فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دريای شعر فارسی، كشتی شعر حافظ

کتاب دريای شعر فارسی، كشتی شعر حافظ

نسخه الکترونیک کتاب دريای شعر فارسی، كشتی شعر حافظ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دريای شعر فارسی، كشتی شعر حافظ

کتاب «دریای شعر فارسی، کشتی شعر حافظ» علاوه بر کتاب‌نامه، شامل دو بخش است. در بخش اول «آینه خیال حافظ» شیوه تأثیرپذیری وی از شاعران صاحب نامی همچون رودکی، فردوسی، فخرالدّین اسعد گرگانی، ناصرخسرو، مسعود سعد سلمان، خیام، خاقانی، انوری، نظامی، عطّار، نجم‌الدّین رازی، مولوی، سعدی، امیرخسرو دهلوی، اوحدی مراغه‌ای، خواجوی کرمانی، ابن یمین و... تشریح شده است و بخش دوم کتاب به «حافظ و معاصران او» اختصاص دارد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دريای شعر فارسی، كشتی شعر حافظ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

دوست عزیز، هنرمند و شاعر باذوق و باحوصله ام، محمدرضا تاجدینی، از من کار شاقی خواسته ای که خودت بهتر و بیش تر از دیگران می دانی که از عهده آن بر نمی آیم.
تو خود معلم ادبیاتی و به طور مستمر سر در میان کتاب ها و آثار تحقیقی داری و دریافته ای که چه حجم عظیمی کاغذ و مرکب و مداد و احیانا اندیشه، صرف شده تا حافظ معرفی شود. تا گفته شود: حافظ کیست، چگونه می سروده، پیوندش با سرایندگان پیش از خودش از چه زمره و در چه حدودی بوده و راز برتری، یا در واقع مقبول تری اش، چه بوده است؟ آری کتاب های فراوانی نوشته شده، و تو خود هم چندتایی را در اختیار من قرار داده ای تا در صورت لزوم از آن ها بهره بگیرم. یا نکاتی را نقطه عزیمت سازم. من نوشته های فراوانی در این زمینه دیده و خوانده ام، ولی راستش را بخواهی، هیچ کدام بیش از دیوان غزل های حافظ و بیش از خود غزل ها و بیت های بلند حافظ، چیزی از راز حافظ عایدم نکرده اند. البته کار تحقیق باید انجام پذیرد. یعنی وجود «اعجوبه خلقت بشری»ای چون حافظ ــ به قول نیماــ خود، انگیزه همیشگی هر هنردوست شعرشناس کنجکاوی است تا به حافظ بپردازد و از جاهای متفاوت و زوایای مختلف به او و به درون قلمرو تسخیرناپذیر او بنگرد و نشانه های تازه ای بیابد. من اما، چون همیشه، در جایگاه یک عاشق، به عنوان یک شاعر و به عنوان یک انسان مشتاق زیبایی و همزمان گرفتار ناامیدی و پریشاندلی به حافظ رو می آورم، تنها در زلال حقیقت نمای غزل های اوست که پاسخ و درمان دریافت می کنم، نه در چند و چون ها و بگومگوهای محققان و سخن سنجان. این که بیتی از حافظ از نظر مضمون یا از نظر زبان و وزن و قافیه یا از هر نظر دیگر مشابهتی در گذشته یا همزمان دارد، در موضع و موقع خیلی محدود و مسدودی قابل بررسی است، نه در مورد جستاری باز و عمیق و ژرف نمای. چون تصور این که شاعری بزرگ و کامل مثل حافظ در ساعات و لحظه های طاقت فرسای سرایش و ضمن نوشتن هر بیت، به غزلی یا بیتی از شاعر روزگاران پیش ــ یا هر زمان ــ خویش می اندیشیده و بدین نمط غزلی را به پایان می رسانده فکری است مضحک که حتی محققان فسیلی نیز به آن تن در نمی دهند، هرچند شیوه و سیمای کارشان چنان فکری را ابراز و تداعی می کند. در عالم شاعری به ویژه در دوران کمال زبانی، شاعر با خواندن شعر خوب از شاعر دیگر، فقط برانگیخته می شود، یا به بیان دیگر، فقط الهام می گیرد، یعنی تلنگری که ضمیر بسته تو را وا می گشاید، خفتگان ضمیر تو را بیدار می کند، ریشه ها و آوندها و ساق و برگ های یخزده و افسرده درخت ذهن تو را به شیوه آب و آفتاب حرکت و حیات می بخشد. تو برمی خیزی، می بالی و میوه می کنی. انسان از نظر جانورشناسی، یک «نوع» است. همچنان که سیب ــ مثلاً ــ از نظر گیاه شناسی یک «نوع» است. همچنان که همه سیب ها مشابهت های ناگزیر به هم دارند، میوه های ذهن انسان نیز شباهت های ناگزیر به هم دارند. هر سیبی، از هر نژادی، از آب و قند و نشاسته و سلولز و رنگ و چه و چه... پرداخته می شود.
هر فکری یا هر اثر هنری ای نیز از عناصر معین و معلومی که مناسب ظرفیت و تربیت وجود بشری است، به وجود می آید. تفاوت ها و دیگرگونه بودن ها پس در کجاست. در زمین و زمان، در بذر و نهال و... در تربیت.
سیب را باید دید؟ سیب را باید چید؟ و تو وقتی چشم و دست و شامه و ذائقه داری، بدون سفارش و تبلیغ، سیب درشت خوشرنگ خوشبوی خوشمزه ــ سیب مرغوب ــ را برمی گزینی. شعر حافظ سیب سرخ مرغوب باغ ادب فارسی است. سیب خوب را باغبان بیدار و مجرب به وجود می آورد. شعر خوب را شاعر بیدار و مجرب به وجود می آورد. حافظ شاعری بیداردل، مجرب و باکمال طلب بوده است و هر بیت او حاصل بیداردلی، رنج جانکاه و عرقریزی روح بوده است. حافظ خلاصه فشرده و بلور کامل دوران طولانی و پرشیب و فراز حیات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و ادبی ایران تا زمان خود است. حافظ ثمره تقدیر تلخ و سرگذشت اندوهبار ملت همیشه رنج کشیده ایران است. یکی از راه های باز ــ ولی پرپیچ و خمی ــ که می تواند ما را به حافظ و راز حافظ نزدیک کند، پیگیری و شناخت رنج و ستمی طولانی است که بر این مردم و بر هوشمندان این مردم رفته است. راز اصلی حافظ تلخی و گزندگی و طنز و طعن زهرآگین سخن اوست. شیرینی سخن حافظ مایه از تلخی اندیشه او دارد. شاید کسانی از این مدعا شگفتزده شوند و بپرسند: چگونه شاعری که بیش ترین حجم اشعارش از عشق و مهرورزی است، راز بزرگی اش در تلخ اندیشی اوست؟ اما هوشمندان چنین پرسشی نمی کنند، چون می دانند سخنسرایی حافظ از عشق و مهرورزی و زیبایی، خود گواه و دلیل فقدان همه موهبت ها در روزگار شاعر و ــ پیش از او ــ و حتی بعد از او بوده است. همه این ها «راز گریز رندانه» از آشوب زمانه و «زمانه حکومت قاطعان طریق» بوده است. حافظ عصاره دورانی طولانی از «فرهنگ واکنشی» ماست. فرهنگ ما از حمله عرب به این سو، همیشه واکنشی بوده است. انحطاط و عظمت و رکود و رواج آن از اهمیت حقیقت مایه می گیرد. فعلاً سخن از عیب و حسن این سرنوشت نیست. سخن از نشانه های این حقیقت تاریخی است. از حمله عرب به این سو، به ویژه در دوره سلطه استعمار عباسی و حکومت نمایندگان ایرانی آن امپراتوری، هر اثر فرهنگی ای که در این آب و خاک به وجود آمده، نشانه ای از مقاومت ــ منفی و مثبت ــ و واکنش پنهان و آشکار با خود دارد. و این طبیعی ترین عمل ملت تاریخدار ــ به عنوان یک موجود زنده حساس ــ است. طبیعی ترین واکنش ملتی که در مسیر خود به موانع بزرگ برخورده و در موقعیتی غیرطبیعی قرار گرفته است. اگر شما شرایط محیط طبیعی یک گیاه یا جانور را دگرگون کنید، گیاه یا جانور ناچار به سلاح های جدیدی به منظور ادامه حیات مسلح خواهد شد. زیرا شرایط جدید بر عادات و آداب و پیشینه او حمله ور می شوند و می کوشند او را همساز خود نمایند، و موجود مورد حمله قرارگرفته در فکر جوشن مناسب خواهد بود. (باز تکرار می کنم: سخن از خوبی شرایط پیشین و بدی شرایط بعدی در میان نیست. سخن از واقعیات است. سخن بر سر این است که عناصر جدید فرهنگی به سادگی نمی توانند جایگزین عناصر فرهنگی قبلی شوند. روشن تر بگویم: هرگز یکی بر دیگری غلبه نخواهند کرد. جدالی ابدی برقرار خواهد شد که حاصل آن، سیمای دیگرگونه ای، سیمای بازتابی و همیشه متعرضی از فرهنگ خواهد بود که ما داشته ایم و داریم.) در طول تمامی تاریخ ما بعد از شکست حکام فاسد ساسانی، اسلام فاتح اموی و عباسی ــ که دیگر آن آیین برادری و برابری محمد (ص) نبود تا مورد پذیرش کامل مردم ایران قرار گیرد ــ با آلودگی عمیق به سیاسی گری و دیکتاتوری و زورمندی، خیلی زود با شورش های ملی و مذهبی مواجه شد. شورش هایی که از جنبه ها و جهات سیاسی همه شکست خوردند و مقهور مقدرات تاریخی گردیدند. قیام بابک ها و انقلابات تشیع ــ قرامطه، اسماعیلیان و سربداران و... ــ همه به صورت ظاهر مغلوب نظام اشرافی امپراتوری عباسی شدند. ولی در درون فرهنگ ایرانی این شکست نمی توانست تحقق یابد و نیافت. ادب فارسی، به ویژه ادب عرفانی فارسی، بیش تر این بار مقاومت و وظیفه ادامه حیات روح ایرانی را بر عهده گرفت. اصولاً در هنر و ادبیات مقاومت همیشه جلوه های دیگر دارد. جلوه چندبعدی که به یک تعبیر، تعبیر درست تر، جنگ و آشتی و ستیز و سازش را با هم و همزمان افاده می کند. این صورت از واکنش طبیعی زندگی انسان است.
همچنان که نخستین صورت های تمدن بشری را در تاریخ، به سیمای نخستین صورت های داد و ستد و بده بستان اقتصادی می توان دید. فرهنگ نیز تبعیت از همان زیربنا می کند و هنر نیز به همچنین. همچنان که در اقتصاد، مرکز نیرومندتری می کوشد مراکز و مواضع کوچک تر و ناتوان تر را به شعاع حاکمیت خود بکشاند، هنر نیز پیروی از همین اصل و قانون کلی می کند. حاکمیت اقتصادی و سیاسی عرب با ایران چنین جدالی داشت، اما عرب اگر در آن زمان از عنصر سیاسی (شعار برادری) برتری برخوردار بود، فاقد عنصر فعال و غالب اقتصادی ای بود که بتواند زمینه ساز تحول بنیادین در فرهنگ ما بشود. حقیقت این است که اعراب با اقتصاد عشیره ای و فرهنگی بر همان مبنا و مایه به این سوی و هر سوی روی آوردند و طبیعی تر این است که بپذیریم، عرب هم مبانی اقتصادی و هم مبانی فرهنگ خود را از اقوام مغلوب کسب کرد، ولی چون از نظر سیاسی و نظامی غالب بود، می کوشید زبان و سنت ها و آداب خود را همراه و همزمان با آیین جدید محمد (ص) ــ که صلای حرکت و تکامل جامعه ای بدوی بود ــ بر ملل مغلوب تحمیل کند و چنین نیز می کرد، ولی فرهنگ ایرانی ــ مثل اقتصاد ایرانی ــ پایه و سیمایی مشخص تر و محکم تر داشت، از این رو دیری نگذشت که ایرانی گری در بحبوحه هجوم فاتحان، و بعدها، در همه عناصر اقتصادی، سیاسی و فرهنگی عرب، مهاجمه آغاز کرد و ــ دست کم در خود ایران ــ آنچه آغاز به وجود آمدن کرد، چه در زمینه سیاست و مذهب و چه در زمینه ادب و عرفان، بیش تر ایرانی بود و جهانی و کم تر عربی، چنانچه از آن سو ــ از غرب ــ نیز همه چیز یونانی و اندلسی بود و جهانی، تا عربی اما فراموش نباید کرد که همه این نمود و نمایش ها در آزادی نمی توانست صورت گیرد، چون شمشیر و لوای دینی بر جسم ها و جان ها حاکم بود. از این روست که همه تولیدات فرهنگی این دوره ناچار جنبه واکنشی دارد و همه پدیده های فرهنگی و هنری و خصوصا شعری این دوره مجموعه و چکیده هایی هستند که به تعبیری، آمیزه ای از اندیشه ها، آرزوها و دریافت های ایرانی، عربی و یونانی هستند که خون سالم ایرانی در تن دارند. حافظ مصداق و نمونه کامل چنین آمیزشی ــ و استقلالی ــ در زمینه شعر است ــ شعری که هم شعر است، و هم موسیقی، هم قصه پردازی، هم نقاشی و هم... همه چیز ــ پس این که حافظ از روی دست شاعران پیش از خود نگریسته، و چگونه نگریسته، باید با تعبیر درست تر خود بیان شود: ادامه تکامل و تجلی بلورگونه. در مورد این مجموعه که در آن فقط از یک زاویه (تشابه مفردات و ابیات پراکنده) به حافظ نگریسته شده، یکی دو سه نکته باز گفتنی است:
۱. این واقعیت مهم و مکشوف را نباید فراموش کرد که روزگار حافظ روزگار رکود فرهنگی و سیاسی است. از این مقوله که ــ خود جای بحث جداگانه ای دارد ــ بگذریم، اصولاً در گذشته منابع و مواد خام و پخته کار شاعری بسیار اندک بوده و از قرآن و چند دیوان شعر و سه چهار کتاب مرجع تجاوز نمی کرده است. بنابراین حافظ جستارگر اگر به آن منابع محدود نگاه نمی کرد شگفت بود و اگر از گوهر آن منابع بهره نمی گرفت شگفت بود.
۲. بهره گیری حافظ از گونه های صورت بیانی مشخص و متداول و معروف، از یک سو به نوعی ممارست و تمرین و نمایش مرسوم زمانه برمی گردد، و از سوی دیگر به وضعیت غالب و وجه مسلط جنبه فرهنگی که دین و عرفان و ادبیت (آداب و عادات روزمره سخنوری) باشد. و این ها هیچ کدام نشانه و دلیل تقلید و رونویسی را افاده و القاء نمی کند.
۳. در نظیره گویی ها، حافظ اغلب برتر، کامل تر و زیباتر از پیشینیان و متاخران است و این یعنی کامل تر کردن معماری شعر زمان.
۴. شاعرانی که حافظ به ادبیات برجسته شان نگاه کرده، هیچ کدام از جهت یکدستی فکری و یکنواختی بستر اندیشگی و روحیه مشخص شاعرانه به پای حافظ نمی رسیدند. همه آن ها به طور پراکنده عارف، عارف نقاد و به سُخریه گیرنده سالک منسوخ زمانه خویشند و بسیارشان ــ مثل نعمت اللّه ولی ــ هنوز در خرقه آلوده به سر می برند. و لاف گزاف می زنند و خاک را به نظر کیمیا می کنند! حافظ اما به مرحله ای از کمال اندیشگی و پختگی روحی و تجربه سیاسی رسیده که از این منازل فرا گذشته و بیابان فنا را هم پشت سر نهاده و در جستجوی «مهمات» است. طنزی که شعر حافظ افاده می کند، از هیچ یک از شاعران مورد توجهش به عمق و زیبایی و گزندگی او بروز نکرده است.
۵. ایرانی گری حافظ (که ریشه در ادراک سیاسی اش دارد) عمیق و گسترده تر و آشکارتر از دیگران است و به ناچار بسیار رندانه تر هم بیان شده است.
همه این اشارات هر کدام خود می توانند انگیزه بحث های مفصلی باشند. باشد تا بعد.

منوچهر آتشی
۲۸/ ۵/ ۶۵

به نام پروردگار

کتابی که اینک پیش روی دارید، چاپ دوم کتاب آینه حافظ و حافظ آینه است که در سال ۶۷ جزو ۵۷ کتاب برگزیده ای بود که به مناسبت کنگره بین المللی بزرگداشت حافظ، که از طرف کمیسیون ملی یونسکو در ایران برگزار شد، از میان کتاب هایی که از سراسر جهان به این کمیسیون ارسال شده بود تایید و در سال ۶۸ از طرف انتشارات پاژنگ (حافظ شناسی) چاپ شد و اینک با تشویق و راهنمایی های فاضلانه و حافظ شناسانه استاد گرانقدر جناب آقای بهاءالدین خرمشاهی عزیز با تجدیدنظر و اضافات تقدیم خوانندگان و دوستداران خواجه می گردد.

محمدرضا تاجدینی
تاجیکستان، ۱۳۹۰

آینه خیال حافظ

سرچشمه اندیشه و زبان حافظ غیر از قرآن کریم،(۱) «تمهیدات و نامه های عین القضاه، لوایح منسوب به او، مرصادالعباد نجم الدین رازی، مصباح الهدایه محمود کاشانی، سوانح احمد غزالی و لمعات عراقی»(۲) غور و بررسی او در دواوین شعرای پارسی و تازی است. او با دقت نظر اشعار شعرای پارسی (سنایی، عطار، سعدی، خواجو و...) و تازی(۳) (ابوالعلا معری، متنبی) را از صافی ذهن و ضمیر روشن خویش گذرانده و از مضمون و محتوای بسیاری از اشعار آن ها بهره برده است و بسیاری از مضامین و مفاهیم و تعبیرات و ترکیباتی که دیگران در آینه خیال خویش به رشته نظم در آورده اند، حافظ، جالب توجه تر، جاذب تر، دلنشین تر و در حوزه عاطفی گسترده تری بیان کرده است و با توجه به استحکام عبارات، متانت اسلوب، عذوبت بیان، انسجام و پختگی کلام و ظرافت و لطافت تعبیرات و ترکیباتی که در سراسر دیوان او موج می زند، به مرور زمان و گذشت ایام، اشعار آن ها را تحت الشعاع قرار می دهد و بعد از ششصد و اندی سال، هنوز تاج مرصع شعرش بر تارک ادب فارسی درخشان است.
«بدون شک استغراق حافظ در تحصیل ادب و آشنایی او با دواوین عرب که جامع دیوان وی بدان اشارت دارد، در پیدایش طرز او نمی تواند بی تاثیر باشد، چنان که آشنایی او با دواوین عرب در اشعار او پیداست و بی شک گذشته از دواوین عرب آثار اساتید متقدم فارسی زبان از رودکی گرفته تا سعدی، از نظر او دور نمانده است و نشانه هایی از تاثیر این شاعران را در دیوان او می توان یافت. حافظ از رودکی و انوری مصرع هایی تضمین می کند و از نظامی که در ساقی نامه غالبا تحت تاثیر اوست با لحن همچشمی دم می زند و در بعضی ترکیبات و معانی به اشعار خاقانی نظر دارد، اما در مورد سعدی گذشته از تتبع اکثر غزلیات او به اخذ تضمین معانی و مصرع ها نیز می پردازد. همچنین حافظ معانی برخی از ابیات و قافیه ها و ردیف بعضی غزل های خویش را از دو شاعر معاصر خویش خواجو و سلمان می گیرد و هرچند در بعضی موارد شاید هم از آن ها کم آمده باشد در اکثر موارد معانی و افکاری را که از آن ها اخذ کرده است در پیرایه ای بدیع تر عرضه می دارد.»(۴)
حافظ با این که از باغ شعر شعرای پارسی و تازی گل ها چیده و روح خود را با عطر آن ها معطر ساخته، ولی از عطر و بوی همان گل ها، گلزاری آفریده که بهار عطر و بویش جاودانه است و باد خزان را به آن راهی نیست و این ابتکار و خلاقیت زاییده ذهنی فعال و روحی سیال و سینه مواج کسی چون حافظ است. حافظ کسی است که مثل هیچ کس نیست ولی وجودش در همگان ساری و جاری است. او اقیانوس ناپیداکرانه ای است که هر کس می تواند به حد نیاز خویش از آن سیراب شود. شعر خواجه هم جرعه خنکی است که در گرمای سوزان، قلب تشنه ای را جلا و صفا می دهد و هم شعله ای است که در سرمای استخوان سوز، گرمایی مطبوع به انسان می بخشد.
«غزل حافظ آشناترین غزل برای خواص و عوام است و این موقعیتی است خاص که برای کم تر شاعری، حتی در معیار جهانی، پیش آمده است. یک نکته جالب توجه در حافظ این است که خود به شدت به تتبع در آثار دیگران پرداخت. و بعدها دیگران به شدت به تتبع در آثار او پرداختند.
«حافظ به آثار گذشتگان و معاصران توجه بسیار افراطی داشته است به طوری که بسیاری از مضامین و عبارات زیبای دیگران را اخذ کرده، اما چون شاعر صاحب سبکی بود آن اقتباسات در آثار او مستحیل می گشت و به صورت خام باقی نمی ماند. از آن جایی که غالب بلکه همه تقلیدهای او از نمونه های قبلی برجسته تر است، آن ها را تحت الشعاع قرار داده و آن موارد به نام حافظ تثبیت و معروف گشت.»(۵)
حافظ کم و بیش اشعار شعرای متقدم و معاصر خویش را پیش رو داشته و ضمن استقبال و اقتفاء و تضمین (غیر از توارد که ممکن است در اشعار او صورت گرفته باشد) از اشعار ایشان، گویی قصد تصحیح اشعار آن ها را داشته است. مثلاً:

کمال خجندی: چون شوم خاک به خاکم گذری کن چو صبا
تا به بویت ز زمین رقص کنان برخیزم

و حافظ گویی این بیت را بدین صورت تصحیح کرده است:

بر سر تربت من بی می و مطرب منشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

یا سعدی: حافظ: چگونه شکر این نعمت گزارم
که زور مردم آزاری ندارم

حافظ: من از بازوی خود دارم بسی شکر
«که زور مردم آزاری ندارم»

سعدی: بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست
که با وجود تو دعوی کند که من هستم

حافظ: بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

خاقانی: دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

حافظ: دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت

ظهیرالدین فاریابی: حافظ: مرا امید وصال تو زنده می دارد
وگرنه بی تو نه جانم بماند و نه اثرم

حافظ: «مرا امید وصال تو زنده می دارد»
و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

نظامی: دلا تا بزرگی نیاری به دست
به جای بزرگان نشاید نشست

حافظ: تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

باری حافظ آمیزه ای است از سنایی و عطار و خاقانی و سعدی و دیگران، او با کمال رندی و زیرکی خصوصیات و ویژگی های شعری نخبگان ادب فارسی را با یکدیگر تلفیق نموده و از این گذرگاه اشعار نغز و پرمغزی آفریده است، از جمله عظمت و استواری شعر فردوسی، ژرفای فکر و اندیشه و طنز گزنده خیام، ظرافت و لطافت لحن سعدی و شیفتگی و شیدایی مولانا یکجا در شعر او جمع شده است.
ولی با این همه خود دارای ذهنیتی متفاوت با آن هاست و دارای فراز و فرودهای فکری و عقیدتی بسیار است و همین سایه روشن های فکری و عقیدتی و بهره گیری از استعاره و ایهام و کنایه و مجاز باعث شده که هر جمع متضادی را رندانه به طرف خویش بکشاند و همه را به بازی بگیرد:

حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم

و در واقع باید گفت: «حافظ حکیم نیست که یک منظومه فلسفی قطعی و جازم داشته باشد. مخصوصا اگر در نظر داشته باشیم که اندیشه های راکد و جامدی نداشته، بر حسب معارف و در نتیجه مطالعات، عقاید متخالف و متضاد به وی دست می دهد.»(۶)
زمانی همچون خیام به شک فلسفی می رسد و چرخ گردنده و زمین و زمان و قلم صنع را رندانه زیر سوال می برد، علاج این سرگردانی فلسفی را گویی در پناه بردن به میخانه می جوید:

حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کم تر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

یا: ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

و زمانی منزل شک را پشت سر می گذارد و به یقین می رسد و با قاطعیت می گوید:

نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مسئله بی چون و چرا می بینم

گاهی زبان حال مولانا می شود و از تعلقات دنیوی و آنچه او را اسیر عجوزه هزار داماد می کند رها می گردد و دوست دارد روح قدسی و ملکوتی خویش را از تخته بند تن آزاد سازد و به اصل خویش بپیوندد:

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم

و باز همچون مولانا در جستجوی انسانی آرمانی و کامل است:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

و زمانی آینه شعر سعدی را فراروی خویش می گیرد و با بهره گیری از قریحه لطیف و طبع غنایی و عاشقانه او شعر بدیعی می آفریند.(۷)

سعدی: در حسرت قامتت بمیراد
هر سرو سهی که بر لب جوست

و حافظ: نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است
فدای قد تو هر سروبن که بر لب جوست

«واضح ترین خطی که سیمای حافظ را از قیافه سایرین (متفکرین) مشخص و ممتاز می کند، آزادی فکر اوست.»(۸) او هرگز فکر و اندیشه اش را خط کشی نکرده و دور آن را سیم خاردار نکشیده تا از ورود اندیشه های دیگر ممانعت کند و هرگز مرغ فکر خود را در قفس تنگ تعصبات و آداب و عادات اجتماعی محبوس نکرده، بلکه برعکس مرغ روح ملکوتی خویش را از مسجد تا میخانه پرواز داده و در همه جا انوار الهی را با چشم دل دیده است:

در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب تر که چه نوری ز کجا می بینم

خواجه گاهی به مذهب زرتشت نظر می افکند و با تغذیه از محتوای آن از آتش زرتشت تصویری برای گل و لاله می آفریند:

به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

و زمانی به اصطلاحات مذهب تسنن نظر دارد:

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسر بر هرچه که هست

که اصطلاح چار تکبیر زدن کنایه از ترک دنیا و پشت پا زدن به آن است ولی در معنی واقعی این است که اهل سنت و جماعت برای نماز میت چهار تکبیر قائل شده و شیعه پنج تکبیر.
و زمانی به شیعه نزدیک می شود و مهدی دین پناه را می جوید:

کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل
بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید

گاهی از اصول و مبادی ملامتیه(۹) سخن می گوید و شعرش رنگ و بوی عقاید این فرقه را دارد:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

یا: حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد و ریا بی نیاز کرد

و زمانی به مذهب معتزله(۱۰) نزدیک می شود و زبان حال این فرقه می گردد:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

مدت زمانی به اشاعره(۱۱) می گراید و اندیشه های ایشان را بیان می کند.

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست

یا: بارها گفته ام و بار دگر می گویم
که من دلشده این ره نه به خود می پویم

گاهی به فرقه قلندریه(۱۲) نظر می افکند و با مرام ایشان انس می گیرد:

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه زُنّار داشت

آنچه را باید در این نوسان ها مد نظر قرار داد این است که دیوان حافظ یا هر شاعری دیگر در یک برهه محدود و معین و یکدفعه نوشته نشده که شاعر از اندیشه ای یکدست و خالص پیروی کند و چه بسا در طول زندگی خویش ضمن مطالعه و کنکاش در افکار و عقاید مختلف از آن ها بهره هایی گرفته باشد که در نوع نگرش او به مسائل و فکر و اندیشه و شعرش تاثیر گذارده است. به خصوص وقتی صحبت از رندی چون حافظ باشد. چرا که او آزاده است و بیرون از حصار تعصّب تحجّر و همین خصوصیت اوست که همگان به وی احترام می گذارند و نسبت به او ارادت می ورزند و هر عامی و عالمی او را از زاویه دید خویش می نگرد و گمشده خود را در دیوان او می جوید و با شعرش تفال می زند و به قول رضاقلی خان هدایت «اشعار حکمت آثارش چندان در دل هر طایفه نشسته که اکثر فرق مختلفه او را هم مسلک خویش دانسته اند».(۱۳)
آزاداندیشی حافظ سیطره و گستره بسیار وسیعی دارد و آفاق فکر او به گستردگی آسمان است و از این روست که «جمعی او را اشعری، عده ای معتزله، گروهی ملامتی، برخی قلندریه و بعضی مهرآیین می نامند، اما باید گفت حافظ سنی و ملامتی نیست، ملحد و بی دین نیست، قلندریه و مهرآیین نیست، بلکه حافظ، حافظ است». (۱۴) حافظ آزاده است و همین خصوصیت اوست که وی را از تملّق به امیر و وزیر و تعلق خاطر به دنیا و مافیها بی نیاز کرده است و با این که گردآلود فقر است اما دامن به چشمه خورشید تر نکرده است:

گرچه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

بلکه برعکس لبه تیز تیغ او متوجه امرای دست نشانده و جفاپیشه و به خصوص متشرعین و زاهدان ریایی است که در لباس زهد و تقوا ریاکارانه خود را در میان مردم ساده لوح جا کرده اند و در خفا اتحادی نامقدس با دستگاه حکومتی بسته اند و با گرفتن جیره و مزدی اندک خود را به حکومت های دست نشانده فروخته اند و برای تحمیق مردم و تثبیت موقعیت خویش از هیچ حیله و فریبی رویگردان نیستند و نه تنها موجب بیداری افکار و اذهان مردم و ارشاد جامعه نمی شوند، بلکه با لطایف الحیل ایشان را به قبول سرنوشت اسفبار خویش راضی می کنند و در این راستا حافظ، این رند شیفته و شوریده شیراز، با تیغ برنده شعرش به این خیل زاهدان ریایی می تازد و کوس رسواییشان را در چارسوی شهر به صدا در می آورد:

به کوی میکده دوشش به دوش می بردند
امام شهر که سجاده می کشید به دوش

یا: واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

یا: می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

در حقیقت حافظ با زبان کنایی و سمبولیک از زاهدان ریایی به عنوان مظهر و نمونه خدعه و عوام فریبی نام می برد و خرقه پوشی ریا کارانه آن ها را به باد طعن و طنز می گیرد:

خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست
پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم

او هرگز فریب ظاهر ایشان را نمی خورد و در دام مجلس وعظ ایشان گرفتار نمی شود و بوسیدن لب جام را به بوسیدن دست این زاهدنمایان دنیاپرست ترجیح می دهد:
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

یا: مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده ست به هر مجلس وعظی دامی

در واقع دیانت حافظ در قالب های قشری و محدود سوداگران مُتشرّع و متظاهر نمی گنجد و او را با زاهدان ریایی کاری نیست زیرا ضمن رندی نیازمند است و با هرچه رنگ عجب و غرور دارد دشمن است:

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

خواجه از خیل رادمردان و از تبار عاشقان است و از این روست وقتی می بیند هر که عاشق و چون سرو عاری از بار تعلق است و هرگز سر تسلیم و تعظیم بر درگاه ناکسان و ریاکاران فرود نمی آورد، از نقد بازار جهان آنچه نصیبش می شود ناکامی و نامرادی است و گویا چرخ فلک و روزگار هم با آنان ستیز دارد و «آسمان، کشتی ارباب هنر را می شکند» و در عوض اسب زرین مراد را برای کسانی زین می کند که از فضل و دانش بی بهره اند و هماره به «قتل عشق کمر بسته اند».(۱۵)
با بیانی دردناک و گزنده از نای خونین دل فریاد می زند:

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس

یا: ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
قوت دانا همه از خون جگر می بینم

یا وقتی جامعه را افسرده و بی روح می بیند که هر کس سر در گریبان خویش دارد و مردم نسبت به سرنوشت فلاکتبار خویش بی تفاوتند و مظالم و مصائب جامعه را می بینند ولی مهر سکوت بر لب می زنند چه تلخ می سراید و چه زیبا حرف دلش را بیان می کند:

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

ولی باز در گیر و دار مسائل حاد اجتماعی عصر خویش حبل المتین امید را رها نمی کند و در تیره ترین ایام امیدوارانه بهاری خجسته و روزگاری روشن را به شیفتگان آفتاب حقیقت و بلبلان گلزار عشق که همانا پاک باختگان و آزادگان همیشه تاریخند نوید می دهد و چتر شعر خویش را بر سر آنان می گیرد:

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

به هر حال قرن هشتم، یعنی قرنی که حافظ در آن می زیست، از قرون تیره و تاریک تاریخ ایران بوده و ارزش های انسانی و فضایل اخلاقی در جامعه کمرنگ شده بود و ریا و تزویر در میان طبقات مختلف مردم به خصوص حکام و زاهدنمایان و صوفی وشان رواج یافته بود و حافظ این همه مصائب و مظالم را دیده و بر سرنوشت نکبت بار مردم خون گریسته است و چشم براه مردی بوده که از غیب برون آید و کاری بکند:

شهر خالیست ز عشاق، بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟

در واقع باید گفت: شعر حافظ خلاصه و عصاره عصیان شعر فارسی و درد و رنج انسان عاصی است چرا که خود رنج های روحی فراوانی دیده و «درد عشقی کشیده و زهر هجری چشیده که مپرس» و از نادانان و ابلهان که نردبان ترقی حکومت های جابر و خودکامه اند زحمات و رنج های زیادی کشیده است:

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

باری سخن در باره حافظ بسیار است که در حوصله این دفتر نمی گنجد، سخن از منبع الهام اندیشه های خواجه و تضمین و اقتفاء و تاثیرپذیری وی از شعرای پارسی بود و سررشته کلام به درازا کشید.
در خاتمه باید بگویم آنچه مرا به جمع آوری نظیره گویی های حافظ با شعرای متقدم و معاصر خویش واداشت اول عشق به حافظ، دوم شور و شوق معلمی و سوم تدریس صنایع ادبی بود.
از این رو امید است که این دفتر به خصوص مورد استفاده علاقه مندان و دانشجویان رشته ادبیات فارسی قرار بگیرد.

محمدرضا تاجدینی
خرداد ۶۵

نظرات کاربران درباره کتاب دريای شعر فارسی، كشتی شعر حافظ