فیدیبو نماینده قانونی نشر اختران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پی نكته‌‌هايی بر «جامعه‌‌شناسی خودمانی»

نسخه الکترونیک کتاب پی نكته‌‌هايی بر «جامعه‌‌شناسی خودمانی» به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پی نكته‌‌هايی بر «جامعه‌‌شناسی خودمانی»

پی نكته‌‌هايی بر «جامعه‌‌شناسی خودمانی»

  • ناشر نشر اختران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پی نكته‌‌هايی بر «جامعه‌‌شناسی خودمانی»

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تقدیم به آموزگار همیشگی ام
«جناب آقای سیدرضا صدر»
به پاس آموزه های ارزشمندش

فصل اول: مقاله ها

گزیده ای از مقالات اجتماعیِ ناپیوسته که طی دوسال گذشته در مطبوعات کشور به چاپ رسیده اند.

درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را

حکیم ناصرخسرو

کتاب و کتاب نخوانی ایرا

نی(۱)
... از من خواسته شده بود که در صفحات محدودی نظر خود را درباره ی این که چرا مردم هم وطن من کتاب نمی خوانند و یا چرا کتاب کم می خوانند بنویسم. فکر می کنم پاسخش خیلی پیچیده نیست: مردم ایران کتاب نمی خوانند. چرا؟ برای این که کتاب نمی خوانند. فقط همین. احتمالاً شما هم شنیده اید: «دانی کف دست از چه بی موست ـ زیرا کف دست مو ندارد.» ولی حالا چه شده و یا چه نشده که کتاب نمی خوانند، آن برای خودش مبحثی است دیگر، که من نه اولین نفرم که قرار است راجع به آن صحبت کنم و نه بدون تردید از صالحین در این مبحث. برای چنین پدیده ای پایه ای، آن هم با این پیچیدگی و این همه متخصّص و کارشناس کهنه کار و تازه کار و این همه مقالات ریز و درشتی که تابه حال در مورد کتاب نخوانی هموطنان طی این چند دهه گذشته نوشته شده، خوش باوری می خواهد که از لابه لای این هزار تو یکی سر در بیاورد و فریاد بزند که یافتم... یافتم. نه، این عملی نیست. اصلاح مسائل فراگیر اجتماعی نه کار یک روز و دو روز است و نه کار یک نفر و دونفر، و نه درمان آن را باید در تک نسخه ها جستجو کرد. اما اگر در حد «نق زدن»، آن هم با انتظار تاثیرگذاری، «چیزکی» نزدیک به صفر به مشکل و مسئله نگاه کنید، بله آن وقت شاید پاسخی را آن هم به صورت اظهارنظر یک شهروند ــ حالا گیرم با تجربه ای کمی بالای متوسط ــ قابل طرح می دانم. با این قرار ابتدایی بود که تصمیم گرفتم با همان سبک و سیاق خودمانی ام و صد البته پراکنده، مثل همیشه، شروع به نوشتن کنم.
قبل از هرچیز اجازه می خواهم در مورد این سوژه، و روی مطلبی که در اثر تکرار و نقل قول از منبعی نامعلوم تبدیل به یک باور شده، اشاره ای و تاملی داشته باشم. معروف شده که جامعه ی ایرانی به طور سرانه سالیانه یکی دو دقیقه بیش تر کتاب نمی خواند. من نمی دانم این رقم را اولین بار کی و در کجا و کدام شیر پاک خورده ای عنوان کرد؟ اما قطعاً می دانم که این برآورد درست نیست. چه با یک حساب سرانگشتی، این روزها بنا بر آمار منتشر شده از سوی وزارت خانه ی مربوطه سالیانه سی و چند هزار عنوان کتاب، اعم از چاپ اول یا چاپ دوم و سوم، اجازه ی نشر می گیرند ــ و این تازه سوای کتاب های درسی و نشریات روزانه و هفتگیِ متعدد است که در تیراژهای چند صدهزاری منتشر می شوند و به هر حال خوانندگان خود را دارند ــ که اگر متوسط تیراژ هرکدام را حداقل دو هزار نسخه فرض کنید، حدوداً سر به هفتاد میلیون نسخه می زند، که برخی کتاب ها را هم بیش از یک نفر می خواند. پس ملاحظه می کنید که رقم، بسیار بالاتر از یک دقیقه و دو دقیقه است. متاسفانه این غلطِ بی پایه رایج شده است که باید تصحیح گردد. به هر حال، محض توجه عرض شد، بگذریم. راجع به کتاب نخوانی خودمان صحبت می کردم....
ـ ببینید، وقتی از مقوله ی کتاب و کتاب خوانی، فرقی نمی کند، صحبت می کنیم باید بپذیریم که «کتاب» را هم به منزله ی یک کالا، حالا برایش حرمت قائل شوید و بگویید «کالای فرهنگی»، حرفی ندارم، ولی دقیقاً به منزله ی یک کالا بررسی کنیم. کالایی که مثل هر محصول دیگری تولیدکننده ی خوب دارد، تولیدکننده ی بد دارد، و مباحثی مانند کم ـ فروشی، تقلب، امانت داری، صداقت، ارزان فروشی، گران فروشی، و بازاریابی که احتمالاً درباره ی هر کالایی مصداق دارد، درباره ی این هم صدق می کند. یعنی یک طرف قضیه تولیدکننده است و توزیع کننده ای و لاجرم طرف دیگرش طالبی و پرداخت کننده ای؛ و باید بدانیم که تمامی قوانین محتوم بده و بستان های تجاری درباره ی کالای مورد بحث ما هم با همان شدت، اعمال قدرت می کنند، چه بخواهیم و چه نخواهیم. اصلاً من نمی دانم چرا در این کشور به محض این که کار بده وبستان که خلقی به آن مشغولند! از مرز بقالی و عطاری و میوه فروشی و لبویی یک کمی آن طرف تر رفت، همه انتظار دارند از صاحب دکان شاهد بزرگ ترین فداکاری ها و گذشت ها باشند، چرا؟ چون که طبیب است، چون که مترجم است، چون که کار فرهنگی می کند! آن هم در کشوری که به هر دلیل پول بالاترین کارآیی ها را دارد! از سربازی اش گرفته تا حج و جراحی قلبِ خارج از نوبتش را می توان با کمک پول خرید. ما ایرانی ها معمولاً از شدت غرورمان دوست نداریم خیلی از مسائل را حتّی با خودمان در میان بگذاریم. به همین دلیل شاید باور کردنش خیلی مشکل باشد که چه انسان های والایی در راه همین کتاب و کتابت و به طور کلی فرهنگ، خانواده های شان را از فرط استیصال مالی از هم پاشانده اند. چرا؟ خیلی ساده برای این که با حفظ عفت فکری شان و غرور قلم شان، دخل و خرج نکردند. از استثناها بگذرید. پدر خانواده اولین شرط پدری اش در این است که نیازهای مادی خانواده را تامین کند، تازه بعد نوبت چیزهای دیگر می شود. تمام سعی ام در این است که بگویم مبادا برای کتاب و کتاب خوانی و یا کلاً مقوله ی فرهنگی، حسابی جداگانه باز کنید، که اگر بکنید نتیجه اش می شود همین که هست. حالا اگر به این باور رسیدیم آن وقت راحت تر بررسی می کنیم که چرا بارها و بارها در این کتاب فروشی ها آدم جستجوگری را می بینیم که می آید، حدود یک ساعت وقت می گذارد، ده ها کتاب را زیر و رو می کند، تورقی می کند و سرآخر در یک فرصت مقتضی سرش را می اندازد پایین و می رود، و همه هم عادت کرده ایم که بگوییم امان از این مشکل اقتصادی! آقا مردم واقعاً مشکل دارند... من منکر مشکل اقتصادی مردم نمی شوم، که خودم هم به هرحال در همین اجتماع زندگی می کنم، ولی ترا به خدا یکی از این ظهرهای جمعه یک سری به این رستوران های نسبتاً معروف شهر بزنید، ببینید چقدر آدمِ به ظاهر محترم و نیمه محترم، حدود یک ساعت سرپا بالای سر میزهای پر رستوران، با بُزاق از دهان راه افتاده، می ایستند تا نوبت شان بشود و بتوانند غذا بخورند و آن وقت به راحتی ده پانزده هزار تومان هم پرداخت کنند. من به رستوران و رستوران دار حسودی ام نمی شود، ولی ای کاش می شد از همین جماعت یک پژوهشی کوچک به عمل آورد که در طول سال گذشته چقدر پول برای کتاب داده اند؟ و چند بار از گرانی کتاب نالیده اند. تازه، حالا این که داخل رستوران است، اگر یک کمی دقت کنید در بیرون، کنار پیاده رو، توی آفتاب و باران، صف های کوتاه و بلندی را می بینید که مردان سپیدموی و سیاه موی هرکدام قابلمه ای زیر، بغل با نجابت و وقار هرچه تمام تر به صف ایستاده اند که، آقا نمی دانی! باقلاپلوی این جا اصلاً حرف ندارد؛ و جالب این جاست که در تمام طول مدتی که در صف ایستاده اند مدّاحی صاحب مغازه را می کنند، که تا چنددقیقه ی دیگر باید به اندازه ی مجموع پول هایی که طی ده سال گذشته بابت کتاب داده اند، به ایشان پرداخت کنند. (من با استثناها که هردو کار را با هم می کنند کاری ندارم). بنابراین، مشکل اقتصادی اگر هم در بحث مربوط به نقصان کتاب و کتاب خوانی جایی برای مطرح شدن داشته باشد، که دارد، جای اصلی را ندارد. جای اصلی، عادت نکردن این جماعت به مطالعه است، عادت نکردن این جماعت به خرید کتاب است. چنین عادتی را هم با یک فرمان و بخشنامه و نصیحت نامه نمی شود یک شبه درست کرد. ایجاد این عادت به یک فراخوان ملی نیاز دارد و اصولاً تا افراد و نهادهای مدنی نخواهند و دولت ها را مجبور نکنند که یک جنبش واقعی و راستین را، نه از نوعی که تا به حال وجود داشته، ایجاد کنند معجزه ای در این زمینه جز همین موج های کوتاه و کم دامنه اتفاق نخواهد افتاد. دولت ها باید هزینه کنند. البته دولت که می گویم منظورم این نیست که مال خود یا پدرشان را خرج ملت و فرهنگ ملت بکنند بلکه منظورم این است که ثروت ملت را که در کنترل دارند آن جایی که ملت نیاز دارد هزینه کنند؛ آن هم دولتی مثل دولت ما که بیش ۸۰ درصد ثروت و منابع و امکانات عمده ی ملت را در اختیار دارد. اگر به قول خود مسئولین، قاچاقچی هروئین برای توسعه ی بازار کثیف و مرگبارش در ابتدای امر اقدام به پخش هروئین مجانی و یا ارزان می کند، خوب، چه اشکالی دارد وزارت ارشاد هم از همین شیوه ی مرضیه در راه توسعه ی کتاب پیروی کند، بچه ها را باید با کتاب های مجانی و یا ارزان از کودکی به مطالعه معتاد کرد. وزارت ارشاد، وزارت آموزش و پرورش، این مسئله را به بالاترین سطح اجرایی کشور بکشانند و به بقیه تفهیم کنند همان طور که وزارت راه برای ایجاد و ترمیم آسفالت جاده ها از شهروندان پولی به صورت مستقیم نمی گیرد، این کار هم به بودجه ای کلان نیاز دارد که اگر دولت به آن دست یازد، جمع هزینه ی آن در ده پانزده سال آینده حتی از بعد مالی چیزی بیش تر از درصد کوچکی از هزینه ای که همین دولت در راه جلوگیری از اعتیاد مواد مخدر صرف می کند نخواهد بود. اگر این راه را می پسندید آن را پی گیری کنید و نگویید به ما مربوط نیست، ما چه کاره ایم! همین مسئولین موجود را این قدر زیر فشار و استدلال قرار دهید تا باورشان شود که این کار را باید بکنند. امیدوارم که این حرکت یک روزی شروع شود. ولی به هرحال، تا آن روز یک مقدار دیگرِ خرابیِ کار هم هست که آن دست خودمان است. قبلاً گفتم از دیگر عوامل بی رونقی کالا می تواند کیفیت بد کالا باشد؛ مشتری که حدود یک ساعت کتاب ها را زیر و رو می کند و آخرسر هم نمی تواند قانع شود پولش را بابت آن بدهد، به غیر از عوامل متعدد دیگر، یک درصد عمده اش هم مربوط به مسئله ی اعتماد به کالاست. مشتری به کیفیت کالا هم شک دارد. این همان است که قرار بوده باشد؟ مطمئن نیست. بگذریم.... یکی دوبار گفتم ولی باز هم تکرار می کنم وقتی به کتاب هم به سان هر محصول دیگری نگاه کردی آن وقت با یکی دیگر از مسائل اساسی آن روبه رو می شوی: قانون بدون برو برگرد و قطعیِ «عرضه و تقاضا». وقتی مولف یا مترجمی بعد از سال ها صرف وقت، یک اثر پیچیده را تولید می کند که خودش هم در بازخوانی اش وامی ماند، نباید انتظار داشته باشیم با خصوصیتی که این محصول دارد، این کتاب با تیراژ بالا به فروش رود. در این کشور حدفاصل کتاب های، اگر لغت «سخت» مناسب باشد، سخت و به اصطلاح کتاب های مبتذل و پیش پا افتاده (اگرچه اعتقاد شخصی ام این است که در این واویلای بی فرهنگی هیچ نوشته ای پیش پا افتاده و بی ارزش نیست) خلا بزرگی وجود دارد و آن هم کمبود کتاب های ساده و جذاب و جدی است، توام با مختصری مطالب آموختنی. اگر بخواهیم و تصمیم بگیریم که بچه های این مملکت را بی ادعا به مطالعه معتاد کنیم (از ذکر و تکرار کلمه اعتیاد نگران نباشید این نوع اعتیاد می دانید هم وجود دارد و هم زیبا است) تنها راهش عبور از همین کتاب های میانه است. خدایشان رحمت کند امثال جواد فاضل ها و مستعان ها و، ذبیح الله منصوری ها را که چه حقّی به گردنِ از این مرحله گذشته ها دارند. رمان و رمان خوانی را کم نگیرید، قصه نویسی و قصه خوانی را فیلسوف مآبانه تحقیر نکنید، اگر دست تان به جایی می رسد در پرورش استعدادهای تازه و جوان کوتاهی نکنید و مطمئن باشید که البته نه یک شبه ولی طی زمان به تدریج درست می شود، خیلی هم نباید ناامید بود. به امید آن روز.

بررسی فرهنگ اعتراض(۲)

کار چندان ساده ای نیست برای «رک نویسِ» «ساده نویسِ» کم بضاعتی چون من که موظف شود برای نشریه ای وزین چون «بخارا» مطلب، آن هم از نوع فرهنگی و یا هنری مورد پذیرش خواص بنویسد... کار ساده ای نیست، ولی گویا به هر دلیل چاره ای نیست! باید نوشت! این بود که به ذهنم رسید سوژه را از یک کاستیِ رایج اجتماعی شروع بکنم که هم بتواند با اندک «غمض عین»ی در فرهنگی «از نوع بخارا» جاسازی شود و هم بعدها در ادامه ی «جامعه شناسی خودمانی» مورد استفاده قرار بگیرد. این است که می پردازم به:
بررسی «فرهنگ اعتراض» در جامعه ایرانی
قاطعانه و به جرئت اعتقاد دارم که این موضوع یکی از اساسی ترین، پایه ای ترین و در عین حال سرنوشت سازترین لایه های روانشناسی رفتاری جامعه است، که تمامی اشاراتم در این چند صفحه، آن هم با توجه به محدودیت دانش و ادعایم، به قول مولانا هم به قدر تشنگی چشیدن است.
حتماً با من هم عقیده اید که از خصوصیات بارز و قطعی شهرنشینی و به اصطلاح امروزی ها، جامعه ی مدنی، اثرگذاری هریک از اَعمال شهرـ نشینان در زندگی دیگر شهروندان است. اتومبیلی که دود لوله اگزوزش فضا را تیره و تار می کند، صدای بلندگوی اتومبیل تازه به دوران رسیده ای که موزیک کرکننده اش را الزاماً به گوش رهگذرهای دور و بَرش می نشاند، و هکذا فرقی نمی کند صدای بلندگوی عروسی و یا خدای ناکرده عزای متظاهرانه ی همسایه ی چپ و یا راست ما، دیگر یک امر خصوصی و شخصی تلقی نمی شود؛ این به «ما»ی دریافت کننده ی صدا هم مربوط می شود؛ مایی که احتمالاً بیمار هم در خانه داریم و یا خانم و آقای مسنی داریم که با هزار بدبختی و قرص به خواب رفته اند و یا فرقی نمی کند نیمه شب است خودمان بعد از یک روز سختِ کاری می خواهیم بخوابیم و اصلاً به هر دلیل علاقه ای به مشارکت در جشن و یا عزای همسایه نداریم. این جا، این در حد اختیارات فردی یک شهروندِ مسئول، یک شهروند متمدن و خداشناس واقعی نیست که شانه هایش را از سر قدرت بالا بیندازد و بگوید به کسی چه مربوط است! و اگر گفت، این را باید جلوش ایستاد و به او اجازه نداد که حقوق شهروندان یک شهری را به سخره بگیرد... خوب برای این منظور چه باید بکنی؟ از برای هریک نفر و یا یک خانه یک پلیس انضباطی استخدام کنیم، و برایش «بپا» قرار دهیم؟ خوب این که نمی شود. تازه خود این پلیس ها هم به هرحال از همین آدم ها انتخاب شده اند، که در بسیاری از مواقع نیاز به بازداری از این اعمال دارند. پلیس ما هم در موارد بسیاری وقتی سر پست خسته است علاوه بر این که سیگار می کشد، ته سیگارش را در همین خیابان می اندازد... پس چه کنیم؟... جواب خیلی ساده است: «فرهنگ اعتراض» را در خودِ مردم گسترش بدهیم. مدام نگوییم به من چه، و به تو چه. باور کنیم که به ما خیلی هم مربوط است. متاسفانه اکثر مردم گمان می کنند اعتراضات الزاماً باید از سوی مامورین حکومتی و دولتی باشد. وقتی به خانم بسیار شیک و لابد تحصیل کرده ای که جلو چشم من پوست پرتقال های مصرف شده اش را از ماشین آخرین مدلش توی جوی خیابان ریخت اعتراض کردم با قیافه ای جدّی و خیلی متعجب از من پرسید: اِوا، ببخشید، مگر شما مامور شهرداری هستید؟ یعنی واقعاً حقی برای این اعتراض من قائل نبود. معترض حتماً باید یونیفرم نارنجی حکومتی داشته باشد، یعنی به نوعی وابسته به حکومت باشد تا مردم گوش به اعتراضش بدهند، یا به عبارتی از او حساب ببرند. صفحه ی حوادث روزنامه ها را نگاه کنید، مملو است از پلیس های قلابی کلاهبردار، وابسته های اطلاعاتی بی هویت، و ضابطین غیرقانونی که به نام حکومت به کار شیادی مشغولند. چرا؟ برای این که تقریباً اطمینان دارند که مورد سوءظن و اعتراض مردم قرار نخواهند گرفت.
بیایید بپذیریم که سکه همواره دو رو دارد. نباید فقط به یک طرف قضیه نگاه کرد و رای نهایی را داد. اگر ظلمی در کار است و ظالمی وجود دارد، به این خاطر است که پذیرنده ی ظلم وجود دارد. لااقل یک دلیل عمده اش همان پذیرش مظلوم است. اگر آدم های طماع وجود نداشتند که دیگر شارلاتان ها کارشان سکه نبود؟ اما متاسفانه اکثراً عادت کرده ایم که مسائل را از همان سطحی که قابل رویت است ببینیم و ارزیابی کنیم. اشاره کردم روزی نیست که در صفحات حوادث روزنامه ها اخباری راجع به اخاذی ها و کلاهبرداری هایی که از محل جعل ظاهر و باطن مامورین حکومتی و یا کارت های شناسایی آن ها می شود نبینیم و نخوانیم. مامورین امنیتی قلابی... پلیس قلابی... قاضی قلابی... و حتی کارچاق کن قلابی!! همه و همه این ها را سرزنش می کنند، ولی هیچ کس نمی پرسد که چگونه چنین فضایی آماده می شود تا هر تبهکاری به راحتی بتواند در لباس مامورین امنیتی به آدم ربایی و سرقت دست بزند؟ پاسخش ساده است برای این که همان مامور امنیتی قبلاً خدای ناخواسته چنان فضایی از خشونت و اعمال قدرت بدون توضیح، ایجاد کرده که با همان فیگورها و اطوارها مامور قلابی هم می تواند مردم را، به ویژه مردم ساده دل تر را بی اختیار تسلیم کند. ریشه ی این امر در همین جاست که شخص موردنظر، شهروند ساده ما، اصولاً قبلاً تمرینی برای این پرس و جو نداشته است. تجربه ای در برخورد با قدرت غیرقانونی حکومت نداشته. یادش نداده اند که در مقابل حرف غیرقانونی وظیفه دارد ایستادگی کند. همین است که با یک تشر مامور قلابی جامی خورد. ریشه ی کار در همین عدم تمرین «اعتراض» معقول است. زیرا از همان کودکی یادمان داده اند روی حرف بزرگ تر نباید حرف زد لابد چون زور دارد. خوب، عامل حکومت هم که بزرگ تر است و هم به طریق اولی زور دارد. چرا یادمان نداده اند که حرف بزرگ تر را با ادب و سکوت بشنوید اما اگر حتی با تشخیص کودکانه ی خودتان دیدید درست نیست، بایستید. توضیح بخواهید. تا قانع نشدید تسلیم نشوید. چرا یادمان نداده اند که حرف را چه از بزرگ تر و چه از کوچک تر بشنوید. اما حق ارزیابی آن را برای خودتان محفوظ نگاه دارید. چرا یادمان نداده اند که تمامی فسادها، دزدی ها، ارتشا، تجاوز به حقوق دیگران، بی عدالتی ها، جنایات، همه و همه، سرچشمه اش همین ضعف اجتماعی بزرگ است، که وقتی لازم مان آمد نمی توانیم بگوییم «نه!». دردی که باور دارم بالاتر از این حرف هاست که با دو سه کلمه نصیحت و ارشاد از بین برود. ولی سرچشمه ی بسیاری از نارسایی هاست.
در جوامع و کشورهای دیگر هم قضیه همین طور است. اگر قبلاً فضایی مناسب توسط صدام دیکتاتور عراقی آماده نمی شد که امریکایی جرئت نمی کرد این چنین بی پروا و غیرمنطقی و صرفاً از روی گردن کلفتی به کشوری حمله ی نظامی بکند؛ و دردناک تر آن که عده ای هم از مردم همان کشور از این حمله استقبال بکنند. این است که فکر می کنم حمله به عراق و افغانستان پیش از آن که مسئولیتش با امریکا باشد، که هست، مقدماتش توسط حکومت ها و نهایتاً مردم این کشورها آماده شده. این یعنی همان روی دوم سکه!...
در مقوله سلطه گری و سلطه پذیی هم همین طور. اگر سلطه پذیری به قول امروزی ها نهادینه نشده باشد و انسان ها در تمامی مقاطع حق پرسش را برای خودشان محفوظ نگاه دارند دیگر دلیلی ندارد که بیگانه ی سلطه گری باقی بماند. اما وقتی متاسفانه در جامعه ای این امر ریشه گرفت، مورد پذیرش اکثریت قرار گرفت (حالا به چه دلیل؟ جای بحث اش این جا نیست و خودش مثنوی هفتادمنی...) و سلطه گریزی هم نتوانست محکم و استوار و به صورت قانونی خودی نشان بدهد آن وقت سلطه گریزها هم مجبور خواهند شد در لباس قهرمانان و در بسیاری از مواقع حتی به قیمت گریز از قانون به روی صحنه بیایند؛ و این همه، از عوارض همان بدآموزی های دوره ی کودکی است که به آن اشاره کردم.
باورکردنی نیست! کمی به دوروبر خودتان نگاه کنید، انشاءالله خودتان که مستثنا هستید ولی کم نمی بینید پدری را، مادری را، استادی را، که هنوز حاضر نیستند نوجوانی را که دهه ی سوم عمر خود را می گذراند در مقام یک انسان بالغ و صاحب رای به رسمیت بشناسند. هنوز باورش ندارند، هنوز حتی در ابتدایی ترین تشخیص ها و خصوصی ترین آن ها یعنی مثلاً در انتخاب لباس هم جوان را تنها نمی گذارند و شیرین تر این که همین دیکتاتورهای کوچک دم از آزادی خواهی و دموکراسی طلبی هم می زنند. انسانی که حتی نزدیک ترین و عزیزترین کس اش را دارای صلاحیت انتخاب کردن نمی داند! آخر ترا به خدا با خودتان حداقل صادق باشیم! این خودبزرگ بینی و همه چیزدانی و بهتر فهمیدن و بهتر دانستن تا به کی می خواهد جلوی چشمان مان را ببندد؟ همه ی این ها هم رسوبات همان تربیت دوران کودکی است و القای این که هرچه بزرگ تر گفت.... بنابراین باید خودمان با تمرین عادت کنیم و فرزندان مان را از طفولیت آموزش بدهیم که در خانه، دبستان کودکستان و همه جا خودشان را مسئول بدانند. اگر خلافی از کسی مشاهده کردند مودبانه آن را مورد سوآل قرار بدهند؛ اگر مواجه با دستوری غیرمنطقی شدند اگر با خواهش دوستی روبرو شدند و شدیم که به هرحال راه دست مان نیست خواهش را برآورده کنیم نترسیم که بگوییم «نه» نمی شود و مطمئن باشیم و مطمئن باشید که پی آمدهای این «نه» به مراتب از بله گفتن و انجام ندادن کم تر خواهد بود. اصلاً من نمی دانم چرا بسیاری فکر می کنند که باید همه اطرافیان خودشان را از خودشان راضی نگهدارند؟ مگر می شود؟ که چنین کاری کرد و سالم باقی ماند؟ مگر می شود جمع اضداد را از خود راضی نگهداشت و به همه گفت «بله»؟ امکان ندارد. که چنین اتفاقی بیفتد....
البته من هم با بسیاری از شما هم عقیده هستم که چگونه «نه گفتن» هم برای خودش می تواند ظرافت هایی داشته باشد که از صدمات احتمالی برخوردها بکاهد. که آن برای خودش بدون این که مجبور شویم به خلاف و دروغ متوسل شویم هنر بسیار ظریفی است... امّا به تدریج و با تمرین و مهم تر از همه با عادت دادن اطرافیان تامین می شود. باید اوّل باور کرد و بعد عادت، که «نه» ای با پشتوانه تعقل و استدلال و اعتماد به نفس که به حق و به جا ادا شود هرچند که در برخورد اولیه کمی تند به نظر بیاید نهایتاً جایگاهش را نزد مخاطب آرام، آرام پیدا خواهد کرد و به دل ها خواهد نشست. امّا اگر به هر دلیلی نتوانیم به این باور و عادت دست بیازیم مطمئناً این نتیجه با ما خواهد ماند. پس تنها راه چاره این که «فرهنگ اعتراض» و گفتن کلمه به ظاهر ساده «نه» در وجود تک تک مان نهادینه شود و این امر هم آموزشش با یک بخشنامه دولتی و یا یک نصیحت تلویزیونی تامین نمی شود. عزم ملی می طلبد، عزمی حاصل جمع اراده ی کلیه افرادی که لااقل در امر پیشبرد اهداف فرهنگی کشور و جامعه ادعایی دارند. ضمناً بدانید کار دولت تنها هم نیست. چرا که غالب افراد این کشور اعم از دولتی و یا غیردولتی هنوز فکر می کنند که «فرهنگ اعتراض» در جامعه یک سویش الزاماً باید دولت ها باشد و عملکرد آن ها و آن طرف دیگرش مردم. در صورتی که این طور نیست. دولتمردان عاقل تر آن هایی اند که مردم را در جهت اعتراض کردن و در نتیجه کاهش خواست های اشباع شده ی گاه خطرناک شان هدایت کنند و بسیاری از عوامل اعتراضات مردم را توسط خود همین مردم برطرف کنند. آن ها باید بدانند که اگر از طریق رسانه های همگانی مثل روزنامه ها، و فرستنده های متعدد صدا و سیمای تحت اختیارشان، جهت این اعتراضات را به طرف خود همین مردم برگردانند به طرز باورنکردنی و چشم گیری مشکلات دولت و نارضایتی مردم کاهش پیدا خواهد کرد. آن وقت ببینید چه قدر کار همین دولت ها سبک خواهد شد. دیگر لازم نخواهد بود سر هر ورود ممنوعی یک پلیس بگذارند. برای صرفه جویی در آب سر هر شیری یک نگهبان!! قرار بدهند. سازمان های عریض و طویل و اکثراً بی حاصل برای کنترل نرخ ارزاق و خدمات به وجود آورند تا برای پایین آوردن قیمت ها بخشنامه های تهدیدی و بی محتوا توزیع نمایند.
این روزها قطعاً خودتان بارها و بارها شاهد بوده اید که وقتی چندنفر دور هم جمع می شوند یکی از صحبت های جاری نیز گله از کیفیت بسیار پایین اتومبیل های ساخت کشور است. روزنامه ها هم مملو است از این گونه مطالب انتقادی، یعنی تقریباً قبول کرده ایم که وقتی اتومبیلی نو از کمپانی خریداری کردیم معقولش این است که اول ببریمش به یک تعمیرگاه شناخته شده و طبق یک لیست پیشنهادی اقلامی را که تعمیرکار محترم ساخت وطنش می نامد از ماشین باز کنیم و با اقلام فرنگی، آن هم از نوع ترکی یا مالزیایی اش تعویض کنیم. حالا چرا شرکت سازنده خودش این کار را نمی کند که به هرحال از کیسه این ملت دوبار هزینه نشود، آن مقوله ی دیگری است. ولی سوآل من این جاست که آیا از بین این همه خریدار ناراضی تا به حال یک نفر شده که همت بکند و وقت صرف کند و برود دادگستری و یک عریضه علیه همین کارخانه سازنده بنویسد؟ نه بی خودی سرتان را تکان ندهید و بگوئید چه فایده؟ آیا یک نفر تابه حال این کار را کرده که نتیجه نگرفته باشد، و دیگران هم به تاسی از او از این کار سر باز زنند؟ باور کنید که از خیل این همه ناراضی مدعی اگر فقط یک درصد، تکرار می کنم فقط یک درصدشان به دنبال احقاق حق شان باشند ظرف مدت یک سال کارخانه درست می شود. باور کنید که اگر شرکت های بنز و تویوتا و ولوو هم با چنین مشتریانی مهربان! و تسلیم! روبه رو بودند کیفیت کارشان از ما هم بدتر بود.
تازه این یک روی سکه است؛ روی دیگرش که قبلاً اتفاق افتاده، آگهی می کنند که فلان اتومبیل را که در اکثر مواقع نمونه تولیدی آن را هم ندارند، یعنی عملاً نمی توانند تولیدش را تضمین کنند و از تحویل آن اطمینان داشته باشند پیش فروش می کنند. پس، ساخت اتومبیل معلوم نیست! رنگ معلوم نیست! قیمت معلوم نیست! تاریخ تحویل معلوم نیست! و... و... و با این پیش شرط ها که مطمئناً در هیچ کجای دنیا نظیری بر آن نمی توانیم بیابیم. همین مردمی که این همه برای همین کارخانه ها نق می زنند و فیلسوفانه سر تکان می دهند با عجله می روند توی صف می ایستند و پول های بی زبانشان را تسلیم می کنند. عجیب است ما از این گونه رفتارهای اجتماعی متضاد کم نداریم و عجب تر این که در مقابل این رفتارهای مان چه انتظارات بزرگی که از خودمان و از مسئولینمان نداریم؟
به هرحال علاقه مندم بحث ام را به آخر برسانم امّا قبل از آن اجازه می خواهم نکته ظریف دیگری را که شاید بیانش حتی به نوعی توضیح واضحات تلقی شود به عرض تان برسانم و آن این که تمامی توصیه ها به اعتراض و ادای کلمه ی «نه» به آن مفهوم نیست که به هر آن چه که عرضه مان کردند بگوییم «نه» و تمامی پدیده ها و باورها و قراردادهای اجتماعی پذیرفته شده را به یک باره زیر سوآل ببریم. نه، منظور من این نیست. چون به هرحال باید به یاد داشته باشیم که خط تفکیک دو مقوله ی «پشتکار» و «سماجت» و از آن ها مهم تر «سماجت» و «لجاجت» ظریف و شکننده است که بسیاری در تشخیص آن دچار اشتباه می شوند و هزینه های پی آمد این اشتباهِ محاسبه ی خود را به حساب استواری و سرسختی خود می گذارند. روشن تر بیان کنم که منظورم از «گفتن نه» به درخواست ها و فرامینی است که با معیارهای اخلاقی و اجتماعی یک انسان پاک و آزاده خوانایی ندارد، والاّ تمکین از سخن معقول و برخاسته از قرارداد و قانونی که حداقل به آن التزام عملی داریم نشانه ی اوج ادب و نزاکت اجتماعی است.

والسلام

نظرات کاربران درباره کتاب پی نكته‌‌هايی بر «جامعه‌‌شناسی خودمانی»