فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به دنبال علاءالدین

کتاب به دنبال علاءالدین

نسخه الکترونیک کتاب به دنبال علاءالدین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب به دنبال علاءالدین

علاءالدین پسری تاجر، از دل داستان‌های هزار و یک شب سر برآورد. داستانی که الهام‌بخش بسیاری از نویسنده‌های دیگر شد و شرکت‌های بزرگ سینمایی از این داستان پر هیچان برای تمام گروه‌های سنی، فیلم و انیمیشن‌ ساختند. کتاب «به دنبال علاءالدین» با زبانی صمیمی و ساده با استفاده از واژگان قابل فهم به روایت این داستان کهن پرداخته است.

ادامه...

بخشی از کتاب به دنبال علاءالدین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



عمویی که از غیب رسید



در روزگاران دور، در یکی از شهرهای چین، خیاط فقیری زندگی می کرد که اسمش مصطفی بود. درآمدی که از کارش به دست می آورد به سختی زندگی خودش، همسرش و پسری را که خدا به آنان داده بود می چرخاند.
این پسر، که نامش علاءالدین بود، چهره ای روشن داشت و چشم هایی سیاه و درشت و پیشانی برجسته و گونه هایی صورتی، که روی یکی از آن ها خالی مانند قطره کهربا بود.
***
چین، Chine: سراسر منطقه شمال خاوری رودخانه سند.
کهربا: صمغ فسیل شده به رنگ زرد و نارنجی. (صمغ، ماده چسبنده ای است که از برخی درختان بیرون می ریزد و روی پوست آن ها می بندد.ـ م.)
***
می شود گفت که علاءالدین پسر خوبی نبود. تن به حرف شنوی نمی داد، بیش تر وقتش را همراه چند پسر بی سر و پا و همسن و سال خودش به پرسه زدن در خیابان ها می گذراند.
وقتی ده سالش شد، پدرش تصمیم گرفت به او پیشه ای آبرومند یاد بدهد؛ مصطفی که بسیار فقیرتر از آن بود که بتواند برای آموزش پسرش پول خرج کند، علاءالدین را با خودش به مغازه اش برد تا خیاطی یادش بدهد.
اما چه فایده؟! تا پشتش را به او می کرد، پسرش ناپدید می شد و شب دیروقت به خانه برمی گشت. کسی نمی دانست علاءالدین کجا می رود.
خیاط در اوج ناامیدی بیمار شد و مرد. مادر علاءالدین برای این که چرخ زندگی را بچرخاند ناچار شد مغازه و همه وسایل آن را بفروشد. بعد برای این که از گرسنگی نمیرند، مجبور شد سراغ نخ ریسی و پشم ریسی برود. باورتان می شود؟ علاءالدین رفتارش را اصلاً عوض نکرد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، انگار نه انگار که مادرش شب و روز خون دل می خورد تا سقفی بالای سر پسرش باشد و گرسنه نماند.
علاءالدین نوجوان پانزده ساله ای شده بود، زیبا و خوش اندام، با چشم های سیاه زیبا و پوستی به رنگ یاس، که نگاه ها را به طرف خود می کشاند. اما او همان طور تنبل و بی فکر بود.
روزی، مثل همیشه، با رفقایش در حوالی ورودی بازار پرسه می زد که رهگذری غریب به محض دیدنش ایستاد و مدتی طولانی او را زیر نظر گرفت. غریبه از مغرب آمده بود، کشوری از آفریقای دوردست، او جادوگری بود توانا که طالع بین و چهره شناس بود و بی برو برگرد می توانست کوه ها را در هم بکوبد. با خودش زمزمه کرد: «ایناهاش، همان پسری که دنبالش می گشتم، همانی که به خاطرش مغرب را ترک کردم.»
***
بازار، سوق: محلی که پیشه وران و بازرگانان در آن کار می کنند.
مغرب: کشور «غروب خورشید» در شمال باختری قاره آفریقا (مراکش.ـ م.)
طالع بینی: باوری خرافی که گویا تاثیر ستارگان بر شخصیت و آینده انسان را بررسی می کند.
چهره شناسی: شناخت شخصیت به کمک مجموعه خطوط صورت.
***
مرد غریبه، مخفیانه، از اهالی محل پرس و جویی کرد و بالاخره به طرف علاءالدین رفت.
«پسرم، تو از بستگان مصطفای خیاط نیستی؟»
«چرا، او پدر من بود، اما خیلی وقت است که مرده.»



با شنیدن این حرف جادوگر از فرط هیجان به لرزش افتاد، دست در گردن پسر انداخت، گونه هایش را بوسید و او را با چشم هایی اشکبار مدت زیادی در آغوش خود فشرد. با صدایی که از هق هق گریه بریده بریده شده بود گفت:
«آه پسرم، چطور می توانم جلوی اشک هایم را بگیرم؟ من عموی تو هستم. من به شوق دیدن دوباره برادرم به این شهر آمدم، آن وقت تو به من می گویی که او مرده...»
پس از مدتی طولانی، در حالی که اشک هایش را پاک می کرد ظاهرا بر خودش مسلط شد:
«غصه خوردن فایده ای ندارد. راضی ام به رضای خدا. مثلی هست که می گوید: 'آن که از خود فرزندی به جای گذاشته نمرده.' چون تو فرزند مصطفی و از خون او هستی از این پس در دل من جای او را می گیری.» با گفتن این حرف علاءالدین را با مهربانی بر سینه اش فشرد و بوسید. سپس ده دینار به او داد و پرسید:
«پسرم، حالا مادرت، همسر برادر من کجا زندگی می کند؟»
***
دینار: سکه طلا.
***
علاءالدین که تحت تاثیر مرد غریبه قرار گرفته بود جواب داد:
«روی سر و چشم های من، عموجان! من راه خانه مان را نشانتان می دهم.»
«این ده دینار را به مادرت بده و به او بگو که برادر شوهر مرحومش پس از سفری دراز به شهر آمده. فردا اگر خدا بخواهد و زنده بودم، خودم برای عرض سلام و دیدن خانه ای که این همه سال برادرم در آن زندگی کرده می آیم. بعد با هم شام می خوریم.»
مرد غریبه راهی شد و رفت.
علاءالدین از بابت پولی که عمویش به او داده بود خیلی خوشحال بود و بی معطلی به طرف خانه و نزد مادرش دوید.
«مادر، فردا عمویم به دیدن شما می آید؛ می خواهد خانه ای را که پدرم در آن زندگی کرده ببیند.»
«من را دست انداخته ای؟ تو که عمو نداری!»
«باور کنید، وقتی به این غریبه گفتم که پدرم مرده، به گریه افتاد و من را بغل کرد.»
علاءالدین با نشان دادن ده دینار گفت: «تازه این ها را هم به من داد....»
مادر شگفت زده فقط گفت:
«پدرت برادری داشت، اما خیلی وقت پیش مرده.»
دیگر علاءالدین رفته بود. مادر نمی توانست از شدت کنجکاوی بخوابد. با خودش گفت: «از همه چیز گذشته، کسی چه می داند، شاید این بی سر و پا راست می گوید، شاید از بستگان مصطفای بی چاره من باشد که من نمی شناسم...»
فردای آن روز، با پولی که غریبه مرموز داده بود، مادر علاءالدین به بازار رفت و با آذوقه به خانه برگشت. بعد به خانه همسایگانش رفت تا چند ظرف امانت بگیرد. همه آن روز به فراهم کردن وسایل پذیرایی گذشت.
شب که شد همه چیز آماده بود. برای اولین بار بعد از مدت ها علاءالدین خیلی پیش از وقت شام به خانه برگشته بود. آن ها با بی صبری تمام منتظر مهمانشان بودند. مادر نتوانست دیگر جلوی خودش را بگیرد و یکباره به علاءالدین گفت:
«پسرم، شاید عمویت راه را گم کرده، برو دنبالش و بیاورش.»
«چشم، اطاعت.»



علاءالدین داشت آماده رفتن می شد که در زدند. جادوگر آمد تو، او با خودش همه نوع میوه و پیشکشی آورده بود. پس از سلام و ادای احترام، غریبه از مادر علاءالدین خواست تا جایی را که معمولاً برادر مرحومش می نشست به او نشان دهد. مرد با چشم هایی اشکبار سجده کرد و آن جا را چند بار بوسید و فریاد کشید:
«برادر بی چاره من، من چقدر بدبختم که نتوانستم تو را برای آخرین بار در آغوش بگیرم!»
غریبه بعد از فروکش کردن هیجان شدیدی که دچارش شده بود، نشست و با میزبانش شروع کرد به حرف زدن:
«خواهرم، تعجب نکن که در تمام مدتی که زن برادرم مصطفای خدابیامرز بودی مرا ندیدی.»
«چهل سال پیش من از این شهر رفتم. به سرتاسر سرزمین های عرب و اقوام دیگر سفر کردم و در قشنگ ترین شهرهای سند، ایران، عربستان، سوریه و مصر بودم، سپس در آفریقای دور ماندم. با بالا رفتن سنم بیش تر و بیش تر به پاک کردن روحم فکر می کردم؛ با خودم می گفتم این همه سال است که شهر و کشورت را گذاشته و رفته ای حالا که خدا به تو آرامش و ثروت داده، می خواهی بدون دیدن برادرت بمیری؟ کم کم به فکرم رسید که پیش از آن که نیرو و شجاعت خودم را از دست بدهم راه بیفتم. یک روز، بعد از خواندن نماز جمعه سوار اسبم شدم و با شور و دلتنگی زیادی برای دیدن زادگاهم به این سفر آمدم. من به شما از درازی سفر یا موانعی که بر سر راهم بود و از خستگی و لحظاتی که نزدیک بود منصرف بشوم چیزی نمی گویم، ولی افسوس، حالا که به مقصدم رسیده ام این خبر وحشتناک را می شنوم...»
با یادآوری مرحوم مصطفی چشم های آنان پر از اشک شد. برای مادر علاءالدین دیگر شکی نماند: این غریبه کسی نمی توانست باشد جز برادر شوهرش.
جادوگر حرف را عوض کرد.
«خوب علاءالدین، به من بگو چه کار می کنی؟ شغلت چیه؟»
علاءالدین که نمی دانست چه بکند چشم به زمین دوخت. برای اولین بار در زندگی اش خجالت می کشید. چون چیزی نمی گفت مادرش به جای او جواب داد:
«علاءالدین تنبل است! با وجود همه آنچه پدر بی چاره اش به او گفته و من هر روز بهش می گویم، او کاری جز ولگردی ندارد. علاءالدین همه روزش را به دنبال بی سر و پاهای محله است و به بازی می گذراند، انگار هنوز بچه است... من نمی دانم دیگر با او چه کنم. من خسته و پیرم. چشم هایم کم سو شده و به زودی دیگر نمی توانم نخ ریسی کنم. و دیگر پول کافی برای خرید غذای هردویمان نخواهم داشت. علاءالدین باید از این خانه برود و بگردد برای خودش خانه دیگری و کاری برای زنده ماندن پیدا کند.»
با گفتن این حرف ها بغض مادر ترکید. مرد به طرف علاءالدین برگشت و با ملایمت گفت:
«از چیزی که می شنوم متاسفم. باید بالاخره برای گذراندن زندگیت فکری بکنی و کاری یاد بگیری. اگر خیاطی دوست نداری، شاید ترجیح می دهی در بازار بزرگ تجارت کنی؟ ما می توانیم مغازه ای بگیریم و تو پارچه های گرانبها و چادری های ظریف بفروشی. با سود کارت می توانی جنس های دیگری بخری و همین طور ادامه بدهی... این طوری هم می توانی مثل یک مرد محترم زندگی کنی و در شهر خوشنام باشی، و هم این که حرمت نام و یاد پدر بی چاره ات را نگه داری.»
علاءالدین بارها در خیابان دیده بود که چگونه مردم راه را برای بازرگانان ثروتمند دستار به سر باز می کنند. علاءالدین امیدوار شد و سر خود را به نشانه موافقت تکان داد و چند لحظه ای با نگاهی خیره به دوردست و لبخندی به لب ساکت ماند.
***
دستار به سر: دستار یا عمامه، پارچه بلند و تابیده ای که مردان به دور سرشان می بستند.ـ م.
***
مادر علاءالدین از نو شروع به حرف زدن کرد:
«اگر به خاطر این کار نیکی که برای ما می کنید، همه عمرم از شما تشکر کنم کافی نیست.»
جادوگر جواب داد:
«من لیاقت چنین تعریفی را ندارم. علاءالدین از این پس پسر من است و در نبود آن مرحوم وظیفه من است که برایش پدری کنم. حالا که شما با پیشنهاد من موافق هستید فردا دنبال علاءالدین می آیم. من به تن او لباس های تمیز و فاخری مانند بزرگ ترین تاجران این جا خواهم پوشاند. بعد به حمام می رویم و پس از آن در شهر گردش می کنیم تا علاءالدین به ثروت و حال و هوای آن عادت کند. ما به اندازه کافی وقت برای پیدا کردن یک مغازه برای او داریم.»
خیلی از شب گذشته بود، مرد از مادر علاءالدین برای رفتن اجازه خواست، پسر را بوسید و پس از آن که قول داد که فردا برمی گردد، راهی شد. وقتی علاءالدین و مادرش تنها شدند، با این تصور که بالاخره بدبختی هایشان دارد پایان می گیرد به خواب رفتند.

تمدن عربی ـ اسلامی



نظرات کاربران درباره کتاب به دنبال علاءالدین