تونل ناگهان چرخش تندی خورد، ما به دیوار خنک و سنگی برخورد کردیم، جیغ دختر بچهی کوچکی همواره در حال تکرار شدن بود، بلند و گوشخراش!
حتی در نور کم هم من میتونستم ترس رو توی صورت کریس ببینم، منظورم اینه که من خودم هم ترسیده بودم، فقط هم به خاطر شنیدن صدای جیغهای آدمهای واقعی که از ترس جیغ میکشیدند این وحشتم رو بیشتر میکرد.
یه موقع خیلی ترسناکتر هم شد، موقعی که من حس کردم که جیغ و فریاد بسیار شبیه جیغهای خودمونه. من صدا کردم:
ـ کریس!