فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زبانشناسی و نقد ادبی

کتاب زبانشناسی و نقد ادبی

نسخه الکترونیک کتاب زبانشناسی و نقد ادبی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۷۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زبانشناسی و نقد ادبی

نقد ادبی، به‌ویژه در دهه‌های اخیر، هرچه بیشتر خصلتی بین‌رشته‌ای یافته و به عبارت دیگر بسیاری از اصول و روش‌های خود را از سایر علوم انسانی به عاریت گرفته است. پیدایش رهیافت‌هایی از قبیل نقد فلسفی، نقد روانکاوانه، نقد جامعه‌شناسانه، نقد ساختارگرایانه و امثال آن‌ها بر سرشت پذیرنده‌ی نقد ادبی در دوره و زمانه‌ی ما دلالت می‌کند. اما آیا می‌توان زبان‌شناسی را —که مطالعه علمی زبان است— در مطالعات نقادانه ادبی به کار برد؟ پاسخ‌های گوناگونی که از دیدگاه‌های گاه متضاد به این پرسش داده شده‌اند، بسیار مناظره‌برانگیز بوده‌اند. کتاب حاضر می‌کوشد تا چشم‌اندازی تا حد امکان متوازن از این دیدگاه‌ها ارائه دهد. به این منظور، مقالاتی از دو زبان‌شناسِ آشنا با نقد ادبی و دو منتقد ادبیِ آشنا با زبان‌شناسی (رومن یاکوبسن، دیوید لاج، راجر فالر و پیتر بَری) در این مجموعه به خواننده ارائه می‌شوند. گزینش و انتشار این مقالات بر مبنای ملاک تکثر آرا بوده است تا پیکربندیِ عمومیِ کتاب بتواند —به تأسی از روح زمانه‌ی ما— ماهیت چندصداییِ نقد ادبی را به وجهی شایسته‌تر نشان دهد. کتاب زبان‌شناسی و نقد ادبی نخستین‌بار در سال ۱۳۶۹ انتشار یافت و به‌سرعت به متن درسی در رشته‌ی زبان‌شناسی و نیز ادبیات تبدیل شد. در ویرایش دوم، یک مقاله‌ی جدید با عنوان «سبک‌شناسی» به کتاب افزوده شده، و نیز نمایه‌ی موضوعات، اشخاص و آثار و واژه‌نامه‌های انگلیسی و فارسی بسط داده شده‌اند.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زبانشناسی و نقد ادبی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بررسی ادبیات به منزله زبان

راجر فالر
حدود بیست و پنج سال است که منتقدان ادبی و زبانشناسان پیوسته بر سر این مسئله مجادله داشته اند که آیا درست است شیوه های زبانشناختی ــ یعنی شیوه های برگرفته از دانش زبانشناسی ــ در بررسی ادبیات به کار گرفته شود یا نه. تقریبا همه زبانشناسان با اطمینان عقیده داشته اند که چنین کاری کاملاً درست است، اما به جرئت می توان گفت منتقدان ادبی آن را برنتافته و با خشم به مخالفت پرداخته اند. هردو طرف این مجادله سرسختانه، با شدت و شور فراوان ادعاهایی را مطرح کرده و نکاتی را منکر شده اند. برای مثال، رومن یاکوبسن در سال ۱۹۵۸ موضع زبانشناسان را این گونه تبیین می کند:

شعرشناسی به مسائل ساختار کلام می پردازد، درست همان طور که در تحلیل نقاشی به ساخت تصویری پرداخته می شود. از آنجا که زبانشناسی علم جهانی ساختار کلام است، شعرشناسی را باید جزء مکمل زبانشناسی دانست.(۱۱)

اما منتقدان ادبی این نظر را نمی پذیرند. مرحوم ف. و. بِیتسن(۱۲) در سال ۱۹۶۷ مباحثه ای تند و طولانی با خود من داشت و اُسّ و اساس بحثی که او در مخالفت با زبانشناسی اقامه می کرد این ادعا بود که زبانشناسی ابزار مناسبی برای نقد ادبی نیست. بِیتسن مدعی بود که زبانشناسی، ماهیتی علمی دارد؛ حال آنکه ادبیات به قول او «ماهیتی ذاتا ذهنی» دارد که از طریق علم نمی توان به آن دست یافت. وی همچنین معتقد بود بررسی زبانشناسانه، صرفا پیش درآمد واکنش ادبی است و لذا زبانشناس نمی تواند شرحی مبسوط از شکل و تجربه ادبی به دست دهد.
و سرانجام دیوید لاج نظر مخالف خود را در ردِ امکانِ پیوند میان زبانشناسی و ادبیات ــ پیوندی که درواقع طبق نظر او هرگز میسر نیست ــ چنین بیان می کند:

هنوز هم مجبوریم بگوییم که دانش زبانشناسی هرگز نمی تواند جایگزین نقد ادبی شود یا مبانی ادعای آن را دال بر اینکه شکل مفید و معنی داری از پژوهش انسانی است، دگرگون کند. ویژگی ذاتی زبانشناسی جدید، ادعاهای آن درباره عِلم بودنش است. حال آنکه ویژگی ذاتی ادبیات این است که با ارزش ها سروکار دارد و ارزش را نمی توان با شیوه علمی سنجید.(۱۳)

سازش ناپذیری ادبیات و زبانشناسی عمدتا به دلیل همین تضاد میان علم و ارزش هاست. این تضاد را می توانیم به شکل های خاص متفاوتی در بسیاری بحث های مختلف پیشکسوتانِ هردو طرفِ مجادله ببینیم. در نقل قول فوق از لاج مایلم توجه شما را به این نکته جلب کنم که او واژه های مهم «علم» و «ارزش ها» را چنان به کار می برد که گویی قطعی و بی نیاز از توضیح اند. لاج نیز همچون اغلب مناظره کنندگانِ هردو طرف این مجادله از ما می خواهد که این واژه های محوری را بدون بررسی دقیق، یعنی به معانی متعارفشان قبول کنیم و ارزش های متداولشان را از قبل پذیرفته شده انگاریم. او به جای اینکه اصطلاحات و مفاهیم دخیل در مقایسه ادبیات و زبانشناسی را به دقت تجزیه و تحلیل کند، عملاً به این دو دانش برحسب عقاید قالبی نگاه می کند. من نمی گویم که لاج بیش از دیگران سزاوار نکوهش است بلکه منظورم فقط این است که این گفته اش به خوبی نشان می دهد که مناظره کنندگان چقدر عادت دارند در بحث هایشان به اصطلاحاتِ تعریف نشده و قالبی اتکا کنند. هردو طرف مجادله از این نظر مقصرند.
مدت ها پیش دریافتم که باید از دامن زدن به آتش این مجادله خودداری کنم، زیرا این رویارویی در شرایطی صورت می گرفت که اصلاً نظریه پردازیِ کافی انجام نشده بود و لذا نمی شد در آن به منزله بحثی مدلّل شرکت جست. در اینجا نیز بدون آنکه بخواهم وارد مناظره شوم، فقط قصد دارم برخی از قصورهایی را که در نظریه پردازی وجود داشته است ذکر کنم، قصورهایی که باعث می شوند نتوان پاسخ معقولی به این پرسش ساده انگارانه داد که «آیا می توان زبانشناسی را در ادبیات به کار برد؟».
۱) یکی از مشکلات اصلی این است که هر دو طرف بحث، درکی به کلی غیرانتقادی از معنای «زبانشناسی» دارند. منتقدان ادبی این حقیقت را درنظر نمی گیرند که نظریه های زبانشناختی متفاوتی وجود دارد که هرکدام واجد ویژگی های کاملاً متمایز خود است. گرچه امکان دارد الگوی زبانشناختی «الف» برای انجام وظیفه خاصی در نقد ادبی کارآمد باشد یا نباشد، اما ممکن است همان نتیجه گیری در مورد الگوی زبانشناختی «ب» که حیطه یا رویه متفاوتی دارد صدق نکند. اِشکال منتقدان ادبی این است که اطلاعات کافی ندارند تا بین الگوهای زبانشناختی تمایز قائل شوند، اما متقابلاً خود زبانشناسان نیز این تمایزات را نمی پذیرند و لذا هر زبانشناسی در بررسی ادبیات، نظریه ای را به کار می گیرد که خودش «درست» می پندارد. بین مکاتب زبانشناسی آنچنان رقابتی وجود دارد که هواداران یک نظریه حاضر نیستند بپذیرند نظریه رقیب برای منظور خاصشان مزیت هایی دارد.
۲) اشتباه دیرپای دیگر درباره زبانشناسی که باز هم هردو طرف بحث مرتکب می شوند، مربوط به رویه تحلیلی شیوه نقد زبانشناختی است. با توجه به آنچه تا به حال گفته ام باید واضح باشد که الگوهای مختلف زبانشناختی، هدف های کاملاً متفاوتی دارند و برای نیل به آن هدف ها از رویه های متفاوتی استفاده می کنند. ممکن است هدف یک الگو این باشد که ساخت متون خاصی را تبیین کند؛ الگوی دیگری ممکن است توجه خود را بر گوناگونی از نظر جامعه شناسی زبان متمرکز کند؛ امکان دارد الگوی دیگری در پی این باشد که دانش ما از همگانی های زبان را افزایش دهد و غیره.
ولی برداشتی نادرست رایج است که برطبق آن، زبانشناسی ــ تمام مکاتب زبانشناسی ــ نوعی دستگاه تحلیل خودکار است که اگر متنی را به آن بدهیم، بدون دخالت انسان توصیفی از آن به دست می دهد. (البته منتقدان ادبی این کار را فرایندی خشک و مخرب، و نیز هتک حرمت شعر می دانند، اما این عقیده آنان صرفا یک واکنش افراطی احساساتی است که از برداشتی نادرست نشات می گیرد.) صرف نظر از تفاوت هایی که میان نظریه های زبانشناختی معاصر وجود دارد، گمان می کنم طرفداران همه آنها با چامسکی(۱۴) موافق باشند که اصرار می ورزد زبانشناسی، رویه کشف نیست. تحلیل زبانشناسانه صرفا با توجه به آنچه گویندگان زبان از قبل می دانند یا با توجه به آنچه زبانشناسان پیشاپیش فرض می کنند، کارکرد دارد. بدین ترتیب، تمام انواع اعتراضاتی که به زبانشناسی به منزله رویه ای مکانیکی وارد می شود مردود است. تحلیل زبانشناسانه، عملی است هدایت شده و انعطاف پذیر وکسانی که آن را به کار می برند با تسلط کاملی که بر آن دارند می توانند برای رسیدن به هر هدفی در چارچوب الگوی اتخاذشده از آن استفاده کنند. تسلط کامل، زمانی میسر است که بتوانیم درباره ماهیت هدفمان و نیز آنچه بررسی می کنیم نظریه دقیقی بپردازیم.
این نکته موجب می شود که مجموعه دومی از نقصان هایی را که در راه پرداختن نظریه نقد زبانشناسانه وجود دارد ذکر کنم و سپس به بخش مثبت تر بحثم بپردازم.
حتی اگر منتقدان ادبی و زبانشناسان با قطعیت بپذیرند که زبان در ساختار متن ادبی اهمیتی بنیادین دارد، باز هم تضمینی نیست که زبان را به شیوه ای واقع گرایانه و روشنگرانه بنمایانند. به گمان من، سه تلقی از زبان وجود دارد که بالاخص بی ثمر است و من با اشاره به کار محققانی که در تعهد عمیقشان به زبان تردیدی نیست، مثال های کوتاهی از هریک می آورم.
۱) نخستین نگرشی که جای بحث دارد، نگرشی است که زبان را در ادبیات، یک مصداق می داند. این موضعی است که تلویحا در تمامی آثار رومن یاکوبسن آمده است.(۱۵) آنچه یاکوبسن «کارکرد شعری» می نامد، اهمیت ادبیات را در این می داند که چگونه ساختار متن به منظور برجسته سازی عناصر جوهری آن ــ به ویژه واجشناسی و نحو ــ تنظیم می شود. الگوهای تقارن و تشابهی که او در شعرها می یابد، در این سطوح از زبان، به مراتب بیشتر از ساخت صوری (مثلاً ساخت وزنی و بندی) است؛ نتیجتا متن به نحوی بازنمایانده می شود که گویی عمدتا به واسطه شکل جسمیِ ادراک شدنی اش وجود دارد. در ازای این فرایند تخیلی، متقابلاً آنچه می توان کارکردهای ارتباطی و بین فردی ــ در یک کلام، کارکردهای کاربردی ــ متن نامید ناچیز شمرده می شود. همان گونه که اکنون نشان خواهم داد، دقیقا همین ابعاد کاربردی متن هستند که بیشترین اهمیت را در بررسی های انتقادی ادبیات به دست می دهند. جای تاسف است که این نظریه «مصداقیِ» زبان در ادبیات را زبانشناس برجسته و بانفوذی همچون یاکوبسن رایج کرده است.
۲) نگرش دومی که سودمند نیست، آن نگرشی است که زبان را وسیله بیان برای انتقال ادبیات می داند. در اینجا باز هم از دیوید لاج نقل قول می کنم که می گوید: «وسیله بیانِ رمان نویس، زبان است. هر کاری که او در مقام رمان نویس می کند، به واسطه و از طریق زبان است.»(۱۶) طبق این نظر، زبان به منزله وسیله بیان، همانند رنگ، مفرغ و سلولوئید در هنرهای دیگر است.(۱۷) اما این استعاره، بی تردید به این معنا می رسد که زبان «صرفا یک وسیله بیان» است: مهم، خودِ رمان (یا شعر و غیره) است که «به واسطه و از طریق» وسیله بیان انتقال می یابد. بدین سان، جوهر ادبیات به حوزه مبهم و تعریف ناشده ای احاله می شود که به نحوی از انحاء فراسوی زبان است. ولی در نزد زبانشناسان، زبان بودنِ ادبیات امری مسجل است، زبانی که باید درست مثل هر شکل دیگری از کلام، مورد نظریه پردازی قرار گیرد. بی معناست که زبان ادبیات را تا حد صرفا وسیله ای برای بیان تنزل دهیم، زیرا معانی، مضامین و ساختارهای فراگیرتر هر متن را ــ خواه متنی «ادبی» و خواه غیرادبی ــ منحصرا روابط متقابل آن متن با زمینه اجتماعی و غیراجتماعی می سازد.
پذیرش این موضع برای منتقدان ادبی مشکل است زیرا جایگاه (و ارزش) خاصی را که آنان برای ادبیات قائل هستند از میان برمی دارد و ادبیات را تا حد زبان کوچه و بازار تنزل می دهد. اما اگر قرار باشد از کلیه بصیرت هایی که به مدد زبانشناسی به دست می آید برخوردار باشیم، آنگاه همطرازدانستن زبان ادبی و غیرادبی ضرورت می یابد. قصد ما این است که نشان بدهیم یک رمان یا یک قطعه شعر، متنی است که ساختاری پیچیده دارد؛ که شکل ساختاری آن به واسطه فرایندهای نشانه شناختی اجتماعی، بازنمود دنیایی است که با فعالیت ها، حالت ها و ارزش هایی مشخص شده است؛ که این متن، تعاملی ارتباطی است که در چارچوب زمینه های مربوط اجتماعی و نهادی، بین تولیدکننده آن و مصرف کنندگانش صورت می گیرد. نکته اساسی این است که این ویژگی های رمان یا شعر مورد نظر، دقیقا همان چیزهایی است که زبانشناسی کارکردی با بررسیِ ــ برای مثال ــ گفت و شنود افراد، نامه ها یا اسناد رسمی به دنبالشان می گردد. شاید این توصیف از اهداف تحلیل زبانشناسانه، غنی تر و لذا بسیار پذیرفتنی تر از آن چیزی باشد که معمولاً منتقدان ادبی انتظار دارند. اما به هرحال، برای من نظریه پردازی درباره ادبیات به منزله زبان، چیزی جز این نیست. هیچ لزومی ندارد فرض کنیم حتما نوعی ویژگی های ادبی تجریدی در «فراسوی» وسیله بیان وجود دارد، زیرا ویژگی های بدیعی و نشانه شناختی مورد نظر باید در توصیف زبانشناسانه عادی از متن به دست آید، مگر آنکه زبانشناسی را بسیار محدود بدانیم.
۳) از آنچه در بند قبل گفتم تلویحا چنین برمی آید که من از پذیرش فرض دیگری درباره زبان که در سبک شناسی و نقد ادبی بسیار متداول است اکراه دارم؛ منظورم عقیده کسانی است که معتقدند تفاوت بارزی بین زبان شعری یا ادبی از یک سو و زبان معمولی از سوی دیگر، وجود دارد. منتقدان ادبی عموما چنین فرض می کنند که به هرحال، این تمایز مسلما وجود دارد و برخی از زبانشناسان نیز کوشیده اند آن را ثابت کنند. برای مثال، در نوشته های یاکوبسن و موکارفسکی(۱۸) به بحث های مستدلی در این باره برمی خوریم. اما این بحث ها به لحاظ تجربی، موجه نیستند، بلکه مانعی جدی در راه آن گونه نقد زبانشناسانه هستند که می کوشد همان کمال ارتباطی را که خصلت عام زبان است برای ادبیات نیز قائل شود.
دلایلی چند برشمردم درباره اینکه چرا بعید است بتوان پاسخ قانع کننده ای به این پرسش به ظاهر ساده داد که «آیا می توان زبانشناسی را در ادبیات به کار برد؟». من معتقدم که زبانشناسی می تواند کاربردی کاملاً مناسب در ادبیات داشته باشد تا وجوه مختلف متون ادبی را آشکار کند؛ به همین دلیل می خواهم جهتی تازه و متفاوت به مسئله بدهم. به نظر من چاره کار صرفا در این است که ادبیات را به منزله زبان مورد نظریه پردازی قرار دهیم و برای این منظور از غنی ترین و مناسب ترین الگوی زبانشناختی استفاده کنیم.
آن الگوی زبانشناختی که برای این منظور مناسب تشخیص داده می شود، باید واجد این ویژگی های کلی باشد: (الف) باید تبیین جامعی از تمامی ابعاد ساختار زبانی متن ــ به ویژه ابعاد کاربردی آن ــ به دست دهد؛ (ب) باید بتواند تبیینی از کارکردهای ساخت های زبانی مفروض (در متون واقعی) به دست دهد، به ویژه کارکردی که موجب شکل گیری اندیشه در ذهن خواننده می شود (یعنی همان کارکردی که هالیدی(۱۹) کارکرد «انگارساختی» می نامد)؛ و (ج) باید تصدیق کند که معانی متن در بنیانی اجتماعی شکل می گیرند (یعنی همان چیزی که هالیدی «نشانه شناسی اجتماعی» می نامد)(۲۰).
آن نوع زبانشناسی که ما برای مقصود خود نیاز داریم، برخلاف اغلبِ دیگر شکل های زبانشناسی که حیطه شان به طور تصنعی محدود شده است، باید در پی همه شمول بودن باشد، یعنی تبیین کاملی از ساختار زبان و کاربرد آن در تمام سطوح ارائه دهد. این سطوح عبارتند از: معناشناسی یا انتظام معانی در زبان؛ نحو یا فرایندها و سامان مندی هایی که نشانه ها را در قالب جملات زبان مرتب می کند؛ واجشناسی و آواشناسی که به ترتیب عبارتند از طبقه بندی و سامان مندی و تولید عملی اصوات گفتار؛ دستور زبان متن یا توالی جملات در کلام منسجم طولانی؛ و کاربردشناسی یا روابط مرسوم بین ساخت های زبان و استفاده کنندگان و کاربردهای زبان.
کاربردشناسی زبان آن بخش از زبانشناسی است که هنوز جای بسی بحث و بسط دارد،(۲۱) اما روشن است که به طور کلی شامل این موضوعات می شود: اَعمال بین فردی و اجتماعی که گویندگانِ زبان از طریق گفتن و نوشتن انجام می دهند، لذا، نه فقط ساختار گفت وگو، بلکه همچنین ساختار تمامی دیگر انواع ارتباط زبانی به منزله تعامل؛ روابط گوناگون بین کاربرد زبان و انواع مختلف زمینه های آن، به ویژه روابطی که بین کاربرد زبان و زمینه های اجتماعی و تحول تاریخی آن زمینه ها وجود دارد؛ و اساسا، نظام های دانسته های مشترک در جوامع و بین گویندگان زبان که امر ارتباط را میسر می کند (یعنی زمینه مشترک معناشناسی و کاربردشناسی). در نوشته های مختلفی تاکید کرده ام که لازم است در نقد زبانشناسانه، درباره جوانب تعاملی متون «ادبی» دیگر مسامحه نکنیم. جوانب مورد نظر، عبارتند از: روابط بدیعی میان گوینده و مخاطب؛ پویش شناسی آفرینش شخصیت های داستانی؛ و روابطی که از نظر جامعه شناسی زبان بین آفرینندگان آثار ادبی و خوانندگان آن وجود دارد.(۲۲) شاخه دوم کاربردشناسی که مربوط است به ساختار زبان و نظام های دانسته ها، باعث غنای هرچه بیشتر نقد زبانشناسانه می شود و موجبات همگامی نقد زبانشناسانه و نقد ادبی را فراهم می آورد.
الگوی «کارکردی» زبان بر مبنای این پیش فرض عمل می کند که ساختارهای زبان نه دلبخواهانه هستند و نه آن طور که چامسکی مدعی است کلاً از ویژگی های همگانیِ ذهن ناشی می شوند. بلکه در هر جرگه زبانی، استفاده های ارتباطی خاصی از این ساختارها به عمل می آید و همین استفاده هاست که شکل ساختارهای زبانی را تعیین می کند. هالیدی سه مقوله «کارکرد» را مطرح می کند: انگارساختی، بین فردی و متنی. کارکرد انگارساختی، در نقد زبانشناسانه، مفهومی است محوری. تجربه افراد و جوامعِ حول و حوش آنان در زبانی که به صورت مجموعه های انگارها به کار می برند به رمز درمی آید و کارکرد انگارساختی همزمان با تغییر انگارهای مسلط بر آنان دگرگون می شود. مثال ساده ای در این مورد، مفاهیمی است که در شاخه های مختلف علوم به کار می رود و برای گویندگانی که با هریک از این شاخه ها سروکار دارند به صورت اصطلاحاتی فنی به رمز درمی آید. این اصطلاحات برای آنان بخشی از انتظامِ زبانیِ تجربه شان است. اصطلاحات مورد نظر، به رغم اینکه بخش تخصصی شده کارکرد انگارساختی هستند، نمونه واضح این اصل کلی اند که ساختار زبان با کارکرد انگارساختی اش، تجربه گوینده از واقعیت را به وجود می آورد.
و اما درباره تجربه جامعه؛ منظور از «نشانه شناسی اجتماعی» همین تجربه جامعه است. تردیدی نیست که برخی از معانی ای که در زبان به رمز درمی آیند منشا طبیعی دارند و منعکس کننده این هستند که ما چه نوع موجود زنده ای هستیم (برای مثال، اصطلاحات عمده ای که برای مشخص کردن رنگ، شکل و جهت به کار می رود)(۲۳)؛ با این حال، غالب معانی، جنبه اجتماعی دارند: اینکه یک جامعه چه نظریه ها یا ایدئولوژی هایی دارد و توجهش عمدتا معطوف به چیست، در زبان آن جامعه به رمز درمی آید و بدین ترتیب ساختار معناشناختی هر زبان، نقشه ای است که نشان می دهد آن جامعه چه می داند و دانسته هایش را چگونه انتظام داده است. می توان این اصل را بسط داد و از این حقیقت که جوامع به لحاظ ایدئولوژیک متفاوت اند این نتیجه مهم را گرفت که وجود مجموعه انگارهای پیچیده و رقیب باعث پیدایش سبک ها، سیاق های کلام یا گونه های زبانیِ مختلفی می شوند که برحسب نظرات متمایز افراد یا گروه های جامعه، تعبیرهایشان از واقعیت از نظر نشانه شناسی متمایز است. به اعتقاد منتقدان ادبی این حجت، دلیلی زبانشناسانه است در اثبات این فرضیه سنتی که هر سبکی دربرگیرنده جهان بینی خاصی نیز هست (این فرضیه را لئو اسپیتزر(۲۴) فرمول بندی کرد اما بسیاری دیگر از نظریه پردازان تلویحا به آن معتقد بودند). فرمول بندی هالیدی و من از این نظر پیشرفته است که تصریح می کند در دسترس بودن شیوه صوری تحلیل زبانشناسانه به روشن شدن رابطه بین سبک و بازنمود تجربه کمک می کند.
اکنون می خواهم متنی را به صورت نمونه بررسی کنم و برای اجتناب از اطاله کلام درباره زمینه داستان، قسمتی از آن را انتخاب کرده ام که برای بسیاری از خوانندگان آشناست. این بررسی برای «اثبات نظریه» من نیست، ولی نشان می دهد که این نظریه زبان چه سمت و سویی به تحلیل ما می دهد. رمان خشم و هیاهو(۲۵) نوشته ویلیام فاکنر(۲۶) نمونه آشنا اما بسیار جالبی است از اینکه ساختار زبان چگونه موجب شکل گیری جهان بینی(۲۷) خاصی می شود. شروع رمان چنین است:

از میان نرده، بین جاهایی که گل حلقه ای داشت، آنها را می دیدم که می زدند. آنها می آمدند به طرف جایی که پرچم قرار داشت و من رفتم کنار نرده. لاستر در علفزار کنار درخت گل، جست وجو می کرد. آنها پرچم را بیرون آوردند و آنها می زدند. بعد آنها پرچم را برگرداندند سر جایش و آنها سر میز رفتند و او زد و دیگری زد. بعد آنها ادامه دادند و من رفتم کنار نرده. لاستر از درخت گل دور شد و ما رفتیم کنار نرده و آنها ایستادند و ما ایستادیم و وقتی لاستر در علفزار جست وجو می کرد من از لای نرده نگاه کردم.
«بگیر کدی.» او زد. آنها از چمنزار گذشتند. من به نرده چسبیدم و دورشدن آنها را تماشا کردم.
لاستر گفت: «گوش کن ببینم. سی و سه سالته آخه؛ خجالت نمی کشی این اداهارو از خودت درمی آری، اونم وقتی من این همه راه رو رفتم شهر برات کیک خریدم. نِقِتو بِبُر. نمی خوای کمکم کنی اون بیست و پنج سنتی رو پیدا کنم، بلکی امشب برم نمایش؟»
آنها در چمنزار آهسته می زدند. من از کنار نرده رفتم به جایی که پرچم قرار داشت. پرچم روی علف تازه و درختان، با باد تکان تکان می خورد.

شخصیتی که این بخش داستان از زاویه دید او روایت می شود، بنجی است، مردی ۳۳ ساله که ذهن یک پسربچه را دارد. واضح است که فاکنر تعمدا این زبان را به کار برده است تا محدودیت درک بنجی از دنیای اطرافش را نشان دهد. خواننده تقریبا به طور غریزی به این نکته پی می برد؛ اما چگونه؟ در زبانی که نویسنده به کار برده است سرنخ هایی وجود دارد که قویا حاکی از این امرند، اما این سرنخ ها به خودی خود پاسخگوی این پرسش نیستند که چگونه این قسمت را می توان آن طور که من می گویم تفسیر کرد.
ابتدا درباره زبان این قسمت می توان گفت که گرچه از هنجارهای زبان عادی دور است، اما آشفته بودنش بی حساب و کتاب نیست، بلکه در حوزه های خاصی از زبان به نحو نظام مندی، طرح بندی شده است. در اینجا به دو نکته باید توجه داشت: نخست اینکه، فاکنر می توانست یا به نحوی بی قاعده از زبان عادی منحرف شود یا طوری از زبان عادی منحرف شود که نوعی منطق درونی را نیز در این انحراف رعایت کرده باشد؛ هریک از این دو بدیل دلالت بر گونه خاصی از عقب ماندگی ذهنی بنجی دارد. دوم اینکه، ساختارهای معینی از طریق تکرار، «برجسته شده اند» (فرایندی که سبک شناسان به خوبی با آن آشنا هستند). برجسته سازی نشانی از قسمت های مهم اثر است و تلویحا دلالت بر نکات شایان توجهی دارد که خواننده نباید از درک آنها غافل بماند.
چشمگیرترین این نکات، آن چیزی است که زبانشناسان «حالت متعدی» می نامند، یعنی آن ساختار زبانی که به اَعمال شخصیت ها و نیز رخدادها داده می شود. [ در سرتاسر این نقل قول] «حالت متعدی» به نحو خودسازگاری نابه هنجار است. در اینجا تقریبا هیچ فعل متعدی وجود ندارد؛ درعوض تعداد کثیری فعل لازم به کار رفته است («می آمدند»، «رفتم»، «جست وجو می کرد»، و از این قبیل) به علاوه یک فعل متعدی («زد») که کرارا بدون مفعول در متن آمده، گویی که فعلِ لازم است. بدین ترتیب، متن به طور ضمنی دلالت بر این دارد که درک بنجی از وقایع و تاثیرشان بر اشیاء، ناچیز است؛ به عبارت دیگر، او تصور محدودی از رابطه بین علت و معلول دارد.
ثانیا، بنجی نمی داند برخی از مفاهیمی را که اهمیت فراوانی برای درک مشاهداتش دارد، چه بنامد. در پاره ای موارد، کلمه مورد نظر او اصلاً در متن نیامده است (مثال شایان توجهی از این موارد، کلمه «گلف» است)؛ در بقیه موارد، برای نامیدن آنچه اسمش را نمی داند به اطناب متوسل می شود: «جاهایی که گل حلقه ای داشت»، «جایی که پرچم قرار داشت»، «درخت گل». این نکته به طور ضمنی دال بر این است که ذهن بنجی فقط بر بخشی از طبقه بندی ای که جامعه اش درباره اشیاء دارد مسلط است.
ثالثا، بنجی ضمایر شخصی را به نحو غریبی به کار می برد. ببینید چگونه پشت سرهم از ضمیر استفاده می کند: «آنها را... آنها... آنها... آنها... آنها... او... دیگری...». او این ضمایر را بدون اینکه بگوید به چه کسی اشاره دارد و با اندک تغییری در شکل ضمایر به کار می برد. این شیوه به کارگیری ضمایر، حکایت از آن دارد که بنجی درک نمی کند اگر آدم بخواهد چیزی را که خودش می داند برای کس دیگری مشخص کند که راجع به آن چیز اطلاعی ندارد، در آن صورت چه باید بکند. واضح است که این مسئله، نقص بزرگی در امر برقراری ارتباط می باشد.
رابعا، در مولفه های موقعیتی که بنجی استفاده می کند ــ یعنی در کلماتی که در اشاره به اشیاء و وقایع و محل آنها به کار می برد ــ اِشکالی هست. تعداد این قبیل مولفه های موقعیتی در قسمتی که نقل کرده ام فراوان است: «از میان... بین... می آمدند به طرف جایی که... رفتم کنار...» و از این قبیل. اما مجموعه این کلمات تصویر دقیق و روشنی از جایگاه و مسیر حرکت خودِ بنجی، همراهش لاستر و گلف بازانی که آن دو تماشایشان می کنند، به دست نمی دهد. سعی کنید نمودارهایی را از توالی جایگاه ها و مسیرهای حرکت شخصیت ها بکشید. خواهید دید که بنجی به مفهوم واقعی کلمه از تشخیص جهت عاجز است و دَرکش از مکانی که خود در آن واقع شده و روابطی که دیگران در یک محیط با او دارند، ناچیز است. ناهماهنگی مولفه های موقعیتی در متن باعث می شود که خواننده احساس کند روایتی که می خواند مغشوش است؛ یعنی این احساس به خواننده دست می دهد که راوی داستان ادراک آشفته ای از دنیای پیرامون خود دارد.
کاری که من در هریک از چهار بند فوق کرده ام این است که ابتدا یک ساخت زبانی را که در متن تکرار شده است در نظر گرفته ام و سپس تفسیری را درباره آن ساخت افزوده ام. اما پرسشی که در اینجا مطرح می شود (یا باید مطرح شود) این است که این تفسیرها تا چه حد معتبرند. اجازه بدهید این نکته بدیهی را بپذیریم که در اینجا هیچ ملاحظاتِ محاکاتی و هیچ محک عینی ای برای بازنمایی واقعیت درکار نیست. کدام خواننده است که بتواند بگوید «من این رمان را بازآفرینی دقیقِ سبک داستان گوییِ کسی می دانم که قوه دَرکش فلان نقص را دارد»؟ و آیا کسی که چنین واکنشی به متن نشان دهد، به هرحال، از درک این نکته غافل نمانده است که زبان، داستان را می سازد نه نمونه واقعیت را؟ اما برمبنای این پیش فرض که زبانْ «داستان ساز» است، امکان دارد چنین استدلال شود که در اینجا دقیقا زبان خاصِ متن، آگاهی بنجی را از آغاز خلق می کند. این گونه استدلال که در نقد ادبی متداول است، هرگز به نظر من چندان پذیرفتنی نیامده است. از آنجا که صورت های زبانی به ذهن نویسنده ای متبادر می شوند که فکرش پیشاپیش مملو از دلالت های واژگان است، بعید می نماید که واژه ها و جمله ها را بتوان به این منظور به کار برد که خودمختارانه معانی جدیدی در متنی خاص بیافرینند. با این حساب، محتمل است که دلالت های واژگان متن مورد نظر ما، دلالت هایی مرسوم باشند. اما به رغم این نکته، لازم است با دقت بیشتری تبیین کنیم که در تعامل بین متن، خواننده و فرهنگ چه رخ می دهد. در این مرحله از پژوهش هنوز نمی توانم با اطمینان مطلق در این باره نظر بدهم، اما می توانم تا حدی به پیچیدگی این فرایندها اشاره کنم.
هواداران دستورزبان کارکردی معتقدند که ساخت های زبانی بر مبنای منظورهای ارتباطیِ گوینده انتخاب می شوند. می توان چنین فرض کرد که گوینده، تمام منابعِ زبانیِ خود را در وهله اول از طریق اَعمالِ ارتباطی جامعه ای که در آن متولد شده است و سپس از طریق اَعمالی که به هنگام آشناشدن با آداب و رسوم اجتماعی در آنها شرکت می جوید، تدریجا انباشته می کند. بر اساس این نظریه، عبارتی را که در بند قبل به کار بردم (یعنی این عبارت که فکر نویسنده «مملو از دلالت های واژگان» است) می توان این طور توضیح داد که ساختارها و واحدهای زبانی ای که فرد در اختیار دارد، نشان دهنده کارکردهایی هستند که با آنها تداعی می شوند. برای مثال، کلمه «فتوسنتز» علاوه بر اینکه طبق فرهنگ های لغت به معنای فرایند حیاتی معینی در گیاهان است، با زبان علمی خاصی نیز تداعی می شود؛ به همین ترتیب، از عبارت «یکی بود یکی نبود» درمی یابیم مطلبی که به دنبال خواهد آمد داستانی است برای کودکان؛ و از این قبیل. اگر قضیه به همین سادگی بود، هر فرد علاوه بر توانش معناشناختی و نحوی و واجیِ خود، نوعی «لغتنامه کاربردی» نیز می داشت، یعنی لغتنامه ای که در آن دلالت های ارتباطی و اجتماعی شکل های زبانی به نحو قابل اطمینانی گردآوری شده باشند. البته محتوای چنین لغتنامه ای در افراد مختلف، بسته به نقش ارتباطی آنها در جامعه، متفاوت می بود؛ با این حال مشترکات فراوانی هم می داشت.
اِشکال این الگو ــ اِشکالی که در نگاه اول چندان پیدا نیست ــ این است که شکل های زبانی می توانند به لحاظ علمی و نیز معناشناختی، مبهم باشند. به عبارت دیگر، رابطه بین یک شکل زبانی و کارکرد آن، رابطه ای تغییرناپذیر نیست. به همین دلیل، منتقد زبانشناس مانند خواننده یا شنونده عادی نمی تواند فقط ساختار زبانی یک متن را تشخیص دهد و سپس با استفاده از توانش کاربردیِ خویش، دلالت خاصی را برای آن ساختار زبانی تعیین کند. دید واقعگرایانه تر از تعامل زبانی این است که متن را به منزله کلام بررسی کنیم، یعنی به منزله کلیتی یکپارچه متشکل از متن و زمینه آن، نه اینکه متن را ساختاری زبانی بدانیم که کارکردی به آن نسبت داده می شود. برخورد ما با متن همراه با پنداشتی است که درباره زمینه ای مربوط به آن داریم؛ خودِ آن پنداشت نیز مبتنی است بر تجربیات قبلی که در مورد کلام مربوط و زمینه های مرتبط با آن داشته ایم. این پنداشت به ما کمک می کند تا تفسیری از متن به دست دهیم یا به عبارت دیگر، دلالت های آن را معین کنیم و این دلالت ها نیز با ادامه کلام، یا تایید می شوند، یا رد می شوند یا تعدیل می یابند. وقتی با کسی گفت وگوی رودررو داریم، از آنچه مخاطبمان متقابلاً به ما می گوید معلوم می شود که پنداشت ما تا چه حد درست بوده است. اما وقتی با متن نوشته شده ای سروکار داریم، برای سنجیدن میزان درستی پنداشتمان متکی به آشنایی فعلی مان با گونه های کلامی مربوط و نیز تبحرمان در استفاده از الگوهای کلامی مناسب هستیم (این تبحر را از طریق فراگیری ادبیات و پژوهش های آگاهانه دیگر درباره کلام ــ مثلاً جامعه شناسی زبان ــ کسب کرده ایم). همان طور که منتقدان می دانند، خواننده برای اینکه بتواند متن را به منزله کلام درک کند، باید با تکیه بر حداکثر تجربیات قبلی خود در زمینه میراث ادبی و دیگر شکل های مربوط کلام، آن را چندین بار بخواند. تبادل نظر با دیگر خوانندگان مجرب ادبیات نیز برای تسریع این فرایند و قطعیت بخشیدن به پنداشت هایی که از متن داریم، بسیار سودمند است.
من تخصصی درباره آثار فاکنر ندارم و فقط می توانم بگویم تحلیل اثرش، کلاً چه جهتی می تواند داشته باشد. مشخصه هایی را که درباره قسمت نقل قول شده از خشم و هیاهو ذکر کردم در متون دیگری نیز می توان یافت که محدودیت های مختلف قوه درک یا تجربیات انسان را برمی شمرند. برای مثال، هالیدی در بررسی رمان وُرّاث(۲۸) نوشته ویلیام گُلدینگ(۲۹)، با اشاره به زبانی که نویسنده برای توصیف فرایندهای ذهنی انسان نئاندرتالی به نام لاک(۳۰) به کار برده است، غرابت های مشابهی را در زمینه کاربرد افعال متعدی ذکر کرده و ــ مانند من ــ در تفسیر خود، این غرابت ها را دال بر ضعیف بودن درک شخصیت از رابطه بین علت و معلول دانسته است.(۳۱) اطناب هایی از قبیل عبارت «درخت گل» که بنجی به کار می برد، نمونه فرایندی به نام فقر واژگان است که در توصیف افراد ساده لوح و بی تجربه، زیاد به آن برمی خوریم (برای مثال، رجوع کنید به تفسیر من درباره شیوه ای که کینگزلی اِیمیس(۳۲) در رمانش با عنوان Take a Girl Like You، قهرمان زن داستان را ــ که دختری شهرستانی به نام جنی بان(۳۳) است ــ ارائه می کند).(۳۴) به گفته بزل برنستاین که یک جامعه شناس است، به کاربردن ضمایر شخصی بدون مشخص کردن مرجع آنها یکی از علایم وابستگی بیش از حد به زمینه کلام و از ویژگی های مشخصه زبان کارگران است که «رمزگان محدودی» برای بیان منظور خود دارند. جالب اینجاست که این عقیده مبتنی بر شواهد تجربی نیست بلکه مبتنی است بر مثالی که محقق دیگری که در همین باره پژوهش می کند از خود ساخته است. بدین ترتیب، برنستاین الگویی را برای کارش برگزیده است که ماهیتی داستانی دارد.(۳۵)
هر سه متنی که به آنها اشاره کردم چندین سال پس از رمان خشم و هیاهو منتشر شده اند، اما این نکته اعتبار استدلال من را چندان خدشه دار نمی کند، زیرا در نوشته حاضر قصد ندارم وارد این موضوع شوم که منابع و تاثیرهای متون مختلف چه بوده است، یعنی یک متن خاص به لحاظ تاریخی چگونه به طور مستقیم بر متنی دیگر تاثیر گذارده است. می توانستم نمونه های دیگری از متون متقدم تر درباره هر چهار مورد این ساخت های زبانی بیاورم که دلالت های مشابهی درباره قوه درک شخصیت ها دارند (نمونه هایی از نوشته های قدیمی تر گوتیک، اشعار شاعران ساده طبع(۳۶)، خاطرات و نامه های افراد کم سواد و از این قبیل)؛ ولی هدف من این است که نشان بدهم خواننده عصر جدید برای توصیف ذهنیت ساده لوح شخصیت یک اثر ادبی، گونه های کلامیِ مسجلی در اختیار دارد که او را در جهت تفسیرهای پیشنهادی من رهنمون می کند. این یگانه شالوده ای است که منتقد معاصر می تواند بر مبنای آن در گام اول متن را بخواند. مراحل بعدی نقد متن می تواند ــ و احتمالاً باید ــ به نحو اکیدتری جنبه تاریخی داشته باشد. در نقل قولی که از خشم و هیاهو آوردم، فاکنر الگوی معینی از ذهنی عقب مانده، تکوین می کند، کمااینکه در دیگر بخش های این رمان، گونه های دیگری از ذهنیت انسان را به دست می دهد و البته نکته اصلی داستان، رابطه اخلاقی میان این دیدگاه هاست. به عبارت دیگر، کاری که فاکنر می کند این است که گونه های متفاوت کلام را کنار یکدیگر می آورد تا خواننده را به صرافتِ ارزیابی بیندازد. اینکه گونه های مختلف کلام که در این رمان به کار رفته اند تا شکل خاصی به الگوهای فاکنر از شخصیت های نابه هنجار بدهند و کلیتی منسجم از آن الگوها بسازند کدام ویژگی های ادبی، روانشناختی و جامعه شناختی را دارند، مسئله ای است مربوط به کاربردشناسی و جامعه شناسی زبان از دیدگاه تاریخی که من بدون تحقیقی بسیار گسترده، صلاحیت پاسخگویی به آن را ندارم. اما این تحقیق، نوعی نقد تاریخی از کلام و ارزش ها خواهد بود و شاید منتقدان از این نکته خرسند شوند که چنین تحقیقی با نظریه حاضر درباره زبان سازگار است، ولی با برداشت های فرمالیستی سابق در مورد سبک شناسیِ زبانشناسانه جور درنمی آید.
در پایان مایلم مختصرا نکاتی درباره آموزش نقد زبانشناسانه و روش های تدریس آن اضافه کنم. نظریه ادبیات به منزله زبان آن گونه که من تبیین کرده ام، با این نکته بدیهی تجانس دارد که کنش نقادانه دانشجویان، یعنی توانایی آنها در اینکه متن را «بخوانند» و آن را به صورت کلامی دلالت دار دریابند، به میزان زیادی به این بستگی دارد که چقدر مطالعه داشته اند و چه مطالبی خوانده اند. از آنجا که خواندن و نقد، به دانش منتقد درباره کلام بستگی دارد و نه به توانایی او در تجزیه ساختارهای متن، نباید انتظار داشت که آموزش تحلیل صوریِ زبانشناسانه به دانشجویان مبتدیِ ادبیات به خودی خود موجب شود که استعداد آنان در نقد به میزان شگرفی افزایش یابد. اما آن نوع زبانشناسی که در نوشته حاضر به آن اشاره شد، همراه با دروسی درباره جامعه شناسی زبان، تجزیه و تحلیل کلام و کاربردشناسی زبان، اگر بخشی از دروس رشته ادبیات باشد و در طول زمانی مکفی ــ در این مورد، سه سال ــ آموزش داده شود، تاثیر به سزایی خواهد داشت. در چنین درسی، دانشجویان تسلط خود بر گونه های کلام ادبی را رفته رفته به حد کمال می رسانند و همزمان با آن، درباره نظریه های زبان و کاربرد آن دانشی به دست می آورند و نیز روش تحلیلی و اصطلاحاتی برای توصیف رابطه بین ساختارهای زبانی و کارکرد آن ساختارها در شکل های «ادبی» کلام فرامی گیرند. آخرین نکته ای که در این زمینه درخور ذکر می دانم این است که چون دانش، در بافتی اجتماعی برای فرد شکل می گیرد، لذا شیوه نقد زبانشناسانه را نه در سخنرانی های آموزشی و کلاس هایی که فقط استاد در آن درس می دهد، بلکه در کلاس های بحثِ دسته جمعی می توان به بهترین نحو تدریس کرد و مورد بررسی قرار داد. بدین ترتیب است که می توان در تجربه کلام سهیم شد.
از نظراتی که درباره نقد زبانشناختی در آموزش ادبیات ذکر کردم می توان پاسخ برخی پرسش های اساسی مربوط به روش شناسی ــ یا ماوراء روش شناسی ــ را که تلویحا در بحث اولیه من مطرح شده بود دریافت؛ منظورم آن پرسش هایی است که مربوط می شود به عینیبودن یا نبودن نقد زبانشناسانه. توصیف زبانشناختیِ ساختارهای متن، به ویژه در سطح نحو و واجشناسی، مسلما عینی است (زبانشناسان توافق کمتری درباره توصیف معناشناختی دارند). اما واضح است که تعیین کارکردها و دلالت های متن، فرایندی عینی نیست و دلیل آن نیز، همان طور که همه می دانند، ناهمزمانی تغییر در شکل و تغییر در کارکرد است. این بدان معنا نیست که تفسیر متن، عملی کاملاً ذهنی و فردی است (منتقدانی که در بحث هایشان بر اولویت تجربه فردی تاکید می گذارند، به همین موضعِ مغشوش که حاکی از استیصال آنان است می رسند). نقد، عملی بین ذهنی است. دلالت هایی که منتقد شخصا برای متن تعیین می کند، محصولِ نهادی اجتماعی اند؛ به عبارت دیگر، مفاهیمی فرهنگی اند که در شکل هایی کلامی که منتقد در آنها تبحر دارد به رمز درآمده اند. پس می توان دریافت که تفسیر انتقادی، جنبه بحث و مناظره عمومی دارد. توصیف زبانشناختی به دلیل اینکه شرح روشنی از ساختارها و نیز نظریه ای درباره نشانه شناسی اجتماعی به دست می دهد، اهمیتی بنیادین در تضمین درکی واضح از عناصر عینی و بین ذهنی متون مورد بحث دارد.

مقدمه ویرایش دوم

سوگند به قلم و آنچه می نویسد.
قرآن، سوره قلم، آیه ۱

کتاب زبانشناسی و نقد ادبی نخستین بار در سال ۱۳۶۹ منتشر گردید. گشایش دوره های تحصیلات تکمیلیِ زبانشناسی در دانشگاه های ایران (فرایندی که از نیمه دوم دهه ۱۳۶۰ به بعد تشدید شد) از یک سو، و تمایل علاقه مندانِ نقد ادبی به آشنایی با حوزه های جدید در مطالعات نقادانه از سوی دیگر، باعث شده بود که در آن زمان نقد زبانشناسانه به موضوعی مهم در محافل آکادمیک و فرهنگی تبدیل شود. فهم شور و شوق زبانشناسانی که به سبب گرایش و مطالعات شخصی در حوزه ادبیات مایل بودند از بصیرت های زبانشناسی جدید برای راه یافتن به معانی متون ادبی بهره بگیرند، البته دشوار نبود. آنچه نمی شد درک کرد، دیدگاهی بود که زبانشناسی را «کلید» فهم کائنات و راه حل معضلات جهانشمولِ بشر قلمداد می کرد. این دیدگاه، تباین بین دستورزبان سنتی و زبانشناسی جدید را تلویحا با تباین نقد ادبیِ غیرزبانشناسانه و نقد زبانشناسانه (تباینی که البته خودساخته بود) قیاس پذیر می دانست و بر این اساس نتیجه می گرفت که زبانشناسی با فراهم آوردن «بنیانی علمی» برای نقد ادبی، به شمّ ادبی منتقدان کیفیتی «عینی» بخشیده است. طبیعتا برای کسانی که نظریه های نقد ادبی (به ویژه نظریه های دهه ۱۹۳۰ به این سو) را می دانستند، قیاس یادشده ناموجه و حاکی از ناآشنایی با ماهیت نقد ادبی بود. بدین سان، به موازات میل به آشنایی بیشتر با آنچه آرام آرام در سخنرانی ها و مقالات زبانشناسان رسما «نقد زبانشناسانه» نامیده می شد، نوعی بی اعتمادی نیز نضج می گرفت که شاید بتوان گفت هم پیامد ادعاهای مبالغه آمیز درباره امکانات بالقوه زبانشناسی بود و هم نتیجه «بیگانه» تلقی شدن رهیافت زبانشناسانه در نزد دست اندرکاران مطالعات ادبی.
در چنین فضایی، مترجمان کتاب حاضر درباره سابقه کاربرد مفاهیم زبانی به طور اعم و حد و حدود (یا، به عبارتی، ظرفیت های) رهیافت زبانشناسانه در نقد ادبی به طور اخص به تحقیق پرداختند. حاصل این پژوهش به ما نشان داد که مبالغه های رایج درباره کاربرد زبانشناسی در نقد ادبی در کشور ما، به میزان زیادی ناشی از این نقصان عمومیِ فرهنگی است که اصولاً مطالعه گسترده و رسیدن به مرحله اشراف به نظریه و سپس ارزیابی متوازن و مستقل ــ و احیانا تعدیلِ ــ آن، هنوز به صورت رفتار حرفه ای در محیط های فرهنگیِ ما تثبیت نشده است. به طریق اولی، اکراه محققان یا مدرسان ادبیات از «خودی» محسوب کردن زبانشناسی در مطالعات نقادانه نشانه ناآگاهی از ماهیت عمیقا بین رشته ای و چندصداییِ نقد ادبی در زمانه ما است. بر اساس این ارزیابی، مترجمان کتاب حاضر تصمیم گرفتند تا از راه گزینش و ترجمه مقالاتی شاخص در حوزه نقد زبانشناسانه به شناخت بهتر بحث های این زمینه کمک کنند.
اکنون که دوازده سال از چاپ اول زبانشناسی و نقد ادبی می گذرد، می توان گفت مترجمان کتاب تا حدود زیادی در نیل به اهداف خود موفق بوده اند. تبدیل شدن مقاله های این کتاب به متون درسی در دانشگاه ها ــ که در مدتی کوتاه منجر به نایابیِ آن شد ــ و روشن ترشدن مباحث مربوط به موضوعِ کاربرد زبانشناسی در نقد ادبی، گواه نقش سودمندی است که ترجمه و انتشار این کتاب در فضای فرهنگی ما ایفا کرده است. به منظور کوشش برای تداوم این نقش ــ و نه با این فرض که اهمیت نقد زبانشناسانه در محافل آکادمیک و فرهنگی ما در حال حاضر به اندازه اهمیتی است که این موضوع در اواسط دهه ۱۳۶۰ داشت ــ اکنون ویرایش دوم زبانشناسی و نقد ادبی به علاقه مندان تقدیم می گردد. در ویرایش دوم، علاوه بر بازنگری در مقالات چاپ اول یک مقاله جدید با عنوان «سبک شناسی» به کتاب افزوده شده، و نیز نمایه موضوعات، اشخاص و آثار و واژه نامه ها بسط داده شده اند.
در پایان، وظیفه اخلاقی خود می دانم که از استاد مریم خوزان، مترجمِ دیگر این کتاب که چند سال پیش در آستانه اخذ دکترای ادبیات انگلیسی در کانادا دارِ فانی را وداع گفت، یاد کنم. خانم خوزان نه فقط در مقام استادی متفاوت و ممتاز حُسن شهرت داشت، بلکه فضیلت های انسانی و کم نظیرِ او زبانزد منصفان بود و هست. استاد موفق ادبیات کسی است که ارزش های انسانیِ ادبیات به روحش رسوخ کند و در سلوکش متبلور شود. زنده یاد مریم خوزان یقینا نمونه بارز چنین استادی بود. چاپ اول این کتاب مرهون دانش، پشتکار و انصاف حرفه ای استاد خوزان است و اکنون که ویرایش دوم آن منتشر می شود، ضمن گرامی داشت خاطره آن انسان والا، علو درجات روحش را از خداوند متعال مسئلت می کنم.

حسین پاینده
تابستان ۱۳۸۱

قطب های استعاری و مجازی در زبان پریشی

رومن یاکوبسن
زبان پریشی دارای انواع متعدد و گوناگونی است، اما هریک از آنها در نقطه ای بین دو نوع نهایی جای دارد. آسیب زبان پریشی به هر شکلی که باشد، اختلالی است خفیف یا شدید در قوه انتخاب و جایگزین سازی یا در قوه ترکیب و بافت. در اختلالِ نوعِ اول اَعمالِ فرا زبانی تحلیل می رود؛ حال آنکه در نوع دوم ظرفیت حفظ سلسله مراتبِ واحدهای زبانی آسیب می بیند. در نوعِ اولِ زبان پریشی، رابطه مشابهت مختل می شود و در نوع دوم رابطه مجاورت. به عبارت دیگر، با بروز اختلال مشابهت، به کارگیری استعاره ناممکن می شود و وقتی اختلال مجاورت بروز کند، دیگر نمی توان مجاز به کار برد.
کلام در دو جهت معنایی مختلف ادامه می یابد؛ یعنی گذار از هر موضوع به موضوع دیگر یا بر اساس مشابهت آن دو یا بر اساس مجاورت آنها صورت می گیرد. مناسب ترین اصطلاح برای مورد اول، شیوه استعاری است و برای مورد دوم، شیوه مجازی؛ چه، ادامه کلام در این دو جهت به موجزترین وجه در استعاره و مجاز تجلی می یابد. در هر نوع زبان پریشی، یکی از این دو فرایند محدود یا به کلی متوقف می شود؛ به همین سبب، پژوهش درباره زبان پریشی، به ویژه برای زبانشناسان، روشنگرِ مطالب بسیار است. در رفتار زبانی طبیعی، هر دو فرایندِ یادشده دائما فعال اند، اما مشاهده دقیق نشان می دهد که در نتیجه تاثیری که الگوی فرهنگی و خلق وخو و سبک گفتاری به جای می گذارد، گوینده یکی از این دو فرایند را بر دیگری ترجیح می دهد.
در آزمون روانشناختیِ مشهوری، به کودک نام چیزی را می گویند و از او می خواهند که اولین مطلبی را که به ذهنش می رسد بگوید. در این آزمایش مشاهده می کنیم که یکی از این دو گرایش زبانی دائما بر دیگری رجحان داده می شود؛ به عبارت دیگر، پاسخ کودک یا جانشین کلمه ای است که به او گفته شده و یا مکمّل آن. وقتی که انگیزش و پاسخ مکمل یکدیگر باشند، ساخت مناسبی را به وجود می آورند که غالبا یک جمله است. این دو نوع واکنش را «جایگزینی» و «گزاره ای» نامیده اند.
در برابر انگیزش «کلبه»، یکی از پاسخ ها «به کلی سوخته» بود و دیگری «خانه کوچک محقّر». هردو واکنش گزاره ای است، با این تفاوت که پاسخ اول بافتی صرفا روایتی به وجود می آورد؛ حال آنکه در پاسخ دوم پیوندی دوجانبه با موضوع «کلبه» وجود دارد: از یک طرف مجاورتِ جایگاهی (یعنی نحوی) و از طرف دیگر مشابهتِ معنایی.
همین انگیزش «کلبه»، این واکنش های جایگزینی را درپی داشت: تکرار مفهوم «کلبه»، مترادف های «اتاقک» و «آلونک»، متضاد «قصر» و استعاره های «غار» و «سوراخِ زیرزمینی». امکان اینکه دو کلمه به جای یکدیگر به کار روند، نمونه ای است از مشابهت جایگاهی و به علاوه، تمامی این پاسخ ها از طریق مشابهت معنایی (یا تباین معنایی) به انگیزش مربوط می شود. پاسخ های مجازی به همان انگیزش ــ یعنی پاسخ هایی از قبیل «سقف پوشالی»، «کاه» یا «فقر» ــ مشابهت جایگاهی و مجاورت معنایی را با یکدیگر ترکیب می کند و تباین می دهد.
فرد با به کارگرفتن این دو نوع رابطه (مشابهت و مجاورت) در هر دو وجه موقعیتی و معنایی شان ــ یعنی با انتخاب، ترکیب، طبقه بندی ــ نشان می دهد که در گفتار خود چه گرایش هایی دارد و مایل است چگونه سخن بگوید.
در هنر کلامی، تاثیر متقابل این دو عنصر کاملاً بارز است. الگوهای شعری که سطرهای متوالی آنها لزوما باید متقارن باشد، نمونه های فراوانی برای بررسی این رابطه به دست می دهد (مثلاً در اشعار کتاب مقدس یا در ترانه های عامیانه فنلاند غربی و تا حدودی روسیه). این نمونه ها محکی است عینی از ارتباطی که در یک جرگه زبانی برقرار می شود. از آنجا که در هر سطحی از کلام ــ سازه ای، واژگانی، نحوی، عبارتی ــ یکی از این دو رابطه (مشابهت و مجاورت) می تواند بروز کند ــ و هرکدام در یکی از این دو وجه ــ طیف حیرت آوری از ترکیب های ممکن به وجود می آید. گفتار هر فرد می تواند متمایل به یکی از این دو قطبِ جذب کننده باشد. مثلاً در ترانه های غنایی روسی، ساخت های استعاری غالب است اما در حماسه های قهرمانی، بیشتر به شیوه مجازی برمی خوریم.
انگیزه های گوناگونی باعث می شود که شاعر یکی از این دو بدیل را برگزیند. بسیاری تصدیق کرده اند که در جنبش های ادبی رمانتیسم و سمبولیسم، فرایند استعاری اولویت دارد، اما هنوز این نکته کاملاً جا نیفتاده است که، در واقع، تفوق مجاز، شالوده و جهت دهنده گرایش به اصطلاح رئالیستی در ادبیات است ــ گرایشی که به مرحله میانی افولِ رمانتیسم و ظهور سمبولیسم تعلق دارد و با هردوی این جنبش ها در تعارض است. نویسنده رئالیست با استفاده از روابط مجاورت، از طرح داستان به فضای داستان و از شخصیت ها به موقعیت مکانی و زمانی گریز می زند. چنین نویسنده ای به جزئیاتی علاقه مند است که از نوع مجاز جزء به کل باشد. در صحنه خودکشی آنا کارنین(۳۷)، توجه هنرمندانه تالستوی(۳۸) به کیف دستی شخصیت اصلی زن معطوف است. همین نویسنده در رمان جنگ و صلح از مجازهای جزء به کل «موی پشتِ لب» یا «شانه های برهنه» برای اشاره به شخصیت های مونثی استفاده می کند که این ویژگی ها را دارند.
غالب شدن یکی از این دو فرایند به هیچ وجه به هنر کلامی محدود نمی شود. همین نوسان در نظام های نشانه ای دیگری به غیر از زبان نیز رخ می دهد.(۳۹) نمونه بارز این نکته در تاریخ نقاشی، کوبیسم است که آشکارا گرایش مجازی دارد، یعنی شی ء در قالب مجموعه ای از مجازهای جزء به کل ارائه می شود. متقابلاً، نقاشان سوررئالیست شیوه ای به وضوح استعاری اختیار کردند. از زمان فیلم های د. و. گریفیت(۴۰)، هنر سینما که ظرفیت بسیار بسط یافته ای برای تغییر زاویه، عمق میدان صحنه و وضوحِ نماها دارد، پیوند خود را با سنن تئاتر قطع کرده است و به طور کلی طیف بی سابقه ای از «نماهای بسته» مبتنی بر مجاز جزء به کل و «نماهای باز» (مبتنی بر مجاز کل به جزء) را ارائه داده است. در فیلم هایی مانند فیلم های چارلی چاپلین، «مونتاژ» جدید و استعاری با «همگذاری»اش ــ به عبارت دیگر، تشبیه های فیلمی(۴۱) ــ جایگزین این تمهیدات شد.
لازم است بررسی تطبیقیِ نظام مندی از ساخت دوقطبی زبان (یا سایر نظام های نشانه ای) و تثبیت یکی از این دو قطب به ازای حذف دیگری (که در زبان پریشی رخ می دهد) به عمل آید. حفظ هریک از این بدیل ها در انواع دوگانه زبان پریشی باید با تفوق همان قطب در سبک های خاص، عادات شخصی، شیوه های متداول و غیره تقابل داده شود. بررسی دقیق و تطبیقِ این پدیده ها با کلّ مجموعه علائمِ نوعِ زبان پریشیِ مربوط، کاری است بسیار ضروری که متخصصان آسیب شناسی روانی، روانشناسی، زبانشناسی، شعرشناسی و نشانه شناسی (یا علم عام نشانه ها) باید مشترکا به تحقیق درباره آن بپردازند. این تقسیم بندی به دو بخش که در اینجا بحث شد، ظاهرا اهمیت و پیامد بزرگی برای تمام رفتار زبانی و به طور کلی رفتار انسان دارد.
برای نشان دادن امکانات تحقیق تطبیقی ای که در فوق پیشنهاد شد، مثالی را از یک قصه عامیانه روسی انتخاب می کنیم که در آن تقارن در حکم تمهیدی خنده آور به کار گرفته شده است: «توماس(۴۲) مجرد است؛ جرمیا(۴۳) عزب است.» در اینجا گزاره های دو عبارت متقارن از طریق مشابهت به هم مربوط می شوند و درواقع مترادف اند. نهاد هردو عبارت، اسامی خاص مذکر است و درنتیجه از نظر سازه ای شبیه یکدیگرند، اما از سوی دیگر این دو نهاد نام دو قهرمان مجاور در داستانی واحد است که اعمال مشابهی را انجام می دهند و به همین دلیل گزاره های مترادفی دارند. شکلِ تا حدودی تغییریافته همین ساخت در یکی از ترانه های معروف جشن عروسی وجود دارد که در آن هریک از مهمانان با نام کوچک و کنیه پدری مورد خطاب واقع می شود. «گلب(۴۴) مجرد است؛ ایوانوویچ(۴۵) عزب است.» درعین اینکه هردو گزاره در اینجا نیز مترادف یکدیگرند، اما رابطه بین دو نهاد دستخوش تغییر شده است. گلب و ایوانوویچ هردو اسامی خاصی هستند که به مرد واحدی اشاره می کنند و معمولاً برای مخاطب قراردادنِ مودبانه شخص ــ یعنی ایوانوویچ به جای گلب ــ در جوار هم به کار می روند.
در نقل قولی که از آن قصه عامیانه ذکر شد، این دو عبارتِ متقارن به دو حقیقت مجزا اشاره می کنند که عبارت است از وضعیت تاهل توماس و وضعیت مشابه جرمیا. اما در ترانه مربوط به جشن عروسی، دو عبارتِ مورد نظر مترادف یکدیگرند. عبارت های مذکور بدون اینکه نیازی باشد، مجردبودن قهرمانی واحد را تکرار می نمایند و بدین ترتیب، او را به دو اقنوم کلامی تجزیه می کنند.
رمان نویس روس گلب ایوانوویچ اسپنسکی(۴۶) (۱۹۰۲ــ۱۸۴۰) در اواخر زندگی به نوعی بیماری روانی دچار شده بود که اختلال گفتاری نیز دربرداشت. نام کوچک و کنیه پدری او گلب ایوانوویچ که سنتا در گفت وشنود مودبانه با هم می آید، در نزد او به دو اسم مجزا تجزیه شد که به دو موجود متفاوت دلالت می کرد. او تمام فضایل خود را به گلب نسبت می داد و ایوانوویچ ــ یعنی نامی که پسر را به پدر مرتبط می کرد ــ تجسم تمام رذائل اسپنسکی شد. تظاهر زبانی این دوگانگی شخصیت عبارت است از ناتوانی بیمار در به کارگیری دو نماد برای مصداقی واحد و لذا بیمار دچار اختلال مشابهت است. از آنجایی که اختلال مشابهت با گرایش مجازی پیوند دارد، بسیار جالب است که رویه ادبی خاصی را که اسپنسکی در اوان کار نویسندگی اش برگزیده بود بررسی کنیم. بررسی آناتولی کامگولف(۴۷) که سبک اسپنسکی را تحلیل کرد فرضیه های ما را ثابت می کند. وی نشان داد که اسپنسکی علاقه خاصی به مجاز ــ به ویژه مجاز جزء به کل ــ داشت و در استفاده از مجاز به قدری افراط می کرد که «خواننده غرق در جزئیات یک قطعه کوتاه می شود و عملاً نمی تواند معنی کل را دریابد و درنتیجه توصیف های نویسنده غالبا گنگ از آب درمی آید.»(۴۸)
مسلما ظاهر امر دلالت بر این دارد که سبک مجازی در نوشته های اسپنسکی ناشی از روال ادبی زمانه او یعنی «رئالیسم» اواخر قرن نوزدهم است، اما طبیعت خاص گلب ایوانوویچ باعث شد که قلم او به ویژه برای این گرایش هنری به نحو فوق العاده بارزی مناسب باشد و سرانجام تاثیر خود را بر جنبه کلامیِ بیماری روانیِ او برجا گذاشت.
در هر فرایند نمادین، خواه بین فردی و خواه اجتماعی، رقابتی بین دو تمهید استعاری و مجازی مشهود است. بنابراین، برای تحقیق درباره ساختار رویا باید به این سوال اساسی پاسخ داد که آیا نمادها و توالی های زمانیِ آن مبتنی بر مجاورت است (یعنی مبتنی بر آنچه فروید از دیدگاه مجازی «جابه جایی» و از دیدگاه مجاز جزء به کل «ادغام» می نامید) یا مبتنی بر مشابهت (و به قول فروید «همانندسازی و نمادسازی»).(۴۹) فریزر(۵۰) اصول زیربنایی آیین های جادوگران را به دو گونه تقسیم کرده است: اورادِ مبتنی بر قانون مشابهت و اوراد مبتنی بر تداعی از طریق مجاورت. اولین دسته از این دو نوعِ اصلی جادوی همدلانه، جادوی همانندی یا تقلیدی نامیده شده است و دومین دسته، جادوی لمسی.(۵۱) این تقسیم بندی دوگانه فی الواقع روشنگر است. با این حال مسئله دو قطب ــ به رغم حوزه وسیع و اهمیتی که در بررسی هرگونه رفتار نمادین به ویژه رفتار کلامی و اختلالاتش دارد ــ معمولاً نادیده انگاشته می شود. دلیل عمده این بی توجهی چیست؟
مشابهت معنایی، نمادهای فرا زبان را با نمادهای زبانِ مرجوع، مرتبط می کند. اصطلاح استعاری از طریق مشابهت، با اصطلاحی که جایگزین آن شده است مرتبط می شود. نتیجتا، وقتی که محققی، فرا زبان می سازد تا صنایع بدیعی را تفسیر کند، از این طریق وسایل همگون تری برای پرداختن به استعاره به دست می آورد؛ حال آنکه مجاز ــ که مبتنی بر اصل متفاوتی است ــ تفسیر را به سهولت نقض می کند. از این رو، در زمینه استعاره نوشته های فراوانی وجود دارد، اما در مورد نظریه مجاز چنین نیست.(۵۲) به همین دلیل، تصور عمومی این است که رمانتیسم پیوند تنگاتنگی با استعاره دارد؛ حال آنکه به پیوندهای رئالیسم با مجاز که به همان اندازه تنگاتنگ است غالبا بی توجهی می شود. دلیل اینکه در تحقیقات به استعاره بیشتر پرداخته می شود تا به مجاز، صرفا ابزار مشاهده گر نیست، بلکه موضوع مورد مشاهده هم است. از آنجا که شعر عمدتا بر نشانه و نثری که در زبان روزمره به کار می رود عمدتا بر مصداق خارجی تمرکز دارد، صنایع بدیعی و لفظی بیشتر به منزله تمهیدات شعری مورد بررسی قرار گرفته است. اصل مشابهت، شالوده شعر است؛ تقارن وزنی بیت ها و همانندیِ آوایی قافیه ها، مسئله مشابهت و تباین معنایی را به وجود می آورد. مثلاً قافیه هایی مطابق دستور زبان یا برخلاف دستور زبان داریم، اما به هیچ وجه قافیه های غیردستوری نداریم. نثر ــ برخلاف شعر ــ لزوما با روابط مجاورت ادامه می یابد. لذا استعاره بیشتر در شعر به چشم می خورد و مجاز در نثر و درنتیجه، بررسی صناعات شعری عمدتا در زمینه استعاره است. در این پژوهش ها، طرح تک قطبی خلاصه شده ای به نحو تصنعی جایگزین این دو قطبی بودنِ بالفعل شده که گرچه تعجب آور است ولی با یکی از انواع دوگانه زبان پریشی، یعنی با اختلال مجاورت انطباق دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب زبانشناسی و نقد ادبی