله خب، پس فکر کن این تفنگ یه ویولنه. ویولن یه تیکه از بدنت می شه. وقتی ویولن می زنی، موسیقی از بدنت خارج می شه. می بینی، گلوله هم باید از بدنت خارج شه. اگه از تفنگ بترسی، کارت ساخته س.
استانکو: نمی ترسم.
ویبکو: تا حالا باهاش ور رفته ای؟
استانکو: آره.
ویبکو: منظورم اینه که تا حالا با تفنگت گلوله واقعی شلیک کرده ای؟
استانکو: آره.
ویبکو: اون وقت کسی رو هم کشته ای؟
استانکو: (خنده غیرارادی و واقعی) یه کفترو!
ویبکو: با این حساب، امروز قراره اولین حرومزاده واقعی تو بکشی.
استانکو: آره...
ویبکو: خیله خب، پس غسل تعمیدته. یالاّ مستقر شو. به م بگو چی می بینی.
استانکو: خیابونو می بینم.
ویبکو: ساختمونو می بینی؟
استانکو: آره.
ویبکو: پمپ بنزین چی؟ می بینی ش؟
استانکو: آره.
ویبکو: همینه... حالا اولین آدمی که ببینی هدف توئه.
استانکو: دو تا پیرزن قدکوتاه می بینم... فکر کنم دارن از بازار برمی گردن.
ویبکو: اگه بخوای می تونی دخل یکی شونو بیاری.
استانکو: نه! پیرزن قدکوتاه نه... نمی خوام با یه مامان بزرگ شروع کنم.
ویبکو: به هر حال چیزی که برای ما مهمه اینه که این احمقا رو وادار کنیم بتمرگن تو خونه هاشون... باید بدونن که موشن و هیچ راه فراری ندارن. وقتی شلیک می کنی به این چیزا فکر کن. اینا موشن که می کشیم. می فهمی؟
استانکو: آره.
ویبکو: اسمت چیه؟
استانکو: استانکو.
ویبکو: من ویبکوام. نباید از موشا بترسی. نباید دلت بسوزه. موش موشه... پیر و جوون و زن و مرد و بچه هم نداره. اونا می خوان ما و کشورمونو بجون، ما مجبورشون می کنیم تو سوراخاشون قایم شن. همین، ماموریت تو همینه. می فهمی چی می گم؟
استانکو: آره.
ویبکو: سربازی رفته ای؟
استانکو: نه، نه هنوز.
ویبکو: نگاهتو بچرخون... بچرخ، خشکت نزنه... منتظر نشو اونا از جلو مگسک تفنگت رد بشن، بچرخ، بچرخ... سعی کن تمام خیابونو بپایی، ورودی ساختمونا، پشت پنجره ها... پنجره ها رو بپا، می بینی شون؟
استانکو: آره...
ویبکو: پنجره ها مهمن... این موشا پشت این دیوارها، پشت این پنجره ها دارن پنهونی زندگی می کنن... هر چیزی که پشت پنجره جم بخوره هدف توئه.
استانکو: یه مامان بزرگ دیگه می بینم که داره رخت پهن می کنه.
ویبکو: اَه، لعنتی، تو هم که همه ش مامان بزرگ می بینی... به هر حال تا قبلِ غروب باید یه موش بکشی، اگه امروز روز مامان بزرگاست، یه مامان بزرگ انتخاب کن. بعضی روزا این جوریه دیگه.
استانکو: یه دختربچه هم می بینم که داره عروسک بازی می کنه.
ویبکو: کجاست؟
استانکو: تو بالکن.
ویبکو: همینه... به ت گفته بودم که این جا پر از موشه. نباید دلت برای موشا بسوزه وگرنه اونا دل و روده مونو می جون.
استانکو: با این همه، من بچه ها رو نمی کشم...
ویبکو: ببین هرچی حست می گه انجام بده. تصمیم با خودته. اما هرچی باشه کارتو هم باید انجام بدی. امشب باید تو این بخش دست کم یه کشته داشته باشیم... نباید به شون مهلت داد.
استانکو: خب، مامان بزرگو به دختربچه ای که عروسک بازی می کنه ترجیح می دم.
ویبکو: زیادی فکر می کنی پسرجون... اما مهم نیست. حق داری فکر کنی... هرچند همیشه از خودم می پرسم یعنی خدا هم فکر می کنه؟ به نظر من خدا فکر نمی کنه... خدا عمل می کنه. همین... (مدتی می گذرد) هنوز داره بازی می کنه؟
استانکو: آره.
ویبکو: هفته پیش اون طرف دره کشیک می دادم، نزدیکیای بلوار تیتو... کل حیاطِ یه ساختمونو می دیدم. منم مثل تو می دیدم پیر و پاتالا به دوبه دو می اومدن بیرون و می رفتن تو... بعدش یهو چشمم افتاد به یه دختربچه هفت هشت ساله که داشت طناب بازی می کرد. یعنی به ت بگم تمام روز داشت طناب بازی می کرد. بعد از دو ساعت ذلّه شدم، پیش خودم فکر کردم عمداً داره این کارو می کنه، می خواد منو دست بندازه. برای همین یه گلوله اخطار زدم کنارش که فراری ش بدم. جیغ زنون رفت و تو ساختمون قایم شد. اما بعدِ ده دقیقه همه چیز یادش رفت، الاغ... دوباره با اون طناب کوفتی ش اومد بیرون... یه ساعتی صبر کردم و دوباره تیر درکردم... مماسِ طنابش زدم، اونم جیغ زنون زد به چاک و ده دقیقه پنهون شد... بعدش دوباره نوک دماغشو آورد بیرون، راستو نگاه کرد، چپو نگاه کرد... دیدم الاغ خیلی آروم داره می آد بیرون، پاورچین پاورچین، انگار می ترسه سر و صدا کنه. اون وقت دوباره شروع کرد. تمام روز، منو با طنابش دیوونه کرد... زیاد گلوله نداشتم، ولی برای بار سوم هم شلیک کردم که بزنه به چاک... ولی فسقلیِ احمق بازم گولم زد، گِریون رفت تا این که ده دقیقه بعد دوباره برگرده...
استانکو: خب بعدش؟
ویبکو:... در هر حال موش موشه.
استانکو: (از پشت دوربین تفنگش نگاه می کند) آهان، بفرما! یه نفر داره تو بخش پرسه می زنه.
ویبکو: کجا؟ کجا؟
استانکو: داره می ره سمت پمپ بنزین... می خوای ببینی؟
ویبکو: نه.
استانکو: چی کار کنم؟
ویبکو: داره می دوه؟
استانکو: نه.
ویبکو: خیله خب، پس خودشه، دنبالش کن، هر وقت حس کردی باید شلیک کنی شلیک کن...
استانکو: عجیبه...
ویبکو: چی؟
استانکو: چرا عجله نداره؟
ویبکو: چه می دونم. به خودش مربوطه. مسخره بازی درمی آری. عجله نداره که نداره. این جوری بیشتر وقت داری.
استانکو: مستِ مسته.
ویبکو: پیره؟
استانکو: نه، زیاد پیر نیست... هنوز روپاست.
ویبکو: همینه، پس می شه گفت که یه حرومزاده حسابی رو می کشی. یالاّ، زود باش!
استانکو: می ذارم از خیابون رد شه.
ویبکو: داره از خیابون رد می شه؟
استانکو: آره... وای، نگاه کن، یه کیف چرمی رو همراه خودش این ور و اون ور می بره... عین خیالشم نیست، اصلاً عجله نداره.
ویبکو: اگه داره از خیابون رد می شه، حتماً می خواد بره سوپرمارکت.
استانکو: سوپرمارکت کجاست؟
ویبکو: سمت چپ، بعد از پمپ بنزین، اما از این جا دید نداره.
استانکو: خیله خب، می ذارم اول خریدشو بکنه.

(ویبکو آبجوی دیگری باز می کند)

ویبکو: بگیر، می خوای؟
استانکو: آره.

(می نوشد)

ویبکو: خب؟ آدمت داره چی کار می کنه؟
استانکو: داره برمی گرده... شیر خریده... سه تا بطری...
ویبکو: هنوز هم عجله نداره؟
استانکو: نه.
ویبکو: زود باش، گندش بزنن، شلیک کن! خودشم همینو می خواد! دستت انداخته. یالاّ، دلتو بزن به دریا، باید شروع کنی. لعنتی!

(استانکو شلیک می کند)

ویبکو: زدی ش؟
استانکو: نمی دونم... افتاده، ولی نمی دونم.. فکر کنم یکی از بطری هاشو زدم.. یه عالمه شیر رو زمینه.
ویبکو: بازم شلیک کن. اجازه شو داری.
استانکو: نمی تونم... شیر حالمو به هم می زنه.

صبر کنید تا چله تابستون بگذره

زنی که کودکی در آغوش دارد. دیده بان حقوق بشر. کودک. زنی که کودکی در آغوش دارد وارد می شود و جلو خطی می ایستد که نشانه ای است از مرز میان زمین های بی صاحب و سرزمین تحت کنترل حقوق بشر.

دیده بان حقوق بشر: کی اون جاست؟ بایستید! تکون نخورید. اگه یه قدم دیگه بردارید یعنی غیرقانونی از مرز عبور کرده ید، هر چیز غیرقانونی ای هم ممکنه به ضرر خودتون تموم شه.
زنی که کودکی در آغوش دارد: اما من می خوام از مرز رد شم. از جنگ فرار کرده م. از وحشت فرار کرده م. از مرگ فرار کرده م. کشورم دیگه وجود نداره. تقسیم شده به دو بخش، سه بخش، چهار بخش، یا حتی چند کشور کوچک تر که با هم در حال جنگن. می خوام از این مرز رد بشم چون دیگه به هیچ کدوم از این کشورهای جدیدی که از دل وطن بزرگ سابقم بیرون اومده ن تعلق ندارم.
دیده بان حقوق بشر: ملیتتون چیه؟
زنی که کودکی در آغوش دارد: دیگه ملیتی ندارم. ملیت من این بچه ایه که تو بغلمه، ملیت من زمینه. ملیت من آسمون پرستاره بالای سرمه. ملیت من پرواز پرنده هاست. می خوام ملیت همون پرنده هایی رو داشته باشم که از روی مرزها پرواز می کنن. می خوام ملیت برفی رو داشته باشم که بالای زمین می چرخه. ملیت من باده. من می خوام همون حقوقی رو داشته باشم که باد و پرنده ها و آسمون پرستاره دارن. عطر زیزفون های شکوفه زده رو حس می کنید؟ این غروب زیبا رو می بینید؟ من هم می خوام اندازه غروب حق داشته باشم. همون حقوق فصل ها رو... همون حقوق اعتدال و انقلاب فصل ها رو... نگاه کنید، داره برف می آد. از وقتی لب مرز منتظرم، شروع کرده باریدن. ببینید چقدر قشنگن دونه های برف، من هم می خوام شان و منزلت همین دونه های برفو داشته باشم. همین ارزش و اعتبارو برام قایل بشید. نه بیشتر، نه کمتر. این حقو به م بدید که بخوام اندازه دونه های برف ارزش و اعتبار داشته باشم.
دیده بان حقوق بشر: شما این جا در مرز زمینی حقوقِ جهان شمول بشر قرار دارید. اگه یه قدم دیگه بردارید، غیرقانونی وارد سرزمین حقوق جهان شمول بشر شده ید که در سراسر دنیا شناخته شده و مورد احترامه. اگه یه قدم دیگه بردارید، غیرقانونی داخل سرزمین منزلت مطلق بشری می شید که در سراسر دنیا معتبره و در سراسر دنیا پذیرفته شده ست. درست نیست که غیرقانونی وارد سرزمین منزلت مطلق بشری بشید. ولی ما به تون کمک می کنیم تا قانونی وارد سرزمین حقوق و منزلت مطلق بشر بشید. خواهید دید... اگه قانونی وارد سرزمین های حقوق مطلقه بشر و شان مطلق انسانی بشید، این فرصتو پیدا می کنید که شکوفا بشید، زندگی جدیدی شروع کنید و حس منزلت جهانی رو به کودکتون هدیه کنید. ولی اول باید مدارکتونو ارائه کنید. گذرنامه معتبر دارید؟
زنی که کودکی در آغوش دارد: من گذرنامه ندارم. گذرنامه من همین بچه ایه که داره سردش می شه. دونه های برف برای رسیدن به زمین نیازی به گذرنامه ندارن.
دیده بان حقوق بشر: ما نمی تونیم شما رو دونه برف ثبت کنیم. ما نهادی هستیم که قوانین مشخصی رو رعایت می کنه و یکی از این قوانین می گه که همه باید مدارک قانونی داشته باشن. بنابراین از نظر ما انسان یعنی مدارک قانونی ش.
زنی که کودکی در آغوش دارد: عجب، شما روش واقعاً شاعرانه ای برای رسیدگی به کارها دارید! بشر یعنی یه برگه کاغذ پر از امضا، حتی گاهی امضاهای ناشناخته. این واقعاً شاعرانه ست. برای همینه که به تون پیشنهاد کردم منو دونه برف ثبت کنید. دونه برف هم به اندازه کاغذ سفیده. به جای این که قانونِ «انسان مساوی کاغذ» رو در مورد من اجرا کنید، قانون «انسان مساوی دونه برف» رو اجرا کنید. تازه، ببینید دونه های برف موقع پایین اومدن چه متن قشنگی تو فضا می نویسن!
دیده بان حقوق بشر: الآن دیگه خیلی دیره که بخوایم شما رو دونه برف ثبت کنیم. زمستون تموم شده. الآن فصل بارونه. از من هم نخواین که شما رو قطره بارون یا رگبار ثبت کنم.
زنی که کودکی در آغوش دارد: چرا اتفاقاً. دقت کنید که گذشته من مثل رگبار بوده. ازم نپرسید از کجا می آم و در گذشته چه کرده م. قبل از این که به مرز حقوق بشر برسم رگبار بوده م. کودکی م، تحصیلاتم، ازدواجم، گرایش سیاسی م، آرمان هام، اعتقادم، شرم هام، همه این ها چیزی جز رگبار نبوده. به جای این که از من بخواین داستان زندگی مو براتون تعریف کنم، تو پرسشنامه تون بنویسید که یه رگبار خودشو به شما معرفی کرده و تقاضا کرده شهروند سرزمین حقوق منزلت جهانی بشه.
دیده بان حقوق بشر: الآن دیگه خیلی دیره. فصل بارون گذشته. وسط تابستونیم. چله تابستونه... سخته تو این شرایط کار کنیم. صبر کنید تا چله تابستون بگذره.
زنی که کودکی در آغوش دارد: ولی من چله تابستونو دوست دارم. اگه گذشته م مثل رگبار بوده، دلم می خواد آینده م مثل چله تابستون باشه. می خوام تمام مراحل زندگی مو بسوزونم، همه لحظه ها رو نابود کنم... می خوام مثل آتیش زندگی کنم... زود باشین... چون زندگی به اندازه من صبور نیست...
دیده بان حقوق بشر: متاسفیم، ولی باید صبر کنید... فعلاً تقاضاتون مسدود شده...
زنی که کودکی در آغوش دارد: دارم می بینم، توی گلوی کامپیوترهاتون گیر کرده...
دیده بان حقوق بشر: کامپیوترهامون، در واقع، نمی تونن تقاضای شما رو پردازش کنن، جواب هاتون زیادی عجیبه. تو قسمت «ملیت» نوشته ید «رنگ باد». تو قسمت «آخرین منزل دایمی» نوشته ید «میدون مین». تو قسمت «مذهب» نوشته ید «آسمون پر از بادبادک». تو قسمت «تحصیلات» نوشته ید «خاطرات کودکی». تو قسمت «وضعیت خانواده» نوشته ید «آسایشگاه معلولان برای دیگران». تو قسمت «جنسیت» نوشته ید «تازه کار». تو قسمت «تاریخ و محل تولد» شعر نوشته ید...

خودپردازِ محبت
به نرمی عریان می گردد
تا به دریا وارد شود
تا به زمین وارد شود
تا داخل امعا و احشایم شود
چراکه من توامان دریا و خشکی ام
چراکه من آن پرنده غول پیکرم
که آرواره ماشین عطوفت را تمیز می کند
که از گوشت انسان تغذیه می کند

این خوب نیست. این اصلاً خوب نیست. فایده ای نداره که تو قسمت «تاریخ تولد» شعر بنویسید. در هر صورت کامپیوترهامون نتونستن شعرو پردازش کنن و خیلیاشون هم خراب شده ن. این دود رو می بینید؟

زنی که کودکی در آغوش دارد: آره می بینمش. سیاهِ سیاهه. می ره آسمون و هوا رو بدبو می کنه.
دیده بان حقوق بشر: این دود یکی از کامپیوترهامونه که دراومده. در واقع یه بیوکامپیوتر بی نهایت حساس و پیچیده ست که موقع پردازش برگه شما دچار شوک انفورماتیک شده. بفرمایید، الآن هم سکسکه ش گرفته و نمی تونه جلو خودشو بگیره، برای همین هم دود سیاه تف می کنه. از دو ماه پیش، که شعر شما رو تو قسمت «تاریخ و محل تولد» خونده، سکسکه ش گرفته و همه ش دود سیاه تف می کنه. نخیر، اصلاً خوب نیست. تازه، تو قسمتِ «دلیل تغییر وضعیت» یه جوجه تیغی با دو تا بال کشیده ید. این نقاشی تونه، غیرقابل فهمه، جوجه تیغی بالدار وجود نداره... ای بابا، کجایید؟ جواب بدید... ببینید، اصلاً خوب نیست که یه جوجه تیغی بالدار بکشید و بعدش تو طبیعت غیبتون بزنه... اقرار کنید که جوجه تیغی بالدار وجود نداره.

(درنگ)

کودکی که در این اثنا بزرگ شده است: چرا. اون جوجه تیغی بالدار واسه منه.
دیده بان حقوق بشر: کی داره حرف می زنه؟ نمی بینمتون. کی حرف می زنه؟ اون زنی که این جا منتظر بود و فرم هاشو پر می کرد کجاست؟
کودکی که در این اثنا بزرگ شده است: مادرم مرد. من شش سالمه. خوندن و نوشتن بلدم. مادرم یه عالمه داستان غمناک و زیبا برام تعریف کرده. می تونم براتون روزی یه داستان قشنگ و غمگین تعریف کنم. به م گفته حالا دیگه می تونم برم اون طرف مرز، چون داستانای غمناک و زیبا جهانی ان...

(صحنه از دود کامپیوترهایی که خراب شده اند پر می شود)

کفر

مردی که منتظر قطار ساعت یازده و سی دقیقه است: خانم، شما هم منتظر قطار ساعت یازده و سی دقیقه این؟ اینو ازتون می پرسم چون به نظر می آد قطار ساعت یازده و سی لغو شده. وقتی می خواستم بلیت قطار ساعت یازده و سی رو بخرم صندوقدار از خنده ترکید. این عادی نیست که صندوقدار موقعی که مسافری می خواد بلیت بخره از خنده بترکه. به نظرم غیرعادی اومد، اما از اون جایی که آدم های دیگه پشتم منتظر بودن ترجیح دادم چیزی نگم و صحنه رو ترک کنم. ولی انگار صندوقدار جلو همه مسافرایی که می خواستن ازش بلیت قطار شهری ساعت یازده و سی دقیقه رو بخرن کلی خندیده. متوجه هستین؟ موضوع حتی قطار سریع السیر یا بین المللی هم نیست.
مدتیه که رفتار پرسنل این ایستگاه رو زیر نظر گرفته م و کم کم دارم نگران می شم. رئیس ایستگاه خودشو تو دفترش زندونی کرده و داره ویولن سل می زنه. باربر دور مسافرها می چرخه و چمدونا رو می شمره، الآنم داره رو سکو گریه می کنه، با این که هیچ کس ازش نخواسته چمدونشو حمل کنه. به هر حال من یکی که قصد ندارم چمدون هامو به اون بسپرم. شما می خواین چمدون هاتونو به اون بسپرین؟
آقا، شما هم منتظر قطار ساعت یازده و سی دقیقه این؟ اینو ازتون می پرسم چون انگار ساعت ایستگاه دیگه کار نمی کنه. ده دقیقه است دارم نگاهش می کنم، اما عقربه هاش دیگه تکون نمی خوره. شاید متوقفش کرده ن که مسافرها خیلی وحشت نکنن. رئیس ایستگاه داره تو دفترش ویولن سل می زنه، صندوقدار هم صندوقو بسته داره نوشیدنی گرم برای مسافرها آماده می کنه. چقدر قراره این جا بمونیم؟
ببینین آقای رئیس ایستگاه، من نمی فهمم چرا باید همه مون چمدونامونو باز کنیم. نمی فهمم چرا دارین چمدونامونو وارسی می کنید. سه روز تو دفترتون ویولن سل می زدین، اون وقت الآن که دوباره اومده ین سر کار می خواین چمدونای ما رو وارسی کنین. تقصیر ما نیست که دیگه قطار از این ایستگاه رد نمی شه. تقصیر ما نیست که ساعت ایستگاه شبی از جاش کنده شد. همه مون شنیدیم که افتاد روی سکو و هزار تیکه شد. اون وقت شما ما رو مجبور کرده ین سکو رو بشوریم، انگار خون پخش زمین شده.
شرمنده، ولی من قصد ندارم بیام پایین. می خوام همین جا رو سقف ایستگاه بمونم. ده روزه که یه جور صدای سوت می شنویم ولی هیچ کس جرئت نمی کنه بره ببینه صدا از کجا می آد. خب حالا من می تونم به تون بگم که تو افق یه لوکوموتیو بخار می بینم. صدای سوت مال بخاریه که چند وقت یه بار از روزنه های لوکوموتیو می زنه بیرون. یه لوکوموتیو سیاهه، هنوز داره کار می کنه، به نظر من وِلش کرده ن، ولی بازم دست از کار کردن برنمی داره.
به نظرم این دادگاه هول هولکی صلاحیت نداره منو قضاوت کنه. آقای رئیس ایستگاه، شما قاضی نیستین، فقط یه رئیس ایستگاه ساده ین. اصلاً نمی دونم می شه به شما گفت رئیس ایستگاه یا نه، در حالی که هیچ قطاری از این ایستگاه رد نمی شه. تابستون پیش به مون قول دادین برید اون لوکوموتیوی رو که تو فاصله ده کیلومتری ایستگاه متوقف شده راه بندازین، تو این حیص و بیص لوکوموتیو دنده عقب رفته و از خط افق رد شده، کسی دیگه نه می بیندش نه صداشو می شنوه. یه شانس داشتیم که همونم از دست دادیم. دیگه نه لوکوموتیوی در کاره، نه صدای سوتی، دیگه هیچی نیست. تازه ممنوع هم کرده ین از ایستگاه دور بشیم. چطور می شه لوکوموتیو بخار سیاه دیگه ای پیدا کرد وقتی نمی ذارین از ایستگاه دور بشیم؟
الو! بله! صداتونو می شنوم! وای! خدای من، صداتونو خیلی خوب می شنوم. اصلاً نمی دونستم این تلفن کار می کنه. ده ساله که زنگ نخورده. با کی کار دارین؟ معذرت می خوام، باید یه چیز فوق العاده مهمو به تون بگم. من یه مسافرم که تو لونه سابق صندوقدار زندونی شده م. متوجهین؟ من محکوم به کفرگویی شده م و پشت یه گیشه که هنوز روش نوشته «حرکت فوری» زندونی شده م. یه عالمه قفسه پر از بلیت برای همه مقصدها هست که ممکنه روم آوار بشه. امکانش هست به یکی خبر بدین؟

بازگشت به خانه

ژنرال. سرهنگ. کشته شدگان برای وطن. ژنرال میدان نبرد را وارسی و کشتگان را بیدار می کند. به تدریج که کشتگان بیدار می شوند خبردار می ایستند. سان دیدن از کشتگان بعد از جنگ. ورود گروه های کشتگان... همچنین کارگردان می تواند از نقاب، مانکن یا عروسک خیمه شب بازی برای نشان دادن دنیای مردگان استفاده کند.

ما شیمیایی شده ایم قربان! زنده باد وطن!
ما بی دل و روده ایم قربان! زنده باد وطن!
ما با گلوله سوراخ سوراخ شده ایم قربان!
ما لگدمال شده ایم قربان!
ما قطعه قطعه شده ایم، نیمی گوشت و نیمی ترکش قربان!
ما مردگان کوریم. بله. چشم هایمان از حدقه درآمده، و کاسه خالی چشمانمان برق می زند. هِی هِی، قربان! زنده باد وطن!
ما کشتگان با گلوله ای در قلبیم قربان!
ما غرق شده ایم قربان!
ما زنده به گور شده ایم قربان! زنده باد خاک وطن!
ما اعدامیان به جرم خیانتیم قربان! زنده باد گلوله های وطن!
ما از ترس مرده ایم، بعد از آن که به تنبان خود ریده ایم. زنده باد وطن!
ما هنگام خواب جویده شده ایم توسط موش ها. زنده باد موش های وطن!

ژنرال: (که هنوز از میان کشتگان عبور می کند و به آن ها کمک می کند بلند شوند) یالاّ، بلند شین! الآن حق دارین برگردین خونه هاتون... یالاّ، کونتونو تکون بدین! یالاّ سرباز! مادرت منتظرته. یالاّ سربازها! مادرهاتون منتظرتونن، خواهرهاتون منتظرتونن، زن هاتون منتظرتونن... یالاّ، حق دارین رژه برین... برپا! تنبل خان ها، باید یه عالمه راه برید... یالاّ، یه کمکی به هم بکنین. گرد و خاکتونو بتکونین، نونوار شین، به خودتون برسین... و اینو خوب تو سرتون فروکنین... امروز روز بخشش بزرگه،(۳) دیگه برنده و بازنده ای وجود نداره! امروز شما مستحق این هستین که جشن بزرگی براتون گرفته بشه! برمی گردیم خونه..
کشته اول: خب، حداقل پیروز شده یم ژنرال؟
ژنرال: مگه نشنیده ای که امروز روز بخشش بزرگه؟ پیروزی اهمیتی نداره!
کشته دوم: ازش به دل نگیرین ژنرال، هنوز تنش گرمه، فقط دو روزه که مرده...
ژنرال: خب، تو پایتخت منتظرمونن. با گروه موسیقی وارد پایتخت می شیم. شما لیاقت شهر پوشیده از پرچمو دارین. برای ما! می شنوی فرزند؟ مادرت اِیوون خونه رو ریسه کشی کرده. تو لیاقت اینو که برات ریسه کشی کنن داری، لیاقت کاغذرنگی و موسیقی نظامی رو داری! با بادکنک های رنگی منتظرمونن. پایتخت پر از گُله. برای ما، بچه ها! اما حواستون باشه، خوب اینو تو کله تون فروکنین، هیچ کس دیگه سوال نمی کنه! دیگه حق ندارین سوال کنین، الآن دیگه تنها چیزی که واقعیت داره آشتیه. سوال یعنی دروغ، فهمیدین؟ (کشته ها به بلند شدن و گروه گروه شدن ادامه می دهند. موسیقی نظامی)
کشته سوم: ژنرال، پس کمیته سرشماری اجساد کجاست؟
ژنرال: کمیته چی؟
کشته سوم: به مون گفته ن این حقو داریم که سرشماری بشیم، سرشماری دقیق، نه حدودی. وطن باید کمیته سرشماری بفرسته تا سرشماری مون کنه. باید می اومدن ما رو بشمرن، اما نیومدن. سه روزه منتظریم. سگا دارن می خورنمون. اگه این جوری پیش بره، تو شکم سگا برمی گردیم خونه. حتماً الآن کشته های دشمن تا آخرین نفر شمرده شده ن. هر کدومشون یه شماره داره. دسته بندی شون کرده ن، طبقه بندی شون کرده ن... پس ما چی؟ تا کی باید همین جوری بدون این که سرشماری بشیم معطل باشیم؟ درست نیست ژنرال، بی انصافی می کنن. بعد از این همه انتظار برای این پایان لعنتی... سرشماری کردن ان قدر سخته؟ نکنه کمیته می خواد ما خودمون سرشماری رو انجام بدیم؟ اگه لازم باشه، این کارو می کنیم. آره، حتی خودمونو سرشماری می کنیم. ولی خب، به مون بگن. سه روزه که زیر بارون منتظریم، مگه نه بچه ها؟
همه کشتگان: نکنه مسخره مون کرده ین؟!
کشته سوم: در هر صورت ما کشته های وطنیم. بدون سرشماری نمی تونیم برگردیم خونه. دشمن ادعا می کنه کشته هاش خیلی کمتر از ماست.
همه کشتگان: اما این واقعیت نداره.
کشته سوم: چرا کمیته سرشماری بلافاصله رفته سراغ دشمن، در حالی که ما سه روزه منتظریم؟!
کشته چهارم: جناب ژنرال، کمیته بهداشت کی می آد ناخونامونو کوتاه کنه؟ خودتون می دونید که ناخون و موی مرده ها چه زود بلند می شه. با این ناخونا اصلاً نمی تونیم برگردیم خونه... دفعه پیش کمیته خیلی زودتر اومد، مگه نه بچه ها؟
همه کشتگان: دفعه پیش مشکلی نداشتیم.
کشته چهارم: اما حالا یه هفته ست که منتظریم بیان و ناخونامونو کوتاه کنن.
همه کشتگان: این کارشون درست نیست.
کشته چهارم: سربازای دشمن تا الآن هم ناخون هاشون کوتاه شده هم موهاشون اصلاح. وطن باید ناخونامونو کوتاه کنه، جناب ژنرال! این حق ماست. پس آرایشگرهای وطن چی کار می کنن جناب ژنرال؟
کشته پنجم: ژنرال! کی می خواد موقع برگشتن ازمون در مقابل مگس ها مراقبت کنه؟ ما که خودمون تنهایی نمی تونیم مراقب خودمون باشیم. خوب می دونین چه مشکلی با مگس ها داریم جناب ژنرال. به نظرم وطن باید برای همه اینا یه فکری می کرد. این وظیفه وطنه که ازمون در مقابل مگسا مراقبت کنه. دیده ین تازگی ها مگسا چقدر زیاد شده ن؟ هیچ وقت ان قدر زیاد نبوده ن. مگه نه بچه ها؟
همه کشتگان: جناب ژنرال! نمی خوایم وقتی وارد پایتخت می شیم مگس روی صورتمون باشه.
کشته پنجم: ما حق داریم بدون این که مگس رو سر و صورتمون باشه از زیر طاق نصرت رد بشیم. چطوری وقتی مگس ها همه صورتمونو پوشونده ن رژه بریم؟ با این همه مگس روی صورتمون مادرهامون چطور ما رو بشناسن؟ چرا وطن فکری به حال مگسا نکرده جناب ژنرال؟
سرهنگ: خب، جناب ژنرال، با چه ترتیبی وارد بشیم؟
ژنرال: یعنی چی با چه ترتیبی؟
سرهنگ: چه کسی رو اول صف بذاریم؟
ژنرال: افسرها رو می ذاریم جلو. می خوام خوشگل باشن. از بین اونایی که سالم ترن انتخاب بشن. وقتی وارد شهر می شیم، باید جلوه خوبی داشته باشیم. بعدش درجه دارها. بعدش می تونی گروهان کورها رو بفرستی که دورشون گرفته شه. بعدش می تونی شیمیایی ها رو بذاری چون اون ها هم سالمن... بعدش هم...

(دسته افسرها می رسد)

یکی از افسرهای کشته شده: جناب ژنرال، ما افسرها ناگزیریم خدمتتون اعلام کنیم که حاضر نیستیم پیاده برگردیم. وطن باید برامون کامیون تهیه کنه... ما افسرهای وطنیم، حق داریم با کامیون برگردیم. ما پیاده برنمی گردیم.
افسرهای کشته شده: نه! پیاده محاله...
یکی از افسرهای کشته شده: پیاده برگشتن مال فراری ها و خائن هاست، مال اوناییه که از ترس ریده ن به خودشون، اون ها باید پای پیاده برگردن. ولی ما کامیون می خوایم... حتی دشمن هم تمام افسرهاشو با کامیون فرستاده. محاله پیاده به پایتخت برگردیم. ما برای احترام جونمونو فدای وطن کردیم. ما می خوایم جلوتر از همه و سوار کامیون باشیم. هیچ عجله ای هم نداریم. وطن کامیون نداره؟ خب ما صبر می کنیم. مجبوره کامیون پیدا کنه. اگه وطن افسراشو می خواد، باید کامیون بفرسته.
افسرهای کشته شده: چون ماها احمق نیستیم.

(دسته ای از سربازان که با گلوله ای در قلبشان کشته شده اند از راه می رسند)

کشته ای که گلوله ای در قلب دارد: جناب ژنرال! ما با گلوله ای، درست وسط قلبمون، کشته شده یم. حدود صد نفریم قربان! همگی با یه گلوله درست وسط قلبمون کشته شده یم قربان! جناب ژنرال، بهتر از این نمی شه که تو میدون جنگ یه سرباز با گلوله ای تو قلبش کشته بشه. ما با گلوله سوراخ سوراخ نشده یم جناب ژنرال! فقط یه گلوله، بوم! درست وسط قلبمون جناب ژنرال! نمی دونم تا حالا دقت کرده ین یا نه، وقتی گلوله به قلب کسی می خوره بین دو تا بطن می مونه، همون جا کز می کنه. ما مثل کسایی که برق می گیردشون جابه جا مرده یم.
کشتگان دیگری که گلوله ای در قلب دارند: برای همینه که خوش تیپیم!
کشته ای که گلوله ای در قلب دارد: نه شکستگی ای، نه خردشدگی ای، نه سوختگی ای.
کشتگان دیگری که گلوله ای در قلب دارند: فقط یه سوراخ کوچولو وسط قلبمون.
کشته ای که گلوله ای در قلب دارد: به نظرمون این حق ماست که رژه رو شروع کنیم. هم تعدادمون کمتره، هم سر و شکلمون سالمه و هم خوش تیپیم... ما نخبه مرده هاییم جناب ژنرال! نگاه کنین، همه حسرتمونو می خورن... کیه که دلش نخواد این جوری فقط با یه گلوله تمیز، صاف تو قلبش، مرده باشه؟

(گروهی که شیمیایی شده اند از راه می رسند)

یکی از شیمیایی شده ها: جناب ژنرال، ما شیمیایی هستیم. سه روزه منتظریم کمیته بهداشت بیاد و دهنامونو ببنده. دهنامونو می بینید جناب ژنرال! با این دهنا که نمی تونیم به کشورمون برگردیم. نه نمی تونیم با این دهن های باز و یخ زده وارد پایتخت شیم، انگار با دهنامون گدایی می کرده ایم! نه جناب ژنرال، ما این جا منتظر می مونیم تا کمیته بهداشت برسه...
دیگر شیمیایی شده ها: ما حق داریم بخوایم دهنامونو ببندن!
یکی از شیمیایی شده ها: قول داده ن بیان دهنامونو ببندن. خب بیان و ببندن دیگه. یعنی بستن دهن ما ان قدر سخته؟
دیگر شیمیایی شده ها: ما هم می خوایم دهنامون بسته باشه، مثل همه...
یکی از شیمیایی شده ها: تازه، بعضی ها مسخره مون می کنن، می گن بارون می ریزه تو دهنمون... ما برای وطن جنگیده یم. ما به خاطر وطن شیمیایی شده یم، وطن باید دهنمونو ببنده... این دهن های خشک شده رو ببینین، انگار فریادهاشون یخ زده. این وظیفه وطنه که دهنمونو ببنده، این وظیفه زنده هاست که دهنمونو ببندن، وگرنه برنمی گردیم خونه... خودمون هم به تنهایی نمی تونیم دهنمونو ببندیم وگرنه می بستیم...

(دسته ای از سربازان مفقودالاثر از راه می رسند)

نظرات کاربران درباره کتاب حواستون به پیرزن‌هایی که از تنهایی پوسیده‌ن باشه

پیشنهاد می‌شود! کتاب از چندین نمایشنامه‌ی کوتاه و یک نمایشنامه‌ی بلند تشکیل شده... نگاه نویسنده به انسان امروزی و قواعد دنیای قرن بیست‌ویکم، خاص، روشنگر و جذاب است.
در 2 هفته پیش توسط آرمین اسدزاد
من که دوستش نداشتم. خیلی پراکنده و ناموزون بود شاید من نتواستم ارتباط برقرار کنم. تمایلی به خواندن سایر آثار این نویسنده ندارم.
در 2 هفته پیش توسط رامین کرمی