فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اجتماعات علمی و دانشگاه ایرانی

کتاب اجتماعات علمی و دانشگاه ایرانی

نسخه الکترونیک کتاب اجتماعات علمی و دانشگاه ایرانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اجتماعات علمی و دانشگاه ایرانی

تولید علمی به‌عنوان برون‌دادها و محصولات اجتماعات علمی یکی از شاخصه‌های اصلی توسعۀ علمی در هر جامعه‌ای است و افزایش سطح کمّی و کیفی آن، هدف اصلی جوامع علمی را تشکیل می‌دهد. تولید علمی به‌عنوان یک عمل اجتماعی قواعد رفتاری و هنجارهای خاص خود را داراست و تعهد و پایبندی به این ضوابط و هنجارها نیز تحت تأثیر گسترۀ قابل ملاحظه‌ای از عوامل ساختاری و هنجاری درون نهاد علم قرار دارد. هدف این تحقیق بررسی علل و عوامل مؤثر بر تولید علمی، در درون نظام علمی است. فرایند تولید علمی متأثر از نظام هنجاری و سازمانی خاصی است که محتوا و ساختار نظام علمی را تشکیل می‌دهند. در این بررسی با استفاده از رویکرد درون‌گرا به بررسی نظام درونی نهاد علم پرداخته شده و با تکیه بر برخی از نظریات مطرح در حوزۀ جامعه‌شناسی علم عوامل هنجاری و سازمانی مؤثر بر تولید علمی اعضای هیئت علمی مورد مطالعه قرار می‌گیرد. یکی از رویکردهای توسعۀ نظام علمی و فناوری، افزایش فعالیت‌های علمی، پژوهشی و فناوری و یا افزایش برون‌دادها و محصولات نظام علمی و تکنولوژیکی است که این نتایج و محصولات اغلب به‌صورت مقالات، اکتشافات و طرح‌های پژوهشی منتشر می‌شوند. هدف مدیریت نظام علمی، افزایش این برون‌دادها و محصولات علمی و پژوهشی است و بنابراین دانشگاه‌ها، مؤسسات پژوهشی و مراکز علمی و فناوری، کارگزاران و اعضای هیئت علمی برحسب بازدهی و کارایی خود در تولید مقالات، کتاب‌ها و طرح‌های پژوهشی مورد ارزیابی قرار می‌گیرند. براساس داده‌های موجود، تولید علمی در کشور ما، چه از لحاظ کمّی و چه از لحاظ کیفی، با استانداردهای جهانی فاصلۀ زیادی دارد. شمار تولیدات علمی ما، از جمله نشریات و مقالات علمی–تحقیقاتی در مقایسه با کشورهای توسعه‌یافته بسیار اندک است و این شمار اندک نیز از کیفیت بالایی برخوردار نیست. درواقع می‌توان گفت که تولید و پژوهش علمی آن‌گونه که باید در کشور نهادینه نشده است و از بازدهی و کارایی لازم برخوردار نیست و ما در این زمینه شاهد پویایی علمی زیادی نیستیم. بررسی شاخصه‌های علم‌سنجی ایران و مقایسۀ آن با کشورهای پیشرفته نشان می‌دهد که علوم و تکنولوژی ما به‌لحاظ کمّیت پنج تا ده درصد و به‌لحاظ کیفیت ۵/ ۰ تا یک درصد کشورهای پیشرفته است (منصوری، ۱۳۷۱: ۳۵). در سال ۲۰۰۰ میلادی، مقالات منتشرشده ایران در مجلات معتبر علمی بین‌المللی به ۱۳۹۳ عنوان رسیده است و این رقم نسبت به سال ۱۹۹۳ افزایشی در سطح ۳ /۴ برابر را نشان می‌دهد. در این سال، جایگاه ایران از نظر تعداد مقالات چاپ‌شده از ردیف ۵۵ در سال ۹۴، به ۴۱ رسیده است. باوجوداین، تعداد مقالات چاپ‌شده نسبت به جمعیت در ایران پایین است. در کشورهای اروپایی، آمریکا و ژاپن به ازای هر ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ نفر یک مقاله به چاپ می‌رسد درحالی‌که در ایران این نسبت ۱۰۰ برابر کم‌تر است و برای مثال در سال ۱۹۹۷ به ازای هر ۱۲۰۰۰۰ نفر یک مقاله در مجلات بین‌المللی چاپ شده است. در صورتی که دو عامل جمعیت و تولید ناخالص داخلی را ملحوظ نماییم تولیدات علمی ایران نسبت به بریتانیا– با جمعیت برابر و تولید ناخالص داخلی ۱۵ برابر کم‌تر– باید ۱۵ برابر کم‌تر باشد، درحالی‌که تولید مقاله در ایران ۱۰۰ برابر کم‌تر می‌باشد .

ادامه...

بخشی از کتاب اجتماعات علمی و دانشگاه ایرانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ارتباطات، جامعه پذیری و کنترل اجتماعی در علم

هاگستروم منبع تایید و تصدیق در علم را، به عنوان منبع کنترل اجتماعی، برای سازمان علم اساسی می داند. او دو شکل از به رسمیت شناسی، تایید و تصدیق را از همدیگر تمایز می بخشد: شناسایی نهادی(۱۰۴) و شناسایی اولیه(۱۰۵) (هاگستروم، ۱۹۷۵: ۴۲-۲۳). شناسایی نهادی از طریق مسیرهای رسمی ارتباطات در علم، و شناسایی اولیه، یا تایید و حرمت بین شخصی، از طریق ارتباطات مستقیم به افراد بخشیده می شود:
شناسایی نهادین: مقالات مندرج در مجلات علمی، و با اهمیت کم تری، کتاب ها و مقالات همایش های عمومی صورت های ارتباطات رسمی(۱۰۶) را تشکیل می دهند. در یک مقاله اطلاعات بسیار تخصصی در خصوص یک مسئله یا معدودی از مسائل مرتبط، منتقل می شود و نویسنده مقاله از طریق استناد و سپاس گزاری، کمک ها و مساهمت های سایر دانشمندان را مورد «شناسایی» قرار می دهد. «تجلیل جمعی»(۱۰۷) نیز شکل دیگر از شناسایی نهادین است. انجمن های علمی و نهادهای پژوهشی با اعطای مدال ها و جوایز از کار دانشمندان ممتاز تجلیل می کنند. دانشمندان در این مراسم فرصت می یابند تا یک سخنرانی علمی را ارائه دهند. برای مثال دانشگاه ها اغلب سخنرانی های افتخاری دارند؛ انجمن های علمی نشست هایی را برگزار می کنند که در آن افراد برجسته برای قرائت مقاله دعوت می شوند، و نیز مجلات علمی، مقالات مروری به وسیله دانشمندان برجسته را چاپ می کنند. تجلیل های جمعی علاوه بر اختصاص «پایگاه برگزیده» به دانشمندان ممتاز، «کارکرد آئینی – مراسمی»(۱۰۸) نیز دارند. اجتماع علمی در تجلیل و اعطای افتخار، موفقیت جمعی خویش را جشن می گیرد. این مراسم و تشریفات اهداف جمعی و انسجام اجتماعی را تایید و تقویت می کنند.
شناسایی اولیه: تایید و حرمت میان شخصی در علم صورت های متنوع تری از شناسایی نهادین دارد. انواع اطلاعاتی که در این میان مبادله می شوند و کارکردهای اجتماعی آن نیز متفاوت است. همایش های انجمن های علمی به مثابه عرصه ای است که در آن صورت های نهادین و اولیه شناسایی اعطا می گردند. خواندن مقالات در همایش ها از لحاظ فنی شیوه رضایت بخشی برای انتقال اطلاعات، و به دلیل مخاطبین اندک خود، روش مطلوبی برای کسب شناسایی محسوب نمی شود. دانشمندان اغلب اظهار می کنند که کارکرد عمده چنین همایش هایی، نه خواندن و دریافت مقالات بلکه فراهم آوردن فرصتی برای ملاقات رویاروی با همکاران است. در این همایش ها هرچند مقالاتی قرائت می شود ولی جنبه غیررسمی اهمیت بیش تری دارد. بیش تر افراد برای سخن گفتن با دیگران، و نه شنیدن مقالات آنها، به همایش ها می روند. علاوه بر ملاقات های غیررسمی در گردهمایی های رسمی ، همکاران علمی یکدیگر را در سازمان هایشان ملاقات می کنند. این دیدوبازدیدها همچنین ممکن است به صورت رسمی ترتیب داده شوند. دانشمندان در یک حوزه خاص، در صورت مقدور نبودن بازدیدها، اغلب مکاتبات پژوهشی گسترده ای را با همدیگر حفظ می کنند. سرانجام، فراوان ترین شکل تماس های غیررسمی مستمر بین همکاران در واحد سازمانی و گروه دانشگاهی مشابه، رخ می دهد. در تماس های غیررسمی، اطلاعات خیلی دقیق و خاص تا مبهم و پراکنده ترین اطلاعات منتقل می شوند. تماس های غیررسمی اغلب به عنوان مکمل مسیرهای رسمی ارتباطات عمل می کنند. برای مثال مبادله «پیش چاپ» ها تکمیل کننده انتشار در مجلات است. دانشمند از این طریق می تواند اخبار مربوط به اکتشافات خود را با سرعت بیش تری منتشر کند و این شیوه اغلب در حوزه های در حال گسترش اهمیت دارد. دانشمندان ارتباطات غیررسمی را ترجیح می دهند زیرا بدین وسیله می توانند از دستاوردهای پژوهش های دیگران قبل از انتشار نتایج آنها مطلع شوند. توزیع پیش چاپ ها و تجدیدچاپ ها در حاشیه بین مسیرهای رسمی و غیررسمی ارتباطات قرار دارد. پیش چاپ ها شیوه کم تر «مسئولیت دار» ارتباطی است زیرا نویسنده قبل از انتشار کار پیشنهادات و اصلاحات همکارانش را درخواست می کند. در بسیاری از مجلات، موضوعات مورد تامل و انواع معینی از «موضوعات مجادله آمیز»(۱۰۹) پذیرفته نمی شوند و بنابراین، چنین اطلاعاتی تنها می تواند از راه مکاتبه یا ملاقات های چهره به چهره منتقل شوند.
مسیرهای رسمی ارتباطات مستلزم مسئولیت پذیری است برای مثال انتظار می رود که مقاله علمی چاپ شده یک کار پایان یافته و مهذب باشد؛ اما مسیرهای غیررسمی ارتباطات اغلب متضمن مخیربودن زیادی می باشد، بدین معنی که افراد می توانند پیشنهاداتی ارائه دهند بدون این که خودشان را متعهد سازند یا کار را مورد انتقاد قرار دهند بدون این که در رابطه با اعتبار آن به طور نهایی تصمیم بگیرند. مسیرهای غیررسمی ارتباطات همچنین «کارکرد مراسمی» دارند. آشنایان می توانند مستقیماً موفقیت های یکدیگر را تبریک بگویند و این امر اغلب سازگاری با اهداف رشته را باعث می شود. بدین ترتیب تماس ها، علاوه بر کارکرد فکری، دارای کارکرد اجتماعی می باشند و در بسیاری از موارد این گونه تماس ها بیش تر جنبه اجتماعی دارند تا فکری. تماس ها انگیزش شرکت کنندگان را تقویت می کنند. تماس های غیررسمی ارزشمند می باشند زیرا در مبادله اندیشه ها، ایده های جدید حاصل می شود و فرد شوروشوق لازم را برای ادامه کار پیدا می کند. در ملاقات های غیررسمی رفتار اجتماعی دیگر دانشمندان مورد بحث قرار می گیرد. به نظر هاگستروم این گفت وگوی منتقدانه درباره رفتار فرد غایب یک شیوه موثر کنترل اجتماعی، به ویژه در مورد هنجارهای حاشیه ای مربوط به رفتار خوب، است و بیان یک هنجار را بدون نصیحت یا انتقاد از افراد حاضر ممکن می سازد. تماس های غیررسمی در سازمان ها باعث انسجام(۱۱۰) می شوند. دانشمندان در واحدهای آموزشی و پژوهشی اغلب باید در موقعیت های رقابتی به طور دسته جمعی تصمیم بگیرند و امکان بروز تضاد وجود دارد. اعضای این واحدها در فعالیت های پژوهشی خود به همدیگر وابسته اند و درعین حال بین آنها برتری و تقدم وجود دارد؛ تماس های غیررسمی کمک می کند تا یکپارچگی چنین واحدهایی حفظ شود.
هرچند صورت های نهادین شناسایی در حفظ همنوایی با هنجارهای علمی برتر بیش ترین اهمیت را دارند، ولی صورت های اولیه، بین اجتماع علمی وسیع تر و فرد دانشمند میانجیگری و وساطت می کنند. صورت های اولیه شناسایی کارکرد بااهمیتی دارند، زیرا صورت های نهادی شناسایی از بسیاری جهات صور نارضایت بخشی برای خشنودسازی است. این شناسایی ها غیرشخصی اند و تنها برای موفقیت های ویژه اعطا می شوند و به شایستگی گسترده تر فرد به عنوان یک انسان نمی پردازند. صور نهادی شناسایی، حقوق و تعهدات بین شخصی را برقرار نمی کنند. احترام بین شخصی(۱۱۱) اغلب منبع مستقیمی برای خشنودی و رضایت است. همکاران در روابط شخصی موفقیت های همدیگر را گرامی می دارند و به همدیگر در پژوهش های خود قوت قلب می دهند. تاییدهای بین شخصی(۱۱۲) پراکنده و منتشر می باشند یعنی فقط به موفقیت های علمی ویژه مربوط نیستند بلکه شخصیت وسیع تر فرد را دربرمی گیرند. صور ابتدایی شناسایی اغلب بین افراد قیدهای حرمت گذاری و التزام را ایجاد می کنند و در چنین مراوداتی فرد به خدمات و خشنودسازی های آتی ملزم می شود یا نسبت بدان حقوقی پیدا می کند. صورت های شناسایی که در گروه های نخستین به دانشمندان اعطا می شوند، محرک های نهادین برای کار روزمره را می سازند و نوعاً تاثیرات محرک های نهادی را تقویت می کنند و دانشمندان بدون آنها کم تر برای کار و انتشار آثار خود یا انتخاب مسائل و فنون در حیطه رشته شان برانگیخته می شوند و درمجموع بدون صورت های شناسایی نخستین کم تر می توانند با هنجارها و ارزش های علم همنوایی کنند. صورت های نخستین شناسایی اهداف و ارزش های اجتماع علمی وسیع تر را تقویت می کنند و این امر اغلب یک تاثیر ضروری گروه ها و سازمان های محلی است. باوجوداین، گروه های کوچک ممکن است به جای تقویت هنجارهای اجتماع وسیع تر، در مقابل آنها عمل کنند. شناسایی و پایگاه در گروه نخستین یا سازمان کوچک ممکن است برای فرد از شناسایی و پایگاه در اجتماع وسیع تر مهم تر شوند. در این صورت، اگر هنجارها و ارزش های گروه های کوچک تر با اجتماع وسیع تر متفاوت باشد، تعهد به هنجارها و ارزش های اجتماع بزرگ تر سست می گردد. به نظر هاگستروم، شناسایی نهادین بر حرمت و تایید دوستان و همکاران نزدیک تقدم و برتری دارد، باوجوداین تماس های اخیر برای وساطت بین فرد و اجتماع علمی وسیع تر اهمیت دارند. منظور او این نیست که همه دانشمندان به طور برجسته ای به شناسایی نهادین یا به پیوندهای بلاواسطه وابسته می باشند. اگر هنجارها و ارزش های گروه محلی و اجتماع وسیع تر همدیگر را تقویت کنند، دانشمندان می توانند بدون تهدید کردن اجتماع وسیع تر، به واکنش همکاران بی میانجی خود ارزش بیش تری بگذارند. به همین ترتیب، تعداد زیادی از دانشمندان ممکن است به خشنودی حاصل از واکنش میان شخصی نیازمند نباشند. دانشمندان به دلیل اشتغال موقعیت های اجتماعی متمایز و به دلیل تفاوت های شخصیتی شان در این رابطه با همدیگر تفاوت دارند.
انواع مسیرها و نیمرخ های ارتباطی: هاگستروم انواع «مسیرهای ارتباطات» را از همدیگر تمایز می بخشد: کتاب های منتشر شده، مقالات مجلات و همایش های علمی؛ جلسات انجمن های علمی؛ تماس های غیررسمی با همکاران گروه؛ تماس های غیررسمی با همکاران سایر گروه ها و نهادها (از طریق مکاتبه ها، بازدیدها، و یا در همایش های علمی)؛ ارتباط با دانشجویان سابق و کنونی؛ ارتباط با اعضای رشته های مختلف یا با مردم عادی (همان: ۴۷-۴۲). این امر که ارتباطات دانشمندان بیش تر با چه مجموعه از افرادی صورت می گیرد، بیش ترین تاثیر را بر دیدگاه دانشمندان دارد. ارتباطات، با پذیرفتن دیدگاه های دیگران همراه است و این دیدگاه ها سرانجام دیدگاه های خود شخص را شکل می دهند؛ برای مثال دانشمندی که به ندرت با همکارن خود در گروه ارتباط دارد و اغلب با همکاران خود در سایر نهادها تماس غیررسمی برقرار می کند، احتمالاً دیدگاه اجتماع تخصصی را اتخاذ می کند. با آگاهی از میزان مشارکت افراد در مسیرهای ارتباطی بالا، نیمرخ ارتباطات آنها را می توان ترسیم کرد. اگر میزان مشارکت در هر مقوله را، به طور ساده، بالا یا پایین فرض کنیم، ۶۴ نوع ارتباطات فرضی، که البته همه آنها به طور واقعی رخ نخواهند داد، شکل می گیرند. برخی از مهم ترین انواع نیمرخ های ارتباطی عبارتند از:
رهبران با مشارکت بالا: این رهبران علمی به میزان زیادی در همه انواع مسیرهای ارتباطی مشارکت دارند. آنها مقدار زیادی کار چاپ شده دارند، در فعالیت های اجتماع و انجمن علمی مشارکت می کنند، با دیگران مکاتبه و دیدوبازدید دارند، و زمان زیادی را صرف مباحثه و گفت وگو با همکاران گروه می کنند.
رهبران غیررسمی: برخی از دانشمندان با بهره وری و احترام بالا، تماس های غیررسمی زیاد و تماس های رسمی اندکی دارند. آنها، درحالی که، با دیگران در گروه تخصصی شان بازدید و مکاتبه دارند و با دیگران روی مسائل مشابه کار می کنند، از فعالیت های رسمی جوامع علمی اجتناب می ورزند. ویژگی ممتاز این افراد گرایش آنها به تماس های غیررسمی است تا خواندن ادبیات در حوزه مطالعه شان. این گونه از فعالیت های ارتباطی تنها برای افراد برجسته در دپارتمان های مهم ممکن است. این افراد نیازی ندارند که به مسیرهای ارتباطی رسمی تکیه کنند زیرا به صورت غیررسمی با دیگرانی که اطلاعات مورد نیاز را عرضه می کنند، ارتباط دارند. دانشمندان دیگر که جهت گیری مشابه ولی برجستگی کم تری دارند، مجبورند به ارتباطات غیررسمی با همکاران گروه خود اکتفا کنند.
سیاستمداران علمی: افرادی با شهرت مستحکم در رشته های خویش ممکن است بیش تر وقت خود را به متخصصین سایر حوزه ها و غیردانشمندان اختصاص دهند. حیثیت این افراد به حد کافی از امنیت برخوردار است که برای غیرمتخصصین به عنوان متخصص و کارشناس جلوه کنند بدون این که شهرت شان در بین همکاران شان به مخاطره بیفتد. این گونه از دانشمندان دارای سوابق قابل احترام اند و در گذشته در قلمروی خود مشارکت علمی داشته اند و اکنون در بیرون از آن، مثلاً در انجمن های علمی، مجلات علمی و کمیته ها و شوراهای منطقه ای و ملی به مشارکت خود ادامه می دهند و در درون رشته تماس های غیررسمی نسبتاً کم تری دارند.
رهبران دانشجومحور: برخی از دانشمندان دارای شهرت به خاطر مساهمت های رسمی خویش، وقت زیادی را صرف دانشجویان خویش می کنند. آنها ممکن است تماس کمی با همکاران گروه خود داشته باشند. هرچند آنها ممکن است در انجمن های علمی مشارکت کنند و در ضمن با دانشمندانی که در سایر دانشگاه ها روی مسائل مشابه کار می کنند، تماس های غیررسمی داشته باشند، ولی عمدتاً از طریق دانشجویان خویش با رشته های خود مرتبط می شوند. آنها اغلب رابطه خود را با دانشجویان قبلی حفظ می کنند. گاه یکی از این دانشمندان ممکن است رهبر یک «مکتب» – شامل دانشجویان کنونی و سابق – باشد و برجستگی اش تاحدی از موفقیت دانشجویانش در گسترش دادن دیدگاه های متمایز او ناشی می شود.
دانشمندان دانشجومحور: برخی از افراد کم تر برجسته، ممکن است تنها از طریق گروهی از دانشجویان کنونی و سابق خود با اجتماع علمی پیوند یابند. برخی از دانشمندان عمدتاً نه به خاطر کارهای خویش بلکه به دلیل کارهای دانشجویان خود معروف می شوند. دانشمندی که نسبتاً مولد بوده، و بیش ترین روابط غیررسمی اش با دانشجویان است تا با همکاران گروه یا همکاران سایر نهادها، و با دانشجویان سابق خود مقالاتی به چاپ می رساند جزء این گروه قرار می گیرد.
دانشمندان دارای جهت گیری درون گروهی: دانشمندانی که نیاز قوی به تایید و احترام «بین شخصی»، ولی دانشجویان اندک دارند، و از حیثیت بالایی برای ارتباط با متخصصین بیرون از دپارتمان های خود برخوردار نیستند، به همکاران گروه خویش متکی می باشند.
منزویان مولد: هرچند انزوای اجتماعی انگیزش برای تولید علمی را کاهش می دهد ولی برخی از دانشمندان می توانند بدون تماس های غیررسمی با همکاران خویش یا با غیردانشمندان بهره وری خویش را تداوم بخشند. این وضعیت جنبه شخصیتی یا جنبه نهادی دارد و اغلب انزوای غیررسمی حاصل ترکیب این دو جنبه می باشد. جنبه نهادی انزوا هنگامی است که یک دانشمند در دپارتمان خود تنها فرد متخصص در حوزه ای خاص می باشد. افرادی که «انزوای غیررسمی» را برمی گزینند ترجیح می دهند تا بخوانند و بنویسند تا این که گوش بدهند و سخن بگویند.
منزویان نامولد: برخی از دانشمندان به ندرت با سایرین ارتباط دارند. انزوای شدید با کناره گیری از زندگی علمی همراه است و شخص ممکن است علایق خود را به آموزش دانشجویان دوره لیسانس معطوف کند.
دانشمندان حاشیه ای: دانشمندان حاشیه ای مانند سیاستمداران علمی وقت زیادی را صرف ارتباط با غیردانشمندان، مثلاً به صورت مشاوره دادن به یک نهاد یا سازمان، می کنند، ولی برخلاف سیاستمداران علمی در رشته خود از شهرت امن برخوردار نبوده و ارتباطات رسمی اندکی، مثلاً به صورت انتشار مقاله در مجلات علمی معتبر، با تخصص خود دارند.
به نظر هاگستروم تفاوت های شخصیتی و اختلاف زمینه های شغلی به تنوعات گسترده ای در الگوهای ارتباطی می انجامند. این تنوع تاحدی به مثابه یک شکل از تمایزپذیری به برآورده شدن الزامات سازمانی و نهادی کمک می کند. علم به انواع مختلف شخصیت ها نیاز دارد: رهبرانی که حتی در صورت برخورد با کار پژوهشی شان، تمایل به مشارکت در کنش سازمانی دارند؛ دانشمندانی خلاق که بدون تحمیل فعالیت های سازمانی بر آنها، دارای نفوذ باشند؛ اساتیدی که خود را وقف تدریس کرده اند؛ و بالاخره مردان برجسته ای که علم را در جامعه وسیع تر بیان کنند. یک دپارتمان دانشگاهی که همه اعضایش عمدتاً به اجتماع علمی وسیع تر مطعوف باشند، انسجام خود را از دست می دهد مگر این که دانشمندانی با علایق اجتماعی معطوف به درون گروه، این ضعف را جبران کنند.
جامعه پذیری در علم: هاگستروم برای تاکید بر اهمیت جامعه پذیری در علم، نظریات «فردگرایی خام»، و «مبادله قراردادی» را مورد انتقاد قرار می دهد (همان: ۱۳-۹؛ ۲۱-۱۹). فردگرایی خام تاثیر و اهمیت جامعه پذیری، فرایند کنترل اجتماعی و پاداش ها را انکار می کند: دانشمندان با میل به «پاداش های بیرونی»(۱۱۳) برانگیخته نمی شوند و ویژگی های فردی برای تبیین همنوایی با ارزش ها و هنجارهای علمی کفایت می کند. دانشمند آنچه را بخواهد انجام می دهد و تلاش می کند مسائلی را که به طور درونی جالب و بااهمیت می یابد حل کند و به وسیله ملاحظات زیبایی شناختی هدایت می شود. به نظر هاگستروم، برخلاف نظریه فردگرایانه، جامعه پذیری در علم نقش زیادی دارد. جامعه پذیری افرادی را چنان متعهد به ارزش های مرکزی علم پرورش می دهد که به صورت بلاتردید آنها را می پذیرند. از نظر آنها پژوهش یک فعالیت طبیعی تلقی می گردد: کنجکاوی درباره طبیعت و علاقه به فهمیدن آن یک عنصر مهم شخصیت بشری است. اشخاص باید به وسیله اکتشافات به هیجان بیایند، و به شدت به جزئیات کارکرد طبیعت علاقه مند باشند و به پرورش نظریه هایی بپردازند که در زندگی روزمره کاربردی ندارند. این الزامات پیامد یک فرایند آموزش طولانی است؛ دانشجو در این فرایند به طور موثری از علایق حرفه ای و فکری رقیب انزوا می گیرد و به صورت افراطی به معلمان خویش وابسته می گردد؛ درک دانشجو از شخصیت، حرمت، صلاحیت اش و ارزیابی او از اهمیت کارش به ارزیابی اساتید و همکلاسی هایش بستگی پیدا می کند. انزوای اجتماعی دانشمند از همکارانش بهره وری او را کاهش می دهد. دانشمندان بدون ارتباط با همکاران خود، و بدون کنترل اجتماعی، آمادگی دارند که به سادگی به اهداف و معیارهای غیردانشمندان واکنش نشان دهند. آموزش علمی، که دانشمندان متعهدی را پرورش می دهد، همچنین آنها را به فنون و نظریات ویژه ای مقید می کند. برای تداوم ارزش ها و اثربخشی علم، جامعه پذیری دانشمندان باید با یک نظام پویای کنترل اجتماعی تکمیل شود. جامعه پذیری طولانی و شدید دانشمندان با عمل مبادله ای آنها تقویت و تکمیل می گردد. این عمل مبادله ای از نظر هاگستروم مبادله اطلاعات برای شناسایی است. دانشمندان اطلاعات را به صورت مقالات، ایده ها و آثار پژوهشی خود، به اجتماع علمی عرضه می کنند و در عوض مورد تصدیق، تایید و شناسایی قرار می گیرند. تجربه جامعه پذیری، دانشمندانی را تربیت می کند که قویاً به ارزش های علم متعهد و به احترام و تایید همکاران خود نیاز دارند. پاداش شناسایی برای اطلاعات، این التزام را تقویت و درعین حال آن را منعطف می سازد. پاداش شناسایی برای انواع مشارکت هایی که اجتماع علمی ارزشمند تلقی می کند، اعطا می شود. هاگستروم برای توضیح نظریه خود از مفهوم هدیه دادن(۱۱۴) استفاده می کند. مقالات دانشمندان در مجلات علمی، به عنوان مشارکت و سهم آنها در پیشرفت علم، درواقع بدون دریافت دستمزد به اجتماع علمی هدیه می شود. هدیه دادن یکی از شیوه های اساسی تخصیص منابع به علم است و افراد یا سازمان های متمکن و دولت برای توسعه علم هدایایی را – به صورت بلاعوض – اختصاص می دهند. در این جا پول یک پایگاه هدیه ای(۱۱۵) دارد زیرا بدون داشتن اهداف ویژه ای هزینه می شود. هاگستروم هزینه های هنگفت برنامه های فضایی، شتاب گرهای ذره ای، رادیوتلسکوپ ها و غیره را شبیه پوتلاچ می داند، عملی که از طرف اجتماع ملل مختلف صورت می گیرد و هدف آن شناسایی پایگاه هدیه کننده است. پذیرش هدیه به وسیله فرد یا اجتماع بر شناسایی پایگاه هدیه دهنده و وجود انواع معینی از حقوق متقابل دلالت می کند. این حقوق متقابل می تواند، مثل بسیاری از نظام های اقتصادی ابتدایی، به صورت بازگشت هدیه ای با همان ارزش، و یا قدردانی و حرمت گذاری باشد. پذیرش مقاله فرد در مجلات علمی پایگاه هدیه دهنده را به عنوان دانشمند استقرار می بخشد؛ این پایگاه تنها با چنین هدیه دادنی حاصل می شود و نتیجه آن تامین حیثیت فرد در اجتماع علمی است.
نظریه مبادله قراردادی در علم با تاکید بر پاداش های بیرونی، انتشار یافته های پژوهشی و انتخاب مسائل و روش های مطالعه توسط دانشمندان را ناشی از انگیزه افزایش این پاداش ها می داند. سیاست های دانشگاهی که ترفیع و حقوق را برمبنای کمّیت انتشارات قرار می دهند، این نظریه را تایید می کنند که مشارکت های پژوهشی دانشمندان هدیه ای دلخواه و آزاد نبوده و به عنوان خدمات جبرانی در مقابل دریافت حقوق و ترفیع انجام می شوند. دانشمندان مانند هر انسان دیگری به وسیله پاداش های بیرونی، موقعیت و پول، برانگیخته می شوند و رفتارها و تصمیمات دانشمندان به وسیله مراجعی تعیین می شود که این پاداش ها را کنترل می کنند. دانشمندان روی موضوعات معینی کار می کنند و فنون خاصی را به کار می بندند به این دلیل که تنها این شیوه ها، به کسب پاداش از مراجع بالاتر می انجامد. هاگستروم شواهدی را ارائه می دهد که دو نوع پاداش «تبادل اطلاعات با شناسایی»، و «تبادل اطلاعات با پول – موقعیت» متمایل به سازگاری می باشند و پاداش های مالی عملکرد نظام مبادله اطلاعات با شناسایی را تقویت می کند. میزان سازگاری پاداش های بیرونی با شناسایی کمابیش متغیر است و در وضعیت مطلوب پاداش های بیرونی باید از شناسایی تبعیت کند. تبیین رفتار علمی برحسب پاداش های بیرونی با این واقعیت تضعیف می شود که بسیاری از دانشمندان که اختصاص پاداش های بیرونی به آنها از رفتارهای شان تاثیر نمی پذیرد، از بهره وری پایدار و همنوایی مستمری با اهداف و هنجارهای علمی برخوردارند. نظریه قراردادی از دو جنبه با امکان سازگاری دو نوع پاداش پیشگفت در تعارض قرار دارد. نخست این که براساس نظریه قراردادی پاداش های مادی از شناسایی بااهمیت ترند و برای مثال شناسایی پس از انتصاب در یک موقعیت شغلی برتر صورت می گیرد و نه قبل از آن. دوم این که براساس نظریه مزبور اختصاص پاداش های بیرونی تنها شیوه ای است که یک نظام می تواند سازمان یابد. هاگستروم نظریه قراردادی را در هر دو جنبه اخیر اشتباه می داند. بسیاری از دانشمندان بدون هیچ گونه فشار مراجع سازمانی، مقالاتی را منتشر می کنند. ازسوی دیگر فشارهای سازمانی روی دانشمندان برای انتشار، قدرت اجتماع علمی را تقویت می کند تا این که جایگزین آن شود. نظریه قراردادی سازمان علمی یک نظریه ناقص است. این نظریه ممکن است انتشارات را توضیح بدهد ولی نمی تواند انتخاب مسائل و روش ها را تبیین کند. هرچند نهادهای تخصیص اعتبارات پژوهشی بر انتخاب مسائل و روش ها تاثیر می گذارند ولی این نهادها توسط دانشمندان کنترل می شوند و لذا همان معیارهایی را برای ارزیابی دانشمندان به کار می برند که همکاران علمی هنگام اعطای شناسایی مورد استفاده قرار می دهند.

مذاکره اجتماعی در علم

گفتگو و مذاکره اجتماعی(۱۱۶) در تکوین، ارزیابی و تغییر معرفت علمی دارای نقش می باشد. به نظر کالینز دنیای دانش و پژوهش چیزی جز یک جهان کلان گفت وگو و مکالمه نیست که سرمایه فرهنگی را در مراسم رویارویی متناوب همایش ها، جلسات بحث و مناظره و سخنرانی ها به جریان و چرخش درمی آورد. آنچه یک فرد را عضو این دنیای فکری می کند مشارکت او در این فضای گفت وگو(۱۱۷) است (کالینز، ۲۰۰۰: فصل اول). گفتگو و مذاکره اجتماعی یا در درون اجتماعات علمی و بین کارگزارن دانش و یا بین دانشمندان و جامعه وسیع تر صورت می گیرد. این رساله متناسب با اهداف خود به نقش گفتگو و مذاکره اجتماعی در تکوین الگو و اجتماع علمی در رشته علوم اجتماعی علاقه دارد و بنابراین بررسی آراء نظریه پردازان در این خصوص امری ضروری می باشد. بسیاری از محققان با تاثیرپذیری از کوهن، اجتماع علمی را به عنوان یک «اجتماع گفتمانی»(۱۱۸) تعریف می کنند. بدین ترتیب اجتماع علمی برحسب ارتباطات در بین اعضای خود ارزیابی می شود. این ارتباطات از حیث تجربی پدیده ای قابل وصول بوده و واقعیت درونی پیوندهای اجتماعی در جامعه علمی را منعکس می کند. بدین ترتیب در باب تحلیل اجتماعات علمی برحسب ارتباطات علمی(۱۱۹) مطالعات متعددی صورت گرفته است (لاتور، ۱۹۸۷؛ شاپین و شافر، ۱۹۸۵؛ نورستینا، ۱۹۸۲؛ استام، ۱۹۸۵؛ گلدگار، ۱۹۹۵). همچنین دیدگاه های کوهن در مورد نقش بحث و گفت وگو در علم هنجاری و به ویژه در تغییر الگویی منبع الهام مجموعه ای از مطالعات در باب مجادله و مباحثه(۱۲۰) شده است (پیگرینگ، ۱۹۸۴؛ هاری کالینز، ۱۹۹۲؛ مولکی، ۱۹۹۱ و ۱۳۷۶).
علوم طبیعی اغلب توافق فکری زیادی درباره حوزه های محدود جهان فیزیکی به دست می آورد و به این دلیل کوهن و زیمن آن را در مقابل علوم انسانی و اجتماعی قرار می دهند و حوزه های علمی اصیل و خالص را از سایر علوم برمبنای درجه توافق و اجماع فکری آنها تمایز می بخشند. ولی به نظر مولکی در خصوص درجه اجماع فکری در علوم طبیعی اغراق و بزرگ نمایی شده است. در بسیاری از حوزه های پژوهشی اختلافات زیادی در داوری ها و عقاید علمی در مورد موضوعات عمده وجود دارد. البته این عدم توافق ها در موارد زیادی کوتاه مدت است و در بسیاری از حوزه ها نیز تمایل قوی برای جایگزینی توافق به جای اختلاف فکری وجود دارد. هرچند تمایل به وفاق در علم زیاد است ولی وفاق تنها در شرایط معین رخ می دهد. توافق به میزانی که دانشمندان از پیش زمینه مشترک علمی و فنی برخوردارند و به میزانی که مسائل مورد توجه در درون چهارچوب مشترک آنها حل شدنی باشد، با سرعت و استحکام برقرار می شود. اختلاف فکری تا جایی دوام می آورد که دانشمندانی که روی پدیده های مشابه کار می کنند از یک چهارچوب فکری و فنی مشترک برخوردار نیستند و با مسائلی چنان پیچیده مواجه اند که در محدوده منابع فکری موجود قابل حل نیست. بنابراین توافق علمی در یک حوزه معین به ندرت کامل است و استقرار آن تاحد زیادی به عوامل اجتماعی–فرهنگی از قبیل انتخاب مسائلی که برای آنها راه حل های فنی معین وجود دارد و نیز کاربرد دیدگاه علمی نسبتاً یک شکل، بستگی دارد. به علاوه، اجماع نهایی در بسیاری از حوزه ها نتیجه توازنی ظریف بین همکاری و تشریک مساعی ازیک طرف، و نزاع، رقابت و تخصصی شدن ازسوی دیگر می باشد. به عبارت دیگر اجماع علمی در شبکه های پژوهشی حداقل تاحدی به وسیله فرایندهای گفت وگو و مذاکره غیررسمی بین شرکت کنندگان، دارای علایق مشترک و برخی علایق متضاد، حاصل می شود. بدین ترتیب سرشت هر اجماع علمی خاص از عواملی چون تفاوت های افراد در شهرت و اعتبار، و دسترسی به حمایت اجتماعی و منابع کمیاب تاثیر می پذیرد. به نظر مولکی حتی فرایندهای تخصیص جوایز و پاداش های علمی نیز دستخوش مذاکره و گفت وگو بین شرکت کنندگان است و نمی توان گفت که در علم پاداش ها به شیوه ای عام گرایانه و با استمداد از معیارهای فنی نهادینه و غیرقابل مذاکره تخصیص می یابد. کیفیت کار علمی و دعاوی معرفتی لزوماً با شمارش استنادها یا ارزیابی شرکت کنندگان، سنجیده می شود و این سنجه های غیرمستقیم، معیارهای شناختی و فنی شرکت کنندگان را مفروض می گیرد. بنابراین ارزیابی کیفیت و پاداش به تولیدات علمی نمی تواند مستقل از عوامل خاص گرایانه همچون نژاد، جنسیت، طبقه اجتماعی و پیوستگی سازمانی صورت گیرد و معیارهای مورد استفاده شرکت کنندگان، داوری آنها را سمت وسو می دهد. معیارهایی که دانشمندان براساس آنها اعتبار دعاوی معرفتی را ارزیابی می کنند و پاداش های حرفه ای را تخصیص می دهند، خودشان حاصل مذاکرات اجتماعی اند. به نظر مولکی آفرینش اجماع علمی و درنتیجه آن، خلق معرفت علمی فرایندی اجتماعی است که لزوماً به کاربرد معیارهای فکری مستقل و روشن بستگی ندارد. معیارهای تعریف و تعیین نتایج به عنوان «دانش مستقر»(۱۲۱) اغلب خودشان به عنوان بخش مکمل فرایند اکتشاف و اعتباریابی آفریده و پالوده می شوند. حداقل در بعضی اوقات ملاک های روشن و محرز برای ارزیابی دعاوی معرفتی وجود ندارد و درنتیجه قابلیت پذیرش و معنای این دعاوی معرفتی باید در بین شرکت کنندگان مورد گفت وگو و مذاکره قرار گیرد. دعاوی معرفتی که شرکت کنندگان، در خصوص آنها توافق دارند به وسیله این مذاکره ایجاد، و با پیشرفت این مذاکره به طور منظم تجدیدنظر می شوند. ایجاد توافق، فرایندی اجتماعی و نیز فکری است و میزان توافق در بین دانشمندان اغلب کم تر از آن چیزی است که فرض می شود. سرشت و میزان توافق علمی وابسته به زمینه(۱۲۲) و انعطاف پذیر، و محتوای آن در جهات مختلف تفسیر پذیر است. معیارهای مورد استفاده در ارزیابی و قضاوت در باب کفایت و ارزش دعاوی معرفتی، پیوسته در ضمن کنش متقابل اجتماعی شرکت کنندگان در اجتماع علمی در معرض مذاکره، و گفت وگوی مجدد می باشند (مولکی، ۱۹۹۱: ۸۹-۷۹).
هاگستروم نقش افراد غیرحرفه ای در ارزیابی فعالیت های علمی را تحت عنوان «شناسایی فراهمکاران»(۱۲۳) مورد بحث قرار می دهد. از دانشمندان انتظار می رود که افراد غیرحرفه ای از قبیل دانشجویان، تکنیسین ها یا عامه مردم را در مورد موضوعات و مسائل علمی مطلع سازند. رابطه بین استاد و دانشجو (به ویژه در دوره تحصیلات تکمیلی) از اهمیت برخوردار است و بسیاری از اساتید پژوهش های خویش را بیش تر با دانشجویان خود به بحث می گذارند تا با دیگران. استاد، علاوه بر آموزش دانشجو، مسئولیت ارزیابی و تاحدی ارائه یک شغل در هنگام تکمیل کار دانشجو را به عهده دارد. اگر اساتید بی جهت به احترام و تمکین دانشجویان وابسته شوند ممکن است سازگاری آنها با اهداف و ارزش های علمی برتر مورد تهدید قرار گیرد. به طور کلی، شناسایی دانشجویان، کم تر از شناسایی همکاران ارزشمند تلقی می شوند. از دانشمندان انتظار می رود که به درخواست های کسب اطلاعات از سوی غیرمتخصصین، یا دانشمندان در سایر رشته ها، تکنولوژیست ها و عامه مردم پاسخ دهند. در این گونه مبادلات، اهداف و ارزش های طرفین با همدیگر مشترک نیست و لذا حرمت گذاری از طرف گیرنده اطلاعات ارزشمند محسوب نمی شود. باوجوداین مشارکت در سایر رشته ها ممکن است شهرت یک دانشمند در رشته خودش را افزایش دهد، هرچند این احتمال در مورد مشارکت اساتید با عامه مردم کم تر است. حرمت گذاری عامه مردم، تعهد علمی افرادی را که بدان وابسته شوند، تضعیف می کند. در نتیجه گاهی اوقات انتشار آثار علمی به زبان ساده(۱۲۴) پرستیژ فرد را در علم کاهش می دهد. برخی انگیزه نگارش آثار عمومی را مبتنی بر محرک های مادی و نه حس وظیفه(۱۲۵) می دانند. اما به نظر بعضی از عامه نویسان بر علیه کیفیت و عمق نوشته های عامه پسند(۱۲۶) پیشداوری وجود دارد و کارهای دانشمندان برجسته در این زمینه، نادیده گرفته می شود. یکی از دانشمندان برجسته نگارش «علم عمومی»(۱۲۷) را وظیفه پژوهشگران می داند.
اجتماع علمی نسبت به انحصار خود به عنوان منبع شناسایی غیرت می ورزد، زیرا منبع شناسایی از بسیاری جنبه ها منبع کنترل بر جهت گیری پژوهشی است. به نظر کوهن، اشتغال علمی بیش از سایر حرفه ها به ارزیابی درونی وابستگی دارد. اجتماعات علمی رشدیافته به طور مقایسه ناپذیری در مقابل نفوذ تقاضاهای افراد عامی و غیرحرفه ای و الزامات زندگی روزمره مقاوم می باشند. یکی از قوی ترین قواعد زندگی علمی ممنوعیت توسل به سران دولت ها یا عامه مردم در موضوعات علمی است (۱۹۷۰: ۲۱-۲۰). اجتماع حرفه ای دیگری وجود ندارد که در آن کار فردی تا این حد خطاب به سایر اعضای حرفه، و وابسته به ارزیابی آنها، انجام شود. رمزی ترین شاعران و انتزاعی ترین متکلمین که به طور کلی کم تر به «تحسین» علاقه دارند نیز بیش از دانشمندان دلواپس و مشتاق مورد تحسین عامه می باشند. او نگران ارزیابی دیگران نیست و لذا با سرعت بیش تری می تواند کار خود را پیش ببرد. دانشمند برخلاف مهندس یا اغلب پزشکان و بیش تر متکلمان نیازی به انتخاب مسائلی که حل فوری آنها ضرورت یافته، ندارد و می تواند توجهش را به مسائلی معطوف سازد که خود را قادر به حل آنها می یابد. کوهن در این جا بین دانشمندان علوم طبیعی و دانشمندان علوم اجتماعی تفاوت می گذارد. دانشمندان اجتماعی اغلب باید از اهمیت اجتماعی مسائل پژوهشی خویش دفاع کنند و باوجوداین در علوم اجتماعی الگویی نیز کمابیش کنترل و ارزیابی درونی اهمیت دارند. در یک علم رشدیافته پذیرش یک «گروه حرفه ای ذی صلاح و یگانه به عنوان داور انحصاری موفقیت حرفه ای» امری اساسی است (۱۹۷۰: ۱۶۴،۱۶۸).
کوهن بین گفتمان درون گروهی و میان گروهی(۱۲۸) تمایز می گذارد. در گفت وگوی میان گروهی بین افراد وابسته به گروه های الگویی متفاوت عدم تفاهم و «انقطاع ارتباطی»(۱۲۹) وجود دارد. این مسائل ارتباطی را نمی توان صرفاً همچون «مسائل زبان شناختی» از طریق تصریح کردن تعاریف واژه های دردسرآفرین حل کرد. واژگان مورد اختلاف از کاربرد مستقیم مثال واره ها آموخته می شوند. «زبان خنثی»(۱۳۰) که طرفین اختلاف بتوانند آن را به یک صورت به کار ببرند و برای بیان نظریات مورد اختلاف و یا نتایج تجربی آنها از کفایت برخوردار باشد، وجود ندارد. بخشی از تفاوت های زبانی بین طرفین گفت وگو اساساً مقدم بر کاربرد زبان است. به نظر کوهن افرادی که «گسست ارتباطی» را تجربه می کنند، می توانند ارتباطات خویش را به شیوه هایی بهبود دهند. شرکت کنندگان در گسستگی ارتباطی از طریق ترجمه اجازه می یابند تا نیابتاً شایستگی ها و نواقص نقطه نظرات یکدیگر را تجربه کنند و لذا ترجمه ابزاری نیرومند برای اقناع(۱۳۱) و تغییر عقیده(۱۳۲) است. البته اقناع و تغییر عقیده دو تجربه یکسان نیستند. اقناع شدن در فرایند ترجمه ممکن است با تغییر عقیده همراه نباشد. ترجمه یک نظریه یا جهان بینی به زبان خویش، آن را متعلق به ما نمی کند. برای این که یک نظریه یا جهان بینی از آن فرد گردد شخص باید «بومی» آن زبان شود، یعنی کشف کند که اکنون در زبانی که قبل از این برای او خارجی بود، می اندیشد و کار می کند. کوهن این تغییر عقیده را به مثابه انتقال از دنیایی به دنیای دیگر توصیف می کند. این انتقال با «تامل و انتخاب» صورت نمی گیرد و فرد ممکن است ناگهان در نقطه ای از فرایند ترجمه، دریابد که انتقال رخ داده است و او بدون تصمیم گیری به درون «زبان جدید» پریده است. بسیاری از کسانی که برای اولین بار با نظریه نسبیت یا مکانیک کوانتوم مواجه می شوند، خود را کاملاً متقاعد می یابند، با وجود این قادر نیستند آنها را درونی سازند و در جهانی که این نظریات شکل می دهد در خانه خویش باشند. فرد ممکن است که نظریه جدید را به کار ببرد اما او این کار را به عنوان غریبه ای در یک محیط بیگانه انجام می دهد در این صورت کار او نسبت به کار بومیان اصلی، حالت طفیلی و سورچرانی(۱۳۳) دارد زیرا او فاقد مجموعه های ذهنی لازم برای درونی کردن آن نظریه است (۱۹۷۰: ۲۰۴-۲۰۱). تعلق الگویی به نظریه ها از سطح انتخاب فکری فراتر می روند و در این صورت نظریات با «تغییر چشم انداز»(۱۳۴) در «زیست جهان» معتقدین به خویش نفوذ می کنند و دنیای آنها را شکل می دهند. از نظر کوهن الگوها هم سازنده علم، و هم سازنده طبیعت و دنیای ما می باشند و به تعبیر پولانی دانستن همان سکونت کردن است (کوهن، ۱۹۷۰: ۱۱۰؛ پولانی، ۱۹۷۴: ۱۳۴).
در دوره های بحرانی بین طرفداران الگوهای نو و کهنه، «مجادلات الگویی»(۱۳۵) صورت می گیرد. ویژگی گفت وگوهای بحرانی «ناتمامی تماس منطقی» است. الگوهای مختلف در مورد این که «مسئله و راه حل چیست؟» با یکدیگر توافق ندارند و هنگامی که شایستگی های نسبی خویش را به بحث می گذارند، دچار «استدلال های دوری»(۱۳۶) می گردند و هر الگو معیارهایی را برآورده می سازد که برای خویش وضع کرده است و از پاسخگویی به معیارهای رقیب ناتوان می ماند. این «دوری بودن»، البته، استدلال ها را غلط یا غیرموثر نمی سازد. اما نیروی «استدلال دوری» هر چقدر هم که باشد، باز پایگاه آن چیزی بیش از ترغیب و اقناع نیست. این گونه از استدلال ها تنها برای کسانی الزام آور است که به درون حلقه پای می گذارند و برای افراد بیرونی الزام منطقی ندارند. به نظر کوهن، در انتخاب الگوها معیاری برتر از «رضایت اجتماع» مربوطه وجود ندارد و بنابراین برای کشف دلایل پیروزی یک الگو در گفت وگوهای بحرانی، علاوه بر تاثیر طبیعت و منطق، بررسی فنون استدلال اقناعی(۱۳۷) اثربخش در یک گروه دانشمندان، و ردپاهای مراجعه به عوامل بیرونی نیز ضروری است. جدال های الگویی همیشه پیرامون این سوال صورت می گیرند که «کدام یک از مسائل برای حل کردن اهمیت بیش تری دارد؟». این سوال با «مسئله ارزش ها» ارتباط دارد و تنها می تواند برحسب معیارهایی که روی هم رفته بیرون از علم هنجاری قرار دارند پاسخ داده شود و همین ارجاع به «معیارهای بیرونی» است که مجادلات الگویی را انقلابی می سازد (۱۹۷۰: ۱۱۰-۱۰۹). کوهن با استفاده از استعاره انقلاب بر تشابه تحول علمی و تحول سیاسی تاکید دارد. در بحران سیاسی، با قطبی شدن جامعه، دیگر «توسل سیاسی»(۱۳۸) نتیجه نمی دهد. در شرایط انقلابی معیارهای وابسته به نهادهای سیاسی موجود زیر سوال می روند و گروه های مختلف در خصوص چهارچوب نهادین برای ارزیابی سیاسی با همدیگر توافق ندارند، لذا در این شرایط، انقلابیون به معیارهای غیرسیاسی یا فراسیاسی مراجعه می کنند. این تمثیل، بیانگر انقلاب علمی همچون «رخدادی فراعلمی»(۱۳۹) است. به عبارت دیگر در دوره بحرانی، و با قطبی شدن اجتماع علمی، دیگر توسل علمی(۱۴۰) بی تاثیر می شود و ارجاعات فراعلمی اهمیت می یابند. مرتون پذیرش معیارهای فراعلمی در ارزیابی دانش را «ناخالصی علم» می داند که علم را در معرض کنترل مستقیم سایر کارگزاران نهادی قرار می دهد (۱۹۷۵: ۵۴۹-۵۳۷). مرتون فشار اجتماعی بر علم را مورد نقد قرار می دهد ولی از نظر کوهن در دوره های بحرانی علاوه بر گسست در «فعالیت عادی و فنی حل مسئله»، از طرف جامعه نیز برای تغییر الگویی فشار وجود دارد. در دوره های بحرانی عوامل، مفاهیم و اندیشه های خارج از علم همچون گفتمان روزمِره، مباحث فلسفی در باب شالوده ها، مذهب، ملیت، شهرت فرد نوآور و اساتید او به عنوان اموری فراعلمی و فرانهادی مورد ارجاع قرار می گیرند و این ارجاعات گاه نقش مهمی در تحول علمی پیدا می کنند (کوهن، ۱۹۷۰: ۹۱، ۱۲۷، ۱۵۳-۱۵۲).
در مرحله پیش الگویی به دلیل فقدان اجتماع علمی فعالیت های پژوهشی از سایر فعالیت ها تمایز ندارد، زیرا به قول هاگستروم «بدون کنترل های اجتماعی در علم، دانشمندان تمایل دارند که با سهولت بیش تری به اهداف و معیارهای غیردانشمندان واکنش نشان دهند» (۱۹۷۵: ۱۲). بدون اجتماع علمی، استقلال علم(۱۴۱) وجود ندارد. در شرایط پیش الگویی، علم در مقابل عوامل خارج از خود حساسیت دارد و به سادگی در برابر آنها واکنش نشان می دهد زیرا در این مرحله مرزهای قلمروهای علمی و غیرعلمی به خوبی ترسیم نشده اند. استقلال علم بیش تر یک حد آرمانی است که باید به تدریج و از طریق تکوین الگویی بدان نزدیک شد. لادان بین مراحل خودسامانی و دگرسامانی علم تمایز می گذارد و با یک تقسیم کار معرفتی بین فلسفه و جامعه شناسی، مطالعه دگرسامانی در علم را به عهده جامعه شناسی می داند درحالی که فلسفه مقوله استقلال و منطق درونی علم را مطالعه می کند (لادان، ۱۹۷۷: فصل هفتم). پولانی (۱۹۷۴: ۵۹-۵۸) و مرتون (۱۹۷۳) از استقلال علم به عنوان یک هنجار دفاع می کنند و آن را برای پیشرفت و کارکرد نهاد علم اساسی می دانند. با پیروی از مفهوم ضدهنجارهای(۱۴۲) میتروف (۱۹۷۴)، در این جا نیز می توان از دو هنجار متعارض سخن گفت: رجوع به مردم و رجوع به اجتماع علمی. دانشمندان در شرایط مختلف کمابیش و با ترکیب های گوناگون این دو هنجار متعارض را در رفتارها و ارزیابی های خود به کار می گیرند. در علوم طبیعی مراجعه به حوزه عمومی و عامه مردم کم تر رواج دارد ولی در مرحله پیش الگویی و در دوره های انقلاب علمی این مراجعه صورت می گیرد. در علوم اجتماعی رجوع به مردم و فرهنگ عمومی به طور کلی قوی تر است و حتی در مرحله پیش الگویی نقش سازنده ای به عهده دارد.
در «موقعیت های تضادآمیز»(۱۴۳) دانشمندان از گروه های خارج از رشته علمی، دانشمندان سایر رشته ها و یا غیردانشمندان، یاری می گیرند. در بحث پیرامون «تکامل زیستی» در قرن نوزدهم خیلی از مخالفین این ایده به مردم متوسل شدند و این توسل به مردم در بین طرفداران نظریه مزبور گاه به عنوان شارلاتانیزم قلمداد می شد زیرا معیارهای بیرونی را در مباحثه دخالت می دهد و استقلال رشته را به مخاطره می اندازد. گاه غیردانشمندان، حتی هنگامی که طرفین مباحثه علمی به آنها متوسل نمی شوند، به این دلیل که ارزش های آنها در معرض تهدید قرار گرفته است در چنین گفت وگوهایی درگیر می شوند و مشارکت آنها، مباحث علمی را پیچیده تر می کند. تاثیرات مستقل توسل دانشمندان به مردم عادی را، از مشارکت های مردم در این مباحث نمی توان تمایز بخشید. جدال های پیرامون نظریه تکامل و نظریه کوپرنیک نمونه ای از درگیر شدن عامه مردم و غیرمتخصصین در مباحث علمی می باشد (هاگستروم، ۱۹۷۵: ۲۷۲-۲۷۱؛ کوستلر، ۱۳۶۱). مولکی نیز تاثیر قلمروهای خارج از علم همچون تاثیر اشکال روزمره گفتار، ادراک و عمل، مذهب و فلسفه را در تکوین و تحول معرفت علمی تحلیل می کند. علم در مراحل اولیه خود منابع فرهنگی بیرونی را در خویش جذب می کند اما به تدریج باروری حاصل از تعامل علوم تخصصی جایگزین این منابع خارجی می شود. بین علم و جامعه مبادله فرهنگی مداومی وجود دارد و منابع تفسیری از خلال تفکر غیررسمی وارد علم می شود. این منابع در جریان مذاکره و بده بستان غیررسمی پالایش و تعدیل می گردند و تنها پس از صورت بندی مناسب خود اجازه ورود به گزارش ها و منابع علمی را پیدا می کنند. مولکی شیوه های تاثیرگذاری فعالیت های عملی و قلمرو وسیع تر مباحث کلامی، فلسفی و اجتماعی را در نظریه تکامل داروین تحلیل می کند. ناکامی تفسیر(۱۴۴) زمینه نفوذ فرایندهای خارجی در علم را فراهم می کند: هنگامی که ثابت شود حل مسائل موجود با استفاده از منابع مفهومی و روش شناختی درونی دشوار است، دانشمندان به حوزه های فرهنگی دیگر روی می آورند. تحول علمی تاحدی تحت تاثیر کنش ها و فرآورده های فرهنگی افراد غیردانشمند، و تاحدی تحت تاثیر کنش ها و مکتساب فرهنگی خود دانشمندان در زمینه های غیرعلمی قرار دارد (مولکی، ۱۳۷۶: ۱۹۸-۱۷۵).

رویکردهای مفهومی و نظری در باره اجتماعات علمی

ارتباطات و تعاملات یبن کارگزاران اساتید و دانشجویان رشته های علمی را می توان با دو مفهوم سازمان علمی و اجتماع علمی مورد بررسی و مطالعه قرار داد. دو هدف اصلی نهاد علم تولید و انتقال دانش می باشد که به ترتیب کارکردهای پژوهشی و آموزشی را تشکیل می دهند. هدف دانشگاه به عنوان یک نهاد علمی ازیک سو پژوهش و تربیت دانشجویان و ازسوی دیگر تولید دانش جدید از طریق نظریه پردازی و پژوهش در حوزه های مطالعاتی بنیادی ، کاربردی و توسعه ای می باشد. انجام بهینه کارکردها و تحقق اهداف نهاد علم، وابسته به وجود ارتباطات و تعاملات کارگزاران دانش در قالب سازمان و اجتماع علمی می باشد. دانشگاه، دانشکده و گروه آموزشی سطوح مختلف سازمان علمی را تشکیل می دهند. سازمان علمی معمولاً براساس انجام عقلانی وظایف و کارکردهای شغلی و سازمانی تعریف می شود و این تصور وجود دارد که بهبود مدیریت، فرهنگ و مناسبات سازمانی به افزایش تولید دانش و بهره وری اعضای هیئت علمی ازیک سو، و توانایی تربیت دانش آموختگان دارای دانش نظری و مهارت های عملی ازسوی دیگر می انجامد. مفهوم اجتماع علمی، نهاد علم را در پرتوی مناسبات اجتماعی عمیق تر، اعتماد، هویت، ارزش ها و کنش های روزمره و همبستگی و انسجام گروهی مورد بررسی قرار می دهد. مفهوم اجتماع علمی فراتر از انتخاب عقلانی و عناصر اندیشیده و سازمانی، تکوین علم و فعالیت های پژوهشی و آموزشی را مورد بررسی قرار می دهد.
اجتماعات علمی را برحسب گستردگی و دامنه جغرافیایی آن به دو صورت موقعیت های محلی و شبکه های اجتماعی می توان مورد بررسی قرار داد. ازیک سو علم را می توان یک پدیده محلی قلمداد کرد و ازسوی دیگر تعاملات در اجتماعات علمی را با توجه به مفهوم شبکه ها می توان تحلیل کرد. در موقعیت های محلی تعاملات و ارتباطات رویاروی رخ می دهد و مناسبات غیررسمی اهمیت می یابد ولی در شبکه ها ارتباطات نارویاروی، غیرمستقیم و اغلب رسمی غلبه دارد. شبکه های پژوهشی، اجتماعاتی بدون مرزهای ذاتی و طبیعی، با عضویت ناپایدار و موقت را شامل می شود. کارگزاران در شبکه ها به عنوان حوزه ها و قلمروهای باز به هیچ دسته منطقی خاصی تعلق ندارند. این شبکه ها فاقد مرزبندی طبیعی و منبع درونی یکپارچگی می باشند. سازمان های علمی از طریق تشکیل شبکه های پژوهشی بر فضای جغرافیایی پل می زنند و طیف انتشار و اشاعه اطلاعات را گسترش می دهند. در دو دهه اخیر تشکیل شبکه ها به طور فزاینده ای به یک شیوه متداول در سازمان پژوهشی تبدیل شده است. یکی از اهداف سازمان دهی پژوهشی در صور شبکه ای فائق آمدن بر حدود و مرزهای رشته ای به منظور تولید دانش وسیع تر و جامع تر است. انجام پژوهش هدف گرا نیز با تمایل برای توسعه شبکه ها پیوند دارد. دانشمندان اغلب در شبکه ها برای حل مسئله ای معین یا کاوش در یک حوزه علمی کار می کنند. برخی از پژوهشگران ظهور این شبکه های پژوهشی را با تاثیر فزاینده نیروهای بازار بر سیاست علمی و توزیع اعتبارات پژوهشی مربوط می دانند. توسعه شبکه های پژوهشی بیانگر چرخشی به سوی پژوهش های حساس به تقاضاهای موجود برای دانش سودمند و مفید از طرف کنش گران بازار است (گیبونز و همکاران، ۱۹۹۹۴؛ زیمن، ۱۹۹۴). سازمان یابی فزاینده میان رشته ای و چندرشته ای در صورت های شبکه ای را همچنین می توان به عنوان حرکتی برای مواجهه با تخصصی شدن فزاینده رشته ها تلقی کرد که بیش از پیش ارتباط بین حوزه های تخصصی در اجتماعات علمی را با مانع روبرو می کند. این رساله متناسب با نیازهای کنونی رشته علوم اجتماعی برای تکوین ارتباطات و تعاملات درون حوزه تخصصی به جای این شبکه های پژوهشی بازارگرا و برون گرا، به مفهوم درون گراتری از شبکه اجتماعی بین کارگزاران رشته علوم اجتماعی می پردازد. این مفهوم درون گرا با نگاه راندال کالینز (۲۰۰۰) به تفاوت بین موقعیت محلی و شبکه اجتماعی سازگاری بیش تری دارد. تکوین و توسعه فعالیت های علمی مستلزم تاکید بیش تر بر اجتماع علمی در مقابل سازمان علمی، اجتماع واقعی در مقابل اجتماع مجازی، و موقعیت های محلی در مقابل شبکه های اجتماعی می باشد. در مرحله تکوین علم، به طور خاص، باید بر لبه های اجتماعی، واقعی و محلی علم تاکید بیش تری داشت.
واژه «اجتماع»(۴۷) در زبان روزمره و ادبیات علمی به معانی متنوعی به کار می رود «یک پژوهشگر ۹۰ معنای گوناگون از این واژه در ادبیات علمی پیدا می کند که به نظر می رسد بسیاری از این معانی وجه مشترک چندانی با همدیگر ندارند» (استام، ۱۹۸۵: ۱۳-۱۰). اما واژه «اجتماع علمی»(۴۸) شاید به دلیل همین گستردگی و غنای مفهومی و معنایی خود به مورخین، فلاسفه و جامعه شناسان علم کمک کرده است که پدیده ها، رخدادها و مناسبات گوناگونی را در دنیای علم با یاری این مفهوم مطالعه و درک کنند. لودویگ فلک(۴۹) در سال ۱۹۳۵ مفهوم اجتماع علمی را در مطالعه خود به کار می برد. این مفهوم پس از آن توسعه می یابد و کاربرد مفهومی وسیعی پیدا می کند. واژه اجتماع علمی را عمدتاً مرتون و کوهن در مطالعات علم گسترش دادند. به قول ژاکوب در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ این دیدگاه رواج داشت که معرفت علمی به وسیله اجتماعات متخصصین، در سطوح گوناگون، از همه دانشمندان فعال در جامعه تا گروه های کوچک متخصصین، تولید می شود. در آثار نظریه پردازان برجسته فلسفه علم مثل کوهن، پوپر، تولمین، لاکاتوش، هاکینگ، مانند بسیاری مطالعات تاریخی، وجود اجتماعات علمی مفروض گرفته می شود (ژاکوب، ۱۹۸۷: ۲۶۶). هاگستروم، در جامعه شناسی، این اصطلاح را در دهه ۶۰ اصلاح و تقویت کرد، و مردم شناسان و جامعه شناسان خرد علم مثل کالینز، لاتور، تراویک در دهه های ۷۰ و ۸۰ و فلاسفه قدرت و سیاست از فوکو در دهه های ۷۰ و ۸۰ تا لونگینو(۵۰) و روس(۵۱) در دهه های ۸۰ و ۹۰ آن را نقد و اصلاح کردند. همه کسانی که مفهوم اجتماع علمی را به کار می برند به طور مشترک عقیده دارند که دانش علمی، دانش اجتماعی است: دانشی که مردم در مورد آن موافقت دارند یا حداقل دانشی که جمعی(۵۲) است زیرا به وسیله «اجتماع علمی» ساخته می شود. البته در مورد عملکرد یا چگونگی کارکرد اجتماع علمی بین اندیشمندان اختلاف وجود دارد. به نظر لاتور، فوکو، هابرماس، گلدگار، مولکی، گیلبرت اجتماعات علمی به دلیل نیاز به ارتباطات وجود دارند؛ مرتون و کوهن دلیل آن را ارائه و عرضه ظرفیت برای برقراری اجماع معرفتی(۵۳) می دانند.
چرخش مردم شناختی روند جدیدی در مطالعات علم است. کاربرد روش ها و مفاهیم مردم شناختی برای مطالعه علم ناشی از برخورد و تلاقی جریان اصلی علوم اجتماعی و نظریه پسامدرن است. اثر هاگستروم تحت عنوان اجتماع علمی (۱۹۷۵) هرچند هنوز در حوزه جریان سنتی جامعه شناختی قرار دارد ولی بیانگر یک چرخش مردم شناختی است. رویکرد کارکردگرایانه هاگستروم بیش تر مرهون مرتون است؛ ولی استدلال او که اجتماع علمی مانند سایر اجتماعات هنجاری از طریق مبادله هدایا(۵۴) حفظ می شود یک ویرایش مردم شناختی از روایت کلان علم مرتون را پیشنهاد می کند و درعین حال مطالعه علم را بر روی تحلیل های اساساً غیرمرتونی می گشاید. یک نتیجه مهم کاربرد روش ها و مفاهیم مردم شناختی برای بررسی اجتماع علمی، محلی کردن معرفت علمی است. محدودیت این تمایل این است که در نظر گرفتن یک بُعد فراروایتی را تقریباً ناممکن می سازد. مطالعه پیشگامانه لاتور و ولگار با عنوان «زندگی آزمایشگاه: ساختن واقعیت های علمی» (۱۹۷۹) و مطالعه تراویک (۱۹۸۸) در مورد اتنوگرافی فیزیک دانان انرژی بالا در مرکز شتاب گر خطی استانفورد در زمره این مطالعات قرار دارند. این مطالعات که آزمایشگاه ها را به عنوان کانون اجتماعات علمی «قبیله ای»(۵۵) تلقی می کنند، موضوعات مهم دیگری را نیز پیش کشیده اند: توجه جدی به تعاملات کنش گران انسانی و محیط مادی و تجهیزات، تاکید بر فرایندهای گوناگونی که نظام مورد مطالعه، تمایزپذیری درونی و بیرونی، همراه با درجه ای از انسجام و ثبات، را به دست می آورد؛ براساس این گونه مطالعات، روش مردم شناختی نه تنها ممکن است بلکه در عمل به وسیله موضوعات مورد مطالعه دیکته می شود. سرشت محلی این گونه مطالعات صرفاً بیانگر محدودیت های روش میدانی نیست و بیانگر طیف ذاتاً محدود– زمانی و مکانی– فعالیت های انسانی است. همراه با این تاکید بر علم به عنوان یک پدیده محلی، گرایش مردم شناختی، در مطالعات علم تحلیل کنش های متقابل در اجتماعات علمی برحسب شبکه ها را ترویج داده و همچنین توجه خود را بر عناصر مادی فرهنگ علمی متمرکز کرده است. مطالعات متعددی براساس این رویکرد در مورد کاربرد تجهیزات و وسایل علمی و نیز نظریه پردازی درباره نوع خاص عاملیت مادی (۵۶) در شبکه علمی انجام شده است. این ایده اخیر مشخصه مطالعات علم لاتور است که به وسیله هری کالینز (۱۹۸۵)، مولکی، ولگار، و گیلبرت (۱۹۸۴، ۱۹۷۵) نیز توسعه یافته است. کالینز بر پیوندهای غیررسمی بین پژوهشگران که در «شبکه های اعتماد»(۵۷) واقع شده اند، تاکید دارد. نظریه «شبکه های پژوهشی» آنها، اجتماعات را فاقد مرزهای طبیعی یا ذاتی، و با عضویت ناپایدار و زودگذر، با مهاجرت و جابه جایی مکرر به درون و بیرون، می داند. شرکت کنندگان نه به وسیله آموزش مشترک، بلکه با «تمرکزهای پیوندهای علاقه ناشی از ادراکات شرکت کنندگان از تناسب پژوهش دیگران برای کار خودشان» مرتبط می شوند. جان لاو(۵۸) مانند لاتور و ولگار بر تقارن عاملیت مادی و انسانی در شبکه های تکنولوژیک و علمی تاکید دارد. این پژوهشگران عقیده دارند که ما نباید برحسب اجتماعات علمی (که عاملیت انسانی را عامل اصلی تلقی می کنند) بلکه باید برحسب شبکه هایی بیندیشیم که عاملیت مادی را نیز دربرمی گیرند.
شاپین و شافر(۵۹) معرفت علمی مدرن را محصول تعبیر اجتماعی(۶۰) در اجتماعات علمی می دانند. اقتدار معرفت شناختی علم وابسته به، و ناشی از، قضاوت جمعی و موافقت اجتماع علمی است. شاپین و شافر (۱۹۸۵) با تاثیرپذیری از کوهن در پی درک تغییر الگویی اند. این تغییر الگویی در یک «اجتماع محلی»، که برای تعیین مرزهای خویش مبارزه می کند، موضوع مذاکره و گفتگوست. شاپین در «تاریخ اجتماعی حقیقت» (۱۹۹۴) بر پیوستگی نزدیک بین جستجوی دانش و توانایی اجتماعات مبتنی بر اعتماد(۶۱) برای دستیابی به دانش مورد توافق تاکید می کند. البته برخی از پژوهشگران ایده اجتماع مبتنی بر اعتماد را با اجتماع علمی مرتونی که مبتنی بر شک گرایی است در تقابل قرار می دهند. به نظر آنها اجتماعات دانشمندان ممکن است به چند شیوه مختلف عمل کنند. برخی از اجتماعات با توجه به نیاز مشترک همه کنش های متقابل اجتماعی برای تداوم گفت وگو در پراکتیس های اجتماعی نجابت و اعتماد درگیر می شوند، و برخی اجتماعات، کم تر محلی و بزرگ تر، با آن نوع شک گرایی که مرتون آن را برای پراکتیس علمی اساسی می داند، متمایز می گردند. لاتور و ولگار نظریه پردازان روش شناسی قومی علم(۶۲) می باشند. جامعه شناسان برای فهم عملکرد دانشمندان باید رفتار آنها را– درست همان طوری که برای مثال یک قبیله آفریقایی را مشاهده می کنند– درک کنند. آنها کاربرد سازه های جامعه شناختی را مانع درک رفتار دانشمندان می دانند و برای جلوگیری از سوءکارکرد این سازه ها، از مشاهده مردم شناختی عملکرد دانشمندان در آزمایشگاه سخن می گویند. مطالعه لاتور و ولگار در باب «زندگی آزمایشگاه» یک مردم شناسی دانشمندان است. لاتور با مشاهده دانشمندان در ضمن کارشان در «علم در عمل» (۱۹۸۷) ادعا می کند که حقایق علمی در واقع ثابت نیستند و می توان آنها را «واسازی» کرد. او نشان می دهد که دعاوی معرفتی چگونه به واسطه مبدعان آنها که پیوندها و شبکه های پیوستگی با دیگران مهم– کسانی که اقتدار خود را به آنچه گفته می شود عاریه می دهند– را بنا می کنند، ساخته می شود. مفهوم شبکه، واحد اصلی تحلیل لاتور است. از نظر او شبکه مجموعه ای از موقعیت هاست که در درون آن یک موضوع معنا می یابد و حقیقی بودن(۶۳) یک موضوع تنها نسبت به یک شبکه یا شبکه های خاص می باشد. یک موضوع می تواند بسته به شبکه یا افراد خاص که برای آنها دارای ارتباط و تناسب است، معنا و اهمیت متفاوتی پیدا کند.
ولگار (۲۰۰۰) درباره بنیان اجتماعی تولید و مصرف دانش و محصولات علمی و فنی یک چهارچوب تحلیلی مناسب را برای درک وضعیت جدید علم– و از آن میان علوم اجتماعی– فراهم می آورد و در این میان توهم یک علم یگانه را مورد نقد قرار می دهد و بر خصلت محلی و اقتضایی فعالیت علمی تاکید می کند. به نظر او سرشت علم از لحاظ اجتماعی امری عارضی و محتمل الوقوع است و در این مورد می توان واژه «اقتضای اجتماعی علم»(۶۴) را مورد استفاده قرار داد. در خصوص جنبه های اساسی علم نه تنها بین فلاسفه علم بلکه بین نهادها و کارگزاران گوناگون درگیر در فعالیت های علمی اندیشه های در حال تغییر و جدال های جدی دیده می شود. توافق و اجماع در مورد تعاریف خاص علم بیش تر بیانگر اشتراک عارضی و محتمل منافع و علایق اجتماعی و نهادی می باشد تا یک توصیف مستمر از ویژگی های علم. بنابراین دیگر نمی توان درباره شیوه درست علم ورزی حکم صادر کرد و یا، به نام علم، در جستجوی یک کلیت یکپارچه، یک رویکرد یا مجموعه ای از فعالیت های منسجم یگانه برآمد. باوجوداین به نظر ولگار ایده علم یگانه در رشد علوم طبیعی دارای کارکرد خاص خود بوده است. ولگار برای فعالیت های علمی سرشت محلی و عارضی قائل است و با استناد به سنت «مطالعات آزمایشگاهی» افرادی چون لاتور، لینچ و نورستینا نشان می دهد که علم ورزی، آنچنان که در آزمایشگاه ها رخ می دهد، با آنچه در باب علم در برخی از بیانات عمومی و فلسفه های علم عینیت گرا ادعا و برجسته می شود، متفاوت است. سنت مطالعاتی مزبور بر تاثیر متقابل کنش های بیانی و اجرایی، و کارگزاران مادی و انسانی تاکید دارد. براساس این مطالعات فعالیت های علمی و تکنولوژیک امری اساساً محلی، درهم آمیخته و عارضی است. بنابراین دانش را در عمل نمی توان به عنوان فعالیتی تعبیر کرد که از قواعد روش علمی تبعیت می کند.

روش علمی به مثابه تبلور مناسبات اجتماعی

به نظر دورکیم «هر علم جانی دارد و در وجدان دانشمندان زندگی می کند». فرمول ها، قواعد، و یافته های علمی مدون و صورت بندی شده همچون اجسامی هستند که گزارشگر روح و جان علم می باشند و بدون آن در واقع اشیایی مرده و غیرموثرند. به نظر دورکیم «برای داشتن ایده ای نسبتاً دقیق و صریح از یک علم، بایستی آن را در عمل به کار برد و با آن زندگی کرد». بنابراین، علم در چند قضیه، فرمول یا قاعده جای نمی گیرد و بیش از آن یک نحوه کاربست و یک سبک زندگی است. علم مکتوب، مدون و تحقق یافته وابسته به یک علم نامدون، تحقق نیافته و در جستجوی خویش اما زنده و متحرک است: «در جنب نتایج مکتسب و محصل، امیدها، عادات، غرائز، نیازها و پیش احساس هایی تاریک و مبهم وجود دارند که با کلمات بیان نمی شوند ولی آنچنان نیرومندند که گهگاه بر تمامی زنگی دانشمندان تسلط می جویند». بخش آزاد و غیرمدون علم، «بهترین و بزرگ ترین بخش» آن است و برای آشنایی با آن باید «زندگی علمی را از نزدیک و هنگامی که در حالت آزاد است– یعنی قبل از این که زندگی مذکور به شکل قضایای معین و مشخص تثبیت شوند– مورد ملاحظه قرار دارد». بخش مدون و مکتسب قابل انتقال است ولی روح و جان علم قابل انتقال نیست: «چرا که در آن هیچ رمزی به خارج منتقل نمی گردد در این جا همه چیز شخصی است و باید توسط تجربه شخصی به دست آید. برای مشارکت در آن باید خود به کار افتیم». نه تنها روح و جان علم قابل انتقال نیست و باید با تجربه شخصی خویش با آن زندگی کرد بلکه حتی روش شناسی علم را نیز به معنی واقعی آن نمی توان مدون کرد چون «روش ها در خود علوم سریان دارند و آزاد ساختن کامل شان از بدنه حقایق مستقر، به منظور تدوین جداگانه ناممکن است؛ در نتیجه نمی توان آنها را شناخت مگر آن که خود شخص آنها را به مرحله عمل درآورد». روش ها، بخشی از روح علم و درواقع همان امیدها، عادات، غرائز، نیازها و پیش احساس هایی اند که برای دستیابی به آنها باید با آنها و در آنها زندگی کرد. روش علم در واقع نوعی عادت و پراکتیس غیرقابل تدوین و انتقال است.
از نظر دورکیم، مطالعه حقوق، به عنوان یک امر بیرونی که رمزی کننده امر درونی است، مطالعه همبستگی اجتماعی را ممکن می سازد. زندگی اجتماعی پایدار، میل دارد که به شکلی معین درآید و سازمان یابد و حقوق چیزی جز جنبه های ثابت و مشخص این سازمان نمی باشد. حقوق حاصل تنظیم و تبویب آداب و رسوم است و این آداب و رسوم خود با «حالت فعلی جامعه متناظر» است. دورکیم قواعد روش علمی را با قواعد حقوقی مقایسه می کند: «قواعد مربوط به روش، بالنسبه به علم، نظیر قواعد حقوق و آداب بالنسبه به سلوک اند»؛ این مقایسه نشان می دهد که روش علمی حاصل نهادینه شدن، استقرار و تحجر زندگی علمی و بیانگر مناسبات و روابط اجتماعی بین دانشمندان است. قواعد روش علمی جنبه تشکیل یافته و سازمان یافته نوع خاصی از زندگی است که در یک سازمان اجتماعی به نام اجتماع علمی رخ می دهد. قواعد روش علمی محصول زندگی اجتماعی اهل علم است که بر اندیشه دانشمندان، اغلب به صورت ناخودآگاه، فرمان می راند و نحوه عملکرد و رفتارهای آنها را تنظیم می کند. بنابراین روش مثل حقوق، یک نظم اجتماعی را مستقر، و روابط بین آدم ها را تنظیم می کند: «وقتی هر علم روش خاص خود را داشته باشد نظمی که مستقر می کند کاملاً جنبه داخلی خواهد داشت. روش علم کار دانشمندانی را هماهنگ می سازد که به یک علم می پردازند و نه روابط آنها را با خارج». روش علمی مانند قواعد حقوقی شکل قطعی و نهایی مناسبات اجتماعی را بیان می کند، و حاصل ارتباط خودجوشانه میان عناصر مختلف است. جریان مبادله بین عناصر مختلف در صورت تواتر و استمرار به صورت قواعد تثبیت می شود. مناسبات اجتماعی بین اهل دانش به صورت قواعد روش شناختی تبلور می یابد. این قواعد اجازه نمی دهند که «هر بار جستجوهای آرام و تردیدآمیز تازه ای صورت گیرد» و مناسبات بین انسان ها را در مسیر خطوط معین جهت می بخشند (دورکیم، ۱۳۸۱: ۴۱۷-۴۱۲).

اخلاقیات در اجتماعات علمی

رابرت مرتون(۶۵) از بنیان گذاران جامعه شناسی علم در سال ۱۹۴۲ در مقاله «ساختار هنجاری علم» رویکرد نهادگرایانه نسبت به اجتماع علمی را پایه ریزی کرد و معیارهای حاکم بر رفتارهای دانشمندان را مورد بررسی قرار داد. به نظر مرتون دانشمندان در رفتار های علمی خویش چهار دسته کلی از هنجارها را رعایت می کنند:
۱. عام گرائی(۶۶): نتایج فعالیت های علمی می بایست براساس معیارهای عمومی و جهانی ارزیابی شوند. این هنجار با شرط عینیت در علم سازگاری دارد و استمرار آن را تضمین می کند. ضوابط مرتبط با ارزیابی کارهای علمی باید بر همه دانشمندان آشکار و مورد قبول آنان باشد و مرتبط با دیدگاه های فردی و خاص نباشند. قبول یا رد یک یافته علمی ربطی به نژاد، جنسیت، ملّیت و مذهب کاشف و گوینده آن ندارد بلکه این یافته می بایست براساس معیارهای عینی و عمومی از طرف دانشمندان دیگر مورد ارزیابی قرار گیرد. ارزیابی دستاوردهای دانشمندان باید با نگاه علمی و جدا از هرگونه غرض ورزی و سوگیری خاص گرایانه صورت گیرد.
۲. اجتماع گرایی(۶۷): برمبنای این هنجار، همه یافته ها و دستاوردهای علمی اعم از اکتشافات، اختراعات و نتایج پژوهش ها و تجربیات علمی به فرد خاص و یا گروه و ملیت ویژه ای تعلق ندارد. علم برمبنای یافته های دانشمندان ملل گوناگون در طول تاریخ رشد کرده است و پژوهش های کنونی نیز نتیجه همکاری بین پژوهشگران در سطح جهانی است و ازاین رو نتایج علمی نیز متعلق به بشریت است و نه به طایفه و یا دسته ای خاص. بنابراین هر نوع کتمان و پرده پوشی یافته های علمی غیرقابل قبول بوده و نتایج فعالیت های علمی باید شفاف و بدون هیچ نوع احتکار در اختیار همگان و به ویژه عامه دانشمندان قرار گیرند.
۳. بی طرفی علمی(۶۸): عالم در حین فعالیت های علمی باید مسائل و منافع فردی خود را فراموش کرده و فقط به فکر حقیقت علمی باشد و بس. صداقت و درستی دانشمندان در ارتباط مستقیم است با عمومی بودن و جهانی بودن نتایج تحقیقات. هنجار بی طرفی علمی باعث می شود تا علم کاذب در اجتماع علمی ریشه نگیرد.
۴. شک سازمان یافته(۶۹): شکاک بودن بنیادین دانشمندان باعث می شود تا نتایج تحقیقات آنان به آسانی پذیرفته نشود. دستاوردهای علمی پیوسته زیر ذرّه بین سایر دانشمندان قرار گرفته و با دیدی منتقدانه و بدون دخالت معیارهای فردی ارزیابی می شوند. فعالیت علمی هیچ نوع قدسیتی برای متون علمی و یا دانشمندان قائل نمی شود و انتقادپذیری جزء لاینفک آن است.
این دید از هنجارها و اخلاقیات علم مورد انتقاد سایر جامعه شناسان قرار گرفت و مرتون نیز در مقاله «ابهام دانشمندان»(۷۰) در سال ۱۹۶۳ دو هنجار جدید به آنها افزود: یکی اصالت/ نوآوری(۷۱) و دیگری فروتنی/ تواضع(۷۲). مرتون در این مقاله رابطه ابهام آمیز بین هنجارهای علم را به بحث گذاشت و به ویژه بر ابهام بین اصالت و فروتنی تاکید کرد. در اجتماع علمی خلاقیت از اهمیت بالایی برخوردار است زیرا پیشرفت علم تنها از طریق این گونه نوآوری ها صورت می گیرد. بنابراین دانشمندان باید سعی در نوآوری و تولید نتایج جدید داشته باشند و نهاد علم نیز برمبنای این نوآوری ها اصالت فعالیت های پژوهشگر را به رسمیت می شناسد و به او ارج و قرب می نهد. اهمیت اصالت و به رسمیت شناسی حاصل از آن نباید باعث شود تا پژوهشگران تلاش کنند به هر طریق خود را از دیگران متمایز کرده، یافته های علمی خود را به صورت خام و قبل از پالایش علمی منتشر کنند و یا از کارهای علمی همکاران خود سوءاستفاده کرده و آنها را به نام خود ارائه دهند. میل به بازشناسی از طریق هنجار دیگری که مرتون آن را فروتنی می نامد، تعدیل می شود. پژوهشگران با تقبّل دیون خود نسبت به سایر پژوهشگران و ذکر نام آنان به این فروتنی صحّه می گذارند. یکی از انتقادات برخی جامعه شناسان به مفهوم پیشین ساختار هنجاری علم مرتون تاکید بر این واقعیت بود که اجتماع علمی فقط برمبنای همکاری ساخته نشده و رقابت بین دانشمندان نیز از نقش عمده ای برخوردار است. مرتون با افزودن دو هنجار جدید اصالت و فروتنی و به صورت غیرملموس مفهوم رقابت را در فرضیه های خود می گنجاند. درهرصورت رقابت بین پژوهشگران و جدال های مربوط به اصالت یا تلاش برای اثبات حق تقدم در زمینه اکتشافات علمی همواره در مناسبات دانشمندان نقش زیادی داشته است (مرتون، ۱۹۵۷)(۷۳). با این دو فرض جدید، یعنی طلب نوآوری و تواضع علمی، ساختار اخلاقیات علمی مرتون انسجام خود را از دست می دهد و هنجارهای متفاوت در تضاد با یکدیگر قرار می گیرند و پیوسته این امکان وجود دارد که در شیوه های رفتاری اعضای اجتماعات علمی عدم تعادل هنجاری رخ دهد.
بعضی از پدیده های موجود در اجتماع علمی نیز برمبنای ساختار هنجاری علم مرتون غیرقابل توجیه به نظر می رسند. به طور مثال، درهم تنیدگی بخشی از علم و صنعت ناگریز موجب مخفی نگه داشتن یافته های علمی می شود زیرا آن صنعتی که هزینه های انجام پژوهش را تامین کرده است تمایل دارد این یافته ها را به گونه ای سازگار با منافع خود مورد استفاده قرار دهد و این امر با هنجار مرتونی مالکیت عام دانش و امکان دسترسی تمام پژوهشگران به این یافته ها در تضاد قرار دارد. درستکاری دانشمندان همچنین با رقابت نهادهای صنعتی در تضاد قرار می گیرد زیرا این نهاد ها، به شیوه هایی گاه نه چندان موجه، می کوشند در جامعه برای خود اعتبار کسب کنند و منافع خود را افزایش دهند.
تحقیقات جامعه شناسی بعدی وجود ناسازگاری هنجاری در اجتماعات علمی را بیش از پیش آشکار ساختند. مطالعه یان میتروف(۷۴) (۱۹۷۴)، در بین ۴۲ نفر از دانشمندان طرح موسوم به آپولو نشان داد که معیارهای اخلاقی مرتون جنبه آرمانی دارند و این هنجارها به صورتی یک جانبه توجیه کننده فعالیت های علمی واقعی و روزمره پژوهشگران نمی باشند. به عقیده میتروف فعالیت های علمی دانشمندان ارتباط مستقیم با روان شناسی فردی آنها دارد و بسیاری از آنها از قبول دعاوی علمی که فرضیه های آنان را زیر سوال می برند سر باز می زنند. در دیدگاه میتروف تنها مجموعه هنجارهای مرتونی در شکل دادن به رفتارهای دانشمندان نقش ندارند و هنجارهای متقابل(۷۵) آن مثل خاص گرایی، مخفی کاری و مالکیت فردی، هواداری و یقین به کارهای اساتید و همکاران نزدیک نیز در فعالیت های آنان تاثیرگذار است. به نظر مایکل مولکی(۷۶) هنجار های اخلاقی مرتونی نوعی ایدئولوژی هستند و پژوهشگران پیوسته می کوشند تا از پارادایم علمی خود دفاع و از آن حفاظت کنند. دانشمندان خواهان استقلال از دولت و هم زمان با آن، برخورداری از حمایت های مالی بخش عمومی می باشند و به این دلیل رفتارهای خود را برمبنای بی طرفی و عام گرایی توجیه می کنند. این تفکر که متاثر از کارهای توماس کوهن(۷۷) می باشد، ساختار هنجاری مرتون را به طور کلی زیر سوال می برد. به عقیده مولکی محیط علمی دانشمندان به آنها فرهنگ بسته ای می دهد که باعث مقاومت آنها نسبت به پارادایم های جدید می شود و به خصوص آنان را محصور در تخصص خود می کند. دانشمندان خواستار توافق فکری هستند و عقاید تشنج زا و برهم زننده این توافق را زیر سوال می برند و ردّ می کنند.
دیدگاه مرتون در باره توسعه علم دیدگاهی انباشتی است که برمبنای آن علم با افزایش تدریجی داده ها و یافته ها و به گونه ای انباشتی پیش می رود. در دنیای علم توافق اعضای اجتماع علمی نقشی اساسی بازی می کند. این الگو پدیده هایی چون وجود تضاد ها و ناهمفکری ها در بین دانشمندان، انقلاب های علمی، بریدگی ها و گسست ها در علم را توجیه نمی کند. افرادی همچون نورمن استورر(۷۸) و به ویژه وارنر هاگستروم(۷۹) بعضی از افکار مرتون را در قالب دیدی متفاوت مورد استفاده قرار می دهند. استور در کتاب نظام اجتماعی علم (۱۹۶۶) از پدیده ای به نام «اثر ماتیو» نام می برد که مرتون در جامعه شناسی علم از آن یاد کرده بود. ماتیاس قدیس در انجیل متی پیش بینی کرد که مال و منال به آنهایی روی می آورد که غنی هستند و فقرا پیوسته فقیر باقی می مانند. در علم نیز چنین است که هر چه پژوهشگری بیش تر تالیف کند، بیش تر شناخته می شود و از امتیاز علمی در نزد همگنان خود برخوردار می شود و به این طریق راحت تر قادر به انجام پژوهش های بعدی خود می باشد. به این طریق ارزش و اهمیت علمی یک پژوهشگر برمبنای نوعی بهره وری و انباشت استوار است، براین مبنا استورر سیستم خود را پایه گذاری می کند: علم همانند یک بازار و یک نظام مبادله است که در آن افراد مختلف با توانایی های گوناگون به مبادله متاع خود یعنی دستاوردها و یافته های علمی خویش می پردازند و در مقابل به رسمیت شناخته شدن(۸۰) را به دست می آورند. هاگستروم عقیده مرتون را در ارتباط با هنجارهای اخلاقی علم قادر به توجیه عملکرد پژوهشگران نمی داند. پیشنهاد هاگستروم (۱۹۷۵) مانند استورر برمبنای مدل مبادله و بازار درونی علم قرار دارد. دانشمندان در این بازار درونی به مبادله تولیدات خود یعنی نتایج تحقیقات و نظریه های علمی خود با یکدیگر مبادرت می ورزند. محصولی که از این راه به دست می آید همانا به رسمیت شناخته شدن پژوهشگر در اجتماع علمی می باشد.

توافق الگویی در اجتماع علمی

توماس کوهن در کتاب ساختار انقلاب های علمی (۱۹۷۰) باور به یک الگوی(۸۱) مشترک را عامل ایجاد توافق در بین اعضای یک اجتماع علمی می داند. دانشمندان در «علم بهنجار»(۸۲) الگوهای پذیرفته شده مربوط به هر رشته از علم را دنبال می کنند و این الگوها بنیان مشترکی را برای مطالعات آنها فراهم می سازند. علم بهنجار بدون گرفتاری پیش می رود تا ناهنجاری هایی(۸۳) رخ می دهند. این تازگی ها و بدعت های پیش بینی نشده، که در ضمن عملکرد علم بهنجار ظهور می کنند، معمولاً فرو نشانده می شوند یا به نحوی به کار گرفته می شوند که با الگوهای موجود سازگاری یابند. باوجوداین گاه ناهنجار ی چنان اهمیت می یابد که در درون علم بهنجار بحران رخ می دهد. این بحران به یکی از پیامدهای زیر می انجامد:
۱. علم بهنجار قادر به اداره مشکل است و بنابراین بحران فرو می کشد.
۲. ناهنجاری برای اداره شدن با الگوهای جاری یا الگوهای جدید بیش از حد مشکل است و لذا مسئله تا هنگامی که ابزارهای پیشرفته تری برای اداره ناهنجاری پیدا می شود، کنار نهاده می شود.
۳. یک الگوی جدید و دارای ظرفیت برای اداره ناهنجاری ظهور می کند و به دنبال آن برای پذیرش این الگوی جدید مبارزه اتفاق می افتد. اگر الگوی جدید پذیرفته شود «انقلاب علمی» رخ می دهد و اجتماع علمی نگرش، روش ها و اهداف خود را تغییر می دهد.
از نظر کوهن اجتماعات علمی از طریق الگوها تعیین و تعریف می شوند. این اجتماعات در دوره های علم بهنجار به گونه ای عمل می کنند که گویی– مانند اجتماعات مورد نظر مرتون– انجمن های مستقل و همگنی هستند که می توانند یک پیکره دانش و تکنیک را حفظ و ترویج کنند. از نظر مرتون (۱۹۷۳) دانشمندان در یک اجتماع که با «ارزش های مشترک» و تولید دانش برای همه زمان ها تعریف می شود، به همدیگر مقید می گردند. اما برای کوهن، اجتماعات علمی گوناگون نه به وسیله ارزش های جهان شمول(۸۴) و مقولات جامعه شناختی بلکه به وسیله اقتضائات تاریخ، رشته و تخصص ویژه شکل می گیرند. برای کوهن اجتماعات علمی با نظام های اقتدار و پداگوژی سنتی ساخته می شوند. کوهن تغییر علمی را، با وجود این الزام نهادی برای سازگاری، با چرخه هایی توضیح می دهد که با دوره های انقطاع(۸۵) متمایز می شوند. اجتماعات علمی در متن مجموعه ای از دیدگاه ها و فرضیات مسلم به علم بهنجار می پردازند که از طریق الگوهای خود، مسائل پژوهشی، روش ها و ادراکات مجاز را تعریف و تعیین می کند. این صورت بندی های اجتماعی و فکری محافظه کارانه به طور ادواری از طریق علم غیرعادی(۸۶) درهم شکسته می شوند. اعضای حاشیه نشین اجتماع علمی یا بیرونی ها در علم غیرعادی تلاش می کنند یک انقلاب یا گسست را ایجاد کنند. این انقلاب به تدریج پیروانی را به خود جذب می کند تا این که توافق جدید پیدا می شود و دوباره یک عصر علم عادی برقرار می گردد. برای کسانی که نگرش مرتونی را پذیرفته اند، مدل کوهن از اجتماع علمی، همچون یک نسخه نسبیت گرایی معرفتی(۸۷) به نظر می رسد و یادآور تعبیرگرایی اجتماعی(۸۸) می باشد. به نظر کوهن اجتماعات دارای الگوهای مختلف، حتی ممکن است قادر به درک سوالات، روش ها و یافته های پژوهشی همدیگر نباشند و این همان مقایسه ناپذیری(۸۹) است. مرزهای پیرامون اجتماعات علمی تاریخی و اقتضایی اند(۹۰)– تا جهان شمول و کلی– و الگوها و اجتماعات متناظر آنها پدیده هایی کوچک مقیاس اند. به نظر برخی از پژوهشگران، اجتماعات علمی و الگوهای موردنظر کوهن دارای مقیاس وسیع می باشند: اجتماعات بزرگ، حوزه های رشته ای وسیع، چهارچوب های زمانی طولانی. برخی پژوهشگران دیگر نیز، نظریه کوهن در مورد مقیاس الگوها و اجتماعات علمی را مبهم می دانستند. کوهن در ویرایش دوم ساختار انقلاب های علمی در این بحث مداخله می کند و می گوید الگوها و اجتماعات پدیده های بزرگ مقیاس نبوده بلکه هستی هایی با مقیاس کوچک اند که ممکن است تعداد اندکی از متخصصین یا گروه های کاری را شامل شوند. بنابراین با وجود توجهات کلان تاریخی در مطالعه کوهن، تاثیر مهم و متفاوت او تشویق گسترش «تاریخ های خرد علم»(۹۱) بود. پس از کوهن بررسی تاریخ های خرد علم تبدیل به یک هنجار شده است که در آن یک موضوع، نهاد، رشته یا برنامه پژوهشی متمایز در یک دوره محدود مورد بررسی قرار می گیرد. این محدود کردن کانون توجه همچنین نتیجه تمرکز بر زمینه های تعبیرگرایی موجود در اندیشه های کوهن– به جای ارائه یک روایت کلان از تاریخ علم– است.
از نظر کوهن الگو از ۴ عنصر عمده ترکیب می شود: تعمیم های نمادین، الگوهای متافیزیکی، ارزش ها و مثال واره ها (۱۹۷۰: ۱۸۷-۱۸۱). تعمیم های نمادین به عنوان اظهارات و بیانیه های بلاتردید و مورد قبول اعضای گروه به سادگی در «صورت منطقی»(۹۲) بیان می شوند. پذیرش عمومی این بیانیه ها باعث می شود که اعضای گروه در کار «معماگشایی» خود بتوانند فنون قدرتمند منطقی و ریاضی خود را به کار اندازند. تعمیم های نمادی بیانگر تعاریف، طبقه بندی ها و قوانین مورد استفاده در یک رشته می باشند. الگوهای متافیزیک - یا بخش های متافیزیکی الگوها– تعهد مشترک اعضای گروه به مجموعه ای از باورها و عقاید به صورت مدل های هستی شناختی(۹۳) و یا مدل های اکتشافی(۹۴) است. مهم ترین کاربرد این مدل ها عرضه تمثیل ها(۹۵) و استعاره های(۹۶) مرجح یا مجاز و بدین ترتیب تعیین تبیین ها و معماگشایی های مورد قبول می باشد. تعمیم های نمادین یا مدل ها به اجتماع علمی خاصی تعلق دارند، ولی ارزش ها می توانند بین دانشمندان اجتماعات علمی گوناگون «حس اجتماع»(۹۷) به مثابه یک کل را فراهم کنند. ارزش ها مجموعه ای از معیارها را برای داوری در مورد ویژگی های پیش بینی علمی، ارزیابی و انتخاب آراء و نظریه ها و تعیین غایات و فواید علم تدارک می بینند. ارزش های مشترک حتی هنگامی که توسط همه اعضا به یک شیوه به کار گرفته نمی شوند، تعیین کننده های مهم رفتار گروه می باشند. مثال واره ها(۹۸) یا مسئله گشایی های ملموس که دانشجویان در آزمایشگاه ها، امتحانات یا متون، با آنها مواجه می شوند، از طریق نمونه ها و مثال ها نشان می دهند که کار علمی را چگونه باید انجام داد. کار کردن با مثال واره ها، توانایی درک شباهت ها بین موقعیت های گوناگون و کشف «شباهت های خانوادگی» را به دانشجو منتقل می کند و تعمیم های نمادین چشم اندازی کلی برای دیدن موقعیت ها را علامت گذاری می کنند. کتاب ساختار انقلاب های علمی با پاراگرافی در خصوص اهمیت مطالعه «ساختار اجتماع علم»(۹۹) پایان می یابد. معرفت علمی، همچون زبان، یا ملک مشترک یک گروه است و یا اساساً هیچ چیز نیست و لذا برای فهمیدن معرفت علمی باید ویژگی های خاص گروه هایی که آن را می آفرینند و به کار می برند- از قبیل مراحل جامعه پذیری در گروه، اهداف گروهی، انحرافات و کنترل گروهی– را شناخت. هریک از عناصر چهارگانه الگوها به عنوان «منظومه ای از تعهدات گروهی» با یکی از عناصر زیست جهان ارتباط دارند: تعمیم های نمادین از جنس ذخیره دانش مسلم و بلاتردید می باشند. مدل های هستی شناختی و اکتشافی، مجموعه ای از باورها و عقاید اند. ارزش ها بایدها و نبایدها و شیوه های ارزیابی را تعیین می کنند و مثال واره ها نیز بیش تر از جنس پراکتیس و عمل می باشند. بنابراین الگو دانش انتزاعی نبوده و به عنوان کلیتی از باورها، ارزش ها و رفتارها و به مثابه یک فرهنگ از طریق فرایند جامعه پذیری به نوآموزان منتقل می شود. رابطه دانشجو با الگوی علمی از نوع دانستن نیست بلکه از نوع فهمیدن و به قول پولانی از نوع بودن است.
علم ورزی پیش از آن که از تحصیل قواعد عمل کردن به علم به دست آید از «شناخت ضمنی» ناشی می شود (پولانی، ۱۹۶۲ و ۱۹۷۴) که گاه دانشمندان در صورت بندی آن تنها اندکی بهتر از مردمان عامی عمل می کنند. اشتراک در این الگوها باعث «ارتباطات حرفه ای» کامل و توافق آراء در قضاوت های افراد می شود (کوهن، ۱۹۷۰: ۱۷۷، ۱۸۲؛ پولانی، ۱۹۷۴: ۸۰-۷۹). الگوی علمی از اجتماع علمی جدایی ناپذیر است و در زیست جهان علم این دو به هم پیوسته اند. نظریه و روش جدای از اجتماع علمی، به قول دورکیم، جسم بی جان علم، و غیرمولد است و انگیزه و تعهدی ایجاد نمی کند. کوهن الگو و اجتماع علمی را در رابطه دوری تعریف می کند: «الگو چیزی است که اعضای اجتماع علمی در آن شریکند، و برعکس، اجتماع علمی افرادی را شامل می شود که در الگو مشارکت دارند» (۱۹۷۰: ۱۷۶).
در زیست جهان علم، آموزش با پراکتیس و حل مسئله شروع می شود. مثال واره ها به عنوان مهم ترین عنصر الگو این قابلیت را به نوآموزان منتقل می کنند که مجموعه ای از «موقعیت ها» را مشابه یکدیگر ببینند. قوانین و فرمول ها، شباهت های موقعیت ها را صورت بندی می کنند اما دانشجو از طریق این تعمیم های نمادین به تشخیص شباهت ها نمی رسد، و این قدرت تشخیص از طریق حل کردن مسائل نمونه ای و کنش علم ورزی(۱۰۰) به او منتقل می شود. فرایند جامعه پذیری علمی با فعالیت معطوف به حل مثال واره ها، یک شیوه دید(۱۰۱) را– که در طی زمان آزمون شده و از پشتیبانی و مجوز گروه برخوردار است- به دانشجو منتقل می کند و درونی کردن این شیوه دید اساس توانایی های علمی او را تشکیل می دهد. دانشمندان و دانشجویان از روی مسائل می آموزند که موقعیت ها را شبیه یکدیگر و به عنوان موضوعاتی برای کاربرد قانون مشابه، ببینند. بنابراین دانش طبیعت، در شیوه دیدن تجسم پیدا می کند تا در قواعد و قوانین. این شکل از یادگیری صرفاً به وسیله ابزارهای لفظی به دست نمی آید، طبیعت و واژه ها با همدیگر آموخته می شوند. دانشمندان، براساس مدل هایی که در ضمن جامعه پذیری خود آموخته اند و بدون نیاز به مجموعه کاملی از قواعد، کار می کنند و معمولاً مشروعیت یک مسئله یا راه حل را مورد بحث قرار نمی دهند و آنچه این مشروعیت را می سازد، به پژوهش آنها ارتباطی ندارد. الگوها می توانند علم هنجاری را بدون مداخله قواعد قابل اکتشاف، تعیین کنند. دانشمندان مفاهیم، قوانین و نظریات را به طور انتزاعی نمی آموزند، برعکس این ابزارهای فکری با کاربردهایشان از ابتدا در یک واحد تاریخی و آموزشی پیشین، یعنی در الگو، به آنها عرضه می شود. دانشجو معنای مفاهیم را، نه از تعاریف انتزاعی، بلکه با مشاهده و مشارکت در کاربست آنها به موقعیت های مسئله ای درک می کند. بسیاری از دانشمندان به خوبی درباره فرضیه های منفرد در بخش ملموسی از پژوهش جاری سخن می گویند ولی آنها در تعیین ویژگی بنیان های مستقر، مسائل و روش های مشروع رشته خود فقط کمی بهتر از فرد عامی می باشند؛ و اگر اصلاً چنین انتزاعیاتی را آموخته باشند، آن را عمدتاً با توانایی انجام پژوهش موفقیت آمیز نشان می دهند. بنابراین، شایستگی مزبور می تواند بدون توسل به قواعد فرضی بازی فهمیده شود.
توماس کوهن ویژگی «علم ماقبل الگویی»(۱۰۲) را فقدان الگوی مشترک برای پژوهش می داند. کلیت الگو به عنوان یک واحد بنیادی برای انجام فعالیت علمی ضروری است و وجود عناصر منفرد خلا کلیت را پر نمی کند. پژوهش علمی بدون الگو، یا حداقل بدون الگویی خیلی روشن و مقیدکننده، امکان دارد، ولی کسب یک الگو و انجام نوع باطنی تر پژوهش، نشانه بلوغ حوزه علمی است (۱۹۷۰: ۱۱). فعالیت علمی–پژوهشی در علم ماقبل الگویی به دلیل فقدان یک کلیت معنادار، فاقد انسجام، یکپارچگی و کمال است. نیوتن اولین الگوی «نور شناخت فیزیکی» را در قرن هفدهم عرضه کرد. قبل از نیوتن تعدادی مکتب رقیب و مبتنی بر نظریات اپیکوری، ارسطویی یا افلاطونی وجود داشت و هریک از آنها بر مشاهدات و مجموعه ویژه ای از پدیده های نوری تاکید می کرد که بهتر می توانست آن را توضیح دهد. هر کدام از این مکتب ها در شکل گیری پیکره ای از مفاهیم، پدیده ها و فنون مساهمت نمودند ولی تنها نیوتن بود که اولین الگوی با پذیرش عام را از این پیکره استخراج کرد. کارگزاران حوزه نور و شناخت در دوره ماقبل نیوتنی دانشمند بودند و باوجوداین نتیجه فعالیت آنها چیزی کم تر از علم بود. در پژوهش ماقبل الگویی همه اعضاء به علم اشتغال دارند ولی محصول کار آنها به سختی به علم شباهت دارد (۱۹۷۰: ۱۳-۱۲). مکاتب ماقبل الگویی و نابالغ را اساساً نمی توان علم نامید: در دانش ماقبل الگویی فقدان پیکره مشترکی از باورهای بدیهی باعث می شود هر دانشمندی در کارهای خود، رشته علمی را از نو و از توجیه اصول و مفاهیم نخستین بسازد. فقدان مجموعه ای از باورهای نظری و روش شناختی برای انتخاب، ارزیابی و انتقاد واقعیت ها، انتخاب مشاهدات و آزمایشات را ازیک طرف به فرایندی آزاد و فاقد مجموعه ای معیار از روش ها و ازسوی دیگر به یک فعالیت اتفاقی و تصادفی تبدیل می کند. در فقدان «اجماع پژوهشی» در باب موضوعات و روش های مطالعه، همه واقعیت ها به یک اندازه مرتبط به نظر می رسند و این امر به پراکندگی موضوعات، مسائل و روش ها در دانش پیش الگویی می انجامد. این گونه از فعالیت های علمی دارای انسجام و جهت معین نیست و این ناهمگرایی مانع تراکم و پیشبرد علم و کارایی پژوهشگران و اثربخشی پژوهش ها می گردد. به دلیل پراکندگی در دانش پیش الگویی، پدیده های کمابیش یکسان به شیوه های مختلف توصیف و تفسیر می شود. فعالیت های پژوهش الگویی دارای انسجام نظری و روش شناختی و جهت گیری های علمی معین است و دانشمندان با اطمینان به اصول اساسی کار بهتر می توانند بر آنها تمرکز یافته و مطالعات دقیق تر و پیچیده تری را انجام دهند (۱۹۷۰: ۱۷-۱۳).
در فرایند تکوین الگویی سرانجام یکی از مکاتبات رقیب پیروز می شود و الگوی خاصی بر فرایندهای آموزشی و پژوهشی تسلط پیدا می کند که به مثابه باورها و پیش دریافت های خاص مکتب پیروز تنها بر بخش خاصی از اطلاعات گسترده موجود تاکید دارد. گرچه نظریه پیروز بهتر از رقیبانش به نظر می رسد، اما لزوماً همه واقعیت ها را توضیح نمی دهد. از نظر توماس کوهن مهم نیست که این نظریه تا چه حد درست باشد زیرا او همچون فرانسیس بیکن معتقد است که «حقیقت از خطا زودتر به دست می آید تا از اغتشاش» به نظر او «بهای پیشرفت علمی بااهمیت، تعهدی است که در خطر نادرست بودن قرار دارد» (۱۹۷۰: ۱۰۱ـ۱۸). ظهور الگوی تازه بر تعریف جدید و مستحکم تری از حوزه پژوهش دلالت دارد، و ساختار گروه پژوهشی را تحت تاثیر قرار می دهد. در فرایند توسعه یک علم، هنگامی که فرد یا گروهی برای اولین بار ترکیبی را تولید می کند که توانایی جلب توجه نسل بعدی را دارد، مکاتب قبلی به تدریج ناپدید می شوند و اعضاء به الگوی جدید باور پیدا می کنند. پذیرفتن یک الگو، گروهی که اعضای آن صرفاً به مطالعه طبیعت یا جامعه علاقه مند بودند را به یک حرفه یا رشته تبدیل می کند. کوهن فرایند تکوین الگویی که با ناپدیدی مکاتب سابق و تاسیس مجلات، انجمن های علمی و برنامه های درسی و پیدایی اجماع پژوهشی استوار توازی دارد را «الگوی نهادی تخصصی شدن علمی» می نامد. توسعه مجلات علمی و اهمیت بیش تر آنها نسبت به متون، یکی از پیامدهای نهادینه شدن تخصص علمی است. در این صورت دانشمندان دیگر نیازی ندارند که در کارهای خود هر بار برای ساختن رشته خویش از نو تلاش کنند لذا اثبات اصول و تعریف مفاهیم را به متون واگذار می کنند. نتیجه این گونه کارهای پژوهشی مقالات مختصری است که مخاطبین آنها فقط همکاران حرفه ای ، با الگوی مشترک، می باشند. کتاب در مرحله «پیش الگویی» در انعکاس دستاوردهای علمی نقش اساسی دارد. به نظر کوهن در حوزه هایی که هنوز کتاب، با یا بدون مقاله، محور «ارتباطات پژوهشی» می باشد «خطوط حرفه ای شدن» یا حدود رشته علمی با سایر رشته ها و با درک عمومی به گونه ای نااستوار ترسیم شده است. فعالیت پژوهشی الگویی خصلت «باطنی»(۱۰۳)دارد یعنی برای عموم قابل درک نیست. در نبودن خطوط حرفه ای استوار، شخص عامی می تواند توسعه رشته را با خواندن متون و گزارش های اصلی تعقیب کند. شکاف رشته ای بین دانشمندان نیز با سازوکارهای درونی برای «گسترش علمی» رابطه ای اساسی دارد. کوهن هرچند اظهار تاسف رایج از گسترش شکاف مزبور را امری مناسب می داند، ولی بر جنبه کارکردی آن برای توسعه علمی نیز تاکید دارد. به نظر کوهن دانش الگویی از دسترس فهم عمومی خارج است ولی این امر امکان ترجمه زبان علمی به زبان عمومی را منتفی نمی کند. در دو سده اخیر ترجمه پژوهش رازآمیز در حوزه های برق، فیزیک و زیست شناسی برای مردم عامی نشان دهنده یک فرایند انتقال است و این فرایند در بخش هایی از علوم اجتماعی نیز امروزه در حال رخ دادن است (۱۹۷۰: ۲۱-۱۹).

فناوری های اجتماعی، ادبی و تجربی

به نظر شاپین و شافر (۱۹۸۵)، انجمن سلطنتی علم در قرن هفدهم انگلستان سه فناوری اجتماعی، ادبی و تجربی را ابداع کرد و این سه در پیوند با یکدیگر بنیانی برای دعاوی حقیقت تجربی به عنوان مبنای اقتدار علمی را فراهم ساختند. راهبرد انجمن سلطنتی برای دستیابی به اجماع معرفتی، تنها راهبردی ادبی و تجربی نبود بلکه همچنین راهبردی مربوط به آداب معاشرت، اعتماد و دوستی(۱۴۵) بود. ریشه های علم تجربی، محلی و مشروط به زمینه های خاص اجتماعی و سیاسی آن دوران بود. براساس استدلال این نویسندگان راهبردهای انجمن سلطنتی برای ایجاد زمینه معرفت شناختی مشترک با مسئله اساسی کسب آشتی و صلح اجتماعی در انگلستان برانگیخته می شد. در استدلال مزبور دو عنصر وجود دارد. اول این که اجماع و توافق، هدف تعمدی و آگاهانه انجمن بود و دوم این که اعتماد، ادب مدنی(۱۴۶) و آداب معاشرت – به عنوان راهبردهای اجتماعی خالص برای اداره کردن و سروصورت دادن به بحث ها و جدال ها – برای انجمن در به دست آوردن این اجماع در بین اعضای خود، اموری اساسی بودند. اولین استدلال تاحدی بر این باور استوار است که در دوران اضطراب و آشفتگی سیاسی و مذهبی، انواع جدال های مستمر چنان نتایج تهدید کننده و ناخوشایندی دارند که یافتن شیوه های صلح آمیز برای عدم موافقت– یا یافتن زمینه هایی هرچند اندک برای موافقت– تبدیل به موضوع محافظت خویش و حفظ جامعه(۱۴۷) می گردد. برای انجمن سلطنتی «مسئله» اختلاف، و لزوم اجماع سازی از اهمیت عملی جدی برخوردار بود. ریشه این علاقه عملی در تهدید فرقه های پرحرارت و افرادی قرار داشت که با اظهار تقدم قضاوت فردی یا خصوصی، توازن ظریف اقتدار بین کلیسا و دولت را از بین می بردند. علم اسکولاستیک برای مرافعه جویی و استمرار خودسرانه و لجوجانه بحث و جدال اعتبار قائل بود. انجمن سلطنتی در پی شیوه ای متمایز بود. گفتگوی منصفانه– که در دیوانگی آن عصر ملالت انگیز جایی نداشت – هدف عمده بنیان گذاران انجمن بود. آنها مذهب و سیاست را از گفت وگوهای خود بیرون نگه می داشتند. انجمن سلطنتی از طریق کاربرد راهبردهای متنوع می کوشید مرجعیت تجربه، نگرش و باور فردی را با مرجعیت همکارانه و جمعی جایگزین کند.
انجمن از طریق مجموعه ای از راهبردهای اجتماعی دقیق تلاش کرد تا مشاجرات علمی را کاهش و سامان دهد. اعضای انجمن به رفتار مدنی(۱۴۸) و سلوک اجتماعی برای اداره مشاجرات علمی علاقه مند بودند. اندیشه ادب مدنی در گفتمان علمی برای اقتدار معرفتی علم جدید اساسی بود. این ایده برای داشتن یک اجتماع علمی صلح جو و آرام با معیارهای اجتماعی قوی برای کنش متقابل به منظور استقرار و حفظ علم جدید ضروری بود. شاپین (۱۹۹۴) تاکید می کند که، در قرن هفدهم، اندیشه «حقیقت» – شامل معیارهای معرفتی برای حقیقت علمی- با اندیشه نجیبانه «اعتماد»– معیارهایی که به وسیله آنها یک منبع ، معتبر و قابل اتکاء فرض می شود – پیوستگی نزدیکی داشت. اندیشه اعتبار و قابل قبول بودن(۱۴۹) برای گسترش مقیاس تجربه اجتماعی مربوط به مشاهده تجربی بر فراز مرزهای جغرافیایی آزمایشگاه و حدود زمانی یک رخداد یگانه، اساسی بود. معرفت علمی، در کل و هر بخشی از آن، از مناسبات اعتماد اشباع شده است. یک دانشمند برمبنای اعتماد تقریباً همه پیش فرض های زمینه ای لازم برای آزمون یک ادعای معرفتی جدید را می پذیرد. باور به آنچه دیگران بدان قائلند و اعتماد به صداقت آنها، چیزی است که مجموعه کاری را گردهم می آورد. از نظر شاپین و شافر «برنامه تجربی» انجمن سلطنتی، در تعبیر ویتگنشتاین، یک «بازی زبانی» و یک «شکل زندگی» بود. بازی زبانی مستلزم یک فناوری ادبی(۱۵۰) است که قادر به آفرینش تجربه مجازی(۱۵۱) در خوانندگانش باشد. این تجربه مجازی به افراد زیادی اجازه می دهد که در احساس آگاهی از رفتار «فناوری مادی»– ابزار و تجهیزات تجربی– شریک باشند. سبک نگارش اعضای انجمن نه تنها تجربه مجازی پیروی از تجربه گر را برای خواننده ممکن می ساخت بلکه همچنین اهمیت ویژگی های اجتماعی نویسنده– صداقت، تواضع، شکیبایی، پشتکار و هوشمندی - که او را قابل اتکاء می ساخت را منتقل می کرد.
هرچند فناوری های مادی، ادبی و اجتماعی دارای اهمیت اند ولی فناوری های مادی و ادبی به شیوه های عمده ای صرفاً پایه های فناوری اجتماعی را می سازند. نقش فناوری ادبی ایجاد یک اجتماع تجربی(۱۵۲) بود. هویت اولیه این اجتماع عینیتی بود که به واسطه رویکرد جمعی و توافقی آن برای طرح دعاوی معرفتی به دست می آمد. بنابراین فناوری ادبی را نه تنها به طور فی نفسه بلکه به عنوان یکی از پایه های تحلیل «فناوری اجتماعی» می توان ارزیابی کرد. زبان، صورت های متنی و ادبی نه تنها واسطه ای شفاف برای ارتباطات می باشند بلکه شکل دهنده و تحقق بخش اندیشه و تجسم مناسبات اجتماعی اند. شاپین و شافر دیدگاه های هابز و بویل در مورد اجتماع علمی را در مقابل همدیگر قرار می دهند. این تقابل ناشی از تفاوت بین یک مدل پیشامدرن، عقل گرایانه و فردگرایانه برای کسب دانش طبیعی، و یک شیوه مدرن به پیشگامی انجمن سلطنتی بود که دانش مشترک و اجماع گروهی را بر دانش، خرد و باور فردی ترجیح می داد. شاپین و شافر علم مدرن را با «اجتماع» برابر می گیرند. بویل سخنگوی برجسته و موثر این فلسفه جدید بود. در نگاه بویل عنصر اساسی در عملکرد یک آزمایش، خود عملکرد نبود بلکه اطمینان اجتماع مربوطه است که آنها چنان آزمایشی داشته اند و این به نوبه خود ایجاب می کند که تجربیات و آزمایش ها در یک «فضای اجتماعی» ابتدا از طریق مشاهده جمعی فرایند آزمایش و سپس از طریق فضای اجتماعی مجازی(۱۵۳) از قبیل گزارش های عمومی مکتوب یا تکرار تجربیات یکسان در جلوی حضار دور از همدیگر، انجام شوند. جنبه اساسی اجتماع در دیدگاه بویل در تضاد مستقیم با درک هابز قرار داشت. برای هابز اجتماع به عنوان شکلی از همکاری برای کسب هدف یا منفعت مشترک، مفید بود، ولی برای بویل نه یک وسیله بلکه مرجعیتی برای هدف مشترک، یعنی تکوین و ارزیابی عمومی دانش، محسوب می شد. این دانش می تواند با اعمال فردی دیدن و باور کردن شروع شود ولی تنها هنگامی کامل می گردد که همه افراد به طور ارادی درباره آنچه دیده اند و باید باور کنند، با همدیگر به توافق برسند. دیدگاه هابز بیانگر فردگرایی بنیادی بود که در آن فرد، داور نهایی معرفت خویش است. اعتبار باور فردی حتی در مقابل اقتدار سیاسی یا تراکم قرائن عمومی باید حفظ شود. از نظر هابز، اجماع هرگز نمی تواند منبع مطمئن معرفت باشد و تا جایی که به فلسفه طبیعی بازمی گردد، همه افراد باید درنهایت بر باورهای خویش تکیه کنند. هابز یک «عقل گرای مغرور» بود که برای او خرد داور نهایی معرفت، و فلسفه، و نه آزمایش یا تجربه، تنها منبع تعهد معرفتی است. شاپین (۱۹۹۱) درعین حال به نتایج درخشان انفراد و تنهایی تحمیل شده بر نیوتن و انفراد بنیادی فلسفی دکارت به عنوان شواهد اساسی بر این که سنت علمی مدرن در کسب معرفت علمی نقش بسیار مهمی برای خلوت قائل است، اشاره می کند. به نظر شاپین، یک راه حل برای تنش بین فضائل خلوت و محسنات جمعیت این است که انفراد خودش صرفاً یک وضع اجتماعی است و گفتمان انفراد بر تنهایی واقعی یا خلا اجتماعی دلالت نمی کند بلکه بیش تر بیانگر کناره گیری از بخش های آلوده کننده جامعه و علایق اجتماعی– اغلب از طریق این همانی خود با یک نهاد اجتماعی متفاوت– است. شاپین در مواجهه با فواید علمی تنهایی بنیادی نیوتن، از تصدیق خلوت به عنوان شرط مناسب برای اکتشاف علمی و باور به اثبات عمومی به عنوان توجیه مناسب یافته ها، در نزد پیروان بویل، سخن می گوید.
معرفت می تواند مبتنی بر باور فردی باشد اما گواهی و تصدیق باید مشترک باشد. زمینه های خصوصی اکتشاف(۱۵۴) باید با زمینه های عمومی توجیه(۱۵۵) پیوند داشته باشند. شاپین این دو نقطه نظر (خلوت و جمعیت) را همچون دیدگاه های اجتماعی مکمل و نه نگرش های فلسفی متقابل مورد تحلیل قرار می دهد. نیاز به توجیه عمومی و نیاز به تمایز پشت صحنه از جلوی صحنه، و واقعیت خصوصی از عملکرد، یک قاعده فرهنگی در فرهنگ غربی است که از عصر یونانی تاکنون تداوم داشته است. یک قاعده فرهنگی یک موضوع اجتماعی است و نه یک موضع فلسفی: از این رو «مطالعه فواید اجتماعی انفراد، حمایت بیش تری را برای این اندیشه فراهم می کند که مسائل دانش و مسائل نظم اجتماعی با همدیگر حل می شوند» (۱۹۹۱: ۱۹۱).
لوراین داستون (۱۹۹۱)، دنا گودمن (۱۹۹۴) و آنه گلدگار (۱۹۹۵) «جمهوری نامه ها» را به تفصیل بررسی کرده اند. جمهوری ادبیات(۱۵۶) عبارت است از شبکه فکری بین المللی دارای ساختاری آزاد که در آن مجموعه ای از اعمال اجتماعی(۱۵۷)، جریان های گفتمان فکری و ادبی در بین شرکت کنندگان را به شیوه ای موثر و مفید می سازد و حفظ می کند. اهمیت این اعمال نه در محتوای گفتمان و نه به عنوان ابزاری برای تضمین توافق می باشد. درعوض این مجموعه اعمال، دسترسی مداوم افراد به منابع لازم برای مشارکت در مطالعات مورد توجه آنها را تامین می کند. مبادله، دسترسی، الهام و تصحیح فکری و فرهنگی– و نه اجماع و توافق– از مزایای مشارکت افراد در «حلقه های دانشگاهی غیررسمی» می باشند. گلدگار در کتاب خود به بررسی سلوک و اجتماع در جمهوری نامه ها در دوره ۱۷۵۰-۱۶۸۰ میلادی می پردازد. گلدگار در خصوص تکوین انجمن پادشاهی یک چشم انداز بین المللی را طرح می کند. شکل گیری انواع آکادمی ها و جوامع علمی در شمال اروپا حدود میانه سده هفدهم آغاز شد و شکل گیری این نهادها با ظهور مجلات علمی(۱۵۸) همراه بود. این مجلات، حتی بیش از دانشگاه ها بیانگر ظهور یک سازمان اجتماعی غیررسمی ولی بسیار موثر بودند. این سازمان اجتماعی نه با حکم مجلس یا سلطنت، بلکه بیش تر در اذهان اعضای آن وجود داشت، و قواعد و حتی عضویت آن نامعلوم و مبهم بود. این سازمان بر طبق قواعد ناگفته و نانوشته سلوک اجتماعی عمل می کرد. این قواعد، احساس تعلق اعضای جمهوری ادبیات به یک انجمنِ با تمایز اساسی از بقیه جامعه را تقویت می کردند. گلدگار می نویسد پژوهشگران قرن هفدهم و هجدم احساس می کردند که حداقل در حوزه آکادمیک در معرض هنجارها و ارزش های جامعه وسیع تر نیستند. آنها، برخلاف اعضای عادی جامعه، خود را در یک اجتماع ذاتاً مساوات طلب می یافتند که همه اعضاء، حقوق برابری برای انتقاد از کار و رفتار دیگران دارند. این آرمان برابری طلب در عمل خیلی محکم نبود، ولی ساختار سلسله مراتبی اجتماع علمی مبتنی بر معیارهایی متفاوت از جامعه وسیع تر بود. دنیای دانشمندان یک جهان بین المللی و غیرفرقه ای، و فراتر از خرده علایق کلیسا و دولت بود و یا حداقل خود دانشمندان چنین ادعایی داشتند. گلدگار بر ویژگی «خود انتخابی» اعضای جمهوری نامه ها و نقش اساسی تعامل های شخصی در ایجاد و حفظ جمهوری تاکید دارد. جمهوری در همه جا و در هیچ جا، و درواقع در روابط بین اعضای خود، در گلایه ها، گفت وگوها، هم سفره شدن ها، وام دادن کتاب ها و به اشتراک گذاشتن اطلاعات، جای داشت. از همه مهم تر، جمهوری در ارزش ها و نگرش هایی قرار داشت که این تعامل ها را شکل می داد و مفهوم اجتماع را در اذهان اعضای آن صورت می بخشید. جمهوری نامه ها یک رخداد تاملی و بازاندیشانه بود، و در دریافت اعضای آن، ایدئولوژی ، مذهب، فلسفه سیاسی، راهبرد علمی یا سایر چهارچوب های فکری و فلسفی چندان اهمیت نداشت که هویت آنها به عنوان یک اجتماع؛ پیوندهای جمعی، کانون اجتماع بودند.
گلدگار مانند هاگسترم (۱۹۷۵) بر آن است که علم به وسیله شبکه مبادلات فرهنگی هدیه محور(۱۵۹) حفظ می شود. یک شیوه رفتار همکارانه شدید با ارزش عملی نسبتاً زیاد برای شرکت کنندگان آن، که هدف وسیع ترش استقرار و تقویت مناسبات اجتماعی است. گلدگار همچنین اشاره می کند که نقش مجلات علمی(۱۶۰) در جمهوری ادبیات، گاه بین قواعد اجتماعی جمهوری و اهداف شخصی اعضایش برخوردی را تحمیل می کرد. عملکرد مجلات، خوانندگان آنها، و تعامل مخاطبین و نویسندگان آنها شبکه پیچیده ای از اندیشه ها– در این باره که چگونه یک چنین نهادی باید رفتار کند– را القا می کنند. اهداف فردی با آرمان های گروهی تعارض یافت، و هر دو به طور درونی با خودشان تصادم پیدا کردند. در اساسی ترین سطح، مشکل در تمایز بخشیدن بین امر حرفه ای و امر شخصی قرار دارد. حتی نهادی شدن مجله برحسب افراد انجام شده بود به طوری که مجله بر بنیان صفات شخصی اش به داور عالی در اجتماع تبدیل شد. در قرن هفدهم روابط غیررسمی گسترده بین المللی بین افرادی با علایق فکری و فرهنگی مشترک شکل گرفت. مشارکت در این مجموعه از روابط، بیش تر نیازمند دسترسی به ارتباطات بود تا حقیقت. بین اداره کردن جدال های فکری و بیان عدم موافقت در درون انجمن سلطنتی تنش وجود داشت؛ چنین تنش هایی در واقع جنبه های تمایزبخش تعارض های ذاتی بین نیازها و امیال فردی، و اهمیت حفظ دسترسی به سایر افراد به شیوه ای کمابیش سازمان یافته و مداوم بودند. این واقعیت زندگی فکری غیررسمی، و نه نیازمندی علم جدید به ایجاد اجماع معرفتی، به تعریف «دانشمند بافضیلت» به عنوان فردی نمایش دهنده اطلاعات باز، متمایل به وام دادن کتب، دستیاری در پژوهش های دیگران، گفت وگوی آموزنده، مشتاق به خدمتگزاری، ملایمت با مخالفین، و حتی یاری به دانشمندان نیازمند کمک کرد. تاحد زیادی شیوه رفتار یک دانشمند در اجتماع، وسیله مهمی برای قضاوت در مورد ارزشمندی و جایگاه او در سلسله مراتب بود. دانشمندان به طور گسترده ای، فناوری های اجتماعی پذیرفته شده در انجمن سلطنتی، را فهمیده و آنها را ارزشمند می یافتند؛ نه به این دلیل که این فناوری های اجتماعی توافق ایجاد می کردند، بلکه به این دلیل که صلح و آرامشی را برقرار می کردند که بیان اختلاف و تفاوت بین افراد را مجاز می کرد بدون این که آنها دسترسی خود به مزایای عضویت را از دست بدهند.

مراسم تعاملی، انرژی عاطفی و سرمایه فرهنگی

راندال کالینز (۲۰۰۰) تاثیر کنش های متقابل روزمره و مراسم تعاملی در ایجاد انرژی عاطفی و تکوین سرمایه فرهنگی را بررسی می کند. گافمن با کاربرد اصطلاح مراسم تعاملی(۱۶۱) نشان می دهد که رخدادهای رایج در زندگی روزمره با مراسم مذهبی مورد نظر دورکیم، از لحاظ نوعی یکسان و مشابه اند. مراسم مذهبی صورت نوعی کنش های متقابلی می باشد که افراد را در یک «اجتماع اخلاقی» مقید می سازد و نمادهایی را می آفریند که اعضاء از طریق آنها جهان خویش را می بینند و همچون قوانینی، ارتباط اعضاء با همدیگر را تعیین می کنند. این مراسم تعاملی در طی زندگی روزمره، انسجام اجتماعی را ایجاد می کنند. از نظر گافمن هر مواجهه زودگذر یک نظم اجتماعی کوچک و یک واقعیت مشاع و مشترک است که به وسیله شعائر همبستگی(۱۶۲) ساخته می شود و آغاز و انجام آن از طریق حرکات رسمی مربوط به سلام و خداحافظی و علامت احترام نشان داده می شود. رویارویی ها و مواجهه های اجتماعی دارای یک جنبه مراسم گرایی(۱۶۳) می باشند که شدت آن متغیر است. آثار این مراسم گرایی را می توان روی یک پیوستار نشان داد: از شدیدترین تولید همبستگی اجتماعی شدید و نمادگرایی مقدس تا مراسم موقتی و زودگذر زندگی عادی، تا کنش های متقابلی که اصلاً انسجام و معنا ایجاد نمی کنند.
در هر مراسم تعاملی یک گروه حداقل دونفره با رویارویی کالبدی وجود دارد که توجه آنها به موضوع یا رفتاری یکسان متمرکز است و هر فرد از تمرکز توجه دیگری نیز آگاهی دارد. شرکت کنندگان در هر مراسم تعاملی در یک حالت یا عاطفه مشاع و مشترک قرار می گیرند. تمرکز توجه متقابل و حالت مشترک به طور تراکمی تشدید می شوند. عواطف جسمانی و کنش های کلامی و شفاهی در یک وزن و توافق مشترک هماهنگ می گردند. با تقویت هماهنگی خُرد شرکت کنندگان در یک واقعیت مشاع(۱۶۴) متحد می شوند و بین موقعیت خود و افرادی که بیرون از آن قرار دارند یک مرز و پوسته را تجربه می کنند. درنتیجه، شرکت کنندگان احساس می کنند که اعضای یک گروه بوده و نسبت به یکدیگر دارای تعهدات اخلاقی می باشند. آنچه آنها در طی «کنش متقابل مرسوم» بر آن متمرکز می شوند، روابط و مناسبات آنها را نمادین می سازد. لذا وقتی اشخاص این نمادها را در گفتمان یا تفکر خود به کار می برند، عضویت گروهی خویش را به یاد می آورند. نمادها مملو از معانی اجتماعی حاصل از تجربه شعائر تعاملی می گردند و اگر این مواجهه ها در یک دوره زمانی از نو صورت نگیرند، نمادها ضعیف می شوند و معنای الزام آور خود را از دست می دهند. لذا در مناسبت روزانه نمادها یک نوسان وجود دارد. نمادها به اعضاء یادآوری می کنند که گروه را، با مراسم کلیسایی، جشن های قبیله ای، گفت وگوهای دوستانه، یا کنفرانس علمی دیگر، از نو مجتمع سازند. بقای نمادها و آفرینش نمادهای جدید به میزان اجتماع مجدد و تناوبی گروه ها بستگی دارد. نمادهایی که به اندازه کافی مملو و باردار از احساسات عضویت می شوند افراد را در فرایند رفتارها و کنش های آنها– حتی هنگامی که به صورت فردی و خارج از گروه قرار دارند– همراهی می کنند. نمادهای باردار، علامت ها و رمزهایی برای دفاع در مقابل بی حرمت کنندگان و بیرونی ها(۱۶۵) می گردند. آنها نشانه های مرزی آنچه مناسب است و بیرق های نبرد برای برتری و سبقت جویی گروه ها می باشند. افرادی که در مراسم تعاملی شرکت می کنند با توجه به شدت تعامل از انرژی عاطفی(۱۶۶) پر می شوند. این انرژی عاطفی یا به قول دورکیم «نیروی اخلاقی»(۱۶۷) جریان شور و شوقی است که افراد را در بحبوبه مشارکت شعائری به کنش های قهرمانی، غیرت و فداکاری وامی دارد. انرژی عاطفی افراد را مثل باطری الکتریکی پر می کند و به آنها شور و اشتیاقی را برای حرکت به طرف هدایت نمادین– که خود از طریق شعائر آفریده شده اند– می دهد. انرژی عاطفی حتی وقتی فرد در غیاب گروه قرار دارد، کارساز است. انرژی عاطفی از موقعیت های مشارکت در شعائر به موقعیت های تنهایی جریان می یابد. انرژی عاطفی پس از مدتی کاهش می یابد و افراد برای تجدید آن به مشارکت شعائری روی می آورند تا خودشان را از نو پر(۱۶۸) کنند. میزان حمل انرژی عاطفی حاصل از شعائر کنش متقابل شخصیت فردی را شکل می دهد. از نظر کالینز تفاوت شخصیت ها را می توان با تفاوت شدت انرژی عاطفی توضیح داد. افراد دارای انرژی عاطفی شدید و زیاد، دارای شخصیت کاریزماتیک بوده و رهبران قدرتمند و ستارگان معاشرت پذیری می باشند، و افراد با انرژی عاطفی کم ، شخصیت هایی منفعل، کناره گیر و افسرده هستند. انرژی عاطفی را درعین حال می توان همچون انگیزش های اجتماعی(۱۶۹) تلقی کرد که در موقعیت های کنش متقابل رویاروی ایجاد می شوند و پویایی های آتی رفتارهای افراد را فراهم می کنند. ارتباطات و رویارویی ها دارای نتیجه عاطفی اند. انرژی عاطفی عبارت است از نیرو و قوتی که از مشارکت موفقیت آمیز افراد در یک مراسم تعاملی حاصل می شود. انرژی عاطفی یک پیوستار را تشکیل می دهد. انرژی عاطفی بالا با قوت قلب و اطمینان، شور و اشتیاق، احساس ارزشمندی یا خوداحساسی خوب، و انرژی عاطفی پایین با افسردگی، فقدان ابتکار و پیشقدمی، و خوداحساسی منفی همراه است. انرژی عاطفی براساس تجربه اجتماعی اخیر افراد نوسان می کند: مشارکت شعائری شدید آن را افزایش و کناره گیری از عضویت شعائری آن را کاهش می دهد؛ موقعیت گروهی مسلط آن را افزایش و تحت سلطه بودن آن را کاهش می دهد؛ عضویت در یک گروه بااهمیت میزان بالای انرژی عاطفی و عضویت در یک گروه پایین مرتبه، انرژی عاطفی پایین را باعث می شود. فرایند کنش افراد در هر زمان به جایگاه آنها در ساختار اجتماعی محلی و مشارکت آنها در شبکه ها بستگی دارد و این جایگاه و مشارکت، «ساختار فرصت»(۱۷۰) افراد را می سازد.
موقعیت محلی و شبکه اجتماعی: کالینز نظریه عمومی مراسم کنش متقابل(۱۷۱) را برای بیان روابط بین اعضای اجتماعات علمی به کار می برد. مراسم تعاملی همیشه در یک «موقعیت محلی»(۱۷۲) رخ می دهد. موقعیت محلی جایگاه کنش های متقابل است و در آن انسان های آگاه رویاروی یکدیگر قرار می گیرند. به نظر کالینز عامل مجزا(۱۷۳) یک سازه مصنوعی و بیانگر نقطه نظر معرفت شناختی کلاسیک است. شخص در کنش متقابل با دیگران قرار دارد و این کنش متقابل در یک موقعیت محلی صورت می گیرد. بنابراین فرد جزیی یا بخشی از موقعیت محلی است و هر موقعیت بیش از یک فرد را دربرمی گیرد. درعین حال هر فرد از طریق شبکه اجتماعی خود از یک موقعیت فراتر می رود و به موقعیت های متعددی مرتبط می گردد. همه تاریخ بشری از موقعیت ها ترکیب شده است و هیچ کس هرگز بیرون از یک موقعیت محلی قرار ندارد. در جامعه شناسی تاکید بر اولویت «امر محلی» به عنوان یک فن پژوهشی و یک معرفت شناسی به وسیله تعامل گرایی نمادین ابداع شد و اتنومتدولوژی آن را جلو برد. به نظر کالینز تاکید بر این نکته که چیزی بیش از امر محلی وجود ندارد در یک معنا درست و در معنای دیگر گمراه کننده است. هر چیزی به عنوان یک امر محلی وجود دارد ولی موقعیت های محلی به صورت تنها وجود ندارند و همدیگر را در زمان و فضا احاطه می کنند.
گروه ها و زنجیره ها دو جنبه درون سو(۱۷۴) و برون سو(۱۷۵) دارند. اعضای گروه فکری به صورت رویاروی با همدیگر جمع می شوند و بین آنها کنش های متقابلی صورت می گیرد و افکار، هویت ها و انرژی های عاطفی آنها با همدیگر مبادله و ترکیب می گردند. درعین حال زنجیره ها دارای جهت گیری بیرونی بوده و شیوه ای برای ارجاع به پیوندهای با فاصله زیاد در سراسر موقعیت ها می باشند. تاثیرات درون سو و برون سوی موقعیت ها، بخش ها یا اجزاء فرایند یکسانی می باشند و موقعیت های تمرکزیافته(۱۷۶) تاثیراتی را به جای می گذارند که ساختن موقعیت های بیش تری را در یک زنجیره مستمر مقدور می سازند. موقعیت های تمرکزیافته با مراسم گرایی بالا امکان انتقال نمادها و عواطف اجتماعی را فراهم می کنند. دانشمندان ترکیبی از دو گرایش محلی گرایی(۱۷۷) و جهان وطنی(۱۷۸) و دو نوع همبستگی مکانیکی و ارگانیکی می باشند. مواجهه آنها در گروه های شبکه اجتماعی در حال تغییر رخ می دهد. اجتماعات آنها به طور وسیعی گسترش دارد و باوجوداین درون سو و معطوف به تبادل با اعضای خودی تا بیرونی، بوده و در ارزیابی اعتبار اندیشه هایشان برای خود حق انحصاری قائلند. دانشمندان، در مقایسه با گروه های عوام، از هویت گروهی خویش آگاهی تاملی و خودتحلیلی بیش تری دارند. آنها از نقطه نظرِ انتزاعی تامل تاریخی، فلسفی و حتی جامعه شناختی یا روان شناختی به خویش می نگرند.
مراسم تعاملی متمایز دانشمندان به کنش های متقابل و گردهمایی های آنان برای گفت وگوهای جدی ، نه به خاطر معاشرت و دلایل عملی دیگر، بازمی گردد. بحث، سخنرانی، استدلال، اثبات و شواهد، کنفرانس ها و سایر گردهمایی ها، موقعیت هایی را برای گفت گو فراهم می سازند. ساختارهای ارتباط رویارو، ثابت ترین واقعیت دنیای دانشمندان و اهل معرفت را تشکیل می دهد؛ انقلاب چاپ، امکان ارتباط دانشمندان بدون دیدار یکدیگر را فراهم ساخته است و تکنولوژی ارتباطات امروزه به طور فزاینده ای در دسترس است ولی هنوز تماس های شخصی بین دانشمندان، یا معلمانْ و شاگردان برجسته آنها، مثل دو هزار سال پیش، صورت اجتماعات علمی را تشکیل می دهد. الگوهای کلان عبارتند از شیوه هایی که موقعیت ها با یکدیگر پیوند می یابند. امر کلان را می توان به عنوان پویایی شبکه ها و شبکه زنجیره های مواجهه های محلی و مراسم تعاملی تلقی کرد. کل ساخت اجتماعی کلان روی تعامل های شعائری قرار می گیرد. ساختار واژه مختصری برای توصیف الگوهای تکراری، مواجهه هایی که مردم بدان بازمی گردند و یک بازچرخش شعائر است. این ساختار بزرگ تر حس «بیرون بودگی»(۱۷۹) دارد و شییء گونه، الزام آور و مقاوم در برابر تغییر به نظر می رسد. این حس محدودیت تاحدی به این دلیل ظاهر می شود که نهادهای عمده، شبکه های تکرار کننده مبتنی بر مراسم تعاملی متمایزشان می باشند که نسبت به نمادهای متحدکننده شان تعهدات عاطفی ایجاد کرده اند. مردم این نمادهای عضویت را همچون شیء، و در معنای دورکیم همچون امور مقدس، تلقی می کنند. سازمان ها، دولت ها، و موقعیت ها و نقش های درون آنها، امور مقدس یا الگوهای شیءشده کنش های متقابل زندگی واقعی اند که از حیث معرفتی فراتر از سطح امور موضوعه قرار می گیرند و هستی های مستقلی تلقی می شوند که افراد باید با آنها سازگاری یابند. افراد در این شبکه مواجهه ها، تاریخ های «مشارکت شعائری»(۱۸۰) خویش را ایجاد می کنند. هر شخص یک فهرست شخصی از نمادهای مملو از معنای عضویت را کسب می کند. این فهرست نمادها برحسب جهان وطنی و تراکم اجتماعی موقعیت های گروهی افراد درگیر، از درجه متغیر انتزاع و شییء شدن و از محتواهای متفاوت عمومیت یافته یا خصوصیت یافته برخوردارند. این فهرست نمادهای خاص، سرمایه فرهنگی افراد را تشکیل می دهند. محصولات یا تولیدات فکری در جامعه علمی یعنی ایده ها، نظریات، روش ها، فنون و مفاهیم سرمایه فرهنگی افراد این جامعه را می سازند. در اجتماع علمی این ایده های نظری و روش شناختی به عنوان حقایق فکری(۱۸۱) شناخته می شوند و این حقیقت ها برای جامعه علمی دارای ارزش معرفتی می باشند. نمادهای رایج و تولیدشده در جامعه علمی، یا ذخیره نمادهای باردار(۱۸۲) و منابع نمادین افراد، سرمایه فرهنگی اعضاء را شکل می دهند.
سرمایه فرهنگی در موقعیت محلی و یا در شبکه اجتماعی وسیع تر شکل می گیرد. به نظر کالینز همه دیدگاه های ما در باره جهان، همه تلاش های ما برای گردآوری داده ها از این موقعیت محلی برمی آید. مسائل فلسفی واقعیت جهان، اصول کلی، ذهن های دیگری، معانی و مفاهیم از این موقعیت مندی(۱۸۳) آغاز می کنند. به نظر کالینز اگر فرد چیزی فراسوی امر محلی را نپذیرد به نوعی شک گرایی و نسبیت گرایی می رسد و اگر آنچه را که در موقعیت های محلی رخ می دهد به عنوان پیروی از قواعد، آرمانی سازد و این قواعد استنتاجی را به عنوان ابزاری برای ساختن بقیه جهان به کار ببرد به نوعی ایدئالیسم می رسد. از نظر کالینز جامعه شناسی معرفت علمی به عنوان یک حوزه پژوهشی برای درک معرفت از دو رویکرد کمک می گیرد: اولین رویکرد معرفت را به عنوان یک سازه محلی(۱۸۴) درک می کند. شاخه ای از جامعه شناسی علم براساس این رویکرد برای مطالعه تولید معرفت علمی در جایگاه های آزمایشگاهی به بررسی جایگاه های محلی تولید دانش و بر اولویت امر محلی تاکید دارد. دومین رویکرد معرفت را به عنوان امری فرامحلی درک می کند. در این رویکرد اندیشه های اساسی به عنوان موضوعات تاریخ فکری و به مثابه امری فرامحلی تلقی می گردند. رویکرد دوم به جنبه دیگر تولید معرفت علمی در گروه های متفکرین، زنجیره های تماس شبکه ای، رقابت ها و همکاری های بین بخش های مختلف اجتماع پژوهشی با همدیگر توجه می کند. موقعیت های تمرکزیافته(۱۸۵) بر افراد نفوذ می کنند و نمادها و عواطفی را شکل می دهند که سرمایه فرهنگی را تولید کرده و این سرمایه فرهنگی به نوبه خود به موقعیت های جدید منتقل می شوند. موقعیت های تمرکزیافته با مراسم گرایی بالا امکان انتقال نمادها و عواطف اجتماعی را به سایر موقعیت ها فراهم می سازد. سرمایه فرهنگی در اجتماع دانشمندان به شکل نمادهای انتزاعی(۱۸۶) بروز می کند و این امر ناشی از سرشت شبکه ای ارتباطات آنها می باشد. سرشت نمادها و آگاهی اعضاء از این نمادها در موقعیت های اجتماعی گوناگون با همدیگر متفاوت است. اجتماعات منزوی که اشخاص یکسانی به طور مکرر با همدیگر برخورد می کنند، نمادهای خود را به مثابه امور ملموس، شیء گونه می سازند، و مواجهه ها و پیوستگی عاطفی به این نمادها، به عنوان نیروهای مذهبی یا جادویی، تشخص می یابد؛ اما در اجتماعات علمی مواجهه ها در گروه های در حال تغییر شبکه های گسترده رخ می دهند که افراد در آنها مناسبات زودگذر را با مخلوطی از سرمایه های فرهنگی، مورد مذاکره قرار می دهند. نتیجه این الگوهای ارتباطی، نمادهای انتزاعی است که شرکت کنندگان با جدایی عاطفی و آگاهی تاملی بیش تر از نسبیت اجتماعی شان آنها را تلقی می کنند.
ارتباطات اجتماعی و سرمایه فرهنگی: شبکه اجتماعی در تاثیر بر سرمایه فرهنگی، آن را به امور مقدس و مورد احترام تبدیل می کند. به نظر کالینز محصولات فکری در دیدگاه خالقین و مصرف کنندگان آنها به قلمرویی با ویژگی های متعالی تعلق دارند. حقیقت فکری همه ویژگی های امور مقدس موردنظر دورکیم – یعنی برتری بر افراد، اجباری بودن و طلب احترام– را دارد. بنابراین برای تبیین فرایندهای علمی و فلسفی می توان از مفاهیم جامعه شناسی دینی دورکیم استفاده کرد. تولیدات فکری یا سرمایه فرهنگی در حوزه امور مقدس قرار دارند و همچون ایده های مذهبی مدعی واقعیت غایی می باشند. حقیقت(۱۸۷)، امر مقدس حاکم بر اجتماعات علمی است و به طور هم زمان مقوله ای با ارزش معرفتی و اخلاقی است و به عنوان معیار ارزیابی و قضاوت به کار می رود. رابرت مرتون نیز مجموعه ای از روش ها، یافته های جوهری (همچون نظریه ها، فرضیات، همشکلی ها، قوانین) و ارزش ها و هنجارهای حاکم بر فعالیت های علمی را به عنوان «ساختار فرهنگی علم» مورد بررسی قرار می دهد و بر جنبه اخلاقی روش علمی تاکید می کند. مرتون در بررسی ساختار فرهنگی علم، روش و ارزش را همچون دو مقوله مرتبط و پیوسته به همدیگر مورد بررسی قرار می دهد. از نظر وی قواعد روش شناختی دارای جنبه ارزشی و اخلاقی می باشند و اخلاقیات علم نیز واجد منطق روش شناختی اند. هدف نهادی علم توسعه دانش است که از طریق مجموعه ای از وسایل فنی و اخلاقی حاصل می گردد. قواعد روش شناختی درعین حال دو جنبه فنی و اخلاقی دارند. به نظر مرتون هنجارها و ارزش های حاکم بر فعالیت علمی نیز برای وصول معرفت عینی الزامی اند و دارای جنبه روش شناختی نیز می باشند. آداب علم ضروری، مقیدکننده و الزام آورند، نه فقط به دلیل کارایی روش شناختی آنها، بلکه به این دلیل که در پیرامون شان باورهایی اخلاقی نیز وجود دارد.
چه چیزی به نمادها، ایده ها و متون خاص یک پایگاه اخلاقی، تکریم و تقدس می بخشد؟ کالینز با نظریه مراسم تعاملی شرایط تولید و ایجاد نمادها و نفوذ و الزام آور بودن اخلاقی و شناختی آنها را مورد بررسی قرار می دهد. آفرینش و دوام «امور مقدس» یا سرمایه فرهنگی دانشمندان به وجود گردهمایی های تشریفاتی(۱۸۸)– همچون سخنرانی ها، کنفرانس ها، بحث ها و مناظرات – برای حرمت گذاری به آنها بستگی دارد. در این اجتماعات فکری توجه اعضاء به یک موضوع مشترک جلب می گردد و پیرامون این موضوعات، عواطف متمایزی شکل می گیرد. گردهمایی های علمی از ساختار توجه(۱۸۹) خاص خود برخوردارند که در آن یک فرد گفتار را برای مدت زمانی به خود اختصاص می دهد. ساختار یک طرفه گفتار در برخی از موقعیت های فرهنگ عمومی نیز وجود دارد، اما در موقعیت های علمی، سخنرانی با خواندن ادبیات و متون مربوطه تدارک دیده می شود و محتوای آن در مسیر چاپ شدن قرار دارد. ساختار یک طرفه گفتار علمی یا سخنرانی با متون پیوند دارد و این پیوند آن را از سایر فعالیت های اجتماعی مشابه متمایز می سازد. در این گردهمایی ها و مراسم رویاروی، ایده ها و متون از انرژی عاطفی پر می شوند. خواندن و نوشتن از زمره فعالیت های متمایز دانشمندان است و در بسیاری موارد آنها خلاقیت خویش را به تنهایی و روی کاغذ تجربه می کنند. فشار هنجاری دانشمندان را وامی دارد که ایده هایشان را روی کاغذ بیاورند و آنها را به چاپ برسانند، خواه کسی آنها را بخواند یا نه. یک فشار نمادین از طرف اجتماع علمی برای اشاعه ایده ها از حوزه خصوصی به حوزه عمومی دانشمندان وجود دارد. یک ایده به اندازه کافی به واقعیت و دنیای آنها وارد نمی شود مگر این که در نظام کتاب ها و مجلات دارای استناد متقابل، به عنوان تولیدات اجتماع علمی قرار گیرد. نوشتن شخص را بر لحظه بلاواسطه (اکنون) و خاص بودن های بی میانجی فائق می کند و دروازه ای به انتزاع و عمومیت می گشاید. معطوف بودن به نوشتن یعنی آگاهی از خود اجتماع علمی که از لحاظ زمانی در دو سوی به گذشته و آینده کشیده می شود. نوشتن با پذیرش یا نقد متون گذشته صورت می گیرد. دانشمندان از اسلاف خود آگاهی دارند و تولیدات آنها معطوف به مخاطبین نادیده است. پیام آنها– حتی هنگامی که برای یک گروه بلاواسطه از شاگردان یا همکاران خود سخن می گویند– بخشی از زنجیره مستمری است که از گذشته تا آینده تداوم می یابد. دنیای فکری یعنی دنیای دانش و پژوهش چیزی جز یک جهان کلان گفت وگو و مکالمه نیست که سرمایه فرهنگی را در مراسم رویارویی متناوب همایش ها، جلسات بحث و مناظره و سخنرانی ها و نیز در نوشتن ها به عنوان صورت مکتوب گفت وگو به جریان و چرخش درمی آورد. آنچه یک فرد را عضو این دنیای فکری می سازد مشارکت او در این گفت وگو و یا کشش و جاذبه فرد به این گفت وگو است. این گفت وگوها در فضایی صورت می گیرد که می توان آن را فضای گفت وگو(۱۹۰) نامید. این فضای گفت وگو رقابتی و قشربندی شده است و دارای برخی مراکز گرم و برخی لایه های سردتر می باشد. در مرکز گرم(۱۹۱) ایده ها از بیش ترین احترام و تقدس(۱۹۲) برخوردارند. افراد با سرمایه فرهنگی و انرژی عاطفی بیش تر تلاش می کنند در این مرکزیت مراسمی(۱۹۳) حضور یابند و هویت خویش را با ایده های حاضر در مرکز گرم پیوند دهند و ایده های شخصی خویش را از طریق گفت وگو و همراه با آن اعتبار و شهرت خویش را به جریان و چرخش بیندازند. افراد برای این که در رقابت فکری به منظور به دست آوردن «مرکزیت مراسمی» موفق گردند معمولاً دو نوع ادعا را مطرح می کنند: «ایده های من جدید ند» و «ایده های من اهمیت دارند».
خلاقیت و انرژی عاطفی: خلاقیت بر ایده های نو دلالت می کند ولی ایده ها نمی توانند خیلی هم جدید باشند و در هر صورت با سنت علمی و فکری قبل از آن پیوند دارند. بنابراین خلاقیت نیز توسط اجتماع علمی مورد داوری قرار می گیرد. ایده های موفق باید مهم باشند ولی اهمیت از طریق گفت وگوی مستمر در اجتماع فکری حاصل و ارزیابی می گردد. ایده ها به دلیل موقعیت آنها در مقیاس امور مقدس فکری، اهمیت می یابند. ایده های جدید ممکن است جایگزین ایده های قدیمی شوند ولی شعائر تعاملی که به این نمادهای جدید تقدس می بخشند خود برای جمع کردن گروه و متمرکز کردن توجه آنها، امور مقدس قدیم را به کار می گیرد. خلاقیت در اجتماع علمی حامل سنت های رشته است. خلاقیت علمی از ترکیب عناصر وابسته به محصولات قبلی حوزه پژوهشی به دست می آید. ارجاعات موجود در یک مقاله دلالت اجمالی بر سرمایه فرهنگی است که مقاله جدید بر آن بنا می شود. جامعه علمی می تواند دو شیوه مدرسی و نوآورانه داشته باشد. در شیوه مدرسی متون گذشته تالیف خرد کلی تلقی می شود و موثرترین حافظین سنت کلاسیک افرادی برجسته محسوب می شوند. در این صورت گویا حقایق قبلاً کشف و بیان شده اند و اهل معرفت تنها می توانند آموزش دهندگان، محافظین و مفسرین حقیقت باشند. در حوزه های فکری با جهت گیری نوآورانه اندیشه های جدید آفریده می شود ولی این اندیشه های جدید باید خود منشاء پژوهش ها و مطالعات جدید گردند زیرا در غیر این صورت اجتماع علمی به وضعیت مدرسی دچار می شود. به نظر کالینز عصر بزرگ خلاق یک پارادوکس است که در آن اجتماع فکری اکتشافات و ایده های بزرگی را ارائه می دهد و همچنین آنها را واژگون می سازد. مهم ترین سرمایه فرهنگی آن است که اکتشافات فرد را تسهیل می سازد. سرمایه فرهنگی ارزشمند صرفاً معماها را حل نمی کند بلکه آنها را می آفریند. کارهای فکری بزرگ یک فضای وسیع را برای کار پیروان ایجاد می کنند. کارهای فکری بزرگ درعین حال دو بُعد بزرگ دارند: آموزه های بزرگ و ناتمامی های بزرگ.
در دنیای علم برجستگی یعنی دستیابی به میزان وسیعی از سرمایه فرهنگی و تغییر و تبدیل سریع آن و ترکیب آن به صورت ایده ها و اکتشافات جدید. بنابراین خلاقیت مستلزم فعالیت و انرژی عاطفی در کاربرد سرمایه فرهنگی است. پرایس و سیمونتون رابطه بین خلاقیت و تولید بالای علمی را نشان می دهند. دانشمندان برجسته و خلاق تعداد زیادی از مقالات و آثار را تولید می کنند که برخی از آنها از طرف جامعه علمی به عنوان اثر برجسته مورد توجه قرار می گیرد. افراد خلاق نسبت به دیگران زمان طولانی تری در کانون توجه رشته قرار می گیرند و دوام می آورند. کاهش تراکم شعائری(۱۹۴) یک پیش شرط نوآوری است ولی درعین حال باید از حمایت متناوب مراسم اجتماعات علمی برخوردار باشد تا محتوا و انرژی آن تقویت گردد. انرژی عاطفی نوسانات انگیزه خلاق را توصیف می کند. این انرژی باعث می شود دانشمندان دوره های شدیدی از تمرکز را به دست آورند و آنها را از قدرت جسمانی برای کار در دوره های طولانی زمان پر می سازند. البته انرژی عاطفی به تنهایی کافی نیست و در فقدان سرمایه فرهنگی و موقعیت شبکه ای مرتبط، شور و شوق خلاق با احتمال بیش تر به جاه طلبی ناکام شده می انجامد. در برخی از موقعیت ها نیز فرد دارای سرمایه فرهنگی بوده ولی انرژی عاطفی به دلیل موقعیت شبکه ای یا جایگاه فرد در موقعیت محلی خاص و به دلیل موقعیت قدرت(۱۹۵) ایجاد نمی گردد. وقتی موقعیت قدرت مناسب نباشد میزان انرژی عاطفی کاهش می یابد و فرد در این شرایط اطمینان و ابتکار لازم برای کاربرد سرمایه فرهنگی خود را ندارد. در این گونه موارد کاهش انرژی متمرکز، دانشمندان را غمگین و رنجور می سازد و این حالت به بندآمدن قلم نویسندگان می انجامد. جریان انرژی عاطفی از حس فرد در این خصوص سرچشمه می گیرد که فرصت ها برای شکل دادن به پیوندهای اجتماعی مطلوب در کجا قرار دارند و در کجا مسدود می شوند. تجربه اخیر فرد در کنش های متقابل میزان انرژی عاطفی او را افزایش یا کاهش می دهد. سطح شخصی انرژی عاطفی مثل یک انبار به وسیله چگونگی و میزان تجربه فرد با موقعیت های مطلوب یا نامطلوب و با توازن بین این دو پر و خالی می شود.
داشتن انرژی عاطفی فرد را قادر می سازد که در مراکز توجه(۱۹۶) قرار گیرد. متغیر اساسی این است که افراد تا چه حدی در این فعالیت های نمادین دارای مشارکت می باشند. جریان های انرژی عاطفی تراکمی اند و از دو سو به غنای انرژی و یا افسردگی و انفصال از اجتماع محلی می انجامند. نتیجه انرژی عاطفی بالا که خود حاصل تعامل های مستقیم با سایر دانشمندان است، خلاقیت می باشد. انرژی عاطفی علاوه بر تجربه واقعی همچنین از تجربه جانشین ناشی می گردد. در این صورت فرد به جای اجتماع علمی واقعی از اجتماع علمی جانشین تاثیر می پذیرد. تجربه اجتماع علمی جانشین همان نوشتن، خواندن و اندیشیدن درباره موضوعات فکری است. کلمات، مفاهیم، اندیشه ها و متون مملو از دلالت های عضویت در بخش های گوناگون اجتماع فکری اند و به این دلیل پرداختن به آنها انرژی عاطفی فرد را متاثر می سازد. نوشتن، خواندن و اندیشیدن «مراسم تعاملی جانشین» می باشند که سطح انرژی عاطفی را تحت تاثیر قرار می دهند. نوشتن یک مشارکت جانشین(۱۹۷) در دنیای عضویت های نمادین است و تا جایی که فرد بین اندیشه ها روابط رضایت بخشی برقرار می کند، در حال ایجاد ائتلاف های اجتماعی می باشد که خودش را نیز دربرمی گیرد. کالینز این را «اجتماع جانشین ذهن»(۱۹۸) می نامد. بنابراین عضویت در اجتماع جانشین، نیز به افزایش انرژی عاطفی و به خلاقیت فکری می انجامند. شنیدن سخنرانی نیز به معنای وجود ارتباط با اجتماع علمی بوده و انرژی عاطفی و سرمایه فرهنگی را به جریان می اندازد. شنوندگان در مراسم فکری در موقعیت فعال قرار دارند. اعضای ساکت جامعه علمی به عنوان شنوندگان سخنرانی، از نقش خود به عنوان اعضای این اجتماع در حال تداوم آگاهی دارند. اندیشه های آنها در یک زنجیره از گذشته تاکنون شکل یافته است و موقعیت آنها به عنوان شنونده سخنرانی نیز حلقه ای دیگر در این شکل گیری است. آنها اندیشه هایی را که می شنوند در آفرینش ها و گفتمان های آینده خود ادغام می کنند و حداقل پس از غربال گری مواد ارزشمند را برای این منظور به کار می گیرند. به نظر کالینز کانون اساسی یک گروه فکری، آگاهی از تداوم گروهی به عنوان یک فعالیت گفتمانی است. کانون مراسم همبستگی گروهی در سطح خود فعالیت گفتمانی قرار دارد و نه در سطح قضایا و باورهای خاص. سخنرانی ها همیشه شنوندگان را متقاعد نمی کنند و کنفرانس ها به ندرت به اتفاق آراء می انجامند. آگاهی عمیق از این فعالیت مشترک است که دانشمندان را به عنوان یک «اجتماع شعائری» به همدیگر پیوند می دهند.
میزان بالای خلاقیت، در نمادها تبلور می یابد و بدین وسیله می تواند در سراسر حوزه فکری چرخش پیدا کند و هر کسی را که از نزدیک خود را به آنها پیوند دهد، انرژی دهد. بنابراین چرخش نمادها یا سرمایه فرهنگی خود، انرژی زا بوده و برحسب میزان و سرعت این چرخش میزان خلاقیت در اجتماع علمی نیز افزایش می یابد. شخصیت ها یا دانشمندان برجسته در اجتماع علمی نیز یک ارزش نمادین داشته و به افزایش انرژی عاطفی در جامعه کمک می کنند. وقتی اجتماع علمی در مورد اندیشه های مطرح شده به وسیله برخی از رهبران فکری از توافق بالایی برخوردار باشد، آن اشخاص به «امور مقدس» گروه و شخصیت های آئینی(۱۹۹) تبدیل می شوند. این شخصیت ها، و حتی نام آنها تبدیل به واژه مختصری برای بیان نظام کلی اندیشه ها می شوند. الگو گرفتن از این قهرمانان آئینی(۲۰۰) و انگیزش فرد برای این که خودش به یکی از این قهرمان ها تبدیل شود یک «نیروی انرژی زا» در زندگی فکری است. یک زنجیره پیوند از اندیشمندان خلاق به سوی دیگران وجود دارد و اشخاص جوان تر (تازه واردین) از اشخاص مسنتر (اساتید) به عنوان قهرمانان نمادین انرژی می گیرند. این ارتباط برحسب حالت اجتماع فکری (دارای جهت گیری مدرسی یا خلاق) به مریدی وفادارانه و یا رویه های خلاق می انجامد.
رقابت و قشربندی فضای توجه: جایگاه فرد بر روی شبکه اجتماعی به عنوان یک کل «ساختار فرصت» او را تعیین می کند. کنش خرد متاثر از ساختار کلان است. موقعیت های محلی در یک ساختار وسیع تر، یعنی در اجتماع علمی کلی محاط می شوند که از نظر زمانی و مکانی پردامنه است. جایگاه فرد و آنچه نزدیک و در دسترس اوست نوع سرمایه فرهنگی او را تعیین می کند. فرصت های افراد برای همبستگی یا رقابت، در مرکز گرم یا در حاشیه تاریک قرار داشتن، درون شبکه به عنوان یک کل تعیین می شود و کم تر به ویژگی افراد بستگی دارد. سرمایه فرهنگی در پیرامون این شبکه ها جریان می یابد و افراد نزدیک تر از فرصت بیش تری برای استفاده از این سرمایه، به صورت تازه آن، برخوردارند. انرژی عاطفی نیز در شبکه ها جریان می یابد و در قطب های شدید جمع آوری می گردد. بنابراین شبکه اجتماعی دارای ساختار نامتوازن فرصت ها می باشد و امکانات متفاوتی را به افراد عرضه می کند. آنچه هر فرد در هر لحظه زمان انجام می دهد به فرایندهای محلی بستگی دارد ولی آنچه در این موقعیت های محلی جریان می یابد از شبکه وسیع تر تاثیر می پذیرد. تعداد اشخاص در قلمروی علمی و شکل پیوندهای شبکه ای آنها یک زمینه کلان است که هر موقعیت خرد در درون آن وارد عمل می شود. یک تئوری جامعه شناسی از این نقطه، موقعیت خرد، می تواند در سه جهت حرکت کند: اول طرح سوالات کلان از قبیل: چه شرایط اجتماعی وسیع تری وجود شبکه های فکری را تعیین می کند؟ این سوال به بررسی بنیادهای کلان شبکه ها در سازمان سیاسی، مذهبی و آموزشی می انجامد. دوم تمرکز روی شکل خود ساختار شبکه و پویایی آن در طی زمان؛ این تمرکز ما را به ملاحظه قشربندی درونی شبکه های فکری می کشاند. و بالاخره بررسی عمیق تر سطح خرد و پرسش در باب چگونگی واکنش افراد واقع در موقعیت های گوناگون در شبکه فضای توجه(۲۰۱). فضای توجه جایی است که دانشمندان می گویند: «به من گوش کنید!» چرا در این فضا برخی به برخی دیگر گوش می دهند و بیش تر شنوندگان چه راهبردی را اتخاذ می کنند؟ به نظر کالینز جماعت جستجوگر توجه(۲۰۲) با همه انبوهی و تعدد خویش درنهایت براساس «قانون اعداد کوچک» اندکی از گره های استدلال(۲۰۳) را تشکیل می دهند. تعداد این گره های موفق همیشه بین ۳ تا ۶ عدد می باشد. فضای توجه محدود است و وقتی چندین استدلال جماعت را از همدیگر جدا می کند، توجه از کسانی که خط استدلال دیگری را آغاز می کنند سلب می شود. البته تغییر فضای توجه در برخی از دوره ها، ساختار این فضا را دگرگون می کند. حضور در فضای توجه با دو راهبرد صورت می گیرد که هریک با فرایند اجتماعی خاص خود همراه است: استدلال سازی(۲۰۴) و تبارسازی(۲۰۵). گاه فرد راهبرد رقابت را انتخاب می کند و با آنچه دیگری می گوید به مخالفت برمی خیزد: «نه، شما اشتباه می کنید زیرا…»؛ راهبرد دوم جستجوگران توجه فکری موافقت با دیگری ولی اضافه کردن چیزی است که استدلال را گسترش می دهد: «بله، اما علاوه بر آن…»؛ این راهبرد به شکل گیری رابطه معلم و دانشجو و تبارهای زنجیره های استاد–شاگرد می انجامد. تفاوتی ندارد که آیا افراد این راهبردها را آگاهانه انتخاب کند یا ناآگاهانه و نتیجه در هر صورت یکی است. مهم ترین جنبه شبکه که بر سرنوشت اعضایش تاثیر می گذارد قشربندی «فضای توجه» است. هر شخص سعی می کند که در حد توان بهترین عضویت پایگاه فکری را به دست آورد. هر فردی کشش و تمایل دارد که برحسب ایده های بلند پایگاه بیندیشد و با اشخاص بلندپایگاه ارتباط پیدا کند. اما ساختار اجتماع علمی، همچون یک بازار دارای امکانات، دسترسی ها، مذاکرات، معاملات، همکاری ها و رقابت های خاص خود است، و انتخاب افراد در این بازار با توجه به ساختار شبکه، ساختار فرصت ها، و سرمایه فرهنگی و انرژی عاطفی آنها محدود می گردد.
بهره وری علمی در بین دانشمندان به گونه ای نامساوی توزیع شده است. شانس تولید تعداد زیادی از مقالات با مربع تعداد تولیدکنندگان نسبت معکوس دارد. بنابراین تعداد دانشمندان مولّد (تولید کنندگان تعداد زیادی از مقالات) کم است. درک پرایس برآورد می کند که درجه قشربندی در همه حوزه های علمی یکسان است و این قشربندی از ابتدای آغاز علم جدید تاکنون یکسان بوده است. از میان نویسندگان مقالات، ۷۵ درصد آنها یک یا دو مقاله تولید کرده اند که این مجموعه ۲۵ درصد همه مقالات تولیدشده را دربرمی گیرد. در حدود یک بیستم از نویسندگان نیمی از مقالات را تولیده کرده اند. این گروه در دوره زندگی ۱۰ مقاله یا بیش تر نوشته اند. ۲ /۱ درصد از نویسندگان ۵۰ مقاله و بیش تر نوشته اند که حدود یک چهارم از همه مقالات تولیدشده را دربرمی گیرد. مولفین مقالات و آثار علمی را می توان به دو گروه تقسیم کرد: ادامه دهندگان(۲۰۶) یا کسانی که به طور دائمی فعال می باشند و ناپایدارها(۲۰۷) یا کسانی که تنها در یک دوره کوتاه فعال می باشند. ناپایدارها در هر دوره، نویسندگان یک چهارم مقالات را تشکیل می دهند ولی ترکیب جمعیت آنها در طی هر سال نوسان دارد و ۸۰ – ۷۰ درصد کل جمعیت دانشمندان را می سازد. «ادامه دهندگان عادی» یا کسانی که در طی یک مدت تولید خوبی دارند ۶۰ درصد جمعیت فعال در هر سال معین، و حدود ۲۰ درصد کل جمعیت شناور را تشکیل می دهند. گروه هسته ای(۲۰۸) از تولید کنندگان بالا که هر سال مقاله منتشر می کنند ۲ /۱ درصد از کل جمعیت شناور را تشکیل می دهند. علم جدید رقابتی است و با سرعت تغییر می کند. بنابراین سرعت در به دست آوردن نتایج اساسی قبل از دیگران یک مزیت است. این سرعت از طریق پیوستگی با شبکه های اجتماعی حاصل می شود. عضویت در شبکه هسته ای با مولد بودن همبستگی دارد زیرا این عضویت انتقال سریع سرمایه فرهنگی را تسهیل می کند. تعداد مقالات چاپ شده بسیار بالاست، و اگر شخصی بخواهد این ادبیات را بخواند نمی داند که در کجا باید جستجو کند. مرور ادبیات با گشت زدن در مجلات و استفاده از خدمات نمایه سازی و چکیده ها نیز فرد را با انبوهی از امکانات مواجه کند. اما ارتباط فرد با هسته فکری و اجتماعی به عنوان یک مزیت او را در جهت مناسب هدایت می کند. نوآوری در علم به آشنایی با فناوری پژوهشی بستگی دارد که به عنوان یک دانش ضمنی و غیررسمی بیش تر از طریق تماس های شخصی منتقل می شود. این تماس های شخصی را می توان در نزدیکی هسته فعال اجتماع پژوهشی جستجو کرد. شرکت در رقابت فکری نیازمند سطوح بالای سرمایه فرهنگی و انرژی عاطفی می باشد که به نوبه خود حاصل مشارکت در شبکه اجتماعی هسته ای است. کسانی که از طریق تجربیات قبلی، مربیان خود و مشارکت شان در شبکه اجتماعی هسته ای به سرمایه فرهنگی دسترسی خوبی دارند، از سطح بالای انرژی عاطفی برخوردارند. آنها با شور و شوق به رشتهشان می چسبند، برای بهره برداری از فرصت های شان به سختی کار می کنند و از طریق شهرت و شناسایی پاداش داده می شوند. ناپایدارها، موقعیت ساختاری ضعیفی برای دست یابی به سرمایه فرهنگی اساسی دارند و لذا از سطح پایین انرژی عاطفی برخوردار می باشند. این افراد خود را با مجموعه ای از دردسرها مثل موانع، پریشانی فکری، مشکلات خانوادگی، مسائل مالی مواجه می بینند که آنها را از کار بازمی دارد. مشکل این ها پایین بودن سطح انرژی عاطفی برای موفقیت در حوزه فکری و برای فائق آمدن بر موانع غیرفکری است. قشربندی انرژی عاطفی، نسبت به قشربندی سرمایه فرهنگی، محدودسازنده تر و در تعیین میزان بهره وری علمی با اهمیت تر است.
تعبیر اجتماعی ایده ها(۲۰۹) به معنای یک تقسیم دوگانه ساده بین منطق و شواهد ازیک طرف و محدودیت های اجتماعی ازطرف دیگر نیست. به نظر کالینز منطق به شدت اجتماعی و یک تامل ضمنی در تاریخ عملکرد های فکری است. ایده ها، مرجع بیرونی نیز دارند. اندیشه های فکری علاوه بر معنای عضویت اجتماعی شان دارای محتوای واقعی نیز می باشند. افکار بشری دو جنبه دارد. یک متفکر به طور هم زمان بهترین راه در دسترس را در میان همه محدودیت ها و جذابیت ها پیدا می کند. اندیشه ها به ذهن شخص خطور می کنند و خودشان را در استدلال هایی مرتب می کنند که بیانگر ائتلاف عضویتی دارای بیش ترین انرژی زایی عاطفی و در دسترس در شبکه فرد می باشد. در این فرایند فرد از بهترین استدلال حقیقت تجربی، استدلال منطقی، و کفایت مفهومی ممکن کمال استفاده را می کند. تعبیر اجتماعی اندیشه ها از تمایز ساده بین منطق و شواهد ازیک طرف، و الزام های اجتماعی ازسوی دیگر فراتر می رود.

نظرات کاربران درباره کتاب اجتماعات علمی و دانشگاه ایرانی