فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شیفتگی‌ها

کتاب شیفتگی‌ها

نسخه الکترونیک کتاب شیفتگی‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۳,۶۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شیفتگی‌ها

صورت میگوئل دِزوِرن یا دِوِرن یک ویژگی خیلی خوشایند داشت؛ یعنی هُرم مردانه از خود متصاعد می‌کرد که باعث می‌شد از دور بسیار جذاب به نظر برسد و دیگران را به این فکر می‌انداخت که باید آدم خواستنی‌ای باشد. مسلماً پیش ‌از آن‌که متوجه لوییزا شوم او بود که نظرم را جلب کرد یا به‌ خاطر او بود که لوییزا را دیدم. چون اغلب، زن را بدون شوهرش می‌دیدم. معمولاً اول مرد کافه را ترک می‌کرد و زن چند دقیقه‌ای بیش‌تر می‌ماند. گاهی ‌اوقات تنهایی سیگاری دود می‌کرد. گاه بعضی صبح‌ها همکارانش یا مادران بچه‌های مدرسه سروکله‌شان پیدا می‌شد یا دوستانی در آخرین لحظه به آن‌ها ملحق می‌شدند، درست موقعی که مرد داشت می‌رفت. هیچ‌وقت مرد را بدون زنش ندیدم و هیچ تصوری از تنهایی او ندارم. همیشه کنار زنش بود (به ‌همین‌ دلیل، وقتی عکسش را در روزنامه دیدم نشناختم، چون لوییزا توی عکس نبود). طولی نکشید که به هر دوی‌شان علاقه‌مند شدم. البته اگر «علاقه‌مند» واژه‌ی درستی باشد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شیفتگی‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به مرسدس لوپز بایِستِروس که به دیدنم آمد
و برایم قصه گفت:
و تقدیم به کارمه لوپز مرکادِر که مدام زیر گوشم خندید و به حرف هایم گوش داد.

مقدمه ی مترجم

خابیر ماریاس در بیستم سپتامبر ۱۹۵۱ در مادرید به دنیا آمد. نویسنده، مترجم و روزنامه نگار چیره دست و یکی از مهم ترین نویسندگان اسپانیاست که آثارش به ۲۴ زبان ترجمه شده است.
پدرش خولیان ماریاس فیلسوفی بود که در دوران فرانکو راهی زندان شد و پس از آزادی از تدریس محروم ماند. ماریاس همراه پدر به امریکا رفت و بخشی از دوران کودکی خود را در آن جا گذراند. خولیان ماریاس در آن زمان در دانشگاه ها و نهادهای آموزشی، از جمله دانشگاه ییل و کالج ولسلی تدریس می کرد. اما خود ماریاس در کولخیو استودیو در مادرید درس خواند.
نوشتن را از نوجوانی، اما ترجمه را بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه مادرید آغاز کرد و آثار نویسندگانی نظیر آپدایک، هاردی، کنراد، ناباکوف، فاکنر و شکسپیر را به اسپانیایی برگرداند. در ۱۹۷۹ جایزه ی ملی بهترین ترجمه را به پاس ترجمه ی تریسترام شندی نوشته ی لارنس استرن برد و از ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۵ نیز در دانشگاه آکسفورد به تدریس ادبیات اسپانیایی پرداخت.
در ۱۹۹۲ رمان قلبی به این سپیدی را نوشت که هم نزد مردم و هم منتقدان با موفقیت چشم گیری مواجه شد. این اثر یکی از بهترین رمان های اسپانیایی زبان به شمار می رود. ترجمه ی انگلیسی آن نیز خوش اقبال بود و در ۱۹۹۷ جایزه ی ادبی بین المللی ایمپک دوبلین را برای ماریاس به ارمغان آورد. قهرمان این رمان یک مترجم است و گفته می شود ماریاس برای خلق این رمان کم وبیش از تجارب خود در کار نویسندگی، ترجمه و تدریس در دانشگاه آکسفورد بهره گرفته است.
در ۲۰۰۱ نیز جایزه ی سلطنتی ردوندا را برای تقدیر از نویسندگانی که آثارشان به اسپانیایی ترجمه می شود بنیان گذاشت. تاکنون هجده رمان و مجموعه داستان کوتاه و مقالات متعدد از او چاپ شده است.
یک انتشاراتی کوچک هم به اسم دینو دِ رِدوندا دارد. برای اِل پاییس ستون های هفتگی می نویسد و داستان های کوتاهش در مجلات بین المللی چاپ می شود. کرسی های افتخاری در دانشگاه ها و موسسات معتبر دارد و ضمناً در ۲۰۱۳ برنده ی جایزه ی ارزشمند فورمنتور به مبلغ پنجاه هزار یورو شده است. این جایزه برای تجلیل از جایگاه ادبی اش در مایورکا به او داده شده است. نیز جایزه ی حلقه ی منتقدان کتاب ملی را برای رمان شیفتگی ها از آن خود کرده است.
شیفتگی ها، چنان که از نامش برمی آید، درباره ی عاشقی و دلدادگی است. از جان گرفتن احساسی عمیق خبر می دهد که ناخواسته در درونت ریشه دوانده و تو را به گوشه ها و زوایایی از ذهنت می برد که هرگز از وجودشان آگاه نبودی و به کارهایی وامی دارد که جرئت انجام دادن شان را هرگز در خود سراغ نداشتی. شیفتگی ها داستان رازهای سربه مُهر انسان هاست.

بخش یک

آخرین باری که من میگوئل دِزوِرن(۱) یا دِوِرن(۲) را دیدم، آخرین باری بود که همسرش، لوییزا آلدِی(۳)، هم او را دید. شاید عجیب یا بی انصافانه به نظر برسد. چون او همسرش بود و من، یک غریبه، زنی که یک کلمه هم با او حرف نزده بود. حتی اسمش را نمی دانستم. موقعی هم فهمیدم که دیگر کار از کار گذشته بود. یعنی وقتی عکسش را در روزنامه دیدم که نشان می داد چندین بار چاقو خورده است. بدنش نیمه برهنه بود و داشت می مُرد. اگر همان لحظه نمُرده بود، هوشیاری ای که هیچ وقت برنگشت، احتمالاً آخرین چیزهایی که به آن فکر کرده این بوده که ضارب به اشتباه و بی دلیل به او چاقو زده است. یعنی غیرمنطقی و آن هم نه یک بار، بلکه بارها و بارها و پشت سر هم. با این هدف که او را از دنیا محو کند و بی درنگ از روی زمین برش دارد. درست همان جا و در همان لحظه. اما چرا می گویم «کار از کار گذشته بود»، نمی دانم، یعنی بابت چه چیزی کار از کار گذشته بود؟ راستش را بخواهید خودم هم درست نمی دانم. مثلاً وقتی کسی می میرد، همیشه به این فکر می افتیم که کار از کارِ چیزهایی یا شاید هم همه ی چیزها گذشته است ــ قطعاً دیگر خیلی دیر شده که همچنان منتظر بمانیم ــ و به او مثل یک سانحه بی توجهی می کنیم. برای آن ها که به ما خیلی نزدیک اند هم همین طور است. هر چند پذیرش مرگ شان برای ما فوق العاده سخت تر است، برای شان سوگواری می کنیم و تصویرشان در ذهن مان می ماند، چه وقتی بیرون هستیم و چه موقعی که در خانه ایم؛ گو این که تا مدت ها باور داریم هیچ وقت نمی توانیم به نبودشان عادت کنیم. هر چند از همان اول ــ از لحظه ی مرگ شخص ــ می دانیم که دیگر نمی توانیم رویش حساب کنیم. حتی برای چیزهای کوچکی مثل یک تماس تلفنیِ ساده یا جواب سوال های مسخره ای مثل «سوییچ ماشینم رو اون جا گذاشتم؟» یا «امروز بچه ها کِی از مدرسه تعطیل می شن؟» می دانیم که دیگر برای هیچ چیزی نمی توانیم روی شان حساب کنیم. هیچ چیز یعنی هیچ چیز. اصلاً قابل درک نیست، چون قطعیتی را القا می کند که رسیدن به آن قطعیت مغایر با طبیعت ماست: قطعیتِ این که آن فرد دیگر برنمی گردد. دیگر حرف نمی زند. قدم از قدم برنمی دارد ــ نه یک قدم به پس، نه یک قدم به پیش ــ، هیچ وقت نگاه مان نمی کند یا رویش را برنمی گرداند. نمی دانم چه طور آن قطعیت را تحمل می کنیم یا با آن کنار می آییم. نمی دانم چه طور او را به تدریج به فراموشی می سپاریم. چون زمان گذشته و بین ما و آن فرد فاصله انداخته اما برای او در همان جا ثابت مانده است.
اما من اغلب او را دیده بودم و شنیده بودم که حرف می زند و می خندد. تقریباً هر روز صبح زود در یک بازه ی زمانی چندساله؛ البته نه صبح خیلی زود. معمولاً روزها کمی به محل کارم دیر می رسیدم برای این که می خواستم کمی از وقتم را با آن زوج بگذرانم. نه فقط با آن مرد. متوجه اید که با هر دوی شان. با هم دیدن شان هر روز صبح قبل از شروع کار روزانه به من آرامش و رضایت خاطر می داد. برایم عادت شده بود. این تعبیر برای چیزی که به آدم لذت و آرامش می دهد واژه ی غلطی نیست. شاید هم خرافاتی شده بودم اما نه، این هم نیست. نه که باور کرده باشم روزی که در مجاورت آن ها صبحانه نخورم روز بدی می شود، بلکه بیش تر این بود که اگر روزی نمی دیدم شان کارم را با حالِ بد یا خوش بینیِ کم تری شروع می کردم. انگار آن ها برایم چشم اندازی به دنیای بسامان یا موزون بودند. شاید هم بخش کوچکی از دنیا را، که برای تعداد بسیار معدودی از ما قابل دیدن است، نشان می دادند. مثل بخش کوچک هر زندگی ، هر قدر هم که آن بخشْ عمومی یا در معرض دید باشد. دوست نداشتم بی آن که خوب تماشای شان کرده باشم خودم را ساعت ها توی اتاق کارم حبس کنم. نه رندانه که با احتیاط نگاه شان می کردم. دلم نمی خواست معذب شوند یا مزاحم شان بشوم. اخلاقی نبود و به نفعم بود که نترسانم شان. برایم نفس کشیدن در هوای آن ها ــ هر چند نادیده گرفته شوم ــ و جزئی از منظره ی صبحگاهی آن ها بودن خوشایند بود؛ پیش از آن که هر کدام به راه خودشان بروند و احتمالاً برای وعده ی بعدی، که در خیلی روزها شام بود، دوباره به هم برسند.
آخرین صبحی که من و همسرش او را دیدیم دیگر نتوانستند شام کنار هم باشند یا حتی با هم ناهار بخورند. لوییزا بیست دقیقه پشت میز رستوران منتظرش ماند. گیج بود اما خیلی نگران نبود. تا این که تلفنش زنگ زد و دنیایش به آخر رسید و دیگر منتظر همسرش نماند.

از روز اول فهمیدم زن و شوهرند. مرد حدوداً پنجاه ساله بود و زن کمی جوان تر؛ هنوز به چهل نرسیده بود. زیباترین ویژگی شان این بود که از معاشرت با هم لذت می بردند. در زمانی که تقریباً هیچ کس حال وحوصله ی هیچ چیزی را ندارد، به خصوص حال شوخی و شیطنت، آن ها بی وقفه با هم حرف می زدند، می خندیدند و لطیفه تعریف می کردند. انگار تازه با هم آشنا شده یا همدیگر را دیده بودند. انگارنه انگار با هم از خانه بیرون آمده و بچه ها را به مدرسه برده بودند. با هم و در یک زمان ــ احتمالاً در یک دست شویی مشترک ــ دست و صورت شسته و لباس پوشیده و در یک تختِ دونفره از خواب بیدار شده بودند و انگار نه انگار اولین چیزی که دیده بودند صورت تکراری آن یکی بوده و غیره و غیره؛ روزها در پی هم و سال پشت سال. آن ها دو بچه داشتند. یک پسر و یک دختر که دو سه بار همراه شان آمدند. دختری حدوداً هشت ساله و پسری حدوداً چهارساله که شباهت عجیبی به پدرش داشت.
مرد لباس های شیک اما کمی از مُد افتاده می پوشید با این وصف هیچ وقت ظاهر مضحک یا ناجوری نداشت. منظورم این است که سرووضعش همیشه مرتب و کاملاً هماهنگ بود. پیراهن هایی که انگار برای او دوخته شده بود. کراوات های گران قیمت و دستمالی در جیب بالای پیراهن. دکمه ی سردست و کفش های مشکی واکس خورده ی چرم یا جیر. هر چه به سمت اواخر بهار می رفت بیش تر کفش جیر می پوشید و لباس های رنگ روشن را ترجیح می داد. ناخن هایش به دقت مانیکور شده بود. با وجود این ها هیچ شباهتی به مدیرهای احمق یا بچه بورژواها نداشت. یعنی منش ذاتی اش به او اجازه نمی داد به شکلی غیر از این در خیابان ظاهر شود؛ دست کم در روزهای کاری. انگار آن لباس عادی اش بود و پدرش یادش داده بود آن طور بپوشد. البته، بعد از گذراندن سن وسالی، این شیوه ی لباس پوشیدن را انتخاب کرده بود. بی اعتنا به تمام مدهای احمقانه و منسوخِ دورانی که بدلباسی در آن مرسوم است و به طور مشخص کم ترین تاثیری از آن ها نگرفته بود. گاهی چنان سنتی لباس می پوشید که من هرگز، حتی یک بار هم، چیز نامتعارفی در او ندیدم. علاقه ای نداشت متفاوت دیده شود. هر چند در کافه ای که همیشه او را می دیدم و حتی شاید در بافت شهریِ نسبتاً قدیمی مان کمی جلب توجه می کرد. این عادی بودن با ذات صمیمی، شاد و تا حدی خوش مشربش هم خوانی داشت. با این که گارسون ها را رسمی صدا می زد و آن ها را شما خطاب می کرد، رفتاری مهربانانه و صمیمی داشت اما نه صمیمیتی که دل زدگی بیاورد. درست است که قهقهه ی همیشگی اش تا حدی بلند بود اما هیچ وقت آزاردهنده نمی شد. راحت و از ته دل می خندید ولی محترمانه و خوشایند. هرگز خنده اش رنگ تملق یا چاپلوسی نگرفت. به چیزهایی می خندید که واقعاً خوشش می آمد. تقریباً از همه چیز خوشش می آمد، آدم بزرگواری بود. وجه شوخی موقعیت ها را به سرعت تشخیص می داد و برای لطیفه های دیگران دست می زد یا مهارت بیان شان را می ستود. شاید این همسرش بود که بیش تر از همه او را می خنداند. بعضی ها حتی بی منظور ما را می خندانند. مهم ترین دلیلش آن است که حضور لذت بخشی دارند. بنابراین، به سادگی از دیدن شان و بودن در کنارشان به وجد می آییم. کافی است سراپا گوش شویم. حتی اگر حرف جالبی نزنند یا چرند بگویند باز هم به نظرمان جالب است. آن طور که پیدا بود هر دوی آن ها چنین نقشی را برای هم ایفا می کردند. هر چند که خیلی معلوم بود زن وشوهر هستند، اما هرگز ندیدم یکی شان رفتار تصنعی یا متظاهرانه به خرج بدهد. مثل بعضی زوج ها که، بعد از سال ها زندگی مشترک، به هر شکلی می خواهند نشان بدهند چه قدر همدیگر را دوست دارند. گویی این کار یک جورهایی ارزش شان را بیش تر یا زیباترشان می کند. نه، چیزی بیش از این ها بود. تو گویی یقین داشتند که در کنار هم به زندگی ادامه می دهند و رفتار درستی با هم داشتند که در آن احترام نهفته بود. یا انگار قبل از ازدواج و زندگی در کنار هم به قدری به هم کشش داشتند که هر اتفاقی هم می افتاد خود به خود همدیگر را به عنوان همراه یا شریک، دوست یا هم صحبت انتخاب می کردند ــ فارغ از وظیفه ی زن وشوهری یا راحتی یا عادت یا حتی وفاداری. با علم به این که هر اتفاقی بیفتد یا هر حادثه ای رخ بدهد، همیشه گفتنش برای او یا شنیدنش از او جذابیت و شیرینیِ بیش تری نسبت به دیگران داشت. چه برای آن زن و چه برای آن مرد. بین آن ها رفاقت و مهم تر از همه اعتماد موج می زد.

صورت میگوئل دِزوِرن یا دِوِرن یک ویژگی خیلی خوشایند داشت؛ یعنی هُرم مردانه از خود متصاعد می کرد که باعث می شد از دور بسیار جذاب به نظر برسد و دیگران را به این فکر می انداخت که باید آدم خواستنی ای باشد. مسلماً پیش از آن که متوجه لوییزا شوم او بود که نظرم را جلب کرد یا به خاطر او بود که لوییزا را دیدم. چون اغلب، زن را بدون شوهرش می دیدم. معمولاً اول مرد کافه را ترک می کرد و زن چند دقیقه ای بیش تر می ماند. گاهی اوقات تنهایی سیگاری دود می کرد. گاه بعضی صبح ها همکارانش یا مادران بچه های مدرسه سروکله شان پیدا می شد یا دوستانی در آخرین لحظه به آن ها ملحق می شدند، درست موقعی که مرد داشت می رفت. هیچ وقت مرد را بدون زنش ندیدم و هیچ تصوری از تنهایی او ندارم. همیشه کنار زنش بود (به همین دلیل، وقتی عکسش را در روزنامه دیدم نشناختم، چون لوییزا توی عکس نبود). طولی نکشید که به هر دوی شان علاقه مند شدم. البته اگر «علاقه مند» واژه ی درستی باشد.
دِزوِرن موهای کوتاه، پُرپشت و سیاهی داشت که روی گیجگاه ها به جوگندمی می زد و از باقیِ قسمت ها مجعدتر به نظر می رسید (اگر خط ریشش را بلند می کرد بعید نبود که مثل طره توی صورتش بیاید). چشمانش آرام، شاد و امیدوار بود و هر وقت به حرف کسی گوش می کرد نجابت کودکانه ای در آن ها دیده می شد. به طور کلی در زندگی خوش بود یا نمی گذاشت عمرش بی لذت بردن از ذره ذره ی زندگی بگذرد؛ حتی در کوران مشکلات و ناملایمات. احتمال می رفت که در مقایسه با بیش تر مردها دچار ناملایمات کم تری باشد و همین موضوع کمکش می کرد که آن نگاه معصومِ خندان را حفظ کند. رنگ چشمانش خاکستری بود و به دنیا طوری نگاه می کرد که انگار همه چیز برایش تازگی دارد. حتی جزئیات تکراری روزمره ی آن کافه ی بالای خیابان پرینسیپ دِ بِرگارا و گارسون هایش یا قیافه ی بی احساس من. چال چانه اش من را یاد فیلمی با بازی رابرت میچام یا کری گرانت یا کرک داگلاس می انداخت. الآن یادم نمی آید کدام شان در آن فیلم بازی می کرد که بازیگر زنِ فیلم انگشتش را روی چال چانه ی بازیگر مرد می گذارد و از او می پرسد این جا را چه طور اصلاح می کنی. هر روز صبح دلم می خواست از پشت میزم بلند شوم و بروم سراغش و چانه اش را آرام بین انگشت شست و سبابه ام بگیرم و همان سوال را بپرسم. همیشه صورتش را خوب اصلاح می کرد، همین طور چالِ چانه اش را.
حواس شان به من نبود یا کم تر از حدی بود که من به آن ها دقت می کردم. صبحانه شان را مقابل پیشخان سفارش می دادند و بعد از آن که آماده می شد آن را روی میزی کنار پنجره ی بزرگی که رو به خیابان بود می بردند. من هم روی صندلی کنار میز پشت آن ها می نشستم. بهار و تابستان هم بیرون می نشستیم و گارسون ها سفارش ما را از پنجره ای که به سمت بار باز می شد بیرون می دادند. این کار باعث رفت وآمد زیادی می شد و به دیدارهای بیش تری می انجامید، چون تماس دیگری نبود. هم دِزوِرن هم لوییزا هرازگاهی نگاهی به من می انداختند؛ صرفاً از سرِ کنجکاوی. نگاهی که خیلی طولانی نبود و دلیلی به غیر از کنجکاوی نداشت. مرد هیچ وقت نگاه موذیانه، عیب جویانه یا نخوت آمیزی به من نینداخت که مایه ی ناامیدی شود و زن هم هرگز ذره ای شک، برتری یا بیزاری از خود نشان نداد که می توانست برای من بسیار تحقیرآمیز باشد. به همین دلیل هر دو ی شان را دوست داشتم. هر دو را با هم. ابداً با حسرت نگاه شان نمی کردم بلکه با خیالی آسوده نگاه می کردم از این که در دنیای واقعی چیزی به اسم زوجِ کامل، وجود دارد. راستش غیر از لباس های شیک لوییزا، که در تضاد کامل با دِزوِرن بود و می شد آن را سَبک و سلیقه ای نامید، آن ها چیزی فراتر از یک زوج کامل بودند. آدم انتظار داشت در کنار چنین مردی که این طور هوشمندانه ظاهر می شود زنی را ببیند با ویژگی های زیباییِ کلاسیک. زنی که بیش تر وقت ها دامن و کفش پاشنه بلند بپوشد و لباس هایش مثلاً مارک سِلین باشد و گوشواره و گردن بندهای آن چنانی بیندازد. درحالی که او یا ظاهری نسبتاً اسپرت داشت یا ظاهر دیگری که نمی دانم اسمش را غیررسمی بگذارم یا بی تفاوت که مشخصاً هیچ ویژگی خاصی نداشت. زن هم مثل مرد قدبلند و چهارشانه بود. پوست برنزه و موی تقریباً سیاه داشت و خیلی کم آرایش می کرد. وقت هایی که شلوار ــ معمولاً جین ــ تنش می کرد، همراهش یک کت ساده و چکمه یا کفش بی پاشنه می پوشید و با دامن هم کفش پاشنه کوتاه یا بی پاشنه. از همان ها که زن های دهه ی پنجاه می پوشیدند، تابستان ها هم صندل های روباز که پا را کاملاً نشان می دهد و برای زنی با قد و هیکل او کوچک بود. هیچ وقت ندیدم به خودش طلا و جواهر آویزان کند یا کیف دستی همراهش باشد. همیشه کیف رودوشی می انداخت و به اندازه ی مرد، بشاش و سرزنده بود. خنده هایش مثل او بلند نبود ولی از ته دل و حتی گرم تر از او می خندید و دندان های ستایش برانگیزش را به نمایش می گذاشت. گونه هایش موقع خنده گِردتر می شد و ظاهر کودکانه ای به او می داد. شک ندارم که از چهارسالگی همین طور بی محابا می خندید. حدس می زنم قبل از پرداختن به کارهای مهم شان ــ بعد از فرونشستن قیل وقال صبح که معمولاً در خانواده هایی با بچه های کوچک اجتناب ناپذیر است ــ دَمی برای خودشان زندگی می کنند و بعد از گفت وشنودی گرم و شوق انگیز، فعالیت روزانه را از سر می گیرند. در آن لحظه ها همیشه از خودم می پرسیدم به هم چه می گویند یا درباره ی چه چیزی حرف می زنند. چه طور ممکن است این همه حرف برای گفتن داشته باشند. با فرض این که با هم به رخت خواب می روند و با هم از خواب بیدار می شوند و حتی احتمال می رود که همدیگر را از افکار و فعالیت های شان آگاه کنند. یک روز تصادفی یکی دو کلمه از حرف های شان را شنیدم. یک بار هم شنیدم که مرد زنش را «پرنسس» خطاب کرد.
همیشه بهترین ها را برای شان آرزوها می کردم. درست مثل شخصیت های رمان یا فیلمی بودند که از اول آن ها را دوست داری و برای شان خیر می خواهی و می دانی که قرار است اتفاق بدی برای شان بیفتد و بالاخره در یک جایی از داستان آن اتفاقات خیلی بد می افتد. در غیر این صورت که فیلم یا رمان درست نمی شود. اما در زندگی واقعی دلیلی ندارد که این اتفاق بیفتد و من انتظار داشتم هر روز صبح آن ها را دقیقاً مثل همیشه ببینم. بی آن که سردی یک طرفه یا دوطرفه بین شان باشد یا بفهمم حرفی برای گفتن به یکدیگر ندارند و می خواهند زودتر از شر هم خلاص شوند یا نگاهی از سر آزردگی یا بی تفاوتیِ متقابل در چهره شان باشد. آن ها برای من مانند منظره ی تماشایی مختصر و مفیدی بودند که قبل از شروع کارم در دفتر انتشارات و دست وپنجه نرم کردن با رئیس خودبزرگ بینم و نویسندگان خوفناکش، هر روز صبح حالم را خوب می کردند. اگر چند روز پیدای شان نمی شد دلم برای شان تنگ می شد و با سرخوردگی به سر کار می رفتم. یعنی بدون این که بفهمم یا دلم بخواهد، به آن ها احساس دِین می کردم. آن ها کمکم می کردند تا روزم را خوب بگذرانم و پیش خودم در مورد شان خیال بافی کنم که چه زندگی بی عیب و ایرادی دارند. راضی بودم از این که نمی توانم خلاف این را ثابت کنم یا اطلاعات بیش تری ندارم. صبح روز بعد اصلاً به آن ها فکر نکردم. ناسزاگویان توی اتوبوس نشستم چون مجبور شدم زود از خواب بیدار شوم، از این کار خیلی بدم می آید. همیشه دوست داشتم من هم در مقابل، چیز مشابهی به آن ها بدهم اما چه طور می توانستم این کار را بکنم. آن ها اصلاً به من نیازی نداشتند؛ شاید هم به هیچ کس. آن ها اصلاً من را نمی دیدند؛ آن قدر از کنار هم بودن راضی بودند که من به چشم شان نمی آمدم. مرد دو سه بار قبل از این که برود، لب های لوییزا را طبق معمول بوسید. زن هیچ وقت نشسته نمی ماند. بلند می شد تا او هم متقابلاً مرد را ببوسد. بعد هم به سمت من سری تکان می داد. تقریباً تعظیم می کرد. بعد دستش را بالا می آورد و با گارسون ها خداحافظی می کرد. انگار من هم یکی از آن ها بودم. یک گارسون زن. همسر نکته سنجش هم وقتی کافه را ترک می کردم ــ من همیشه بعد از مرد و قبل از زن می رفتم ــ به تاسی از شوهرش یکی دوبار این کار را کرد. بس که زن محترمی بود. اما وقتی سعی کردم آن ژست را با تکان مختصر سر جواب بدهم، هر دو سرشان را برگردانده بودند و حتی من را ندیدند. خیلی عجله داشتند یا شاید محتاط بودند.

در مدتی که دیدن شان برایم عادت شده بود نمی دانستم آن ها کی هستند یا چه کاره اند. البته معلوم بود آدم های پول داری اند. شاید نه آن قدر ثروتمند اما مرفه بودند. یعنی اگر متعلق به گروه اول، ثروتمند، بودند بچه های شان را خودشان به مدرسه نمی بردند. مطمئن بودم قبل از مکث کوتاه شان در کافه، این کار را انجام می دادند. احتمالاً بچه های شان به مدرسه ا ی محلی مثل کولِخیو اِستیلو می رفتند که همان نزدیکی ها بود. هر چند مدارس دیگری هم در آن منطقه وجود داشت. مدرسه شان در یکی از خانه های بازسازی شده ی محله ی اعیان نشینِ اِل بیسو یا خانه های کوچکی که به آن هُتِلیتو می گفتند قرار داشت. راستش من خودم به دبستانی در خیابان اوکِندو می رفتم که خیلی هم از آن جا دور نبود. تقریباً هر روز در همان کافه ی محلی صبحانه می خوردند و مرد کمی قبل تر از ساعت نُه و زن کمی بعدتر سراغ کارهای شخصی شان می رفتند. چنان که وقتی از گارسون ها هم پرسیدم حرفم را تایید کردند. بعدها که با یکی از همکارانم درباره ی آن حادثه ی هولناک صحبت کردم او هم این موضوع را تایید کرد. با وجود این که چیزی بیش تر از من درباره شان نمی دانست ولی سعی کرد اطلاعاتی به دست بیاورد. به گمانم آدم هایی که اهل شایعه هستند و به بدترین ها فکر می کنند همیشه به طریقی چیزی را که دنبالش هستند می یابند. به خصوص اگر منفی باشد یا نکته ی سوزناکی داشته باشد. حتی اگر هیچ ربطی به شان نداشته باشد.
یک روز صبح، اواخر ماه ژوئن، خبری از هیچ کدام شان نشد. البته اتفاق غیرمنتظره ای نبود و هرازگاهی پیش می آمد که پیدای شان نشود. حدس زدم باید جای دیگری رفته باشند یا آن قدر سرشان شلوغ بوده که نتوانسته اند آن درنگ دوست داشتنی را با هم شریک شوند. بیش تر روزهای آن هفته به شدت مشغول کار بودم و رئیسم مرا به نمایشگاه کتاب احمقانه ای در خارج از کشور فرستاد؛ تا به جای او با آدم ها معاشرت کنم و دلقک بازی دربیاورم. وقتی برگشتم هم خبری از آن ها نشد. حتی یک بار و این نگرانم کرد. بیش تر برای خودم نگران شدم تا آن ها. چون انگیزه ی صبحگاهی ام را به یکباره از دست داده بودم. با خودم گفتم: چه راحت آدم ها توی هوا ناپدید می شوند. کافی است کسی شغل یا خانه اش را عوض کند تا به کل بی خبر شوی و دیگر او را نبینی. کافی است برنامه ی کاری اش عوض شود. چه قدر آسیب پذیر است ارتباط با آدم هایی که آن ها را از دور می شناسی. از خودم پرسیدم بعد از آن که این همه وقت چنین اهمیتی برای شان قایل شدم، آیا نباید سعی می کردم چند کلمه ای با آن ها حرف بزنم؟ نه به نیت مزاحمت یا خراب کردن لحظات مشترک شان. فقط برای این که بیرون از کافه با آن ها ارتباط داشته باشم. البته تمام خواسته ام این نبود. می خواستم به آن ها نشان بدهم چه قدر ازشان خوشم می آید و قدردان شان هستم تا از آن به بعد بتوانم با آن ها سلام وعلیکی کنم یا خودم را ملزم بدانم اگر روزی خواستم کارم را در انتشارات ترک کنم یا کم تر به آن منطقه ی خاص سر بزنم، بتوانم از آن ها خداحافظی کنم و آن ها را هم تا حدی متعهد کنم تا اگر خواستند از آن محله بروند یا عادت صبحگاهی شان را تغییر دهند به من بگویند. درست مثل کاسب محله که اگر بخواهد مغازه اش را تعطیل کند یا تغییر شغل بدهد از قبل خبر می دهد. همان طور که اگر بخواهیم خانه مان را عوض کنیم خبر می دهیم تا دست کم دیگران بدانند می خواهیم از دیدن آدم هایی که هر روز به دیدن شان عادت کرده ایم دست برداریم. حتی اگر از دور آن ها را دیده باشیم یا به شیوه ای کاملاً سودجویانه، گاهی به چهره شان دقت کرده باشیم. بله، همه این کار را می کنند.
بالاخره از گارسون ها پرس وجو کردم. گفتند تا جایی که خبر دارند آن دو به مسافرت رفته اند. به نظرم آمد این حرف به حدس نزدیک تر است تا به یقین. هنوز کمی برای سفر رفتن زود بود. اما کسانی بودند که ترجیح می دادند ژوئیه را که گرمای هوا به اوج می رسد در مادرید نمانند. احتمال دارد لوییزا و دِزوِرن خواسته باشند دو ماه کامل به تعطیلات بروند و خوش بگذرانند. آن قدر پول دار و همین طور آسوده به نظر می رسیدند ــ احتمالاً شغل شان آزاد بود ــ که این کار را بکنند. یعنی منِ بیچاره باید تا سپتامبر برای رسیدن انگیزه ی صبحگاهی ام منتظر می ماندم. به خودم قوت قلب می دادم که آن ها دوباره برمی گردند و از چهره ی روزگار من تا ابد پاک نشده اند.
یادم می آید خیلی اتفاقی چشمم افتاد به تیتر روزنامه ای درباره ی یک تاجر مادریدی که با ضربات چاقو کشته شده بود و یادم هست بی آن که کل مطلب را بخوانم به سرعت رفتم سراغ عکس های مردی که وسط خیابان روی زمین افتاده بود؛ کت و کراوات نداشت و دکمه های پیراهنش باز شده و از توی شلوارش درآمده بود. ماموران اورژانس از آمبولانس پیاده شده بودند و تلاش می کردند تا او را به هوش بیاورند یا نجاتش دهند. زمین دریای خون بود. پیراهن سفیدش خیس و کثیف شده بود یا من با نگاه سرسری ام این طور فهمیدم. از آن زاویه ای که عکس گرفته بودند نمی شد صورت مرد را به درستی تشخیص داد. به علاوه من هم روی عکس تمرکز نکردم. از این که رسانه ها حتی مخوف ترین عکس ها را هم از بیننده و خواننده شان دریغ نمی کنند متنفرم. انگار توضیحات مکتوب شان کافی نیست یا شاید آن ها که می خواهند، آن ها که دوست دارند این جور عکس ها را ببینند، به طور کلی مخ شان تاب دارد. در غیر این صورت چه اصراری به نشان دادن چیزی دارند که آدم می داند یا به او گفته اند. حتی درباره ی کسی که به این شکل مجروح شده کوچک ترین ملاحظه ای نمی کنند. او که دیگر نمی تواند در برابر نگاه کنجکاوانه ای که به هنگام هوشیاری مطلق هم هیچ علاقه ای به آن نداشت، از خود دفاع یا محافظت کند؛ دقیقاً همان طور که با لباس خواب یا پیژامه جلوِ غریبه و آشنا نمی آمد و آن حالت را حتماً نمی پسندید. به نظرم عکس انداختن از آدمِ مُرده یا در حال مرگ، به خصوص کسی که به شیوه ی بدی مرده، سوء استفاده است. بی احترامی فاحش به قربانی یا جنازه ی اوست. اگر هنوز در معرض دید است، یعنی هنوز کاملاً نمُرده یا به گذشته نپیوسته است. در این صورت، باید بگذاریم کامل بمیرد و خروجش از زمان، بدون شاهدِ ناخواسته و تماشاگر رخ بدهد. هیچ تمایلی ندارم که بخشی از این رسم جدیدِ تحمیلی شوم. نمی خواهم به چیزی نگاه کنم که آن ها اصرار به نشان دادنش دارند یا ما را ملزم به تماشایش می کنند و چشمان کنجکاو و وحشت زده ام را به صدها هزار چشم آدم های دیگری اضافه کنم که موقع دیدن این تصاویر با ولعی فروخورده و قطعاً خیالی آسوده به این فکر می کنند که «این که من نیستم. کسی دیگر است. من نیستم چون می توانم صورتش را ببینم و این صورت من نیست. می توانم اسمش را توی روزنامه ها بخوانم. اسمش هم اسم من نیست. این اتفاق برای کسی دیگر افتاده اما هر کاری توانسته کرده. توی چه دردسری افتاده بوده. چه دِینی به گردنش بوده و چه بلایی به سر کسی آورده که او را به این شکل با چاقو از پا درآورده است؟ من نه در کار کسی دخالت می کنم و نه برای خودم دشمن می تراشم. من برای خودم زندگی می کنم یا درگیر مسائل خودم هستم و مشکلات خودم را دارم و تا به حال کسی خفتم نکرده است. خوشبختانه مُرده ای که این جا نشان مان می دهند آدمی دیگر است و من نیستم. پس وضعیتم بهتر از دیروز است. دیروز را دررفتم. ولی این بدبخت نه.» هیچ به سرم نزد موضوع خبرهایی را که به سرعت از روی شان رد شده بودم به مرد دلنشین و سرحالی ربط بدهم که هر روز موقع خوردن صبحانه تماشایش می کردم. مردی که نمی دانست همراه همسرش با مهری بی کران احوال من را خوب می کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب شیفتگی‌ها

چرا انقدر گرون؟! نسخه چاپی بخاطر قیمت کاغذ و چاپ و پخش و سود کتاب فروشی قیمتش قابل توجیه اما نسخه الکترونیکی چرا باید انقدر گرون باشه؟
در 3 هفته پیش توسط پوریا مقبولی
ترجمه داغونه
در 3 هفته پیش توسط naz...hev
خیلی خیلی گرونه
در 3 هفته پیش توسط مریم جلوخانی
نویسنده ظاهراً قصد دارد در قالب رمان یک بررسی روانشناسی و رفتارشناسی در مقوله عشق و جنایت هم انجام دهد ولی حاصل اینکار یک کتاب بسیار خسته کننده و کسالت بار شده که بیشتر از اینکه داستان جذابی باشد که در بطن خود این کنکاش‌های روانشناسانه مستتر باشد،یک سری نظریات و تئوربهای روانشناسی و رفتارشناسی را بصورت شعاری و خسته کننده و طولانی از زبان شخصیتهای داستان مطرح میکند به نحوی که خود داستان و شخصیتهای داستانی به حاشیه رانده شده و بسیار کمرنگ شده و هیچ جذابیتی برای پیگیری خط داستان ایجاد نمیکند.کتاب آنقدر خسته کننده و کسالت بار است که بارها قصد کنار گذاشتن آن را داشتم و نهایتا بسختی آن را به پایان رساندم .به نظرم موضوع داستان اگر در قالب جذابی بیان میشد می‌توانست اثر خوبی باشد ولی متأسفانه نویسنده کاملا ناموفق عمل کرده است.
در 9 ساعت پیش توسط پروین عریزی