از میان کسانی که رنج سفر به موتیه را بر خود هموار میکردند، عدهای برای دیدن بلای جان نهادهای سیاسی و اجتماعی میآمدند، اما اکثرا انگیزه دیگری داشتند. هر چند امروزه روسو، یعنی نویسنده گفتارها و قرارداد اجتماعی، را بیشتر نظریهپردازی سیاسی میدانند، او برای همعصرانش در درجه نخست خالق ژولی یا الوئیز جدید بود. بازوِل هم دقیقا موافق با همین دیدگاه در معرفینامهاش تأکید کرد که به «مشاوره نویسنده رمان الوئیز» نیاز دارد. سایر خوانندگان مشتاق روسو، مثل بازوِل، معتقد بودند که او توانایی منحصربهفردی در خودشناسی دارد. این توانایی بیش از همه در رمانی مشهود است که روسو در آن محل سکونت فعلیاش، یعنی منطقه آلپاین، را به صورت خیالی به تصویر میکشد. ژولی، محبوبترین کتاب قرن هجدهم، تا سال ۱۸۰۰ حداقل به چاپ هفتادم رسید. رمان نامهوار روسو، همان طور که خودش از قبل میدانست، زندگیاش را پایان داد اما به خوانندگانش آموخت که چگونه زندگیشان را از نو شروع کنند.
رمان مذکور که طبق توصیف عجیب روسو در پیشگفتار کتاب «اصلاً رمان نبود»، رابطه نافرجام عشق سَن پرو و ژولی را حکایت میکند. آن دو، که به دلیل تفاوت طبقه اجتماعی از هم جدا میمانند، داستان عشق خود را در شش نامه شرح میدهند و سرانجام، در برابر چشمان مراقب شوهر ژولی، وولمر مرموز، دوباره به هم میپیوندند و عشق پاکشان را باز مییابند. عشاق در مقابل منظرهای از کوههای آلپ ــ عرصهای شکوهمند برای عشق ناممکن آنان ــ شناسندگان سرشت دنیای درونی خود هستند و احساسات و هیجانهای خود را با همان دقتی که روسو در تبعیدگاههای گوناگون خود صرف گیاهان میکرد، در نامههایشان توصیف میکنند. نامهنگاری با مرگ ژولی به پایان میرسد، و ژولی در جریان این عشقورزی طولانی به عشق فناناپذیر خود نسبت به سَن پرو اعتراف میکند.
جالب آن که بسیاری از خوانندگان روسو معتقد بودند که این نامهها واقعیاند و شخصیتهای داستان، همانطور که عاشق شده و رنج کشیدهاند، واقعا زندگی کرده و مردهاند. سادگی ظاهری و ویژگی مکاتبهای به داستان اصالت میداد و خواننده را به نزدیکی بیسابقهای با شخصیتها و، علاوه بر آن، با خود روسو، که خوانندگان او را ویراستار نامهها میپنداشتند، دعوت میکرد. انتشار کتاب موجی از نامه به راه انداخت که در آنها خوانندگان اشرافی و بورژوا غم و شادیشان را با هم به اشتراک میگذاشتند. هنگامی که مارکی دو پولینیاک واکنش خود را به مرگ ژولی تعریف میکرد گویی به نمایندگی از نسل خود سخن میگفت: «دردی عمیق مرا متأثر کرد. قلبم فشرده شد. ژولی در حال مرگ دیگر آدمی غریبه نبود. خودم را خواهر او میدانستم.»