فیدیبو نماینده قانونی انتشارات لیوسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب استادی در عشق

کتاب استادی در عشق
راهنمای عملی در هنر ارتباطات(کتاب خرد)

نسخه الکترونیک کتاب استادی در عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب استادی در عشق

خرد تولتک همچون تمام سنت‌های محرمانه‌ی موجود در سراسر جهان مقدس، از یکپارچگی ذاتی حقیقت برخاسته است. این مکتب گرچه یک مذهب نیست، به تمام استادان روحانی و معنوی که با علم خود انسان‌ها را آموزش داده‌اند، احترام می‌گذارد. درحالی‌که روح را در بر می‌گیرد و به معنویت می‌پردازد، به‌درستی به‌عنوان راهی برای زندگی و به‌ویژه در دسترس قرار دادن شادکامی و عشق، تعریف شده است. تولتک، هنرمند عشق است هنرمند روح، کسی که هر لحظه، هر ثانیه، زیباترین هنر را، هنر رؤیابینی را، می‌آفریند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات لیوسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب استادی در عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱.ذهن زخمی

شاید هرگز دراین باره نیندیشیده باشید، اما در سطوحی مختلف، همه ی ما استادیم. ما استادیم زیرا نیروی خلق و اداره ی زندگی مان را داریم.
درست همچون جوامع و مذاهب که در گوشه و کنار جهان تاریخی باورنکردنی را خلق کردند، ما می توانیم زندگی خود را بیافرینیم. تاریخ شخصی ما پر است از قهرمانان و شخصیت های منفی، فرشتگان و دیوان، پادشاهان و عوام. ما جمعیتی کامل در ذهنمان خلق می کنیم که شامل شخصیت هایی گوناگون برای خودمان هم هست. آن گاه در تصویری که می خواهیم در شرایطی خاص از آن استفاده کنیم، استاد می شویم. در تظاهر کردن و نمایش تصاویرمان هنرمند می شویم و در هر آنچه باور داریم که هستیم، مهارت می یابیم. هنگام ملاقات با مردم دیگر، بلافاصله آنها را طبقه بندی می کنیم و نقشی در زندگی مان به آنها اختصاص می دهیم. براساس آنچه باور داریم که هستیم، تصویری برای دیگران خلق می کنیم و این کاری است که در مورد هر کس و هر چیزی که در اطرافمان هست، انجام می دهیم.
شما نیروی آفرینش دارید. نیروی شما آن قدر قوی است که هرآنچه باورش کنید، به واقعیت تبدیل می شود. شما خودتان را به همان صورتی که باور دارید هستید، خلق می کنید. شما همانی هستید که در مورد خودتان اعتقاد دارید. تمام واقعیت شما، تمام آنچه باور دارید، مخلوق شماست. شما به اندازه ی تمام انسان های این دنیا نیرو دارید. تفاوت اصلی میان شما و دیگری در چگونگی استفاده از نیرویتان است و آنچه با آن نیرو خلق می کنید. ممکن است از بسیاری جهات شبیه دیگران باشید، اما در تمام این دنیا کسی به روش شما زندگی نمی کند.
تمام عمرتان را تمرین کرده اید تا به انسانی تبدیل شوید که اکنون هستید و چنان این کار را به خوبی انجام داده اید که در آنچه اعتقاد دارید هستید، استاد شده اید. شما در شخصیت تان، در اعتقادات تان، استاد شده اید. در هر کنش و واکنشی ماهر شده اید. سال ها و سال ها تمرین می کنید و به آن سطح از مهارت دست می یابید تا همانی باشید که به آن اعتقاد دارید. وقتی بتوانیم بفهمیم که همگی استاد هستیم، می توانیم دریابیم که هر یک از ما چه جور مهارتی داریم.
بچه که هستیم و با کسی مشکلی داریم، عصبانی می شویم. حالا به هر دلیلی، آن عصبانیت مشکل را پس می زند و عقب می راند. همان نتیجه ای را می گیریم که می خواهیم و وقتی دوباره همان اتفاق بیفتد، باز هم با خشم واکنش نشان می دهیم و می دانیم که اگر خشم خود را بروز دهیم، مشکل عقب رانده می شود. آن گاه تمرین می کنیم و تمرین می کنیم، تا استاد خشم می شویم.
به همین ترتیب، ما استاد حسادت، استاد غم و استاد مخالفت با خود هم می شویم. تمام غم ها و رنج های ما از طریق تمرین پدید می آید. با خودمان پیمانی می بندیم و آن قدر آن را تمرین می کنیم تا در درونمان به مهارت تبدیل می شود. شکل گیری افکار و احساسات و رفتارمان آن قدر برای مان عادی می شود که دیگر نیازی نداریم توجه مان را به کاری که می کنیم، معطوف کنیم و صرفا از طریق کنش و واکنشی که در رفتار معین ما وجود دارد، صورت می گیرد.
برای استاد شدن در عشق، باید عشق را تمرین کنیم. هنر برقراری ارتباط هم یک مهارت کامل است و تنها راه رسیدن به استادی، تمرین است. بنابراین استاد شدن در ارتباط، به عمل بستگی دارد و ربطی به درک و فهم یا کسب دانش ندارد. هر چه هست، به عمل مربوط می شود و البته برای عمل کردن لازم است که مقداری اطلاعات یا حداقل اندکی آگاهی بیشتر از روش عملکرد انسان ها داشته باشیم.
می خواهم تصور کنید در سیاره ای زندگی می کنید که در آنجا همه مبتلا به بیماری پوستی اند. دو ـ سه هزار سال است که افراد سیاره ی شما این بیماری را تحمل می کنند: تمام بدنشان پوشیده از زخم هایی چرکین است و هنگامی که زخم ها را لمس کنید، آنها به شدت آزار می بینند. البته آنها بر این باورند که این حالت طبیعی پوست است و حتی کتاب های پزشکی هم این بیماری را حالت طبیعی پوست توصیف کرده اند.
آدم ها که متولد می شوند، پوستی سالم دارند اما در حدود سه یا چهار سالگی، اولین زخم ها شروع می کنند به پدیدار شدن و وقتی آنها به نوجوانی می رسند، سرتاسر بدنشان پوشیده از زخم است.
آیا می توانید تصور کنید که این افراد چگونه با یکدیگر رفتار خواهند کرد؟ برای برقراری ارتباط با دیگران، مجبورند از زخم هایشان محافظت کنند. کمتر پیش می آید که پوست یکدیگر را لمس کنند، زیرا بسیار دردناک است. اگر اتفاقا پوست یکی از آنها را لمس کنید، آن قدر دردناک است که او عصبانی می شود و درعوض پوست شما را لمس می کند، فقط برای اینکه با شما تصفیه حساب کرده باشد. با این حال، غریزه ی عشق آن قدر نیرومند هست که برای برقراری روابط با دیگران تاوان زیادی بپردازید.
خوب، تصور کنید که یک روز معجزه ای رخ دهد. صبح از خواب بیدار می شوید و می بینید که تمام زخم های پوست تان شفا یافته است. پوست سالم سبب ایجاد احساسی خوشایند در شما می شود زیرا پوست ساخته شده است تا در معرض دید باشد. آیا می توانید خود را در دنیایی مجسم کنید که شما پوستی سالم دارید و دیگران پوستی بیمار؟ شما نمی توانید دیگران را لمس کنید چون آزار می بینند، هیچ کس هم نمی تواند به شما دست بزند زیرا تصور می کند که اذیت می شوید.
اگر بتوانید چنین شرایطی را تصور کنید، شاید بتوانید درک کنید کسی که از سیاره ای دیگر برای دیدن ما آمده، ممکن است احساس مشابهی نسبت به انسان ها داشته باشد. اما این پوست نیست که از زخم پوشیده شده است. آنچه آن ملاقات کننده کشف می کند این است که ذهن آدمی از نوعی بیماری رنج می برد که ترس نام دارد. درست همچون تشریح عفونی پوست، کالبد عاطفی ما پوشیده از زخم است و این زخم ها به واسطه ی وجود هیجانات سمّی و ویرانگر عفونی شده اند. مظهر بیماری ترس هیجاناتی همچون خشم، نفرت، غم، حسادت و دورویی هستند و نتیجه ی این بیماری تمام احساسات و هیجاناتی است که باعث رنج آدمی می شود.
تمام آدم ها از نظر ذهنی دچار همین بیماری هستند. حتی می توانیم بگوییم که این دنیا یک بیمارستان روانی است. اما این بیماری ذهنی هزاران سال است که در این دنیا ریشه دوانده و در کتاب های پزشکی و روان پزشکی و روان شناسی هم به عنوان امری کاملاً معمولی توصیف شده است. آنها آن را طبیعی در نظر می گیرند، اما من به شما می گویم که اصلاً طبیعی نیست.
وقتی ترس آن قدر بزرگ شود، ذهن استدلال گر ما کم کم ضعیف می شود و دیگر نمی تواند همه ی آن زخم ها با آن همه سم را تحمل کند. در کتاب های روان شناسی، آن را بیماری ذهنی، اسکیزوفرنی، آشفتگی ذهنی یا اختلال دماغی می خوانیم، اما این بیماری ها هنگامی به وجود می آیند که ذهن استدلال گر به قدری ترسیده و آن زخم ها دردناک شده باشد که بهتر ببیند ارتباط با دنیای بیرون را قطع کند.
انسان ها در وحشت دائمیِ ترس از آسیب دیدگی زندگی می کنند و هرجا که می رویم، این موضوع فاجعه ای عظیم خلق می کند. روش ارتباط آدم ها با یکدیگر آن قدر از نظر عاطفی دردناک است که بی هیچ دلیل مشخصی دچار خشم، حسادت و اندوه می شویم. حتی گفتن «دوستت دارم» می تواند وحشتناک باشد. با این حال به کارمان ادامه می دهیم، رابطه برقرار می کنیم، ازدواج می کنیم و بچه دار می شویم.
ما انسان ها برای حفاظت از زخم های عاطفی مان و به دلیل ترس از آسیب دیدگی، روشی بسیار سفسطه آمیز و پیچیده در ذهن خود می آفرینیم: روش تکذیب و انکار. و در سامانه ی انکار، به دروغگوهایی قهار تبدیل می شویم. آن قدر خوب دروغ می گوییم که به خودمان هم دروغ می گوییم و حتی آن دروغ ها را باور می کنیم. توجه نمی کنیم که دروغ می گوییم و گاهی حتی با اینکه می دانیم دروغ می گوییم، آن را به حق می دانیم و بهانه می آوریم که دروغ می گوییم تا خود را از درد زخم هایمان محافظت کنیم.
روش انکار همچون دیواری از مه در برابر دیدگانمان است که ما را از دیدن حقیقت محروم می کند. نقابی اجتماعی به چهره می زنیم زیرا دیدن خودمان یا اینکه اجازه دهیم دیگران ما را همان طور که هستیم ببینند، بسیار دردناک است. و همین روش انکار اجازه می دهد وانمود کنیم که دیگران آنچه را می خواهیم درباره ی ما باور داشته باشند، باور کرده اند. این سدهای حفاظتی را برپا می کنیم تا دیگران را دور نگه داریم. اما این سدها ما را در درون خود محبوس و آزادی مان را سلب می کند. انسان ها خودشان را استتار می کنند، از خودشان محافظت می کنند، و هنگامی که کسی می گوید: «تو مرا هیجان زده می کنی»، اصلاً واقعیت ندارد. حقیقت این است که شما زخم های ذهن او را لمس می کنید و او به دلیل درد کشیدن، واکنش نشان می دهد.
وقتی آگاه شوید تمام اطرافیانتان زخم های عاطفی و هیجانات ویرانگر دارند، به سادگی می فهمید که روابط انسان ها به شکلی است که تولتک ها آن را رویای دوزخ می نامند. از دیدگاه تولتک، هرچه درباره ی خود باور داریم و آنچه در مورد دنیایمان می دانیم، تنها یک رویاست. اگر به توصیف دوزخ در ادیان بنگرید، کاملاً شبیه جامعه ی بشری است، همان روشی که ما رویا می بینیم. دوزخ مکان زجرکشیدن، ترس، جنگ و خشونت، قضاوت و بی عدالتی، و مجازاتی است که پایانی ندارد. در جنگل غارتگران، انسان ها علیه انسان ها هستند؛ انسان هایی لبریز از قضاوت، سرشار از نکوهش، پر از گناه، سرشار از احساساتی سمّی و ویرانگر، حسد، خشم، نفرت، غم و رنج. ما خودمان تمام این دیوهای کوچک را در ذهنمان خلق کرده ایم، زیرا آموخته ایم که رویای دوزخ را در زندگی مان ببینیم.
هر یک از ما رویایی شخصی برای خودمان می سازیم. اما انسان های پیش از ما رویای بیرونی بزرگی خلق کردند، رویای جامعه ی بشری. رویای بیرونی یا همان رویای سیاره، مجموعه ای از رویای میلیاردها رویابین است. رویای بزرگ، تمام قوانین جامعه و مقررات و مذاهب و فرهنگ های متفاوت آن جامعه و چگونه بودن در آن جامعه را در بر می گیرد. تمام این اطلاعات ذخیره شده در ذهن ما به هزار صدا می مانند که به یکباره با ما صحبت کنند، که تولتک ها آن را می توته(۴) می نامند.
مای واقعی، عشق ناب است؛ ما زندگی هستیم. مای واقعی کاری به رویا ندارد، اما می توته مانع می شود تا خود واقعی مان را ببینیم. هنگامی که از این منظر به رویا بنگرید و اگر آگاهی داشته باشید که کیستید، آن گاه پوچی رفتار انسان ها را درک می کنید و آن وقت برای تان سرگرم کننده می شود. آنچه برای دیگران فاجعه ای بزرگ است، برای شما نمایشی خنده دار می شود. می بینید انسان ها از چیزی رنج می کشند که ذره ای مهم و اصلاً واقعی نیست. اما ما حق انتخاب نداریم. ما در این جامعه زاده شده ایم، در این جامعه رشد کرده ایم، آموخته ایم که مانند دیگران باشیم و تمام مدت بازی بی معنایی بکنیم و رقابتی کاملاً بی معنا داشته باشیم.
تصور کنید می توانستید به سیاره ای بروید که در آن هرکس ذهن عاطفی متفاوتی دارد و رابطه شان با یکدیگر همواره پر از شادی، عاشقانه و در صلح و آرامش است. حالا مجسم کنید که یک روز در این سیاره از خواب بیدار شوید و اثری از آن زخم ها بر کالبد عاطفی تان نباشد؛ دیگر از اینکه کیستید، هراسی نداشته باشید؛ هرکس هرچه درباره ی شما بگوید و هر کاری که بکند، آن را به خود نگیرید و این مسائل دیگر شما را آزار ندهد؛ دیگر نیازی به مراقبت از خودتان نداشته باشید؛ از عاشق شدن، شریک شدن و گشودن قلبتان نترسید، اما هیچ کس دیگری شبیه شما نباشد. چگونه می توانید با آدم هایی که از نظر عاطفی زخمی هستند و بیماری هراس دارند، ارتباط برقرار کنید؟
انسان که متولد می شود، ذهن عاطفی و کالبد عاطفی اش کاملاً سالم است. شاید حدود سه یا چهار سالگی، اولین زخم های کالبد عاطفی شروع می کنند به پدیدار شدن و به واسطه ی وجود سموم احساسی عفونی می شوند. اگر به تماشای بچه های دو ـ سه ساله بنشینید، اگر رفتارشان را بنگرید، همواره مشغول بازی هستند. آنها را می بینید که همواره می خندند. نیروی تخیل شان بسیار نیرومند و روش رویابینی شان ماجراجویی در راه اکتشاف است. وقتی موردی مطابق میل شان نباشد، واکنش نشان می دهند یا از خودشان دفاع می کنند. اما بعد، بلافاصله آن را رها می کنند و توجه شان به همان لحظه معطوف می شود و دوباره سراغ بازی و کشف و سرگرمی می روند. بابت گذشته شان شرمنده نیستند و بابت آینده شان نگرانی به دل راه نمی دهند. بچه های کوچک احساسشان را بیان می کنند و از دوست داشتن نمی ترسند.
شادترین لحظات ما در زندگی هنگامی است که همچون کودکان بازی می کنیم، وقتی می خوانیم و می رقصیم، هنگامی که صرفا برای سرگرمی خلق یا کشف می کنیم. رفتار کردن مانند بچه ها فوق العاده است، زیرا این ذهن انسانی طبیعی و تمایل انسانی طبیعی ماست. در بچگی، ما بی گناهیم و طبیعی است که عشق مان را بیان کنیم. اما چه اتفاقی برای مان افتاده است؟ چه بر سر این دنیا آمده است؟
آن اتفاق این است که وقتی ما بچه هستیم، بزرگ ترها به آن بیماری ذهنی مبتلا هستند و این بیماری کاملاً مسری است. آنها چگونه این بیماری را به ما منتقل می کنند؟ آنها «توجه ما را به دام می اندازند» و به ما یاد می دهند که درست مانند خودشان باشیم. ما هم به همین روش بیماری مان را به فرزندانمان منتقل می کنیم و این همان شیوه ای است که والدین، معلمان، خواهران و برادران بزرگ تر و تمام جامعه ی افراد بیمار، با آن بیماری ما را مبتلا به عفونت می کنند. آنها توجه ما را به دام می اندازند و اطلاعات را از طریق تکرار در ذهن ما فرو می کنند. این روش آموزش ماست. ما این گونه ذهن انسانی را برنامه ریزی می کنیم.
مشکل برنامه است، اطلاعاتی که در ذهنمان ذخیره کرده ایم. با به قلاب انداختن توجه، به فرزندانمان زبانی را می آموزیم، یادشان می دهیم چطور بخوانند، چگونه رفتار کنند و چگونه رویا ببینند. انسان ها را همان طور اهلی می کنیم که سگ یا هر حیوان دیگری را. با تنبیه و پاداش. این کاملاً طبیعی است. آنچه نام آموزش به آن داده ایم، چیزی نیست جز اهلی کردن نوع بشر.
از مجازات می ترسیم، اما بعدا از پاداش نگرفتن، از اینکه به اندازه ی کافی برای پدر، مادر، خواهران، برادران و معلم مان خوب نباشیم، می ترسیم. آن گاه، نیاز به پذیرفته شدن متولد می شود. پیش از آن، به اینکه پذیرفته بشویم یا نشویم، اهمیتی نمی دهیم. نظر دیگران هم مهم نیست. آنها اهمیتی ندارند زیرا فقط می خواهیم بازی کنیم و در زمان حال به سر ببریم.
ترس از پاداش نگرفتن به ترس از طرد شدن تبدیل می شود. وحشت از به قدر کافی خوب نبودن از نظر دیگران، ما را مجبور به تلاش برای تغییر یافتن می کند؛ مجبورمان می کند تا تصویری خلق کنیم. آن گاه می کوشیم تا آن تصویر را به شیوه ای نمایش دهیم که دیگران می خواهند ما آن گونه باشیم، فقط برای اینکه پذیرفته شویم، فقط برای اینکه پاداش بگیریم. می آموزیم به چیزی تظاهر کنیم که نیستیم و از طریق تمرین، می کوشیم کسی دیگر باشیم، فقط برای اینکه در چشم مادر، پدر، معلم، مذهب و هر چیز دیگری خوب به نظر برسیم. تمرین می کنیم و تمرین می کنیم، تا در اینکه چگونه خودمان نباشیم استاد می شویم.
طولی نمی کشد که فراموش می کنیم واقعا کیستیم و کم کم به تصوراتمان جان می بخشیم. ما نه تنها یک تصویر، بلکه تصویرهای متفاوتی می آفرینیم که بستگی دارد به گروه های متفاوتی از مردم که با آنها در ارتباطیم. برای داخل خانه یک تصویر خلق می کنیم و برای مدرسه تصویری دیگر، و هنگامی که بزرگ می شویم حتی تصویرهای بیشتری خلق می کنیم.
این موضوع همچنین در مورد رابطه ی ساده ی میان زن و مرد نیز صدق می کند. زن تصویری بیرونی دارد که می کوشد آن را به دیگران نشان دهد. اما هنگامی که تنهاست، تصویر دیگری از خودش دارد. مرد نیز یک تصویر بیرونی و یک تصویر درونی دارد و هنگامی که آنها بزرگ می شوند، تصویر بیرونی و تصویر درونی شان کاملاً متفاوت می شود، آن قدر که دیگر قابل تطبیق نیستند. در رابطه ی میان مرد و زن، حداقل چهار تصویر وجود دارد. بنابراین آنها چگونه ممکن است یکدیگر را بشناسند؟ آنها یکدیگر را نمی شناسند. فقط سعی در درک آن تصویر دارند. اما تصویرهای زیادتری برای بررسی وجود دارد.
هنگامی که یک مرد زنی را ملاقات می کند، براساس دیدگاه خودش تصویری از او می سازد. زن نیز بر پایه ی دیدگاهش تصویری از مرد خلق می کند. آن گاه مرد می کوشد تا آن زن را با تصویری که از او ساخته است، تطبیق دهد. زن هم سعی می کند تا آن مرد را با تصویری که از او ساخته است، یکی کند. حالا شش تصویر بین آنها وجود دارد. البته آنها به یکدیگر دروغ می گویند، حتی اگر متوجه نشوند که دروغ می گویند. رابطه ی آنها براساس ترس و دروغ پایه گذاری شده است، نه براساس حقیقت، زیرا آنها نمی توانند از پسِ آن همه مه، به درستی ببینند.
در دوره ای که ما بچه هایی کوچک هستیم، تضادی میان تصویرهایی که وانمود می کنیم هستیم، وجود ندارد. تا وقتی تعامل و رابطه ی متقابل با دنیای بیرونی را شروع نکرده ایم و همچنان از حمایت والدینمان برخورداریم، چالشی در تصورات ما نیست و دلیل سختی نوجوان شدن هم همین است. حتی اگر برای حمایت و دفاع از تصویرهایمان آماده شده باشیم، به محض اینکه سعی کنیم تصویرهایمان را به دنیای بیرونی بازتاب دهیم، دنیا با ما می جنگد. دنیای بیرونی شروع می کند به اصلاح ما، نه به صورت خصوصی، بلکه عمومی، که ما آن کسی نیستیم که تظاهر می کنیم.
بگذارید مثالی بزنیم از پسر نوجوانی که تظاهر می کند بسیار باهوش است. او در مدرسه وارد مناظره ای می شود و در آن مناظره پسری که هم باهوش تر است و هم آماده تر، پیروز می شود. با این اتفاق، پسرک احساس می کند که سرشکسته و مسخره ی دیگران شده است. می کوشد تا با توضیح و توجیه و بهانه تراشی، تصویرش را در برابر همکلاس هایش اثبات کند. رفتارش با دیگران بسیار مهربانانه می شود و سعی می کند تا تصویرش را در برابر آنها حفظ کند، اما خودش هم می داند که دروغ می گوید. البته حداکثر تلاش خود را می کند تا در برابر همکلاس هایش خرد نشود. اما به محض اینکه تنها شود و خود را در آیینه ببیند، آیینه را می شکند. از خودش متنفر می شود. احساس می کند که بسیار احمق است. احساس می کند که بدترین است. تفاوت فراوانی میان دنیای درونی و دنیای بیرونی که او سعی در نمایشش دارد، وجود دارد. این تفاوت هرچه بیشتر باشد، تعدیل و تطبیق آن با رویای جامعه سخت تر است و عشق او به خودش کمتر خواهد شد.
بین آن تصویری که او وانمود می کند هست و تصویر درونی اش هنگامی که تنهاست، دروغ و دروغ های زیادی وجود دارد. هر دو تصویر کاملاً به دور از واقعیت هستند. آنها دروغ هستند اما او نمی تواند این را ببیند. شاید کسی دیگر بتواند آن را ببیند، اما او خودش کاملاً کور است. روش انکار سعی در حمایت از زخم ها دارد، اما زخم ها واقعی اند و او آسیب می بیند، زیرا به شدت می کوشد تا از آن تصویر دفاع کند.
بچه که هستیم، به ما یاد می دهند که عقیده ی هر کسی مهم است، و براساس آن نظریات زندگی می کنیم. عقیده ای ساده می تواند ما را به بخش عمیق تری از دوزخ رهنمون شود، عقیده ای که حتی واقعیت ندارد: «تو زشتی. تو خطاکاری. تو احمقی.» عقاید و نظریات قدرت فراوانی روی رفتار بی معنای افرادی دارند که در دوزخ زندگی می کنند. به همین دلیل است که نیاز داریم بشنویم که خوبیم، رفتارمان درست است و زیبا هستیم: «چطور به نظر می رسم؟ آنچه گفتم چطور بود؟ رفتارم چطور است؟»
به شنیدن نظریات دیگران نیاز داریم، زیرا اهلی شده ایم و می توانیم در اختیار آن نظریات قرار بگیریم. برای همین است که در جستجوی تصدیق دیگران هستیم؛ ما به حمایت عاطفی دیگران نیاز داریم؛ محتاج پذیرفته شدن از جانب رویای بیرونی، از جانب افراد دیگر هستیم. به همین دلیل است که نوجوانان به الکل رو می آورند، موادمخدر مصرف می کنند و سیگار می کشند. اینها همه برای پذیرفته شدن از جانب کسانی است که آن نظریات را دارند؛ فقط برای اینکه «خوب» در نظر گرفته شویم.
بسیاری از مردم دچار رنج و عذاب می شوند فقط به دلیل تصویرهای دروغینی که سعی در نمایش آن دارند. آدم ها تظاهر می کنند که خیلی مهم هستند، اما همان لحظه خودمان باور داریم که هیچ نیستیم. به شدت کار می کنیم تا در رویای جامعه کسی باشیم، تا از جانب دیگران پذیرفته و تایید شویم. به شدت کار می کنیم تا مهم باشیم، برنده باشیم، نیرومند باشیم، ثروتمند باشیم، مشهور باشیم، رویای شخصی خود را بیان کنیم و رویایمان را به افراد دور و برمان تحمیل کنیم. چرا؟ زیرا آدم ها معتقدند که رویا حقیقت دارد، و ما آن را کاملاً جدی می گیریم.

۲.زیان معصومیت و بی گناهی

انسان ها به طور طبیعی موجوداتی حساس هستند. ما بسیار عاطفی هستیم زیرا همه چیز را با کالبد عاطفی مان مشاهده می کنیم. کالبد عاطفی به رادیویی می ماند که برای دریافت فرکانس هایی خاص تنظیم شده باشد یا به فرکانس هایی معین واکنش نشان دهد. فرکانس های طبیعی بشر، پیش از اهلی شدن، کشف زندگی و لذت بردن از آن است؛ ما برای عاشق شدن تنظیم شده ایم. در بچگی تعریفی از عشق به عنوان مفهومی مطلق نداریم. ما به عشق، جان می بخشیم. این روش زیستن ماست.
کالبد عاطفی اجزایی همچون دستگاه هشداردهنده دارد تا به ما بفهماند که چه وقت ایرادی در کار است. برای جسم فیزیکی ما نیز همین طور است. آن هم دستگاهی هشداردهنده دارد که وقتی مشکلی در جسم ما پدید می آید، به ما هشدار می دهد. ما آن را درد می نامیم. هروقت احساس درد کنیم، حتما مشکلی در بدن ما پدید آمده که باید آن را بررسی و مداوا کنیم. دستگاه هشداردهنده ی کالبد عاطفی، ترس است. هنگامی که احساس ترس می کنیم، به این علت است که مشکلی پیش آمده است. شاید در خطر از دست دادن زندگی مان هستیم.
کالبد عاطفی عواطف و احساسات را مشاهده می کند، اما نه از طریق چشم. ما احساسات و هیجانات را از طریق کالبد عاطفی مان دریافت می کنیم. بچه ها هیجانات را احساس می کنند و ذهن استدلالی شان آن هیجانات را تفسیر نمی کند یا مورد سوال قرار نمی دهد. به همین دلیل است که بچه ها افرادی خاص را می پذیرند و افراد دیگر را رد می کنند. وقتی احساس اطمینان نکنند، او را رد می کنند زیرا می توانند هیجاناتی را که او به نمایش می گذارد، احساس کنند. بچه ها به سادگی می توانند ببینند که کسی چه موقع عصبانی است، و دستگاه هشداردهنده ی آنها ترسی اندک خلق می کند که می گوید: «کنار بایست.» و آنها از غریزه شان پیروی می کنند ـ آنها کنار می ایستند.
براساس انرژی هیجانی داخل خانه مان و واکنش شخصی مان در برابر آن انرژی، می آموزیم که احساساتی باشیم. به همین دلیل است که هر برادر یا خواهری طبق روشی که برای دفاع از خود و سازگاری با شرایط متفاوت آموخته است، از خود واکنشی متفاوت نشان می دهد. هنگامی که پدر و مادرمان دائما با یکدیگر دعوا کنند، وقتی ناهماهنگی، بی احترامی و دروغ در خانه حکمفرما باشد، هیجانی بودن شبیه آنها را یاد می گیریم. حتی اگر به ما بگویند که این گونه نباشیم و دروغ نگوییم، انرژی هیجانی والدین و تمام اعضای خانواده مان ما را مجبور می کند که دنیا را به همان شکل ببینیم.
آن انرژی هیجانی مستقر در خانه ی ما، کالبد عاطفی مان را با آن فرکانس تطبیق می دهد. کالبد عاطفی دست به کار می شود تا طول موج خود را تغییر دهد، و دیگر با طول موج طبیعی نوع بشر هماهنگ نیست. ما بازی بزرگ ترها را می کنیم. ما بازی رویای بیرونی را می کنیم و بازنده می شویم. ما معصومیت خود را از دست می دهیم. آزادی مان را از دست می دهیم. سعادت مان را از دست می دهیم و تمایل مان را به عشق از دست می دهیم. ما مجبور به تغییر می شویم.
سپس، شروع می کنیم به مشاهده ی دنیایی دیگر، واقعیتی دیگر؛ واقعیت بی عدالتی، واقعیت درد و رنج عاطفی، واقعیت هیجانات سمّی و ویرانگر. به دوزخ خوش آمدید ـ دوزخی که بشر خلق می کند، که رویای سیاره است. در آن دوزخ، به ما خوشامد می گویند. ولی ما شخصا آن را نساخته ایم. پیش از به دنیا آمدن ما همین جا بوده است.
با نگاه کردن به بچه ها می توانید ببینید که چطور عشق و آزادی واقعی نابود می شود. تصور کنید که بچه ای دو ـ سه ساله در پارک می دود و خوش می گذراند. مادرش آنجا و مراقب آن کوچولو است و از این می ترسد که مبادا او بیفتد و آسیب ببیند. در لحظه ای خاص، تصمیم می گیرد که فرزندش را متوقف کند و بچه خیال می کند که مادرش با او بازی می کند، بنابراین می کوشد که تندتر از او بدود و خودروها در خیابان های نزدیک پارک در رفت وآمد هستند، که سبب وحشت بیشتر مادر می شود و سرانجام او بچه را می گیرد. بچه از مادر انتظار دارد که با او بازی کند، اما مادر با کف دست محکم به پشت او می زند. بووووم! این تکان دهنده است. شادی کودک که ابراز عشق بود، از وجودش رخت برمی بندد و او نمی تواند بفهمد که چرا مادرش چنین رفتاری دارد. این شوکی است که رفته رفته و به مرور زمان، عشق را متوقف می کند. کودک معنای واژه ها را نمی فهمد، اما حتی در چنین حالتی هم می تواند بپرسد: «چرا؟»
دویدن و بازی کردن به معنای ابراز عشق است اما دیگر امن نیست، زیرا هنگامی که عشقتان را ابراز کنید، پدر و مادرتان شما را تنبیه می کنند. شما را به اتاقتان می فرستند و شما نمی توانید کاری را انجام دهید که دلتان می خواهد. به شما می گویند که پسر یا دختر بدی شده اید و این شما را خوار و سرشکسته می کند و این یعنی تنبیه.
در آن روش پاداش و تنبیه، احساس عدالت و بی عدالتی وجود دارد، اینکه چه چیزی عادلانه و چه چیزی ناعادلانه است. احساس بی عدالتی به چاقویی می ماند که زخم های عاطفی را در ذهن می گشاید. آن گاه طبق واکنش ما به بی عدالتی، ممکن است آن زخم به واسطه ی وجود احساسات و هیجانات سمّی و ویرانگر، عفونی شود. چرا بعضی از زخم ها عفونی می شوند؟ بگذارید نگاهی به یک مثال دیگر بیندازیم.
تصور کنید که دو ـ سه ساله اید. شما خوشحالید، بازی و کشف می کنید. از اینکه چه چیزی خوب است و چه چیزی بد، چه چیزی درست است و چه چیز غلط، چه کاری را باید انجام دهید و چه کاری را نه، آگاه نیستید زیرا هنوز اهلی نشده اید. در اتاق نشیمن با هر چه که دم دست تان است، بازی می کنید. منظور بدی ندارید. نمی خواهید به چیزی آسیب بزنید، اما با گیتار پدرتان بازی می کنید. از نظر شما، این فقط یک اسباب بازی است و اصلاً نمی خواهید پدرتان را اذیت کنید. اما پدرتان یکی از آن روزهایی را می گذراند که اصلاً حال خوشی ندارد. سر کارش مشکلی پیش آمده است. به اتاق نشیمن می آید و شما را می بیند که با لوازم او بازی می کنید. بلافاصله عصبانی می شود. شما را می گیرد و با کف دست ضربه ای به پشت شما می زند.
از نظر شما، این کار ناعادلانه است. پدر شما همین الآن آمده و با عصبانیت شما را زده است. او یکی از کسانی است که شما کاملاً به وی اعتماد دارید، زیرا پدر شماست، کسی که اغلب از شما حمایت می کند، به شما اجازه می دهد که بازی کنید و به حال خودتان باشید. حالا این وسط چیزی هست که اصلاً جور در نمی آید. احساس بی عدالتی همچون دردی در قلبتان جای می گیرد. رنجیده خاطر می شوید و گریه می کنید. اما این گریه فقط به دلیل کتکی نیست که خورده اید. این تعرض فیزیکی نیست که شما را می آزارد. این تجاوز عاطفی است که احساس می کنید عادلانه نیست. شما که کار بدی نکرده بودید.
احساس بی عدالتی، زخمی در ذهن شما می گشاید. کالبد عاطفی تان مجروح شده است و در آن لحظه، شما بخش کوچکی از معصومیت تان را از دست می دهید. می آموزید که نباید همیشه به پدرتان اعتماد کنید. حتی اگر ذهن شما هنوز آن را تشخیص ندهد زیرا هنوز تجزیه و تحلیل نمی کند، درمی یابد: «نمی توانم اعتماد کنم.» کالبد عاطفی تان به شما می گوید موردی هست که نمی توانید به آن اعتماد کنید و باز هم ممکن است چنین اتفاقی بیفتد.
ممکن است واکنش شما ترس باشد؛ ممکن است واکنش شما خشم یا شرمساری یا فقط گریه کردن باشد. اما حالا دیگر آن واکنش، یک احساسِ هیجانی سمی و ویرانگر است زیرا واکنش طبیعی پیش از اهلی شدن این است که پدرتان شما را می زند و شما هم می خواهید او را بزنید. او را می زنید، یا فقط تصمیم می گیرید دست تان را بالا بیاورید، که باعث عصبانیت بیشتر پدرتان نسبت به شما می شود. واکنش پدرتان در برابر شما فقط به این دلیل است که دست تان را بالا آورده اید، که سبب خلق تنبیهی بدتر می شود. حالا می دانید که او شما را نابود خواهد کرد. از او می ترسید و دیگر از خودتان دفاع نمی کنید، زیرا می دانید که فقط اوضاع را بدتر می کند.
هنوز نمی دانید چرا، اما می دانید که حتی ممکن است پدرتان شما را بکشد. این سبب باز شدن زخمی شدید در ذهن شما می شود. پیش از این، ذهنتان کاملاً سالم بود و شما کاملاً بی گناه بودید. بعد از این، ذهن استدلالی می کوشد که با این تجربه کاری کند. می آموزید که به روشی خاص واکنش نشان دهید، به روش شخصی خودتان. آن احساس هیجانی را با خود نگه می دارید و همان، شیوه ی زندگی شما را عوض می کند. اکنون آن تجربه، اغلب خود را تکرار می کند. بی عدالتی از طرف پدر و مادر، برادران، خواهران، عمه ها و عموها، مدرسه، اجتماع و از طرف هرکس دیگری خواهد آمد. با هر ترس، می آموزید که از خودتان دفاع کنید اما نه به آن صورتی که پیش از دوران اهلی شدنتان می کردید؛ هنگامی که از خودتان دفاع می کردید و بعد به بازی کردنتان ادامه می دادید.
حالا در درون آن زخم چیزی هست که ابتدا مسئله ای بزرگ به نظر نمی رسد: سم احساسی، که اندوخته می شود و ذهن شروع می کند به بازی با آن سم. حالا کم کم اندکی بابت آینده احساس نگرانی می کنیم زیرا از آن سم، از آن هیجان ویرانگر، خاطره داریم و نمی خواهیم دوباره آن اتفاق بیفتد. همچنین از پذیرفته شدن خاطره داریم؛ به یاد می آوریم که پدر و مادرمان با ما خوب بودند و در هماهنگی زندگی می کردیم. ما آن هماهنگی را می خواهیم، اما نمی دانیم چگونه باید آن را خلق کنیم و چون در درون حباب نیروی ادراک خودمان هستیم، به نظرمان می رسد که هر اتفاقی دوروبرمان می افتد، در ظاهر تقصیر خودِ ماست. معتقدیم که پدر و مادر به دلیل وجود ما دعوا می کنند، حتی اگر هیچ ربطی به ما نداشته باشد.
رفته رفته معصومیت خود را از دست می دهیم. احساس رنجیدگی خاطر می کنیم و عصبانی می شویم. آن گاه دیگر نمی بخشیم. رفته رفته این اتفاقات و روابط متقابل به ما می فهماند که واقعیت وجودی مان امنیت آور نیست. البته درجه ی شدت آن براساس میزان هوش و تعلیم و تربیت هر شخص متفاوت است و به عوامل مختلفی بستگی دارد. اگر خوش اقبال باشید، اهلی شدن خیلی شدید نیست. اما اگر آن قدرها هم خوش اقبال نباشید، اهلی شدن می تواند بسیار نیرومند و زخم ها بسیار عمیق باشد، آن گاه حتی از حرف زدن هم می ترسید. نتیجه اش می شود: «وای، خجالت می کشم.» و خجالت، ترس از ابراز وجود است. ممکن است باور کنید که نمی توانید به خوبی آواز بخوانید یا برقصید، اما این فقط جلوگیری از انگیزه ی طبیعی بشر برای ابراز عشق است.
انسان ها برای اهلی کردن انسان های دیگر از ترس استفاده می کنند، و ترس ما با هر تجربه ی بی عدالتی افزون تر می شود. احساس بی عدالتی چاقویی است که زخمی را در کالبد عاطفی مان می گشاید. هیجانات ویرانگر و سموم احساسی واکنش ما با آنچه بی عدالتی در نظر می گیریمش، ایجاد می شوند. برخی از زخم ها درمان پذیرند و بقیه را سموم احساسی بیشتر و بیشتر عفونی می کنند. هنگامی که سرشار از هیجانات ویرانگر و سموم احساسی شویم، نیاز داریم تا آنها را بیرون برانیم، و عمل خلاص شدن از این سموم را با فرستادن آنها به سمت دیگران انجام می دهیم. چطور این کار را می کنیم؟ با به دام انداختن توجه شخص.
بگذارید از یک زوج عادی مثالی بزنیم. به هر دلیلی، زن عصبانی می شود. او سموم احساسی زیادی از بی عدالتی هایی دارد که از طرف شوهرش به او شده است. شوهرش در خانه نیست اما زن بی عدالتی های او را در خاطر دارد و سم درونش افزایش می یابد. هنگامی که شوهر به خانه برمی گردد، اولین کاری که زن دلش می خواهد انجام دهد، به دام انداختن توجه شوهرش است زیرا هنگامی که توجه او را به قلاب بیندازد، تمام سم می تواند به سوی شوهرش برود و به این ترتیب، زن احساس راحتی می کند. به محض اینکه زن به شوهرش بگوید که چقدر مرد بدی است، چقدر احمق و بی انصاف است، سم درونش به شوهرش منتقل می شود.
زن به حرف زدن ادامه می دهد و ادامه می دهد تا سرانجام توجه او را جلب می کند. سرانجام، مرد واکنش نشان می دهد و عصبانی می شود. آن گاه زن به احساس بهتری دست می یابد. اما حالا سم وارد مرد شده است و او هم باید تلافی کند. باید توجه زن را به دام بیندازد و سم درونش را بیرون براند. اما حالا این تنها احساسات منفی زن نیست، بلکه احساسات منفی شوهر نیز به آن اضافه شده است. اگر به این عمل متقابل بنگرید، درمی یابید که آنها جراحات روحی یکدیگر را لمس می کنند و آن احساسات منفی را به یکدیگر انتقال می دهند. احساسات منفی افزون و افزون تر می شود، تا اینکه روزی یکی از آنها به مرحله ی انفجار می رسد. این رابطه ی برخی انسان ها با یکدیگر است.
جلب توجه عاملی بسیار نیرومند در ذهن انسان است. در این دنیا هرکس همواره می خواهد توجه پدر، مادر، معلم، دوست یا خویشاوند خود را جلب کند. هنگامی که توجه کسی را جلب کنیم، کانال هایی ارتباطی می آفرینیم. رویا منتقل می شود، نیرو منتقل می شود، اما سم احساسی نیز انتقال می یابد.
اغلب زهر را به شخصی انتقال می دهیم که گمان می کنیم مسئول بی عدالتی هاست. اما اگر آن شخص آن قدر نیرومند باشد که نتوانیم سم احساسی مان را به او ارسال کنیم، دیگر اهمیتی نمی دهیم که آن را برای چه کسی می فرستیم. آن را به سوی بچه های کوچکی می فرستیم که قدرت دفاعی در برابرمان ندارند و به این صورت است که روابط توهین آمیز خلق می شود. انسان های نیرومند از افراد ضعیف تر سواستفاده می کنند، زیرا آنها به رها کردن سم احساسی شان نیاز دارند. ما به آزاد کردن سموم خود نیاز داریم و گاهی حتی دنبال عدالت نیستیم؛ فقط می خواهیم آن سم را آزاد کنیم. ما دنبال آرامش هستیم. برای همین است که انسان ها همواره در پی صید نیرو هستند، زیرا هر چه نیرومندتر باشیم، بیرون راندن سم و فرستادن آن به سوی شخصی که نمی تواند از خودش دفاع کند، آسان تر است.
البته ما درباره ی روابط در دوزخ صحبت می کنیم. درباره ی آن بیماری ذهنی حرف می زنیم که در این سیاره وجود دارد. کسی را نمی توان در مورد آن سرزنش کرد. این بیماری خوب یا بد، درست یا غلط نیست؛ صرفا آسیب شناسیِ معمولِ این مرض است. کسی مقصر نیست تا مورد اهانت قرار بگیرد. درست همان طور که مردم آن سیاره ی فرضی به دلیل بیماری پوستی شان گناهکار نیستند، شما نیز بابت زخم های عفونی تان به دلیل وجود آن سم، گناهکار نیستید. هنگامی که از نظر جسمی آسیب ببینید، خودتان را سرزنش یا احساس گناه نمی کنید. پس چرا باید هنگامی که کالبد عاطفی تان بیمار است، احساسی ناخوشایند داشته باشید یا خود را گناهکار بدانید؟
آنچه اهمیت دارد، آگاهی از این نکته است که ما این مشکل را داریم. اگر این آگاهی را داشته باشیم، امکانش هست که کالبد عاطفی و ذهن عاطفی مان را درمان کنیم و دیگر زجر نکشیم. بدون آگاهی، هیچ کاری از دست مان برنمی آید و تنها کاری که می توانیم بکنیم، رنج بردن از رابطه ی متقابلمان با دیگران است، اما نه فقط با سایر انسان ها، بلکه رابطه ی متقابل با خودمان، زیرا برای اینکه تنبیه شویم زخم هایمان را لمس می کنیم.
در ذهنمان بخشی از خودمان را می آفرینیم که همواره قضاوت می کند. قاضی هر کاری را که ما انجام می دهیم، هرآنچه را احساس می کنیم یا احساس نمی کنیم، به قضاوت می کشد. همواره خودمان را محاکمه می کنیم و همیشه در مورد دیگران براساس باورهایمان و بر پایه ی حس عدالت و بی عدالتی به قضاوت می نشینیم. البته خود را گناهکار می یابیم و باید مجازات شویم. بخش دیگر ذهن ما که این قضاوت را دریافت می کند و باید تنبیه شود، قربانی است. بخشی از ما می گوید: «طفلک من! به اندازه ی کافی خوب نیستم. آن قدرها قوی نیستم. خیلی باهوش نیستم. چرا باید سعی کنم؟»
به تدریج که از دوران کودکی فاصله می گیرید، از حقیقت درون خود جدا می شوید. تولتک ها این وضعیت را انگل می نامند. انگل تمام آن اعتقاداتی است که باعث رنج شما می شود. آن اعتقادات آن قدر نیرومندند که سال ها بعد، هنگامی که مفهوم های جدیدی می آموزید و سعی دارید که خودتان تصمیم بگیرید، درمی یابید که هنوز هم آن اعتقادات اختیار شما را در دست دارند.
بعضی وقت ها کودک کوچک درون شما بیرون می آید ـ شمای واقعی که دو ـ سه ساله باقی مانده است. در لحظه زندگی می کنید و خوش می گذرانید، اما چیزی هست که شما را عقب می کشد؛ چیزی در درون شما احساس می کند که سزاوار این همه لذت بردن نیست. ندایی درونی به شما می گوید که شادی تان خوب تر از آن است که واقعی باشد؛ تا این حد خوشحال بودن اصلاً درست نیست. تمام گناهان، همه ی سرزنش ها، تمام سموم موجود در کالبد عاطفی تان، شما را به دنیای حادثه و ماجرا برمی گرداند.
انگل، یا همان خرافاتی که ما را از حقیقت درونمان دور می کند، همچون یک بیماری از پدربزرگ ها و مادربزرگ هایمان به والدینمان و بعد به ما سرایت می کند و سپس ما آن را به فرزندانمان می دهیم. ما تمام آن برنامه ها را در درون فرزندانمان می گذاریم، درست به همان روشی که سگ را تربیت می کنیم. انسان ها حیواناتی اهلی هستند و این اهلی شدن ما را به رویای همین جایی می کشاند که وحشت زده در آن زندگی می کنیم. این انگل از هیجانات تغذیه می شود، که منشا آنها ترس است. پیش از ابتلا به این انگل، از زندگی لذت می بریم، بازی می کنیم و همچون کودکی خردسال شاد هستیم. اما بعد از اینکه تمام آن چرندیات در ذهنمان جای گرفت، دیگر خوشحال نیستیم. می آموزیم که شایسته باشیم و هرکس دیگر را ناشایست ببینیم. نیاز «شایسته بودن» نتیجه ی تلاش برای حمایت از تصویری است که می کوشیم در دنیای بیرونی به نمایش بگذاریم. مجبوریم طرز تفکرمان را تحمیل کنیم، نه تنها به دیگر انسان ها، بلکه حتی به خودمان.
در صورت برخورداری از آگاهی، به راحتی می توانیم درک کنیم که چرا رابطه مان با والدین، با فرزندان، با دوستان، با شریک زندگی و حتی با خودمان کارآیی ندارد. چرا رابطه ی ما با خودمان نتیجه بخش نیست؟ زیرا ما زخمی هستیم و آن قدر سم احساسی و هیجانات ویرانگر همراه خود داریم که به سختی قادر به جابه جایی آن هستیم. ما سرشار از سم هستیم، زیرا با تصویر کمال بزرگ شده ایم که واقعیت ندارد، که وجود ندارد و در ذهنمان عادلانه به نظر نمی آید.
دیده ایم که چگونه آن تصویر کمال را خلق کردیم تا خوشایند دیگران باشیم، حتی با اینکه آنها نیز رویای خودشان را خلق می کنند که ربطی به ما ندارد. سعی می کنیم تا خوشایند پدر و مادرمان باشیم. می کوشیم تا خوشایند معلم، مدیر مدرسه، مذهب و خدا باشیم. اما واقعیت این است که از نظر آنها، ما هرگز کامل نخواهیم بود. آن تصویر کمال به ما می گوید که چگونه باید باشیم تا تصدیق کنیم که خوب هستیم، تا خودمان را بپذیریم. اما حدس بزنید که چه اتفاقی می افتد. این بزرگ ترین دروغی است که در مورد خودمان باور می کنیم، زیرا ما هرگز کامل نخواهیم شد و چون کامل نیستیم، هیچ راهی برای بخشیدن خود نمی یابیم.
تصویر کمال، روش رویابینی ما را تغییر می دهد. می آموزیم که خودمان را انکار و رد کنیم. براساس آن باورهایی که داریم، هرگز به اندازه ی کافی خوب یا سزاوار یا تمیز یا سالم نیستیم. همواره موردی هست که قاضی نمی تواند بپذیرد یا آن را ببخشد. و این دلیل رد کردن انسان بودنمان است، برای همین است که هرگز شایستگی شاد بودن را نداریم. برای همین دنبال کسی می گردیم تا از ما سواستفاده کند. کسی که ما را تنبیه کند. به علت آن تصویر کمال، مدام خود را سرزنش می کنیم.
هنگامی که خود را نپذیریم، و خود را محاکمه کنیم، و خود را گناهکار بیابیم و خود را به شدت مجازات کنیم، انگار که اصلاً عشقی وجود ندارد. گویی در این دنیا فقط مجازات، فقط درد و رنج، فقط قضاوت وجود دارد. دوزخ دارای سطوح مختلفی است. بعضی آدم ها در اعماق آن هستند و گروهی دیگر به ندرت پایشان به آنجا کشیده می شود، اما آنها هم به هرحال در جهنم هستند. در دوزخ دو نوع رابطه وجود دارد؛ یکی آنهایی که همواره مورد سواستفاده قرار می گیرند و دیگری آنهایی که به سختی اجازه می دهند مورد سواستفاده قرار گیرند.
شما دیگر بچه نیستید و اگر رابطه ای تعرض آمیز داشته باشید، به این علت است که آن تعرض و سواستفاده را پذیرفته اید زیرا باور دارید که سزاوار آن هستید. شما در میزان بدرفتاری و سواستفاده ای که آن را می پذیرید، محدودیت دارید. اما در این دنیای بزرگ هیچ کس به اندازه ی خودتان از شما سواستفاده نمی کند. حد بدرفتاری و سواستفاده از خودتان، حدی است که از جانب دیگران تحمل خواهید کرد. اگر کسی بیشتر از آنچه شما از خودتان سواستفاده می کنید از شما سواستفاده کند، شاید تحمل کنید. دراین صورت هنوز سزاوار آن سواستفاده هستید.
معمولاً در روابط معمولی در دوزخ، مسئله تاوان دادن برای بی عدالتی است؛ در مورد تلافی کردن است. من طوری از شما سواستفاده می کنم که نیاز دارید مورد سواستفاده قرار گیرید و شما به طریقی از من سواستفاده می کنید که من نیاز دارم مورد سواستفاده قرار بگیرم. ما توازنی مناسب داریم، که نتیجه بخش است. البته هر انرژی و نیرویی انرژی همنوع و ارتعاش مشابه خود را جذب می کند. اگر کسی پیش شما بیاید و بگوید: «آه، از من خیلی سواستفاده شده» و شما بپرسید: «خوب، پس چرا تحمل کردی؟»، او حتی نمی داند چرا. واقعیت این است که او به آن نیاز دارد زیرا این روشی است که برای تنبیه خودش از آن استفاده می کند.
زندگی دقیقا همان را برای تان می آورد که به آن نیاز دارید. خداوند عادل است. موردی برای نکوهش نیست. حتی می توانیم بگوییم که رنج کشیدن ما یک نعمت است. اگر چشمانتان را باز کنید و ببینید که در اطرافتان چه می گذرد، دقیقا به آنچه برای پاک کردن سم وجودتان، درمان زخم هایتان، و پذیرش خودتان نیاز دارید، رسیده اید.

مقدمه: استاد

روزی روزگاری، استادی برای جمعی از مردم صحبت می کرد. پیامش آن قدر شگفت انگیز بود که هر شنونده ای تحت تاثیر گفته هایش از عشق قرار می گرفت. مردی در جمعیت بود که تمام حرف های استاد را شنیده بود. او مردی بسیار معمولی بود اما قلبی بزرگ داشت. او آن قدر تحت تاثیر کلام استاد قرار گرفت که احساس کرد باید وی را به خانه اش دعوت کند.
پس از آنکه استاد سخنرانی اش را به پایان رساند، مرد راه خود را از میان جمعیت گشود، در چشمان استاد نگریست و به او گفت: «می دانم که خیلی کار دارید و هر کسی خواهان توجه شماست. این را هم می دانم آن قدر فرصت ندارید که حرف های مرا بشنوید. اما قلب من به قدری صاف و بی غل و غش است و آن قدر برای تان عشق دارم که احساس کردم باید شما را به خانه ام دعوت کنم. می خواهم بهترین غذا را برای تان فراهم آورم. انتظار ندارم که دعوت مرا بپذیرید، اما می بایست حرفم را به شما می زدم.»
استاد در چشمان مرد نگریست و با زیباترین لبخند ممکن گفت: «هر چه می خواهی فراهم کن. آنجا خواهم بود.» سپس از او دور شد.
با شنیدن این حرف ها، شادی درون قلب مرد صدچندان شد. به سختی می توانست انتظار خدمت به استاد و توصیف عشقش را به او بکشد. این می توانست مهم ترین روز زندگی اش باشد. استاد به خانه ی او می آمد. پس بهترین نوع اطعمه و اشربه را خرید و زیباترین لباسی را هم که می توانست، تهیه کرد تا تقدیم استاد کند. سپس شتابان به خانه رفت تا برای پذیرایی از استاد، هرچه در توان دارد فراهم آورد. او همه جای خانه اش را تمیز کرد، بهترین غذایی را که می توانست فراهم آورد و میزی زیبا برپا کرد. قلبش سرشار از شادی و لذت بود زیرا به زودی استاد می آمد.
مرد مشتاقانه به انتظار نشسته بود که کسی در زد. مرد در را گشود اما به جای استاد، پیرزنی را یافت. پیرزن به مرد نگریست و گفت: «گرسنه ام. می توانی تکه ای نان به من بدهی؟»
مرد کمی نومید شده بود زیرا استاد پشت در نبود. به پیرزن نگریست و گفت: «لطفا به منزل من بیایید.»
آن گاه پیرزن را همان جایی نشاند که برای استاد فراهم آورده بود و به او غذایی را خوراند که برای استاد آماده کرده بود. اما نگران بود و به سختی توانست منتظر بماند تا غذاخوردن او تمام شود. پیرزن که تحت تاثیر سخاوت مرد قرار گرفته بود، از او تشکر کرد و رفت.
مرد هنوز دوباره میز را برای استاد مرتب نکرده بود که کسی در زد. این بار هم غریبه ای دیگر بود که از آن سوی صحرایی خشک و بی آب و علف می آمد. غریبه به چهره ی مرد نگریست و گفت: «تشنه ام. می توانی چیزی برای نوشیدن به من بدهی؟»
مرد دوباره کمی ناامید شد چون باز هم استاد نبود. با این حال غریبه را به خانه اش دعوت کرد و او را همان جایی نشاند که برای استاد تدارک دیده بود و از همان شربتی به او داد که برای استاد تهیه کرده بود. پس از اینکه غریبه از خانه ی او رفت، مرد دوباره همه چیز را برای استاد آماده کرد.
دوباره کسی در زد. وقتی مرد در را گشود، با کودکی روبه رو شد. کودک به مرد نگریست و گفت: «خیلی سردم است. می توانی رواندازی به من بدهی تا بدنم را بپوشانم؟»
مرد کمی ناامید شد زیرا باز هم استاد نبود، اما به چشمان کودک که نگریست، در قلبش احساس عشق کرد. به سرعت لباسی را که برای استاد تدارک دیده بود، آورد و آن را به بچه پوشاند. کودک خردسال از او تشکر کرد و رفت.
مرد، دوباره همه چیز را برای استاد آماده کرد و آن قدر منتظر ماند تا دیروقت شد. وقتی فهمید که دیگر استاد نمی آید، ناامید شد اما بلافاصله استاد را بخشید. به خودش گفت: «می دانم که نمی توانستم انتظار داشته باشم آن استاد به خانه ی محقر من قدم بگذارد. با اینکه گفته بود می آید، حتما موضوعی مهم تر او را به جایی دیگر کشانده. استاد نیامد، اما حداقل به من گفت که می آید و همین برای شادی قلبم کافی است.»
او به آرامی خوراک ها را از روی میز جمع کرد و به بستر رفت. آن شب در رویایش دید که استاد به خانه اش آمده است. مرد از دیدن او خوشحال بود، اما نمی دانست که همه ی اینها را در رویا می بیند.
پرسید: «استاد، تو آمدی. سر حرفت ماندی.»
استاد پاسخ داد: «بله، من اینجا هستم. اما پیش از این هم اینجا بودم. گرسنه بودم و تو برایم غذا آوردی. تشنه بودم و به من شربت دادی. سردم بود و مرا با لباس پوشاندی. هر کاری که تو برای دیگران می کنی، درواقع برای من انجام می دهی.»
مرد از خواب پرید. قلبش مالامال از شعف بود زیرا فهمید که استاد به او چه آموخته بود. استاد او را خیلی دوست داشت که سه نفر را نزدش فرستاده بود تا بزرگ ترین درس را به وی بیاموزند. استاد در درون همه زندگی می کند. هنگامی که گرسنه ای را سیر کنید، هنگامی که به فردی تشنه آب دهید، وقتی سرمازده ای را لباس بپوشانید، عشق خود را به استاد تقدیم می کنید.

نظرات کاربران درباره کتاب استادی در عشق