فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روان‌شناسی زنان

کتاب روان‌شناسی زنان

نسخه الکترونیک کتاب روان‌شناسی زنان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۹۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب روان‌شناسی زنان

کارن‌ هورنای‌ در «روان‌شناسی‌ زنان‌» به‌ عنوان‌ یکی‌ از پیشگامان‌ پسیکانالیز برخی‌ از تعاریف‌ فروید را در باره‌ رشد روانی‌ ـ جنسی‌ زیر سوال‌ می‌برد. هورنای‌ در باره‌ مسئله‌ زنانگی‌ با تکیه‌ بر مشاهدات‌ بالینی‌، فرضیه‌های‌ خود و تعاریف‌ فروید را به‌ دقت‌ محک‌ می‌زند و به‌ سردمزاجی‌، آرمان‌ تک‌همسری‌، تضادهای‌ مادری‌، بی‌اعتمادی‌ میان‌ دو جنس‌، آزارخواهی‌ زنان‌ و نیاز رنجورانه‌ به‌ عشق‌ می‌پردازد. کارن‌ هورنای‌ (١٨٨٥-١٩٥٢)، از بنیان‌گذاران‌ مجمع‌ پیشرفت‌ پسیکانالیز و انستیتوی‌ آمریکایی‌ پسیکانالیز، از دانشگاه‌ برلین‌ در رشته‌ پزشکی‌ و روانپزشکی‌ فارغ‌التحصیل‌ شد. دکتر هورنای‌ سخنران‌ کنگره‌های‌ بین‌المللی‌ بسیاری‌ از جمله‌ کنگره‌ تحلیل‌ غیرتخصصی‌ به‌ ریاست‌ زیگموند فروید بود.

ادامه...

بخشی از کتاب روان‌شناسی زنان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱.خاستگاه عقده اختگی در زنان(۶۹)

گرچه دانش ما در زمینه اشکال مختلف عقده اختگی در زنان به تدریج کامل و کامل تر شده است(۷۰)، در باره ماهیت این عقده شناخت بیش تری حاصل نکرده ایم. خودِ انبوهیِ داده هایی که در این زمینه گردآوری شده و حال به خوبی با آن ها آشناییم، ماهیت در خور توجه این پدیده را بیش از پیش به رُخمان می کشد، به نحوی که پدیده یاد شده فی نفسه مشکل ساز شده است. بررسی اشکال مختلف عقده اختگی در زنان که تاکنون مشاهده شده و استنتاج های حاصل از آن ها نشان می دهد که تاکنون باور غالب بر پایه مفهومی بنیادین استوار بوده است، مفهومی که به اختصار می توان آن را بدین نحو تعریف کرد (من عینا از اثر آبراهام در این زمینه نقل قول می کنم): بسیاری از زنان، از کودک گرفته تا بالغ، موقتا یا دائما از نوع جنسیتشان رنج می برند. نمودهای زندگی روانی زنان، که در اعتراض ایشان به زن بودنشان ریشه دارد، به دورانی باز می گردد که کودک بوده اند و به آلت تناسلی پسران غبطه می خورده اند. تصور ناخوشایند محرومیت به خیالات منفعلانه اختگی منجر می شود، حال آن که حس انتقام جویی زن نسبت به جنس ممتازِ مذکر به خیالات فعالانه ای دامن می زند.
در این تعریف بدیهی انگاشته ایم که زنان به دلیل اندام تناسلی خود به شدت احساس خُسران و محرومیت می کنند و حتی به ذهنمان نیز خطور نکرده است که این موضوع به خودی خود محل اشکال است؛ احتمالاً به دلیل خودشیفتگیِ مردان چنین به نظر رسیده است که این پنداشت به قدری بدیهی است که نیاز به توضیح ندارد. در هر حال، نتیجه ای که تاکنون از تحقیقات حاصل آمده ــ و بنابر آن، می توان با اطمینان گفت که نیمی از نژاد بشر از جنسیت خود راضی نیستند و تنها در شرایط مساعد می توانند بر این نارضایتی غالب آیند ــ به طور قطع خوشایند نیست، نه تنها از دیدگاهِ خودشیفتگیِ زنان، بلکه حتی از منظر علم زیست شناختی. به این ترتیب سوال اصلی مطرح می شود: آیا واقعا اَشکال مختلف عقده اختگی در زنان، که موجب تشدید روان رنجوری آن ها می شود و بر روند شکل گیری شخصیت و سرنوشتشان تاثیر می گذارد، صرفا در نارضایتیِ حاصل از حسادت به آلتِ رجولیت ریشه دارند؟ شاید هم این ها همه دستاویزی است که (دست کم عمدتا) نیروهایی دیگر ــ که پیش از این در مطالعاتمان در باره پیدایش روان رنجوری با قدرت بالقوه آن ها آشنا شده ایم ــ پیش کشیده اند؟
به عقیده من، از چند جهت می توان به این مسئله پرداخت. حال می خواهم از دیدگاه پدیدآیی روانی و بر اساس سال ها تجربه در مداوای بیمارانم ملاحظاتی را مطرح کنم، بیمارانی که عمدتا زن و آشکارا دستخوش عقده اختگی بوده اند. امیدوارم این ملاحظات در یافتن راه حل مفید واقع شود.
بر اساس تصور رایج، عقده اختگی در زنان به طور کامل از عقده حسادت به آلت رجولیت نشئت گرفته است. اصطلاح مشابه دیگری که در این مورد به کار می رود عقده نرینگی است. به این ترتیب اولین سوالی که مطرح می شود این است: وقتی زن نحوه زندگی مردانه ندارد یا حمایت از برادر باعث ایجاد حسادت نشده است یا هیچ «فاجعه اتفاقی»(۷۱) ای در تجربه زن منجر به برتری یافتن نقش مرد در ذهن او نگشته است، چطور می توان [در میان زنان] حسادت به آلت رجولیت را پدیده ای نوعی و تقریبا بدون استثنا محسوب کرد؟ مسئله مهم تر صرفا مطرح کردن سوال است. وقتی سوال مطرح شود، پاسخ ها خودبخود از میان داده هایی که با آن ها آشناییم ارائه خواهند شد. در آغاز به رایج ترین و مستقیم ترین نحوه بروز این حسادت خواهیم پرداخت، یعنی میل به ادرار کردن به شیوه مردان. بررسی نقادانه داده های موجود ثابت می کند که این تمایل زاییده سه مولفه است که هر یک در شرایط مختلف نقش مولفه اصلی را بازی می کنند.
مشهودترین مولفه ای که تاکنون بسیار مورد توجه بوده است ــ زیرا آشکارترین مولفه است ــ و من می توانم به موجزترین شکل در باب آن سخن بگویم، خودِ تحریک جنسی پیشابراهی است. برای ارزیابی حسادتی که چنین سرچشمه ای دارد، ابتدا باید فرایندهای توام با خودشیفتگی مبالغه آمیز(۷۲) دفع را در کودکان درک کرد. دفع ادرار مرد موجد توهم قدرت مطلق است، توهمی که ماهیت آزارگرانه دارد. یک مثال از این مورد گزارشی است که در مورد کلاس درسی در مدرسه ای پسرانه شنیده ام: پسرها می گفتند وقتی دو پسر طوری ادرار کنند که ادرارشان همدیگر را به شکل ضربدر قطع کند، شخصی که همان لحظه به او فکر کنند، خواهد مرد(۷۳). مسلم است که دختران احساس می کنند که از تحریک جنسی پیشابراهی محرومند، اما اگر فرض کنیم که تمایل دختران به ادرار کردن مانند مردان ریشه در همین محرومیت دارد، راه به گزاف برده ایم. درست به عکس، انگیزه ای را که موجد و ضامن بقای این تمایل است باید در دیگر مولفه های غریزی جستجو کرد، و مهم تر از همه در نظربازی فعال و منفعل جنسی. دلیل این امر آن است که پسر فقط هنگام دفع ادرار می تواند و اجازه دارد آلت تناسلی اش را به نمایش بگذارد و خود نیز به آلتش نگاه کند. او از این طریق می تواند دست کم تا آن جا که به بدن خودش مربوط می شود، هر بار هنگام دفع ادرار کنجکاوی جنسی اش را ارضا کند.
این عامل، که در غریزه نظربازی ریشه دارد، در یکی از بیماران من ــ که تا مدتی ویژگیِ غالب در وضعیت بالینی اش میل به دفعِ ادرار به شیوه مردان بود ــ کاملاً به چشم می آمد. در طول این مدت هر بار که برای تحلیل به من رجوع می کرد، می گفت مردی را در حال ادرار کردن در خیابان دیده است و حتی یک بار بی مقدمه و هیجان زده گفت: «اگر قرار باشد از خداوند تقاضایی بکنم، از او می خواهم یک بار هم که شده مثل مردها ادرار کنم.» تداعی های آزاد او هر گونه شک و شبهه ای را در این مورد منتفی ساخت: «چون در این صورت واقعا درک خواهم کرد که چگونه خلق شده ام.» این واقعیت که مردها در حین ادرار کردن آلتِ خود را می بینند و زن ها این امکان را ندارند در این زن، که در مرحله پیش تناسلی از رشد بازمانده بود، یکی از ریشه های اصلی حسادتِ آشکارش نسبت به آلت رجولیت بود.
زن به این دلیل که آلت تناسلی اش نهان است همواره در نظر مرد معماست و مرد نیز چون آلت تناسلی اش قابل رویت است، در نظر زن موجودی کاملاً حسادت برانگیز است.
رابطه تنگاتنگ تحریک جنسی پیشابراهی و غریزه نظربازی در یکی از بیماران دیگرم به نام وای نیز کاملاً مشهود بود. این زن به شکل خاصی استمنا می کرد. او می کوشید مانند پدرش ادرار کند. در روان رنجوری وسواسی او مهم ترین عامل، غریزه نظربازی بود. او شدیدا دچار اضطراب بود، چون تصور می کرد ممکن است دیگران در حین استمنا او را ببینند. بنابراین، تمایل دوران کودکی اش را ابراز می کرد: ای کاش من هم آلت رجولیت داشتم تا هر بار هنگام ادرار کردن آن را نشان می دادم.
به علاوه، من عقیده دارم که این عامل در شرمساری و خشکی اخلاقی دختران نقش عمده ای دارد، و گمان می کنم که تفاوت نحوه لباس پوشیدن مردان و زنان، دست کم در میان نژادهای متمدن ما، به همین عامل باز می گردد: این که دختر نمی تواند آلت تناسلی اش را نشان بدهد و در نتیجه تمایل به آلت نمایی جای خود را به بدن نمایی می دهد. با این نظریه می توان فهمید که چرا زن ها پیراهن یقه باز می پوشند و مردان کت فراک. همچنین، تصور می کنم که این ارتباط تا حدودی معیاری را هم که همواره پیش از هر چیز دیگر در مبحث تفاوت زنان و مردان مطرح می شود تبیین می کند، یعنی ذهنیت گراییِ بیش تر در زنان و عینیت گراییِ بیش تر در مردان. تبیین عینیت گرایی مردان این است که تمایل آن ها به تحقیق و جستجو با بررسی و وارسیِ بدنشان ارضا می شود و در مرحله بعد این میل به دنیای خارج معطوف می گردد، حال آن که در مقابل، زن در مورد شخص خودش به شناخت روشنی نمی رسد و در چنگال وجود خود اسیر می شود.
تمایلی که آن را نمونه اصلی حسادت به آلت رجولیت قلمداد کرده ام عنصر سومی نیز دارد، یعنی تمایلات سرکوب شده استمنا که به رغم مستور بودن، بسیار مهم هستند. این عنصر در تصوراتِ عمدتا ناخودآگاهی ریشه دارد که بر اساس آن ها تسلط پسرها بر آلت هایشان در حین ادرار کردن به منزله مجوزی برای استمنا قلمداد می شود.
یکی از بیمارانم زمانی شاهد بود که پدری دخترش را به خاطر این که با دست های کوچک خود آن قسمت از بدنش را لمس کرده بود سرزنش می کرد. بیمارم با خشم و انزجار به من گفت: «او این کار را برای دخترش قدغن می کند، حال آن که خودش هر روز پنج یا شش بار همان کار را انجام می دهد.» در بیمار قبلی ام، خانم وای، که تلاش برای ادرار به شیوه مردان به عاملِ غالب در استمناهایش تبدیل شده بود، نیز شرایطی کم و بیش مشابه وجود داشت. به علاوه، در این مورد روشن شد که زن تا هنگامی که به طور ناخودآگاه بر ادعایش مبنی بر ضرورتِ مرد بودنِ خود پافشاری کند، نمی تواند به طور کامل از وسواس استمنا رهایی یابد. به گمان من، نتیجه حاصل از مشاهداتم در این مورد خاص کاملاً نوعی و کلی است: دختران گمان می کنند که به دلیل شکل متفاوت بدنشان ناعادلانه از موقعیتی که پسران از آن برخوردارند محروم مانده اند. بنابراین، در فائق آمدن بر وسواس استمنا دچار مشکل می شوند. می توانیم در چارچوب مسئله ای که با آن سر و کار داریم این نتیجه را به نحو دیگری نیز بیان کنیم و بگوییم که تفاوت در شکل بدن باعث جریحه دار شدن روح دختر می شود، به نحوی که در مراحل بعدی زندگی بر پایه تجارب دوران کودکی، زنانگی خود را به دلیل آزادی جنسی بیش تر مردان انکار می کند. وَن افویجسِن(۷۴) در پایان اثرش در باره عقده نرینگی در زنان تاکید می کند که هنگام تحلیل هایش متوجه وجود رابطه ای تنگاتنگ میان عقده نرینگی، استمنای کلیتوریسی در دوران کودکی و تحریک جنسی پیشابراهی شده است. این زنجیره ارتباطی احتمالاً در ملاحظاتی که مطرح کردم نیز محسوس است.
این ملاحظات را که در بر گیرنده پاسخ به سوال آغازین ما در باب دلیل متداول بودنِ حسادت به آلت رجولیت نیز هست می توان بدین شکل خلاصه کرد: احساس حقارت دختربچه ها (همان گونه که آبراهام نیز گفته است) به هیچ وجه احساسی مادرزاد نیست. دختر تصور می کند که در مقایسه با پسران محدودیت هایی دارد و نمی تواند برخی از غرایز خود را، که در دوره پیش تناسلی بسیار حیاتی اند، ارضا کند. دقیق تر این که از دیدگاه کودک در این مرحله از رشد، دختران در مقایسه با پسران از ارضای بعضی از غرایز خود محرومند و این واقعیتی عینی است. تا هنگامی که به روشنی به واقعیت این محرومیت پی نبریم، درک نخواهیم کرد که حسادت به آلت رجولیت در زندگی دختربچه ها تقریبا پدیده ای ناگزیر است که در روند رشد آن ها اختلال ایجاد می کند. این واقعیت که دختر در مرحله بلوغ و پختگی نقش عمده ای در حیات جنسی بر عهده می گیرد (این نقش از حیث قدرت خلاقیت ممکن است در زنان حتی بیش از مردان باشد) ــ منظورم هنگامی است که مادر می شود ــ، محرومیت او را در اوایل دوران کودکی جبران نمی کند، چون حتی در این دوره نیز توان ارضای مستقیم و کامل امیالش را ندارد.
در این جا این خط سیر فکری را کنار می گذارم، چون حال مسئله پیچیده تر دوم مطرح می شود: آیا عقده مورد بحث ما به راستی در حسادت به آلت رجولیت ریشه دارد و آیا نیروی اساسی در پسِ این عقده همین حسادت است؟
اگر این سوال را نقطه آغاز کار خود قرار دهیم، در مرحله بعد باید عوامل تعیین کننده رفع یا تثبیت عقده حسادت به آلت رجولیت را کشف کنیم، با در نظر گرفتن این احتمالات، مجبوریم در این گونه موارد قالبِ لیبیدوی متمرکز بر شی ء را با دقت بیش تری بررسی کنیم. در این صورت، در خواهیم یافت که آن گروه از دختران و زنانی که میل مرد بودن در آن ها کاملاً مشهود است، در آغاز زندگی مرحله تثبیت پدری(۷۵) بی اندازه شدید را از سر گذرانده اند. به عبارت دیگر، آن ها ابتدا سعی کرده اند از طریق معمول، یعنی حفظ همذات پنداریِ اولیه با مادرانشان و عشق ورزی به پدر، بر عقده اُدیپ غالب آیند.
می دانیم که دختر در این مرحله بدون آن که به خود آسیبی برساند از دو راه قادر است بر عقده حسادت به آلت رجولیت فائق آید. او می تواند میل زنانه به مرد (یا پدر) را جایگزین میل به داشتن آلت رجولیت ــ میلی که آمیخته به خودانگیختگی جنسی و خودشیفتگی است ــ سازد. تمایلِ دیگری که او می تواند آن را جایگزین میل به داشتن آلت رجولیت کند، میل عینی به داشتن فرزند (از پدر) است. در مورد زندگی عشقیِ زنانِ سالم و زنانِ نابهنجار می توان گفت که (حتی در مطلوب ترین موارد) ریشه یا یکی از ریشه های هر دو رویکرد صبغه خودشیفتگی و تملک جویی دارد.
و اما در مواردی که مورد بررسیِ ماست روشن است که این رشد زنانه و مادرانه تا حد بسیار چشمگیری پیش رفته است. خانم وای که روان رنجوری اش ــ چون دیگر بیمارانی که ذکر خواهم کرد ــ ریشه در عقده اختگی داشت در ذهن خود مدام مورد تجاوز قرار می گرفت و این خیالات موید عقده اختگی در او بود. مردانی که در ذهن او مرتکب تجاوز می شدند جملگی بازتاب های گوناگونی از تصویر پدرش بودند. این تصورات را باید تکرار وسواس گونه تصوری اولیه دانست، تصوری که طی آن بیمار ــ که تا اواخر عمر خود را با مادرش یکی می دانست ــ رابطه کامل جنسی با پدر را تجربه کرده بود. جالب این جاست که این بیمار، که در دیگر موارد ذهنی کاملاً روشن داشت، در آغازِ تحلیل خیالاتش را کاملاً واقعی می پنداشت.
در موارد دیگر نیز واقعی پنداشتن خیالبافی های زنانه به اشکالی دیگر مشهود است. حرف های بیمار دیگرم، که او را ایکس خواهم نامید، نیز ثابت می کند که وی رابطه جنسی با پدرش را واقعی می پنداشته است. مثلاً او به خاطر می آورد که پدرش یک بار برایش آوازی عاشقانه خوانده بود. ایکس با یادآوری این خاطره از فرط سرخوردگی و یاس گریست و گفت: «ولی همه اش دروغ بود!» همین طرز فکر در یکی از نشانه های بیماری او نیز مشهود بود. این نشانه، که به عقیده من نشانه نوعیِ گروهی از بیماران به شمار می آید، بدین قرار است: ایکس هر از گاه با وسواسی بیمارگونه مقدار زیادی نمک می خورد. مادر او به دلیل خونریزی ریه هایش در اوایل دوران کودکی مجبور بود نمک بخورد. ایکس ناخودآگاه این وضعیت را نتیجه آمیزش جنسی والدینش محسوب کرده بود. می توان این نشانه را چنین تفسیر کرد که دختر ناخودآگاه مدعی بوده است که در ارتباط جنسی با پدرش دقیقا همچون مادرِ خود دچار آسیب شدید شده است. همین ادعا باعث شده بود که ایکس خود را روسپی بپندارد (به واقع او باکره بود) و هر بار که هدف جنسی جدیدی برمی گزیند با اصرار به آن اعتراف کند.
مشاهدات متعدد و انکارناپذیر موید اهمیت حیاتی این واقعیت است که کودک در این مرحله به دلیل همذات پنداری (خصمانه یا عاشقانه) با مادرش فرض می کند که پدرش او را مورد اذیت و آزار جنسی قرار داده است و در ضمن، این تصور و خیال در نظر بیمار کاملاً واقعی جلوه می کند؛ این تصور در مراحل بعدی زندگی بیمار همان قدر واقعی می نماید که در دوران کودکی او، یعنی هنگامی که تمامی زنان بدون استثنا جزو دارایی پدر خود محسوب می شده اند.
می دانیم که این تصور در مورد عشق ناگزیر در مواجهه با حقیقت منتفی می شود. در مواردی که بعدها تحت شعاع عقده اختگی قرار می گیرد، این ناکامی اغلب به یاسی شدید تبدیل می شود، یاسی که رگه های عمیقش در بیمار روان رنجور باقی می ماند. بنابراین، در روند آگاهی بیمار از جهان واقعی اختلالی عمیق ایجاد می گردد. بُعد عاطفیِ وابستگی به پدر چنان عمیق است که درک غیرواقعی بودن این رابطه را محال می سازد. در موارد دیگر نیز چنین به نظر می رسد که از همان ابتدا خیالبافی چنان قدرتی داشته که در راه درک دنیای واقعی اشکال ایجاد کرده است. در نهایت می توان گفت روابط واقعی بیمار با والدینش چنان اسفبار بوده که باعث روی آوردن او به خیال پردازی شده است.
این بیماران احساس می کنند که پدرانشان زمانی عاشقشان بوده اند و بعد به آن ها خیانت ورزیده یا رهایشان کرده اند. گاهی این تصور، تازه آغاز تردید است: آیا کل قضیه ساخته و پرداخته ذهن من بود یا واقعیت داشت؟ در یکی از بیمارانم، که او را زد خواهم نامید، این شک و تردید جای خود را به وسواس داد، وسواسی که هر بار مردی به او علاقه مند می شد به شکل نوعی اضطراب جلوه می کرد، اضطرابِ این که مبادا علاقه این مرد نیز چون علاقه پدرش دروغین باشد. حتی وقتی هم که او نامزد کرد و قرار شد ازدواج کند، مجبور بود مدام به خودش نهیب بزند که رابطه اش صرفا زاییده خیالاتش نیست و واقعیت دارد. زد در رویای بیداری می دید که مردی به او حمله می کند و خود با زدن ضربه ای به بینی مهاجم وی را از پا در می آوَرَد و سپس آلتش را لگدکوب می کند. در ادامه این گونه خیالات، بیمار تمایل یافت که از نامزدش شکایت کند، اما از این کار خودداری کرد، چون بیم داشت که مرد اعلام کند این ها همه زاییده خیالات او بوده است. هنگام تشریح اوضاع و احوال خانم وای به تردید او در مورد واقعی بودن خیالاتش در باب تجاوز و ارتباط این تردید با تجربه اولیه در مورد پدرش اشاره کردم. در خصوص او این امکان وجود داشت که نحوه گسترش این تردید را به تمامی اتفاقات زندگی اش و نیز چگونگی تبدیل آن را به اساس روان رنجوری وسواسی اش پیگیری کنیم. در مورد او نیز، چون بسیاری از موارد دیگر، در حین تحلیل مشخص شد که ریشه های این شک در مقایسه با تردیدِ بیمار نسبت به جنسیت خود بسیار عمیق تر است(۷۶).
در خانم ایکس، که از خاطرات فراوان دوره آغازین زندگی اش لذت می برد و این دوره را بهشت کودکی اش می نامید، این یاس با خاطره ای که از تنبیه شدن ناعادلانه اش به دست پدر در پنج یا شش سالگی در ضمیرش جای گرفته بود رابطه تنگاتنگی داشت. طی تحلیل روشن شد که در این دوره او صاحب خواهری شده بود که جای او را در قلب پدرش گرفته بود. در روند تحلیل و با روشن شدن لایه های بیش تری از زندگی بیمار، ثابت شد که در پَسِ حسادت او به خواهرش، حسادتی بسیار خشمگینانه تر نسبت به مادرش نهفته است و دلیل این حسادت تعدد آبستنی های مادرش بوده است. او خود یک بار با خشم و غضب به من گفت: «مادرم همیشه حامله بود.» در احساساتِ او دو عامل دیگر وجود داشت که با شدتی بیش از این واپَس زده شده بود. این دو عامل به لحاظ اهمیت یکسان نبودند. یکی حسادت جنسی او به مادرش بود که ریشه در مشاهده آمیزش جنسی والدینش داشت. در آن زمان رویکرد او نسبت به واقعیت چنان بود که باعث می شد نتواند خود را به مثابه عاشق پدرش تصور کند. آنچه مرا به سوی آخرین منبع احساسات او سوق داد این بود که یک بار ناخودآگاه حرف مرا به شکلی نادرست شنید. من در حین صحبت هایم از زمان بعد از ناامیدی «Enttäuschung / nach der» حرف می زدم، اما او این کلمات را شب ناامیدی / (Enttäuschung Nacht der) شنید و شب زنده داری برانگین(۷۷) در شب معاشقه تریستان(۷۸) و ایزولده(۷۹) در خاطرش تداعی شد.(۸۰)
وجود وسواس تکرار(۸۱) در این بیمار کاملاً مشهود بود: او در تجربه زندگی عشقی ابتدا عاشق جانشین پدر شد و سپس او را بی وفا یافت. در اتفاقاتی از این دست آخرین ریشه عقده کاملاً آشکار شد؛ منظور من احساس گناه اوست. مسلما بخش عمده این احساسات سرزنش هایی بود که اساسا متوجه پدرش و سپس خود او بود. اما کاملاً روشن بود که احساس گناه در بیمار ــ به خصوص احساساتی که ناشی از نیاز او به گسستن از مادرش بود (این همذات پنداری در نظر بیمار به مفهوم «گسستن از مادر» و «جایگزین کردن» [کسی دیگر به جای] او بود) ــ باعث شده بود که همواره در انتظار بروز فاجعه ای باشد و این امر نیز خود در رابطه او با پدرش ریشه داشت.
در این جا باید به خصوص بر اهمیت میل به بچه دار شدن (از پدر)(۸۲) تاکید کنم ــ اهمیتی که در این مورد برای من نمود چشمگیری داشت. دلیل من در تاکید بر این میل آن است که ما قدرت ناخودآگاهانه آن و به ویژه ماهیت لیبیدویی اش را آن طور که باید و شاید جدی نمی گیریم، چون «خود» در مراحل بعدی در مقایسه با دیگر انگیزه های جنسی با سهولت بیش تری این میل را می پذیرد. رابطه این تمایل با عقده حسادت به آلت رجولیت، رابطه ای دوگانه است. از یک سو، مشخص است که غریزه مادری به دلیل میل به داشتن آلت رجولیت «به شکلی ناخودآگاه و لیبیدویی تقویت»(۸۳) می شود، میلی که از اوایل کودکی شکل می یابد، چون به دوره خودانگیختگی جنسی مربوط است. به این ترتیب وقتی دختر از پدرش مایوس می شود، نه تنها از ادعایش در باره او دست برمی دارد، بلکه میل به بچه دار شدن را نیز فراموش می کند. پس از این مرحله نوبت به تصورات مربوط به دوره مقعدی و میل قدیمی به داشتن آلت می رسد. نمی توان گفت که در این مرحله این میل دوباره زنده می شود، بلکه به واسطه میل شدیدِ دختر به داشتن بچه تحکیم و تشدید می گردد.
در مورد بیمار دیگرم به نام خانم زد این شرایط کاملاً مشهود است. حتی پس از آن که چندین نشانه روان رنجوری وسواسی در این بیمار ناپدید شد، نشانه دیرپای وحشتِ شدید از حاملگی و زایمان در او باقی ماند. تجربه ای که باعث بروز این نشانه شده بود، حاملگی مادر و تولد برادر در دو سالگی این بیمار بود. این در حالی است که مشاهدات مربوط به آمیزش جنسی والدین نیز موید همین نتیجه بود. دیر زمانی چنین به نظر می رسید که این مورد به بهترین نحو اهمیت محوری عقده حسادت به آلت رجولیت را می نمایاند. وقتی سرانجام بیمار آگاه شد که به آلت برادر خود حسادت می کرده و به دلیل از بین رفتن موقعیت تک فرزند بودنش از او خشمگین بوده است، سخت تحت تاثیر قرار گرفت. این حسادت تمامی تظاهرات رفتاری معمول را نیز به همراه داشت: اول و مهم تر از همه حس انتقام جویی از مردان آمیخته به خیال پردازی هایی که ریشه در عقده اختگی دارد؛ انکار وظایف و عملکردهای زنانه به ویژه بارداری؛ و تمایل شدید و ناخودآگاه به همجنس گرایی. پس از آن که روند تحلیل تا مرحله آشکارگی لایه های عمیق شخصیت بیمار پیش رفت، مشخص شد که منشا حسادت به آلت رجولیت در او کودکی بوده است که نه او، بلکه مادرش از پدر به دنیا آورده بود و از رهگذر فرایند جایگزینی، کودک، که آماج حسادت بیمار بود، جای خود را به آلت رجولیت داده بود. به علاوه، آشکار شد که خشم شدید بیمار نسبت به برادرش در حقیقت ریشه در حس او نسبت به پدرش دارد که، به گمان بیمار، وی را فریب داده بود؛ ریشه دیگر این خشم مادر بود که به جای بیمار از پدر باردار شده بود. فقط هنگامی که این فرایند جایگزینی متوقف شد بیمار از حسادتِ خود به آلت رجولیت و تمایل به مرد بودن خلاص گردید و توانست زنی واقعی باشد و حتی به بچه دار شدن تمایل یابد.
چه اتفاقی افتاده بود؟ می توان وضعیت را کمابیش بدین نحو خلاصه کرد: ( ۱ ) حسادت به فرزند جای خود را به حسادت نسبت به برادر و آلت تناسلی او داد؛ ( ۲ ) در مرحله بعد مکانیسمی که فروید کشف کرده است حاکم گردید، یعنی پدر به عنوان معشوق کنار گذاشته شد و این رابطه عشقی بیمار با او به شکلی بازگشتی جای خود را به همذات پنداری بیمار با وی داد.
فرایند دوم در ادعاهای زن در مورد مرد بودن، که پیش تر از آن سخن گفتم، مشهود است. مسلما نباید میل او را به مرد بودن بدین مفهوم پنداشت که او می خواهد واقعا مرد باشد، بلکه معنای آن صرفا ایفای نقش پدر است. بدین ترتیب بیمار مورد نظر پس از مرگ پدر حرفه او را برگزید و رویکردش نسبت به مادر مانند برخورد مردی با همسرش بود، یعنی شوهری که از زنش مطالباتی دارد و به او امر و نهی می کند. وقتی آروغ می زد، با رضایت خاطر به خودش می گفت: «درست مثل بابا.» با این حال، بیمار به مرحله انتخاب تمام عیار هدفی جنسی از میان افراد همجنس خود نرسید. به نظر می رسید که روند گسترش لیبیدوی متمرکز بر شی ء به کلی مختل شده است، و در نتیجه بیمار سیری قهقرایی را پیمود و به مرحله خودشیفتگی و خودانگیختگی جنسی رسید. خلاصه این که جایگزین شدن حسادت به برادر و آلت تناسلی اش به جای حسادت به فرزندان جدید، همذات پنداری با پدر و بازگشت به مرحله پیش تناسلی جملگی عملکردی همانند داشتند: ایجاد حسادت شدید به آلت تناسلی که بر کل وجود بیمار سایه می افکند.
به عقیده من، این نوع گسترش عقده اُدیپ شاخص افرادی است که به شدت درگیر عقده اختگی اند. آنچه واقعا اتفاق می افتد این است که مرحله همذات پنداری با مادر تا حد زیادی جای خود را به مرحله همذات پنداری با پدر می دهد و همزمان بیمار به مرحله پیش تناسلی سوق می یابد. به نظر من، یکی از ریشه های عقده اختگی در زنان روند همذات پنداری با پدر است.
حال مایلم به دو ایراد احتمالی پاسخ دهم. یکی از آن ها این گونه است: چنین نوسانی میان پدر و مادر به طور حتم دال بر هیچ امر عینی نیست. به عکس، بر اساس نظریه فروید، بر ما روشن است که لیبیدوی هر یک از ما در طول زندگی میان اهداف مذکر و مونث در نوسان است، و این چیزی است که در هر کودکی مشاهده می شود. ایراد دوم به همجنس خواهی مربوط می شود و می توان آن را بدین شکل مطرح کرد: فروید در مقاله اش در باره روانزاییِ همجنس خواهی در زنان، ما را متقاعد کرده است که همذات پنداری با پدر یکی از دلایل بروز همجنس خواهی است. حال من همین فرایند را به نحوی تشریح کرده ام که به ایجاد عقده اختگی ختم شده است. در پاسخ می گویم که همین مقاله فروید بود که مرا به کشف عقده اختگی در زنان رهنمون شد. دقیقا در چنین مواردی است که از یک سو گستره نوسان لیبیدو از نظر کمّی بیش از حد توسعه می یابد و از دیگر سو واپَس زنی عشق به پدر و همذات پنداری با او در افرادی که همجنس خواه نیز هستند با موفقیت کامل همراه می گردد. بدین ترتیب مشابهت میان دو سویه این رشد با اهمیت این رشد در ایجاد عقده اختگی در زنان منافاتی ندارد. به عکس، در این نوع نگرش همجنس خواهی دیگر پدیده ای مجزا و ناگهانی قلمداد نمی شود.
می دانیم که وقتی عقده اختگی غالب باشد، بدون استثنا تمایلی کمابیش شدید به همجنس خواهی نیز وجود خواهد داشت. ایفای نقش پدر همیشه تا حدودی در حکم گرایش به مادر نیز هست. میان واپس روی خود شیفته وار و نیروگذاری روانی(۸۴) همجنس خواهانه در شی ء ممکن است رابطه تنگاتنگی به هر اندازه وجود داشته باشد، به نحوی که با زنجیره ای متسلسل روبرو می شویم که به همجنس خواهی آشکار منتهی خواهد شد.
حال در خصوص عقده حسادت به آلت رجولیت انتقاد سومی نیز مطرح می شود که می توان آن را به این شکل بیان کرد: آیا رابطه عقده حسادت به آلت رجولیت و روند همذات پنداری با پدر عکس آن چیزی نیست که در این جا توصیف شد؟ آیا برای تحقق همذات پنداری دائم با پدر نباید ابتدا حسادتی شدید به آلت رجولیت شکل گیرد؟ به عقیده من، درک این واقعیت ضروری است که حسادت شدید به آلت رجولیت (چه به شکلی فطری باشد و چه نتیجه تجربه ای شخصی) راه را برای همذات پنداری بیمار با پدر هموار می کند. با این همه، سوابق مواردی که توصیف کردم و نیز موارد دیگر ثابت می کند که به رغم حسادت به آلت رجولیت، عشقی شدید و کاملاً زنانه نسبت به پدر پا می گیرد و پس از ناکام ماندن این عشق، زن به نقش زنانه خود پشت می کند. رها کردن نقش زن و همذات پنداری متعاقب با پدر باعث می گردد که این حسادت مجددا زنده شود و به اوج خود برسد.
بیزاری شخص از همذات پنداری با پدر مستلزم آن است که حس واقع بینی در او دست کم تا حدودی بیدار شود. بنابراین، دختربچه، بر خلاف سابق، دیگر نباید خود را با خیال داشتن آلت ارضا کند، بلکه باید به محرومیت از این اندام یا موجودیت احتمالی آن بیندیشد. آنچه سمت و سوی این گونه تعمقات را تعیین می کند منش عاطفی دختر است که شاخص های عمده آن شامل این موارد است: عشق زنانه به پدر که هنوز به طور کامل مهار نشده است، احساس خشم و انتقام جویی شدید نسبت به پدر به دلیل مایوس شدن از او و در نهایت احساس گناه (از تصور زنا با پدر). این احساس گناه ریشه در ارضا نشدن نیازهای شخص دارد. به همین دلیل است که نوک پیکان این گونه تعمقات و اندیشه ها همیشه متوجه پدر است.
من این روند را در خانم وای، که تاکنون چندین بار از او نام برده ام، به خوبی مشاهده کردم. گفتم که این بیمار در خیالاتش مورد تجاوز قرار می گرفت ــ خیالاتی که آن ها را واقعی می پنداشت ــ و در نهایت نوک پیکان آن ها متوجه پدر بود. کار او بدان جا کشید که به شدت با پدرش همذات پنداری می کرد. مثلاً رویکرد او نسبت به مادرش رویکرد پسربچه ها بود. خانم وای در خواب می دید که مار یا حیوانات وحشی دیگری به پدرش حمله می کنند و او پدرش را نجات می دهد.
عقده اختگی در او باعث شده بود تصور کند که به لحاظ تناسلی عادی نیست و نیز آلتش به شدت آسیب دیده است. او در هر دو مرحله بسیار خیالبافی می کرد و بر آن بود که تمام این ویژگی ها نتیجه تجاوز جنسی به اوست. در واقع روشن شد که اصرار لجوجانه او بر این احساسات و تصورات از آن روست که می خواهد ثابت کند قربانی خشونت شده است و نیز رابطه عشقی اش با پدرش واقعی است.
بیمار قبل از آغاز تحلیل اصرار می کرد که شش بار روی شکمش عمل جراحی انجام شده و چند مورد از این جراحی ها صرفا به دلیل دردی بوده که داشته است. همین واقعیت اهمیت خیالات و تاثیر قوی وسواسِ تکرار را در او تصریح می کند. در بیمار دیگرم که حسادت به آلت رجولیت در او شکلی کاملاً مضحک پیدا کرده بود، احساس زخمی بودن به اندام های دیگر نیز انتقال یافته بود، به نحوی که وقتی نشانه های وجود وسواس در او برطرف شد، او باز هم خود بیمارانگاری تمام عیار بود. در این بُرهه، مقاومت او چنین شکلی یافته بود: «تحلیلِ من کار مطلقا احمقانه ای است، چون در حال حاضر قلب، ریه ها، شکم و روده هایم به شدت بیمارند.» در این جا نیز اصرار بیمار بر واقعی بودن خیالاتش چنان شدید بود که در یک مورد دیگران را وادار کرد روده اش را عمل کنند. تداعی های او موید این بود که به خاطر پدرش مبتلا (geschlagen) به بیماری شده است. در حقیقت وقتی نشانه های خودبیمارانگاری در بیمار از بین رفت، تصور مبتلا شدن (Schlagephantasien) در او به عمده ترین شاخص روان رنجوری اش تبدیل شد. نمی توانم این گونه تظاهرات رفتاری را به سهولت و صرفا به پای عقده حسادت نسبت به آلت رجولیت بگذارم. می توان شاخص های اصلی آن ها را روشن کرد. برای این کار باید این گونه رفتارها را نتیجه نیاز بیمار به دو چیز تلقی کرد: اول، نیاز به تجربه دوباره زجرهایی که وی از پدرش متحمل شده است و دوم، نیاز به حقیقی پنداشتن این تجربه تلخ.
می توان بی شمار موارد دیگر را نیز ارائه کرد، اما در هر یک از آن ها به شکل های کاملاً متفاوت با همان خیال و تصور اصلی روبرو می شویم: اخته شدن بر اثر رابطه عشقی با پدر. بر اساس مشاهداتم به این نتیجه رسیده ام که این خیال، که طی موارد متعدد به خوبی با آن ها آشنا شده ام، چنان اهمیت نوعی و بنیادینی دارد که باید آن را دومین ریشه عقده اختگی در زنان محسوب کرد.
اهمیت چشمگیر این تلفیق آن است که یک بخش مهم از زنانگیِ واپَس زده شده با تصورات اختگی رابطه تنگاتنگی دارد. یا، از نظر تعاقب زمانی، جریحه دار شدن حس زنانگی است که باعث ایجاد عقده اختگی می شود و همین عقده است که رشد زن را (البته نه در درجه اول) مختل و مخدوش می کند.
احتمالاً مهم ترین دلیل نگرش انتقام جویانه زنان نسبت به مردان، که در زنان مبتلا به عقده اختگی صفتی است شاخص، در همین جا نهفته است. اگر فرض کنیم که حس انتقام جویی زن ناشی از حسادت به آلت رجولیت یا ناامید شدن از پدر ــ به دلیل دریافت نکردن این اندام از پدر به عنوان هدیه ــ است، آن گاه برای انبوه واقعیت های حاصل از تحلیل لایه های عمیق تر ذهن توضیح قانع کننده ای نخواهیم داشت. در روان بیمار تصوری وجود دارد که با شدت هر چه تمام تر واپَس زده می شود. بنابراین تصور، فقدان آلت رجولیت ناشی از آمیزش جنسی با پدر است. مسلما در روند روانکاوی حسادت به آلت رجولیت در مقایسه با تصور فوق در لایه ای سطحی تر قرار می گیرد و نمود بیش تری می یابد. دلیل این امر آن است که احساس گناه ابدا ناشی از حسادت به آلت رجولیت نیست.
معمولاً این حس انتقام جویی از مردان متوجه مردی می شود که عمل ازاله بکارت را انجام می دهد. طبیعی است که این شخص همان پدر است، چون بیمار در تخیلات خود اولین بار با پدرش رابطه جنسی برقرار می کند. بنابراین، در زندگی واقعی فرد اولین معشوق، جایگزین پدر محسوب می گردد. همین نظریه در مراسمی که فروید در مقاله اش در باب تابوی باکرگی توصیف می کند نیز مشهود است. بر این اساس، عمل ازاله بکارت به شخصی واگذار می گردد که در حقیقت جانشین پدر است. از منظر بخش ناخودآگاه ذهن، ازاله بکارت تکرار آمیزش جنسی خیالی اش است که پیشاپیش با پدر صورت گرفته است و، بنابراین، وقتی ازاله بکارت واقعا انجام می شود، تمام عواطف مربوط به آن کنش خیالی مجددا جان می گیرند، یعنی احساسات شدید علاقه به زنای با محارم آمیخته با نفرت از آن و نهایتا حس انتقام جویی به دلیل عشق نافرجام و نیز عقده اختگی تحریک می شود.
با ذکر این مطلب به پایان ملاحظاتم رسیده ام. سوال من این بود که آیا نارضایتی از ایفای نقش جنسی زن، که ناشی از حسادت به آلت رجولیت است، به راستی ریشه ایجاد عقده اختگی در زنان است یا خیر. دیدیم که ساختار کالبدی اندام تناسلی زن در رشد روانی او نقشی بسیار مهم دارد. همچنین، روشن است که حسادت به آلت رجولیت قالب های نمود عقده اختگی را تعیین می کند. اما این نتیجه گیری که انکار زنانگی ناشی از همین حسادت است پذیرفتنی نمی نماید. به عکس، روشن است که حسادت به آلت رجولیت به هیچ وجه مانع وابستگی عاطفی شدید و عمیق زنانه نسبت به پدر نیست و تنها هنگامی که این رابطه به دلیل عقده اُدیپ نافرجام می ماند (درست مانند آنچه در روان رنجوری مردان شاهدش هستیم)، این حسادت به انزجار زن از نقش جنسی خود منجر می شود.
بیمار روان رنجور مذکری که با مادرش و زنی که با پدرش همذات پنداری می کند هر دو به یک شکل نقش های جنسی خود را انکار می کنند. و از این نظر گاه، هراس از اختگی در مرد دقیقا متناظر است با تمایل زن به داشتن آلت رجولیت. اگر رویکرد درونی مرد به همذات پنداری با مادر کاملاً مغایر با تمایل زن به همذات پنداری با پدر تلقی نشود، تناظر یاد شده بیش از پیش چشمگیر می گردد. این امر از دو جهت قابل بررسی است: تمایل مرد به زن بودن با خودشیفتگی آگاهانه اش تضادی ندارد، اما به دلیل دیگری سرکوب می شود. این دلیل آن است که در مرد تصور زن بودن هراس از مجازات را نیز در پی دارد و این مجازات عمدتا به بخش تناسلی او معطوف است. در مقابل، زن به دلیل تمایلات دیرینه دوران کودکی همذات پنداری با پدر را تایید می کند. این همذات پنداری نه تنها آبستن احساس گناه نخواهد بود، بلکه تبرئه شخص را نیز در پی خواهد داشت. رابطه عقده اختگی و تصور زِنا با پدر برای زنان نتیجه ای سرنوشت ساز در پی دارد که عکسِ حالتی است که در مردان وجود دارد: زن بودن به خودی خود درخور سرزنش است.
فروید در مقالات «سوگ و مالیخولیا»(۸۵) و «روانزایی همجنس خواهی زنان»(۸۶) و نیز در کتاب روان شناسی گروهی و تحلیل خود(۸۷) به کامل ترین نحو نشان داده است که فرایند همذات پنداری در ذهن بشر چه سایه ای می افکند. به گمان من، چه در زنان و چه در مردان، همذات پنداری با والد جنسِ مخالف نقطه آغازینِ همجنس خواهی و عقده اختگی است.

مقدمه

فروید در سال ۱۹۳۵ اعلام کرد که سال ۱۹۱۲ نقطه اوجِ تحقیقاتش در روانکاوی بوده است(۱). او افزود: «از زمانی که به طرح نظریه وجودِ دو نوع غریزه [غریزه زندگی و غریزه مرگ] پرداختم و شخصیت روانی را (در سال ۱۹۲۳) به سه بخشِ خود(۲)، فراخود(۳) و نهاد(۴) تقسیم کردم، تا به امروز هیچ مفهوم تعیین کننده دیگری را در عالم روانکاوی مطرح نکرده ام.»
کارن هورنای در سال ۱۹۱۳ تحصیلات پزشکی و دوره آموزش روان پزشکی و روانکاوی را در برلین به پایان رساند؛ در سال ۱۹۱۷ اولین مقاله(۵) خود را در باب روانکاوی به رشته تحریر درآورد؛ در سال ۱۹۲۰ در زمره اعضای برجسته «موسسه روانکاوی برلین»، که به تازگی تاسیس شده بود، درآمد؛ و در سال ۱۹۲۳ اولین مقاله از مجموعه مقالات(۶) خود را در باره روان شناسی زنان به نام «خاستگاه عقده اختگی در زنان»، که در همین کتاب نیز آمده است، به چاپ رساند.
فروید تقریبا سی سال از هورنای بزرگ تر بود. هنگامی که هورنای برای رسیدن به پربارترین دوره زندگی اش آموزش می دید، فروید از دوره اوج خلاقیت های شگرفش فاصله گرفته بود. ارزیابی فروید از خودش در سال ۱۹۳۵ تا حدی ریشه در «بیماری کشنده»ای داشت که به تدریج زندگی و کارش را مُختل کرده بود. پس از سال ۱۹۲۳ فروید مجددا متوجه دلمشغولی های آغازین خود شد. این امر در آخرین اثرش، موسی و توحید(۷) ( ۱۹۳۹ )، به بهترین نحو انعکاس یافته است: «پس از عمری تحقیق و بررسی در عرصه های علوم طبیعی، پزشکی و روان درمانی، حال، بار دیگر توجّهم به مسائل فرهنگی ای معطوف شده است که دیرزمانی پیش، هنگامی که از فرط ناپختگی و جوانی راه و رسم درست اندیشیدن را نمی دانستم، مسحورم کرده بود.»(۸)
نظریه های علمی و فرهنگی نیز، چون ابنای بشر، ضرباهنگ های خود را دارند. چرخه ها و تاکیدهای متغیر این نظریات در اندیشه نسل های متوالی که به علم و فرهنگ می پردازند انعکاس می یابد. به همین نحو، در مرور تاریخ جنبش روانکاوی نیز شاهد پیدایش رویکردهای مختلف در تشریح رفتار هستیم(۹). در این مقدمه عمدتا بر نظریات فروید و هورنای در باب روان شناسی زنان تاکید خواهیم کرد.
نوابغ از جهان بینی ای که در بسترش پرورش یافته اند فراتر می روند، اما این کار چندان خالی از مشکل و محدودیت نیست. تبدیل این جهش های بنیادی به الگوهایی جدید در علم(۱۰) و نگرش عالمگیر و یکه جدیدی نسبت به عالم وجود مستلزم ظهور نسلی جدید است.
فروید محصول قرن نوزدهم بود. عصر روشنگری عرصه شکوفایی شان فردیِ انسان و برتریِ خرد بود. روش شناسی نگرشِ علمی موجد پیشرفت هایی چشمگیر در علوم طبیعی شده بود. در زمانی که انسان غربی هنوز به دشواری می توانست نظریه مرکزیت خورشید را در منظومه شمسی بپذیرد، با نظریه تکامل داروین روبرو و کاملاً گیج و حیران شد، و این در حالی بود که نظریات فروید در باب ناخودآگاه در کمینش نشسته بود.
مسلما بعضی از ابعاد محیط زندگی فروید نیز بر نگرش او تاثیر گذاشت. او در فرایبرگ، واقع در موراویا، یکی از ایالت های اتریش، و در میان گروه اقلیت مطرودی دیده به جهان گشود و در خانواده ای یهودی و سنتی پرورش یافت، خانواده ای که مرد در آن ولی نعمت و سرور بود و زن موجودی پست محسوب می شد. جانبداری و حمایت بیش از حد مادر از فروید نیز موید اهمیت همین نظام مردسالار بوده است. امپراتوریِ رو به زوال اتریش ـ مجارستان و وینِ کاتولیک و آداب زاهدمآبانه، خشکه مقدسانه و مزورانه جنسی در عصر ویکتوریا، که فروید در آن پرورش یافت، نیز بر او تاثیر گذاشت. فروید در مقام نابغه ای مرد به نوعی روان شناسی مردانه شکل بخشید که پایه هایش را بر اصول لایتغیر کالبدشناسی ــ «کالبد انسان تقدیر اوست» ــ استوار ساخته بود، اصولی که پشتوانه شان قوانین و روش شناسی های علمی قرن نوزدهم بود.
فروید اعلام کرد: «روانکاوی شاخه ای از علم است و می تواند به پیشبرد جهان بینی علمی کمک کند.»(۱۱) واقعیت ها داده های حاصل از تجربه علمی محسوب می شد. واقعیت ها را می شد مشاهده کرد، سنجید و عینیت بخشید. این امکان وجود داشت که آن ها را در تجربه هایی تکرارپذیر و یکسان با نتایجی پیش بینی شده ضبط و مهار کرد. در مورد این تجارب فرضیه هایی مطرح می شد که در صورت تایید به قانون بدل می گشت.
علم قرن نوزدهم به نظام های مجزا و بسته ای می پرداخت که شالوده شان مفهوم موجبیت(۱۲) بود. بر این اساس، در عرصه روان درمانی، روانکاو و محیط زندگی بیمار را مختصاتی ثابت فرض می کردند. از این رو، تنها متغیر در ساختار تحقیقات تجربی فروید، خودِ بیمار بود که بر اساس روش شناسی علوم طبیعی، موضوعی منفرد و مجزا محسوب می شد.
علوم طبیعی در قرن بیستم ساختاری انعطاف پذیرتر یافت و برای موجبیت نقش و سطوحی متغیر در نظر گرفت. از این رو، در روانکاوی نیز محیط زندگی بیمار و خود او، به عنوان عواملی به هم وابسته، اهمیتی روزافزون پیدا کردند. ارزش های زیبایی شناختی، اخلاقی و روحی نیز، که در قرن نوزدهم موضوعاتی یکسره جدا از علم محسوب می شدند و بالطبع در تحقیقات روانکاوی جایی نداشتند، در علم قرن بیستم اهمیتی محوری یافتند.
کارن هورنای در هامبورگ و در میان خانواده ای پروتستان و اندکی فراپایه تر از طبقه متوسط دیده به جهان گشود. پدرش انجیل خوانی قهّار و مادرش آزاداندیش بود. کارن هورنای در نوجوانی دستخوش تب و تابی مذهبی شد که البته در آن زمان در میان دختران بالغ حالتی معمول بود. خانواده او به لحاظ اقتصادی و اجتماعی از امنیت کامل برخوردار بود. پدرش، بِرِنت هِنریک واکلز دانیلسِن(۱۳)، ناخدای کشتی بود که بعدها شهروندی آلمانی و سپس ناخدا یکم شرکت کشتیرانی نورث جِرمَن لوید شد. هورنای در جوانی همراهِ پدرش به سفرهای طولانی دریایی می رفت و همان سفرها توشه عشق مادام العمرش به سفر و علاقه اش به مکان های عجیب و دورافتاده شد. مادرش، کلوتیلده ماری وَن رُنزِلِن(۱۴)، هلندی بود.
اختلاف محیط زندگی فروید با محیط زندگی هورنای بسیار زیاد است. والدین فروید هنگام تولد او در تنگنا قرار گرفتند و شرایط اجتماعیشان به دلیل عِرقِ ملی فزاینده چِک ها در برابر حاکمیت اتریش و نیز خصومت چِک ها با اقلیت یهود و آلمانی زبان بیش از پیش وخیم شد. وقتی فروید سه ساله بود، اُفولِ صنعت نساجی، که پدرش در مقام تاجر پَشم به آن وابسته بود، خانواده را به وین کشاند. هنگامی که فروید دوازده سال داشت، فردی مسیحی پدرش را مسخره کرد و او متوجه «عجز و بزدلی»(۱۵) پدر شد. این وضعیت، ذهن فروید را آشفته کرد و حتی تا میانسالی نیز به دنبال جایگزینی آرمانی برای پدر شکست خورده اش می گشت.
گرچه هورنای در سفرهای طولانیِ دریایی اوقات زیادی را با پدرش می گذراند، بیش تر تحت تاثیر و نفوذ مادرش بود. هورنای به دلیل غیبت های طولانی و مکرر پدرش، بیش تر اوقاتش را با مادر پویا، هوشمند و زیبایش می گذراند، که اغلب جانب برنت، برادر بزرگ کارن، را می گرفت. کارِن برادرش را می ستود و به او وابسته بود، اما از اواسط دوره نوجوانی، برادر دیگر نقش چندان مهمی در زندگی او ایفا نکرد.
حتی در پایان قرن نوزدهم نیز پزشک شدن زنان بسیار نامعمول بود، اما کارن هورنای به تشویق مادرش تصمیم گرفت پزشکی را پیشه خود سازد. او برای گذراندن دوره آموزش پزشکی، روان پزشکی و روانکاوی به برلین رفت. هورنای در نوشته هایش هرگز به انگیزه اش در انتخاب حرفه روانکاوی اشاره نکرده است. او دانشجویی عالی و اغلب شاگرد اول کلاس بود. توانایی و شخصیتش باعث شد استادان و نیز همکلاسی های مذکرش به دیده احترام به او بنگرند.
کارن در سال ۱۹۰۹ در ۲۴ سالگی با وکیلی برلینی به نام اسکار هورنای ازدواج کرد و از او صاحب سه دختر شد، اما به دلیل اختلاف سلایق و سر و کار داشتنِ روزافزونش با جنبش روانکاوی در سال ۱۹۳۷ از او جدا شد. احتمالاً مشکلات مادری و شاغل بودن و پایان دادن به ازدواجی که از نظر او دیگر بی معنی بود در علاقه روزافزونش به روان شناسی زنان موثر بوده است. اما به گمان من، علاقه کارن بیش تر زاییده تعهدش نسبت به روانکاوی، اشتیاقش به تحقیقات و تیزبینی و بصیرتش در مشاهدات بالینی بود. کشف ناهماهنگی و تناقض میان نظریات فروید در روانکاوی و نتایج درمانی ای که هورنای از اِعمال این نظریه ها گرفت نیز او را ترغیب کرد که در روانکاوی بُعدِ درمانی را نیز مدّ نظر قرار دهد.
هورنای بخش اعظم زندگی اش را در برلین گذراند. این دوره مقارن با ظهور و سقوط رایش دوم و سلطه و حکومت قیصر بود. هورنای به رغم تاثیر پذیرفتن از این حوادث، علاقه چندانی به سیاست نداشت، گرچه او به طور حتم از جایگاه ناعادلانه زنان آگاه بود، به گمان من علاقه اش به روان شناسیِ زنان چندان از مشاهداتش در باب شرایط اجتماعی زنان ناشی نمی شد. از دیگر سو، عزیمتش به ایالات متحده در سال ۱۹۳۲ نیز مستقیما به دلیل ظهور هیتلر نبود. کارن هورنای مستقیما در فعالیت های اجتماعی شرکت نمی کرد، اما از مسائل اجتماعی و موقعیت جهان آگاه بود و سخاوتمندانه از سازمان های امدادی و اهداف آزادی خواهانه حمایت می کرد. در سال ۱۹۴۱ به وضوح پرده از موضع ضد فاشیستی اش برداشت و اعلام کرد: «اصول دموکراتیک آشکارا با جهان بینی فاشیستی در تضادند و بر استقلال و قدرت فرد تاکید می کنند و بر حق مسلم او برای خوشبختی پای می فشارند.»(۱۶)
هورنای را ابتدا کارل آبراهام(۱۷)، که فروید او را یکی از تواناترین شاگردان خود می پنداشت، و سپس هانس زاخس(۱۸)، که فروید را می پرستید، مورد تحلیل روانکاوانه قرار دادند. احتمالاً تحلیلی که به دست چنین مریدان وفاداری انجام می گیرد به اصول روانکاوی فرویدی پای بند است.
اما ریشه ها و تجارب اولیه کارِن هورنای نیاز به افق هایی وسیع تر را در او ایجاد کرده بود. هورنای از دل و جان به علم نوظهور قرن بیستم علاقه مند بود و مسلما این علاقه و عطش در پزشک و روانکاو شدنِ او سهمی بسزا داشت. او در اوایل دوره دانشجویی اش مسحور جو جهان وطنی برلین شده بود، به ویژه شور و حال عالم نمایش و آثار کارگردانی به نام مَکس راینهارت(۱۹).
هورنای هنگامی به تحصیل روانکاوی پرداخت که پایه های این رشته پیشاپیش نهادینه شده بود و اصولش به تدریج مقبولیت جهانی می یافت. مردان و زنانی که بلافاصله پس از جنگ جهانی اول در برلین گردهم آمدند از جوانی و کفایت و کاردانی بسیار برخوردار بودند. به این ترتیب، با تاسیس «موسسه روانکاوی برلین» در سال ۱۹۲۰ عصر طلایی روانکاوی آغاز شد. اکثر استادان و آموزش دیدگانِ برلین از جمله خالقانِ اصول بنیادینی بودند که روانکاوی تا پنجاه سال بعد بر پایه آن ها استوار گشت.
در سال ۱۹۲۳ خطوط اصلی «رویکرد کلاسیک روانکاوی» ترسیم شد، نوعی روان شناسی «که شاخص های اصلی اش پنج نگرش مجزاست.» بنابر نگرش نموداری(۲۰)، «روانکاوی نوعی روان شناسی اعماق(۲۱) است که برای فعالیت های فیزیکیِ نیمه آگاه و ناخودآگاه اهمیت بسیاری قائل است.» نگرش دوم این است که «رفتار کنونی شخص را فقط با توجه به گذشته او می توان درک کرد.» این رویکرد تکوینی تلویحا بدین معناست که پدیده های ذهنی نتیجه تعامل «تجارب محیطی و تکامل زیست شناختیِ» ساختارِ روانی ـ جنسی هستند. «نگرش پویا [سومین نگرش] موید آن است که رفتار انسان را می توان برآیند تعامل انگیزه های غریزی و نیروهای ضد غریزی دانست.» «نگرش اقتصادی [نگرش چهارم] بر اساس این فرضیه استوار است که اُرگانیسم میزان مشخصی انرژی در اختیار دارد...»
نگرش ساختاری یا نگرش پنجم «فرضیه ای عمومی است که دستگاه روان را به سه ساختار مجزا تقسیم می کند... نهاده، منبع غریزی انسان است که در آناتومی و فیزیولوژی او ریشه دارد... نهاد تحت نفوذ فرایند نخستین(۲۲) است و، بنابراین، هماهنگ با اصل لذت عمل می کند... خود، دستگاه مهار ساختار روانی است... خود، وظیفه سازماندهی و ترکیب را بر عهده دارد... عملکردهای خودآگاهانه خود و نیز بخش نیمه آگاه روان تحت نفوذ فرایند ثانوی(۲۳) است... فراخود آخرین ساختار دستگاه روان است که شکل می گیرد. این بخش نتیجه رفع عقده اُدیپ است. در نتیجه، عامل جدیدی در خود نهادینه می شود که شامل ویژگی های در پی دارنده پاداش و جزا و ارزش های والدین است. آرمانِ خود و وجدان، ابعاد مختلف فراخود هستند.
«پدیده های ناشی از روان رنجوری به طور کامل ماحصل نقص در عملکرد طبیعی خود است. این نُقصان یا به تکوین علامت(۲۴) یا تغییر مَنِش یا هر دو منجر خواهد شد... تضاد روانی را از لحاظ ساختاری به بهترین نحو می توان تضاد و کشمکش نیروهای خود از یک سو و نهاد از دیگر سو تعریف کرد... تضادهای تعیین کننده روانی در اولین سال های دوره کودکی شکل می یابند... هدف غاییِ... درمان روانکاوانه... پایان دادن به اختلال روانی کودکانه است که در حقیقت هسته اصلی اختلال روانی دوره بلوغ را تشکیل می دهد. از این راه تضادهای روان رنجوری به کلی برطرف می شوند.»(۲۵)
در سال ۱۹۱۷، شش سال قبل از آن که فروید نظریه اصول تکنیک روانکاوی را تدوین کند و نیز پیش از انتشار خود و نهاد(۲۶)، کارن هورنای در مقاله خود در بابِ تکنیک روانکاوی اعلام کرده بود: «روانکاوی می تواند انسانی را که دست ها و پاهایش بسته شده است آزاد کند، اما نمی تواند به او دست ها و پاهای جدیدی بدهد. به هر حال، روانکاوی به ما ثابت کرده است که آنچه تاکنون سرشتی محسوب کرده ایم صرفا مبین سدّی در راه رشد بوده است، سدّی که می توان آن را از سر راه برداشت.»(۲۷) فلسفه رشدمحور، زندگی باور و آزادی طلب هورنای به خوبی در این جملات محسوس است. سرشت از نظر او، چیزی نیست که در هنگام تولد پدیده ای ثابت و در طول حیات انسان امری لایتغیر و قطعی باشد، بلکه صرفا مشتمل بر امکانات انعطاف پذیری است که تعامل اُرگانسیم و محیط زیست به آن ها شکل می دهد. از این رو، کارن هورنای در سال ۱۹۱۷ مفهوم کل گرایانه سدّ(۲۸) را به نحوی تبیین کرد که با مفهوم مکانیکی مقاومت ــ مفهومی که فروید آن را طرح کرده بود ــ در تقابل قرار گرفت.
اصولی که کارن هورنای در آن سال های آغازین تدوین کر (باعث شد روانکاوانی که در معالجه اختلالات روانی به رویکرد فروید اعتقاد داشتند در مقابل او صف بکشند. هورنای بر اهمیت نیروهای ناخودآگاه واقف بود، اما اعتقاد داشت که این نیروها ماهیت و معنایی یکسره متفاوت دارند. مثلاً معنای اصطلاح «پویایی» از نظر هورنای تعامل غریزه و ضد غریزه نبود، بلکه او تضاد میان نیروهای خودجوشِ رشد و نابهنجاری های این نیروهای طبیعی و سالم را بیماری می انگاشت. این مفهوم اقتصادی که می گوید در اُرگانیسم کمیت مشخصی از انرژی وجود دارد، یکی از فرض های علم قرن نوزدهم است که فروید آن را در نظریه روانکاوی نیز صادق می دانست. این مفهوم در سیستم های بسته و مُنفَک در جهان مکانیکی نیوتنی به کار بسته شد. تفکر هورنای سیستمی باز داشت، درست مانند نظریه های میدانی در فیزیک قرن بیستم. سوگیری فروید به رغم ادعاهای خودش زیست شناختی نبود، بلکه بر چارچوب فلسفه ای مادی استوار بود؛ اما جهت گیری فکری هورنای در فلسفه های کل نگر و ارگانیسمی ای ریشه داشت که به زبان روابط میدانی بیان می شد، زبانی که محیط و اُرگانیسم را فرایندی یگانه و یکپارچه تعریف می کند، فرایندی که طی آن محیط و اُرگانیسم هر یک بر دیگری تاثیر می گذارند.
هورنای در سال ۱۹۱۷ قویا با تقسیم روان به سه بخش مخالفت کرد. نظریه او در بابِ خودانگیختگی انسان، که در آناتومی و فیزیولوژی ریشه داشت، اولویت و اهمیت نهاد و غرایز ویرانگر را زیر سوال برد. فلسفه آزادمنشانه او بر اصل لذّت ـ درد، که بر مفهوم موجبیت مطلق استوار بود، سایه ای از تردید و ابهام افکند. هورنای اعلام کرد که دلیل ویرانگر شدن خوی انسان پیدایش سدّی بر سر راه رشدِ اوست. فروید تصعید(۲۹) را فرایندی ثانوی محسوب می کرد، حال آن که هورنای آن را تجلی بی قید و بند رشد می دانست. عملکردهای آنچه فروید مشمول خود و فراخود می دانست در ساختار نظری هورنای معنای جدیدی یافت.
مفهومی که هورنای تحت عنوان «موقعیت عینی»(۳۰)و(۳۱)و(۳۲) مطرح کرد، نگرش تکوینی را زیر سوال برد، نگرشی که رفتار انسان را تنها با توجه به گذشته او قابل درک می دانست. این مفهوم جدید مشتمل است بر «تضادهای موجود و عینی و تلاش های روانی برای حل آن ها» و «اضطراب های موجود و مکانیسم های دفاعی که در برابر آن ها ایجاد می شود.»(۳۳) «موقعیت عینی» به افراط و تفریط های زمانِ در جریانِ حال، که در نگرش تکوینی نادیده گرفته شده بود، مجال عرض اندام داد.
در آغاز افکار هورنای از بسیاری جهات با نظریه های بنیادین فروید مغایرت داشت. منحصر به فرد بودن نظریات هورنای در تعاریف بعدی او به بهترین نحو تجلّی یافت. هورنای در آغاز بسیار دلمشغول نظریه لیبیدو و نظریه های تکامل روانی ـ جنسیِ فروید بود. مقالات این کتاب شرح دقیقی از رویارویی هورنای با این نظریه ها به دست می دهند. رشد شخصیت هورنای که در اتخاذ سیر اندیشه اش در سال ۱۹۱۷ دخیل بود، مانند حوادثی که وی را به بررسی نظریات فروید واداشت ــ به ویژه نگرش تکوینی اش که در نظریه لیبیدو انعکاس یافته است ــ، چندان بر ما روشن نیست و فقط با حدس و گمان و فهرست وار می توان به آن ها اشاره کرد.
احتمالاً دکتر هورنای پس از چاپ مقاله اش در سال ۱۹۱۷، تصمیم گرفت قبل از بسط نظریاتِ مطرح شده در آن، که با فلسفه فروید مغایرت بسیار داشت، اندکی تامل و درنگ کند. او هنوز در عرصه روانکاوی نوپا بود و می بایست چند سالی می گذشت تا نظریاتش پخته و کامل شوند. در آن زمان روانکاوان نظریه لیبیدوی فروید را به باد انتقاد گرفته بودند و فروید در سال ۱۹۲۳ با طرح نظریه غریزه دوگانه به نظریه لیبیدوی خود بسط و تکامل بیش تری بخشید.
هورنای می گوید: «فروید در برخی از آثار اخیرش با تاکیدی فزاینده ما را به نوعی یکسویه نگری در تحقیقات تحلیلیمان جلب سوق داده است. منظورم این واقعیت است که تا همین اواخر تنها روان پسران و مردان موضوع تحقیق محسوب می شد. دلیل این امر کاملاً روشن است. روانکاوی آفریده نابغه ای مذکر است و تقریبا تمام کسانی که نظریه های او را بسط داده اند مرد بوده اند. بنابراین، به سادگی می توان دریافت که چرا آن ها بیش ترِ تلاش خود را صرف گسترش روان شناسی مردان کرده اند و رشد روانی مردان را بیش از زنان درک می کنند.»(۳۴)
یکی دیگر از دلایلی که در آغاز علاقه دکتر هورنای را به روان شناسی زنان جلب کرد مشاهدات بالینی او بود که با نظریه لیبیدو مغایرت داشت. علاقه هورنای به آثار گئورگ زیمِل(۳۵)، فیلسوف اجتماعی [آلمانی]، و نیز آثار انسان شناختی دلیل بعدی علاقه اش به روان شناسی زنان بوده است. تدوین اصول روان شناسیِ مردان و زنان راه را برای کل فلسفه شخصی او هموار کرد.
هورنای در خلال دوره فراگیری تحلیل و پس از آن کدام یک از نظریات جنسی فروید را مدنظر قرار داد و به کار بست؟ نظریه اولیه فروید ( ۱۸۹۵ ) بر این فرض استوار بود که ناکامی جنسی دلیل اصلی روان رنجوری است. او گفت هدف غریزه جنسی، که در دوران طفولیت متجلی می شود، رفعِ تَنِش است و موضوعش نیز خود شخص یا جایگزینی است که این تَنِش را فرو می نشاند. به عقیده فروید، فرد روان رنجور در عالم خیال همان کاری را می کند که آدم منحرف در عالم واقعی انجام می دهد و کودک دارای انحراف چندشکلی است. فروید مفهوم میل جنسی را چنان بسط داد که علاوه بر میل به ارضای تناسلی، همه لذت های جسمی و احساسات عطوفت و محبت را نیز در بر گرفت.
به عقیده فروید، حیات جنسی انسان به سه دوره تقسیم می شود. اولین دوره، میل جنسی دوران طفولیت است(۳۶) که بعدها به سه مرحله دهانی، مقعدی و قضیبی تقسیم می شود و با عقده اُدیپ به اوج می رسد. دوره دوم، بین سنین هفت تا دوازده، مرحله نهفتگی است. این دوره با رفع عقده اُدیپ و تحکیم و تثبیت فراخود در روان نوجوان آغاز می شود. بلوغ، دوره سوم است که از دوازده تا چهارده سالگی را در بر می گیرد و به بلوغ تناسلی، انتخاب هدف جنسی از جنس مخالف و آمیزش جنسی منجر می گردد.
فروید سپس لیبیدو را منبع اصلی انرژی روانی، هم برای میل جنسی و هم برای سائق پرخاشگری دانست ( ۱۹۲۳ ). نظریه دیگر فروید در این دوره آن بود که فرایند رشد دیگری شامل مراحل مختلف لیبیدویی نیز وجود دارد. او همچنین این را مسلم گرفت که شی ءگزینی نتیجه تغییرات لیبیدو است و سائق های لیبیدویی را می توان ارضا یا سرکوب یا از طریق واکنش سازی مهار یا تصعید کرد. ساختار شخصیت با شیوه های مهار غرایز زیستی تعیین می شود. فروید در مرحله بعد فرض را بر این گذاشت که روان رنجوری تثبیت یکی از مراحل جنسیِ دوران طفولیت یا بازگشت به آن است.
فروید تا سال ۱۹۲۳ هنوز به طور کامل نظریه «مرحله اولیه قضیبی» را تدوین و مطرح نکرده بود(۳۷). از آن جا که کارن هورنای در مقالات خود در باره روان شناسی زنان کار خود را با همین نظریه مهم آغاز کرد، لازم می دانم مفهوم بنیادی مرحله قضیبی را از قول گرینسون در راهنمای آمریکایی روان پزشکی نقل کنم.

مرحله قضیبی حدودا از سه تا هفت سالگی را در برمی گیرد. در این دوره پسران و دختران رشدی متفاوت دارند. در پسران کشف تحریک پذیری آلت تناسلی به استمنا می انجامد. معمولاً عمل استمنا قرین خیال پردازی های جنسی در باره مادر است. همزمان پسر نسبت به پدرش خصومت می ورزد و او را رقیب خود می پندارد. فروید تلفیق عشق جنسی به مادر و رقابت خصمانه با پدر را عقده اُدیپ نامید. وقتی پسر کشف می کند که دختر دارای آلت رجولیت نیست، معمولاً چنین نتیجه می گیرد که او این عضو ارزشمند را از دست داده است. احساس گناه به خاطر خیال پردازی های جنسی در مورد مادرش و آرزوی مرگ پدرش موجب ایجاد عقده اختگی می شود. بنابراین، پسر معمولاً استمنا را کنار می گذارد و سرانجام وارد دوره نهفتگی می شود. در مورد دختر، پی بردن او به این واقعیت که پسر دارای آلت رجولیت است و او نیست، باعث می شود که به پسر غبطه بخورد و تقصیر را متوجه مادرش بداند. به این ترتیب، دختر به مادر خود به عنوان اولین هدف جنسی اش پشت می کند و به پدرش روی می آورد. مهم ترین بخش در استمناهای او کلیتوریس است، او هنوز واژن خود را کشف نکرده است. دختر در خیال خود صاحب آلت رجولیت می گردد یا از پدرش صاحب فرزندی می شود، همزمان با مادرش احساس رقابت می کند. عموما در این مرحله دختر از ترسِ از دست دادنِ عشقِ والدینش دست از تلاش های اُدیپی برمی دارد و وارد دوره نهفتگی می شود(۳۸).

گرچه مشاهدات بالینی فروید همواره معتبر شمرده شده و به ندرت زیر سوال رفته است، تعبیر و تفسیرهای نظری ای که بر اساس آن ها بیان شده، محل بحث و مناقشات بسیاری بوده است. فروید می گفت در وهله اول به تحقیقات علاقه مند است و درمان از نظر او در مرحله دوم قرار دارد، اما از نظر کارن هورنای، مداوا در اولویت قرار داشت. به همین دلیل، او را معلم(۳۹) و تحلیلگری ناظر قلمداد می کرده اند. قابلیت ها و توانایی او در تعلیم و تربیت نمایانگر توانایی ذاتی او در تحقیقات بالینی بود.
گرگوری زیلبورگ در بحث خود در باره مقاله هورنای به نام «تضادهای مادری»(۴۰) می گوید بر یکی از ابعاد این مقاله «باید تاکید بیش تری کرد»، چون این بُعد اختصاص به «روانکاوی بالینی [دارد]... و امیدوارم که با گرایش شدید و نابجا و رایج به مسائل فنی و ملاحظات نظری، که غالبا به جای روشن کردن دلایل رفتار انسان آن ها را در هاله ای از ابهام می پوشانند، در تقابل قرار گیرد.» زیلبورگ بر انجام دادن «مشاهدات بالینی، در باب پدیده های بالینی، در شرایط بالینی» تاکید می کرد. از این طریق، «مجددا به حقیقت جاودانه بالینی می رسیم، یعنی این حقیقت که بررسی افراد طبیعی یا کمی روان رنجور فقط با تجاربِ حاصل از تحلیل افراد به شدت بیمار عملی است، نه تنها افرادی که در مرز میان سلامت و بیماری می گنجند، بلکه حتی آنانی که دچار اختلالات شدید روانی اند.»
مقالات اولیه کارن هورنای جملگی نشان دهنده علاقه او به مشاهدات بالینی، گردآوری دقیق داده ها و به محک زدن فرضیه های فروید و فرضیه های خویش است. او در اولین مقاله اش در سال ۱۹۱۷ نوشت: «نظریه های تحلیلی زاییده مشاهدات و تجاربِ حاصل از به کارگیری شیوه تحلیل بوده اند. این نظریه ها نیز خود سپس بر روند تحلیل تاثیر گذاشته اند(۴۱).» ابتدا مشاهدات بالینی صورت می پذیرد و بعد بر اساس داده های عینی فرضیه ها شکل می گیرند. این فرضیات در عین حال که در موقعیت درمانی به مَحَک زده می شوند بر روند کار نیز موثر خواهند بود. هورنای هرگز علاقه اش را به تفحص دقیق و تحقیقات بالینی از دست نداد. روحیه تحقیق، آزمون، تجدیدنظر، اصلاح، حذف و اضافه کردنِ نظریاتِ جدید هرگز در او از بین نرفت.
هورنای همیشه کار را با داده های بالینی شروع می کرد، سپس به ساختاری بالینی می رسید و بعد فرضیه ای کلی پیشنهاد می کرد و آن گاه به فرضیه ای انتزاعی تر می رسید. فرضیه های مجزا و کوچک تر را با هم ادغام می کرد و فرضیه ای کلی تر شکل می داد. داده هایی را که موید نظریه اش نبود مجددا به آزمون می گذاشت و با نظریات جدیدی آن ها را تبیین می کرد. هورنای در «مسئله آزادطلبی زنان»، که مقاله ای بسیار مستدل است، در مورد داده های فروید در خصوص غبطه دختران به آلتِ رجولیتِ پسران نظر می دهد. او می گوید: «مشاهدات یاد شده آن اندازه هست که بتوانیم بر اساس آن ها فرضیه ای مطرح کنیم... اما باید توجه داشت که این نظر فقط فرضیه است نه واقعیت، و حتی در مقام فرضیه نیز مفید بودن آن بی چون و چرا نیست.»
دکتر هورنای تمامی ابعاد رویکرد مثبت خود را نسبت به روانکاوی در حین پروردن نظریاتش در باره روان شناسی زنان مدنظر قرار داده و به کار بسته است. او در «فرار از زنانگی» به «نظریه من در باب رشد زن» ارجاع می دهد. در «انکار واژن» از عبارت «روان شناسی زنان به عنوان یک کل» استفاده و از فروید و هلن دویچ(۴۲) انتقاد می کند. هورنای در این مقاله به کرّات می گوید «نظریه من»، و این نظریه را با استفاده از داده های بالینی خود ثابت می کند. گرچه هدف او در «مسئله آزارطلبی زنان» ارزیابی نقادانه تفسیرِ کلاسیک آزارطلبی است، این اصطلاح را با استفاده از افکار و عقاید خود در قالبی کاملاً بالینی تشریح می کند. او تاثیر شرایط فرهنگی را نیز در مشکل آزارطلبی بررسی می کند. همین اُفق های جدید، شامل رویکردهای پویش شناختی روانی، پدیدارشناختی و فرهنگی، او را به سوی مضمونِ بسط یافته در اثرش به نام شخصیت روان رنجور عصر ما(۴۳) سوق داد: پیامدهای تاثیر فرهنگ بر مردم، صرف نظر از جنسیتشان.
در اولین مقاله کتاب حاضر به نام «خاستگاه عقده اختگی در زنان» هورنای نظر فروید را در مورد عقده اختگی زیر سوال می برد. فروید می گفت تصور اختگی در زنان زاییده حسادتِ دختران به آلتِ رجولیتِ پسران است. دکتر هورنای با استفاده از شواهد بالینی شرح می دهد که هم مردان و هم زنان در تلاش برای مهار عقده ادیپ اغلب یا دچار نوعی عقده اختگی می شوند یا به سوی همجنس خواهی سوق می یابند.
هورنای در «فرار از زنانگی» در مورد تعمیم مفهوم حسادت نسبت به آلت رجولیت به مرحله مفروض قضیبی نظر می دهد. این نظریه، که فقط به آلت تناسلی مرد می پردازد، کلیتوریس را نیز نوعی قضیب فرض می کند. هورنای به نقل از گئورگ زیمل، فیلسوفی اجتماعی که جهت گیری «اساسا مردانه» جامعه ما را بررسی کرده است، می گوید با فرض حسادت اولیه دختران به آلت رجولیت، بر مبنای استدلالی «پسینی» / «تجربی» به منطقِ «نیروی پویای عظیمِ» نهفته در این حسادت دست پیدا می کنیم.
هورنای «به عنوان یک زن» در مقابل نظریه مردگرایانه فروید این سوال را مطرح می کند که پس نقش مادری چه می شود؟ آگاهی شادی بخش مادر از وجود موجود زنده دیگری در رحمِ خود چه نقشی ایفا می کند؟ خوشبختی وصف ناپذیر انتظار، انتظار روزافزون تولد موجودی جدید، چه تاثیری دارد؟ و نقش شادی و سعادتِ مادر هنگام تولد فرزندش چیست؟...» نظریه حسادت به آلت رجولیت تمام این ها را انکار می کند و شاید دلیل این امر ترس و حسادت جنس مذکر بوده باشد. از نظر هورنای، این حسادت نه پدیده ای غیرطبیعی، که تجلی حسادت دوجانبه و جذابیت دو جنس در نزد یکدیگر است. این حسادت در مراحل بعدی به دلیل مشکلات مربوط به فرو نشاندن عقده ادیپ به پدیده ای آسیب شناختی تبدیل می شود.
دکتر هورنای در «وحشت از زنان» به وحشتِ مردان از زنان می پردازد، وحشتی که احتمالاً باعث شده است مردان نظریه مددگرایانه حسادت دختران به آلت رجولیت را مطرح کنند. در طول تاریخ زن از نظر مرد همواره موجودی منحوس و مرموز بوده است، به خصوص در دوره قاعدگی. انسان همواره در مواجهه با هراس هایش به انکار و دفاع متوسل می شود. در این عرصه مردان در برخورد با زنان چنان موفق بوده اند که حتی خودِ زنان نیز از حقیقت امر غافل مانده اند. مردان از راهِ عشق و تحسین، وحشت خود را انکار می کنند و با تسخیر وجود زن، تحقیر او یا لطمه زدن به اعتماد به نفسش از خود دفاع می کنند.
دکتر هورنای در همین مقاله به تاکید می گوید هیچ دلیل موجهی وجود ندارد که فرض کنیم تمایلات قضیبی پسربچه ها نسبت به نفوذ در آلت تناسلی مادرانشان طبیعتا آزارگرانه(۴۴) دارد. از این رو، بدون در دست داشتن شواهد دقیق در هر یک از موارد نمی توان اصطلاح «مذکر» را معادل «آزارگرانه» و «مونث» را به معنای «آزارطلبانه»(۴۵) فرض کرد. هورنای مجددا بر ضرورت «شواهد دقیق» تاکید می کند و هشدار می دهد که نظریه پردازی های ناموثق و نادرست ممکن است بهای گزافی در پی داشته باشند. حتی تحلیلگران باسابقه و مجرب نیز اغلب نظریه منفعل و آزارخواه بودن زنان و فعال و آزارگر بودنِ مردان را طبیعی می انگارند. چنین مفاهیمی بر اساس نظریه های نامعتبر و نادرست قبول عام یافته اند.
دکتر هورنای این اندیشه را نیز مطرح می کند که مفهوم غبطه به آلت رجولیت ممکن است در حسادت مردان نسبت به زنان ریشه داشته باشد. هنگامی که هورنای پس از سال ها تحقیق در باره زنان، کار تحلیل مردان را آغاز کرد، از شدت «حسادت عمیق مردان به آبستنی، زایمان، مادری، پستان ها و عمل شیر دادن زن ها»(۴۶) سخت متعجب شد.
گرگوری زیلبورگ، روانکاوِ معاصرِ کارن هورنای، از «حسادت مردان نسبت به زنان» سخن می گوید، حسادتی «که به لحاظ روانزایی(۴۷) دیرپاتر و از این رو بنیادی تر از غبطه زنان به آلت رجولیت است.» او می افزاید: «بی شک به محض آن که بیاموزیم پرده مردگرایانه را از روی داده های مهم روان شناختی پَس بزنیم، با بررسی های بیش تر و عمیق تر روان انسان، می توانیم به اطلاعات روشنگرانه بسیاری دست پیدا کنیم.»(۴۸)
دکتر بوزه، روانکاوی بنگالی که اهل کلکته و موسس «انجمن روانکاوی هند» ( ۱۹۲۲ ) بود، در نامه اش به فروید نوشت: «بیماران هندی من به شدت و حدّتِ بیماران اروپایی ام نشانه های [عقده] اختگی را بروز نمی دهند. در مقایسه با اروپایی ها، میل به زن بودن در بیماران مذکر هندی محسوس تر است.... مادر اُدیپی اغلب تصویری است که هم پدر است و هم مادر.»(۴۹) الگوهای فلسفی، تاریخی و فرهنگی آیین هندو دیدگاه های متفاوتی نسبت به زنان پدید آورده است و این خود بازتابی امروزی از روزگاری کهن (حدود ۵۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح) است، هنگامی که هندوستان فرهنگی زن سالار داشت، زمانی که زنان چند شوهر اختیار می کردند و در عرصه های مختلف زندگی یومیه می توانستند حق خود را بستانند.
مارگارت مید بر این باور است که بسیاری از مناسک پذیرش پسران در جامعه مردان در میان گروه های فاقد خط و کتابت تلاش هایی هستند که هدفشان عهده دار شدن عملکردهای زنان است. در میان این فرهنگ ها مناسک شگفت انگیز زائونمایی پدر کاملاً رایج است و مرد از طریق آن بدون متحمل شدن ناراحتی های زایمان، خود را در جایگاه مادری پس از وضع حمل حس می کند(۵۰).
تاریخ مشحون است از دوره های همسازی یا انقیاد تحت لوای نظام های مادرسالار یا پدرسالار. مطالعه تطبیقی فرهنگ ها نمونه های بسیاری از حسادت دو جنس نسبت به عملکردها و ویژگی های کالبدی یکدیگر به دست می دهد. برونو بتلهایم پس از مطالعات بسیار در مورد کودکان سالم و کودکان دچار روان گسیختگی(۵۱) و مناسک بلوغ در میان گروه های فاقد خط و کتابت به این نتیجه رسیده است که عملکرد آن ها «نه رفع، که یکپارچه سازی گرایش های غریزی ضد اجتماعی» است. فرضیه او بر این اساس استوار است: «یک جنس نسبت به اندام ها و عملکردهای جنسی جنس دیگر حسادت می ورزد.» او علاوه بر انتقاد از نظریه مردگرایانه و منفیِ اضطراب اختگی در تفسیر مناسک بلوغ، به نظریه «گرایش کودک به انحراف چندشکلی» نیز خُرده می گیرد. او نظریه بی طرفانه یونگ را که از قابلیت ها و ظرفیت های متعددی برخوردار است ترجیح می دهد(۵۲).
دکتر هورنای در مقاله «زنانگی سرکوب شده» با ارائه دلایل مستدل اعلام می کند که «سرد مزاجی زن بیماری است»، نه «رویکرد جنسی طبیعی زن متمدن.» او عقیده داشت که فراگیر بودن این مشکل در عوامل فرافردی و فرهنگی ریشه دارد: فرهنگ مردسالار ما «به شکوفایی زن و فردیت او چندان رغبتی ندارد.»
هورنای در «مسئله آرمان تک همسری» با «جانبداری مغرضانه از مردان» مخالفت می کند و این عقیده رایج را که مردها بیش [از زن ها] «به چندهمسری گرایش دارند» مردود می شمارد و آن را نظری نامستدل و غیرمنطقی توصیف می کند. در مورد اهمیت روان شناختیِ احتمالِ آبستنی پس از مقاربت هیچ اطلاعات مفیدی وجود ندارد. به علاوه این نظریه که دلیلِ تمایل زن به آمیزش جنسی «غریزه تولیدمثل» است و پس از آبستنی این تمایل از بین می رود از پشتوانه منطقی برخوردار نیست.
دکتر هورنای در «تنش پیش از قاعدگی» این فرضیه را مطرح می کند که تنش های مختلف زنان مستقیما نتیجه فرایندهای فیزیولوژیکی آمادگی برای بارداری هستند. هر گاه چنین تنش هایی ایجاد می شود، زن با «تضادهای مربوط به میل بچه دار شدن» روبرو است. دکتر هورنای می افزاید که ایجاد تنش پیش از قاعدگی نه نشان ضعف وجودی زن، که مبین تضادهای ناشی از نیاز او به داشتن فرزند است. او اذعان می کند که میل بچه دار شدن سائقی اولیه است و «مادری برای زنان اساسی تر از آن است که فروید می پندارد.»
هورنای در «بی اعتمادی میان زن و مرد» به جای آن که به مسئله معمول نفرت و خصومت بپردازد، بر بی اعتمادی تاکید می کند و میان ریشه های وحشت مرد از زن و بی اعتمادی و نفرتش تمیز قائل می شود. او در باره پیشداوری مرد نسبت به زن و بی اعتمادی حاصل از آن، از دل الگوهای فرهنگی تمدن های مختلف و برهه های گوناگون تاریخ و ادبیات نمونه هایی به دست می دهد.
این مقاله نشان دهنده گذارِ دکتر هورنای از تاکید بر روان شناسی های مردان و زنان به تدوین نظریه اش در باب ساختار شخصیت روان رنجور و الگوهای تفوق جویی و سلطه پذیری نیز هست. او در روان رنجوری و رشد آدمی(۵۳) این نظریه را در قالب «خود بزرگ بینی» و «خود کم بینی» شرح داده است.
هورنای در «مشکلات ازدواج» از نظریات فروید در باب عقده ادیپ و فرایندهای ناخودآگاه و تضادهای روان رنجوری بهره می برد و به برخی از تضادها که روان شناسی مردگرایانه در ازدواج پدید می آورد اشاره می کند. شوهر هنگام ازدواج هنوز بسیاری از تلقی های گذشته اش را نسبت به مادر در سر دارد ــ تلقی هایی که بر مبنای آن ها مادر موجودی احترام برانگیز و قدیس است که او هرگز نتوانسته به طور کامل راضی اش کند. زن نیز در ازدواج دستخوش مشکل سردمزاجی، دفعِ مرد، اضطراب زن و همسر و مادر بودن و «توسل به نقش خیالی یا دلخواه مردانه» است.
«مشکلات ازدواج با تکیه بر حس وظیفه شناسی و گذشت یا آزاد گذاشتن کامل غرایز حل نمی شود... موفقیت ازدواج منوط به این است که زن و مرد قبل از ازدواج به ثبات عاطفی رسیده باشند.» تحقیقات و شواهد گذشته و حال در باره ازدواج بر ضرورت بده بستان دلالت دارند. دکتر هورنای بر ضرورت انصراف باطنی از مطالبات خود از همسر تاکید می کند. «منظورم مطالباتی است که نه میل و آرزو، بلکه تقاضایند.» این دقیقا تعریفی است که دکتر هورنای به ویژه در کتاب آخرش، روان رنجوری و رشد آدمی، از «مطالبات روان رنجورانه» آورده است.
دکتر هورنای در مقاله اش با عنوان «وحشت از زن» در باره وحشت مرد از واژن بحث کرده است، اما در «انکار واژن» انتقاد از تحقیقاتی را که تا آن زمان در بابِ موضوع «واژنِ کشف ناشده» انجام شده بود، آغاز می کند. فروید باور داشت که دختربچه ها از وجود واژن خود آگاه نیستند و اولین احساسات تناسلی آن ها به کلیتوریس محدود می شود. و بعدها واژن را نیز در بر می گیرد. دکتر هورنای بر اساس مشاهدات بالینی خود و دیگر پزشکان بالینی، چنین استدلال می کند که احساسات خودجوش واژنی در دختربچه ها وجود دارد و استمنای واژنی در میان آن ها متداول است.
استمنای کلیتوریسی در مراحل بعد شایع می شود. دختر به دلیل اضطراب هایی که در وجودش شکل می گیرد، واژنش را که پیش تر کشف کرده است انکار می کند.
فروید در مقاله اش با عنوان «عواقب فیزیولوژیکی تفاوت کالبدی زن و مرد» ( ۱۹۲۵ ) می گوید زنان به راستی آنی نیستند که هستند، بلکه فقط مردانی هستند بدون آلت رجولیت. آن ها «واقعیت اخته شدن را نمی پذیرند» و «امیدوارند که روزی به رغم تمام واقعیت های موجود صاحب آلت رجولیت شوند... (گرچه در بیان این نظریه کمی مردد هستم،) نمی توانم این فکر را از سر به در کنم که سطح آنچه در ذهن زن به لحاظ اخلاقی هنجار محسوب می شود، با سطح هنجار اخلاقی در ذهن مرد متفاوت است. نباید اجازه دهیم که انکار حقایق از جانب طرفداران حقوق زن ــ که در هر شرایطی خواستار القای برابری جایگاه و ارزش زن و مرد هستند ــ ما را از نتیجه گیری های صحیحمان دور کند.»(۵۴)
فروید مقاله خود را با این جمله به پایان می برد: «در مطالعات منسجم و ارزشمند آبراهام ( ۱۹۲۱ )، هورنای ( ۱۹۲۳ ) و هلن دویچ ( ۱۹۲۵ ) در باب عقده رجولیت و اختگی در زنان مطالب بسیاری هست که با نوشته های من همخوانی دارد، اما هیچ یک از نظریات آن ها به طور کامل با عقاید من یکسان نیست، به نحوی که حس کردم چاپ مقاله حاضر کاری لازم و موجه است.» فروید به ندرت به سوال یا انتقادی پاسخ می داد و از نظریات دیگران ــ حتی به شکل غیرمستقیم ــ انتقاد می کرد. بنابراین، می توان نتیجه گرفت که فروید نظریه هورنای را جدی تلقی کرده بود.
فروید در «میل جنسی زن» ( ۱۹۳۱ ) در باره مرحله پیشاادیپی در رشد دختربچه ها گفت: «موضوعات مربوط به اولین دلبستگی به مادر در تحلیل به نظرم بسیار گمراه کننده می آید. در واقع به نظر می رسد که تحلیلگران زن ــ مانند ژان لامپل دو گروت(۵۵) و هلن دویچ ــ با راحتی و سهولت بیش تری واقعیت ها را درک کرده اند، چون این برتری را داشته اند که در شرایط انتقالی با بیماران تحت بررسی خود نقش جایگزین مادر را بازی کنند.» اما به گفته فروید، آنچه کارن هورنای در مقام جایگزین مادر «در شرایط انتقالی» دریافته بود ( ۱۹۲۳ ) به طور کامل با نظریات خودِ او هماهنگ نبود. «بعضی از نویسندگان مایلند ابتدایی ترین و اولین انگیزه های لیبیدویی کودک را کم اهمیت جلوه دهند و در عوض بر مراحل بعدی رشد او تاکید کنند، به نحوی که ــ بنا بر شکل افراطی این دیدگاه ــ می توان گفت که همه انگیزه های لیبیدویی کودک صرفا نشان دهنده برخی گرایش ها هستند، حال آن که انرژی لازم برای پیگیری این تمایلات از بازگشت ها و واکنش سازی های بعدی گرفته می شود. مثلاً کارن هورنای ( ۱۹۲۶ ) بر این باور است که به حسادت اولیه دختر نسبت به آلت رجولیت بیش از حد اهمیت داده شده است و باید نیروی حرکت بعدی دختر را به سوی رجولیت ناشی از حسادتی ثانوی قلمداد کرد، حسادتی که هدف از آن ایمنی در برابر تکانه های زنانه است، به ویژه تکانه های مربوط به دلبستگی او به پدر. البته این نظر با عقیده خود من سازگاری ندارد.»(۵۶)
این جوابیه کامل و نقادانه نشان از اهمیتی دارد که فروید برای نظریات هورنای قائل بود. به رغم وجود عبارتی که حاکی از مخالفت فروید است («بنا بر شکل افراطی این دیدگاه»)، به عقیده من دو جمله او سوال برانگیز است. اول این که هورنای ابتدایی ترین و اولین انگیزه های کودک را کم اهمیت جلوه نداده است، و دوم این که او چه به شکل مستقیم و چه به شکل غیرمستقیم نگفته است که این انگیزه ها فقط در حد «گرایش» هستند و «واپَس روی ها و واکنش سازی های بعدی» قوی ترند.
فروید بعد از انتشار مقاله «میل جنسی زن» تا هنگام مرگش در سال ۱۹۳۹ کم تر در بابِ این موضوع مطلب نوشت. او در «تحلیل پایان پذیر و بی پایان» ( ۱۹۳۷ ) آخرین نظریاتش را در باب روان رنجوری و معالجه ابراز می کند. فروید می نویسد: «میل به داشتن آلت رجولیت در زنان و مردان، مبارزه علیه انفعال است.» به گفته او، فرنزی(۵۷) در سال ۱۹۲۷ [هنگامی] که موفقیت هر تحلیلی را منوط به برطرف ساختن این دو عقده دانست، نشان داد که از تحلیل توقعی بیش از حد دارد... وقتی تمایل به داشتن آلت رجولیت و اعتراض مردانه در ما ایجاد شده باشد، به تمامی لایه های روان شناختی دست یافته ایم و به «شالوده» رسیده ایم و کار خود را به پایان برده ایم... انکار زنانگی مسلما واقعیتی زیست شناختی است، بخشی از معمای بزرگ جنسیت،(۵۸) و مسئله اصلی برای فروید و اکثر مُریدانش در همین جا نهفته است.
فروید در «یادداشت مقدماتی» بر اثر ناتمامش، طرح کلی روانکاوی، می گوید: «هدف این اثر کوتاه، در یک جا گردآوردن اصول و آموزه های روانکاوی و، به تعبیری، بیان قاطعانه آن هاست... کسی که آن مشاهدات را در مورد خود یا دیگران به بوته آزمایش نگذاشته باشد، نمی تواند به قضاوتی مستقل از آن دست یابد.»(۵۹) تمامی جرح و تعدیل هایی که کارن هورنای صورت داد به «قضاوتی مستقل» منجر شد که با آرای فروید در باره روان شناسی زن و بسیاری از ابعاد نظریه و عمل روانکاوی مغایرت دارد.
فروید در بررسی رشد و گسترش عملکردهای جنسی در اثرش، طرح کلی روانکاوی، می گوید: «مرحله سوم، مرحله قضیبی است... آنچه در این مرحله مطرح است نه آلت های تناسلی دو جنس، که آلت جنسی مرد (قضیب) است. اندام تناسلی زن تا مدت ها ناشناخته باقی می ماند.» فروید در پانوشتی می افزاید: «وقوع تحریکات واژنی اولیه محسوس است، اما این تحریکات معطوف به کلیتوریس است، یعنی اندامی که به آلت رجولیت شباهت دارد. به این ترتیب می توان این مرحله را قضیبی توصیف کرد.»
احتمالاً نظر فروید در باب تحریکات واژنی اولیه پاسخی مستقیم به مقاله «انکار واژن» بوده است که هورنای در آن با نظریه واژنِ کشف ناشده، مقدم بودن احساسات کلیتوریسی، مفهوم مرحله قضیبی و کل مفهوم حسادت به آلت رجولیت مخالفت کرده است. نظر دیگر فروید حتی بیش از این هورنای را آماج خود قرار داده است: «اختلاف نظر میان تحلیلگران... نباید تعجب کرد که تحلیلگر زنی که به تمایل خود نسبت به داشتن آلت رجولیت پی نبرده است به وجود این میل در بیمارانش نیز توجه کافی مبذول ندارد.»(۶۰) هشدار فروید در پانوشتِ «میل جنسی زن»(۶۱) در این جا چندان بی ربط نمی نماید: «استفاده از ابزار تحلیل به صورت حربه تضاد و مخالفت آشکارا به هیچ نتیجه قطعی ختم نمی شود.»
دکتر هورنای در مقاله اش با عنوان «عوامل روانزا در اختلالات عملکردی زنان» به «وقوع همزمان اختلال در زندگی روانی ـ جنسی از یک سو و اختلالات عملکردی زنان از دیگر سو» اشاره می کند و می پرسد که آیا این تلاقی ماهیتی منظم و باقاعده دارد یا خیر. بر اساس مشاهدات هورنای، میان این عوامل فیزیکی و تغییرات عاطفی تقارنِ باقاعده و هماهنگی وجود ندارد. هورنای سپس سوال سوم را مطرح می کند: آیا میان تلقی های خاص ذهنی در حیات روانی جنسی و اختلالات خاص تناسلی رابطه ویژه ای وجود دارد؟
هورنای اساس کار خود را بر پایه بعضی مفاهیم فرویدی استوار ساخت و با بیان تفاسیری متفاوت از آن ها تحقیقاتش را ادامه داد. این امر به خوبی در «تضادهای مادری» ( ۱۹۳۳ ) مشهود است. هورنای در این مقاله می گوید: «یکی از مفاهیم بنیادی ما در تحلیل این است که زندگی جنسی فرد نه در دوره بلوغ که از هنگام تولد آغاز می شود و از این رو، عشق های دوره کودکی ما همواره ماهیتی جنسی دارند. تا آن جا که به قلمروِ حیوانات مربوط می شود، میل جنسی به مفهوم جاذبه میان دو جنس است... عوامل رقابت و حسادت فرزند نسبت به والد همجنس خود دلیل تضادهایی است که از این منشا سرچشمه می گیرند.»
این جمله تا پایان خودجوش است مربوط به پاراگراف قبلی است. در رویکرد کل گرایانه هورنای، جذب امری زیستی و طبیعی و کامل و خودجوش است.
توجه روزافزون دکتر هورنای به عوامل فرهنگی به ویژه در مقاله «تضادهای مادری»، که در سال ۱۹۳۳ نوشته شده، مشهود است. هورنای که در این زمان در ایالات متحده به سر می برد، به خوبی از تضاد تجاربش در خصوص مشکلات مشابه در بیماران اروپایی و آمریکایی آگاه بود. «والدین [در ایالات متحده آمریکا]... می ترسند که مورد تایید فرزندانشان نباشند... یا این که مدام نگران آنند که آیا امکانات آموزشی و پرورشی مناسب در اختیار فرزندانشان قرار داده اند یا نه.»
لازمه تحقیقاتِ راستینِ علمی حرکت به پس و پیش است، حرکت از جزئیات و داده های مشاهده شده به سوی فرضیات و وارسی و آزمودن پیوسته هر یک از فرضیات در برابر دیگری. داده ها بر اساس مشابهت ها و تفاوت هایشان دسته بندی می شوند و آن گروه از داده های مشابه را که در علم پزشکی تکرار می شوند، نشانگانِ بیماری یا عقده می نامند. وقتی بتوان با اطمینان گروه خاصی از یافته های مکرر را ناشی از علتی خاص دانست، معلول را می توان بیماری به شمار آورد. هم در علوم طبیعی و هم در علوم انسانی دسته ای از مشابهت های تکرار شونده وجود دارد که آن را نوع می نامند. روش شناسیِ انواع، عرصه ای بسیار گسترده و پیچیده است.
هورنای در «ارجگذاری بیش از حد به عشق: بررسی زن متعارف امروزی»(۶۲) آشکارا از روش شناسی های انسان شناسی و جامعه شناسی و نیز نوع شناسی(۶۳) بهره می برد. او معتقد است که فرد و محیط هر یک بر دیگری تاثیر می گذارد. خلاصه کلام این که زن امروزی ای که او توصیف می کند به همان اندازه تحت تاثیر خواسته های غریزی خود است که از عوامل فرهنگی محیطش تاثیر می پذیرد. هورنای می گوید که «صورت آرمانی زن در جامعه مردسالار» نه وحی منزل، که ناشی از عوامل فرهنگی است.
دکتر هورنای در «مسئله آزارطلبی زنان» برخی از فرضیات نامستدل را که در نظریات فروید ریشه دارند رد می کند، از جمله این که «پدیده های آزارطلبانه در میان زنان رایج تر از مردان است.» چون این پدیده ها با ماهیت زن همخوانی و قرابت بیش تری دارند و آزارطلبی زنان «یکی از پیامدهای روانی تفاوت های جنسی و کالبدی آنان» است. این مقاله نشان دهنده دانش عمیق هورنای در زمینه مجموعه تحقیقات انجام شده در باب این موضوع، دقیق و قابل درک بودن نحوه استدلال او و درک عمیقش از تحقیقات بالینی و انسان شناختی است. هورنای پس از تفسیر دلایل ناتوانی روانکاوی در پاسخ دادن به شمار زیادی از سوالاتِ مربوط به روان شناسی زنان، برای گردآوری داده های لازم در باب وجود گرایش های آزارطلبانه در مردان و زنان، راهکارهای مناسبی به انسان شناسان پیشنهاد می کند.
او مجددا نظریه فروید را زیر سوال می برد: این که میان پدیده های آسیب شناختی و «طبیعی» تفاوتی اساسی نیست و «پدیده های آسیب شناختی صرفا فرایندهای روانی جمیع ابنای بشر را همانند ذره بین به شکلی واضح تر متجلی می سازند.» بر اساس فرضیات فروید در باب غرایز نهادی(۶۴) (مخرّب) در قالب های بنیادی، طبیعی و معمولی، این فرض نیز مطرح می شود که پدیده های آسیب شناختی در مقایسه با پدیده های طبیعی صرفا به لحاظ کمّی متفاوتند. اما از نظر هورنای، آسیب صرفا شکل نامتعارف سلامت نیست، بلکه بدل شدن به چیزی اساسا و نوعا متفاوت است: بیماری. فروید معتقد بود که نظریه اش در بابِ ماهیت بشر جهانشمول است و یگانه تبیین رفتار بشر به شمار می رود، یعنی آنچه در مورد گروه اندک شمارِ طبقه متوسطِ وین صادق بود در تمامی زمان ها و مکان ها و در مورد تمام انسان ها صدق می کند. فروید هنگامی که ادعا کرد عقده ادیپ پدیده ای است که تمام نوع بشر با آن دست به گریبانند دچار همین اشتباه روش شناختی شد، چون مطالعات انسان شناختی ثابت کردند که این عقده «در شرایط فرهنگی کاملاً متفاوت ابدا در مردم به چشم نمی خورد.» هورنای در پاسخ به این فرض فروید که می گفت زن ها عموما حسودتر از مردانند پاسخ داد: «نظر فروید تا جایی که به فرهنگ های آلمان و اتریش روزگار ما مربوط می شود احتمالاً صحیح است.»
دکتر هورنای در مقاله «تغییرات شخصیت در دختران نوبالغ» در مورد مشاهدات حاصل از تحلیل های خود در باب زنان بالغ به بحث می پردازد. او می گوید: «گرچه در تمامی موارد تضادهای بنیادی در اوایل کودکی ایجاد شده اند، اولین تغییرات در شخصیت بیمار در دوره بلوغ اتفاق افتاده است.» و این که «آغاز این تغییرات تقریبا مقارن با شروع قاعدگی است.» هورنای سپس چهار نوع زن را از هم تمیز می دهد و عوامل روان پویشی تفاوت ها و شباهت هایی را که در آن ها مشاهده کرده است تشریح می کند.
دکتر هورنای در «نیاز روان رنجورانه به عشق»(۶۵) پدیده عشق را به سه نوع طبیعی، روان رنجورانه و خودانگیخته تقسیم می کند و میان ماهیت بی اختیاری و خودانگیختگی تمیز قائل می شود و آن ها را شرح می دهد. گرچه نیاز روان رنجورانه به عشق را می توان «نمود تثبیت مادری» دانست، دکتر هورنای معتقد است که فروید برخی عوامل پویا را روشن نکرده است، عواملی که باعث می شوند تلقی دوران کودکی در دوره بلوغ نیز حفظ شود یا رهایی از تلقی و رویکرد دوران طفولیت در دوران بلوغ محال گردد. دکتر هورنای پیش تر در «مسئله آزارطلبی زنان» گفته بود: «یکی از مزیت های علمی فروید تاکید جدی بر ماندگاری انطباعات دوران کودکی است، با این حال تجربه روانکاوی ثابت می کند که واکنش عاطفی ای که در دوران کودکی صورت گرفته است تنها هنگامی تا آخر عمر به قوت خود باقی خواهد ماند که با انگیزه های متعدد پویا و قدرتمندی تثبیت و تحکیم گردد.» مسلما نظریات روشن و پرحدّت هورنای در بابِ تاثیرات تجارب گذشته و حال با نظریات فروید در «میل جنسی زن» همخوان نیست.
هورنای بار دیگر در «نیاز روان رنجورانه به عشق» بر نظریه لیبیدوی فروید ــ که «نیاز فزونی یافته به عشق» را «پدیده ای لیبیدویی» قلمداد می کند ــ خرده می گیرد. به زعم هورنای، صحت این نظریه ثابت نشده است. او می افزاید: «اگر بر خصیصه سیری ناپذیری نیاز روان رنجورانه به عشق تاکید کنیم، کل این پدیده در سایه نظریه لیبیدو نمود تثبیت شهوی دهانی یا بازگشت جلوه خواهد کرد. در این برداشت پدیده های پیچیده روانی به عوامل فیزیولوژیکی تقلیل می یابند. به گمان من، این برداشت نه تنها معتبر نیست، بلکه حتی درک پدیده های روانی را دشوارتر می کند.»
دکتر هورنای با تردید در نظریه لیبیدوی فروید و مفاهیم تثبیت و واپَس روی و تعمق در بابِ اهمیت خودانگیختگی زندگی و انسان در مقام عاملی درمانی، در حقیقت نظریه تکرار بی اختیار و اجباریِ [تجارب دوران کودکی در مراحل بعدی زندگی] را رد کرد. کاربرد اصطلاح «موانع رشد» به جای «مقاومت»، ««تثبیت» و «بازگشت» در نوشته های هورنای نشان دهنده مخالفت صریح او با نظریه تکرار بی اختیار و موجبیت مطلقِ فروید است.
از این مقالات چنین بر می آید که دکتر هورنای پدیدارشناس و اگزیستانسیالیست است. تمیز هستی شناختی میان بودن و داشتن و کنش در «وحشت از زن» مشهود است: «یکی از مقتضیات تفاوت های زیست شناختی دو جنس این است که مرد همواره مجبور است مردانگی اش را به زن ثابت کند، اما زن چنین اجباری ندارد. زن حتی به فرض سردمزاج بودن نیز می تواند مقاربت جنسی انجام دهد و آبستن شود و نوزادی به دنیا آورد. او صرفا با بودن خود نقشش را ایفا می کند بدون هیچ کنشی. این ویژگی در زنان، هم نفرت مردان را برمی انگیزد و هم ستایش آن ها را. از دیگر سو، مرد باید برای تحقق نقش مردانگی اش کاری انجام دهد.» در جهان مردگرای غرب، که رو به سوی ماده گرایی و امور مکانیکی دارد و در دنیای تقسیم شده به سوژه ها و اُبژه ها به سمت عمل گرایی می رود، آرمان «کارآیی» آرمان نوعیِ مردان است.
در رابطه من ـ تو به لحاظ وجودی(۶۶)، نوعی دیدار، Begegnung، و مواجهه وجود دارد. در هر نوع آمیزشی، از جمله آمیزش جنسی، اولویت انسان بودن [فارغ از زن یا مرد بودن] در نگرش غربی ما محلی از اعراب ندارد. در این کتاب و آثار بعدی هورنای، رویکرد وجودی تکامل بیش تری می یابد و آشکار می گردد.
مفاهیم وجودیِ هستی ریشه های عمیقی دارند. در فلسفه ین ـ یانگ(۶۷) در چین باستان مذکر و مونث عناصری طبیعی و مکمل یکدیگرند نه در تضاد با هم، و زندگی فقط هنگامی هماهنگی دارد که این دو در توازن باشند. تفاوت به عنوان نمود شرایط طبیعی مقبول است و برای پیوند یافتن و وحدت و غنی سازی از طریق تفاوت ها و تشابهات امری حیاتی محسوب می گردد. این جهت گیری با جهت گیری مردگرایانه فروید که بر مبنای آن، حسادت به آلت رجولیت و مقاومت مرد در برابر احساسات انفعالی به لحاظ زیست شناختی از پیش تعیین شده است، تضاد دارد.
در «نیاز روان رنجورانه به عشق» اضطراب مخلوق (Angst der Kreatur)، پدیده فراگیر در میان انسان ها که مفهومی آشکارا وجودی است، هسته اصلی تصور دکتر هورنای را از اضطراب بنیادی تشکیل می دهد، اضطرابی که زاییده احساس یاس و تنهایی در جهانی بالقوه متخاصم است. تفاوت انسان سالم و انسان روان رنجور این است که در دومی میزان اضطراب بنیادی بیش تر است. ممکن است شخص روان رنجور از این اضطراب آگاه نباشد، اما اضطراب بنیادی به اشکال گوناگون متجلی می شود و روان رنجور سعی می کند از احساساتش بگریزد.
این کتاب شامل سیر تکامل نظریات دکتر هورنای در باب روان شناسی زنان و اختلاف نظرهای او با فروید است. هورنای پس از رویارویی با روان شناسی مردگرای فروید از طریق رویکرد ویژه اش نسبت به روان شناسی زنان، راه را برای روان شناسی و روانکاوی کل انسان هایی که در محیط های زیست متغیرشان زندگی می کنند و با آن در تعامُلند، و نیز برای فلسفه ورزی در باره آن ها، هموار کرد.
در مقالات این کتاب، که از جمله اولین مقالات دکتر هورنای هستند، با زنی فاضل و باتجربه روبرو می شویم که سعی دارد از درد و رنج انسان بکاهد. جملات پایانی روان رنجوری و رشد آدمی به خوبی بیانگر حال و هوا، روش و تلاش هایی است که در این مقالات و در کل دوره کاری هورنای جلوه گر است: «آلبرت شوایتسر از اصطلاحات خوش بینانه و بدبینانه به مفهوم تایید جهان و زندگی و نفی جهان و زندگی استفاده می کند. به این مفهوم، فلسفه فروید فلسفه ای بدبینانه است، اما فلسفه ما، به رغم آگاهی از ماهیت مصیبت بار روان رنجوری، خوش بینانه است.»

هارولد کلمان(۶۸)
نیویورک سیتی، ۱۹۶۶

۲.فرار از زنانگی

عقده نرینگی در زنان از نگاه مردان و زنان(۸۸)
فروید در برخی از آثار اخیرش با تاکیدی فزاینده ما را به نوعی یکسویه نگری در تحقیقات تحلیلیمان سوق داده است. منظورم این واقعیت است که تا همین اواخر تنها روان پسران و مردان موضوع تحقیق محسوب می شد.
دلیل این امر کاملاً روشن است. روانکاوی آفریده نابغه ای مذکر است و تقریبا تمام کسانی که نظریه های او را بسط داده اند مرد بوده اند. بنابراین، به سادگی می توان دریافت که چرا آن ها بیش ترِ تلاش خود را صرف گسترش روان شناسی مردان کرده اند و رشد روانی مردان را بیش از زنان درک می کنند.
فروید با کشف حسادت به آلت رجولیت گام مهمی در روان شناسی زنان برداشت و کمی بعد وَن افویجسن و آبراهام ثابت کردند که این عامل در رشد روانی زنان و پیدایش روان رنجوریِ آنان نقشی بسیار مهم دارد. اخیرا فرضیه مرحله قضیبی بر اهمیت حسادت به آلت رجولیت تاکید کرده است. منظور من این است که در نظام تناسلی پسران و دختران در دوران کودکی تنها یک اندام تناسلی اهمیت دارد و آن نیز اندام تناسلی جنس مذکر است. همین اندام است که نظام تناسلی کودک را از نظام تناسلی فرد بالغ متمایز می سازد(۸۹). بر اساس این نظریه، کلیتوریس نیز نوعی قضیب محسوب می شود و ما فرض می کنیم که دخترها برای کلیتوریس همان ارزشی را قائلند که پسرها برای آلت رجولیت.(۹۰)
این مرحله از یک سو بازدارنده روند بعدی رشد فرد می شود و از سوی دیگر باعث پیشبرد آن می گردد. هلن دویچ تاثیرات بازدارنده را نشانمان داده است. او معتقد است که در آغاز هر عملکرد جدید جنسی، مثلاً در آغاز بلوغ، آمیزش جنسی، بارداری یا زایمان، این مرحله مجددا احیا و فعال می شود و پیش از تحصیل عملکرد یا رویکردی زنانه باید بر آن فائق آمد. فروید نظریه دویچ را از بعدی مثبت بررسی کرده است، چون او معتقد است که فقط حسادت به آلت رجولیت و فائق آمدن بر این حسادت است که باعث ایجاد تمایل به بچه و در نهایت برقراری رابطه عاطفی با پدر می شود.(۹۱)
حال سوال اصلی این است که آیا این فرضیه ها به تعمیق بینش ما در باره رشد روان زن (بینشی که خودِ فروید آن را ناقص و نابسنده توصیف کرده است) کمکی کرده اند یا خیر؟
در علم نگرش به واقعیت های همیشگی از دیدگاهی جدید هموار ثمربخش بوده است. نبودِ نظرگاه های جدید این خطر را در بردارد که بی اختیار تمامی مشاهدات جدیدمان را در قالب همان نظریه های مبرهن قبلی دسته بندی کنیم.
منبع الهام من در اتخاذ دیدگاه جدیدی که مایلم آن را شرح دهم بعضی از مقالات فلسفی گئورگ زیمل بود.(۹۲) مسئله ای که زیمل در این مقالات طرح کرده و از آن پس در آثار دیگرش ــ به خصوص از دیدگاه روان شناسی زنان ــ شرح و بسط داده این است(۹۳): تمدن ما به کلی تمدنی مردانه است. دولت، قوانین، اخلاق، مذهب و علوم جملگی مخلوق مردانند. زیمل، بر خلاف بسیاری از نویسندگان دیگر، این امر را دالّ بر حقارت و فرودستی زنان نمی داند و در بادی امر معنای تمدن مردانه را با تفصیل و دقت شرح می دهد: «ضروریات هنر، میهن پرستی، اخلاقیات به مفهوم عام و نظریات اجتماعی به مفهوم خاص، دقت در قضاوت عملی و عینی گرایی در دانش نظری، قدرت و ژرفای زندگی جملگی مقولاتی هستند که، به تعبیری، به لحاظ صورت ها(۹۴) و ادعاهایشان به جمیع انسان ها تعلق دارند، اما از نظر صورت بندی تاریخیِ واقعی یکسره مردانه اند. اگر این امور را، به عنوان ایده های صرف، تنها با کلمه «عینی» توصیف کنیم، خواهیم دید که در تاریخ بشریت معادله «عینی = مردانه» معادله ای معتبر بوده است.
زیمل معتقد است دشواری درک واقعیت های تاریخی به این دلیل است که معیارهای بشر در ارزیابی ارزش ماهیت مرد و زن «بی طرفانه نبوده و ریشه در تفاوت جنسیت زن و مرد داشته و اساسا مردانه اند... ما تمدنی را که صرفا انسانی باشد و مسئله جنسیت در آن راه نیابد باور نداریم و آنچه از پاگیری چنین تمدنی جلوگیری می کند (به تعبیری) خلط ساده لوحانه مفهوم بشر(۹۵) با مرد(۹۶) است به طوری که در بسیاری از زبان های دنیا حتی از کلمه «مرد» برای رساندن هر دو مفهوم استفاده می کنند. فعلاً به این سوال پاسخ نمی دهم که آیا ماهیت مردانه اصول تمدن ما در ماهیت جنس مذکر و جنس مونث ریشه دارد یا صرفا در برتری قدرت مرد. در هر حال، به همین دلیل است که در عرصه های گوناگون دستاوردهای ناکافی و ناقص را از سر تحقیر و نفرت زنانه توصیف می کنیم و موفقیت های درخشان زنان را با صفت مردانه می ستاییم.»
روان شناسی زنان نیز تاکنون، مانند تمامی علوم و کل نظام های ارزشی، از دیدگاه مردان نگریسته شده است. لاجرم جایگاه برتر مردان باعث شده است که تلقی ذهنی و عاطفی مرد از زن رنگ و جلای عینی و واقعی بیابد و، به قول دِلیوس(۹۷)، روان شناسی زنان تاکنون آینه تمام نمای امیدها و ناامیدی های مردان بوده است.
عامل بسیار مهم تر آن که زنان خود را با امیال مردان وفق داده اند و بر ایشان مشتبه شده است که این انطباق و انقیاد در ماهیت و هویت راستینشان ریشه دارد. در حقیقت آن ها خود را با چشم مردانشان نگریسته اند و ناخودآگاه به تفکر مردانه تن در داده اند.
با توجه به میزان انطباق وجود، تفکر و کردارمان با این معیارهای مردانه می توانیم دریابیم که به راستی رها شدن از این طرز فکر برای مرد و زن چقدر دشوار است.
حال مسئله این است که روان شناسی تحلیلی ما نیز در باره زنان سخت مجذوب این نوع تفکر است، تا آن جا که تا همین اواخر نیز تنها موضوعی که در روان شناسی مهم تلقی می شد، رشد روانی مردان بود. به عبارت دیگر، تکامل زنان، تا آن جا که امروزه به کمک علم تحلیل از آن آگاهیم، به طرز چشمگیری بر اساس معیارهای مردانه سنجیده شده و این سنجش در ارائه تصویری حقیقی از ماهیت زن به شدت ناقص و تحریف شده است.
اگر در بررسی موضوع چنین رویکردی اتخاذ کنیم، در گام اول با کشفی شگفت انگیز روبرو می شویم: درک تحلیلی فعلی ما از رشد زنان (چه درست و چه نادرست) دقیقا مشابه آن تصورات نوعی است که پسربچه ها از دختربچه ها دارند.
با تصورات پسران آشناییم. بنابراین، آن ها را به شکلی موجز در چند عبارت ساده خلاصه می کنم و در ستونِ مقابلِ این عبارات تصورات کنونیمان را در باره رشد زنان می آورم:

تصورات پسران از دختران
این فرض ساده لوحانه که دخترها هم مثل پسرها آلت رجولیت دارند
پی بردن به این که دخترها آلت رجولیت ندارند
دختر پسری اخته و ناقص است
دختر مجازاتی را متحمل شده است که پسر را نیز تهدید می کند
دختر پست تر از پسر است
پسر نمی داند که دختر چگونه بر فقدان آلت رجولیت یا حسادت به آن فائق می آید
پسر از حسادت دختر وحشت می کند

تصورات ما از رشد زنان
به دیده زن و مرد فقط آلت تناسلی مرد مهم است
کشف مغمومانه نداشتن آلت رجولیت
اعتقاد دختر به این که زمانی آلت رجولیت داشته و سپس آن را از دست داده است
دختر اختگی را نتیجه شوم مجازات می داند
دختر خود را پست تر از پسر می بیند حسادت به آلت رجولیت
دختر هرگز از حس نقصان و پستی رها نمی شود و مدام باید بر میل به مرد بودن فائق آید
دختر همواره مترصد است که از پسر به دلیل داشتن چیزی که او خود همواره از آن محروم بوده است انتقام بگیرد

مسلما وجود این اتفاق نظر کامل معیارِ صحت عینی آن نیست. این احتمال وجود دارد که نظام تناسلی دختربچه ها به همان اندازه که تا تا به حال فرض شده است شباهت چشمگیری به نظام تناسلی پسربچه ها داشته باشد.
در هر حال، این توافق همگانی ما را بر آن می دارد که بیندیشیم و احتمالات دیگر را نیز در نظر گیریم. مثلاً می توان خط فکری گئورگ زیمل را پی گرفت و به این سوال اندیشید که آیا محتمل است جنس مونث در چنان سن کمی، با ساختار جنس مذکر انطباق یابد آن هم با چنان شدتی که ماهیت خاص دختربچه تحت تاثیر قرار گیرد. بعدا شرح خواهم داد که از نظر من نفوذ این نگرش مردانه در روان فرد در دوران کودکی صورت می گیرد، اما هنوز برایم روشن نشده است که چگونه تمام عوامل ذاتی و طبیعی در این نوع نگرش مستحیل می شوند و هیچ ردّی نیز بر جای نمی گذارند. حال باید به سوالی که پیش تر مطرح کردم باز گردیم: آیا توازی ای که به آن اشاره کردم مظهر نوعی یکسویه نگری در مشاهدات ما نیست ــ مشاهداتی که حاصل اتخاذ دیدگاهی مردانه است؟
چنین نظریه ای بی درنگ با تناقضی درونی روبرو می شود، چون به تجربه ای می اندیشیم که تحقیقات تحلیلیمان بر اساس آن استوار گشته است. اما دانش علمی نظری ما می گوید که این تجربیات تکیه گاه چندان مطمئنی نیستند و تجربه، بنابر ماهیت خود، دارای عاملی ذهنی است. بنابراین، حتی تجربه ما در تحلیل نیز حاصل مشاهده مستقیم تداعی های آزاد، رویاها و نشانه هایی که بیمار بروز می دهد و نیز تعبیر و تفسیرهای ما در باره آن هاست. به این ترتیب حتی وقتی که تکنیکی به درستی به کار می رود، به لحاظ نظری احتمال وجود نوسان ها و تغییراتی در این تجربه وجود دارد.
حال اگر بکوشیم خود را از این تفکر مردانه رها کنیم، تمامی مسائل روان شناسی زنان شکلی دیگرگونه خواهند یافت.
اولین چیزی که جلب نظر می کند این است که همواره یا اصولاً تفاوت تناسلی میان دو جنس مذکر و مونث در درک تحلیلی ما نقش محوری داشته است و ما تفاوت زیست شناختی مهم دیگر را از نظر دور داشته ایم: نقش های متفاوت مرد و زن در تولیدمثل.
تاثیر دیدگاه مردانه در درک مفهوم مادری به بهترین نحو در نظریه تناسلی فرنزی ــ که نظریه ای است به غایت درخشان ــ انعکاس یافته است(۹۸). به نظر او، انگیزه اصلی و معنای غاییِ مقاربت جنسی نزد هر دو جنس میل بازگشت به رحم مادر است. مرد طی رقابتی این امتیاز را یافت که یک بار دیگر به واسطه آلت رجولیتش به واقع در رحم رسوخ کند. زن، که پیش تر در جایگاه فرودست قرار داشت، به اجبار نظام [تناسلی] خود را با این شرایط ارگانیک تطابق داد و حربه هایی برای جبران مافات یافت. او مجبور شد با جایگزین هایی در قالب خیالبافی و مهم تر از همه با جای دادن کودک در رحم خود، که در به وجود آوردنش سهیم بود، «خویشتن را راضی کند.» شاید بتوان گفت که او فقط در حین زایمان از قابلیت هایی برخوردار می شود که مرد از آن ها محروم است(۹۹).
بر اساس این نگرش، شرایط روانی زن مسلما چندان لذت بخش نیست. او عملاً انگیزه اولیه واقعی برای مقاربت جنسی ندارد یا دست کم می توان گفت فاقد هر گونه دسترسی مستقیم ــ ولو جزئی ــ به ارضای خویش است. اگر واقعا چنین باشد، به طور حتم انگیزه او برای مقاربت و لذتی که از آن می برد کم تر از انگیزه و لذت مرد خواهد بود، چون او تنها به شیوه ای غیرمستقیم می تواند خواسته اش را برآورده سازد، یعنی تا حدودی از طریق روحیه ای آزارطلبانه و تا حدودی نیز به طریق همذات پنداری با کودکی که آبستن است. اما این ها جملگی «حربه ب های جبرانی» هستند. تنها چیزی که می توان گفت زن با تکیه بر آن نسبت به مرد تفوق کامل دارد لذتی است که او به هنگام زایمان می برد ــ و البته این امر بسیار جای تردید دارد.
در این جا من به عنوان یک زن مایلم این سوال را مطرح کنم که پس نقش مادری چه می شود؟ و شادی سعادت بار پروراندن موجودی جدید در بطن مادر؟ و انتظار لذت بخش تولد این کودک؟ و لذتی که اول بار با سر برآوردن کودک از رحم مادر و در آغوش گرفتنش به مادر دست می دهد؟ و شعف حاصل از شیر دادن به کودک و سرپرستی و مراقبت از او؟
فرنزی می گوید در دوره اولیه تضاد و کشمکش، که به ضرر زن تمام می شود، مرد در مقام جنس پیروز وظیفه شاق مادری و تمام الزامات دیگر آن را به دوش زن می گذارد.
مسلما از دیدگاه اجتماعی، مادری ممکن است عامل محدودیت تلقی شود و بی شک در زمان حال چنین است، اما هنگامی که انسان بیش از امروز به طبیعت نزدیک بود اوضاع این گونه نبود. به علاوه، ما نظریه حسادت به آلت رجولیت را بر اساس روابط زیست شناختی شرح می دهیم، نه بر حسب عوامل اجتماعی؛ در مقابل، بر سبیل عادت حس فرودستی و محرومیت اجتماعی زن را بی درنگ دلیل حسادتش به آلت رجولیت قلمداد می کنیم.
اما از دیدگاه زیست شناختی، زن به لحاظ حس مادری یا قابلیت مادر شدن تفوق فیزیولوژیکیِ بی چون و چرایی بر مرد دارد. این امر به روشنی در قالب حسادت شدید پسر نسبت به حالت مادری به روشن ترین وجه در ضمیر ناخودآگاه مرد انعکاس یافته است. ما با این نوع حسادت آشناییم، اما تاکنون آن را به عنوان عاملی پویا مدنظر قرار نداده ایم. وقتی روانکاو پس از مدت ها تحلیل مردان، کار تحلیل زنان را آغاز می کند، متوجه حسادت عمیق مردان به آبستنی، زایمان، مادری، پستان ها و عمل شیر دادن زن ها می شود.
در پرتو این نتیجه حاصل از تحلیل، طبیعتا باید بپرسیم آیا گرایش ناخودآگاه مرد به تحقیر زن در نگرش یاد شده نسبت به مادری ریشه ندارد؟ این تحقیر چنین قالبی دارد: در حقیقت زن ها خواهان آلت رجولیت اند و هر چه باشد، مادری وظیفه ای است شاق که تلاش برای بقا را سخت تر می سازد و مردها باید خوشحال باشند که چنین وظیفه شاقی را به عهده ندارند.
به نظر می رسد هلن دویچ هنگام بیان این نظر که عقده نرینگی در زنان مهم تر از عقده مادینگی در مردان است، از این واقعیت غافل مانده است که حسادت مردان در مقایسه با حسادت به آلت رجولیت، قابلیت بسیار بیش تری برای تصعید دارد و بی شک، اگر نگوییم عامل اصلی، دست کم یکی از عوامل تعیین کننده در نظام ارزش های فرهنگی ماست.
خودِ زبان شاهدی است بر این منبع خلاقیت فرهنگی. در وقایع چشمگیر تاریخ، که با آن ها آشناییم، این خلاقیت در مردان بسیار بیش تر از زنان بوده است. آیا انگیزه قوی مردان برای خلق آثار هنری گوناگون دقیقا در نقش فرودست آنان در خلق انسان زنده ریشه ندارد و آیا همین احساس فرودستی نیست که آنان را به جبران مافات از طریق خلق آثار هنری وامی دارد؟
اگر چنین ارتباطی را بپذیریم، با این سوال روبرو می شویم که چرا در زنان به ازای حسادت به آلت رجولیت هیچ انگیزه و میل جبرانی ای وجود ندارد. دو احتمال هست: یا حسادتِ زن اساسا کم تر از حسادت مرد است یا جبران آن به شیوه های دیگر برای زن دشوارتر است. حال در تایید هر یک از این دو نظریه شواهدی ذکر می کنیم.
در تایید نظریه اول می توان گفت که محرومیت کالبدی زن صرفا از دیدگاه سطوح پیش تناسلی معنا می یابد(۱۰۰). از نظر نظام تناسلی، در زنان بالغ هیچ گونه محرومیتی وجود ندارد، چون روشن است که قابلیت زن در مقاربت جنسی نه کم تر از قابلیت مرد، که صرفا متفاوت با آن است. از دیگر سو، نقش مرد در تولیدمثل در نهایت از نقش زن ناچیزتر است.
به علاوه، روشن است که نیاز مردان به تحقیر زنان بیش از نیاز زنان به تحقیر مردان است. درک این امر که نظریه جزم اندیشانه فرودست بودن زنان در گرایش ناخودآگاه مردان ریشه دارد تنها هنگامی میسر می گردد که نسبت به حقیقی بودن آن شک کنیم. اما اگر به راستی مردان در پس دیدگاه دایر بر فرودستی جنس مخالف خود، دستخوش گرایش هایی معطوف به تحقیر زنانند، می توان چنین استنباط کرد که این انگیزه ناخودآگاهِ تحقیر بسیار قوی است.
همچنین، از دیدگاه فرهنگی، این نظریه که زنان در جبران حسادت خود به آلت رجولیت دچار مشکلند جای بحث بسیار دارد. می دانیم که در بهترین حالت این حسادت جای خود را به میل داشتن شوهر و فرزند می دهد و با همین جایگزینی، بخش چشمگیری از انگیزه حسادت یاد شده صرف تصعید می گردد. اما در حالت های نامطلوب، که اندکی بعد با تفصیل بیش تری به آن ها خواهم پرداخت، این حس به جای آن که به نحو مثبتی به کار گرفته شود، آبستن احساس گناه می گردد؛ این در حالی است که ناتوانی مرد در مادر شدن نوعی حقارت تلقی می شود و ممکن است به راحتی گسترش نیز بیابد.
در این بحث پیشاپیش به مسئله ای که اخیرا فروید مطرح کرده است پرداخته ام(۱۰۱): ریشه و عملکردِ میل به داشتن فرزند. طی دهه گذشته رویکرد ما نسبت به این مسئله تغییر کرده است. بنابراین، آغاز و پایان این تکامل تاریخی را به اختصار شرح می دهم.
فرضیه اولیه(۱۰۲) این بود که حسادت به آلت رجولیت باعث می شود که میل به داشتن بچه و نیز میل به مرد بودن به صبغه ای لیبیدویی تقویت شود، اما میل دوم مستقل از میل اول به وجود می آید و تحکیم می یابد. در نتیجه، بر حسادت به آلت رجولیت هر چه بیش تر تاکید می شود، تا آن جا که فروید در یکی از آثار اخیرش در این باب می گوید میل به داشتن بچه زاییده حسادت به آلت رجولیت و ناامیدی به خاطر نداشتن آلت رجولیت است و وابستگی عاطفی به پدر نیز تنها ریشه در میل به بچه و آلت رجولیت دارد.
این فرضیه اخیر آشکارا برای شرح روان شناختی اصل زیست شناختیِ جاذبه دو جنس مخالف برای هم مطرح شد. این موضوع متناظر است با موضوع دیگری که گرودک(۱۰۳) مطرح کرده است. او می گوید طبیعی است که پسر به مادر خود وابستگی پیدا کند، «اما دختربچه چگونه مجذوب جنس مخالف خود می شود؟»(۱۰۴)
برای آن که به این سوال پاسخ دهیم قبل از هر چیز باید دریابیم که دانش تجربی ما در باره عقده نرینگی در زنان حاصل دو منبع است که هر یک اهمیتی متفاوت دارد. اولین منبع، مشاهده مستقیم کودکان است، مشاهده ای که در آن عوامل ذهنی نقشی بالنسبه کم اهمیت تر دارند. دختربچه ای که مورد تهدید و ارعاب قرار نگرفته باشد صادقانه و بی هیچ ناراحتی حسادت خود را به آلت رجولیت آشکار می کند. می بینیم که وجود این حسادت بسیار نوعی است و دلیل این امر را نیز به خوبی درک می کنیم. می دانیم که شرمساری خودشیفته وارِ ناشی از احساس خُسران در برابر پسر با محرومیت هایی که در نیروگذاری های روانی پیش تناسلیِ متفاوت ریشه دارند، شدیدتر می شود. برتری های پسر در برابر دختر شامل تحریک جنسی پیشابراهی، غریزه نظربازی جنسی و استمناست(۱۰۵).
به نظر من، باید در مورد حسادت دختر به آلت رجولیت از صفت اولیه استفاده کنیم، چون این حسادت آشکارا در تفاوت کالبدی [دختر با پسر] ریشه دارد.
دومین منبعِ تجارب ما، مصالح و داده های تحلیلی ای است که زنان بالغ فراهم می کنند. مسلما در این مورد قضاوت کردن دشوارتر است و طبیعی است که پای عوامل ذهنی نیز به میان کشیده می شود. در این عرصه می بینیم که حسادت به آلت رجولیت به منزله عاملی با قدرت پویایی چشمگیر عمل می کند. بیمارانی را می بینیم که عملکرد زنانه خود را انکار می کنند و انگیزه ناخودآگاهشان از این کار میل نهانشان به مرد بودن است. با خیالبافی هایی روبرو می شویم که مضمون اصلی آن ها چنین است: «من زمانی آلت رجولیت داشتم. من مردی هستم که اخته شده و آسیب دیده است.» مضمون این خیالبافی ها نیز باعث حس خودکم بینی می شود و این حس نیز خود موجب تصورات خود بیمارانگارانه می گردد. در این جا رویکرد خصمانه زنان نسبت به مردان مشهود است، رویکردی که گاه در قالب تحقیر مردان و گاه در قالب میل به اخته یا ناقص کردن آنان جلوه می کند. می بینیم که سرنوشت بسیاری از زنان نیز تحت تاثیر این عامل قرار می گیرد.
با این اوصاف، و به خصوص به دلیل صبغه مذکر رویکرد و تفکر ما، طبیعی بود که سرانجام این گونه احساسات را ناشی از حسادت اولیه به آلت رجولیت بدانیم و به نحوی پسینی یا پس از تجربه نتیجه گیری کنیم که این حسادت شدت بسیار و قدرت پویایی چشمگیری دارد ــ با در نظر گرفتن این که حسادت یادشده آشکارا چنین تاثیراتی به جا می گذارد. در این مرحله ــ بیش تر در بررسی کلی خود در باره وضعیت مورد بحث تا در جزئیات ــ از این واقعیت غافل ماندیم که میل به مرد بودن، که از رهگذر تحلیل زنان بالغ با آن آشنا شده ایم، با حسادت اولیه و آغازین دختر نسبت به آلت رجولیت ارتباط چندانی ندارد، بلکه پدیده ای ثانوی است که بیش تر با اختلال ها و ناکامی ها در سیر رشد و رسیدن به زنانگی کامل مرتبط است.
تجارب من به واضح ترین شکل ممکن موید این واقعیت است که عقده اُدیپ در زنان (نه تنها در موارد شدیدی که باعث افسردگی و غمگینی شخص می گردد، بلکه حتی در موارد عادی) بازگشت به حسادت نسبت به آلت رجولیت را در پی دارد. از نظر من، تفاوت میان نتیجه عقده اُدیپ در مردان و زنان به این شرح است: پسرها مادر را در مقام هدفی جنسی به دلیل ترس از اختگی رها می کنند، اما نه تنها در مراحل بعدی رشد بر نقش جنس مذکر صحه می گذارند، بلکه عملاً در عکس العمل نسبت به هراس از اختگی بر آن تاکید بیش از اندازه نیز می کنند. این امر در دوره نهفتگی و قبل از بلوغ و نیز به طور کلی در مراحل بعدی زندگی پسرها محسوس است. در مقابل، دخترها نه تنها پدر را به عنوان هدف جنسی رها می کنند، بلکه همزمان از نقش زنانه خود نیز پا پس می کشند.
درک این گریز از زنانگی مستلزم در نظر گرفتن واقعیت های مربوط به استمنا در دوران کودکی است که خود جلوه فیزیکیِ هیجان های ناشی از عقده ادیپ است.
در این جا نیز شرایط پسرها بسیار روشن تر است یا شاید بتوان گفت دانش ما در باره پسرها بیش تر است. آیا دلیل رازآلود بودن این واقعیات در مورد دختران این است که تاکنون از دیدگاهی مردانه به آن ها نگریسته ایم؟ وقتی فرض را بر این می نهیم که دختران هیچ نوع استمنایی ندارند و به فعالیت های آنان در خصوص خودانگیختگی جنسی صبغه ای مردانه می بخشیم، وقتی این تفاوت را به چشم تقابل منفی با مثبت می نگریم و تفاوت را تهدید اختگی و اختگی واقعی فرض می کنیم، آن گاه شرایط دختران به نظرمان چنین می آید! تجارب تحلیلی من موید آن است که دخترها به نوع خاصی از استمنا می پردازند (که اتفاقا به لحاظ شیوه با استمنای پسران فرق دارد). حتی اگر فرض کنیم دختربچه ها صرفا با کلیتوریس خود استمنا می کنند (البته به نظر من، این فرض به هیچ وجه ثابت نشده است)، باز هم می توان گفت استمنای دخترها به شکل خاصی است. از نظر من، کلیتوریس جزوی از آلت تناسلی زن است و بخش عمده ای از آن را تشکیل می دهد.
با تکیه بر تجاربِ تحلیلی حاصل از تحلیل زنان بالغ مشکل می توان به این سوال پاسخ داد که آیا دختر در مرحله آغازین رشد تناسلی خود احساسات واژنی ارگانیک دارد یا خیر. پس از تحلیل موارد گوناگون به این نتیجه رسیدم که واقعا چنین است. من در بخش های بعدی به تجاربی که بر اساس آن ها به این نتیجه رسیدم اشاره خواهم کرد. شکل گرفتن احساسات واژنی عضوی به دلایل ذیل به نظرم کاملاً محتمل است. مسلما این تصور که آلتی بسیار بزرگ وجود دارد که از قدرت نفوذ و رسوخ زیادی برخوردار است و می تواند باعث درد و خونریزی و نابودی شود ثابت می کند که اساس خیالبافی های ادیپی دختربچه به شکلی بسیار واقع بینانه (مطابق با تفکر عینی و تجسمی کودک) بر تفاوت چشمگیر اندازه فیزیکی پدر و فرزند استوار است. به نظر من، خیالبافی های ادیپی و وحشت از آسیبی درونی ــ یعنی واژنی ــ ثابت می کنند که واژن نیز چون کلیتوریس در دستگاه تناسلی زن در دوره کودکی نقش مهمی دارد(۱۰۶). می توان از پدیده سردمزاجی زنان چنین نتیجه گیری کرد که بخش واژن عملاً در مقایسه با کلیتوریس از نیروگذاری روانی بیش تری برخوردار است که در اضطراب و تلاش برای دفاع ریشه دارد. دلیلش این است که تمایل به زنای با محارم به شکلی ناخودآگاه به واژن باز می گردد. از این دیدگاه، می توان سردمزاجی زنان را تلاش برای پرهیز از خیالبافی هایی دانست که برای «خود» بسیار خطرناکند. این واقعیت به روی فهم احساس لذت ناخودآگاه، که به قول بسیاری از نویسندگان هنگام زایمان یا وحشت از زایمان شکل می گیرد، دری جدید می گشاید. دقیقا به دلیل عدم تناسب میان اندازه واژن و نوزاد، و درد ناشی از این ناهماهنگی، از منظر ناخودآگاه، زایمان در مقایسه با مقاربت جنسی تا حد بسیار بیش تری میل زنای با محارم را ارضا می کند و این لذت هیچ احساس گناهی نیز در پی ندارد. اضطراب تناسلی زنان مانند وحشت پسران از اختگی آبستن احساس گناه است و تاثیر پایدار این اضطراب نیز در همین احساس ریشه دارد.
عامل دیگر نتیجه تفاوت کالبدی دو جنس است. منظورم این است که پسر می تواند آلت تناسلی خود را نگاه کند و مطمئن شود که آیا نتایج وخیم استمنا ظاهر شده اند یا نه. در مقابل دختر از این لحاظ بلاتکلیف است و نمی تواند از آنچه در حال روی دادن است آگاه شود. طبیعتا در مورد پسران وقتی اضطراب اختگی شدید باشد، امکان درک واقعیت میسر نیست، اما اگر هراس از اختگی شدید نباشد، تفاوت یاد شده میان دو جنس اهمیت چشمگیری می یابد. در هر حال، تجارب من در تحلیل زنان مرا به این نتیجه رسانده است که این عامل در حیات روانی زنان نقشی حیاتی دارد و دقیقا همین عامل باعث بلاتکلیفی درونی زنان است ــ پدیده ای که غالبا در آن ها وجود دارد.
دختر که زیر فشار این اضطراب قرار دارد در ایفای خیالی نقش مردان پناه می جوید. اما نتیجه گریز از نقش زن چیست؟ در این جا به تجربه ای اشاره می کنم که احتمالاً تمامی تحلیلگران با آن آشنایند: آن ها متوجه می شوند که میل به مرد بودن عموما با رغبت پذیرفته می شود و دلیل پذیرش این نقش نیز پرهیز از درک آگاهانه تمایلات لیبیدویی و خیالبافی های مربوط به پدر است. به این ترتیب میل به مرد بودن به سرکوب تمایلات زنانه یا مقاومت در برابر آگاهی از این تمایلات کمک می کند. در صورت تکرار این وضعیت، بنا بر تجربه و اصول تحلیل، باید چنین نتیجه گیری کنیم که تصور مرد بودن در آغاز هدفی جز حمایت از شخص در برابر تمایلات لیبیدویی نسبت به پدر ندارد. تصور مذکر بودن این امکان را به دختر می دهد که از نقش مونث خود، که آبستن احساس اضطراب و گناه است، بگریزد. مسلما تلاش زن برای جدا شدن از نقش زنانه و روی آوردن به نقش مرد موجد احساس حقارت است، چون دختر در باره خود بر اساس دلایل و ارزش هایی قضاوت می کند که با ماهیت زیست شناختی او بیگانه اند، و در برابر آن ها لاجرم احساس حقارت می کند.
گرچه این احساس حقارت بسیار آزاردهنده است، تجربه تحلیلی ثابت می کند که «خود» احساس حقارت را بیش از احساس گناهِ ناشی از زن بودن می تواند تحمل کند. بنابراین، گریز از احساس گناه و روی آوردن به حس حقارت به نفع دختر است.
برای تکمیل حرف خود به نفع دیگری اشاره می کنم که از راه همذات پنداری با پدر عاید دختر می شود. در باب اهمیت این فرایند هر چه لازم بود گفته ام.
می دانیم که فرایند همذات پنداری با پدر جوابی است به این سوال که چرا فرار از تمایلات زنانه نسبت به پدر همیشه به اختیار کردن نقش مرد منجر می گردد. در این خصوص دیدگاه آگاهی بخش دیگری نیز وجود دارد که حاصل تاملاتی است در باره آنچه پیش تر گفتیم.
می دانیم که هر گاه لیبیدو بر سر راه گسترش و پیشرفت خود با مانعی روبرو شود، مرحله قبلی نظام تکاملی به شکلی بازگشتی فعال می گردد. بر اساس آخرین اثر فروید، حسادت به آلت رجولیت مرحله مقدماتی عشق به پدر است. این اندیشه فروید به ما کمک می کند ضرورت درونی بازگشت لیبیدو را به مرحله قبلی درک کنیم. بر اساس این ضرورت، لیبیدو وقتی بر سر راه گسترش و پیشرفت خود با مانعِ میلِ به زنای با محارم روبرو می شود، به مرحله قبلی خود بازمی گردد.
من اساسا با این نظر فروید که می گوید آغاز عشق دختر به پدر حسادت به آلت رجولیت است موافقم، اما گمان می کنم که تکامل این حس ماهیتی دیگرگونه دارد.
با توجه به این واقعیت که بخش عمده ای از قدرت حسادت اولیه به آلت رجولیت تنها نتیجه پَسروی از عقده ادیپ است، نباید در پرتو این حسادت، جلوه های یک اصل ابتداییِ طبیعی را جلوه های جذب دو جنس مذکر و مونث به یکدیگر قلمداد کنیم.
در مواجهه با این سوال که مفهوم این اصل اولیه و زیست شناختی از منظر روان شناسانه چیست، باید به ناآگاهی خود اعتراف کنیم. در حقیقت به این نتیجه رسیده ام که شاید رابطه عِلّی کاملاً برعکس بوده و کشش به سوی جنس مخالف باعث جذب علاقه لیبیدویی دختر به آلت رجولیت باشد. این علاقه، همان طور که پیش تر نیز گفتم، ماهیت خودانگیختگی جنسی و خودشیفتگی دارد. اگر کل روابط را این گونه در نظر بگیریم، در خصوص ریشه عقده ادیپ در مردان سوالات جدیدی مطرح می شود که بعدا به آن ها خواهم پرداخت. اما در صورتی که حسادت به آلت رجولیت اولین تجلی جذبه رازآلود دو جنس مونث و مذکر باشد، جای تعجبی ندارد اگر آن را در مقایسه با میل به بچه یا وابستگی به پدر در بخش عمیق تری از روان فرد کشف کنیم. این دلبستگی عاطفی به پدر صرفا نتیجه ناامیدی از نداشتن آلت رجولیت نیست، بلکه دلیل دیگری نیز دارد. می توان علاقه لیبیدویی به داشتن آلت رجولیت را، به قول آبراهام(۱۰۷)، «عشق نسبی» خواند. او می گوید چنین عشقی همواره بخش مقدماتیِ انتخاب هدفِ عشقیِ واقعی است. می توان این فرایند را از راهِ قیاس با دوران بعدی زندگی تشریح کرد: منظور من اشاره به این واقعیت است که حسادت به عشق منجر می گردد.
با توجه به سهولت وقوع این بازگشت، باید به این مکاشفه تحلیلی(۱۰۸) اشاره کنم که در تداعی های آزاد بیماران مونث، میل خودشیفته وار به داشتن آلت و نیازِ لیبیدویی به آن، چنان در هم تنیده اند که گاه درک معنای «میل به داشتن»(۱۰۹) مشکل می گردد.
بجاست در باره تصورات مربوط به اختگی بیش تر سخن بگویم، تصوراتی که نام عقده مورد نظر از آن ها برگرفته شده است زیرا مهم ترین بخش این عقده اند. من بر اساس نظریه ام در باره رشد زنان، تصورات مربوط به اختگی را صورت هایی ثانوی نیز قلمداد می کنم. ریشه این گونه تصورات به این شرح است: وقتی زن به نقش ساختگی مرد پناه می برد، اضطراب تناسلی زنانه اش کمابیش رنگ و بوی مردانه می یابد، یعنی ترس از آسیبِ واژن جای خود را به تصور اختگی و ترس از آن می دهد. دختر با این جابجایی سود می برد، چون حس بلاتکلیفی اش در باب مجازاتی عن قریب جای خود را به تصوری عینی می دهد. به علاوه، تصور اختگی نیز تحت شعاع همان احساس گناه قدیمی قرار دارد و آلت رجولیت نیز به منزله دلیل اثبات بی گناهی، مطلوب است.
انگیزه های نوعی زن ــ که ریشه در عقده ادیپ دارد ــ برای گریز به سوی ایفای نقش مرد به دلیل محرومیت زنان در زندگی اجتماعی تقویت و تحکیم می شود. البته باید در نظر داشت که میل به مرد بودن ترفندی است برای موجه جلوه دادن این انگیزه های ناخودآگاه. اما این را نیز نباید فراموش کرد که محرومیت زن واقعیت دارد و عموما از آنچه خود زنان می پندارند بسیار شدیدتر است.
گئورگ زیمل در این خصوص می گوید: «جایگاه برتری که فرض می شود مردان در جامعه دارند در این امر ریشه دارد که توان و قدرت آن ها از زنان بیش تر است»، و به لحاظ تاریخی رابطه میان مرد و زن همواره به شکلی بی پرده و زننده رابطه ارباب و برده قلمداد شده است. در این جا نیز، چون همه جا، «یکی از مزیت های ارباب این است که مجبور نیست مدام به ارباب بودن خود فکر کند، حال آن که وضعیت برده به نحوی است که وی هرگز نمی تواند آن را فراموش کند.»
احتمالاً توجیه بی توجهی به این عامل در تحلیل های ما نیز در همین جا نهفته است. دختر از بدو تولد تا پایان زندگی، چه به نحوی خشن و وحشیانه و چه به طریقی ظریف و عاری از خشونت، فشار فرودست بودن خود را تحمل می کند و این فشار، پیوسته بر شدت عقده نرینگی او می افزاید.
اما موضوع دیگری نیز وجود دارد. به دلیل ماهیت کاملاً مذکر تمدن ما، تصعید برای زنان بسیار مشکل تر بوده است، چون تمامی مشاغل معمولی را مردان به خود اختصاص داده اند. این امر نیز زنان را واداشته است که احساس حقارت و فرودستی کنند، چون این موقعیت را نداشته اند که در صحنه اجتماع به موفقیت های مردان دست یابند و همین ناکامی حمل بر حقارت آنان شده است. من نمی توانم به طور قطع و یقین بگویم که حس فرودستی زنان در جامعه تا چه حد در گریز آنان از جنسیت خود موثر است. می توان این رابطه را تعاملی میان عوامل روانی و اجتماعی محسوب کرد. در این بخش صرفا به این مشکلات اشاره ای کرده ام، چون جدیت و اهمیتشان به اندازه ای است که پرداختن به آن ها پژوهشی جداگانه می طلبد.
همین عوامل بر رشد و تکامل مردان تاثیراتی کاملاً متفاوت می گذارد: از یک سو، به سرکوب شدیدتر تمایلات زنانه در آن ها منجر می گردد، چون این گونه تمایلات از نظر آن ها دالّ بر حقارت است؛ از دیگر سو، تصعید این گونه تمایلات برای مرد بسیار آسان تر می شود.
در ابتدای بحث در باب روان شناسی زنان مسائلی را مطرح کردم که از بسیاری جهات با نگرش های جاری متفاوتند. ممکن و حتی محتمل است که آنچه ارائه کرده ام، تصویری یکسویه از دیدگاهی متضاد بوده باشد. اما هدف اصلی من در این مقاله این بوده است که بگویم نوع جنسیت شخص مشاهده گر، خود ممکن است عامل اشتباه باشد، و با ذکر این موضوع گام دیگری به سوی هدفمان بردارم: فراتر رفتن از دیدگاه ذهنی مردانه یا زنانه و رسیدن به توصیفی دقیق تر از روند رشد زنان، توصیفی که در قیاس با توصیف های گذشته با ماهیت واقعی زن همخوان تر باشد و در آن ویژگی های شخصیت زن و تفاوت های آن با شخصیت مرد نیز لحاظ شده باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب روان‌شناسی زنان

واقعا زن ها موجودات عجیبی هستن فکر نکنم کتاب و عمر بتونه از پس شناخت این مخلوقات بربیاد
در 2 ماه پیش توسط علی رضاپور