فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جدال فیلسوفان

کتاب جدال فیلسوفان
روسو، هيوم و حدود فهم انسان

نسخه الکترونیک کتاب جدال فیلسوفان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جدال فیلسوفان

از میان کسانی که رنج سفر به موتیه را بر خود هموار می‌کردند، عده‌ای برای دیدن بلای جان نهادهای سیاسی و اجتماعی می‌آمدند، اما اکثرا انگیزه دیگری داشتند. هر چند امروزه روسو، یعنی نویسنده گفتارها و قرارداد اجتماعی، را بیش‌تر نظریه‌پردازی سیاسی می‌دانند، او برای همعصرانش در درجه نخست خالق ژولی یا الوئیز جدید بود. بازوِل هم دقیقا موافق با همین دیدگاه در معرفی‌نامه‌اش تأکید کرد که به «مشاوره نویسنده رمان الوئیز» نیاز دارد. سایر خوانندگان مشتاق روسو، مثل بازوِل، معتقد بودند که او توانایی منحصربه‌فردی در خودشناسی دارد. این توانایی بیش از همه در رمانی مشهود است که روسو در آن محل سکونت فعلی‌اش، یعنی منطقه آلپاین، را به صورت خیالی به تصویر می‌کشد. ژولی، محبوب‌ترین کتاب قرن هجدهم، تا سال ۱۸۰۰ حداقل به چاپ هفتادم رسید. رمان نامه‌وار روسو، همان طور که خودش از قبل می‌دانست، زندگی‌اش را پایان داد اما به خوانندگانش آموخت که چگونه زندگیشان را از نو شروع کنند. رمان مذکور که طبق توصیف عجیب روسو در پیشگفتار کتاب «اصلاً رمان نبود»، رابطه نافرجام عشق سَن پرو و ژولی را حکایت می‌کند. آن دو، که به دلیل تفاوت طبقه اجتماعی از هم جدا می‌مانند، داستان عشق خود را در شش نامه شرح می‌دهند و سرانجام، در برابر چشمان مراقب شوهر ژولی، وولمر مرموز، دوباره به هم می‌پیوندند و عشق پاکشان را باز می‌یابند. عشاق در مقابل منظره‌ای از کوه‌های آلپ ــ عرصه‌ای شکوهمند برای عشق ناممکن آنان ــ شناسندگان سرشت دنیای درونی خود هستند و احساسات و هیجان‌های خود را با همان دقتی که روسو در تبعیدگاه‌های گوناگون خود صرف گیاهان می‌کرد، در نامه‌هایشان توصیف می‌کنند. نامه‌نگاری با مرگ ژولی به پایان می‌رسد، و ژولی در جریان این عشق‌ورزی طولانی به عشق فناناپذیر خود نسبت به سَن پرو اعتراف می‌کند. جالب آن که بسیاری از خوانندگان روسو معتقد بودند که این نامه‌ها واقعی‌اند و شخصیت‌های داستان، همان‌طور که عاشق شده و رنج کشیده‌اند، واقعا زندگی کرده و مرده‌اند. سادگی ظاهری و ویژگی مکاتبه‌ای به داستان اصالت می‌داد و خواننده را به نزدیکی بی‌سابقه‌ای با شخصیت‌ها و، علاوه بر آن، با خود روسو، که خوانندگان او را ویراستار نامه‌ها می‌پنداشتند، دعوت می‌کرد. انتشار کتاب موجی از نامه به راه انداخت که در آن‌ها خوانندگان اشرافی و بورژوا غم و شادیشان را با هم به اشتراک می‌گذاشتند. هنگامی که مارکی دو پولینیاک واکنش خود را به مرگ ژولی تعریف می‌کرد گویی به نمایندگی از نسل خود سخن می‌گفت: «دردی عمیق مرا متأثر کرد. قلبم فشرده شد. ژولی در حال مرگ دیگر آدمی غریبه نبود. خودم را خواهر او می‌دانستم.»

ادامه...

بخشی از کتاب جدال فیلسوفان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. جدال بر سر روشنگری

احساس می کنم فلسفه به اندوه می انجامد.
ژان ژاک روسو به خانم اپینی

از آن جا که عقل از کنار زدن این ابرها عاجز است، طبیعت خود برای این منظور کفایت می کند و هذیان و مالیخولیای فلسفی ام را شفا می بخشد.
دیوید هیوم، رساله در طبیعت انسان

هجدهم مارس سال ۱۷۶۶، قرار بود روز سپاسگزاری و خداحافظی دو تن از مشهورترین فیلسوفان اروپا باشد. ژان ژاک روسو(۱) و همراهش تِرِز لو واسور(۲) از لندن عازم ووتن هال، ملکی در اعماق شمال انگلیس بودند. دیوید هیوم(۳) ترتیب این پناهگاه را داده بود، همان طور که از دو ماه پیش اولین باری که به کمک روسو شتافته و او را از فرانسه به انگلستان همراهی کرده بود، ترتیب اکثر امور را داده بود. با این که هیوم پیش از آن هرگز متفکر و رمان نویس سویسی را ندیده بود، از گرفتاری او بسیار متاثر شده بود: نوشته های روسو را سوزانده بودند و زندگی اش هم در کشور متبوعش فرانسه و هم در زادگاهش ژنو تهدید شده بود. از طرف دیگر، هیوم که آزاداندیشی جهان وطن در اسکاتلند کالوینیستی و محافظه کاری اسکاتلندی در لندن لیبرال و نژادپرست بود، آموخته بود که با جفادیدگان همدردی کند. به همین دلیل هنگامی که از مشکل روسو آگاه شده بود همه اعتبار و توان خود را برای رفع آن به کار گرفته بود.
با این حال، وقتی روسو وارد اتاق پذیرایی هیوم شد ظاهرا، صرف نظر از خداحافظی، سپاسگزاری آخرین چیزی بود که به ذهنش رسید. مرد ژنوی، که مثل همیشه خفتان ارمنی بلند و کلاه پر درازش را پوشیده بود، به محض ورود، با اعلام کشف جدیدش در مورد این که راجع به کالسکه ای که قرار بود او و تِرِز را فردای آن روز به ووتن هال ببرد، به او دروغ گفته شده است، شروع کرد به سرزنش میزبان که چرا با او مثل بچه ها رفتار می کند. با ضمانت هیوم ریچارد دَوِنپورت،(۴) حامی روسو و مالک ووتن هال، کرایه کالسکه را پرداخته بود و برای آن که به حساسیت وافر و کیف پول نحیف جناب فیلسوف خدشه ای وارد نشود، به ایشان گفته بود که حسن تصادف باعث شده است فقط کرایه ناچیزی پرداخت شود.
این پنهانکاری، که از روی حسن نیت کامل صورت گرفته بود، بند از خشم روسو گشود. به هیوم گفت شاید فقیر باشد اما ترجیح می دهد «با شرایطش کنار بیاید تا این که مثل گداها با صدقه زندگی کند». هیوم که از خشونت دوست خود زبانش بند آمده بود و رنگ از صورت گرد و تپلش پریده بود، بر بی گناهی خود پافشاری می کرد اما فایده ای نداشت. هر قدر هم تلاش کرد دوستش را وادار به گفتگو کند نتیجه بهتری نگرفت. روسو فقط پاسخ های کوتاهی می داد و دوباره در سکوتی سخت فرو می رفت.
این صحنه پرتنش ساعتی به درازا کشیده بود که روسو، بی مقدمه، خود را در آغوش هیوم انداخت، گردن تنومندش را دودستی گرفت و صورتش را غرق در اشک و بوسه کرد. ناله می کرد که «دوست عزیزم واقعا ممکن است مرا ببخشی؟ جواب این همه لطف و محبتی را که نثارم کردی با این رفتار زشت و احمقانه دادم. با این حال، قلبی دارم که لیاقت دوستی ات را دارد. من دوستت دارم، برایت احترام بسیار قائلم، و حتی ذره ای از محبت هایت را فراموش نکرده ام».
هیوم در برابر این سیل احساسات نرم شد. همین طور که روسو گردنش را چسبیده بود، او هم شروع به گریستن کرد. به چین های قهوه ای آویزان از پشت لباس روسو دست می کشید و از دوستی و محبت خود به او اطمینان می داد. بعدها هیوم به یکی از دوستانش گفته بود: «فکر نمی کنم صحنه ای تاثیرگذارتر از این در زندگی ام پیش آمده باشد.»(۱)

و شاید هم در هیچ صحنه ای از زندگی اش به این شدت دچار سوءتفاهم نشده بود. پس از آن که روسو روز بعد به ووتن هال عزیمت کرد آن دو هرگز یکدیگر را ندیدند. با گذشت زمان، دوستی آن ها جای خود را به جدالی آتشین داد که در قالب نامه ها و جوابیه های تند و تیز بروز پیدا کرد. پاسخ مکاتبات به سرعت به انگلیسی و فرانسه ترجمه و در هر دو سوی کانال مانش تبدیل به نقل محافل می شد. اشراف سالاری سنتی اروپا، و حتی بیش تر از آن، اشراف سالاری روزافزون عالمان که «جمهور اهل ادب» اروپا را شکل می داد، مسحور این نزاع شده بود. هواداران با چنان قطعیتی جانب یکی از طرفین را می گرفتند که جنگ های خاندانی پادشاهان دوران نمی توانست چنین قاطعانه حکم کند. خود هیوم هم به این که فراز و نشیب دوستی او با روسو «این همه سر و صدا» به راه انداخت، با ناراحتی اشاره می کرد.
البته صِرف علاقه مردم به سر در آوردن از بدبختی دیگران تنها بخشی از دلیل تمرکز آن ها را بر مجادله هیوم و روسو توضیح می دهد. هر چند شدت این دو رویداد قابل مقایسه نیست، اما درست یک دهه پیش در سال ۱۷۵۵، زلزله لیسبون نیز توجه اروپایی ها را به خود جلب کرد. و این برای فاجعه ای که جزر و مدهای عظیم، گسل های عمیق، کوه های آتشفشان، آسمان های تیره از دود و خاکستر، و هزاران هزار کشته در بر داشت ــ همه و همه در یکی از پایتخت های مهم اروپای غربی ــ دور از انتظار نبود. اما کنجکاوی بیمارگونه تنها دلیل توجه بی سابقه مردم به لیسبون نبود. به هر حال این اولین زلزله ای نبود که رخ می داد اما تا پیش از لیسبون، لرزش هیچ کدام فهم انسان را متاثر نکرده بود. همان طور که سوزان نیمان(۵) می گوید، بلایای قبلی ــ حتی زلزله ای که کم تر از پنجاه سال پیش پورت رویال جامائیکا را با خاک یکسان کرد ــ نتوانست جرقه چشمگیری برای جلب توجه باشد چرا که نظم روحی و فکری انسان غربی را بر هم نزد. جهان بینی اروپایی، خواه با یادآوری راه های غیبی خدا خواه با مطرح کردن نظم جهان به عنوان محصول کار خالقی دقیق، هنوز ریشه در اعتقاد مسیحی به تقدیر داشت. اما تحولات بعدی، به ویژه در عرصه فکری، زمینه را برای طوفانی فلسفی پس از زلزله لیسبون آماده کرد. این حادثه موجی از مقالات، اشعار، نشریات، و کتاب ها را به راه انداخت، که نامه های ولتر و روسو به همدیگر، و نمود آن در کاندید،(۶) بخشی از این موج است. همه این آثار سوالاتی را در مورد نیکی خدا، قدرت او و این که جهان و جایگاه انسان تا چه حد قابل درک است مطرح می کردند. همان طور که نیمان می گوید این نگرش که جهان و زندگی «اسرارآمیز نبودند یکی از مطالبات عقل بود که در قالب دین طبیعی و دیگر کشف های قرن هجدهم بروز یافت».(۲)
هر چند مسئله هیوم ــ روسو مانند واقعه لیسبون اجساد بوگرفته و خانه های ویران به جا نگذاشت، سوالات چنین تامل برانگیزی را به سطح دنیای روشنگری کشاند. به ویژه، شکاف بین افراد برجسته ای موضوع درک خود و دیگری را مطرح کرد. روسو و هیوم هر دو عمر خود را بر سر کمک به پیشرفت پروژه عظیم روشنگری گذاشتند و در عین حال آن را به چالش کشیدند. و نه تنها هر کدام در مورد آنچه آن روز عصر در خانه هیوم رخ داد روایت های متفاوتی نقل کردند، بلکه در کمال تاسف معلوم شد که آن ها از ابتدا درک درستی از یکدیگر و از خود نداشتند.
ماهیت مسئله هیوم ــ روسو و واکنش به آن، مانند پس آیندهای زلزله لیسبون، تنها در بستر روشنگری معنادار است. اما روشنگری، به عنوان یک مفهوم نظری و دوره ای تاریخی، همیشه برای دانشوران مختلف معانی متفاوتی داشته است. در نظر بعضی روشنگری همه چیزهای خوب و بااهمیتی است که از قرن هجده، قرنی آزاداندیش و آزادیبخش ساخت. پیتر گی،(۷) به زیبایی، روشنگری را «ترمیم اعصاب» به رهبری متفکران جسور و متعهد به پیشبرد بشر با به کارگیری عقل نقاد توصیف می کند. اما برای دیگران روشنگری یادآور همه اشتباهات غم انگیز سفسطه ها و ایدئولوژی هایی است که غربی کوته فکر و سرکوبگر را به بار آورد. از نظریه پردازان مکتب فرانکفورت، تئودور آدورنو(۸) و مکس هورکهایمر،(۹) گرفته تا منتقدان پست مدرنی مانند میشل فوکو،(۱۰) همگی بر این باورند که تاکید مطلق متفکران روشنگری بر عقل، به جای آن که ذات سلسله مراتبی و مستبد جامعه و سیاست رژیم قدیم اروپا را به چالش بکشد، آن را توانمند ساخت. این منتقدان روشنگری را کابوس عقلزدگی می دانند که غرب هرگز از آن بیدار نشده است.(۳)
از نظر عده ای دیگر، مفهوم سابق یک روشنگری واحد وابسته به کل اروپا، از پیچیدگی تاریخ آن یا، به بیان دقیق تر، تاریخ های آن می کاهد. مورخان زیادی استدلال کرده و می کنند که در واقع چندین روشنگری ملی، از فرانسوی و آلمانی گرفته تا انگلیسی و اسکاتلندی، وجود داشته که ویژگی های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی متفاوت آن ها را از یکدیگر متمایز کرده است. بعضی دیگر روشنگری های مختلفی را حتی در درون یک کشور شناسایی کرده اند. رابرت دارنتون(۱۱) رابطه آشفته بین روشنگری افراطی و متعادل را در فرانسه قرن هجدهم به تصویر کشیده است، و از سوی دیگر، جاناتان ایزریئل(۱۲) به تازگی ادعا کرده است که «روشنگری بنیادی» به رهبری بندیکت اسپینوزا(۱۳) و پیئر بِل(۱۴) در جمهوری هلند، پیش از روشنگری متعالی مونتسکیو و ولتر، که شناخته شده تر اما کم اصالت تر است، وجود داشته است. در نهایت تقریبا هرگز نمی توان به نظریه واحدی در مورد روشنگری دست یافت.(۴) اما این امر باعث نمی شود اصطلاح روشنگری را کنار بگذاریم: روشنگری را هر طور معنا کنیم، زندگی با آن راحت تر است تا زندگی بدون آن. روشنگری به عنوان میراثی اجتماعی، فلسفی و سیاسی برای پیروانش، و مفهومی چالش انگیز برای دانشورانی که روی آن مطالعه می کنند، ضروری و گریزناپذیر است.
عصر عقل، مانند هر اصطلاح تاریخی دیگری، به همان اندازه که افشاکننده است، پنهانکار هم است. بدون شک، مردان و زنان روشنفکر قرن هجدهم باورهای موروثی دین و ایمان، کلیسا، و مراجع سنتی را به چالش کشیده، در نهایت رد کردند. آن ها که از محدودیت های موجود به تنگ آمده بودند، برای شناخت توانایی های خود در مقام انسان به عقل نقاد روی آوردند. مورخان از دیرباز به این نکته اشاره کرده اند که این نسل از متفکران به ادعاهای بیش از حد بلندپروازانه در مورد عقل، که آن را متعلق به متفکران اصولمند قرن هفده، مانند دکارت و لایب نیتس می دانستند، به دیده بی اعتمادی می نگریستند. برای این نسل جدید و شکاک، عقل منفصل از تجربه، شک و آزمایش در معنا بخشیدن به جهان و انسان به ناکارآمدی اصول تعصب آمیز کلیساست. شک گرایان اعتقاد راسخ داشتند فقط روش علمی است که می تواند به اسرار طبیعت نفوذ کند و به وسیله آن، همان طور که فیلسوف انگلیسی فرانسیس بیکن در آتلانتیس جدید(۱۵) نوشته است، «انجام دادن هر کاری ممکن» می شود.(۵)
با این همه، بسیاری از پیشتازان این جنبش بر خدمات فراوان و مفیدی که روش علمی و استدلال استقرایی فراهم می ساخت پافشاری می کردند. برخلاف شبهه ها و تردیدها، در میان فیلسوفان ــ نامی که به زنان و مردان، متفکرانی که به اندازه رساله نویسان و سخنرانان برجسته مبدع نبودند اما خود را با این جنبش عقلانی همراه می دیدند، اطلاق می شد ــ باور گسترده ای به نیروی آزادی بخش عقل وجود داشت. در بیانیه بارون دِاولباک،(۱۶) که در داستان ما نقش تعیین کننده ای خواهد داشت، آمده است:

برخلاف همه تلاش های استبداد، برخلاف خدعه و خشونت کشیشی، برخلاف تلاش های هوشیارانه دشمنان بشریت، نژاد انسان به روشنگری دست خواهد یافت؛ ملت ها منافع واقعی خود را خواهند شناخت؛ روزی پرتوهای بی شمار با هم چنان کوهی از نور خواهند ساخت که همه قلب ها را گرم و همه ذهن ها را روشن خواهد کرد.(۶)

شاید معروف ترین تجلی ایمان به عقل، طرحی برای تصویر تاریخی ذهن انسان اثر مارکی دو کوندورسه(۱۷) باشد. کوندورسه در این اظهارنامه اعلام می کند عقل انسان و حقیقت مسلم نشان می دهد «که طبیعت برای تکامل توانایی های انسان هیچ قید و شرطی نگذاشته است، که کمال گرایی انسان به واقع نامحدود است، و این که پیشرفت این کمال گرایی، از این پس مستقل از هر نیرویی که بخواهد آن را متوقف کند، جز مدت بقاء کره خاکی که طبیعت ما را بر آن نشانده است، هیچ محدودیت دیگری ندارد».(۷) کوندورسه این جملات را زمانی نوشت که از ترس ترور انقلابی که سرانجام جانش را گرفت، مخفی شده بود ــ همین گواهی است بر ایمانش به عقل و، در کمال اندوه، بر کور بودنش نسبت به زیاده روی های عقل در طول انقلاب.

ما در این کتاب بحث های تاریخی و مفهومی بسیاری را در باره روشنگری به میان می کشیم، اما قصد پاسخ دادن به آن ها را نداریم. کتاب بیش از آن که در باره روشنگری باشد، در باره مجموعه پیچیده اتفاقاتی است که در عصر روشنگری رخ داده است. در این جا داستان دوستی کوتاه و دراماتیک هیوم و روسو را نقل می کنیم و احتمالاً به تلویح به برداشت عصر روشنگری از عقل و فهم انسان اشاره می کنیم. برای این منظور، افکار آن ها را در بستر زندگیشان و جهانی که در آن می زیستند بررسی می کنیم. البته فرض ما بر این نیست که شخصیت و زمان آن ها افکارشان را شکل داد؛ بلکه می خواهیم بدانیم نگاه آن ها به فلسفه، به عنوان یک روش زندگی و شکلی از رفتار در جهان، چگونه بوده است. با این دیدگاه، فراز و نشیب دوستی بین روسو و هیوم نمونه ای بسیار دراماتیک و، به اعتقاد ما، افشاگر از تعارض بین دو تن از کسانی است که در تقلای درک خویشتن، درک یکدیگر و درک جهانی بودند که با هم در آن می زیستند.
آنچه روسو و هیوم را که از بسیاری جهات با هم اختلاف داشتند همراهانی غریب ساخت، نگرش آن ها به موضوع کلیدی مورد قبول روشنگری، یعنی عقل بود. مرد اسکاتلندی، با آرامش و تامل، پایه های راسخ ترین اعتقادات ما را به منطقی دانستن اعتماد به عقل ویران کرد. او اظهار داشت برخلاف آن که تظاهر می کنیم عقل بر زندگی ما حکومت می کند نقش اصلی را عادت و احساس بازی می کنند. حتی برای اندک کامروایانی که تحت «امپراتوری فلسفه» زندگی می کنند، قدرت عمل عقل «بسیار ضعیف و محدود است». در نهایت، عقل «بنده احساسات ما» بود ــ چیزی که هیوم نه تنها بر آن تاسف نخورد بلکه از آن استقبال کرد. اما روسو همین جایگاه تنزل یافته را هم برای عقل قائل نبود. عقل نه فقط ضعیف تر از احساس بود، بلکه مسائل اخلاقی اجتماعی و فردی را بدتر می کرد. به نظر هیوم عقل آن قدر توانایی داشت که محدودیت های خود را بشناسد، حال آن که روسو آن را آفت همان چیزی می دانست که قرار بود درمانش باشد.
آراء این دو فیلسوف در باب نقد عقل برای هر یک تبعات بسیار متفاوتی در پی داشت: هیوم مدافع پیشرفت علم و هنر بود (هر چند نسبت به همعصران خود انتظاراتش پایین تر بود)، حال آن که روسو پیشرفت را زیر سوال می برد و می پرسید که آیا این نام دیگر فساد و یاس اخلاقی نیست؟ در هر حال، هر دوی آن ها از مهم ترین منتقدان عقل بوده اند و خواهند بود. اساس دعاوی آن ها علیه عقل بغرنج است ــ خواهیم دید که آن ها هیچ کدام نه اهل فلسفه نامعقولی بودند نه به هیچ وجه اهل عرفان. برعکس، انتقادات آن ها به عقل نمونه هایی از منطق و روشن بینی است. از این نظر، ارتباط آن ها با زمان ما روشن است: متعصبان مذهبی و مرتجعان فلسفی در طول زندگی هیوم و روسو در تعقیب آن دو بودند. به علاوه، هر دو از تزویر و تکبر طبقه های سیاسی بیزار بودند و وارد شدن ظلم و آز را در احساسات فاخر تقبیح می کردند.
جالب توجه تر این که شیوه زندگی این دو ــ و روند دوستی نافرجامشان ــ مسئله رابطه اندیشه با زندگی، تفکر با زیستن را مطرح می کند. این روزها به نظر می رسد فلسفه دیگر نه یک رشته که یک حرفه است. فیلسوفان دانشگاهی از تاریخ فلسفه می نویسند یا فلسفه تحلیلی را به کار می گیرند. اما ارائه جهانبینی ــ نظام منسجمی که با آن بتوانیم جهان و جایگاه خود را در آن بشناسیم و خود را از نو بسازیم ــ دیگر چندان مرسوم نیست.
فلسفه عموما به نوعی شغل تبدیل شده است، طوری که دیگر «پرداختن به» فلسفه فرقی با «پرداختن به» فیزیک و روان شناسی و ادبیات و آمار ندارد. مورخ دگراندیش فلسفه کهن، پیئر هادوت،(۱۸) ابراز نگرانی می کند که فلسفه در روزگار ما کار دیوان سالاران شده است؛ آن ها که تکلیف بزرگشان تکثیر خودشان است: «این که به جای ساختن انسان مامور معذور بسازند.»(۸) او می گوید فلسفه کهن نوعی گفتمان نظری صرف نبود، بلکه هنر زیستن و روشی برای همراه کردن زندگی با اندیشه بود. الکساندر نهاماس(۱۹) هم در همین راستا تصریح می کند نیاکان ما درگیر چنان مسائل حساسی بودند که ما در عصر فراتخصصی خود آن ها را به کلی فراموش کرده ایم. نهاماس می نویسد: «نظریه و عمل، گفتمان و زندگی، بر یکدیگر اثر می گذارند، و آدم ها فیلسوف می شوند چون می توانند و می خواهند بهترین شکل انسان باشند و به بهترین شکلی که برای یک انسان ممکن است زندگی کنند. باورهای هر فرد با چگونه زیستن او نسبت مستقیم دارد.»(۹) تشخیص ما نیز با این ابراز نگرانی ها نسبت به افول فلسفه همخوان است، چون از شنیدن این که فیلسوفی می تواند یاری رسان و تسلی بخش یک حکومت دیکتاتوری باشد انگشت به دهان می مانیم. و بالاخره، انگشت به دهان می مانیم وقتی می بینیم که فیلسوفان هم به لاقیدی خودمان هستند.
هرچند نگاه به فلسفه به عنوان یک روش زندگی به روزگار باستان نسبت داده می شود، این دیدگاه در عصر روشنگری زنده و پابرجا باقی ماند. در قرن هجدهم، که مردان و زنان با انتظارات فراوان و با ایمان به این که فلاسفه به زندگیشان معنا می بخشند به آن ها روی آوردند، این دیدگاه تا حدی جان دوباره گرفت. در این جا بخشی از فرجام هولناک روسو و هیوم آورده شده است؛ چرا که جذابیت زندگی آن دو، و نه صرفا افکارشان، برای همعصرانشان در طول قرون ادامه یافت. و از آن جا که ما به لحاظ تاریخی به آن ها وابسته ایم و به لحاظ فکری به هر دوی آن ها مدیونیم، خیال خامی نیست اگر تصور کنیم که درس های اتفاقی کار و زندگی آن ها به اندازه درس های هدفمندشان چیزی برای آموختن دارد.

یادداشت ها

۱. داستان بالا بر اساس روایت هیوم از آن بعدازظهر است، آن طور که در دو نامه خود نقل کرده است. نامه هیوم به هیو بلرMarch ۲۵, ۱۷۶۶, LDH, ۲:۳۱۴,؛ نامه هیوم به ماری شارلوت ایپولیت دو کمپه دو سوژون، کنتس دو بوفلر April ۳, ۱۷۶۶, LDH, ۲:۳۱۷.
2. Susan Neiman, Evil in Modern Thought: An Alternative History of Philosophy (Princeton: Princeton University Press, 2002), 248.
۳. ادبیات حیطه گسترده ای است، اما برای خواننده غیرحرفه ای اثر تحقیقی برجسته پورتر با عنوان The Enlightenment نقطه شروع فوق العاده ای است (London: Palgrave, ۲۰۰۱). جمله پیتر گی از اثر دوجلدی او The Enlightenment، جلد اول The Rise of Modern Paganism (New York: Norton, ۱۹۶۶) و جلد دوم The Science of Freedon (New York: Norton, ۱۹۶۹) آورده شده است.
4. Robert Darnton, The Literary Underground of the Old Regime(Cambridge: Harvard University Press, 1982); Jonathan Israel, Radical Enlightenment (Oxford: Oxford University Press, 2001).
5. Francis Bacon, The New Atlantis, in The Great Instauration and New Atlantis, ed. Jerry Weinberger (Arlington Heights, Ill.: Harlan Davidson, 1980), 70.
۶. Paul-Henri Thiry, Baron d'Holbach, Essai sur les préjugés, به نقل از Charles Taylor, Sources of the Self: The Making of Modern Identity (Cambridge: Harvard University Press, ۱۹۸۹), ۳۵۳.
7. Antoine-Nicolas de Condorcet, Sketch for a Historical Picture of the Human Mind, trans. June Barraclough (New York: Noonday, 1955), 4.
8. Pierre Hadot, Qu'est que la philosophie antique? (Paris: Gallimard, 1990), 390.
9. Alexander Nehamas, The Art of Living: Socratic Reflections from Plato to Foucault (Berkeley: University of California Press, 1998), 2.

به این ترتیب، ژان ژاک روسو به یک تبعیدی تبدیل شد، وضعی که هیچ گاه از آن فرار نکرد و پیوسته در داستان ها و فلسفه اش آن را پی گرفت. آواره و سرگردان از مرز سویس وارد قلمرو پادشاهی مستقل ساووی(۳۸) شد، که منطقه کوهستانی آلپاین در جنوب شرقی فرانسه کنونی بخشی از آن بود. او حتی از مرزهای مذهبی هم عبور کرده بود و اکنون خود را میان کاتولیک ها می دید. برای این که اگر نه بهشت، اما لقمه نانی و جای خوابی پیدا کند، فورا کاتولیک شد. هر چند، این انتخاب تاثیر چندانی در عقاید مذهبی اش نداشت و سرانجام به مذهب پروتستان بازگشت (تصمیمی که برای هم مسلکان کالوینیستی اش چندان قابل فهم نبود). با این حال، همان طور که خود او هم بعدها می گوید این «دوره از زندگی شخصیتم را شکل داد». قطعا یکی از دلایلش بر این مدعا آن است که او را به یکی از سرنوشت سازترین رویارویی های زندگی اش سوق داد.(۲۵)
پسرک تازه کاتولیک را به شهر آنسی، که گفته می شد زن خیری در آن زندگی می کند، راهنمایی کردند. روسو که زن خیر را «پیرزن عابد ترشرویی» تصور کرده بود در شهرهای بین راه وقت تلف می کرد و پرسه می زد و زیر پنجره خانه هایی که امید آن می رفت دوشیزگان زیبای رمان های مادرش چهره بنمایند آواز می خواند. بالاخره به شهر پررونق، که در حاشیه دریاچه ای خوش منظر قرار داشت، رسید و حامی خود را آن جا یافت. اولین بار که او را دید یکشنبه پیش از عید پاک(۳۹) سال ۱۷۲۸ بود. او زنی حدودا بیست و هشت ساله با جذابیتی غیرمنتظره بود. آن طور که خود روسو بعدها نقل کرد، «هیچ چیز از نگاه چابک جوان نوآیین دور نماند چراکه در آن لحظه من از آنِ او شدم. مسلما دینی که چنین مبلغانی تبلیغ کنند به جایی جز بهشت ختم نمی شود». و اما هنگامی که حامی او اولین بار چشمش به پسرک لاغر و نامرتب ژنوی، که حدود دوازده سال از خودش کوچک تر بود، افتاد فریاد زد: «اوه! پسرم! تو خیلی کوچک تر از آن هستی که دربه در و آواره شهرها باشی؛ واقعا شرم آور است.»(۲۶)
و چنین بود که لوئی دو وارِن،(۴۰) با نام اصلی لوئی النور دو لا تور دو پیل،(۴۱) نقش دوگانه خود را در مقام مادری که ژان ژاک هرگز به خود ندیده بود و معشوقی که روسو باید با وی روبرو می شد متجلّی کرد. زن، که هنوز کاملاً جوان بود، از ازدواج ناموفقش با آقای دو وارِن نامی به این جا فرار کرده بود و خود را به پای شخص پادشاه کاتولیک ساووی انداخته بود. پادشاه که تحت تاثیر گرفتاری و زیبایی او قرار گرفته بود حقوقی برایش مقرر کرد. خانم دو وارِن، که از دست شوهرش خلاص شده بود، زندگی خود را وقف برنامه های گوناگون کرد. گاه به نجات و پرورش گمشدگانی مثل روسو می پرداخت و گاهی هم دنبال نقشه های بی سر و تهی برای کسب درآمد و جبران فراموشکاری پادشاه در پرداخت مقرری بود.
روسو یک دهه با خانم دو وارِن زندگی کرد، اما حامیان مذهبی اش اول او را به تورن فرستادند تا به مدرسه شبانه روزی مخصوص تازه کاتولیک ها برود. در آن جا هم بیش از مدتی که با صاحبکار حکاکی اش در ژنو مانده بود دوام نیاورد. روسو که هنوز در باب شغلش هیچ تصمیمی نگرفته بود، شغل پیشخدمتی را برگزید؛ تجربه ای که بعدها عطش او را به استقلال بیش تر کرد. منتها آنچه او را در این کار بیش از همه می آزرد تجربه بی عدالتی نبود، بلکه بیش تر ظلمی بود که خود او روا داشت.
روسو در تعریف صحنه جرمش می گوید که وقتی در خانه خانم دو ورسی کار می کرد، مرگ «فیلسوفانه» او را به چشم دید: «فقط دو روز آخر را در رختخواب ماند و همچنان با آرامش با همه حرف می زد.»
در شلوغی پس از مرگ قهرمانانه خانم دو ورسی، روسو یک روبان کوچک صورتی و نقره ای را دزدید تا آن را به خدمتکار دیگری به نام ماریون بدهد. اما وقتی روبان را پیدا کردند روسو به جای اعتراف به جرم خود ادعا کرد که ماریون روبان را به او داده است. حیرت و بی گناهی ماریون بی چاره حریف «گستاخی شرورانه» روسو نشد.(۲۷) همان طور که ژان استاروبَنسکی(۴۲) هم اشاره می کند، داستان روبان دزدی عکس ماجرای شانه شکسته است: او، که چون شواهد علیه اوست در بوسه قربانی می شود و کسی اصرارش را بر بی گناهی باور نمی کند، این بار خود به دیگری تهمت می زند و دیگران دروغ هایش را می پذیرند چون ظواهر ــ و پیشداوری ها ــ به نفع اوست.(۲۸) روسو، که بعد از گذشت بیش از سی سال در نقطه ای دور در شمال سرد انگلیس و در بحبوحه مجادله با هیوم برای اولین بار در اعترافات ماجرا را تعریف می کند و جرمش را گردن می گیرد، هنوز از «خاطره بی رحم» این عمل رنج می کشد.
پس از گذراندن بیش از یک سال در تورَن، جوان سرگردان به آنسی و نزد خانم دو وارِن برگشت. اما روسو هنگام عبور از کوهستان عشق دیگری در دل داشت، یعنی شور و اشتیاق به موسیقی ایتالیایی که بعدها در برابر رامو و لولی، استادان فرانسوی، از آن به بهترین شکل دفاع کرد. خانم دو وارِن او را تشویق کرد تا موسیقیدان شود و اسمش را در مدرسه موسیقی نوشت. روسو آن جا هم در برابر کارهایی که باید انجام می داد مقاومت می کرد: «حواسم پرت بود، خیالبافی می کردم، آه می کشیدم؛ چه می توانستم بکنم؟» سرانجام همان کاری را کرد که معمولاً در چنین اوضاعی می کرد: پس از شش ماه آن جا را ترک کرد و برای کار در حرفه تعلیم موسیقی آماده شد. در کلاس های او همیشه دو شاگرد حضور داشتند که یکی از آنان خودش بود. روسو زمانی که در لوزان بود با نام مستعار توان خود را در آهنگسازی محک زد. حاصل کار شرم آور بود، طوری که وقتی تماشاچیان یکی از آهنگ های او را، که خود دغلبازش با اطواری ناشیانه رهبری می کرد، شنیدند سالن از خنده منفجر شد.(۲۹) کهنه سرباز وطن، شوالیه خائن، استاد موسیقی: خیالپرداز جوان باور داشت در هر نقشی که بخواهد می تواند ظاهر شود فقط کافی است خود را در آن نقش تصور کند.
طولی نکشید که خانم دو وارِن و جوان تحت حمایتش به این نتیجه رسیدند حالا که هر دو در علاقه به آزادی و استقلال وجوه مشترکی دارند، می توانند در یک رختخواب بخوابند. ظاهرا اول خانم دو وارِن این پیشنهاد را مطرح کرده بود. بنا به گفته روسو، روزی بانوی حامی او برایش توضیح داد که «برای این که مرا از مخاطرات جوانی نجات بدهی وقت آن است که رفتارت با من مثل یک مرد باشد». روسو، که تازه بیست سالش تمام شده بود، با زنی ماند که با محبت ــ و کمی هم خجالت ــ مامان صدایش می زد. مامان(۴۳) در مدت کوتاهی خانه کوچکی به نام لز شارمت گرفت که در حوالی شامبری، پایتخت ساووی و در کوهستان های شمال گرنوبل واقع بود. روسو چند سال بعدی را، با تشویق ها و حمایت های او، صرف خواندن کرد ــ تاریخ، ادبیات، فلسفه و علم. ذهن او در باغچه کوچک پشت خانه، که روزهایش را با بلعیدن کتاب ها در آن جا می گذراند، شکوفا می شد. گاهی همین طور که در باغچه و باغستان و تاکستان ملکشان پرسه می زد، کتاب هایش را جا می گذاشت و تازه هفته ها بعد آن ها را بازمی یافت در حالی که روی زمین پوسیده یا «غذای مورچه ها و حلزون ها شده بودند».(۳۰) روسو در این مدت موسیقی را هم ادامه داد، طوری که هم بعدازظهرهای خانم دو وارِن را که عاشق موسیقی بود پر می کرد، و هم آهنگ های خود را می ساخت. این آهنگ ها که بیش تر شامل اپرا و سایر آثار آوازی بود، برخلاف تلاش های قبلی روسو، نتیجه مطالعه دقیق اصول نظری و عملی موسیقی بود. او، که به تدریس موسیقی ادامه می داد، روش جدیدی برای نشانه گذاری موسیقی ابداع کرد که در آن به جای نشانه ها و نمادهای سنتی از اعداد استفاده می شد.
به نظر می رسد وقتی روسو بعدها در اعترافات اظهار می کند که این «دوره از زندگی ام شخصیتم را شکل داد»، منظورش این است که دوره ده ساله زندگی با مامان برایش نوعی کودکی تمدیدشده بود. این کودکی شباهتی به تجارب کودکی اش نداشت و، به علاوه، ورود او را به دنیای فاسد و فاسدکننده جامعه و بزرگسالی نیز به تعویق انداخت. «بیان مفصل جزئیات اولین روزهای جوانی ام خیلی احمقانه به نظر می رسد و من از این بابت متاسفم: هر چند از بعضی جهات مرد زاده شدم، مدتی طولانی کودک ماندم و هنوز هم از بسیاری جهات کودکم.»(۳۱) روسو تحت حمایت همه جانبه مامان، هم به بلندپروازی هایش در مقام هنرمند، دانشمند و ادیب پرداخت هم معصومیت کودکانه اش را حفظ کرد که، به نظر خودش، سرانجام به او قدرت داد تا دنیایی را که به دست آورده بود رد کند.
روسو به موازات گسترش افق های ذهنش بیش تر با قید و بندهای احساسی و مادی دنیای کوته فکر اطرافش سر ناسازگاری پیدا می کرد. اوضاع اقتصادی لز شارمت به هم ریخته بود. روسو هم در سامان دادن به صورتحساب ها چیزی بیش از خانم دو وارِن، که به طور فزاینده ای به دنبال حمایت احساسی و مالی مردان دیگر بود، نمی دانست. او که اکنون سی ساله، خسته از چشمان هرزه گرد مامان و در جستجوی نام و سهم خود از زندگی بود، تصمیم گرفت لز شارمت را به قصد پاریس ترک کند. در سال ۱۷۴۲، با اندوخته اپراها و دستگاه نت نویسی موسیقی اش، عازم پایتخت فکری و هنری اروپا شد.

همان طور که آگوستین قدیس برای ترک زادگاهش، کارتاژ، و رفتن به روم بی تاب بود، روسو هم مشتاقانه به پاریس چشم دوخته بود. اما خیلی زود معلوم شد که تصوراتش از پاریس توهمی بیش نبوده است. او که انتظار دیدن شهری «وسیع و زیبا» را داشت، خود را در محله کثیف فوبورگ سن مارسل، که ناحیه ای در حاشیه شرقی شهر بود، یافت. همان جایی که بالزاک در بابا گوریو(۴۴) تحت عنوان «شوم ترین محله پاریس» جاودانه اش ساخت. با این که روسوی جوان بعدا قسمت های خوش ساخت تر شهر را هم دید، تاثیر اولیه پاریس بر وی هیچ گاه از ذهنش بیرون نرفت.
اولین اقامت او در پاریس زیاد طول نکشید. اول تصمیم گرفت دستگاه نت نویسی موسیقی اش را به آکادمی عالیرتبه علوم عرضه کند، اما هر چند اعضای فرهیخته آکادمی مودبانه اعلام کردند که دستگاه نت نویسی روسو ارزشمند است، از پرداخت کمک هزینه به او سر باز زدند. روسو که هنوز در پاریس مستقر نشده بود مجبور شد دنبال کار بگردد تا این که منشی سفیر فرانسه در ونیز شد. او در این مدت از لژهای مخصوص سفارت در پنج سالن اپرا و موسیقی شهر نهایت استفاده را کرد. و از آواز بارکارول،(۴۵) که کرجی بانان ونیزی هنگام عبور از نهرها می خواندند، لذت فراوان می برد. اما همین که روسو و سفیر با هم اختلاف نظر پیدا کردند اوضاع روبراه او در سفارت پایان یافت. کنت دو مونتگو، که به توانایی های منشی شخصی خود پی برده بود، رشته امور سفارتخانه را به دست او سپرد اما اصرار داشت که با او مثل خدمتکارها رفتار کند. و روسو بار دیگر ثابت کرد که نمی تواند برای مدت طولانی به کاری مشغول باشد. او، که در کم تر از یک سال از کارش برکنار شده بود، تصمیم گرفت به پاریس برگردد. از کوهستان سر به فلک کشیده آلپ گذشت و راه خود را به طرف ژنو ادامه داد و با اکراه راضی شد در راه پدرش را در حوالی نیون ببیند. روسوی سی و دو ساله پس از دیدار سرد و در آغوش کشیدن های تصنعی، پدر را ترک کرد و دیگر هرگز او را ندید.
با بازگشت به پاریس، روسو اشتغال به موسیقی را از سر گرفت و اپرایی با عنوان پریان زیبا(۴۶) ساخت. اما سرانجام وقتی موفق شد اپرا را به اجرا درآورد بار دیگر، به جای تشویق، تحقیر شد. اپرای او در عمارت الکساندر ژان ژوزف لو ریش دو لا پوپلینیه(۴۷) اجرا شد، کسی که در مقام مامور مالیات ــ شخصی که پادشاه برای «درو کردن» انواع مالیات های فلج کننده از رعایا استخدام می کرد ــ ثروت زیادی به هم زده بود. روسو به حمایت پوپلینیه امید بسته بود اما از بخت بد یکی از حاضران در اپرا، ژان فیلیپ رامو بود. او نظریه پرداز و آهنگساز برجسته عصر بود اما به سختگیری شهرت داشت. او با تنگ نظری مانع حمایت مامور مالیات از روسو شد. پس از اجرای قطعه، رامو روسو را به دزدی اندک قطعات ارزشمندی که شنیده بود متهم کرد و او را مسئول این پس مانده اسفبار دانست. بعدها روسو درستی انتقاد رامو را تایید کرد: «این اثر در ژانر خود چنان پیش پاافتاده و چنان ضعیف است که باید قدرت عادت و تعصب را درک کرد تا بتوان فهمید چطور این اثر زمانی برای من مطلوب بوده است.»(۳۲)
تبعیدی ژنوی چند سال بعدی را در نمونه پاریسی خیابان گروب روزگار گذراند. در حالی که قطعات موسیقی اش طبق معمول نظر کسی را جلب نمی کرد بیش تر وقتش را به گردش در باغ های لوکزامبورگ و خواندن قصیده های روستایی ویرژیل یا آمد و شد به کافه هایی مثل مگی و پروکوپ می گذراند. آن جا شطرنج بازی می کرد که به گفته خودش: بیش تر از روی شمی خودآموخته بود تا قواعدی که رسما تعلیم شده باشد. (در واقع، روسو شطرنج بازی حرفه ای بود آن قدر که بتواند در برابر فیلیدور، بهترین شطرنج باز قرن خود، رجز بخواند.)(۳۳) مهم تر این که، او از وقتی که در کافه ها می گذراند برای بالا بردن ذخیره دانش خود بهره می برد. همه روزنامه ها و مجلاتی را که برای مشتریان قهوه و عرق می گذاشتند تا انتها می خواند و گفتگوهای همپالکی های جامعه ادبای زیرزمینی شهر را با تمام وجود گوش می کرد.
یکی از جاه طلب ترین اعضای این دنیای عقب مانده دنی دیدرو(۴۸) بود، اولین کسی که نبوغ روسو را کشف کرد. این دو مرد که تقریبا همسن بودند، اندکی پس از ورود مرد ژنوی به پاریس همدیگر را ملاقات کردند و پس از آن دیگر از هم جدا نشدند. دیدروی دهاتی، پسر غریب افتاده یک استاد چاقوساز در لانگر، نویسنده ناشناس مقالات فلسفی و رمان های شهوانی بود. هر دو گونه ادبی، که به یک اندازه اما با شیوه های متفاوت مخرب بودند، تحت عنوان واحد کتاب های فلسفی(۴۹) چاپ می شدند ــ این عمل بیش از آن که در راستای رواج هرزه نگاری باشد، کلک طعنه آمیز ناشران برای در رفتن از ماموران ممیزی فرانسه بود.(۳۴)
روسو و دیدرو مظهر تضادها بودند. برخلاف روسو که رنگ پریده و مردد به نظر می رسید، دیدرو به گفته یکی از همعصرانش «تنومند و با بنیه ای شبیه حاملان تخت روان» بود. علاه بر آن، دیدرو به وفور از حرکات بدن استفاده می کرد: در گفتگو با دیگران مدام با سر و دست اشاره می کرد، وقتی کسی با او موافق بود برای ابراز خوشحالی ناگهان او را در آغوش می گرفت و، برای فهماندن منظورش، بارها به دست و پایشان می کوفت. کاترین کبیر روسیه، که دیدرو در اواخر عمر او را ملاقات کرد و کتابخانه عظیم خود را به او فروخت، شکوه می کرد که: «نمی توانم صحبتم را با او به پایان برسانم بدون آن که ران هایم از کبودی آبی و سیاه نشده باشد.»(۳۵) دیدرو با طره گیسوهای بلوند و شخصیت صمیمی اش هر که را در مسیرش قرار می گرفت به خود جذب می کرد، از جمله روسوی نفوذپذیر را.
با این حال، مهم ترین تفاوت این دو دوست شیوه قهرمانانه حرف زدن به زبان فرانسه بود. فرقی نمی کرد که سخنان آنان پای میزهای تکه پاره کافه ها یا کنار رومیزی های آستردار سالن ها صورت گیرد، حرف ملال آور در پاریس فلاسفه هیچ جایی نداشت. در حالی که دیدروی معاشرتی از مکالمات فی البداهه و غیرمنتظره ای که خود در آثاری چون برادرزاده رامو(۵۰) آن ها را جاودان کرده است به وجد می آمد، روسو اغلب در چنین موقعیتی احساس ناراحتی می کرد. ممکن نبود دنیای پاریس جای کسی باشد که متقاعد شده «هرگز فی البداهه حرف ارزشمندی نزده و کار باارزشی نکرده است». او در درک احساسات نابغه بود، منتها افکار دیر به ذهنش می رسید. «گویی قلب و مغزم از آنِ دو آدم مختلفند.»(۳۶)
اگرچه ناشیگری روسو در میان جمع در نظر اول استعدادهایش را پنهان می کرد، در عوض در گفتگوهای خصوصی اش با دیدرو و همین طور در بازی های شطرنجشان، که روسو بدون استثنا می برد، جلوه می کرد. ژان لو روند دالامبر(۵۱) مجذوب این دو همتای ظاهرا غریب و زوج صمیمی رقیب شد. دالامبر، که چند سالی از آنان کوچک تر بود، پیش تر در مقام ریاضیدانی برجسته شناخته شده بود و پس از مدت کوتاهی به عضویت آکادمی فرانسه انتخاب شد. او فرزند نامشروع مارکی دو تانسَن، صاحب متکبر مشهورترین محفل نیمه اول قرن هجدهم بود. اما دالامبر از مادرش فقط فکرش را به ارث برده بود؛ مادر نوزاد خود را روی پله های کلیسای سن ژان لوروند پاریس (تعمیدگاه نوتردام) ــ که نوزاد نام خود را از آن گرفت ــ رها کرد. اما بعد از مدت کوتاهی پدرش او را از کلیسا پس گرفت و نزد همسر استاد شیشه گر (که اتفاقا خانم روسو نام داشت) گذاشت و او تا چهل و هفت سالگی نزد این زن زندگی کرد. دالامبر هم، مثل روسو، آدم قوی هیکلی نبود، اما به دلیل حاضرجوابی و استعدادش در تقلید خیلی زود به محافل پاریس راه یافت.(۳۷)
این سه قلوی خودسر تصمیم گرفتند پاریس را زیر سلطه خود بگیرند. هر چند هیچ کدام از طرح های ادبی ای که با هم طرح ریزی کرده بودند به نتیجه نرسید، مباحث فکری گوناگونشان، بنا به گفته لئو دامروش،(۵۲) «مرحله اجتناب ناپذیری در کارآموزی روسو در مقام نویسنده و متفکر» بود.(۳۸) موضوعی که خود روسو با علاقه از آن یاد می کند شام های هفتگیشان در میخانه پانیه فلوری در خیابان آگوستین بود که از خانه روسو در خیابان سن دنی در نزدیکی سالن اپرا فاصله زیادی نداشت. روسو به یاد می آورد که «این شام های هفتگی ساده احتمالاً برای دیدرو خیلی جالب توجه بوده است، چون او که تقریبا سر هیچ کدام از قرارهایش حاضر نمی شد یک بار هم این برنامه را از دست نداد».(۳۹) روسو دوره تلاش مشترک برای هدف مشترک با دیدرو و دالامبر را دوران «شکوه و شادکامی زندگی»اش می نامید.(۴۰)
زمانی که دیدرو و دالامبر در سال ۱۷۴۷ سردبیری دایره المعارف را به عهده گرفتند، روسو را نیز در اقبال خوش خود سهیم کردند و به او این فرصت را دادند که مقاله های مربوط به موسیقی را بنویسد. دایره المعارف ابتدا با بخت آزمایی در مبادرت ورزیدن به ترجمه بی ادعایی از دایره المعارف افریئم شامبر(۵۳) آغاز شده بود، اما کم کم هدف خود را گسترش داد: ویراستاران آن قصد داشتند تمام معارف دنیا را گرد آورند و، به قول فرانسیس بیکن، آن را برای «راحتی کار بشر» منتشر کنند. آنان، با استناد به حرف بیکن مبنی بر این که برای پیشبرد کار علمی تلاش گروهی لازم است، اشخاص پیشرویی چون ولتر و مونتسکیو را هم وارد فهرست نویسندگان کردند تا با درج چند مقاله از آنان در دایره المعارف جلوه بیش تری به آن بدهند و، در عین حال، از تلاش های افراد گمنام تری مثل روسو در نهضت روشنگری استفاده کنند.
روسو در آرزوی کسب افتخار ــ و تحت تاثیر رفتاری که از رامو دیده بود ــ مقالات خود را با سرعت برق آسایی می نوشت.(۴۱) فقط طی زمستان سرد سال ۱۷۴۹، تقریبا در مجموع چهارصد مقاله، از «آکولاد» تا «ویود» را کامل کرد. (روسو بعد از آن که کار قسمت های مربوط به خود را انجام داد متوجه شد که هیچ یک از نویسندگان دیگر خود را برای رعایت مهلت مقرر به زحمت نینداخته اند.)(۴۲) زحمات روسو دو سال بعد، زمانی که اولین شماره دایره المعارف منتشر شد، به ثمر نشست و همه کسانی که در این اقدام جسورانه سهم داشتند، از جمله خود روسو، طی چهارده سال بعد، یعنی تا زمانی که آخرین مجلد آن در سال ۱۷۶۵ پدید آمد، در فواصل زمانی نامنظم شماره های بعدی آن را دریافت می کردند. (چاپ مجلدهای تصویری تا سال ۱۷۷۲ همچنان ادامه داشت.)
بخشی از بی نظمی ترتیب چاپ دایره المعارف تا حدودی به دلیل ماهیت نسبتا محرمانه آن بود. احزاب دربار بوربن از این که این اثر براندازنده باشد بیمناک بودند و بر ویراستاران آن نظارت دقیقی داشتند. در تابستان سال ۱۷۴۹ که ورشکستگی و رسوایی های اخلاقی سلطنت را تهدید می کرد، تصمیم گرفتند مظنون های همیشگی را دستگیر کنند. به همین دلیل، دیدرو هم به همراه مذهبی های دون پایه، خرده مجرمان و هرزه نگارها به زندان عظیم ونسن فرستاده شد. دیدرو فقط سه ماه در زندان ماند و در مدت حبسش به او اجازه داده می شد در حیاط زندان قدم بزند و ملاقاتی داشته باشد. معروف ترین ملاقات او در زندان دیدارش با روسو بود، شاید دلیل این معروفیت آن باشد که خودش آن را ثبت کرده است. لحظه دیدار برای این عاشقان تئاتر بی نهایت شورانگیز بود. روسو با ورود به سلول دیدرو خود را در آغوش دوستش انداخت «در حالی که صورت به صورت او داشتم، جز اشک ها و هق هقی که به جایم حرف می زد چیزی نمی گفتم، چراکه عطوفت و مسرت راه گلویم را بسته بود». وقتی سرانجام از هم جدا شدند، دیدرو پیروزمندانه رو به کشیشی که به دیدنش آمده بود گفت: «می بینید آقا، دوستانم چقدر به من علاقه مندند.»(۴۳)
با این همه، به یادماندنی ترین خاطره روسو از دیدار با دیدرو حبس او در ونسن نبود، بلکه واقعه ای بود که در جاده منتهی به زندان رخ داد. روسو، که بضاعت پرداخت کرایه کالسکه را نداشت، در روزی که، تا آن جا که به خاطر دارد، به طور عجیبی گرم بود پای پیاده برای دیدن دوستش به راه افتاد. برای استراحت زیر درختی توقف کرد و مجله مرکور دو فرانس(۵۴) را که برای چنین موقعیتی همراه آورده بود باز کرد. همین طور که مجله را ورق می زد چشمش به آگهی مسابقه ای افتاد که آکادمی دیژون، موسسه ای آموزشی که لوئی چهاردهم با هدف گسترش علوم و هنرها تاسیس کرده بود، برایش جایزه تعیین کرده بود. سوال سرنوشت ساز آکادمی را خواند: آیا احیای علوم و هنرها در تزکیه اخلاقیات نقشی داشته است؟ «لحظه ای که این کلمات را خواندم عالم دیگری را دیدم و آدم دیگری شدم.»(۴۴)
شاید بتوان گفت این بصیرت روسو را قادر ساخت خود را، که هرگز نشناخته بود، کشف کند. او نقاب خودستایانه مدنیت و پیشرفت قرن خود را در هم شکست و به «عالمی دیگر» چشم گشود؛ به جای آن که بکوشد مانند فیلسوفان همقطارش با استدلال استنتاجی و قاعده مند به حقیقت برسد، دنیای حقیقی تری را مشاهده کرده بود که تا حد زیادی از گستره دید اندیشه خارج بود. این دانشی بود که به جای ذهن هندسی،(۵۵) ذهن موشکاف(۵۶) می طلبید. روسو، که حکایت مکاشفه خود را بیش از یک دهه بعد تعریف کرد، برای توصیف این تجربه به زبان شهود دینی متوسل شد. «اگر بتوان چیزی را به الهام آنی شبیه دانست، همین جوششی است که خواندن آن سوال در من ایجاد کرد. ناگهان حس کردم ذهنم از درخشش هزاران نور کور شد. انبوه ایده های پرشور در یک لحظه خود را با چنان قدرت و اغتشاشی نمایاندند که مرا به پریشان حالی وصف ناپذیری افکندند...» و در این جا، روسو، منقلب از مرور این مقطع، ناگهان به زمان حال برمی گردد: «احساس می کنم سرم گیج و منگ شده است درست مثل حالت مستی.»(۴۵) او می گوید که از زمان آن کشف و شهود تمام زندگی اش وقف بیان آنچه در بیان نمی آید و نشان دادن آنچه نشان دادنی نیست و نمایان ساختن آنچه تنها از طریق نگاهی متفاوت قابل دیدن است شده است. در دیباچه امیل می نویسد: «به این باور خواهید رسید که آنچه می خوانید بیش از آن که رساله ای تربیتی باشد، رویاهای مردی رویابین در باره تربیت است. چه می شود کرد؟... من مثل دیگران نمی بینم.»(۴۶)
خود روسو می گوید این ماجرای ماورائی در تابستان اتفاق افتاده است، اما پژوهش های بعدی نشان می دهد ماجرا باید مربوط به ماه اکتبر بوده باشد، یعنی زمانی که گرمای هوا به ندرت به شصت درجه می رسید. این اشتباه ممکن است سهوی بوده باشد، اما بعید نیست روسو حکایت این داستان را مربوط به گرمای تابستان دانسته باشد تا داستانی موازی با ماجرای تحول دینی پل در مسیرش به طرف دمشق خلق کند.(۴۷) با این حال، فارغ از زمان واقعی رویدادها، روسو تاثیر آن را به روشنی بیان می کند. او لبریز از این مکاشفه، گیج و منگ بقیه راه را تا ونسن پیمود. وقتی تلوتلوخوران وارد سلول دیدرو شد، در «حالتی آشفته و هذیانی» بود. هنگامی که دیدرو دلیل این آشفتگی را فهمید به او اصرار کرد در مسابقه شرکت کند و ایده هایش را بیان کند. روسو بعدها نتیجه گرفت که از آن لحظه به بعد «من گم شده بودم».(۴۸)

۲. فیلسوف ناآرام

سردم است، غمگینم و به زحمت می توانم قضای حاجت کنم.
ژان ژاک روسو به مارک میشل ره

برف قله های کوهستان ژورای سویس را پوشانده بود اما جاده حاشیه تپه های شرقی همچنان لخت و سخت بود. یکی از مسافران این جاده در سحرگاه سوم دسامبر سال ۱۷۶۴، جوانی اسکاتلندی به نام جیمز بازوِل(۲۰) بود.
بازوِل از نوشاتل(۲۱) راه افتاده بود، شهری که در آغوش نقره منجمد دریاچه ای به همین نام و کوه های سر به فلک کشیده پشت آن آرمیده بود. وارث بیست و چهار ساله خانواده اصیل اسکاتلندی، بی توجه به سرما، همراه با انعکاس صدای کوبش سم اسبش بر سطح یخزده دره کوه بلند وال دو تراورس،(۲۲) برای خود اشعار شاد فرانسوی می خواند. بازوِل همان روز عصر در دفتر خاطراتش نوشت که «موضوع مهمی» ذهنش را مشغول کرده بود.(۱۰)
و آن «موضوع مهم» ژان ژاک روسو بود.
بازوِل از مدت ها قبل آرزوهای بزرگی در خصوص ملاقات پیش رو در سر پرورده بود. زمانی که هنوز در ادینبورگ دانشجو بود همراه با دوستش، ویلیام تمپل،(۲۳) از عمارت اربابی آرتور که پرتگاهی مشرف به قلعه بود بالا رفته و فریاد زده بود: «ولتر و روسو! نام های جاودان!»(۱۱) ستایشگر جوان به جای این که از عقیده دکتر ساموئل جانسون مبنی بر این که روسو «مرد خیلی بدی» است آزرده خاطر شود سرگرم می شد. بازوِل برای تحریک جانسون، که در حوزه دین و سیاست محافظه کاری آتشین مزاج بود، پرسید که آیا به نظر او روسو به بدی ولتر است؟ پاسخ او جالب بود: «این چه سوالی است آقا، از بین این دو نفر به سختی می توان گفت کدام شرورترند.»(۱۲)
بازوِل حدود دو سال و نیم قبل قدم در راه سفری بزرگ به دور قاره اروپا گذاشته بود. دکتر جانسون به بازوِل، گزارشگر باهوش و نکته سنج سخنان دیگران، نصیحت کرده بود که از دیدارها و تجربیاتش گزارش هایی «منصفانه و شفاف» ثبت کند. این گزارش ها علاوه بر این که مبنای اثر برجسته بازوِل، یعنی زندگی جانسون،(۲۴) را تشکیل می دهد حاوی اطلاعات ارزشمندی در باب زندگی بسیاری از دیگر شخصیت های ادبی همروزگارش، از جمله روسو، هیوم و ولتر است. خوشبختانه ملاقات بازوِل با این افراد درست زمانی اتفاق افتاد که داستان ما در حال شکل گیری بود. به همین دلیل توصیف های او می تواند تصویر بی مانند و دست اولی از دو طرف این جدال ارائه دهد.
بازوِل برای صرف ناهار در مسافرخانه ای روستایی نزدیک موتیه،(۲۵) دهکده محل سکونت روسو، توقف کرد. دختر مسافرخانه چی، مادمازل ساندو،(۲۶) برای مسافر جدید نوشیدنی می ریخت و داستان هایی در باب گوشه نشین محلی تعریف می کرد. حرف زدنش لحن مالکانه کسی را داشت که در کنار جلوه ای طبیعی ــ مثل آبشار یا آتشفشان ــ زندگی می کند. «مرد مهربانی است، صورت ظریفی هم دارد. اما اصلاً دوست ندارد مردم بیایند و به او خیره شوند طوری که گویی آدمی دوسر دیده اند. خدایا، کنجکاوی مردم باورنکردنی است.» زن خوشحال، در حالی که داشت از پنجره معبر کوهستانی را که بر فراز روستا معلق بود نشان می داد، با افتخار حکایت پیاده روی اش را با روسو و همراهش مادمازل لو واسور(۲۷) شرح می داد و اشاره می کرد که با توجه به علاقه روسو به تنهایی این تجربه ای استثنایی محسوب می شود: «گاهی تمام روز در اعماق جنگل قدم می زند.» هنگامی که بازوِل صورتحسابش را می پرداخت مادمازل به او یادآور شد که هر چند افراد زیادی برای دیدن روسو می آیند، تعداد کمی موفق به ملاقات او می شوند. «او مریض است و دوست ندارد آرامشش به هم بخورد.» با این حال، بازوِل همچنان مصمم بود او را ملاقات کند. دلیل سفر او چیزی جز «برهم زدن آرامش» روسو نبود.
بازوِل در اولین نگاه به موتیه، با دیدن انبوهی از خانه های سنگی کوتاه، دچار «دلهره ای دلپذیر» شد. آن طور که روسو در نوشته هایش ترسیم کرده بود، موتیه روستایی با حدود چهارصد سکنه بود که بسیاری از آن ها برای خود پیشه ورانی مستقل بودند، مثلاً ساعت ساز یا کفاش. تولید مشروبات الکلی هم یکی دیگر از مشاغل بود؛ همان شغلی که در قرن بعد نماد کانون فرساینده زندگی شهری شد. ناهنجاری دیگری که بر این منظره شاعرانه سایه می افکند معدن محلی قیر بود که منادی دوره صنعتی بود، دوره ای که روسو ظهور آن را پیش بینی کرد و مردم را از آن برحذر داشت.
بازوِل به سوی پایین خیابان اصلی روستا که پیچید از جلو کلیسای کالوینیستی کوچکی گذشت که اگر نه ظاهرش، اما روح آن، اسکاتلندی جوان را به یاد کلیسای سرد و بی روح زادگاهش اوکینِلک انداخت. بازوِل، پریشان از مشاهده منظره کلیسا، در مسافرخانه محلی مزون دو ویلاژ اتاقی گرفت تا برای دیدن روسو راهی پیدا کند. او در اتاق اصلی مسافرخانه جلو آتش نشست و نامه ای در معرفی خود نوشت. ساعتی بعد به عقب لم داد و نامه رسمی اش را «شاهکار» خواند.
این نامه، که بازوِل آن را به همان صورت در دفتر خاطراتش وارد کرد، همه حقایق زندگی اش را بدون کم و زیاد بازگو می کند و سپس به مدیحه ای در ثنای آثار روسو تبدیل می شود که، به گفته خود او، قلبش را ذوب کرد، روحش را به عرش برد و آتش در خیالش افکند. جوان بی قرار تا جایی پیش رفت که روسو را واجد «معرفت کاملی از همه قواعد جسم و فکر، تغییراتشان، تمایلاتشان، و خلاصه هر آنچه در توان آدمی است و قادر است برای اعتلای شان انسانی اش حاصل آورد» دانست. به این ترتیب بازوِل به روسو اعلام کرد که «می تواند آزمون فراست او را تاب بیاورد». نامه رسمی اش را با هوشمندی به پایان رساند: «پس، آقا، در خانه خود را به روی کسی بگشایید که جرئت می کند به شما بگوید که لیاقت عبور از آن را دارد.»

عجله بازوِل برای دیدن روسو غیرعادی نبود. زندگی روسو پس از اواسط سال ۱۷۰۶، دیگر از آن خودش نبود. فیلسوف سرگردان که آن همه استقلال خود را ارج می نهاد، به دارایی عزیز خوانندگانش تبدیل شده بود. حتی کسانی که آثارش را نخوانده بودند برای آشنایی با او پافشاری می کردند. روسو دائما از زنان و مردانی که «سی، چهل، شصت یا حتی صد فرسخ راه را می پیمودند تا بیایند و این انسان برجسته، مشهور و بزرگ را ببینند و تحسین کنند» شِکوه می کرد.(۱۳) موتیه کم کم داشت به دلفی سویس تبدیل می شد. از دو سال و نیم پیش که روسو، برای فرار از حکم دستگیری به جرم نوشتن مطالب برانداز، از پاریس به آن جا گریخته بود راه باریک روستای دورافتاده مملو از تردد دائمی مسافرانی شده بود که قصد بازدید از پر رفت و آمدترین نقطه متروک اروپا را داشتند.
از میان کسانی که رنج سفر به موتیه را بر خود هموار می کردند، عده ای برای دیدن بلای جان نهادهای سیاسی و اجتماعی می آمدند، اما اکثرا انگیزه دیگری داشتند. هر چند امروزه روسو، یعنی نویسنده گفتارها(۲۸) و قرارداد اجتماعی،(۲۹) را بیش تر نظریه پردازی سیاسی می دانند، او برای همعصرانش در درجه نخست خالق ژولی(۳۰) یا الوئیز جدید(۳۱) بود. بازوِل هم دقیقا موافق با همین دیدگاه در معرفی نامه اش تاکید کرد که به «مشاوره نویسنده رمان الوئیز» نیاز دارد.(۱۴) سایر خوانندگان مشتاق روسو، مثل بازوِل، معتقد بودند که او توانایی منحصربه فردی در خودشناسی دارد. این توانایی بیش از همه در رمانی مشهود است که روسو در آن محل سکونت فعلی اش، یعنی منطقه آلپاین، را به صورت خیالی به تصویر می کشد. ژولی، محبوب ترین کتاب قرن هجدهم، تا سال ۱۸۰۰ حداقل به چاپ هفتادم رسید. رمان نامه وار روسو، همان طور که خودش از قبل می دانست، زندگی اش را پایان داد اما به خوانندگانش آموخت که چگونه زندگیشان را از نو شروع کنند.
رمان مذکور که طبق توصیف عجیب روسو در پیشگفتار کتاب «اصلاً رمان نبود»، رابطه نافرجام عشق سَن پرو و ژولی را حکایت می کند. آن دو، که به دلیل تفاوت طبقه اجتماعی از هم جدا می مانند، داستان عشق خود را در شش نامه شرح می دهند و سرانجام، در برابر چشمان مراقب شوهر ژولی، وولمر مرموز، دوباره به هم می پیوندند و عشق پاکشان را باز می یابند. عشاق در مقابل منظره ای از کوه های آلپ ــ عرصه ای شکوهمند برای عشق ناممکن آنان ــ شناسندگان سرشت دنیای درونی خود هستند و احساسات و هیجان های خود را با همان دقتی که روسو در تبعیدگاه های گوناگون خود صرف گیاهان می کرد، در نامه هایشان توصیف می کنند. نامه نگاری با مرگ ژولی به پایان می رسد، و ژولی در جریان این عشق ورزی طولانی به عشق فناناپذیر خود نسبت به سَن پرو اعتراف می کند.
جالب آن که بسیاری از خوانندگان روسو معتقد بودند که این نامه ها واقعی اند و شخصیت های داستان، همان طور که عاشق شده و رنج کشیده اند، واقعا زندگی کرده و مرده اند. سادگی ظاهری و ویژگی مکاتبه ای به داستان اصالت می داد و خواننده را به نزدیکی بی سابقه ای با شخصیت ها و، علاوه بر آن، با خود روسو، که خوانندگان او را ویراستار نامه ها می پنداشتند، دعوت می کرد. انتشار کتاب موجی از نامه به راه انداخت که در آن ها خوانندگان اشرافی و بورژوا غم و شادیشان را با هم به اشتراک می گذاشتند. هنگامی که مارکی دو پولینیاک(۳۲) واکنش خود را به مرگ ژولی تعریف می کرد گویی به نمایندگی از نسل خود سخن می گفت: «دردی عمیق مرا متاثر کرد. قلبم فشرده شد. ژولی در حال مرگ دیگر آدمی غریبه نبود. خودم را خواهر او می دانستم.»(۱۵)
محو کردن مرز بین داستان و واقعیت می تواند دلیل هجوم دیوانه وار خوانندگان متاثر را به موتیه توضیح دهد. هنگامی که روسو هشدار داد که «این کتاب قرار نیست در جامعه منتشر شود و لذا برای خوانندگان بسیار اندکی مناسب است» با زیرکی وقوع آنچه را به ظاهر می خواست جلوگیری کند، تضمین کرد.(۱۶) تنها خوانندگان ساده لوح و زودباور ــ یعنی خوانندگانی که قادر به فراموش کردن خود بودند ــ می توانستند وارد این جهان شوند. کتاب باید دور از تالار آینه ها که آن را جامعه می نامیم خوانده می شد. این روش جدیدی بود برای آن که خواننده نه فقط متن، بلکه خویشتن را بخواند. لازمه اش هم این بود که سرگذشت خود را فراموش کند و یک بار دیگر به موجودی معصوم تبدیل شود. مسافران تحت تاثیر علاقه وافر روسو به کوهستان ها دیگر از عبور از پرتگاه ها اجتناب نمی کردند و موقع رد شدن از گلوگاه ها چشم هایشان را نمی بستند. برعکس، کوهستان ها به جای مانع سفر به هدف سفر تبدیل شده بود. این آوار افراشته دیگر نه مایه نومیدی، بلکه نشانی از شکوه بود. سرگیجه در ارتفاع نشان از فضیلت داشت. خواننده در محاصره قله های نوک تیز و یخچال های طبیعی کورکننده، به خود بازمی گشت. بازوِل در یادداشتی از موتیه نوشت: «در دره ای زیبا و وحشی در محاصره کوه های عظیم هستم و بی اندازه شادم.»(۱۷) او خیلی زود دریافت که روسو، که دیگران را به دنیایی که خود ساخته بود راهنمایی می کرد، در مورد خودش نمی توانست این حرف را بزند.

موتیه از ژنو، زادگاه روسو، زیاد دور نبود. روسو حدود سی و پنج سال پیش، در شانزده سالگی، برای همیشه آن جا را ترک کرده بود. فواصل دور و درازی که فیلسوف بعدها پیمود همان قدر که مسافرت هایی معمولی محسوب می شد ادیسه روح و خیال هم بود. زمانی که در اواخر سال ۱۷۶۴ بازوِل روسو را ملاقات کرد، او تازه داشت شرح این سفرها را در اعترافات،(۳۳) که زندگینامه اوست، ثبت می کرد، کاری که در تمام مدت اقامتش در انگلستان او را به خود مشغول کرده بود.
روسو با نوشته هایی که به پیشنهاد ناشرش می نگاشت ــ کسی که انتظار فروش بالایی از کتاب های او داشت ــ سبک سنتی خاطره نویسی را متحول ساخت. او با وارد کردن خودکاوی، توجیه خویشتن و تجلیل از خویشتن به سنت زندگینامه نویسی، آن را به یکی از متعالی ترین اشکال ترکیب گونه های ادبی تبدیل کرد. روسو در کار خود از اعترافات آگوستین قدیس الگو گرفت، منتها اسقف هیپو را سر و ته کرد. در حالی که آگوستین قدیس داستان تغییر کیش خود را بیان می کند تا ثابت کند که انسان برای غلبه بر گناه جبلی به امداد الهی نیاز دارد، روسو از داستان زندگی خود استفاده می کند تا ثابت کند که هیچ نیازی به چنین امدادی نیست، چون گناه جبلی ای وجود ندارد. او در عوض معتقد است که انسان ذاتا خوب است اما جامعه او را شریر می کند. در حالی که آگوستین قدیس برای رسیدن به دانش خودشناسی، که به تنهایی قادر به کسبِ آن نیست، از خدا کمک می خواهد، روسو در ابتدای اعترافات خود اظهار می دارد: «این یگانه تصویر موجود ــ در اکنون و شاید تا ابد ــ از انسان است که چون دقیقا بر طبیعت و تمام حقیقت او منطبق است همواره برقرار است و احتمالاً برقرار خواهد بود.» او خود را در روز داوری در محضر خدا و تمام نوع بشر می بیند که پرده از درونی ترین رازهای خود بر می دارد طوری که تنها او ــ ژان ژاک روسو ــ قادر به انجام دادن آن است، و به دیگران این جرئت را می دهد که بگویند: «من از آن آدم، بهتر بودم.»(۱۸)
روسو در اعترافات مهارت خودآفرینی را حاصل نخستین تجربیاتش می داند که او را قادر ساخت خود را از شر احساس نارضایتی از دنیا رها سازد. خواندن رمان های رمانتیک، میراث مادری که به هنگام زادن او درگذشت، و خواندن آثار نویسندگان یونان و روم باستان با پدر، که طولی نکشید او را نزد اقوام و سپس پیشه وران رها کرد، تخیل او را برافروخت. عاشقان و قهرمانانی که در ذهن او جای گرفتند معیارهایی را برایش ترسیم کردند که بسیار فراتر از واقعیت بود. روسو بقیه عمرش زنان و مردانی را در اطرافش می دید که هیچ کدام در حد و اندازه آرمان های ملهم از این نویسندگان نبودند. او مدت ها بعد به یاد آورد که «در جوانی چون فکر می کردم آدم هایی را که در کتاب ها شناخته ام در دنیا پیدا می کنم، همیشه به دنبال چیزی می گشتم که وجود نداشت. تجربه ام که بیش تر شد، کم کم امیدم را به پیدا کردنشان از دست دادم».(۱۹)
یکی از کسانی که روسوی جوان را ناامید کرد پدرش بود. فیلسوفان باستان نتوانستند عشق به فضیلت را، چنان که در پسر زبانه می کشید، در پدر شعله ور سازند. آیزاک روسو،(۳۴) برخلاف گفته روسو که او را عاشق ژنو معرفی می کند، در واقع وطن دوستی گریزپا بود و شش سال اقامت او در قسطنطنیه، مدتی کوتاه پس از به دنیا آمدن فرانسوا، برادر بزرگ تر روسو، نمونه ای از غیبت های او از ژنو است. ایزاک در برگشت از مشرق زمین، ناگهان پدر فیلسوف آینده شد، همسرش را از دست داد و کسب و کارش را پی گرفت. ساعت ساز تندمزاج هم مانند پسرش ناآرام بود و پس از آن که یکی از اشراف محلی او را به دوئل فراخواند و او فرار را برقرار ترجیح داد ناچار ژان ژاک ده ساله را به اقوام قالب کرد. پسرک بعد از مدت کوتاهی همراه پسرعمویش روانه روستای بوسه،(۳۵) در کوهپایه کوهستان آلپ در فرانسه شد و نزد کشیش محلی، م. لامبرسیه(۳۶) و خواهرش، ماند. روسو در آن جا بهشت را یافت منتها بنا بود چندی بعد از آن جا هم طرد شود.(۲۰)
این بهشت بازیافته همانا طبیعت بود که او آن را در سادگی زندگی مناطق اطراف بوسه پیدا کرد. روسو در طبیعت خود را یا، به بیان دقیق تر، گریز از خویشتن را یافت، تناقضی که در قلب افکار روسو جای داشت. روسو در دره ها و مراتع آلپ می دوید و لایه های تعصب ها، ظاهرسازی ها و دغدغه های اجتماعی را که به اعتقاد او مثل غباری که روی مجسمه می نشیند، ذات واقعی ما را می پوشاند، می تکاند. این تجربه های شادمانه به خلسه ای ختم می شد که در آن خویشتن با جهان به وحدتی یکپارچه می رسید. روسو بعدها به یکی از ملاقات کنندگانش گفته بود که در اوقاتی که در آلپ قدم می زد همیشه خود را رها می کرد تا برود و خویشتن را پیدا کند: «اگر در کوهستان لیز بخورم فقط روی پشتم سر می خورم و بدون کوچک ترین خراشی به پایین می رسم. فلسفه بچه ها همین است و من آن را از آن خود کرده ام.»(۲۱)
اما بچه ها تازه وقتی فلسفه بافی می کنند که به بزرگسالی پرتاب شوند. روسو دو سال پس از ورود به بوسه از جایگاه معصومیت خود به زیر کشیده شد. روزی خانم لامبرسیه متوجه شد کسی یکی از شانه هایش را شکسته و فورا به ژان ژاک بدگمان شد. هر قدر هم که روسو از ته دل انکار می کرد، خانواده همیشه مهربان و باملاحظه لامبرسیه اصرار داشتند که کودک دروغ می گوید. بعدها روسو تعریف کرد: «قوه قهریه هم سرانجام باید در برابر لجاجت شرورانه کودک تسلیم شود؛ آن ها پافشاری مرا این طور تفسیر کردند.»(۲۲)
درست مثل داستان معروف متهم شدن آگوستین به دزدیدن مرواریدهای همسایه در کودکی، داستان کم اهمیت شانه شکسته هم در خودشناسی روسو تاثیر بسزایی داشت. هر چند کبودی ضربه های چوبدستی التیام یافت، زخمی عمیق بر دنیای روسو نشست. انگار خود روستا هم تغییر کرده بود زیرا کم نور و دلگیر شده بود، «انگار پرده ای رویش کشیده باشند که زیبایی هایش را از ما مخفی کند». همه چیز مثل قبل به نظر می رسید اما در واقع نظم امور کم تر و ملال انگیزتر شده بود. زلال کودکی جای خود را به آشفتگی بزرگسالی داده بود. روسو هر چقدر سعی کرده بود نتوانسته بود خانواده لامبرسیه را نسبت به حقیقت ماجرا آگاه کند: از این فکر که فقط با اتکا به ظواهر او را متهم کرده اند منزجر می شد. نیم قرن بعد روسو همچنان با ترس از این لحظه یاد می کند: «اکنون که در موردش می نویسم احساس می کنم ضربان نبضم دوباره تند می شود. صد هزار سال هم که زندگی کنم این لحظه ها از جلو چشمم محو نمی شود.»(۲۳) خلاصه آن که کودک از بهشت بیرون رانده شد. روسو هم مثل آگوستین در این داستان هبوط آدم را باز می آفریند، منتها با تفاوتی اساسی: او بی گناه بود. همان طور که ویلیام وردزورت،(۳۷) از اخلاف معنوی روسو، نوشت، دشت ها و گل ها و درخت های دنیا «از چیزی حرف می زنند که از میان رفته است». ردپای چنین دیدگاهی در زندگی و آثار روسو به وفور دیده می شود.
روسو پس از مدت کوتاهی به ژنو بازگشت. پسرکی که خود را در رویا عاشق یا کهنه سرباز وطن می دید، به دستور پدر، خود را بازیگر نقش نه چندان عاشقانه شاگرد حکاکی یافت. نویسنده ای که زنجیرهای جامعه را به ویران کردن آزادی طبیعی انسان محکوم می کرد، با کار طاقت فرسا در کارگاهی که پیشه ور کم حوصله ای آن را اداره می کرد، برای اولین بار طعم آثار مخرب بردگی را چشید.
روسو فقط یکشنبه ها با قدم زدن در تپه های اطراف ژنو از زندگی روزمره خود فرار می کرد. او که فرزند یک ساعت ساز بود اهمیتی به زمان نمی داد، تا این که روزی با شنیدن صدای طبل و شیپوری که پیش از بسته شدن درها نواخته می شد، متوجه شد که هنوز بیرون دیوارهای شهر است. صدا در تپه ها می پیچید و او دوان دوان به طرف شهر برمی گشت. «قدم هایم را دوبرابر کردم، صدای ضربه طبل ها را می شنیدم، با همه سرعتی که پاهایم می توانستند مرا ببرند می دویدم: قلبم به سینه می کوبید... اما دیر شده بود.» خود را روی ساحل انداخت و به بالا رفتن پل متحرک نگاه کرد. در همین لحظه بود که تصمیم سرنوشت ساز خود را گرفت: به صاحبکارش و ژنو پشت کرد و به مقصد قصرهای اسپانیا، که در خیال پرورده بود، به راه افتاد.(۲۴)

نظرات کاربران درباره کتاب جدال فیلسوفان