فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از زمین تا ماه

کتاب از زمین تا ماه

نسخه الکترونیک کتاب از زمین تا ماه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب از زمین تا ماه

با پایان جنگ‌های داخلی آمریکا، توپچی‌های باشگاه گان (باشگاه توپ) از کار بیکارمی‌شوند. روزی، رئیس باشگاه ایده‌ای مطرح می‌کند که مایۀ شگفتی همگان می‌شود. او پیشنهاد می‌دهد که با توپی غول‌آسا گلوله‌ای بزرگ را به ماه بفرستند و با قمر زمین ارتباط برقرار کنند. همزمان با انجام مقدمات عملیات، مردی فرانسوی گویی به‌یکباره از آسمان نازل می‌شود و با تلگرافی همه‌چیز را به هم می‌زند: گلوله‌ای استوانه‌مخروطی را جایگزین خمپارۀ کروی کنید. می‌خواهم داخلش به ماه بروم. او رئیس باشگاه و یک دانشمند را با خود همراه می‌کند و هر سه راهی ماه می‌شوند.... از زمین تا ماه با شخصیت‌هایی بی‌مانند و نوشتاری طنزآمیز از مهم‌ترین و پیشرویانه‌ترین رمان‌های ژول ورن به حساب می‌آید.

ادامه...

بخشی از کتاب از زمین تا ماه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شبی تام هانتر(۳۵) دلیر در حالی که پاهای چوبی اش در شومینه اتاق نشیمن سیاه می شدند گفت: «جای تاسف است. کاری نمی شود کرد. امیدی نیست. چه زندگی خسته کننده ای! کجاست آن دوران که هر روز توپ با صدای گوش نواز انفجارش از خواب بیدارمان می کرد؟»
بیلزبی(۳۶) چالاک که تلاش می کرد بازوهای قطع شده اش را دراز کند پاسخ داد: «آن دوران گذشت. دوران خوشی بود. خمپاره انداز می ساختیم و تا قالبش می زدیم، می بردیم و در برابر دشمن امتحانش می کردیم. سپس از میدان جنگ بازمی گشتیم در حالی که شرمن(۳۷) تشویقمان می کرد یا مَکلِلان(۳۸) از روی رضایت برایمان دست تکان می داد. امروز اما فرماندهان پشت میزنشین شده اند و به جای توپ جنگی توپ های بی خطر پنبه حواله می کنند. ای بخشکی شانس! توپ سازی در آمریکا آینده ای ندارد!»
سرهنگ بلومزبری(۳۹) صدایش را بالا برد: «آری بیلزبی. شرایط به شدت ناامیدکننده است. روزی آرامشی را که به آن خو گرفته بودیم رها کردیم و دل به کار کردن با اسلحه بستیم. بالتیمور را برای رفتن به میدان جنگ ترک کردیم و چه دلاوری ها که نکردیم. حالا، بعد از دو سه سال، نتیجه آن همه سختی دارد به باد می رود، از علافی چُرتمان می برد و مثل بی کارها باید دستمان را در جیب هایمان فرو کنیم.»
سرهنگ دلاور گرچه این حرف را زد و از داشتن جیب بی نصیب نبود، به هیچ وجه نمی توانست این گونه بی کاری اش را نشان دهد.
جی. تی. ماستون مشهور، که جمجمه گوتا پرشایی اش(۴۰) را با چنگک آهنی اش می خاراند، گفت: «در افق جنگی دیده نمی شود. پاره ابری در آسمان نیست، با این حال زمان آن فرا رسیده که در علم توپ سازی کارهایی انجام دهیم. خود من که با شما صحبت می کنم، امروز طرحی را با نقشه نمای کناری و نمای از بالایش تکمیل کردم، خمپاره اندازی که برای تغییر دادن قوانین جنگ طراحی شده.»
تام هانتر ناخودآگاه یاد آزمایش آخر جی. تی. ماستون ارجمند افتاد و گفت: «واقعاً؟»
جی. تی. ماستون جواب داد: «واقعاً. اما این همه تحقیق و سختی کشیدن برای چیست؟ کار بیهوده ای نیست؟ مردمان دنیای جدید(۴۱) ظاهراً برای زندگی در صلح با یکدیگر به توافق رسیده اند و روزنامه جنگ طلب ما، تریبون،(۴۲) اعلام کرده که بر اثر افزایش جمعیت فاجعه به بار خواهد آمد.»



توپچی های باشگاه گان

سرهنگ بلومزبری صحبت را ادامه داد: «جی. تی. ماستون، هنوز هم در اروپا بر سر ملیت جنگ است.»
«خب؟»
«خب، به نظر می شود آن جا کارهایی کرد، البته اگر خدمت ما را بپذیرند...»
بیلزبی بلند گفت: «منظورتان چیست؟ استفاده از بالستیک برای منافع خارجی ها!»
سرهنگ با عتاب گفت: «از بی کار نشستن که بهتر است!»
جی. تی. ماستون گفت: «شاید از بی کاری بهتر باشد ولی حتی فکرش را هم باید از سرمان بیرون کنیم.»
سرهنگ پرسید: «برای چه؟»
«چون ایده پیشرفت در دنیای کهن(۴۳) با خلق وخوی آمریکایی ها در تضاد است. در تصور اهالی آن جا نمی گنجد که کسی بدون خدمت با درجه ستوان دومی سرلشکر شود و برمی گردند و می گویند تا کسی در کارگاه ریخته گری توپ کار نکرده باشد، نمی تواند درست توپ را نشانه گیری کند. با این حال بدیهی است که...»
تام هانتر که داشت با دشنه دسته مبلی را که رویش نشسته بود و هرچه دم دستش می رسید پاره می کرد از کوره دررفت و گفت: «ای بابا! این طور که جز کاشتن توتون و تصفیه روغن نهنگ کار دیگری نمی توانیم بکنیم.»
جی. تی. ماستون با صدایی پرطنین فریاد زد: «چه می گویید! یعنی سال های باقیمانده عمرمان صرف بهبود سلاح های آتشین نمی شود؟ دیگر مجال اندازه گیری بُرد خمپاره اندازهایمان به ما دست نمی دهد؟ آسمان دیگر با نور توپ هایمان روشن نخواهد شد؟ اختلافی بین المللی به ما اجازه نخواهد داد وارد جنگی میان کشورهای این سو و آن سوی اقیانوس اطلس شویم؟ فرانسوی ها هیچ یک از کشتی های بخار ما را غرق نخواهند کرد و انگلیسی ها، با نادیده گرفتن حقوق مردم، سه یا چهار نفر از هموطنان را اعدام نخواهند کرد؟»
سرهنگ بلومزبری پاسخ داد: «نه ماستون. این سعادت نصیبمان نمی شود. نه! هیچ کدام از این اتفاقات رخ نخواهد داد و اگر هم رخ دهد سودی به حال ما ندارد. زودرنجی آمریکایی روزبه روز کمرنگ تر می شود و حنای ما دیگر رنگی ندارد.»
بیلزبی ادامه داد: «آری. به خفت افتاده ایم.»
تام هانتر گفت: «ما را به خاک سیاه نشاندند.»
جی. تی. ماستون با شوری که قبلاً در صدایش نبود پاسخ داد: «همه این حرف ها درست اند. در جهان هزار دلیل برای جنگ وجود دارد و آن ها سر جنگ ندارند. آن ها در قطع شدن دست و پا صرفه جویی می کنند و این به نفع آدم های ندانم کار است. بیایید برای پیدا کردن بهانه ای برای جنگ راه دور نرویم. همین آمریکای شمالی مگر روزی متعلق به انگلیس نبوده؟»
تام هانتر که خشمگینانه با چوب دستی اش آتش را به هم می زد گفت: «که چه؟»
جی. تی. ماستون ادامه داد: «خب دیگر، چرا خود انگلیس متعلق به آمریکا نشود؟»
سرهنگ بلومزبری از جا پرید و گفت: «عدالت هم همین را حکم می کند. »
جی. تی. ماستون با صدای بلند گفت: «بیایید این را به رئیس جمهور ایالات متحده پیشنهاد بدهیم. خواهید دید چقدر از این فکر استقبال می کند.»
بیلزبی بین چهار دندانی که از جنگ برایش باقی مانده بود زمزمه کرد: «تحویلمان نمی گیرد.»
جی. تی. ماستون داد زد: «پس با وجود این در انتخابات بعدی به رای من امیدوار نباشد!»
سپس آن جمع معلولین یکصدا گفتند: «به رای ما هم همین طور.»
جی. تی. ماستون حرفش را از سر گرفت: «یک کلام ختم کلام، اگر نگذارند خمپاره انداز جدیدم را در میدان نبردی واقعی آزمایش کنم، از عضویت در باشگاه گان استعفا می دهم و می روم و در مراتع آرکانزاس(۴۴) روزگار می گذرانم.»
مخاطبین صحبت جی. تی. ماستون جواب دادند: «ما هم دنبالت می آییم.»
باشگاه در خطر تعطیل شدن قرار داشت و بگو مگو و نگرانی هر لحظه بیشتر می شد، تا این که اتفاقی پیش بینی نشده رخ داد و از این فاجعه تاسفبار جلوگیری کرد.
فردای روزی که این سخنان گفته شد، هر یک از حاضرین آن جمع اطلاعیه ای با این مضمون دریافت کرد:

بالتیمور، ۳ اکتبر
ریاست باشگاه گان افتخار دارد به عرض همکارانش برساند که در جلسه روز پنجم ماه جاری درباره مطلبی درخور توجه بحث خواهد شد. لذا تقاضا می شود کارهای دیگر را به تعویق بیندازید و در مراسم حضور یابید.

با احترام
ایمپی باربیکِین،(۴۵) ریاست باشگاه گان

۱. باشگاه گان

در زمان جنگ های داخلی ایالات متحده، انجمن بسیار بانفوذی در شهر بالتیمور(۱) در ایالت مریلند(۲) تاسیس شد. ذوق و شوقی که استعداد نظامی این افراد کشتی دار، بازرگان و متخصصِ مکانیک را افزایش داد، زبانزد همه است. فروشنده های ساده از کسب و کارشان دست کشیدند تا سروان و سرهنگ و سرلشکر شوند، بی آن که در مدرسه های مهارت آموزی وست پوینت(۳) دوره دیده باشند. آن ها خیلی زود در «هنر جنگاوری» به پای همکاران اروپایی شان رسیدند و مثل آنان با شلیک بیش از اندازه گلوله، خرج کردن میلیون ها دلار پول و بیگاری کشیدن از انسان ها به پیروزی دست یافتند.



با وجود این، چیزی که به طور ویژه باعث برتری آمریکایی ها در برابر اروپاییان شد علم بالستیک(۴) بود. سلاح های آنان اندکی برتری نداشتند، بلکه تنها اندازه هایی نامتداول داشتند و به همین دلیل هیچ کس از بُرد پرتابشان سر درنمی آورد. در واقع انگلیسی ها، فرانسوی ها و پروسی ها(۵) درباره تیر تراش (۶) یا اُفتان،(۷) آتش جبهه ای،(۸) پهلویی،(۹)ترادُفی(۱۰) یا به پشت سرْ(۱۱) همه چیز را می دانستند ولی توپ ها و خمپاره اندازهایشان در برابر توپخانه های مهیب آمریکا مثل تپانچه جیبی بود.
این موضوع نباید کسی را متعجب کند، یانکی ها،(۱۲) بهترین متخصصین مکانیک در جهان، مهندسی در خونشان است، همان طور که ایتالیایی ها موسیقیدان اند و آلمانی ها از زمان تولد در متافیزیک سررشته دارند. بدین ترتیب به کار گرفتن مهارت مبهوت کننده شان در علم بالستیک امری طبیعی است و در نتیجه، این توپ های غول پیکر که از چرخ خیاطی سود بسیار کمتری دارند، به همان اندازه حیرت انگیزند و حتی بیشتر جلب توجه کرده اند.(۱۳) در بین این توپ های شگفت آور، ساخته های پَروت،(۱۴)دالگرین(۱۵) و رادمن(۱۶) مشهورند و امثال آرمسترانگ،(۱۷) پالیسر(۱۸) و ترویل دو بولیو(۱۹) باید در برابر رقبایشان در آن سوی اقیانوس سر خم کنند.
طی نبرد سهمگین ساکنان شمال و جنوب آمریکا، همه نگاه ها به توپچی ها بود. روزنامه های ایالات متحده با شور و هیجان از نوآوری های آن ها تعریف و تمجید می کردند و فروشنده ای لاغر مردنی و عاطل و باطل پیدا نمی شد که روز و شب چرتکه نیندازد و بیهوده مسیر پرتاب توپ ها را اندازه گیری نکند.
در واقع وقتی یک آمریکایی فکری در سر دارد، دنبال آمریکاییِ دیگری می گردد تا فکرش را با او در میان بگذارد. وقتی سه نفر شدند، رئیس و دو دبیر تعیین می کنند. اگر چهار نفر شدند دفتردار مشخص می کنند و دفتری به راه می اندازند. به پنج که رسیدند، میان مردم آگهی پخش و باشگاه تاسیس می کنند. همین اتفاق در بالتیمور افتاد. اولین کسی که به سرش زد توپی جدید بسازد فکرش را با کسی که برای اولین بار آن توپ را قالبگیری کرد و اولین نفری که لوله اش را ساخت در میان گذاشت. هسته «باشگاه گان»(۲۰) همین گونه شکل گرفت و یک سال پس از تاسیس، هزار و هشتصد و سی و سه عضو اصلی و سی هزار و پانصد و هفتاد و پنج عضو مکاتبه ای داشت.
داشتن سابقه اختراع یا ارتقای توپ یا سلاح آتشینِ دیگری شرط ضروری ورود به این انجمن بود. با وجود این، مخترعینِ تپانچه پانزده گلوله ای، کارابین چرخان یا شمشیرِ تفنگدار ارج و قرب چندانی نداشتند و از هر نظر توپچی ها گرامی تر بودند.
روزی یکی از سخنگویان بسیار دانشمند باشگاه گان گفت: «احترامی که هرکس از آن برخوردار است به 'جِرم' توپش وابسته است و با 'مجذور بُرد' آن نسبت مستقیم دارد.»
در واقع این به نوعی به کار بردن قانون جاذبه نیوتن در آداب و رسوم یک تشکیلات به حساب می آید.
با تاسیس باشگاه گان به آسانی می شد فهمید که نبوغ مبتکر آمریکایی چه به بار می آورد. تسلیحات جنگ ابعاد وسیعی پیدا کردند و توپ ها از حد خودشان تجاوز کردند و بلای جان انسان های بی گناه شدند. این اختراعات همگی سلاح های دلرحم اروپایی را پشت سر گذاشتند؛ اعداد زیر به این مدعا گواهی می دهند:
پیش تر، هنگامی که «صـلح و صـفا» بـرپـا بود، گلوله ای سی و شش میلیمتری در فاصله سیصدپایی(۲۱) سی و شش اسب را که همراه شصت و هشت انسان کنار هم ایستاده بودند می درید. آن دوران دورانِ کودکیِ هنر جنگاوری بود. از آن زمان توپ سازی راهش را پیدا کرده. توپ رادمن که گلوله ای نیم تُنی(۲۲) را هفت مایل(۲۳) پرتاب می کرد، به راحتی صد و پنجاه اسب و سیصد نفر را از پا درمی آورد. باشگاه گان هم در پی انجام دادن آزمایش هایی مستند روی این توپ بود. ولی اگر اسب ها هم اجازه انجام دادن آزمایش را می دادند، متاسفانه انسان ها شانه خالی می کردند.
هرچه بود تاثیر این توپ ها به شدت مرگبار بود و با هر شلیک، مثل خوشه هایی که داس دروشان می کند، جنگاوران روی زمین می افتادند. راجع به این توپ ها چه می گویید؟ توپ مشهوری که در سال ۱۵۸۷، در کوترا،(۲۴) بیست و پنج نفر را از میدان نبرد به در کرد یا توپ دیگری که در ۱۷۵۸، در زُرندوف،(۲۵) چهل پیاده نظام را کشت. در ۱۷۴۲، توپی اتریشی در جنگ کِسِلسدورف(۲۶) با هر شلیک هفتاد نفر از دشمنان را زمین می زد. آتشبارهای شگفت آور ایئِنا(۲۷) یا اُسترلیتز(۲۸) چگونه بودند که سرنوشت جنگ را رقم زدند؟ در زمان جنگ های داخلی گونه های دیگری از توپ را دیدیم. در جنگ گتیزبرگ(۲۹) گلوله ای مخروطی که توپی خان دار(۳۰) پرتابش کرده بود صد و هفتاد و سه نفر از نیروهای موتلف(۳۱) را هلاک کرد. در گذرگاه پوتومَک(۳۲) یک گلوله رادمن دویست و پانزده جنوبی را راهی دنیایی به راستی بهتر کرد. همچنین باید به خمپاره اندازهای هولناکی که جِی. تی. ماستون،(۳۳) عضو برجسته و دبیر دایم باشگاه گان، اختراع کرده بود اشاره کنیم که نتیجه آن توپ کشنده دیگری شد و در همان آزمایش اولش سیصد و سی و هفت نفر را کشت و این مسئله شوخی نیست.
به این اعداد که گویای همه چیزند لازم است چیزی اضافه کنیم؟ خیر. همچنین بدون شک محاسبه زیر را خواهید پذیرفت که پیتکرن(۳۴) آماردان آن را به دست آورده: با تقسیم تعداد قربانیانِ توپ بر تعداد اعضای باشگاه گان به این نتیجه می رسیم که هر کدام از آن ها «به طور میانگین» دوهزار و سیصد و هفتاد و پنج نفر و خُرده ای آدم کشته است.
با حساب همین عدد، واضح است که هم و غم این مجمع دانشمندان چیزی نبود جز نابودی بشر با هدفی بشردوستانه و ارتقای سلاح های جنگی که ابزارهای تمدن محسوب می شدند.
آن محل مجمع «فرشتگان مرگ» بود و جای بهترین فرزندان جهان. باید اضافه کرد که این یانکی ها برای هر آزمایشی سر از پا نمی شناختند و تنها سرشان به محاسبه گرم نبود و از جان خودشان هم مایه می گذاشتند. بین آن ها افسرانی با درجات مختلف پیدا می شد، از ستوان گرفته تا سرلشکر، نظامیانی در همه سنین، افرادی که تازه کار با اسلحه را شروع کرده و افرادی که پای توپ پیر شده بودند. بسیاری از میدان نبرد برنگشته بودند و اسمشان در کتاب افتخارات باشگاه گان ثبت شده بود و اکثر کسانی که بازگشته بودند نیز با خود نشان شجاعت داشتند. عده ای عصا زیر بغلشان بود، عده ای دیگر با پای چوبی راه می رفتند، دست مصنوعی، فک کائوچویی، جمجمه فلزی، دماغ پلاتینی و هرچه فکرش را بکنید در میان آنان پیدا می شد. پیتکرن، که قبلاً اسمش آورده شد، همچنین حساب کرده بود که در باشگاه گان به ازای هر چهار نفر یک دست وجود دارد و به ازای هر شش نفر تنها یک جفت پا.
اما این توپچی های سلحشور به این مسئله اهمیتی نمی دادند و وقتی گزارش نبردی حاکی از آن بود که شمار کشته ها ده برابر بیشتر از توپ های شلیک شده است خود را سزاوار فخر می دانستند.
تا این که در روزی غم انگیز، بین بازماندگان جنگ پیمان صلح بسته شد و کم کم صدای انفجار از خروش افتاد و خمپاره اندازها ساکت شدند و تا مدت ها دهان هایشان بسته شد. توپ ها با سری پایین به اسلحه خانه ها برگشتند و گلوله ها در قرارگاه های نظامی روی هم چیده شدند. خاطرات خون آلود از یادها رفتند و بوته های پنبه پربار به طرز شگفت آوری در میدان های نبرد که بسیار حاصلخیز شده بودند روییدند. مردم لباس عزا از تن درآوردند و باشگاه گان در بطالت عمیقی فرو رفت.
برخی از اعضای پرکار، سختکوش و باپشتکار هنوز به انجام محاسبات در علم بالستیک می پرداختند و همچنان سودای بمب هایی غول آسا و خمپاره هایی بی همانند در سر داشتند. اما بدون عمل چرا سراغ تئوری های بیهوده برویم؟ تالارها خالی شده بودند، مستخدم ها در اتاق های پشتی چرت می زدند، روزنامه ها روی میزها می پوسیدند، از گوشه های تاریک صدای خروپف غمگینی می آمد و اعضای باشگاه گان که تا دیروز همهمه می کردند، اکنون صلحی ناگوار مُهر بر دهانشان زده بود و خواب توپخانه هایی خیالی را می دیدند.

۲. سخنرانی رئیس باربیکین

در پنجم اکتبر، ساعت هشت شب، در تالارهای باشگاه گان به نشانی میدان یونیون،(۴۶) پلاک ۲۱، جمعیت فشرده ای یکدیگر را هل می دادند. رئیس از همه اعضای ساکن بالتیمور دعوت کرده بود. وسایل نقلیه سریع السیر اعضای مکاتبه ای را صدتا صدتا در خیابان های شهر پیاده می کردند و سالن همایش با این که بسیار بزرگ بود، گنجایش آن تعداد دانشمند را نداشت، به طوری که جمعیتْ سالن های کناری، سرتاسر راهروها و تا میان حیاط های بیرونی را پر کرده بود. مردم عادی نیز به آن جا آمده بودند و درها را فشار می دادند، هرکس تلاش می کرد خودش را به جلوِ صف برساند و همگی مشتاق بودند سخنان مهم رئیس را بشنوند. آن ها با آزادی عملی که توده خواستار «خودمختاری» به آن معتقد است، همدیگر را فشار می دادند، هل می دادند و تنه می زدند.
آن شب، بجز اعضای باشگاه، به هیچ قیمتی هیچ کس در بالتیمور حق ورود به سالن اصلی را نداشت. سالن به طور ویژه به اعضای اصلی و مکاتبه ای اختصاص داده شده بود و کس دیگری اجازه حضور در آن جا را نداشت. حتی افراد سرشناس و اعضای شورای شهر ناچار بودند کنار زیردست هایشان بایستند تا بلکه اخبار داخل به گوششان برسد.
سوای این مسائل، تالار پهناور نمای باشکوهی داشت. آن مکان وسیع به طرز شگفت آوری متناسب با کارایی اش بود. ستون های بلندش از روی هم گذاشتن لوله های توپ ساخته شده و از خمپاره اندازهای قطور برای پایه شان استفاده شده بود. این ستون ها پایه چارچوب ظریف اتاق را نگه می داشتند و با تور زیبایی از جنس آهن چکش کاری شده تزیین شده بودند. ساز و برگ اسپانیایی، اسلحه، تفنگ قدیمی، کارابین و همه جور سلاح آتشین قدیمی و جدید روی دیوارها می درخشیدند و درخشش آن ها منظره ای خیره کننده به وجود می آورد. از میان هزاران تپانچه ای که به شکل لوستر دسته شده بودند، شعله گاز خارج می شد. شمعدان هایی که با هفت تیر درست شده بودند و تفنگ های کنار هم چیده شده ای که شکل چلچراغ داشتند، این چراغانی چشم نواز را تکمیل می کردند. نمونه توپ ها، ماکت های برنزی، هدف های نشانه گیری شده، صفحاتی که از ضربه توپ های باشگاه گان خُرد شده بودند، انواع سُنبه، وسایل تمیز کردن لوله توپ، خوشه های بمب، گردنبندهایی از گلوله، تاج هایی از خمپاره و در یک کلام همه وسایل مربوط به توپ و توپخانه که با نحوه قرارگیری حیرت آورشان نگاه ها را به خود خیره می کردند در آن جا بودند. با دیدن آن ها هرکس خیال می کرد هدف از ساختن آن ها تزیین است و نه کشتن.
در جایگاه افتخارات، در جعبه ای چشم نواز، بقایای ارزشمند توپ جی. تی. ماستون قرار داشت که بر اثر فشار باروت شکسته و خمیده شده بود.
در انتهای تالار، رئیس به همراه چهار منشی فضای وسیعی را به خود اختصاص داده بودند. صندلی رئیس بلندتر بود و روی پایه توپی تراش خورده قرار داشت و به شکل خمپاره انداز مقتدری به ارتفاع سی و دو اینچ درآمده بود. صندلی روی لولایی نود درجه شبیه صندلی گهواره ای(۴۷) عقب و جلو می شد، این قابلیت در مواقع گرما بسیار مفید بود. میزْ صفحه آهنی بزرگی با شش پایه بود. برای پایه ها از لوله توپ استفاده کرده بودند. روی میز علاوه بر دوات زیبایی که از ساچمه دان ساخته و با ظرافت حکاکی شده بود، زنگی قرار داشت که با به صدا درآمدنش صدای شلیک تپانچه می داد. گرچه وقتی صحبت بالا می گرفت صدای این زنگِ عجیب و غریب به صدای لشکر توپخانه که به شور آمده بودند نمی رسید.
روبه روی میز، صندلی هایی به صورت زیگزاگ و شبیه پیچ وخم سنگر قرار داشت. وقتی اعضای باشگاه گان آن جا جای می گرفتند شبیه برج و بارو به نظر می رسیدند. می شود گفت آن شب «حاضرین پشت خاکریز نشسته بودند». همه آن قدر رئیس را می شناختند که بدانند او فقط در مسائلی که اهمیت بسیاری دارند، همکارانش را فرا می خواند.
ایمپلی باربیکین مردی چهل ساله بود، آرام، خشک، سختگیر با خلق وخویی فوق العاده جدی و مقرراتی، درست شبیه کرنومتر، با اراده ای پولادین و روحیه ای تزلزل ناپذیر. کمی ماجراجو و اهل خطر کردن بود اما در ماجراجویانه ترین کارها نیز با تدبیر پیش می رفت. به معنی واقعی کلمه اهل انگلستانِ جدید بود، از نسل استعمارگران شمالی و کله گِرد(۴۸)هایی که موی دماغ خاندان استوارت(۴۹) و دشمن قسم خورده اشراف جنوب، آن سواره نظام های باسابقه مام میهن، بودند. در یک کلام، باربیکین یک یانکی تمام عیار بود.
او از تجارت چوب ثروت کلانی به هم زده بود، زمان جنگ به ریاست توپخانه منصوب شده و در ساخت توپ لیاقت نشان داده بود. افکار بلندپروازانه ای در سر داشت و برای ارتقای توپ از هیچ کاری دریغ نمی کرد و به آزمایش های تجربی رونق بی سابقه ای بخشید.
قد متوسطی داشت و چون همه اعضای بدنش سالم بود در باشگاه یک استثنا به شمار می آمد. خطوط برجسته صورتش را انگار با گونیا رسم کرده بودند. می گویند برای دانستن خصوصیات هر انسان باید به نیمرخ او نگاه کرد و اگر این حرف حقیقت داشته باشد، علایم قدرت، شهامت و آرامش در او به وضوح دیده می شد.
در آن لحظه بی حرکت روی صندلی راحتی اش نشسته بود. حرف نمی زد و به فکر فرو رفته بود و درونش را می کاوید. کلاه سیلندر بلندی بر سر داشت که از ابریشم سیاه بود و انگار روی سر آمریکایی ها پیچ می شد.



رئیس باربیکین

همکارانش بی آن که مزاحمش بشوند دور و برش سر و صدا راه انداخته بودند، همدیگر را سوال و جواب می کردند، از خیالپردازی هایشان می گفتند و رئیس را ورانداز می کردند بلکه به درون او پی ببرند. با این حال خواندن افکار او از چهره آرامش ممکن نبود.
وقتی ساعت پرخروش تالار اصلی زنگ ساعت هشت را نواخت، باربیکین مثل فنر با یک حرکت از جا پرید. همه ساکت بودند، سخنران با لحنی پرطمطراق سخنانش را این چنین آغاز کرد: «همکاران دلیر من، مدت هاست صلحی بدشگون باشگاه گان را در بی کاری اسفباری فرو برده. پس از دوره ای چندساله که پر از دستاورد بود، ناچار شده ایم کارهایمان را رها کنیم و در مسیر پیشرفت از حرکت بایستیم. ابایی ندارم که با صدای بلند اعلام کنم که ما از هر جنگی که دوباره اسلحه به دستمان بدهد استقبال می کنیم...»
جی. تی. ماستون با هیجان فریاد زد: «آری، جنگ!»
از هر سو صدای «ساکت! ساکت!» برخاست.

نظرات کاربران درباره کتاب از زمین تا ماه