فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به دنبال لئوناردو داوينچی

کتاب به دنبال لئوناردو داوينچی

نسخه الکترونیک کتاب به دنبال لئوناردو داوينچی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۵۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب به دنبال لئوناردو داوينچی

لئوناردو داوینچی هنرمند نقاش، پیکرتراش و نابغه‌ای است که زندگی، اندیشه و کارش با روش خاصی درآمیخته است. در این کتاب با داستان زندگی این نابغه که در علوم زیادی سررشته داشت و دست به اختراعات بسیاری زد، آشنا می‌شویم. او بیش‌تر عمرش را در فلورانس، میلان و رم گذراند و در دوران پیری به دعوت فرانسوای اول، پادشاه فرانسه، به آن‌جا می‌رود و همان جا از دنیا می‌رود. سهم این هنرمند در هنر از همان ابتدا ستایش معاصرانش را برمی‌انگیزد.

ادامه...

بخشی از کتاب به دنبال لئوناردو داوينچی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فلورانس در قرن پانزدهم





نوجوانی شیطان

لئوناردو اکنون نوزده سال دارد. مدت زیادی است که کارگاه هنری ورّوکیو به خانه واقعی او تبدیل شده است و به ندرت پدرش را ملاقات می کند. با وجود این، گاه به دهکده مادری اش، به وینچی، برمی گردد، جایی که در آن می تواند مادرش را پیدا کند، کاترینایی که آقای پیئرویِ پرشور و حرارت به او به چشم کسی نگاه می کرد که هوا و هوسش را برآورده کرده بود.
همشاگردی های لئوناردو به او عشق می ورزند. بوتیچلی یکی از بزرگ ترین کارآموزهاست و وقتی لئوناردو وارد کارگاه می شود دوره کارآموزی او رو به پایان است؛ لورنتسو دی کرِدی فقط دوازده سال دارد، پِروجینو تازه در آزمون ورودی کارگاه قبول شده است. فرانچسکو دی سیمونه هم هست....
این رقابتِ استعدادها برای همه بسیار تحریک کننده است، مخصوصا وقتی موضوع بر سر شرکت کردن در رویدادی به باشکوهی ورود دوک میلان، گالئاس ـ ماری اسفورتسای ترسناک و قدرتمند، به فلورانس در مارس ۱۴۷۱ باشد.
***
بوتیچلی Botticelli: نقاش فلورانسی (۱۴۴۵ ــ ۱۵۱۰).
پروجینو Perugin: نقاش اهل پروجای ایتالیا (حدود ۱۴۴۵ ــ ۱۵۲۳).
گالئاس ـ ماری اسفورتسا: دوک میلان که از سال ۱۴۶۶ تا ۱۴۷۶ حکومت می کند.
***
در این سال ها تعداد جشن ها بسیار زیاد است: جشن های مذهبی، جشن های ازدواج، جشن های تولد و جشن های ملاقات پادشاهان کشورهای خارجی. همه این ها بهانه هایی است برای رژه رفتن ها، کارناوال ها، نبرد سواره ها با نیزه، مسابقات اسب دوانی و بسیاری سرگرمی های دیگر. قطعا همه این ها برای هنرمندانی که به آن ها لباس، ماسک، دکور و حتی وسایل مخصوص تغییر دکوراسیون سفارش داده اند، مانند نان مقدس است.
کارگاه ورّوکیو از این وضعیت سود می برد زیرا از میان کارگاه ها این کارگاه برای دکوراسیون اتاق های کاخ مدیچی که لورنتسو ماگنیفیکو (پرجلال) قصد دارد در آن جا از اسفورتسا پذیرایی کند، انتخاب شده است. این وضعیت در ابتدای سال جوی از جنون و دیوانگی در کارگاه ایجاد می کند. لئوناردو با سماجت و پشتکار تدارکات را هدایت می کند. ورّوکیو که مشغول نقاشی غسل تعمید عیسی است چشم بسته به لئوناردو اعتماد دارد. مدت های مدیدی است که ذوق و سلیقه، رفتار، زرنگی، استعداد و توان لئوناردو باعث شگفتی شده است.
***
لورنتسو ماگنیفیکو: لقب لورنتسو دومدیچی. او از سال ۱۴۶۹ تا ۱۴۹۲ بر فلورانس حکومت می کند.
عود: نوعی ساز زهی زخمه ای، ساز رایج در آن زمان.
***
به این ترتیب لئوناردو دوره آموزش خود را به پایان می رساند. او هم اکنون جوانی جا افتاده است و به قدری به سر و وضع خود می رسد که به خاطر زیبایی و آراستگی اش، یکی از جوانان سرآمد فلورانس است. ورّوکیو دیگر زیاد جرئت ندارد لئوناردو را سرزنش کند ولی او زمان زیادی را صرف طراحی کردن اسب ها و نواختن موسیقی با دوستانش می کند. علاقه خاصی به عود دارد، در بداهه سرایی دست همه را از پشت می بندد و به طرز خیره کننده ای آواز می خواند.
لئوناردو در کارش استاد می شود و بدون آن که در فکر مستقل شدن باشد همچنان دستیار ورّوکیو می ماند. نقاشی می کند، مطالعه می کند، بحث می کند و با اشتیاق فراوان به پرورش روح خود می پردازد. دوست دارد که بگوید: «میل به دانستن در انسان های خوب ذاتی است.» اغلب از این کارگاه هنری به آن کارگاه هنری می رود، به عنوان مثال نزد پولاّیوئولوها که علم کالبدشناسی را بر روی جسدها مطالعه می کنند، نزد اوتچلّوی پیر که همیشه کمی عجیب به نظر می رسد و درعین حال دانش زیادی در پرسپکتیو (ژرف نمایی) دارد....
او همچنین موفق می شود که بالدوینتّی را ملاقات کند، نقاشی که همیشه روش کار خاص خودش را دارد، تهیه مخلوطی که مواد اصلی آن زرده تخم مرغ و صمغ است و او از آن به عنوان روغن جلا استفاده می کند تا به تابلوهایش درخششی نظیر نقاشی با رنگ روغن بدهد. به علاوه نقاشی با رنگ روغن که فلاندریها آن را ابداع کرده اند نظر لئوناردو را به خود جلب می کند: دانه های خردَل، سرو کوهی، روغن گردو و... برای تهیه بهترین ترکیب به درد می خورند. البته او نمی تواند بگوید که چه نتیجه ای از این آزمایش ها حاصل می شود، و آیا آثار هنری ای که با این مواد جدید خلق می شوند در طول زمان دوام خواهند آورد. دست کم از نظر لئوناردو کار با این روش توام با دلشوره و نگرانی است در حالی که روش تمپرا، که تکنیکی سنتی ولی منسوخ است، اطمینان بخش تر است.
***
کالبدشناسی: علمی که به مطالعه اندام های بدن انسان می پردازد.
فلاندری: در این جا منظور مکتب نقاشی فلاندر (بلژیک و هلند) است.
سرو کوهی: گیاهی با میوه های کوچک و معطرِ سیاه یا بنفش.
تمپرا، Tempera: نوعی شیوه نقاشی که در آن رنگدانه ها را با زرده تخم مرغ مخلوط می کنند.
***
جشن هایی که به افتخار اسفورتسا تدارک دیده شده است به پایان می رسد. نمایش مجللی که میلانی ها در فلورانس به رخ کشیده اند تا مدت های درازی لئوناردو را تحت تاثیر قرار می دهد. گاهی اوقات فکر می کند: «کسی چه می داند، شاید روزی آن ها کاری به من سفارش بدهند....» لئوناردو در حالی که انتظار می کشد به ورّوکیو در تکمیل تابلوی غسل تعمید عیسی، که تا مرحله خوبی پیش رفته است، کمک می کند. این که چند نفر بر روی یک اثر هنری کار کنند بسیار رایج است: رئیس کارگاه، ورّوکیو، همّ و غم خود را صرف کشیدن عیسی و یکی از دو فرشته، یعنی فرشته سمت راست تابلو، می کند؛ لئوناردو هم مشغول کشیدن فرشته سمت چپ و پس زمینه تابلو می شود. در پایانِ چندین روز کار سخت، دو نقاش از نتیجه کار خشنود و راضی هستند.
«لئوناردوی عزیز، فرشته تو فوق العاده است! همه هنردوست های فلورانسی از من می خواهند که کار تو را نشانشان دهم. امروز صبح دو نفر ملاقات کننده از ظرافت فوق العاده کار تو خیلی تعریف کردند و حتی گفتند که چنین ضربات قلم مویی را هرگز ندیده اند! آن ها از واقع نمایی منظره و دلنشینی چهره فرشته ات تعریف و تمجید کردند. کم کم دارم به تو حسودی می کنم!»
لئوناردو وانمود می کند که چیزی نشنیده است. هیچ دوست ندارد کسی را که استاد و حامی و پشتیبانش است برنجاند. با وجود این، با خود می گوید: «بیچاره شاگردی که نتواند از استادش جلو بزند!»
«قطعا تو به طور کامل استادی و مهارت خود را اثبات کرده ای و اکنون زمان آن رسیده که میوه این کار شاقِ چند ساله را بچینی. من با پدرت صحبت کرده ام و به تو پیشنهاد می کنم که شریک و همکار من شوی. قرار است پدرت قراردادی در این زمینه بنویسد.»



«همکار شما؟ ولی استاد... من... مطمئن نیستم که به این مرتبه رسیده باشم. مسئولیتی به این سنگینی کمی مرا به وحشت انداخته. شما می دانید که من چیزهایی مثل تفریح، سرگرمی و جشن را دوست دارم.»
«اگر نظر مرا بخواهی، لیاقتت کمی هم بیش تر است. ولی خودت هم باید کاری بکنی و دست از بچه بازی هایت برداری. مثلاً باخبر شده ام که تو و بوتیچلی گلوله های بدبو درست می کنید و آن ها را به خانه همکارهای من پرت می کنید!»
لئوناردو با پررویی از خود دفاع می کند: «با بوتیچلی؟ تعجب می کنم، او وقتش را صرف مزاحمت درست کردن برای زن های مردم و پنهان شدن از چشم شوهرهای آن ها می کند!»
«تاکید می کنم، نباید وقتت را صرف این طور کارها کنی. اگر موافق باشی، نظارت و سرپرستی تابلوهای سفارش شده را به تو می سپارم: مثل یک استاد، شاگردهایی زیر دستت کار می کنند. این طوری بار وظایفی که روی دوشم سنگینی می کند، کم می شود و می توانم به کارهای مورد علاقه ام، به مجسمه سازی و زرگری، بپردازم. نظرت در این باره چیست؟»
«استاد، این برای من افتخار بزرگی است، و نمی توانم آن طور که شایسته شماست قدردانی کنم. ولی... نمی دانم اگر بابت وظایف جدیدم پول بیش تری از شما بخواهم کار ناشایستی انجام داده ام؟»
«از این حرفت تعجب می کنم!»
«شما می دانید... اسب ها، لباس های زیبا، سازها... همه این ها مرا خانه خراب کرده است. تا حالا این را به شما نگفته ام ولی من چَنگ زیبای گوئراردلّو را به قیمت دو دوکاتو خریدم. باز هم حسرت به دلِ خرید یک زاویه سنج هستم: این طوری می توانم به آزمایش هایم در اندازه گیری فاصله خورشید [ از زمین [ادامه بدهم. در ضمن می خواهم چرتکه ای را که در کارگاه اوتچلّوی پیر دیده ام بخرم. با وجود آن که طراحی هایم را فروختم، باز مشکلات مالی زیادی دارم و مدام مجبورم از این و آن پول قرض کنم. آتاوانْت عزیزم چهار دوکاتو در سنت مارگریتا به من قرض داده، ولی حالا دیگر پولی ندارم. قرض کردن از پدرم هم که دیگر جای بحث ندارد... او مرا عاصی کرده!»
***
دوکاتو: سکه طلا، واحد قدیمی پول.
***
«پدرت خیلی حق دارد! قسم می خورم که تو واقعا ولخرجی و با این ولخرجی های بی حسابت همه ما را خانه خراب می کنی! ببینم من احتیاج دارم به این که خوش تیپ، دانشمند و زیبا باشم و جوان های ژیگول چاپلوسی ام را بکنند؟ تو تا به حال مرا دیده ای که با موهای فرخورده، شلوار چسبان، نیم تنه تنگ و دستاری که از دور پیداست، تلوتلوخوران در فلورانس قدم بزنم؟ آیا دست هایم را با گلاب معطر کرده ام. اگر وِلَت کنند شاید کارگاه را بفروشی تا خرج لباس ها و این کارهای ناجورت را درآوری! از این ها گذشته، خودت خوب می دانی که یک پاپاسی هم پول ندارم.»
چنین حرف هایی نشان می دهد که ورّوکیو واقعا عصبانی است! در این جور مواقع معمولاً با گله و شکایت به بحث خاتمه می دهند. پس ورّوکیو ادامه می دهد:



«این آتاوانت احمق واقعا از نقاشی کردن مینیاتورهای عشاء ربانی آن قدر پول درمی آورد که بتواند سکه های طلایش را در دستان دیوانه ای مثل تو بگذارد؟ باید از پروجینوی خودمان یاد بگیری: او با فقر و بدبختی آشناست و می داند که کم ترین فلورین یعنی چه. تو هم که در عصبانی کردن من استادی، با این بساط و سر و وضعی که راه انداخته ای، اَه! پدرت قبلاً به من گفته بود. تو واقعا آدم کله شق و یکدنده ای هستی!»
***
فلورین: واحد قدیمی پول در فلورانس.
***
لئوناردو ترجیح می دهد که پاسخی ندهد، چون استادش را می شناسد و خیلی راحت، صبر می کند تا آب ها از آسیاب بیفتد، ولی هیچ چیز نمی تواند مانع از به فکر رفتن او شود. لئوناردو با کمی حسادت می اندیشد: «چطور استاد می تواند پروجینوی هالو را مثال بزند، پروجینویی که هیچ ابتکاری از خودش ندارد: چهره ها، محاسبه های مربوط به پرسپکتیو، پس زمینه مناظر و... هیچ وقت چیزی در تابلوهای او تغییر نمی کند. قیافه های تمام شخصیت های تابلوهایش مثل هم است... او می تواند بی نهایت از این تصویرها بکشد. ولی حداقل تابلوهایش را خیلی سریع می فروشد و فروش خوبی هم دارد!»
در مدتی که لئوناردو غرق در رویا می شود و شروع به خواندن ترانه ای با عودش می کند، ورّوکیو کم کم آرام می شود.
«بعد در باره اش باز هم صحبت می کنیم. با دلیل و برهان نمی توانم به تو بگویم که تا چه اندازه دست و دلبازم، حتی اگر آدم فقیری مثلِ ایوب باشم: به استعدادهای زیاد تو حسودی می کنم و دوست دارم که مراقبت باشم. مخصوصا نمی خواهم که آدم های مفلوک پولاّیوئولو با کیف پر از طلا تو را به سمت خودشان بکشند! با این حال، در عوض حواست را جمع کن که دست از کار و تلاش برنداری و توی رختخواب لَم ندهی و تنبلی نکنی، چون هیچ کس با لم دادن روی پَر قو یا دراز کشیدن زیر لحاف به شهرت و مقام نمی رسد. خیلی خوب، حالا این عود را به من می دهی تا کار سفارشِ پاتسی ها را تمام کنیم؟ همه پول ها برای توست.»
***
ایوب: پیامبری که مصیبت و بلا بر او نازل شد.
***
ورّوکیو دو بار حرفش را تکرار می کند تا بالاخره لئوناردو عودش را به او می دهد و سریع سراغ قلم موها می رود!

دنیای لئوناردو





نوآموزی در فلورانس

«این پسر آخر مرا می کشد! لئوناردو... لئوناردو... پسر شیطان، کجا رفتی؟»
داد و فریاد خدمتکار در هوای گرم ظهر طنین می اندازد. چشم هایش از بس به افق خیره مانده، می سوزد. احساس ضعف و خستگی می کند. باید هر چه سریع تر به خانه بزرگ و جدید جناب وکیل، آقای پیئرو، پدر لئوناردو، برگردد.
«آقای پیئرو، آخرش پسر شما دیوانه ام می کند. دیگر نمی دانم چه کار کنم: به حرفم گوش نمی دهد، هر ساعت که دلش بخواهد غذا می خورد، خیلی کم پیش می آید که دست و رویش را بشوید، تمام روز را در بیرون شهر ول می گردد. مگر چه گناهی از من سر زده که مستحق چنین رفتاری شده ام؟»
«مارگریتا، آزادش بگذار! او هشت سال دارد و خیلی طبیعی است که در دشت و صحرا بگردد تا جیرجیرک ها را به دام بیندازد. هر وقت گرسنه شود برمی گردد، البته اگر گرسنه شود....»
«ولی مراسم عشاء ربانی چه می شود؟»
«عشاء ربانی؟ ترجیح می دهم که این پسر شیطان در جاده ها بدود، غارها را بکاود، از درخت ها چهار دست و پا بالا برود و سراغ سنگ تراش ها و سفالگرها برود تا این که بفرستمش به کلیسا تا از گوش دادن به حرف های کشیش پیر محله حوصله اش سر برود؛ کشیشی که دعاها را طوطی وار بدون آن که حتی کلمه ای از آن ها سر دربیاورد از حفظ می خواند.»
«یا عیسی مسیح! شما هم که مثل بچه تان کفر آدم را در می آورید. آخر او را مرتد می کنید!»
***
مرتد: کسی که از دین پیشین خود پیروی نکند.
***
«خب دیگر! بس کنید. این قدر با گله و شکایت هایتان مرا ذله نکنید. لئوناردو کنجکاو، با نشاط و با استعداد است و این خیلی خوب است.»
«شاید، ولی این طوری که او نمی تواند در آینده زندگی اش را بگذراند.»
«او مثل همیشه گلیم خودش را از آب بیرون می کشد. به هر حال مارگریتا، شما هم مثل من می دانید که چون ازدواج من و مادر این پسر در کلیسا ثبت نشده، او نمی تواند دانشگاه برود یا مسئولیت ها و شغل های مهمی چون پزشکی یا وکالت را بر عهده بگیرد. حیف شد! این هم از بخت و اقبال او.»
«به این ترتیب او سرباز می شود.»
«خدا او را از سربازی معاف می کند! من فکرهایی دارم. چون لئوناردو زمان زیادی را به طراحی و نقاشی کردن گذرانده، می خواهم از حالا به مدت سه چهار سال او را به یک استادِ نقاش در فلورانس بسپارم. در مدت زمانی که قصد دارم در این شهر بمانم، می توانم او را از دور زیر نظر داشته باشم.»
«پس تکلیف آموزش زبان لاتین، یونانی و اصول دینش چه می شود؟»
«راحت بگذاریمش. او می تواند بخواند و حساب کند، همین برایش کافی است. فعلاً می خواهم در غارها و کارگاه های سفالگری پرسه بزند. تازه اگر روزی به زبان لاتین احتیاج پیدا کند همیشه فرصت دارد که آن را یاد بگیرد. بچه زبر و زرنگی مثل او شاید روزی مثل پرنده ها پرواز کند!»

و به این ترتیب آقای پیئرو قایق زندگی این پسر فوق العاده با استعداد را هدایت می کند. چهار سال بعد، در حالی که لئوناردو سیزده سالش تمام شده است، به همراه پدرش که قصد دارد به اتفاق همسر جدیدش در فلورانس زندگی کند به این شهر می رود. او در خانه بزرگی که در دو قدمی قصر عالی جناب وکیوست ساکن می شود. ولی لئوناردو نمی تواند مدت زیادی از این خانه گرم و نرم بهره مند شود، چرا که پدرش عجله دارد او را به یکی از مشهورترین استادان نقاشی شهر یعنی آندرئا وِرّوکیو معرفی کند.
***
قصر وکیو: قصری واقع در مرکز فلورانس که کار ساخت آن از سال ۱۲۹۸ تا ۱۳۱۴ به طول انجامید.
***
لئوناردو به درستی درمی یابد که آقای پیئرو به وکالت از اتحادیه صنفی تاجران، مشغول تنظیم قراردادی است که یک طرف آن ورّوکیوست و بسیار طبیعی است که او را برای شام به خانه اش دعوت کند. لئوناردو می داند پدرش در باره کسب و کار و داد و ستد صحبت می کند و صبر می کند تا به طور اتفاقی صحبت از آینده این پسر به میان بیاید. ورّوکیو این پسر را بسیار زیبا ــ می تواند از او به عنوان مدل نقاشی استفاده کند ــ باهوش و موشکاف توصیف می کند.
ورّوکیو حدود سی سال دارد؛ ظاهرش ساده است. قوی و پرانرژی است. در کار پرتوان است و به هیچ وجه اهل شوخی نیست. هنرمندی تمام عیار است: پیکرتراش، نقاش، زرگر؛ موسیقی هم می داند و به طور مرتب در منزلش به اتفاق دوستان نوازنده و خواننده اش، کنسرت های شبانه به راه می اندازد. گفته می شود که ثروتمند است ولی خودش مدام از بی پولی دم می زند.
وقتی ورّوکیو طراحی های لئوناردو را می بیند. واقعا شگفت زده می شود:
«اعتراف می کنم که این طراحی ها مرا شگفت زده کرده. هرگز در پسری به این کم سن و سالی چنین تنوع، استعداد و قوه مشاهده ای ندیده ام. خیلی عجیب است! واقعا او باعث شگفتی ما خواهد شد. حتی شاید بتواند از همه ما جلو بزند.»
«استاد آندرئا، لئوناردو به قدری وقت صرف طراحی کرده که اصلاً باورتان نمی شود! او بیش تر ترجیح می دهد که از گرسنگی بمیرد تا این که طراحی اش را قطع کند! بارها شده که خانم معلم سرخانه اش مجبور شده سر او داد بکشد تا قبل از آن که سوپش سرد شود بیاید و آن را بخورد! متوجه شده ام که این پسر حتما استعداد فوق العاده ای دارد. استاد ورّوکیو، اگر شما طرح ها و نقش های فوق العاده زیبایی را که او برای سازندگان سفال های لعابیِ باکرِتو کشیده ببینید تعجب می کنید!»
«بااستعداد... آقای پیئرو، این کلمه برای پسر شما کم است. او نابغه است!»
«شاید، ولی بچه آرامی نیست، باور کنید! او مثل قاطر یکدنده است. فقط هر فکری را که در سر دارد انجام می دهد و می ترسم که هیچ وقت کسی نتواند او را تغییر بدهد. تعجب آور است، از چند ماه پیش به سرش زده که از راست به چپ بنویسد، بفرمایید سر در بیاورید که چرا!»



ورّوکیو چند لحظه ساکت می ماند و طراحی ها را ورق می زند. بعد، مثل آن که از خواب و رویا بیرون آمده باشد، می گوید: «آقای پیئرو، خواهشی از شما دارم: او را به من بسپارید، من هم به شما اطمینان می دهم که توجه خاصی به تعلیم و تربیت او کنم. لئوناردوی شما در حال حاضر خیلی جلوست و ما خیلی سریع سراغ کارهای بزرگ می رویم!»
«استاد آندرئا، پیشنهاد شما مرا غافلگیر کرد و مایه افتخار من شد... ولی درک می کنید که... باید سر فرصت به این قضیه رسیدگی کنیم... این طور نیست لئوناردو؟»
آقای پیئروی مکار و دو رو! به این ترتیب، یک هفته بعد، لئوناردو در یک صبح زیبای آفتابی، جست و خیزکنان راهیِ کلیسای سان آمبروجو(۱) می شود که تقریبا در حاشیه شهر قرار دارد. لئوناردو پرسه زنان پیش می رود، به اطراف نگاه می کند، در ذهن طراحی می کند و خودش را جلوی در ورودیِ یکی از دو سه کارگاه هنری بسیار مشهور فلورانس می یابد. همین که وارد کارگاه می شود ورّوکیو با مهربانی دست بر شانه هایش می گذارد و برنامه را به او اعلام می کند:
«برخلاف رسم معمول و همان طور که به پدرت قول داده ام، تو را از انجام دادن کارهای ابتدایی که معمولاً به کارآموزهای کم سن و سال اختصاص می دهیم معاف می کنم. پس نمی خواهم که کارگاه و اسباب و وسایلش را تمیز کنی، پادویی کنی یا خودت را مشغول کارهایی کنی که شاگردهای مختلف متناسب با نیازهایشان انجام می دهند. از فردا مستقیما با خود من کار می کنی. کمی وسایل تزئینی در اختیارت می گذارم تا آن ها را مثل اشیایی که برای سفالگرها نقاشی می کردی تزئین کنی. در ضمن، چون از مناظر خوشت می آید کار نقاشی زمینه تابلوها را هم به تو می سپارم. کار طراحی و روغن جلا زدن و مانند آن ها را هم انجام می دهی. خلاصه آن که همه کارها را خیلی سریع انجام می دهی بدون آن که کم کاری کنی!»
لئوناردو در حالی که در بخش های مختلف کارگاه قدم می زند، بی درنگ مجذوب این دنیای تازه می شود، دنیایی که تماما وقف هنر شده است. ولی دستیاران گستاخ که برای این پسر زیبا که پدرش سفارشِ او را کرده ارزشی قائل نیستند، سر و صدای زیادی به راه می اندازند. لهجه روستایی لئوناردو دستمایه شوخی ها و دست انداختن های ناخوشایندی می شود:



«هِی! نانی، آن بچه ننه بزغاله را دیده ای، می گویند که مثل دخترهاست!»
«حتما دختر است، ببین چقدر نازک نارنجی است!»
«ببینم، تو فکر می کنی این دختره، با لهجه دهاتشان بع بع می کند؟»
«بعد معلوم می شود، باید اول خوب سر به سرش بگذاریم!»
خوشبختانه ورّوکیو مراقب همه چیز است و بدون ملاحظه با این گستاخی ها برخورد می کند.
«بچه های بی سر و پا، یا برمی گردید سر کارتان یا یک اردنگی بهتان می زنم! این حرف را خوب توی سرتان فرو کنید که لئوناردو پشتش به من گرم است و اجازه نمی دهم کسی رفتار تند و خشنی با او داشته باشد.»
بعد ورّوکیو رو به لئوناردو می کند و می گوید:
«این ها بچه های فهمیده و مودبی نیستند ولی کارآموزهای فوق العاده ای هستند، وگرنه از خیلی وقت پیش بیرونشان می کردم. خودت خیلی سریع متوجه می شوی که این ها به قدری بچه های شاد و بانشاطی هستند که من باید یکسره چشمم به آن ها باشد. به علاوه، این نکته را هم فراموش نکن که چون درس الهیات می خواندی باید زندگی آرام و منظمی داشته باشی. تو هم مثل بقیه کارآموزها پیش من زندگی می کنی. حتی برایت اتاق جداگانه ای در نظر می گیرم. اشکالی هم ندارد که پی تفریح و عیش و نوش بروی و نصف شب تلوتلوخوران به خانه برگردی. چیزی که مهم است این است که هر روز صبح سرحال و قبراق باشی، وگرنه با رضایت پدرت، حق دارم که تو را حسابی کتک بزنم. برای غذا هم، چون من پولی ندارم، باید با پاستاهایی که ایزابلا آماده می کند بسازی و نوشیدنی های ساده بخوری. البته می شود آب را به آن ترجیح داد.»
***
الهیات: خداشناسی.
پاستا: ماکارونی، اسپاگتی، راویولی و....
***
هفته به هفته، ماه به ماه، لئوناردو کار و حرفه اش را یاد می گیرد. در این کارگاه هنری که سفارش های جورواجورِ بسیار زیادی دریافت می کند سال ها به سرعت می گذرد. امکان ندارد روزی بگذرد و ورّوکیو چند روش و شگرد تازه را، که از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند، به لئوناردو نگوید. برخی از آموزش های او حیرت آورند....
«می توانی از سوزاندن مدفوع آدم ها یا قرار دادن آن ها در یک سرپناه و خشک کردنشان با آتش ملایم نمک به دست بیاوری. با این روش می توان از هر تپاله ای نمک به دست آورد، و این نمک های یک بار تصفیه شده خیلی سوزآورند و پوست را می سوزانند. پِشکل و تپاله، هم مفت است هم فَت و فراوان! منی که پولی ندارم این طوری کارم راه می افتد.»
همین است که ورّوکیو حاضر است برای خرید سنگ مرمری زیبا که مخصوص مجسمه سازی است حسابی از جیب مایه بگذارد ولی یک ساعت برای خرید کلم های ناهار چانه بزند.

نظرات کاربران درباره کتاب به دنبال لئوناردو داوينچی