فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در این تیمارخانه

کتاب در این تیمارخانه

نسخه الکترونیک کتاب در این تیمارخانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب در این تیمارخانه

آرزو می‌کرده‌ام اثرم شاهکاری باشد نه فقط متنی خواندنی، گرچه معیاری برای یک شاهکار جز صورتی خارق‌العاده و دست‌نیافتنی نمی‌شناخته‌ام. طالب مجهول بوده‌ام و این نوع کنجکاوی‌ها به ماخولیا می‌انجامد. اصلاً من شروع‌کننده خوبی هستم و ادامه‌دهنده بدی. این روند دیگر برایم بدیهی شده است. تنها در مورد زندگی کردن بوده که آن را بد شروع کردم اما با ادامه‌اش بدتر نشده است؛ یعنی نمی‌توانست بدتر از آن بشود. همین که زنده‌ای نشان می‌دهد که اوضاع به شکلی تحمل‌پذیر پیش رفته، خوب و بدش چندان مهم نیست. اصلاً شرح یک زندگی در برابر حجم هفت‌میلیارد زندگی چه اهمیتی دارد؟ البته آن میزان حماقت در آدمی به ودیعت نهاده شده که فسناله‌های شخصی‌اش را بر مصائب کل ساکنان سیاره ترجیح بدهد و بکوشد آن‌همه نگاه را به موریانه‌ای گمشده بین میلیاردها موریانه جلب کند. «شبی دیدم که جمله خلق در خانه‌ای بودند منور و در میان ایشان چراغی چند بود نیک منور، و مرا قدرت دخول بر ایشان نبود. بر سطح همان خانه برآمدم، و به شکل خود دو شیخ خوبروی دیدم در هیئت و زی صوفیان. و قدری دیدم معلق در جو هوا و آتشی لطیف بی‌دود در زیر آن می‌سوخت. سفره‌ای دیدم آویخته. سلام کردم. تبسمی در روی من کردند. و کانا شیخین ملیحین. آن سفره بر من نهادند و گشادند و در میان آن کاسه‌ای لطیف بود و دو رغیف سپید. بعضی از آن دو نان در کاسه شکستند. و آنچه در قدر بود در قصعه‌ای ریختند و همچو روغنی بود زرد بی‌ثفلی، بلکه چیزی بود لطیف نورانی روحانی. یکی از آن دو شیخ می‌گوید: 'می‌دانی که در این قدح چه بود؟' گفتم نی. گفتند: 'این روغن بنات‌النعش بود که از برای تو گرفته بودیم.' من برخاستم، و فکر در آن می‌کردم.» در واقع رسیده بودم به این نتیجه قانع‌کننده که نوشتن برای من ضرورتی ندارد، پس چرا می‌نوشتم؟ چون معتاد به نوشتن بودم، افکار و خیالاتم را از این طریق بازمی‌شناختم و یک نوع کنجکاوی به ناشناخته‌های ذهن خود داشتم. دردی که مبتلا می‌شوی و ظاهرا درمان‌ناپذیر است. اگر ننویسی غافل می‌مانی از آنچه پس ِ پشت ذهن تو مانده و فقط با نوشتن یا در حال خواب بر تو عیان می‌شود. رؤیاها اما به وقت بیداری غالبا فراموش می‌شوند و نظم و نسقی هم ندارند، پس می‌ماند نقب زدن به درون کله‌ات در بیداری و ثبت نابه‌خود آن. برای این‌که بدانم آن پسله‌ها چه می‌گذرد می‌نوشتم، نه برای کسی بلکه برای خودم. اما هر بار به جایی می‌رسید که جریان قطع می‌شد و فصل ادامه نمی‌یافت. ظاهرا در آن پسله‌ها چندان خبری نبود. «نگویند با ناتوانان که نشنوند و ندانند. واجب است در هشیاری بر هشیاران که چون توانند نگویند، و لازم است بر مستان که چون توانند بگویند. برهد آن که نگوید و نرهد آن که بگوید.

ادامه...

بخشی از کتاب در این تیمارخانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۳

جسم و ذهنم از ابتدای کودکی تا حالا، هیچ گاه توان حضور در اکنون و حالا را نداشته است. گاه پرتاب می شدم به چند قرن پیش از خودم، وسط تاریخ و روایات، گاه به صد سال پیش از تولدم در عصر ناصری و آرام سُر می خوردم تا عهد احمدشاه. زمانی پرتاپ می شدم به رویایی در قرن های آینده. این بار مسافر قرنی نوظهور بودم، شاید قرن شانزدهم یا هفدهم هجری شمسی، نمی دانم کی و در کجا سفر می کردم. وقتی در آینده ای موهوم سرگردانی، به شباهت های بی ربطی متوسل می شوی تا وحشت تو از لامکانی و بی زمانی باعث نشود یکپارچگی ذهنت فروپاشد و هوش از سرت بپرد.
ما در سالن ب/ ۸۷۷ فرعی هشت نفر بودیم که یکی از ما خیلی زود مرد، قبل از مشخص شدن پرونده اش در صف سکته کرد. چندان پیر به نظر نمی رسید، اما فشار عصبی هرروزیِ عقب افتادن نوبتش را باید عامل مهمی در پیش افتادن نوبت وفاتش شمرد. اتفاقا، فردای غیبت همیشگی اش، جواب پرونده اش آمد. خواندیم و دیدیم تایید شده است: «گذشت یا درگذشتِ او یا همسایه می تواند بهبودبخشنده ارتباط بغرنج او با همسایه مذکور باشد و بهینه ای اجتماعی و مدنی تلقی گردد.»
وقتی وارد ساختمانی می شدیم که نمای سنگ سیاه آن در طول تمامی خیابان لشکر گسترده بود از سیاهی دلگیر به فضای دل انگیزی از نورهای نارنجی می رسیدیم که گذرنده را از غوغای سرسام انگیز بیرون جدا می کرد.
نورهای نارنجی از اطراف یک کتیبه باستانی تراوش می کرد که در ابتدای تالار به صورت اصلی اش بازسازی شده و جایی نصب شده بود که تمامی گذرندگان باید از زیر طاقی آن عبور می کردند. فضولی ام برای فهم متون کهن باعث شد که آن سطرها را در دفترچه بغلی ام عینا نقاشی کنم، بعدا معنایش را از باستان شناسی بپرسم و بدانم که آن عبارت هیچ ربطی به کارکرد آن عمارت نداشت:
«و پس از اثیرْ باد آفریده شد و پس از باد روشنایی و پس از روشنایی آب و پس از آب آتش؛ و او خود را بدین جامه ها پوشانید و آتش را در دست گرفت و به سوی اهریمن و دیوان تاخت.»
چند سطر زیرش محو شده بود، بعد این عبارت می آمد:
«من از نورم و از خدایانم، ولی اکنون رانده شده و از آنان دور افتاده ام. دشمنان بسیار بر روی من ایستاده اند و مرا به سوی مردگان می برند...»
تالار دایره وار اصلی به دهلیزهای متعددی منتهی می شد که ظاهرا قرار بوده به تعداد الفبای زبان ما باشد، که هرکس با توجه به حرف اول اسمش به دهلیزی با همان حرف هدایت شود، اما شمار آن ها بسی بیشتر از هر الفبایی بود. لوحه های بسیاری در هر جا افراد را به پرهیز از نشانه های غلط هشدار می داد و مسئولیت انجام نشدن خواسته هاشان را نشانه بی لیاقتی فطری جویندگان قلمداد می کرد. با آن همه اخطارهای زنهاردهنده، کریدورها حروف الفبا یا شماره و نشان راهنما نداشتند و با علامت های بی ارتباط با هم مشخص می شدند. انتخاب دهلیزها و سالن ها به حدس و گمان مراجعان واگذاشته شده بود و پیدا کردن سالن مورد نظر بستگی به صد احتمال اشتباه در برابر یک گزینه درست داشت. ما هشت تن از خوشبخت ترین مراجعان گروه اسمی خود بودیم که در مدتی کمتر از یک ماه توانسته بودیم دهلیز و سالن همنام اسممان را پیدا کنیم. این سالن در هشتمین طبقه زیرزمین شمالی بود و با رمز ب/ ۸۷۷ از سالن های همشکل و اندازه خود جدا می شد.
این ساختمان «ش. ب. ش» نامیده می شد که خلاصه «شهروندان بایگانی شده» است. هیچ شهروندی مجاز نبود نام اصلی آن را بر زبان بیاورد. گاهی ش. ب. ش راسا افراد را احضار می کرد که در این صورت مامور موظف ــ البته به خرج فرد ــ او را به سالن مورد نظر می کشاند تا به وضع او که حاوی اتهامی تازه بود رسیدگی شود. این سازمان در هر ساعتی از روز یا شب اگر شهروندی را برای بایگانی شدن مجدد یا بررسی های فصلی و ارزیابی سالانه با پیامک رمزدار احضار می کرد، تخلف از آن فرمانِ اداری جرم محرز بود و قانونا به رفع هویت و تابعیت شخص منجر می گردید. کسب هویت جدید یا تابعیت مجدد چنان روند اداری دشواری را طی می کرد که غالبا شخص متقاضی از بینوایی و گرسنگی، در حاشیه خیابان لشکر و سایه سنگ های سیاه، به صورتی بی هویت، جان می سپرد.
اگر شخص برای انجام دادن امور مربوط به هویت و تابعیت یا قضایای سجلی چون ازدواج و طلاق و تولد و مرگ خود و خانواده اش ناگزیر از مراجعه به ش. ب. ش می شد به همان مصیبتی دچار می شد که ما هشت نفر بدان گرفتار آمده بودیم.
من، با این که سال ها حق نداشتم به خارج سفر کنم، با دیدن تصویبنامه ای جدید در جراید کنجکاو شده بودم بدانم که آیا من هم شامل آن دسته از بخشودگان هستم و می توانم با اجازه آن ها سفری مراقبت شده داشته باشم؟
به تقاضای جلال مدنی، هم می شد در آرشیو «جیم» پرونده «میم» رسیدگی شود، هم در آرشیو «میم» با نظر به پرونده «جیم». البته من این را می دانستم که مهم نیست تو به آرشیو جیم مراجعه کنی یا آرشیو میم. آنچه مهم بود تاویل قانونی مسئول سالن از جیم بودن من بود یا میم شدنم، البته اگر جیم بودنم محرز می شد، کارم آسان تر بود، چون آرشیو میم مشتمل بر چندین میلیون آدم بیشتر از آرشیو جیم بود و با قرار گرفتن در آن آرشیو، اصلاً به هیچ سفری نمی توانستم برسم. این بود که خودسرانه خود را محق به جیم بودن دانستم و در صف انتظاری هرروزه می ایستادم. پس از گذشت دو ماه تفسیر حقوقی از نام شخص اولِ صف و نوبت قبول تقاضایش، پذیرفتاری قانونی نیافته بود که بعدا یافت و دیدیم.
اولین نفر بعدیِ صف به حکایت اسناد سجلی اش «ابوالحسن جوادی» نام داشت. کتاب فروش راسته بزازان بود و می خواست برای پسر سربازش جواز عروسی و برای مادر پیرش که در بیمارستان بستری بود جواز دفن بگیرد. همه ما در آن شهر و کشور از پیچ و خم های اداری ش. ب. ش و ادارات مشابه آگاهی داشتیم، اما اطلاعات ما از خلاقیت خلافکار کارمندان سازمان، که هر دم موجی جدید از تفسیرها و تعبیرها را جریان می داد، چنان بود که همواره در برابر آن اقتدارِ سیالْ مشتی کودن جلوه می کردیم. هر نوع پیش بینی و زیرک کاری از سوی ما با حیله های سازمان یافته آنان روبه رو می شد و محکوم به شکست بود. در واقع ما با حفظ موقعیت یک محکوم به دیدار مقامات محکوم کننده می رفتیم، اما قبول این موقعیت کافی نبود؛ تحقیر فراقانونی مراجعه کننده را در مدار صفر درجه سرگردان می کرد. شکایتی در کار نبود، این نردی بود که آدمیزاد مانده در شنزار با گردباد می باخت. تصوری که من از سازمان داشتم و آن را در مراجعات پدر و عمویم آزموده بودم نوعی بازی بود که ترکیبی از فوتبال و فن چاه کنی بود. آن ها سعی کرده بودند در یک بازی نابرابر ــ یک نفر در برابر بسیار نفر ــ توپ پرونده خود را در زمین حریف دنبال کنند، اما ناغافل، وسط چمن فوتبال، خود را در عمق قنات یافته بودند که در آن تنگی و تاریکی بایست قواعد فوتبال را رعایت می کردند.

«بدان که ما چهار برادر بودیم، از نه دیهه. سه جامه نداشتند و یکی برهنه بود. آن برادر برهنه درستی زر در آستین داشت. به بازار رفتیم تا به جهت شکار تیر و کمان بخریم. قضا رسید، هر چهار کشته شدیم. بیست و چهار زنده برخاستیم. آن گاه چهار کمان دیدیم: سه شکسته و ناقص بودند، یکی 'دوخانه' و 'دوگوشه' نداشت. آن برادر زردارِ برهنه آن کمان 'بی خانه و بی گوشه' بخرید. تیری می بایست. چهار تیر دیدیم: سه شکسته بودند و یکی پر و پیکان نداشت. آن تیر بی پر و پیکان را بخریدیم و به طلب صید به صحرا شدیم. چهار آهو دیدیم: سه مرده بودند و یکی جان نداشت. آن برادر زردارِ برهنه کمان کش تیرانداز، از آن کمان بی خانه و بی گوشه، آن تیر بی پر و پیکان را بر آن آهوی بی جان زد. کمندی می بایست تا صید را به فتراک بندیم. چهار کمند دیدیم: سه پاره پاره و یکی 'دوکرانه' و 'میانه' نداشت. صید را بر آن کمند 'بی کرانه' و 'بی میانه' بر میان بستیم. خانه ای می بایست که مقام کنیم و صید را پخته سازیم. چهارخانه دیدیم: سه درهم افتاده بودند و یکی سقف و دیوار نداشت. در آن خانه بی سقف و بی دیوار درآمدیم. دیگی دیدیم بر طاق بلند که به هیچ حیله دست بدان نمی رسید. مغاکی چهار گز زیر پای کندیم، دست به آن دیگ رسید. چون شکار پخته شد شخصی از بالای خانه فرود آمد که 'بخش من بدهید که نصیبی مفروض دارم.' برادر کامل مکمل در کمین نشسته بود، استخوان شکار را از دیگ برآورد و بر تارک سر وی زد. درخت سنجدی از پاشنه پای او بیرون آمد. بر سر آن درخت زردآلو رفتیم. خربزه کاشته بودند، به فلاخن آب می دادند. از آن درختْ بادنجان فرود آوردیم و قلیه زردکی ساختیم و به اهل دنیا گذاشتیم. چندان خوردند که آماس شدند. پنداشتند که فربه شدند. به در خانه نتوانستند رفت و در نجاست خود ماندند و ما به آسانی از کید آن خانه بیرون شدیم و بر در خانه بخفتیم و به سفر روان شدیم.»

آن روز کارمند غرفه ب ۱۶۵۲، که لوحه پیشین را معلوم نبود کی عوض کرده، ابوالحسن را صدا کرد. و این در هفته اولِ ماه سوم بود و مادر ابوالحسن همان طور که پیش بینی کرده بود جان به جان آفرین تسلیم کرده و حالا جواز دفن بر جواز عروسی اولویت یافته بود.
«دلت می خواهد کدام ابوالحسن باشی؟»
«هر کدام میل شماست قربان!»
«ببین این جا تو انتخاب های فراوانی داری، می توانی ابوالحسن خرقانی باشی یا ابوالحسن میرزای قاجار یا مثلاً ابوالحسن نازاده و صدها انتخاب ابوالحسنی. زودتر گزینه کن به خاطر مادرت.»
ابوالحسن مهلتی خواست و آمد تا با ما مشورت کند. مشورت که نه فقط طرح مشکلی لاینحل بود با کسانی که از او بیشتر و بهتر نمی دانستند. نمی دانست چه انتخابی به چه نتیجه ای منجر می شود، نام اصلی اش می توانست برایش خطرآفرین باشد. کسی چه می داند که در پرونده اش آن جا چه چیزهایی درباره اش ساخته اند و دوستان ناباب و دشمنان ناشناخته برای او چه گزارش های راست و دروغی تدارک دیده اند. چرا که از وظایف حتمی شهروندی یکی هم این بود که گزارش های مرتبی درباره خود، همسایگان و آشنایان خود، حتی کسانی که نمی شناختند، به ش. ب. ش ارسال دارد و این عرصه رقابتی بود که هرکس اگر کوتاه می آمد، خود در آن دراز می شد. فکر کرد حتی انتخاب نام ابوالحسن نازاده هم ممکن است به خاطر نوع زندگی هنرمندان عاصی حکم حبس و شلاق در پی داشته باشد، ترجیح داد به خاطر درآمدی که از فروش کتاب نورالعلوم خرقانی نصیبش شده بود نام خرقانی را برای ابوالحسن بودن خود انتخاب کند، شاید مادرش را از گندیدن روی خاک نجات دهد. ما نیز این شخصیت تاریخی و عرفانی را توصیه کردیم.
کارمند با شفقتی که ناشی از آگاهی دقیق او بر پرونده هاست پرسید: «واقعا می خواهی همذات پنداری کنی با خرقانی؟»
«مگر مشکلی در پرونده پیر روشن ضمیر خرقان هست؟»
«تو انتخابت را قطعی کن تا بگویم اشکالی دارد یا نه؟»
«اگر ممکن است همین مورد خرقانی، بنده نوازی می فرمایید، کمی مرا روشن کنید.»
کارمند که ظاهرا دلش به حال مادر او سوخته بود و می خواست کمکی به او کرده باشد گفت: «این ابوالحسن خرقانی به حکایتِ پرونده اش ــ این ها تاریخ است، جای انکار نیست ــ آدمی بوده غیراجتماعی، اگر نگوییم ضداجتماعی. در خانقاه خود عزلت گرفته بوده و خود را از چرخه فعالیت اجتماعی و فرهنگی و سیاسی دور نگه داشته بوده، چرا؟ چرایش برای ما معلوم است. آدم های گوشه گیر از نظر ما خطرناک تر از عوام ولوشده توی کوچه و بازارند، چون خود را از نظارت دیگران پنهان می کنند. چرا پنهان می کنند؟ چون می خواهند یک فعالیت های پنهانی انجام دهند.
«از نقشه های خائنانه این مرد، که در پرونده اش هست، یکی این که سلطان محمود غزنوی که برای صدور اخلاق راستین بر پهنه زمین می خواسته به هند حمله کند سر راه می آید از این آقا کسب فیض کند، این حضرت، که معلوم نیست به چه دلیل شهرتی یافته بوده که همان هم ما را به پرونده اش حساس کرده، با بیاناتی دوپهلو او را در زمینه دنیاداری و جهانگشایی دچار تردید می کند و این خود چند ماه حبس دارد؟ این کشتن دارد. خیانت به مصالح عمومی. آوردن غنایم جنگی می توانسته به زندگی و کسب و کار مردم این طرف ها رونقی دهد و باعث گسترش عدالت و امنیت در سراسر تاریخ و جغرافیا...»
«ببخشید این جنگ و فتوحات محمودی که انجام شده...»
«بله، خوشبختانه آن پادشاه کامگار به حرف آن درویش پرادبار نرفت. اما فقط این نیست. معروف است که او سوار شیر سیاهی می شده و ماری را هم به عنوان تازیانه در دست می چرخانده تا محل ورود به قریه.»
«این که افسانه است.»
«با من یکی به دو می کنی نادان مادرمرده!»
«بله، می فرمودید.»
«بله، برای توجیه کار زشت خودش می گفته خدا مرا بر این شیر مستولی کرده، به پاداش آن که زن نادانی را بر من مسلط کرده. این دو تا جرم است: توهین به جنبش بانوان و مسئله حمایت از حیوانات و بهره برداری غیرحیوانی از آن ها. تازه حضرت احدیت را هم وارد مسائل شخصی اش کرده. بگذریم که موضوع محیط زیست و امنیت عمومی هم مطرح است. اصلاً معلوم نیست آن شیر و مار بعد از ورود ابوالحسن به قریه کجا می رفته اند و چه فسادهایی می کرده اند به قصد اخلال عمومی و تشویش اذهان مردم.»
بعد عباراتی جداجدا خواند از پرونده آن اخلالگر تشویش انداز در جان عوام، حتی خواص:

«ابوالحسن خرقانی گفت: 'هزار فرسنگ بشوی تا از سلطانیان کسی را نبینی، آن روز سودی نیک کرده باشی.'
«گفت: 'هرچه در هفت آسمان و زمین هست به تن تو درست، کسی می باید که بیند.'
«و گفت: 'فروشوم که ناپدید شوم در هر دو جهان، و یا برآیم که همه من باشم. زنهار تا مرده دل و قرا نباشی!'
«و گفت: 'باید که زندگانی چنان کنید که جان شما بیامده باشد و در میان لب و دندان ایستاده که چهل سال است تا جان من میان لب و دندان ایستاده است. گفتند سخن بگو. گفت این جایگاه که من ایستاده ام سخن نمی توان گفت...'
«و گفت: 'خلق مرا نتوانند نکوهیدن و ستودن، که به هر زبان که از من عبارت کنند من به خلاف آنم.'
«و گفت: 'الهی، ملک الموتت را بفرست تا جان من ستاند و من جان او بستانم تا جنازه هر دو به گورستان برند.'»

«می فرمایید کدام ابوالحسن را اختیار کنم که بتوانم مادرم را خاک کنم؟»
«یک ابوالحسنی هست که می تواند از کارمندان خود ما باشد، آدم بی پرونده ای است، اگر می خواهی جواز دفن و جشن را یکجا صادر کنیم، قبول کن پرونده اش به نام تو شود. روزی دو ساعت بیشتر وقتت را نمی گیرد. کافی است گزارش هایت موثر باشد. دوره آموزشی تا حد کارشناسی ارشد رایگان است.»
این طوری بود که نوبت به نفر دوم رسید و من هم از خیر سفر گذشتم. از آن نهاد که بیرون آمدم، از سر پکری چندان راه رفتم که ساق هایم درد گرفت. بی آن که بدانم کجا می روم خود را در «زرجه بستان» یافتم. زیر درختی خزانی بر نیمکت لمیده بودم و از اوضاع نیشخندی بر لب داشتم که پیرمرد شندره ای از راه رسید، با این که نیمکت های مجاور خالی بود آمد کنارم. خلوت مرا به هم زد. آن ازگورگریخته تا گوش مفت یافت شروع کرد به تعریف اوهامش:
«جایی را دیدم که حوض بزرگی است مثل حوض ارگ. دیدم سه نفر فرنگی ایستاده اند کنار حوض و چیزی در دامن دارند. گفتند این ها جواهری داشتند، در این حوض افتاده و ماهی ها خورده اند و نمی دانند در شکم کدام ماهی است. حالا می خواهند مرگِ ماهی` در آب بریزند و ماهی ها بخورند و بی هوش شوند و بگیرند ماهی ها را و جواهر خود را از شکم ماهی دربیاورند.
«دیدم از دامن های خود 'مرگ ماهی' در آب ریختند و ماهی ها بی هوش شدند و هرچه کردند که از ماهی ها بگیرند نشد. فرستادند مرغابی آوردند و در حوض انداختند که ماهی های بی هوش را بگیرند. مرغابی ها در خیال گردش ماهی ها بودند که یکمرتبه از وسط حوض سیاه بدهیکلی سرش را از آب درآورد و گفت: 'پی چه می گردید؟ آن جواهر در نزد من است.'
«سه فرنگی مبهوت مانده و مایوس گشتند.»
به پیرمرد گفتم: «اگر همین است و دیگر حرف نمی زنی، نقلی نیست، اما اگر فکر کنی که من هم مثل نوه های ابلهت می نشینم پای نقل هایت کور خوانده ای. اگر یک کلمه بیشتر حرف بزنی، بلند می شوم پرتت می کنم تو استخر.»
ساکت شد. خوب که وراندازش کردم یادم آمد این آدم را همین امروز دیده بودم. در ش. ب. ش، آن هم پشت یکی از گیشه ها. فضولی ام باعث شد با او مدارا کنم بابت زیرپاکشی. وقتی مکالمات پیش رفت معلوم شد این کاره نبوده، فقط رفته بوده پیش یکی از دوستان سابقش برای گرفتن وجه دستی. اعتراف کرد گدای آبرومندی بوده، آلونکی داشته و دختری، اما حالا بی خان ومان است و البته گرسنه و تشنه. فکر کردم پنهان کاری می کند و نمی خواهد وضعش را لو بدهد. آوردمش خانه، سر شکمش که سیر شد، زد به پرت وپلاگویی تا این که حوصله ام از قصه های بی سروتهش سر رفت. دانستم که کارمند آن نهاد نبوده، داشتم او را دک می کردم که گفت: «حالا چرا می خواهی بروی خارج، آن هم مراقبت شده؟»
«تو که گفتی رفته بودی قرض بگیری.»
«البته من با آشنایانی که آن جا دارم می توانم گره گشایی کنم.»
«چقدر خرج برمی دارد؟»
«دوساله یا پنج ساله؟»
«نه می خواهم بروم گشتی بزنم و برگردم، نمی خواهم زیاد بمانم.»
«مقصودم مدت سفر تو نیست، غرضم جریان پرونده است.»
«نه، این که خیلی طول می کشد، تا دو سال دیگر کی مرده، کی زنده؟»
«چندهفته ای خیلی گران می شود.»
«مثلاً؟»
«باید بپرسم.»
این طوری شد که پای آن گدای بانفوذ به خانه ام باز شد. هرچند از طریق او نتوانستم به خارج بروم اما از اسراری سر درآوردم که به آن شام و ناهارها و وجه دستی می ارزید.

۲

جای این دکان در کمرکش یا انتهای کوچه ای است. زمینی ناهموار و خاکی دیده می شود. می تواند گوشه ای از یک ده باشد یا شهر کوچک مرزی.
از سمت چپ که نگاه کنی، از بالا، اولین چیزی که به چشم می آید سایه ای است سیاه که شکل سر یک جانور پوزه باریک دارد که از دیوار، یا بهتر بگویم از سرپناه شیروانی پوش همسایه، تجاوز کرده و بر سطح زمخت درِ بزرگ آهنی پیشروی کرده است. این در آهنی درست وسط عکس قرار دارد با دو لت بزرگ چفت شده، که بازی نور و سایه یک لت را جلوتر و دیگری را فرورفته در عمق نشان می دهد و همین دوگانگی نمایان در یک سطح صاف ممتد ما را نسبت به واقعیت صادقانه عکس، که تا این حد دستخوش نور و سایه هاست، دچار شک می کند. این سایه غربی پس زمینه ای شده است برای حضور دو کودک. کودکی حدودا ده ساله در منتهاالیه چپ صحنه ایستاده. تا زانوانش در عکس پیداست، لباس سفید بلند پوشیده و به عکاس نگاه می کند. حالت خاصی در چهره اش نیست. انگار به هیچ نگاه می کند. در آفتاب است و روشن و واضح. سایه پوزه بلند آن طرف اوست، پشت سرش. او، با فاصله یک تخت و یک پله چوبی، از دیوار و در دور است. سایه پوزه دار غربی با پوشاندن سطح دیوار و در آهنی بر سر کودک دوم احاطه دارد. این کودک، حدودا، پنج ساله است، پیراهن کش نیمداری به تن دارد، سرش به طور کامل در نیم سایه قرار گرفته؛ آفتاب حجم لاغر بالاتنه اش را روشن می کند. پسرک روی تخت چوبی شق ورق نشسته است و خلاف پسر بزرگ تر به اهمیت حضور در عکس توجه دارد. اگر حاصل کار را حدس می زد، سرش را با حرکتی آگاهانه از سایه درمی آورد تا جزئیات قیافه اش بهتر نشان داده شود.
تختی که پسر رویش نشسته پر از پیراهن های برش خورده، دوخته و ندوخته است. طاقه هایی از لنگ های سنتی با طرح محرماتی روی گلیم از لبه تخت شره کرده و آن سوی طاقه ها به حجم آشفته ای از کتان و کرباس سفید می رسد که پاهای پسر کوچولو را پوشانده.
انبوه پارچه ها، که تمامی طول تخت را اشغال کرده، دور و بر و جلوِ پیرمردی جمع شده است، که سر بر زانوی قائم خود خم کرده و به کوک زدن پارچه در دستش ادامه می دهد. پای چپش را بالا آورده، که عمود است بر پای افقی اش، جلوِ پاهایش، در فاصله ای محسوس، چرخِ دستی خیاطی کهنه ای قرار دارد. شکل ظاهری اش شبیه چرخ سینگر است. در عکس نمی توان مارکش را تشخیص داد. مرد پیر است با موی جوگندمی کوتاه و صورت پرچین غبارآلود، سر به روی سینه خم کرده؛ انگار تکیه داده به زانو. کشباف مشابه دیگران به تن دارد و شلواری نازک. لنگی دور شانه اش پیچیده که لوله شده و بیشتر در پشتش جمع شده است. کوت پارچه ها او را از دیگران جدا می کند و قلمرو آشفته دوخته ها و ندوخته ها تشخصی به او می دهد که پیداست استادکار اوست. استاد پنجاه شصت سالی دارد، تکیه داده به درِ آهنی پشت سرش. درِ بزرگ بر اطراف خود آذین های میخکوب و بازوهای آهنی نگه دارنده دارد که نشان می دهد به روی مغازه ای معتبر بسته شده است. عین درِ یک انبار کالاست که گاه ازگاه باز می شود، گرچه می تواند ورودی یک اسطبل عالی هم باشد. هرچه هست الآن این در بازشدنی نیست، مدتی دراز بسته مانده است که پیرمرد با خیال راحت کسب و کارش را پشت آن برپا داشته است. روی در عددی به لاتین نوشته شده، بعد از دایره کوچکی که با رنگ سفید محو شده. چرا عدد ۸۵ به لاتین نوشته شده؟ آیا شماره این باب است، این خانه یا انبار؟

«بیمارِ تن را طبیب گوید که اول ماءالشعیر خور، در مقام دوم گوید مزور خور، در مقام سوم گوید گوشت خور. از آن طبیب تا این جایگاه است، پس از آن بیمار خیر خود داند که چه باید خوردن.
«بیمارِ دل را طبیب گوید که اول تو را بباید رفتن به صحرا و طلب کردن، که در صحرا کرمی است که آن کرم به روز از سوراخ بیرون نیاید، الاّ به شب و در آن کرم آن خاصیت است که چون نفس بزند از دهان او را نفس روشنایی پدید آید، همچون درخشیدن آتش از میان آهن و سنگ، پس کرم در صحرا بدان روشنایی تفرج کند و قوت خود به دست آرد. آن کرم را پرسیدند که تو چرا به روز در صحرا نگردی؟ گفت مرا خود از نفس خود روشنی هست، چرا باید زیر بار منت آفتاب رفتن و به روشنایی نور او جهان دیدن؟ بیچاره تنگ حوصله است، خود نمی داند که آن روشنایی نفس وی هم از آفتاب است. بیمار دل چون کرم را به دست آورد هم بر روشنایی آن کرم بیند که غذای کرم کدام گیاه است. او نیز همان خورد چندان مدت که در وی نیز آن خاصیت پدید آید که در انفاس وی نیز روشنایی پیدا شود، این مقام اول است. بعد از آن به دریای بزرگ رود و بر کناره دریا مترصد باشد که گاوی است در دریا که در شب از دریا به ساحل آید و به نور گوهر شب افروز چرا کند. و آن گاو بر گوهر شب افروز با آفتاب خصومت دارد؛ یعنی به روز نور گوهر شب افروز فرومی گیرد و روشنی نفس باطل می کند، بیچاره خود نمی داند که مدد هر روشنی از آفتاب است. پس بیمار هم به نور گوهر شب افروز طلب کند که آن گیاه کدام است که گاو می خورد، وی را نیز همان باید خوردن چندان مدت که در دل وی نیز عشق گوهر شب افروز پدید آید و آن مقام دوم باشد. و آن گه وی را به کوه قاف باید رفت و آن جا درختی است که سیمرغ آشیان بر آن درخت دارد، آن درخت را به دست آرد و میوه آن درخت را خورد و آن مقام سیم است. بعد از آن به طبیب حاجت نباشد که او خود طبیب شود.»

آنچه در عکس نیاز به خیال پردازی ندارد و عیان است مشاهده کارگاه کوچک خیاطی است در فضای باز، در سه کنج این باب. کسب و کاری که اگر رونقی مناسب نداشت، چهار نفر بدان وابسته نمی شدند. بالای سر خیاط، روی درِ آهنی قفل شده، یک سایه غریب از دم پای مرد تا بالای عکس امتداد دارد. شکل این سایه عجیب است: ماننده یک تبر است، شبیه سایه یک دار فلزی، عین حرف pبا اضلاع تیز برنده. چیزی شبیه طناب از انتهای این دار فلزی به طرف پوزه دراز آن حیوان ناشناخته تاب خورده و بدان رسیده است.
آن سه نفر رویشان به طرف جلو و مشرق است. انگار به نحوی به نفر آخری نگاه می کنند که بر پله گچ اندود ــ کنار تخت چوبی ــ روبه روی آن ها نشسته، سرش را انداخته پایین و چیزی درون انگشتان دو دستش نگه داشته است. آن قدر مرد سرش را خم کرده روی سینه که فقط سر طاس او در عکس پیداست. لنگی، با راه های افقی پررنگ تر از متن، سر و سینه و بازوهایش را می پوشاند. او نیز بافتنی زمختی زیر رودوشی اش پوشیده که آستین هایش پیداست. پاهایش یکی نیم برهنه و دیگری در شلوار سفید تا حدی پوشیده شده، اما ساق های برهنه نشان می دهد که هنوز هوا آن قدر سرد نیست و موسم باران هم نیست، چون دمپایی لای انگشتی کهنه ای به پا دارد.
دو پله گچ اندود بلند و عریض از سطح کوچه بالا می رود تا به درگاهی برسد که مرد چهارم گوشه آستانه آن نشسته و پشت به پلکان بالارونده در تاریکی دارد. در باز است و بر بالای پله دوم که همسطح صفه است دوچرخه نسبتا سالم مانده به در بازمانده آن خانه پرازیده شده است.
سایه ها در این عکس، با آن که یک چهارم سطح را فراگرفته، همه را از پایین تا بالا به گونه ای مسلط در خود قاب گرفته اند و این چندان طبیعی نیست. مایه حیرتْ سایه پسر مغربی است که از سمت چپ عکس بر زمین ناهموار خاکین امتداد یافته و به سایه پیرمرد مشرقی پیوسته و تا منتهای دیوار شرقی پشت دوچرخه راه برده است. سایه ها چگونه همدیگر را می یابند و به هم متصل می شوند و با یکی شدن امتداد می یابند از نوری تا نور دیگر؟ در نخستین تجربه ها حس می کنیم آفتاب جا با سایه سار فرق دارد از نظر رنگ و گرما. از مرز نهایی سایه به آفتاب می رسیم. نمی توان در لحظه سایه را از تاریکی بیرون آورد. حجم های ناشفاف می ایستند در برابر نور تا سایه را بسازند و سایه به تاریکی رفتن است و رفتنی. سایه خلاف نور است اما وابسته بدان. در رفتاری مشکوک ما را به بازی گرفته اند در مرزهای ساختگی شان.

«ای برادران حقیقت، همچنان از پوست پوشیده بیرون آیید که مار بیرون آید، و همچنان روید که مور رود، که آواز پای شما کس نشنود و بر مثال کژدم باشید که پیوسته سلاح شما پس پشت شما بود که شیطان از پس برآید، و زهر خورید تا خوش زیید، مرگ را دوست دارید تا زنده مانید. و پیوسته می پرید و هیچ آشیانه معین مگیرید که همه مرغان را آشیان ها گیرند، و اگر بال ندارید که بپرید، به زمین فروخزید چندان که جای بدل کنید، و همچون شترمرغ باشید که سنگ های گرم کرده فروبرد، و چون کرکس باشید که استخوان های سخت فروخورد، و همچون سمندر باشید که پیوسته میان آتش باشد تا فردا به شما گزندی نکند و همچون شب پره باشید که به روز بیرون نیاید تا از دست خصمان ایمن باشید.»
من کدام یک از این چهار نفر بوده ام که اگر این عکس ربطی به من نداشته، پس چرا یک عمر به دیوار اتاقم در قاب بوده است؟

وقتی این عکس را روزی لای کتاب حیات ابویحیی پیدا کردم، نخست فکر کردم خودم این عکس را گرفته ام. مدتی در جوانی دوربین به کول سفر می کردم. گفتم ممکن است این را از پاکستان یا چه بار گرفته باشم. اما خوب که در زوایای عکس دقت کردم دیدم نمی توانسته ام چنان مهارت و دیدی داشته باشم که چنین ترکیب بندی از آدم ها و نورـ سایه ها را دیده و ثبت کرده باشم. این صحنه سنجیده برای ثبتش عکاسی می خواسته حرفه ای با نگاه تیزبینِ مسلط بر فضا. پس چه کسی این عکس را گرفته و چرا این عکس همیشه با من است؟
اگر عکس را من نگرفته ام، که حالا شکی در آن ندارم، پس چه کسی گرفته است؟ پدرم یا یک غریبه که کاملاً فراموشش کرده ام؟
تصویر پسرکی که تمام قامت در نور کوچه ایستاده است شباهتی دور دارد به آخرین عکسی که پدر از میدان جنگ برای پدربزرگ فرستاده است. آن نگاه انکارکننده، آن چشم و ابرو، گلش صورت و تناسب اندام ها و ترکیب آن ها برایم آشناست، بایستی چند دهه رشد و تغییر را به این صورت اضافه کنی تا بشود همان عکس ِ سیر از دنیایی که پدر می خواست با نگاهش به خاندان خود چیزی را بگوید که با زبانش جرئت نکرده بود. من اما خیلی بیشتر خود را در آن پسر کوچک تر می یابم که خطوط چهره اش در تاریکی وضوح خود را از دست داده است. به عکس که خیره می شوم، او نگاه می کند بر سنی که ازش گذشته است و شده است من. سعی می کنم یاد آورم که آن گوشه به چه چیز فکر می کرده ام وقتی عکاس دوربینش را میزان می کرده. غرقه در تاریکی بدن جانور، فقر طاقت سوزی که احاطه مان کرده بود جایی برای فکر می گذاشت؟ می توانسته ام خیالی را بشناسم که سر مرا به تاریکی می کشاند و بدنم در آفتاب می ماند؟ آیا خود را از آن پدر، که در آفتاب ایستاده و حالا فقط پنج سال با من فاصله دارد، جدا می دیدم یا با او یکی بودم؟ از کی و چرا، ناگهان، حوالی پنج سالگی، در این عکس، سال ها سنگ شدم که برادر بزرگ تر بتواند سریع رشد کند و بالغ شود و عروسی کند و مرا در شکم آن شاعر آشوبگر طناز بکارد و این طوری بشود پدرم. و من برگردم دوباره به همان حدود سنی، از سنگ بشوم گوشت و پوست، و در اولین حرکتْ از خانه مان و دامان مادر رانده شوم.

«من در ولایت یمن بودم، جایی که صنعا می گویند. پیری را دیدم سخت نورانی، سر و پای برهنه می دوید. چون مرا دید بخندید و گفت: 'امشب خوابی دیده ام بیا تا با تو بگویم.' من پیش رفتم، پیر مرا گفت: 'دوش در خواب شدم، جایی عجب دیدم، چنان که شرح آن نتوانم کرد و در آن میان شخصی دیدم که هرگز به حسنِ او ندیده ام و نشنیده. چون در او نگاه کردم از غایت جمال مدهوش شدم، فریاد از نهاد من برآمد، گفتم مبادا که ناگاه برود و من در حسرت او بمانم. بجستم و هر دو گوش او محکم بگرفتم، و در او آویختم و چون بیدار شدم هر دو گوش خود در دست خود دیدم.'»

پدربزرگ که علاقه مرا به مجموعه های عکاسی می دید یک روز گفت: «این کارت هم به پدرت رفته. خل بود عین خودت. راه می افتاد می رفت به هفت پرکنه عالم سرک می کشید، عکس می انداخت. عیبی نداشت، اما چرا همه اش از گداگدول ها؟ آدم خوشگل مگر قحط بود یا منظره عالی، که او کشوهایش را پر از عکس پیرمردها و بچه گداها می کرد؟»
با این وصف، این عکس را هم باید پدر گرفته باشد. اما ظاهرا نمی شود که او عکس را گرفته باشد و در عین حال خودش هم در عکس بوده باشد، از سوی دیگر ده ساله باشد و مثلاً در سی سالگی عکس ده سالگی اش را گرفته باشد. از نظر منطقی این قضیه تناقضی آشکار دارد، اما من در این جا که هستم آن قدر دنیاهای بی منطق دیده ام که غیرمنطقی بودن یک عکس چندان اهمیتی ندارد.
اما من آن پیرمردها هم هستم، مخصوصا حالا که در آستانه هفتادسالگیِ بی ثمرم ایستاده ام. آن دو تا پیرمرد از یک نظر یکی هستند: فقیرند و بی ثمر و خسته و منتظر حادثه. اما از نظر جزئیات با هم فرق دارند. یکی فقیر است، همان استاد پشت چرخ، آن یکی پیرتر و فقیرتر به چشم می آید و از نظر حرفه ای دستیاری است صرف نظرکردنی. استاد ممکن است زنی داشته باشد و آن دو کودک نه شاگردانش که بچه هایش باشند که کمک کار نان روزانه اند. اما آن پیرمردِ دستِ راستی چطور می تواند با چندرغاز شاگردیِ دکه ای موقتی خودش را سیر کند تا چه رسد به خانواده اش. احتمالاً باید مرگی تدریجی بار خانواده را آرام آرام از دوش او فرو افکنده باشد. خاطرات آن ها نباید عین هم باشد و تجربه هاشان، اگرچه بینوایان به یکدیگر شبیه ترند تا اغنیا. آه از شباهتی که با دیگری داری و نمی خواستی که داشته باشی اما دست خودت نیست. آن شباهت را که گاه درونی است متوجه نمی شوی یک عمر. گاهی دیگران زودتر متوجه می شوند از روی قیاس.
«وقتی هدهد در میان بومان افتاد بر سبیل رهگذر به نشیمن ایشان نزول کرد. و هدهد به غایت حدت بصر مشهور است و بومان روزکور باشند... آن شب هدهد در آشیان با ایشان بساخت و ایشان هر گونه احوال از وی استخبار می کردند. بامداد هدهد رخت بربست و عزم رحیل کرد. بومان گفتند: 'ای مسکین! این چه بدعت است که تو آورده ای و به روز کسی حرکت کند؟' هدهد گفت: 'این عجب قصه ای است، همه حرکات به روز واقع شود.' بومان گفتند: 'مگر دیوانه ای؟! در روزِ ظلمانی که آفتاب بر ظلمت برآید کسی چیزی چون بیند؟' گفت: 'به عکس افتاده است. شما را همه انوار این جهان طفیل نور خورشید است...' ایشان او را الزام کردند که چرا به روز کسی هیچ نبیند؟ گفت: 'همه را در طریق قیاس به ذات خود الحاق مکنید که همه کس به روز بیند و اینک من می بینم...' بومان چون این حدیث بشنیدند حالی فریادی برآوردند و حشری کردند و یکدیگر را گفتند: 'این مرغ در روز که مظنه عمی است دم بینایی می زند.' حالی به منقار و مخلب دست به چشم هدهد فرومی داشتند و دشنام می دادند، و می گفتند که ای روزبین! زیرا که روزکوری نزد ایشان هنر بود. و گفتند اگر بازنگردی بیمِ قتل است. هدهد اندیشه کرد که اگر خود را کور نگردانم، مرا هلاک کنند زیرا که بیشتر زخم بر چشم زنند... گفت: 'اینک من نیز به درجه شما رسیدم و کور گشتم.'»

من اگر از نظر عقلانی و ظاهر مادیِ کم اهمیتْ هر یک از این دو پیرمرد یا هر دوشان نباشم، یا یکی از این دو کودک و هر دو نفرشان، اما از نظر حسی و عاطفی آن ها هستم و بسیاران دیگر هم، که در دو سوی نامرئی صحنه در این گرد و غبار در حرکت و توقف اند. این کوچه منم و این تخت منم و آن نور عصرانه و چهارچوب سایه مهاجم بر این فضا. من آن روزم و آن دوربین که عکس را در خود تا ما حفظ کرده است.
می توانسته ام این عکس را گرفته باشم، روزی با همین آدم ها در این کوچه. حسی سمج، قوی تر از آن خاطره مات و محو، وامی دارد بپذیرم در سن نمایان در این عکس، روزهایی، حتی یک روز هم که شده، در این کوچه بوده ام. روی چنین تخت ناهموار و بی ریختی می نشسته ام و دور و برم پیرمردها وراجی می کرده اند، چپق و قلیان می کشیده اند. پیرزن ها و زنان جوان از خانه به حمام و از بازار به خانه از مقابلم عبور می کرده اند. نمی توانسته ام حرکت کنم از جایم، گیر کرده بودم لای پارچه ها و طاقه ها و سایه ها. موقعی که پیرمردها سرگرم کار و حرف زدن بودند، فقط نگاهشان می کرده ام، بی آن که گوشم کلمه ای را دریابد. دیدن بی اختیار، نوعی خیرگی مدام به این و آن. چشمم به سوزن و نخ دستشان بود، به پارچه ها، به قیچی که می برید، به چرخ که آن همه تند و با غرغر مداوم بریده ها و تکه های جداشده را می دوخت.
وقتی استاد بلند می شد برود جایی ــ که همیشه خیلی طول می داد ــ هشت دختر و پسر همسایه از آن سه خانه بیرون می دویدند، انگار منتظر بودند که استاد تنگش بگیرد یا برای رساندن لباس های آماده سر بازارچه برود. غیبت استاد را برای تاخت وتاز اسب های تازه تراشیده شان غنیمت می شمردند. به تاخت از کنار پناهگاه من هیاهوکنان گرد و خاک به هوا بلند می کردند. نمی توانستم با آن ها بازی کنم. صورتم در سایه بود و تنم در آفتاب گرم می شد و می دانستم که نباید از جایم بلند شوم. وقتی که برادرم با آن ها اسب می تازاند و به کوچه های دیگر می رفت، همزادم را با او می فرستادم که همراهی اش کند و مواظبش باشد، همزادم از من قوی تر بود، تمام کارهایی که از عجز نمی توانستم صورت دهم او به بهترین شکل انجام می داد. در عکس معلوم نیست، اما من همیشه در آن جنگ ها خود را آن که کشته نمی شود تصور می کردم. هیچ وقت خود را سهراب ندیده ام و افراسیاب و اشکبوس. نه این که طرفِ پهلوان برتر باشم، خود آن کشته نشدنی فاتح بودم. حریف های من، آن هشت پسر و دختر تازنده، شاید مثل من خیال می کردند، اما آن جنگ در ذهن من جریان داشت نه در سر آن ها. آن ها به خیال احتیاج نداشتند، چون داشتند می تاختند در سراسر کوچه های اطراف. این من بودم که یک جا تمرگیده بودم و بی نصیب از بازی سنگ شده بودم و سایه. تنها در جنگ اسفندیار و رستم بود که نمی دانستم کدام یک از آن ها باشم. اسفندیار پهلوانی بود که کشته می شد، اما دلم می خواست جای آن شاهزاده رویین تن باشم که با مظلومیت غریبی از اسب سیاه فرومی افتاد. فکرهای قصه و تفاوت های آن دو بعدا سراغم آمده، اما آن موقع فقط حس می کرده ام که نمی خواهم دیگر آن همه رستم بوده باشم.

«گفتم حال رستم و اسفندیار؟ گفت چنان بود که رستم از اسفندیار عاجز آمد و از خستگی سوی خانه رفت. پدرش زال پیش سیمرغ تضرع ها کرد، و در سیمرغ آن خاصیت است که اگر آیینه ای یا مثل آن برابر سیمرغ بدارند، هر دیده که در آن آیینه نگرد خیره شود. زال جوشنی از آهن بساخت چنان که جمله مصقول بود و در رستم پوشانید و خودی مصقول بر سرش نهاد و آیینه های مصقول بر اسبش بست. آن گه رستم را از برابر سیمرغ در میدان فرستاد. اسفندیار را لازم بود در پیش رستم آمدن. چون نزدیک رسید پرتو سیمرغ بر جوشن و آیینه افتاد. از جوشن و آیینه عکس بر دیده اسفندیار آمد، چشمش خیره شد، هیچ نمی دید. توهم کرد و پنداشت که زخمی به هر دو چشم رسید زیرا که دگران ندیده بود، از اسب درافتاد و به دست رستم هلاک شد. پنداری آن دو پاره گز که حکایت کنند دو پر سیمرغ بود.»

پدر گفت به آن دو نفر اعتمادی نیست: یکی که چشمش دیگر سو ندارد؛ عمو را می گفت، آن الدنگ هم مثل آن تخم سگ ها بیشتر به فکر نی سواری است تا کاسبی. تو مثل خودم هستی، عاقبت جانشین من می شوی، از حالا مواظب باش!
می دانستم که پدر آن الدنگ را دوست دارد، اما برای نگهبانی پارچه ها و پیراهن ها سرم را شیره می مالد. از نوع کتک زدنش می فهمیدم. او را با غیظ نمی زد. هیچ کس بچه ای را که یک گوشه تمرگیده و حال و حواس سرراستی ندارد نمی تواند دوست داشته باشد. از لیاقت های همزادم بیشتر از خود رضایت داشتم. کاش او را به پدر می شناساندم.
نگاه می کردم به آنان که نگاهم نمی کردند. شاید مرا در سایه های دور و برم نمی دیدند. البته که می دیدند، «اما هرچیز آدابی دارد». این را عمو می گوید، اگرچه نمی گوید آداب هرچیز کدام است. شاید هم گفته و من نشنیده ام. خودم به آداب آن ها پی برده ام. تا موقعی که با آن ها حرف نمی زدم، بازی نمی کردم و به تاخت توی کوچه ها نمی رفتم، غریبه ای بودم که باید ندیده گرفته می شد. مگر بتواند یخ غریبگی اش را با تکان خوردن از شکم جانور تنبل به آفتاب ببرد.
از عمو پرسیدم: «این در به کجا باز می شود؟ این پله های تاریک به کجا بالا می رود؟ این دوچرخه را کی سوار می شود؟ چه وقتی است در این عکس، در این کوچه؟»
عمو سکوت می کند. سرش خمیده روی سینه. فرق سرش در آفتاب برق می زند. نخواستم از آن کسی که نمی دانم برادرم است یا پدر آینده ام بپرسم. تکلیفش نه با خودش روشن است نه با من. پدر پیر، در فاصله آن همه برش و دوخت، چرت می زند، نمی خواهم اذیتش کنم، وقتی که کار می کند، وقتش را بگیرم، وقتی که چرت می زند. همه چیز را هم که نمی توانم با همزادم در میان بگذارم. در یک غفلت عجیب غوطه ورم. این عبارت آخر عین کلام عمویم شد.
دوست موسیقیدانم اولین بار نبود که این عکس را بر دیوار کتابخانه ام می دید. از سینما برگشته بودیم و فیلمی از گرینوِی دیده بودیم. دعوت کرده بودمش به خانه جهت درک نوشاکی که دوستی برایم هدیه آورده بود، هدیه ای توهم زا. نشستیم و نوشیدیم و خوش بودیم و زمین و زمان را دست انداخته بودیم که او وسط صحبت حرف را کشاند به آن عکس. از حرف هاش معلوم بود که در آن همه سال های دوستی راجع به من چه فکر می کرده و حالا بهانه ای یافته است برای عقده گشایی:
«یک نوع ریاکاری تاریخی! به عنوان یک آدم مرفه هر غلطی که دلمان می خواهد می کنیم، می خوریم، می آشامیم، عشرت می کنیم، دایم این ور و آن ور در سفریم در سمینارها و کنگره ها. عملاً هیچ فرقی با یک آدم ثروتمند بی خیال نداریم. اما توی خانه مان این جور عکس ها را قاب می کنیم که رابطه مان را با مردمان تهیدست، حالا بگو پرولتاریا یا فقرا، عاطفی نشان دهیم. چه می خواهی بگویی با این عکست؟ یعنی که طرفدارشان هستی؟ فراموششان نکرده ای؟ پس چرا برای یک بار هم شده نمی روی به آن کوچه ها سر بزنی؟ به آن آدم ها و زندگی دردناکشان؟ توی شعر، توی عکس، توی خطابه ها ستایششان می کنیم، اما در خلوت، در نوشته های کشویی، تحقیرشان می کنیم با کلمه عوام، اکثریت. خیلی که حیا کنیم می گوییم آن ها` تا خود را جدا کرده باشیم از 'آن ها'.»
گفتم: «این بخشی از زندگی ماست، از آن جا آمده ایم، از آن ها.»
«بله، ولی الآن حوصله شان را نداری، نمی توانی تحملشان کنی مگر در عکس، آخرین نشانه یا رابطه خیالی که باقی مانده با آنچه بوده.»
«این طور نیست، این گذشته خیلی از ماست، ما از آن کوچه ها آمده ایم، از آن قبیله خاک و نکبت و ترس.»
«همین هم ریاکاری دیگری است که از ترس، از طمع می آید. دوست داری آن ها ــ که دیگر تحسینشان نمی کنی ــ تحسینت کنند.»
«مگر تو غیر از این می کنی؟»
«اما من عکسشان را توی اتاقم نمی زنم، آن ها را عملاً مصرف کننده هنرم می بینم، همین. دست کم با خودم صادقم. وقتی ضعیف می شویم، از نظر جسمی، از نظر عقلی، رقت قلب پیدا می کنیم، ترحم می آید در ما، در واقع داریم به خودمان ترحم می کنیم، اما نمادش را فقرا و درماندگان می گیریم.»
این طوری بود که روز بعد، بعد از بی خوابی شب پیش، آن عکس که آگاه نبودم کی، از کجا آمده بود، آگاهانه با قابش افتاد توی کیسه ای که پر از کتاب های زائد بود و گذاشتمش کنار صندوق سبز زباله های خشک.

۲

در باغ نسترن، مردگان خاندان قجری ما، به گشت و گذاری شنگولانه فضا را پر از خنده و گریه و تماشا کرده بودند. ترکیب این صداهای ناهمساز از دور آن ها را مشتی بازیگر و معرکه گیر نشان می داد که نمونه ای از نقش های گذشته شان را برای تکرار در آینده بازسازی می کردند. گریه این او را از خنده بازنمی داشت و قهقهه دیگری مانع ضجه های آن یکی نمی شد. این که لگد می پراند و ریسمان بازی می کرد مانع بیت خوانی حماسه وار دیگری نمی گردید. آن که با رنگی تاجرانه کرشمه می ریخت با برهنگی دیده ربایش مانع هزوارش سوگوارانه دیگر مخدرات پرده نشین نبود. خاندان ما اگر به صورت فردافرد قابل معاشرت و صحبت بود، اما به صورت گروهی حالتی تیمارستانی به خود می گرفت که حالا حضرات در اوج آن جنون جمعی ظاهر شده بودند.
تا وقتی او را ندیده بودم از برپایی این سیرک و گرداننده آن بی خبر بودم تا پدربزرگ را زیر درخت نسترن دیدم در صد و سه سالگی اش، حدس زدم او با شرارتی ذاتی که از آن باخبر بودم تک وتنها می توانسته این مجنون خانه را به حرکت درآورد. پرسیدم و تصدیق کرد بی آن که حیرتی بروز دهد از وقتی او مرده است چقدر پیر شده ام.
کنار حوض بزرگ جوشان، که از فواره های پرتابی آن آب در جوی های منحنی دور باغ می گشت، ایستاده بودم و به دو پسربچه دهاتی می نگریستم ــ که از کودکی آن ها را در خانه پدربزرگ دیده بودم ــ که کسی بازویم را گرفت و با فشاری نرم مرا متوجه خودش کرد. تا برگشتم او را شناختم. می شناختمش از طریق عکس هایش و دیداری پیشین، بیشتر از نقش برجسته دیوار بیرونی باغ. سلام کردم. مرا در آغوش کشید و آهسته نالید: «پسرکم!»
در پنجاه سالگی اش (پایان عمرش) به مردی شصت ساله می گفت پسرکم! و حالا در پنجاه سالگی اش حدودا به سی ساله ها شباهت می برد. زیبا و چالاک و عشوه گر به نظر می آمد و هرچه را حسودان و طعنه زنان پشت سرش گفته بودند در رفتار غبطه انگیزش ظاهر می کرد.
پرسیدم: «چرا یک بار هم به دیدنم نیامدی؟»
همان موقع فهمیدم حرف تلخی زده ام در لحظه شیرین. جوابی نداد، اما رخ برگرداند و با ابرو اشاره کرد به جانبی که پدربزرگ زیر شاخ نسترن لمیده بود و قدح بزرگی را به لب نزدیک می کرد. دست مرا گرفت و به طرف سروهای آزاد حاشیه شرقی حرکت کردیم.
با لحنی که عذرخواه به نظر می آمد گفت: «تو چهار سال و نیم پهلوی خودم بودی. تا آن ظالم اجازه نداد.»
بی آن که بپرسم شروع کرد به گفتن بخش هایی از زندگی اش که جسته گریخته از آن باخبر بودم. در سال های دانشجویی ام، گزارش هایی در نشریات و جنگ های ادبی درباره زندگی و آثار آن شاعر ستیهنده خوانده بودم. کنجکاو شده بودم که بروم او را ببینم، مادر مشهور و غزل سرایم را که آن همه زیبا و بی پرده از عواطف عنان گسیخته اش می گفت. اما از دیوار ستبر بدگویی هایی که خاندان بین ما بالا آورده بودند نتوانستم عبور کنم. فقط یک بار در خیل هواداران او شرکت کردم توی باغی در زرگنده، ظاهرا وابسته به یکی از انجمن های فرهنگی خارجی. به اندازه سیصد نفر صندلی چیده بودند و آدم های کارتدار بر آن نشسته بودند و به همین اندازه هم جوانان و دانشجویان و علاقه مندان شاعر ایستاده بودند. حدود یک ساعت و اندی سرپا شعرهای جذاب شاعر نسل خودشان را گوش می کردند. وقتی خسته شدم، خود را به طرف صندلی های صف آخر کشاندم، چقدر خوشحال شدم که زن و شوهر پیری غرولندکنان برخاستند و رفتند. بر صندلی خالی جا خوش کردم و دل به شعرها سپردم. شاعر، که لباس پاییزه ای همرنگ برگ های هفت رنگ چنارهای باغ پوشیده بود، نخست شعرهای خزانی اش را خوانده بود که در آن التهاب تابستان از برگ های پیچان در آذرباد حس می شد. از دور خطوط چهره اش را درست نمی دیدم، اما در حرکات بی پروایش آزادی پراقتدار در عین حال سنجیدگی بازی شکاری حس می شد، که در هوای تسلط بر عواطف شنوندگان هیجان زده بود.
شعرهایش با رقص پیاپی لحن های سبک و کلمات شهودی رویابرانگیز، همچون زندگی بی بندوبارش، در تاب و حالت پرتاب بود. شهوات خروشان حیاتش از پیمانه الفاظ و معانی عادت شده لب پر می زد و شنونده را به دنیای بی تسکین زنی ماجراجو می کشاند که تمامی خواستنی های زندگی را می خواست یکجا در کام کشد.
نتوانستم بروم جلو خودم را معرفی کنم. تا هفت هشت قدمی اش رفته بودم اما آن جا دیگر پاهایم خشک شد. یخ ریزه هایی از سرم و همان دم آتشی از قلبم به تمامی بدنم منتشر شد. ماندم و دیدم که چگونه هوادارانش گرداگرد او را گرفته اند، عاشقانه تحسینش می کنند و روح شاهوار و البته بیشتر جسم هوش ربایش را می پرستند. من در این دنیا جایی نداشتم یا چنین می پنداشتم که هنوز جایی ندارم. او را و شعرهایش را از چند سال پیش تحسین می کردم، در همان حال از او می ترسیدم. بدوبیراه و گوشه کنایه هایی که از خاله خانباجی های خاندان شنیده بودم در برابر افکار ستایشگران ادبی و آن همه گزارش و نقد هیچ بود و باد هوا، تحسین ها یا بدگویی های چاپ شده، در برابر چنان شعرهای خیره کننده چنگ انداز بر جان آدمی، نمودی نداشت. ازش می ترسیدم؟ از او نفرت داشتم؟ نیازمند شناختن و حمایتش بودم؟ شاید هم عشقی که مجال ابرازش نبود مایه نفرتی می شد که از آن غیبت برمی آمد. می خواستم آن دنیا را منحصر به خود بدانم و می دانستم که نخواهد شد، پس، از سرِ آن دیدار و معرفی خودم گذشتم. سال دیگر او بر اثر سرطان غدد لنفاوی در خاک خفته بود.
«شاعر؟ او کی شعر می فهمید؟ کی شاعر شد که ما خبر نشدیم؟!»
پدربزرگ امری را منکر می شد که همه آن را به اصرار فریاد می کردند. به کتاب های توی طاقچه اشاره کرد و گفت: «نمی تواند این ها را از رو بخواند تا چه رسد که در مملکت حکیم فردوسی آن زنک ادعای شاعری کند. مگر معنای شعر شده باشد قمار و می نوشی و شب زنده داری و هرزگی. این شعرها را برایش می گویند، آن ها را می شناسم، نگذار دهانم باز شود.»
«هر وقت شب شعر داشتم، چشمم توی جمعیت دنبال تو بود. می دانستم که دانشگاه می روی. به خودم وعده می دادم که یک شب، وقتی شعرخوانی به پایان رسیده و آدم های شناخته و ناشناخته دست از سرم برداشته اند، جوان لاغر خجالتی ای می آید جلو. آمده ای که عذاب جدایی تمام شود. هیچ وقت نیامدی، هرگز ندیدمت و انتظار مرا کشت.»
نگفتم که در شعرخوانی اش حاضر بوده ام. عذر بدتر از گناه بود. گفتم: «شما جزءِ ده تن شاعران آن دهه بودید. منتقدان می گفتند.»
خندید و گفت: «پسرکم، شعر را با قرن هم نمی سنجند چه رسد به دهه.»
روی تنه درختی که باد آن را انداخته و خشک کرده بود نشستیم. رو کرد به من و چهره اش شکفته بود، پوستش در آفتاب، چون خامه، مهتاب گونگی مرطوبی داشت، لبخندش لطیف تر بود از هرچه به یاد می آوردم و نگاهش پر از برقابرق شعور.
«هنوز هم نمی توانند از زیر تاثیر حرف های من دربیایند، مخصوصا آن بیوه ـ نروک ها. شعر باید که به تو داده شده باشد، شعور ذاتی است. یک بسته عالی به تو هدیه می شود با تولدت، مسئله متافیزیک و خرافات نیست، مسئله ساختار ذهن است. عده کمی با مغز عالی به دنیا می آیند، همان طور که عده ای با جسم عالی و زیبا به دنیا می آیند که دیگران در مقایسه با آن ها زشت نامیده می شوند...»
«از کی فهمیدی آن موهبت را داری؟»
«بهتر است به جای قریحه ــ که قدیمی ها می گفتند ــ بگویی ذهنیت، ساختار خاص مغز.»
«از کی متوجه این وضعیت خاص شدی؟»
«از اول حس می کردم که متفاوتم و باید مثل دیگری نباشم، مثل هیچ کس باشم. این حالت را نمی شود توضیح داد، نوعی پر بودن از خود است، سرشاری است از جهان. نوعی اعتماد غول آسا به یگانه بودن، سرمستی غریب.»
«آنچه درباره ات پشتِ سرت می گفتند...»
«روبه رویم هم می گفتند. نه فقط خاندان بلکه خیلی ها از آن حشرات. هیچ کدامش دروغ نبود. اتفاق افتاده بود با همان حادثه ها و آدم ها. البته نه با آن روایت های خاله زنکی و حماقت های متعصبانه. من مثل آن ها نبودم و نمی خواستم باشم. نمی ترسیدم از هیچ کس. پس کارهایی را کردم که آن ها می خواستند بکنند و در آرزوی انجام دادنش می مردند، اما می ترسیدند انجام دهند. من نترسیدم در زندگی. همین بود تفاوت ما با آن ها. از این حرف ها بگذریم. بگذار شعری را که همین دیروز گفته ام برایت بخوانم.»
«در عالم ارواح؟»
«شعر از عالمی می آید دیگر، اما نه از عالم ارواح، پسرم.»
شعرش را خواند. بلند شد و بی حرفی دیگر راه کوشک جنوبی را در پیش گرفت. مرا با جادوی پرتلاطم شعرش، که در وهم بی طاقتم نمی گنجید، تنها نهاد.

«در تاریخ نهصد و چهار بود که از ولایت قاین عورتی را به پیش مهدعلیا خدیجه بیگم آوردند که از زیر بغل راست وی آواز ثقیل تُنباکی ظاهر می شد که کسی سخن می گفت و از زیر بغل چپ وی آواز نرم حزین بیرون می آمد. آن زن می گفت دو پری را تسخیر کرده ام که همواره با من همراه اند و مثل کرام الکاتبین طرفه العینی از من جدا نیستند و آن که در جانب راست است باباپیر نام دارد و آن که در طرف چپ است بی بی روشنایی، و نفس الامر آن بود که به ورزش همچنان ساخته بود که آن دو آواز از دو سوراخ بینی او بیرون می آمد. اما هیچ کس نمی فهمید، و آن زن زنان منهیه داشت که به خانه های اعیان خراسان می رفتند و همه جزئیات آن خانه ها را معلوم می کردند و به وی خبر می آوردند و آن زن در آن خانه ها درمی آمد و همه جزئیات را مشروح می گفت. مردم حیران می ماندند و او را چیز بسیار می دادند. تا قریب ده سال آن مقدار مال و ثروت و جمعیت حاصل کرده بود که در تمام خراسان کسی را حاصل نبود.
«در زمان فتح خان شیبانی آن زن را پیش خان آوردند. حضرت خان تامل بسیار کرد و فرمود آن زن را که دهان خود را پر آب کن و پریان را گوی تا سخن گویند. چنان کرد و از وی دم بیرون نیامد. حضرت خان فرمودند که این زنک مکاره همه اهل خراسان را از شاه و گدا در جوال غرور کرده، پس فرمودند که او را در سر چارسو بر دار کنند.»

برای این که از فکر شماتت مادر خلاص شوم به یاد فضاحت های زنم افتادم. از آن چند مدت پرمخاطره، که با آن بانوی مشنگ زیر سقف مشترک زناشویی بودیم، تصویرهای نادلپسندی در ذهنم خلجان داشت. آنچه بر ما گذشت شاید همان نباشد که حالا عکس برگردانش را به خاطر می آورم.
آن روز تابستانی، در حیاط، به دور میز عصرانه نشسته بودیم و بحث بی ماخذ من و پدربزرگ در باب رعنایی و خودرایی سودابه در شاهنامه بالا گرفته بود. پدربزرگ سودابه را به خاطر عشق ممنوعش به ناپسری سرزنش می کرد و من رستم را در این مورد مداخله گری متعصب می دانستم و البته درباره رفتار سیاوش هم نظرهای مغشوشی داشتیم. عیال گفت: «سودابه تقصیری نداشت، توی یک حرمسرای پر از زن که شاه کاووس به قدر کافی بهش نمی رسید، او مجبور شد...»
ناگهان حرفش را قطع کرد و بی مقدمه بند گرهِ شل پیراهن رکابی اش را کشید، بعد با خونسردی معصومانه پرسید: «چرا هول می کنید از دیدن چیزی که پنهانی دید می زنید؟»
از خجالت دست و پایم را گم کردم و نتوانستم بلافاصله عکس العمل مناسبی برای پوشاندنش داشته باشم. پدربزرگ، که می دانستم چه چشم چران هیزی است، با دیدن این صحنه چنان یکه خورد که نزدیک بود از صندلی پرت شود. صدایی از حلقومش درآمد که ترکیبی بود از حیرت و لذت، آهی رضایت مندانه بود یا ترس از بی آبرویی؟
بانوی بزرگوار با لبخندی، که هنگام غافلگیر کردن آدم ها در چهره ظاهر می کرد، به ما دو نفر نگاه می کرد، از این به آن، از آن به این، که از دیدن هم در آن منظره خجالت می کشیدیم.
بالاخره این پدربزرگ بود که با تجربه فراوانش حس کرد الآن موقع دعوا و مرافعه نیست، بلند شد و از پله های خانه به قهر و عجله بالا رفت. در خانه پدربزرگ زندگی می کردیم. در طبقه اول سه تا اتاق در اختیار داشتیم که برای شروع زندگی خصوصی کافی بود. پدربزرگ در طبقه دوم امپراتوری پرهیاهویش را گسترده بود.
توی اتاق نشیمن بودیم که باز آن بحث همیشگی را با کلمات دیگری تکرار کردیم. من صحبت را شروع کردم و سعی کردم آرام و منطقی باشم. اما خونسردی و واکنش غیرعادی او به تدریج مرا از کوره به در کرد، گداخته و کشنده: «بارها گفته ام و این آخرین بار است! باید از این کارها دست برداری.»
«تو برای همین کارها بود که چشمت مرا گرفت.»
«آن وقت ها فکر می کردم بچه ای، از سرت می افتد.»
«نمایش برای یک نفر؟»
«قرارمان یعنی همین.»
«قرارداد انحصاری؟»
«یعنی چه؟ تو زن منی. اختیار تو را دارم.»
«من هم اختیار خودم را دارم.»
«اختیار که داری اما نشان دادن آن به همه... جامعه تحمل نمی کند.»
«تو تحمل نمی کنی یا جامعه؟»
«چیزهایی است مثل...»
«مثل آن فیلم هایی که نگاه می کنی.»
«آن فیلم است، واقعیت نیست.»
«خودت گفتی واقعیت زندگی فیلمی است که آن را ناشیانه بازی می کنیم.»
«آن را نوشته ام، اما این زندگی است عزیز من، نه حرف کتاب.»
«یعنی فقط آن جاست که حقیقت را می توانی تحمل کنی؟»
«تو حق نداری، نمایش خودت جلوِ پیرمرد بیچاره.»
«نشان دادن زیبایی است مثل نقاشی، فیلم.»
«خاندان ما تحمل نمی کنند که بزنی زیر همه قراردادها.»
«خودت چی؟»
«من از آداب و رسوم چندان پروایی ندارم، اما این قسمت از قرارداد اجتماعی امری خصوصی است.»
«خب! ما شروع می کنیم به عمومی کردنش.»
«اجتماع اجازه نمی دهد نشان دادن را، مگر در جاهای قراردادی.»
«اگر اختیار نداشته باشم که نشان بدهم، من این قرار را به هم می زنم.»
«ما توافق کردیم که عادی باشیم.»
«این برای من عادی است.»
«عادی نیست برای جامعه ما.»
«برای من عادی است.»
«گفتم که تو باید...»
«نمی خواهی، بگذار بروم.»
و رفت، یک ماه دیگر، با جنجالی که آبروی هر دومان را در خاندان برد. طلاق گرفت با گرفتن مهریه و آن مقدار پولِ تلکه که از آن آپارتمانی خرید و اتومبیلی.
آخرین مکالمه ما با این جمله او ناتمام ماند: «توافق کردیم که عادی باشی. اما تو معنای عادی بودن را نمی فهمیدی.»
مردی که انگار بلندگو قورت داده بود یکباره شیهه کشید: «همه، خفه!»
فی الفور، سکوت نفسگیری، مثل یک دقیقه سکوتی که برای تازه درگذشته اعلام می کنند، بر باغ نسترن سایه افکند. بعد، صدای پدربزرگ را شنیدم. صدای آدمی سی ساله بود قوی و رسا، در کالبد آدمی یک قرنه.
خاندان معظم انیرانی!
وقتی زنده بودیم، غالبا ما را با القاب غیابی مورد شماتت خاندانی قرار می دادند؛ لقب هایی چون افسرده، مرده، برده، گنده، تلخنده، حتی دور از جان شما جن!
نمی شود از بدگویی خلایق فرار کرد. وقتی خاندانی چون ما تعداد افرادش آن قدر زیاد است که مساحت یک شهر را می پوشاند حتما تویش دزد، قحبه، گزمه و آدمکش هم پیدا می شود.
خب! حالا ما این جا سرود تاریخی «آرنا اوت» را، که اجداد مزدور ما ساخته و پرداخته اند، سر می دهیم. در اثنای این عربده زدن، هرکس چیزی راکه در ذاتش بوده و از دیگران پنهان می کرده بی اختیار لو می دهد. تا آن کلمه را بر زبان جاری کند، بلافاصله تبدیل به مصداق آن می شود.
برای آن ها که حافظه شان را از دست داده اند می گویم: اگر ذاتا دلمرده باشی، لکن تمامی عمر را به شادی تظاهر کرده باشی، در اثنای سرود خواندن اگر به کلمه «مرده» برسی، کارت تمام است؛ همان می شوی که نمی خواستی بدانند. همان طور که دیگری، حتی اگر مرد باشد وقتی در خود حالت جن را تجربه کرده باشد، با تمامی محافظه کاری عمرش، در حین خواندن این سرود، با تلفظ آن کلمه بدل به تمام عیارش خواهد شد. می توانید در خواندن این سرود شرکت نکنید، اگر خوف آن دارید که رازتان افشا شود. اما این جا عالم ارواح است، کسی که یک بار مرده باشد احیانا بار دیگر از خجالت نخواهد مرد.
بعد دستور داد که آن صدها نفر، در پنج دایره تودرتو، دست یکدیگر را بگیرند و در حالی که می رقصند آن سرود را که همه در مراسم مختلف خوانده و از بر بودند تکرار کنند.
دیده می شد که در آغاز مراسم بعضی می رقصند، اما از خواندن سرود خودداری می کنند. شاید می ترسیدند. اما به تدریج، که رقص تندتر شد و سرود ریتم طربناک تری پیدا کرد، افراد ترس زده هم به درون دایره پرشور آوازخوانان کشانده شدند. تا آن جا که بعضی بیت هایش یادم مانده سرود این بود:

«مرده شدم/ سِنده شدم/ خورده شدم/ آدم افسرده شدم.
زنده بُدم/ جن شدم/ گنده شدم/ بنده شدم/ برده دلمرده شدم.»

نزدیک و نزدیک تر می شدم به خاندان معزز خویش. وقتی همگان، چندین بار، سرود آیینی را تکرار کردند در جذبه ای که دست داد، هیچ کس نتوانست در سماع شورانگیزی که برپا شده بود و هر دم اوج فزاینده ای می گرفت از لذت خواندن اوراد و عزائم خودداری کند. در اثنای این آداب مرموز، زن و مردهای بسیاری از آن پنج دایره رقصان می افتادند روی زمین، این یک به شکل بوق، آن دیگری به حالت ملندوغ.
وقتی رقص به پایان آمد سی چهل نفری، به صورت جامد و مایع و مذاب و حیوان و شکلی دیگرگون شده، بر چمن ولو بودند که ماموران تشریفاتْ آن ها را جمع آوری و به گوشه ای از باغ نسترن هدایت کردند.

«در تاریخ سنه تسعمائه بود که باباجمال نام شخصی از ولایت عراق به خراسان آمد... و این باباجمال بز کبودی داشت در غایت عظمت و ریش آن بز در درازی به حدی بود که نزدیک به زمین می رسید. معرکه می گرفت که قریب به هزار کس جمع می شد. باباجمال گردن آن بز را گرفته از معرکه بیرون می برد، کسی از اهل معرکه انگشترین به کسی داده پنهان می ساخت بر وجهی که هیچ کس نمی دانست که آن انگشترین با کیست. بعد از آن باباجمال آن بز را در معرکه درمی آورد و رها می کرد و آن بز می گردید و یک یک را بوی می کرد. ناگاه دست بر یکی می زد. تفحص می کردند، انگشترین از وی ظاهر می شد. اگر فی المثل صد نوبت این کار را می کردند تخلف نمی کرد...
«این باباجمال خری داشت که او را چمندر نام کرده بود و از برای وی صوتی بسته بود و هر عضوی از اعضای او را به چیزی تشبیه کرده که اهل فضل و ارباب فصاحت و بلاغت او را تحسین می کردند و آن را مسجع و مصنع ساخته، در آهنگ چهارگاه به غچک به نوعی ساز می کرد و آن چمندر اصولی می نمود که عقل عقلا حیران می شد و می گفت: ای چمندر، زن عجوزیِ گنده پیری عاشق تو شده و شیفته تو گردیده، به جای آب، گلاب و به جای جو، مغز پسته و بادام قندی به تو می دهد و تو را در سایه درختی نگاه می دارد که از طوبی خبر می دهد و از سَقرلات عمل بَنات از برای تو جلی می سازد و هرگز تو را بار نمی کند و همین آرزو دارد که بر تو سوار شود و به حمام رود.` این سخن را که می شنید لرزه بر وی می افتاد و می غلتید و چهار دست و پای خود را دراز می کرد و نفس وی منقطع می شد! باباجمال بر سر وی نشسته نوحه آغاز می کرد که فغان از خلق برمی آمد. بعده می گفت که ای چمندر زیبایی، رعنایی، بالابلندی، ابروکمندی، لب ها چو قندی، پسته دهانی، مورمیانی، راحت جانی، تو را طلب می کند که از کوه مختار تو را سنگ بار کند و به جوال دوزی پشت و پهلوی تو را فگار کند و هر جفایی که از آن بدتر نباشد با تو کند. چون است، قبول داری؟ به مجرد گفتن این سخن از جای می جست و عرعر می کشید و به گرد معرکه می گردید و یک آویز خود از غلاف بیرون می کرد و کارهایی می کرد که مردم از خنده بی هوش می شدند... از همه این ها غریب تر کارهای سورخواننده بود، غلام مسخره ای بود در دوازده مقام و بیست و چهار شعبه و شش آوازه و هفده بحر اصول که کلیات موسیقی است عملی بسته و ساز غچک را خوب می نواخت و نی انبان مقعد خود را به آن ساز می کرد و کارهایی می کرد که استادان فن موسیقی در دایره حیرت افتاده و از جمله حلقه به گوشان او می شدند.»

هر جا چشم گرداندم که پدرم را ببینم ندیدم، نه در جمع ماندگان نه در انبوه واماندگان. جز عکسی شش در نه از او ندیده بودم در لباس نظامی. خیلی ها شبیه آن عکس بودند. گاهی اتفاق می افتد که در متن یک خاندان پسرعموها و دخترعموها فرصتی پیدا می کنند برای معاشرت صمیمانه تر در سرداب یا در بالاخانه. آن وقت بچه هایی که بعدا به حساب شوهر فریب خورده گذاشته می شود خیلی شبیه بچه هایی می شوند که آن شوهر فریب خورده و اکنون فریب کار به قصد تقاص در دامان مادر فریب دیده ای نهاده است. این شباهت های ناگزیر در یک خاندان از همبستگی درونی نیرومندی حکایت می کند که آدم ها را از طریق تنبان هم پیمان می کند. ناگزیر شدم که بروم از پدربزرگ بپرسم. پدربزرگ تا مرا دید با لحنی عصبی گفت: «علف هرز! دیدمت که با آن هرزه...»
گفتم: «دنبال پدر می گردم کجاست؟»
گفت: «حساب آن ها جداست.»
«یعنی چه؟»
«یعنی همین.»
«نمی فهمم.»
«هیچ وقت نمی فهمی.»
دیدم که توپش پر است، مصلحت ندیدم دم پرش باشم.
پرده سفید عریضی بین دو درخت سپیدار، شق ورق، استوار شده بود که بر آن فیلم های کوتاه مستند نشان می دادند. حتما بخش های متعدد جذابی نمایش داده شده بود که انبوه تماشاگران را به آن قسمت جلب کرده بود. وقتی آن جا رسیدم، بخش آخر «حسنک» را نشان می دادند که با صحنه هاش آشنا بودم. آنچه بعد دیدم سه بخش بی ارتباط با یکدیگر بود. در زمان های مختلف فیلمبرداری شده بود و شاید هم کارگردان های جورواجوری داشت. ساختار این فیلم های سه گانه کاملاً جدید و بی سابقه بود. تا حالا چنین تجربه سینمایی را مشاهده نکرده بودم. در شروع هر فیلم، اول کلمات می آمد، به محض این که عبارات شروع می شد خودبه خود تبدیل به تصاویر متحرک می شد و بیننده عبارات و تصاویر ناشی از آن را همزمان می دید.

«گفتگوی آمدن شاه اسماعیل در میان بود... بر در مسجد که می رسیدیم آن مقدار شعور نمانده بود [که دانیم که] بیرون می باید رفت و از پیش در بازمی گشتیم و به در دیگر می رفتیم و آن جا حال نیز همین بود. از بالای مسجد، جمعی از قزلباش اشرفی ها بر سر مردم می ریختند و هیچ کس پروای آن نداشت که از زمین بردارد. یاری پیدا شد و ما را از آن جا بیرون برد. و هیچ نمی دانستیم به کجا می رویم، به پیش مدرسه و خانقاه سلطان حسین میرزا رسیدیم، دانستیم که در کجاییم. از مسجدجامع تا به آن جا رسیدن قریب به پنجاه سر دیدیم که بر سر نیزه ها کرده و می بردند و می گفتند: 'ای سگان خارجی، عبرت گیرید.' و میر شانه تراش رافضی مشهوری بود و در لعنت اصحاب صوتی بسته بود در آهنگ عراق و قریب به هزار کس به وی جمع شده بودند. [و آن صوت می گفتند و به جانب سر خیابان متوجه بودند و هرکس با ایشان همراه می شد او را مجال برگشتن نبود و هر زمان سر بر نیزه می گذرانیدند تا بر سر مزار مولانا نورالدین جامی رسیدند؛ قریب ده هزار کس جمع شده بود] در آن دیار هر کجا در [و پنجره] و کرسی و تخته [که] بود همه را بر بالای قبر مولوی انداختند و بلندی آن مقدار سر ایوان مزار بود، بعد از آن آتش زدند؛ چون آتش درگرفت، از یک تیرِ پرتابی نزدیک نمی شد رفتن؛ از آتش نمرود خبر می داد. طالب علمی که سال ها به هم مصاحب بودیم و او را سنی و مسلمان اعتقاد داشتیم پیدا شد، به او گفتم: 'ای یار چه ایستاده ایم و این مهملات تا چند شنویم، بیا تا برویم.' آن بدبخت فریاد برآورده که [ای یاران] بیایید، اینک خارجی؛ این چنین سخن که گفت آن معرکه بر هم خورد و من فی الحال سر خود را فرود آورده و در میان معرکه درآمدم و خود را از آن حرامزاده دور انداختم و در تفحص یافتن من شدند.»

کارگردان این قسمت کسی به نام زین الدین محمود واصفی بود. بخش دیگر را علی محمد دولت آبادی ساخته بود که لابد هم دندان پدربزرگم بود.

«... محبوسین را سوار توپ کرده حرکت می کنند. قدری راه که می روند پالکونیک می گوید افتضاح این ها زیاده بر این باید باشد. توپ سواری کفایت نمی کند. آن ها را پیاده کنید و یک یک زنجیر کنید. هر کدام را یک نفر قزاق از عقب با شلاق براند و یک نفر هم سر زنجیر را گرفته به تاخت حرکت کند و به این طور رفتار کردند. قاضی و ملک که چشمشان نمی دید در این دویدن و تاخت اسب خیلی صدمه خورده بودند و بی اندازه به آن ها شلاق زده بودند. ملک زاده می گوید وقتی ما را از قزاق خانه بیرون آوردند، دیدم جمعیت زیادی در میدان مشق ایستاده اند. من تصور کردم که این ها برای خلاصی ما آمده اند. به میرزا داودخان گفتم: این جماعت ما را از دست قزاقان خواهند گرفت. ولی می ترسم وقتی مردم بیایند... ما را تلف کنند.` بعد از این ما را سوار توپ کردند. دیدم مردم تمام اظهار شادی می کنند و بعضی ها با سنگ ما را می زنند. سر چهارراه... نگاه داشتند و می گفتند بگوید زنده باد... روسیه. در این وقت پیرمردی سنگ... در دست داشت... طوری زد که سر او شکسته و خون جاری شد. در این... حس وطن خواهی مردم طهران... معلوم می شود. تا به باغ شاه رسیده بودند. در این وقت سربازها و غلامان که مقیم باغ شاه بودند به طرف آن ها هجوم می آورند که آن ها را بکشند. پالکونیک می گوید باید از این ها استنطاق شود. موقع کشتن این ها حالا نیست.»

نام کارگردان قسمت دیگر ناخوانا بود، زمان و مکان خاصی ذکر نشده بود.

«آن ها را در میدان کوچک ده روی خاک نشانده بودند. دست هاشان را از پشت بسته بودند با طناب. شش نفر بودند. پس از یک هفته بی خوابی و راهپیمایی در سرما و باران جنگل و کوه، آذوقه شان تمام شده بود و در زاغه بعدی آذوقه پنهان شده را پیدا نکرده بودند، لابد دزدیده شده بود. پس از دو روز گرسنگی مجبور شده بودند به طرف دهی که از بلندی دیده بودند فرود بیایند. یکی از آن ها به در خانه ای در حاشیه ده رفته و از زنی که دم در آمده بود خواسته بود که مقداری نان به آن ها بفروشد. زن گفته بود چرا نمی آیید توی خانه چاشت کنید. آن ها اعتماد کرده و وارد شده بودند. سر و وضع آن ها یکی از زنان را به صرافت انداخته بود که ممکن است آن ها همان کسانی باشند که اعلان ها بارها هشدار داده بود دشمنان مردم هستند و برای نابودی آن ها و تعرض به مال و جانشان به دهشان نزدیک شده اند. مسلح بودند پس باید همان ها باشند. هنگامی که آن ها به عجله نان می خوردند، یکی از زنان در را به روی آن ها بسته و از بیرون قفل کرده بود. زنان دیگر به عجله رفته، مردان را از مزرعه و جالیز خبر کرده بودند. آن ها با داس و تبر حمله کرده بودند به اتاق. در برابر مردان حمله ور هیچ کدام از آنان دست به تفنگ نبرده بودند. قرار نبود تفنگ هاشان به طرف مردم شلیک شود. حالا کتک خورده و زخمی و دست بسته در محاصره ژاندارم ها بودند. مردم ده گرداگرد آن ها را گرفته و به نوبت می آمدند و دشنام گویان به صورت آن ها تف می انداختند...»

فیلم با صحنه های دلخراشی ادامه داشت که با خشم آن جا را ترک کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب در این تیمارخانه