فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غول کوچولو به گردش می رود و داستان های دیگر

کتاب غول کوچولو به گردش می رود و داستان های دیگر

نسخه الکترونیک کتاب غول کوچولو به گردش می رود و داستان های دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۷۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب غول کوچولو به گردش می رود و داستان های دیگر

سیلون از وقتی به دنیا آمده توی سرزمین غول‌ها زندگی می‌کند. توی این سرزمین، پدرش گنده‌ترین ‌غول است و دست و پاهای بزرگ دارد، سر و کلاه گنده‌ای دارد و اتومبیلش هم گنده‌ است. میزها، صندلی‌ها و درها ده برابر قد او هستند. سیلون یک مشکل بزرگ دارد، خیلی حساس است و هر چیزی ممکن است برایش باعث کابوس شود. مثلاً اگر توی روز گربه‌ای ببیند، شب کابوس گربه خیلی گنده‌ای را می‌بیند که دنبال موش‌ها می‌کند. اگر توپ‌بازی کند، شب کابوس ترکیدن توپ‌اش را می‌بیند. اگر در روز ابرها را تماشا کند، شب کابوس باران سراغش می‌آید. سیلون غول کوچولویی است که تخیلش حد و مرز نمی‌شناسد، خواب‌های هیجان‌انگیز و بانمک می‌بیند و با خواب‌هایش ما را وارد دنیای دیگری می‌کند. دنیای اسرارآمیز خواب‌ها. در این مجموعه چهارجلدی، غول کوچولو ما را با خود در سفرها، نوآوری‌ها، کاوش‌ها و خرابکاری‌های شبانه‌اش همراه می‌کند.

ادامه...

بخشی از کتاب غول کوچولو به گردش می رود و داستان های دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

باران

اسم من سیلون است. سیلون، غول کوچولو. امروز یکسره باران باریده. قطره های ریز، درشت و گُنده از آسمان روی زمین می افتد. توی حیاط، سطل هایم پر از آب شده اند، تونل هایم غرق آب شده اند و قصرهای شنی ام خراب شده اند.
شب، پیش از خواب، نوک بینی ام را به پنجره اتاقم می چسبانم.
گاهی آسمان برق می زند. درخت های خیس، خانه های خیس و خیابان های خیس را تماشا می کنم.
همیشه اول آسمان برق می زند، بعد صدای آسمان غُرنبه می پیچد. تمام شهر می لرزد، اما من اصلاً نمی ترسم. بابام برایم توضیح داده که خانه مان برق گیر دارد.
مامان و بابام لحافم را مرتب می کنند و بعد بوسم می کنند. حتی بوس هایشان هم خیس است. آن ها به من می گویند: «شب به خیر سیلون! شب به خیر غول کوچولو!»



من می خندم و می گویم: «امیدوارم امشب بیدارتان نکنم!»
مامان و بابام همصدا با هم می گویند: «واقعاً امیدواریم!»



طوفان غول کوچولو



تقدیم به
شارلوت مون مارکت.
ژ. ت

تقدیم به
مارته،
نامادری ام،
که روزهای بارانی مان را
شاد می کند.
زنی از جنس رعد و برق...
ژ. ب



چیک... چیک... چیک...

مامان و بابام از اتاق می روند. چشم هایم را می بندم و همین طور که دارم به صدای باران گوش می کنم خوابم می برد. چیک... چیک... چیک... چیک... چیک...
خواب می بینم:
بیشتر از چهل روز و چهل شب است که دارد باران می آید. آب از پیاده روها و خانه ها بالا می زند. کره زمین به یک گلوله آبی گنده تبدیل شده و بین ستاره ها قِل می خورد. همه مردم زمین دریانورد شده اند. آن ها با انواع قایق های کوچک و کشتی های بزرگ رفت و آمد می کنند.
ناگهان یک کشتی بزرگ مسافرتی به یک قایق کوچک پدالی برخورد می کند. بوم! شَتَرق!
از صدا بیدار می شوم. صاعقه داخل اتاقم را روشن می کند. آسمان نعره می کشد. تمام در و دیوارهای خانه به لرزه می افتند. با این که خانه مان برق گیر دارد، حسابی می ترسم. فریاد می کشم: «بابا! مامان! کمک!»



هیچ کس جواب نمی دهد. هیچ کس به کمکم نمی آید.



تختخواب خالی

اتاقم هنوز می درخشد و برق می زند. رگبار باران به پنجره می خورد. آسمان هنوز نعره می کشد. «بابا! مامان! کمک!»
هیچ کس جواب نمی دهد.
آسمان غُرنبه، با صدایی مثل شلیک گلوله، من را از روی تختخواب به هوا می پراند. بدوبدو از راهرو می گذرم، به طرف اتاق مامان و بابام هجوم می برم و خودم را با عجله به تختخوابشان می رسانم. اما تختخواب خالی است. واقعاً هیچ کس توی تخت نیست. خالی خالی است! دو تا بالش به هم چسبیده اند. حتماً بالش ها هم سردشان می شود!



پس مامان و بابام کجا رفته اند؟
یک آسمان غُرنبه دیگر می آید و بدجوری می ترسم و می لرزم. زیر ملافه ها و بالش ها قایم می شوم. هوا مثل داخل غار خیلی تاریک است. می ترسم. می لرزم. اما یک جورهایی چُرتم هم می برد.



خواب می بینم:
ملافه ها مثل تخته سنگ سفت و سخت شد ه اند. داخل لانه یک خرس قایم می شوم. غ ررر... غ ررر... غ ررر... صدایش را می شنوم، دارد نزدیک می شود. غ ررر... غ ررر... غ ررر... خرس روی پاهای عقبی اش بلند می شود... درست همان موقع که می خواهد با دندان های بزرگش یک لُقمه چپم کند، از صدای آسمان غُرنبه بیدار می شوم.





نظرات کاربران درباره کتاب غول کوچولو به گردش می رود و داستان های دیگر