فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غبار اتمی

کتاب غبار اتمی

نسخه الکترونیک کتاب غبار اتمی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۱۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب غبار اتمی

غبار اتمی رمانی تاریخی‌ـ‌تخیلی است که برای بزرگسالان هم جذابیت دارد، داستان این کتاب بر اساس تجربه شخصی نویسنده، تاد استراسِر نوشته شده است. پرفروش‌ترین نویسنده رمان نوجوان در سراسر دنیا و نویسنده معروف رمان «تنها در خانه». اسکات پسربچه دوازده ساله داستان است. پدر او با در نظر گرفتن احتمال وقوع جنگ هسته‌ای در آن سال‌ها، همه پس‌انداز خانواده را صرف ساختن پناهگاهی برای مخفی کردن خانواده چهارنفره‌اش در زیرزمین محل زندگی‌شان می‌کند. در قسمتی از کتاب می‌خوانیم: گاهی اوقات گرسنگی و حس زندانی بودن توی این زیرزمین سرد و بدبو آن‌قدر بد می‌شود که حس می‌کنم دیگر حتی یک لحظه هم این‌جا، این پایین، دوام نمی‌آورم. یعنی به ریسکش نمی‌ارزد که دچار مسمومیت رادیواکتیو شویم اما برویم بالا و چند دقیقه خورشید را ببینیم؟ یعنی چند دقیقه آن بالا بودن آن‌قدر بد است؟

ادامه...

بخشی از کتاب غبار اتمی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دوم

عجیب غریب با لحنِ تونتو،(۵) رفیق سرخپوست لون رنجر،(۶) گفت: «من می تونم یه اسب رو بخورم، کیمو سابی!» اسم واقعی عجیب غریب نورمن فریمن(۷) بود، اما دوستانش عجیب غریب صدایش می کردند چون... خب، چون دقیقا همین جوری بود.
هفته آخر کلاس پنجم بود، و من، او و رونی(۸) روی چمن های جلو خانه شان دراز کشیده بودیم و به رادیودستی مشکی رنگش گوش می کردیم که داشت بازی بین یانکیز(۹) و کلیولند ایندین(۱۰) را گزارش می کرد. میکی منتل،(۱۱) که بعد از یک ماه مصدومیت بازی می کرد، با یک حرکت تیم یانکیز را نُه به هفت جلو انداخت.
رونی که پیراهن آستین کوتاه چهارخانه مُد روزی پوشیده بود، پرسید: «کی حاضره شرط ببنده که با وجود این هم می بازن؟»
عجیب غریب که با آن موهای قهوه ای، صورت کک مکی و دندان های ارتودنسی شده اش چهارزانو، تیز، نشسته و زانوهای استخوانی اش بیرون زده بود گفت: «گرسنه مه.»
من به پشت دراز کشیده بودم و به ابرهای سفید پنبه ای شکل توی آسمان زُل زده بودم، سبزه ها گوش و گردنم را قلقلک می دادند. آفتابِ ماه ژوئن دست و صورتمان را گرم کرده بود. تا چند روز دیگر، مدرسه تعطیل می شد و ما می توانستیم تمام تابستان را بیسبال بازی کنیم، استخر برویم و حسابی خوش بگذرانیم.
رادیو همچنان داشت بازی بیسبال را گزارش می کرد، چیزی به بُردنِ یانکیز نمانده بود.
رونی که داشت ساقه شبدری را می مکید که از چمن ها کنده بود پرسید: «نظرتون راجع به چیزکیک های سارا لی(۱۲) چیه؟» او پسری خِپل و عضله ای بود که موهای مشکی اش را چرب می کرد، آن ها را بالای گوشش به عقب می چسباند و موهای جلوی سرش را روی پیشانی اش فر می داد.
فکر طعم پنیر خامه ای و قسمت تُردِ زیرِ آن شکمم را به قار و قور انداخت. اگرچه فقط یک ساعت به وقت شام مانده بود و مطمئنا خوردن چیزکیک اشتهایم را کور می کرد پرسیدم: «از کجا؟»
«هزار تا از اونا توی پارکینگ خونه لیندا(۱۳) هست.»
احتمالاً رونی داشت غلو می کرد، اما ما متوجه منظورش شدیم. خانه های محله ما زیرزمین نداشتند، بنابراین همسایه ها مجبور بودند فریزرهای پر از خوراکی شان را توی پارکینگ بگذارند.
«یعنی دزدی کنیم؟»
یکدفعه نشستم و بی اختیار شروع کردم به کندنِ موهای پشت گوشم. من هیچ وقت دزدی نکرده بودم... البته بجز چیزهایی که دزدیدنشان اشکالی نداشت، مثلاً کش رفتن شیرینی از آشپزخانه وقتی مادر خانه نبود، یا شکلات هایی که پدر برای هالووین(۱۴) می خرید و توی کمدش قایم می کرد، من و موسیخ سیخی از ترس این که لو نرویم همه آن را یکدفعه نمی خوردیم و برای خودش هم می گذاشتیم.
رونی اصرار داشت این دزدی نیست و گفت: «ما لیندا رو می شناسیم. به علاوه، تو هیچ وقت نگاهی به فریزرشون انداخته ای؟ اون قدر پُره که اصلاً متوجه نمی شن یه چیزکیک برداشته شده.»
لیندا لِواندوسکی چهار تا خواهر و برادر داشت، بنابراین طبیعی بود مقدار خوراکی داخل فریزرشان بیشتر از آن باشد که مادرش بتواند حساب آن را نگه دارد. اما حتی اگر آن جا به اندازه کل استادیوم یانکیز هم چیزکیک بود، باز هم دلیل نمی شد دزدی کار درستی باشد. عجیب غریب نگاهی تردیدآمیز به من انداخت.
«نظرت چیه کیمو اسکات؟»
پرسیدم: «اگه ما رو ببینن چی؟»
رونی شبدر دیگری از سبزه ها کند و متفکرانه شروع به مکیدنش کرد. «چه فرقی می کنه؟ احتمالاً ما فردا دیگه زنده نیستیم.»

۳

از بالا صداهای عجیبی می آید ــ شبیه سر و صدای دعوا و کتک کاری. یک نفر با بی تابی التماس می کند: «ریچارد، اجازه بده بیاییم تو! این جا همه مون می میریم!»
وحشت زده روی زمین سیمانی کز می کنم، کنار جانت که بعد از سقوط مادر پایین آمد. مادر و موسیخ سیخی بی حرکت در تاریکی افتاده اند و پدر روی نردبان فلزی تمام تلاشش را می کند که دریچه را ببندد.
حالا دیگر چراغ اتاقِ بازی روشن است، و پناهگاه، با هر بار باز شدنِ چند سانتیمتر از دریچه، روشن می شود و دوباره وقتی پدر به زور آن را می بندد تاریک می شود. هر بار که نوری به داخل می تابد، چشمم به مادر می افتد که به پشت خوابیده؛ دستش از بدنش فاصله گرفته، کف یک پایش به دیوار است و پای دیگرش از زانو خم شده و موسیخ سیخی هم روی او افتاده.
برادرم شروع به نالیدن می کند. جانِت او را از روی مادر برمی دارد و در آغوش می گیرد. نمی توانم تشخیص دهم که آیا آسیب دیده یا نه، اما حداقل حرکت می کند و سر و صدایش درمی آید. برخلافِ مادر، که کاملاً بی حرکت افتاده است.
دریچه آن قدر باز می شود که صدای آژیرها به گوش برسد. یک نفر ناسزا می گوید. پدر پاهایش را روی پله های نردبان محکم فشار می دهد. دندان هایش را سخت به هم می فشارد، و تلاش می کند دریچه را ببندد. می خواهم به او التماس کنم که اجازه دهد بقیه هم بیایند تو. اما این کار را نمی کنم، چون این دقیقا همان چیزی است که از آن می ترسم، از همان اولین باری که پدر در مورد پناهگاه با من حرف زد، از زمانی که متوجه شدم ما تنها خانواده این حوالی هستیم که پناهگاه داریم. اگر افراد زیادی آن بالا باشند؟ اگر تعداد بیشتری سر برسند؟ اگر تمام آن ها بخواهند به زور بیایند تو، تا جایی که ما از شدت فشار له شویم و بمیریم؟
دریچه کمی بالا می رود. میله فلزیِ باریکی از لای آن وارد می شود و عقب و جلو می رود. انگار سعی می کنند آن را به دست های پدر بکوبند تا دستش را جدا کند. پایه تورِ بدمینتون است.
پدر صدا می زند: «اسکات، طناب!»
چشمم به جانِت می افتد. می گوید: «کاری رو که ازت می خواد انجام بده.»
سرم را بلند می کنم و از پدر می پرسم: «کجا؟»
«روی دیوار!»
توی راهرویی باریک با دیوارهای بلوک سیمانی هستیم. از آن جا که یک بار قبلاً این پایین آمده بودم، می دانم منظورش دیوارِ آن طرف راهرو است، یعنی توی قسمت اصلی پناهگاه.
اما نورِ محدودی که از بالا به داخل نفوذ می کند به این جا نمی رسد. با صدای بلند می گویم: «خیلی تاریکه!»
پدر فریاد می زند: «چراغ! روی سیمیه که از سقف آویزونه!»
سراسیمه به ظلماتِ داخل پناهگاه می روم. جایی که وسط اتاق به نظر می رسد می ایستم، دست هایم را کورمال کور مال حرکت می دهم تا این که سیم را پیدا می کنم و آن را می کشم. حباب لامپی روشن می شود. زیر نور خیره کننده چراغ، دو تخت دوطبقه روبه روی هم و قفسه های چوبی پُر از خوراکی و دیگر مایحتاج را می بینم. طناب حلقه شده ای به قلابِ روی دیوار آویزان است. آن را برمی دارم و به راهرو برمی گردم. جانِت دارد موسیخ سیخی را آرام می کند که وحشت زده، آن بالا، پدر را تماشا می کند که هنوز درگیر است. مادر همچنان بی حرکت افتاده و زیر سرش مایع تیره رنگی جمع شده است.
راکتِ تنیسی از فاصله بین دریچه و کف کمد دیواری وارد می شود. آن را به جای اهرمی برای باز نگه داشتن دریچه به کار می برند. پدر دستش را به طرفم دراز می کند و حلقه طناب را می گیرد. حالا، علاوه بر پایه تور بدمینتون و راکت تنیس، انگشت ها هم دورتادور دریچه را می گیرند. در ابتدا زیاد نیستند، اما هر لحظه تعدادشان بیشتر می شود. آن قدر انگشت هایشان را برای بالا کشیدن دریچه فشار می دهند که دور ناخن هایشان سفید می شود.
دریچه کم کم بالاتر می رود. موقعی که پدر سعی می کند فشار بیشتری روی چفت در وارد کند، طناب از دستش رها می شود و کنار مادر می افتد. او با تمام قدرت دندان هایش را به هم فشار می دهد و تقلا می کند، اما دست ها از بالا دریچه را بالاتر می کشند، و از لای درز در پاهای برهنه، پاچه های پیژامه ها و قسمت پایین ربدوشامبرها دیده می شوند... و بعد، چهره هایی که با کنجکاوی پایین را نگاه می کنند ــ درست مثل پدر، با دندان ها و لب های به هم فشرده. دریچه، چند سانتیمتر دیگر باز می شود. پدر آن قدر خودش را کشیده که شکمش از بین بلوز و شلوارش بیرون زده است.
او آه بلندی می کشد و دریچه را رها می کند.
دریچه یکدفعه باز می شود و نور به داخل می تابد. صدای آخ و اوخ کسانی که دریچه را می کشیدند و حالا به عقب می افتند بلند می شود. پایه تور بدمینتون و راکت تنیس با سر و صدا می چرخند و روی ما می افتند. جانِت و موسیخ سیخی از ترس خودشان را جمع می کنند. مادر عکس العملی نشان نمی دهد. دورتادور دریچه مربعی شکلِ بالای سرمان پر از چهره های آشناست. رونی و پدرش. آقای مَک گاورن(۱۵) و پائولا(۱۶) و....
پدر نردبانِ روی دیوار را محکم گرفته و هاج وواج به بالا چشم دوخته است. با ملایمت اعتراض می کند: «جا نیست!»
چهره هایشان سرسخت تر و مصمم تر می شود.
آقای شاو(۱۷) فریاد می زند: «رونی! برو پایین.»
«اما پدرِ اسکات گفت...»
آقای شاو دوباره فریاد می زند: «برو!»
رونی پای برهنه اش را روی پله بالایی نردبان می گذارد. پدر دستش را دراز می کند و ضربه ای به او می زند.
رونی با گریه می گوید: «نمی ذاره برم!»
طوری پایش را برمی دارد که انگار پا به فرار می گذارد. بلافاصله، پاهای بزرگ تری جای آن ها را می گیرند. پدر به آن ها ضربه می زند، اما جوابش را با لگد می گیرد. آن پیژامه آبی رنگ پدر را مجبور می کند از نردبان پایین بیاید.
پدر به حالت اعتراض می گوید: «همه مون رو به کشتن می دی!»
پدرِ رونی در جواب، ناسزایی می گوید و یک پله پایین تر می آید.
فریادزنان به پدر می گویم: «مواظب مادر باش!» و او، با دیدن مادر که آن پایین بی حرکت افتاده، چند لحظه خشکش می زند.
در این فاصله، آقای شاو و رونی از پله ها پایین می آیند، بقیه اطراف دریچه منتظرند تا نوبتشان شود. پدر که مراقب است پا روی مادر نگذارد، از پله آخر نردبان پایین می پرد.
سریع دست هایش را زیر شانه های او می بَرَد و به جانِت می گوید: «ببریمش تو!» جانِت ساق پای مادر را می گیرد و به کمک هم او را به آن طرفِ دیوار محافظ می برند. موسیخ سیخی خودش را محکم در آغوشم می اندازد، قلبش تندتند می زند، هر دو دنبال پدر و جانِت راه می افتیم. برای آخرین بار نگاهی به بالا می اندازم، آقای شاو به رونی کمک می کند تا از نردبان جدا شود و پشت سرشان دیگران هم در حال پایین آمدن اند. درست همان چیزی که نگرانش بودم اتفاق می افتد. زیر فشار له می شویم.

نظرات کاربران درباره کتاب غبار اتمی