فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مرگ‌نامه

نسخه الکترونیک کتاب مرگ‌نامه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرگ‌نامه

«مجموعه پانوراما»به دنبال بهره‌مندی آسان خواننده مشتاق از ادبیات جهان است. این مجموعه بهترین‌ وخواندنی‌ترین‌های ادبیات جهان را در اختیار مخاطب قرار می‌دهد، درست مانند آنچه«مجموعه Folio 2€ »در انتشارات گالیمار محقق ساخت: قرار دادن داستان یارمان‌های کوتاه یا بخش‌هایی از رمان‌های چند جلدی و گرانبها در دسترس همگان. گروه انتشاراتی ققنوس هم پس ازبررسی اهداف مجموعه مذکور برآن شد که چنین امکانی را برای مخاطبان فارسی‌ زبان فراهم کند. از این رو انتشارات گالیمار را از تصمیم خود مطلع ساخت. حال، انتشارات ققنوس، افزون برگرفتن اجازه انتشار آثار فرانسوی، قصد دارد آثار ارزشمند دیگری نیز به این مجموعه اضافه کند. تا به حال از این مجموعه سرزمین غریب، آزمایش دکتراُکس، پدرم، رستوران نقاشی، خواندن درتوالت، مسافرخانه سرخ و فلسفه زندگی زناشویی به چاپ رسیده است که فِدِر یا شوهر متمول، گربه مادرم، ابریشمی گل‌برجسته، بانو آمالیا، کودکی یک رئیس و مرگ‌نامه به تازگی از این مجموعه منتشر شده است.

هدف این مجموعه قرار دادن داستان‌ها یا رمان‌های کوتاه یا بخش‌هایی از رمان‌های چندجلدی و گرانبها در دسترس همگان با این امید که خواننده، پس از مطالعه قطعه یا داستان‌های انتخاب‌شده، برای خواندن دیگر آثار نویسنده اشتیاق پیدا کند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مرگ‌نامه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت ناشر

دانشجویی که سال ها پیش از قیمت بالای کتاب به تنگ آمده بود و آرزوی داشتن کتابخانه شخصی لحظه ای دست از سرش برنمی داشت، هرگز فکرش را هم نمی کرد ایده اش بعدها به مجموعه ای ارزشمند تبدیل شود؛ مجموعه ای که حالا پس از گذشت یک دهه و اندی تعداد عناوینش به عدد پانصد نزدیک شده است. آن دانشجوی بی پولِ علاقه مند به ادبیات ناامید نشد و شروع کرد به خریدن کتاب های جیبی کم حجم و ارزان قیمت انتشارات گالیمار و چیدنِ باریکه های سفیدِ یک شکل و یک اندازه کنار هم. به این ترتیب او پایه گذار مجموعه ای شد به نام Folio 2€ ؛ مجموعه ای متشکل از تک داستان، مجموعه داستان یا بخش هایی از شاهکارهای ادبی جهان با قیمتی اندک. هدف این مجموعه خلاصه شده بود در قرار دادنِ داستان ها یا رمان های کوتاه یا بخش هایی از رمان های چندجلدی و گرانبها در دسترس همگان با این امید که خواننده، پس از مطالعه قطعه یا داستان های انتخاب شده، برای خواندن دیگر آثار نویسنده اشتیاق پیدا کند. اریک فیتوسی از کتابفروش های لیون ادعا کرده که بارها پیش آمده خواننده ای پس از خرید یکی از کتاب های این مجموعه، بازگشته، تشکر کرده و دیگر آثار نویسنده مورد نظر را خریده است. ناگفته نماند این طرح مخالفانی نیز داشته که مدعی بوده اند ممکن است کسی با خواندن بخش های انتخاب شده از یک رمان، دیگر سراغ اصل اثر نرود و مطالعه تک داستان ها ممکن است میل خواندن مجموعه آثار نویسنده را در مخاطب از بین ببرد. پاسخ آن ها چیزی نبود جز: «خواندن گُزیده ای از آثار به مراتب بهتر از نخواندن آن هاست.»
از سوی دیگر، به رغم ضرباهنگ سریع زندگی امروز، اوقات ما پر است از فراغت های کوتاه و فرصت های طلایی. اتاق انتظار پزشک و صف بانک و وقت هایی که توی تاکسی و مترو می گذرانیم، می تواند وقف سرک کشیدن از پنجره ای کوچک به جهان عجیب شاهکارهای ادبی شود. نیز، بارها اتفاق افتاده که تلاش کرده ایم مطالعه یکی از این شاهکارها را آغاز کنیم اما به دلیل هیبت اثر، نداشتن زمان کافی یا همگام نشدن با حال و هوای داستان از این کار بازمانده ایم. در این مواقع دسترسی به گزیده ای خوشخوان و مناسب می تواند جرئت و شوق مطالعه آثاری را که خواندنش کاری شاق به نظر می رسید در ما برانگیزد.
گروه انتشاراتی ققنوس، پس از تجزیه و تحلیل اهداف مجموعه Folio 2€، تصمیم گرفت امکان کسب چنین تجربه ای را برای مخاطبان ایرانی نیز فراهم کند. پس، انتشارات گالیمار را از تصمیم خود مطلع ساخت و چند و چونِ گرفتنِ کپی رایتِ آثار را جویا شد. ناشر فرانسوی علاقه بسیاری به انتشار این مجموعه در ایران نشان داد؛ اما از آن جا که بعضی آثار به نویسندگان غیرفرانسوی تعلق دارند و از زمان مرگ بعضی شان بیش از پنجاه سال گذشته، خود را تنها مسئول واگذاری حق نشرِ نویسندگان معاصر فرانسوی معرفی کرد. نام مجموعه را نیز در انحصار خود دانست و اجازه نداد این مجموعه با همان نام منتشر شود. بنابراین ناشر این مجموعه را با عنوان پانوراما تقدیمِ مخاطبان می کند و تصمیم دارد جدا از گرفتنِ اجازه انتشار آثار معاصر فرانسوی، کتاب های دیگری نیز به این مجموعه اضافه کند. هدف این مجموعه چیزی نیست جز همان جمله معروف: «خواندن گزیده ای از آثار به مراتب بهتر از نخواندن آن هاست.»

درباره نویسنده

«می خواستم پروست باشم، اما کافکا شدم.»
ژرژ پِرِک

ادوارد لُوه، نویسنده فرانسوی، در سال ۱۹۶۵ در نوی سورسن به دنیا آمد. او که در رشته تجارت و اقتصاد در دانشگاه ترازاولی چون اِسِک تحصیل کرده بود، پس از مدتی به نقاشی روی آورد و اولین نمایشگاهش را در سال ۱۹۹۲ در گالری یکی از بستگانش برگزار کرد، بعد از سفری دوماهه به هندوستان نقاشی را کنار گذاشت. در مقاله ای که منتقدان مجله تله راما درباره لُوه نوشتند، از او در مقام هنرمندی یاد کردند که «از تعدد شخصیت و زندگی دوگانه رنج می کشد» و این پریشانی را در بطن فعالیتش جای می دهد. او به صورتی کاملاً درک شدنی و خودخواسته حرفه نقاشی را کنار گذاشت و اعلام کرد: «تک تک تابلوهایم را سوزاندم.» کمی بعد نیز مشغول عکاسی شد؛ عکس های رنگی از مدل هایی در لباس کاملاً شهری، با ترکیب بندی منحصر به خودش، که بعضی را تنها روی پایه ای علم کرد و بعضی که موضوعات ورزشی داشتند تبدیل به پوستر شدند. از جمله پوسترهای معروف او می توان به مجموعه راگبی یا مجموعه حرفه اشاره کرد.
دست شستن های لُوه اما به نقاشی و عکاسی محدود نشد. او پس از عکاسی به نویسندگی روی آورد و در مقام نویسنده نیز بسیار صرفه جو عمل کرد: عطای دیده شدن و تاثیر گذاشتن را به لقایش بخشید و کتاب هایی بدون «دستور مصرف» تقدیم خوانندگانش کرد؛ کتاب هایی که مخاطب را با جملات کوتاه به سبک ژرژ پرک رو به رو می کند تا خواننده، خود، ادامه شان را در ذهن بپروراند. بهترین شاهد مثال می تواند همین رمان حاضر باشد. مرگ نامه، که شاید بتوان آن را مهم ترین اثر ادوارد لُوه قلمداد کرد، سرشار است از خرده روایت ها و خاطرات راوی از دوستی که، بیست سال قبل از نوشتن رمان، در بیست و پنج سالگی به زندگی خود پایان داد. راوی در طول داستان آن دوستِ ازدست رفته را خطاب قرار می دهد و با این کار سعی در بازسازی خاطرات مشترک و ارائه تصویری جامع از شخصیت دوست قدیمی دارد. برخی منتقدین باور دارند که شخصیت دوست قدیمی در این اثر در واقع تصویری از خود لُوه است و این باور با همسان شدن سرنوشت هر دو تشدید نیز شده است. چه، نویسنده، درست ده روز پس از تحویل مرگ نامه به ناشر، به زندگی خود پایان داد. تنها به همین دلیل عده ای مرگ نامه را وصیت نامه ادبی ادوارد لُوه می دانند، اما باید گفت چنین تصوری باعث تقلیل این اثر ادبی می شود و ناشی از نادیده گرفتن دیگر زوایای آن است. ریزبینی لُوه, همراهِ لحن تلخ و شیرین و ترکیب واقع گرایی و خیالپردازی، رمانی را به ثمر رسانده که می توان زندگی نامه ای در باب مرگ یا همان مرگ نامه نامیدش. لُوه جز مرگ نامه آثار دیگری هم از خود به یادگار گذاشته است: کارها (۲۰۰۲)، دفتر خاطرات (۲۰۰۴)، خودنگاره (۲۰۰۵).

یکی از شنبه های ماه اوت با لباس تنیس به همراه همسرت از خانه بیرون می آیی. در میانه حیاط به او می گویی راکتت را فراموش کرده ای. برمی گردی تا برش داری، ولی به جای رفتن سمت کمُدی در راهروِ ورودی، که راکت را همیشه در آن می گذاشتی، می روی سمت زیرزمین. همسرت متوجه این کارَت نمی شود. بیرون می ایستد. هوا خوب است. او دارد کِیف خورشید را می بَرَد. چند لحظه بعد صدای شلیک می شنود. می دود داخل خانه، اسم تو را فریاد می زند و متوجه می شود دری که به راه پله زیرزمین منتهی می شود باز است. پایین می رود و تو را آن جا می یابد. با تفنگی شکاری, که با دقت آماده اش کرده بودی، گلوله ای به سرت شلیک کرده ای. روی میزِ مقابلت یکی از کتاب های کمیک استریپ را باز گذاشته ای. همسرت در آن بحبوحه آنی خم می شود روی میز و کتاب بسته می شود و او هرگز نمی فهمد که این قرار بوده آخرین پیغام تو باشد.
من هرگز وارد این خانه نشده ام ولی حیاطش را، طبقه همکفش را و زیرزمینش را می شناسم. صدها بار این صحنه را در موقعیتی یکسان در ذهن تکرار کرده ام و این همان تصویری است که اولین بار با شنیدن خبر خودکشی ات به ذهنم خطور کرد. خانه ای است برِ خیابان، با سقف و دیوارِ پشتیِ نماکاری شده. گرچه هیچ کدام از این ها واقعی نیست. حیاطی آن جاست که برای آخرین بار نور خورشید را در آن می بینی و همسرت همان جا منتظرت ایستاده است. وقتی صدای شلیک گلوله را می شنود به سمت همان نمای پشت ساختمان می دود. بعد راهروی هست که راکتت را آن جا نگه می داشته ای و بعد درِ زیرزمین و بعد راه پله. در آخر، زیرزمینی هست که پیکر بی جانت آن جا افتاده. سالم است. به من این طور گفته اند که جمجمه ات متلاشی نشده بوده. مثل تنیس باز جوانی بوده ای که بعد از مسابقه روی چمن ولو شده باشد؛ انگار خواب به نظر می آمده ای. تو بیست و پنج سالت است و حالا بیشتر از من درباره مرگ می دانی.
همسرت جیغ می کشد. هیچ کس جز تو صدایش را نمی شنود. فقط شما دو نفر در خانه اید. گریان خود را روی تو می اندازد و از عشق و خشم به سینه ات می کوبد. در آغوشت می کشد و با تو صحبت می کند. می گرید و روی تو خم می شود. دست هایش کشیده می شوند روی سطح سرد و نمناک زیرزمین. انگشت هایش زمین را می خراشند. پانزده دقیقه آن جا می ماند و سرد شدن بدنت را حس می کند. صدای زنگ تلفن او را از رخوت بیرون می کشد. توان برخاستن را به دست می آورد. پشت تلفن همان کسی است که با شما قرارِ تنیس داشته است.
«سلام. کجایین؟ منتظرتونم.»
همسرت می گوید: «مُرده. مُرده.»
صحنه همین جا تمام می شود. چه کسی جنازه را از خانه بُرد؟ آتش نشانی؟ پلیس؟ از آن جا که ممکن است خودکشی را قتل تلقی کنند، آیا در پزشکی قانونی تو را کالبدشکافی کردند؟ از کسی هم بازجویی کردند؟ چه کسی به این نتیجه رسید که این خودکشی بوده و نه قتل؟ از همسرت بازجویی کردند؟ وقتی با همسرت حرف می زدند، با او همدردی می کردند یا به او ظنین بودند؟ آیا همسرت در کنار غم از دست دادنِ تو، غم مظنون واقع شدن را هم به دوش کشیده بود؟
من از آن موقع دیگر همسرت را ندیده ام. خیلی هم نمی شناختمش. چهار پنج بار بیشتر همدیگر را ندیده بودیم. ازدواج که کردید من و تو دیگر هم را ندیدیم. حالا دوباره چهره همسرت را به یاد می آورم. بیست سال است چهره اش دست نخورده. از آخرین باری که دیدمش، تصویری روتوش شده از چهره اش را به خاطر سپرده ام. حافظه، مثل عکس، خاطرات را منجمد می کند.
تمام عمرت در سه خانه گذشت. وقتی مادرت تو را آبستن شد، پدر و مادرت در آپارتمانی کوچک زندگی می کردند. پدرت نمی خواست بچه هایش در جای تنگ و تار بزرگ شوند. همیشه می گفت «بچه هام»، ولی آن زمان فقط یک بچه داشت. با مادرت به عمارتی نیمه ویران سر زدند متعلق به یکی از سرهنگ های بازنشسته لژیون خارجی فرانسه که هرگز در آن ساکن نشده بود چون آن جا را مخروب تر از آن می دانست که بتوان در آن سکونت کرد. پدرت که مدیر یکی از شرکت های پیمانکار عمران شهری بود از میزان تعمیرات مورد نیاز این خانه نترسید. مادرت محوطه عمارت را دوست داشت. آن ها در آوریل به آن جا نقل مکان کردند. تو روز کریسمس در درمانگاه به دنیا آمدی. خدمتکار خانه تان همیشه سه آتش در عمارت برپا می کرد: یکی در آشپزخانه، یکی در اتاق پذیرایی و یکی در اتاق خواب پدر و مادرت که تو هم دو سال اول عمرت را همان جا می خوابیدی. برادرت که به دنیا آمد اوضاع تعمیرات خانه همچنان کُند پیش می رفت. شما سه سال دیگر هم غرق در تجملی بی مورد زندگی کردید تا این که خواهرت به دنیا آمد. بعد از این که پدر و مادرت به این نتیجه رسیدند که باید به دنبال خانه ای بی دردسرتر بگردند, پدرت به مادرت گفت که می خواهد ترکش کند. مادرت خانه ای پیدا کرد که از آن عمارت کوچک تر و زیبایی اش کمتر ولی گرم تر و خوشایندتر بود. آن جا بود که وارد دومین اتاق خواب عمرت شدی و تا بیست و یک سالگی که با همسرت به خانه ای جدید رفتید، در آن اتاق خواب زندگی می کردی. خانه کوچکی که با همسرت در آن بودید سومین اتاق خواب عمرت را در خود جای داده بود. این آخرین اتاق خواب عمر تو بود.
اولین باری که دیدمت در اتاق خوابت بودی. هفده سالت بود. در خانه مادرت، در طبقه اول، بین اتاق های برادر و خواهرت زندگی می کردی. خیلی از اتاقت بیرون نمی آمدی. حتی وقتی آن تو بودی در را قفل می کردی. خواهر و برادرت اصلاً یادشان نمی آید پا به اتاقت گذاشته باشند. اگر می خواستند چیزی بهت بگویند از پشت در می گفتند. هیچ کس نمی آمد اتاقت را تمیز کند؛ خودت تمیزش می کردی. نمی دانم چرا وقتی من درِ اتاقت را زدم، در را به رویم باز کردی. نپرسیدی چه کسی پشت در است. از کجا فهمیدی منم؟ از نوع راه رفتنم و جیرجیر تخته های کف راهرو؟ کرکره اتاقت بسته بود. نور قرمز کمرنگی اتاق را پر کرده بود. داشتی به «با باد حرف می زنم»(۱) از کینگ کریمسن(۲) گوش می دادی و سیگار می کشیدی. یاد کلوب های شبانه افتادم. بیرون، خورشید پهنِ آسمان بود.
همسرت بعدها به یاد آورد که آن کتاب کمیک استریپ، قبل از افتادن بر زمین، روی میزِ مقابلت باز بوده است. پدرت ده ها نسخه از همین کتاب خریده بود و به هر کسی که می رسید یکی می داد. متن و تصاویر این کتاب را از حفظ بود. چنین کاری از او بعید بود، ولی خیلی با این کتاب ارتباط برقرار می کرد. پدرت دارد دنبال یک صفحه خاص می گردد و در آن صفحه دنبال جمله ای خاص است که تو انتخاب کرده بودی. پدرت افکارش را در پوشه ای ثبت می کند و آن پوشه همیشه روی میزش است و روی جلدش نوشته شده «فرضیات خودکشی». اگر درِ قفسه سمت چپ میزش را باز کنی ده پوشه مشابه دیگر می یابی پر از ورقه های دست نویسی که همین عنوان روی جلدشان است. پدرت شرحِ زیرِ تصاویر کتاب کمیک را مثل وحی مُنزل به کار می برد.
چون کم حرف می زدی، اغلب حق با تو بود. کم حرف می زدی چون کم بیرون می رفتی. اگر هم بیرون می رفتی، گوش می دادی و نگاه می کردی. حالا چون دیگر حرف نمی زنی، همیشه حق با توست. راستش هنوز هم حرف می زنی: از طریق کسانی مثل من که تو را به زندگی برمی گردانند و سوال پیچت می کنند. ما پاسخ هایت را به یاد می آوریم و خِرَدت را تحسین می کنیم. اگر حقایق با نصیحتت جور درنمی آمد، ما خودمان را سرزنش می کردیم که چرا حرفت را درست نفهمیده بودیم. حرف های تو درست اند و حرف های ما غلط.
تو تا زمانی که آشنایانت زنده باشند زنده می مانی و با مرگ آخرین نفرشان تو هم می میری. مگر این که بعضی هاشان تو را در کلماتشان زنده نگه دارند؛ در حافظه فرزندانشان. تو تا چند نسل می توانی به شکل شخصیتی در داستان های آشنایانت زنده بمانی؟
یک بار به کنسرتی در پاریس رفتی. خواننده بعد از اولین دور، رگش را زد و خونش را پاشید روی تماشاگران چند ردیف اول و قوسی از خون با دستانش ایجاد کرد. چند قطره خون روی کت چرمِ قهوه ای ات ریخت و وقتی خشک شد، در میان رنگِ کت گم شد. بعد از کنسرت با دوستانی که همراهت بودند به کافه ای رفتی که اسمش یادت نمی آمد. ساعت ها با غریبه ها حرف زدی. بعد در خیابان ها به دنبال کافه های دیگر گشتید ولی همه شان تعطیل شده بودند. روی نیمکت های پارکی در میدانی نزدیک ایستگاه قطار سن لازار(۳) دراز کشیدید و از شکل ابرها گفتید. ساعت شش صبح صبحانه خوردید و ساعت هفت با اولین قطار به خانه رفتید. روز بعد که دوستانت حرف هایی را که در کافه با غریبه ها زده بودی برایت تکرار کردند، فهمیدی هیچ کدام از آن حرف ها را به خاطر نمی آوری. انگار کسِ دیگری درون تو آن حرف ها را زده بود. تو نه حرف هایت را به یاد داشتی و نه فکرهایت را، ولی حالا که هیچ کدامشان یادت نبود بیشتر دوستشان داشتی. گاهی اوقات کافی بود کسی حرف های خودت را به خودت بگوید تا تو از حرف هایش خوشت بیاید. تو حرف های خودت را که به خودت تحویل می دادند جایی یادداشت می کردی. تو دو بار مولف این گفته ها می شدی.
زندگی تو نوعی فرضیه بود. آن هایی که در پیری می میرند، ساخته گذشته اند و آدم وقتی بهشان فکر می کند از خودش می پرسد آن ها چه کارهایی کردند؟ ولی آدم وقتی به تو فکر می کند از خودش می پرسد چه کارهایی می توانستی بکنی؟ تو ساخته احتمالات بودی و همیشه هم خواهی بود.
خودکشی ات مهم ترین حرفی بود که زدی، ولی نمی توانی ثمره اش را ببینی.
حالا که دارم با تو صحبت می کنم باید بپرسم آیا مُرده ای؟
اگر هنوز زنده بودی باز هم با همدیگر دوست بودیم؟ من به بقیه بچه ها نزدیک تر بودم، ولی زمان مرا از آن ها دور کرده بی آن که متوجه این دور شدن شوم. برای جمع شدن دور هم کافی است تلفن را برداریم و به هم زنگ بزنیم، ولی هیچ کداممان حاضر نیستیم خطر سرخوردگی ناشی از دیدار دوباره را به جان بخریم. سکوت تو به نوعی فصاحت تبدیل شده است. ولی آن هایی که هنوز می توانند حرف بزنند ساکت اند. من دیگر به آن ها فکر نمی کنم، کسانی که زمانی خیلی به هم نزدیک بودیم. اما تو، تو که آن قدر دور، سرد و مرموز بودی، حالا انگار خیلی به من نزدیکی. وقتی به شک می افتم، دست به دامن نصیحت های تو می شوم. جواب های تو از جواب های دیگران برای من رضایت بخش ترند. هر جا که باشم وفادارانه کنار من هستی. آن ها هستند که ناپدید شده اند. تو همیشه حاضر بوده ای.
تو کتابی هستی که هرگاه نیازت دارم با من سخن می گویی. مرگ تو زندگی ات را به رشته تحریر درآورده است.
تو مرا ناراحت نمی کنی بلکه به خود می آوری. تو جلوِ سبکسریِ درمان ناپذیر مرا می گیری. هر وقت زیادی خودمحور می شوم و ناگهان، به هر دلیل، چهره تو در مقابلم ظاهر می شود، دوباره به اهمیت آدم های دور و برم پی می برم و چیزها را از زاویه ای می بینم که در حالت عادی بعید است به آن دست یابم. من به نمایندگی از تو از کارهایی که دیگر نمی توانی تجربه شان کنی بهره می برم. مُرده تو مرا زنده تر می کند.
پنج سال داشتی و هنوز نمی توانستی پولیورت را خودت بپوشی. برادرت با این که دو سال از تو کوچک تر بود یادت داد چطور باید آن را بپوشی. پدرت تو را دست می انداخت و می گفت می خواهی تا آخر عمر از برادر کوچک ترت الگو بگیری و آخرسر می گفت تو از انجام دادن همین کار هم عاجزی. برادرت، که تو را به اندازه پدرتان تحسین می کرد، بین دو مرجع گیر کرده بود. چون نمی خواست کسی را آزرده کند، پیشِ تو از تعریف و تمجیدهای پدر از خودش حرفی نمی زد. فروتنی او آخرین برگ تحقیر تو بود.
تنها در قبری سنگی دراز کشیده ای که اسم و فامیلت با حروف زرین رویش حک شده است. زیر اسمت تاریخ تولد و مرگت را نوشته اند که فاصله ای بیست و پنج ساله آن ها را از هم جدا می کند.
وقتی اسم خودکشی می آید یاد تو می افتم. با این حال، وقتی می شنوم کسی از سرطان مرده است یاد پدربزرگ و مادربزرگم که از سرطان مُردند نمی افتم. آن ها سرطان را با میلیون ها آدم دیگر شریک اند. تو اما خودکشی را از آن خود کرده ای.
هر ویرانه ای سازه ای زیباست، ولی زیباشناسی اش حاصل تصادف است. اگر زیبا شود, قطعاً از روی عمد نبوده است. یک ویرانه ساخته یا حفاظت نمی شود. تمایل ویرانه ها به تبدیل شدن به تلّی از خاک است. زیباترین قسمت ها در عین فرسودگی و ویرانی شان سرپا می مانند. خاطره تو آن قسمتی است که سرپا مانده و بدنت آن قسمتی است که از بین رفته است. روحت در حافظه من راست قامت است، ولی اسکلتت در دل خاک می پوسد.
تو خوشحال بودی از این که در روز بیست و پنجم دسامبر به دنیا آمدی: «همه اونایی که دارن جشن می گیرن حواسشون نیست تولد منم هست. منو که یادشون نباشه از شر تو چشم بودن خلاص می شم.»
یک بار مردی به تو گفت: «دوستت دارم.» آن مرد، من نبودم. تا وقتی زنده بودی هیچ وقت چنین عواطفی به تو نداشتم، ولی امروز می توانم همان جمله را به تو بگویم با این تفاوت که شبیه عشقی نخواهد بود که آن مرد به تو ابراز کرد. کلمات من بسیار دیر از راه می رسند. نمی توانستند تو را از تصمیمت منصرف کنند، ولی می توانستند یاد تو در ذهن مرا تغییر دهند. عشق به آدم ها از لحظه مرگشان: به این می گویند دوستی؟
فقط یک عکس از تو دارم. روز تولدت آن را گرفتم. در خانه ما بودی. مادرم کیکی پخته بود. من از قبل دوربینم را آماده کرده بودم تا مجبور نشوی چند بار برای دوربین ادای فوت کردن شمع ها را دربیاوری.
داشتی شمع ها را فوت می کردی که عکس را بدون فلش گرفتم. عکس, تار است. سیاه و سفید است. لُپ هایت به خاطر فوت کردن باد کرده اند و لب هایت جمع شده اند تا هوا را بیرون بدهند. تو در مرکز قاب من بودی. کسِ دیگری در قاب دیده نمی شود. یک پولیور ضخیم پشمی تنَت بود. زندگی در این عکس از ریه هایت بیرون می دود تا شعله شمع ها را خاموش کند. خوشحال به نظر می آیی.
حالا که جوانمرگ شده ای، دیگر هرگز پیر نخواهی شد.
پدربزرگت از تو هم کم حرف تر بود. وقتی با چوب ماهیگیری اش از کنار آدم رد می شد، در سکوت لبخند می زد و در مسیر ردیف درختان پیش می رفت تا به جاده ای برسد که ختم می شد به کناره رودخانه ای که مرز پارک جنگلی را معلوم می کرد و همان جایی بود که او بعدازظهر را سپری می کرد. روزی داشتم روی شاخه های بالای آب این سو آن سو می پریدم که ساعت مچی ام داخل آب افتاد. سال ها بعد در تابستانی خشک که آب رودخانه پایین رفته بود پدربزرگت ساعتم را پیدا کرد. دوباره ساعت را تنظیم کردم. کار می کرد. دو سال بود که تو مُرده بودی.
زنی که از دوستان تو بود و پدرشوهرش هتلی بزرگ را اداره می کرد برایت شغلی تابستانه جفت و جور کرد. تو دربان و مستخدم هتل شدی. برای من سخت بود تو را در اونیفرم پادویی و با جبّه ای آنتیک و کلاهی سرخ و سیاه تصور کنم. تو موقع تمیز کردن اتاق ها اشیای عجیبی پیدا می کردی. یک روز در کشوی پاتختی مردی که به نظرت «بانکدار» آمده بود، یک مچاچنگ استفاده نشده و مجموعه ای از مجله های هرزه نگار همجنس گرایانه پیدا کردی که هنوز از جلد پلاستیکی شان درنیامده بودند. آن ها را به من نشان دادی. مجله ها را باز نکرده بودی. بعد از مرگت کسی این مجله ها را پیدا کرد؟ مردم با دیدن این ها پیش خودشان چه فکری راجع به تو کردند؟
با من زیاد از کتاب ویرانه گارنیِری می گفتی. پروسپِرو میتی، نویسنده این کتاب، عادت نداشته کتاب هایش را بعد از چاپ بخواند و فقط برای ویرایش نگاهشان می کرده است. روزی استثنائاً یکی از کتاب هایش را دوباره می خواند و می بیند ترتیب فصول با آن ترتیبی که خودش نوشته بود همخوانی ندارد. از آن جا که کتاب را این طور بیشتر دوست داشته درخواست ویرایش مجدد هم نمی دهد. تو بعد از خواندن همین کتاب از داستان باخبر شده بودی و هرگز از دوباره خواندنش خسته نمی شدی و همیشه به دنبال کشف ترتیب اصلی فصل ها بودی.
تو از آسانسور برای پایین رفتن استفاده می کردی نه بالا رفتن.
معتقد بودی که هرچه سِنت بالا برود ناراحتی هایت کمتر می شود چون برای غصه دار شدن هایت دلیل خواهی داشت. ولی وقتی هنوز جوان بودی رنجی که می بردی تسلی ناپذیر بود چون آن را بی اساس می دانستی.
خودکشی تو به طرز شرم آوری زیبا بود.
روزی در زمستان سوار بر اسب در دشت و صحرا چرخ می زدی. ساعت چهار عصر بود. هنوز کیلومترها از پرورشگاه اسب ها فاصله داشتی که هوا تاریک شد. طوفانی در راه بود. داشتی چهارنعل در دشت های سوت و کور می تاختی که بوران وزیدن گرفت. رد شهر از دور در هوای آبی و سیاه، چون سایه ای به چشم می آمد. رعد و برق آن حیوان را نمی ترساند. تو از یورش هوای طوفانی به وجد آمده بودی. سفت به حیوان، که رایحه بدنش زیر باران چند برابر شده بود، چسبیده بودی. در تاریکی نمناکی به مقصد رسیدی و سُم های آن اسب با هر گام خاک حاصلخیز را تازیانه می زد.
ایستاده کتاب خواندن در کتابفروشی ها را به نشسته کتاب خواندن در کتابخانه ها ترجیح می دادی. دوست داشتی ادبیات امروز را کشف کنی نه ادبیات دیروز را. گذشته متعلق به کتابخانه هاست و حال متعلق به کتابفروشی ها. با این حال، به نویسنده هایی که مُرده بودند بیشتر از معاصران علاقه داشتی. بیشتر از همه، آثار آن هایی را می خواندی که اسمشان را گذاشته بودی «مردگان زنده»: نویسندگانِ از دنیا رفته ای که آثارشان هنوز تجدید چاپ می شد. تو امیدوار بودی ناشران دانش گذشته را امروز به فعلیت برسانند. اصلاً اعتقادی به کشف معجزه آسای نویسندگان فراموش شده نداشتی. می گفتی زمان همه را سر جایشان خواهد گذاشت و بهتر است آدم آثار نویسنده های قدیمی را که هنوز تجدید چاپ می شوند بخواند، به جای آن که آثار نویسندگان امروز را که فردا فراموش خواهند شد ورق بزند.
دو کتابفروشی در شهر بودند. آن که کوچک تر بود از دیگری بهتر بود، ولی آن که بزرگ تر بود می گذاشت ایستاده کتاب بخوانی بی آن که حس کنی مجبوری خرید کنی. چندین متصدی فروش و چندین اتاق در آن کتابفروشی بود و کسی جاسوسی مشتری ها را نمی کرد. در کتابفروشیِ کوچک تر سنگینی نگاه صاحب مغازه را حس می کردی. تو برای کشف کتاب ها به آن کتابفروشی کوچک نمی رفتی، بلکه برای خرید آن هایی می رفتی که قبلاً انتخابشان کرده بودی.
شنیدم که ادای رعیتی را درمی آوردی که قبلاً پشت خانه مادرت زندگی می کرد و احوالپرسی مودبانه اش حالتی فشرده شده از «حالتون چطوره؟» بود به شکل: «حالونچوره؟» این کار را این طور انجام می دادی: به طرف مقابلت نزدیک می شدی و دستش را طوری که انگار می خواهی سلام و احوالپرسی کنی خیلی عادی می گرفتی و در آخرین لحظه، احوالپرسی آن رعیت را تکرار می کردی. هیچ نشانی از قصد و نیتت بروز نمی دادی. حتی برای یک دور خندیدنِ دیگر تکرارش هم نمی کردی. تو به فرمان دیگران مزاح نمی کردی.
ادعا می کردی عصرها قدت کوتاه تر از صبح هاست چون وزنت مهره هایت را روی هم فشار می دهد. می گفتی شب آنچه را روز گرفته بازمی گرداند.
سیگار آمریکایی می کشیدی. اتاق خوابت مملو از بوی شیرین این سیگارها بود. دیدنِ سیگار کشیدنت آدم را به هوس می انداخت. یک نخ سیگارْ در دست تو اثری هنری بود. دوست داشتی سیگار بکشی یا سیگار کشیدنت را ببینند؟ حلقه های دود درجه یکی بیرون می دادی؛ ضخیم و غلیظ بودند. دو متر پیش می رفتند و بعد دورِ چیزی می پیچیدند و رویش محو می شدند. مسیرشان در شب مقابل نور لامپ را در یاد دارم. آخرین باری که دیدمت سیگار را ترک کرده بودی، ولی الکل را نه. زدی روی شکمت و به خودت تبریک گفتی که وزنت اضافه شده، گرچه دیگران خیلی متوجه این اضافه وزن نمی شدند. تو به هیکلت می رسیدی.
توضیحی برای خودکشی ات؟ هیچ کس به خودش جرئت این کار را نداد.
راستش نمی شد گفت بلد بودی برقصی. آهنگی که دور و برت پخش می شد و بدن هایی که از غِنای آهنگ این سو و آن سو می رفتند هم روی تو اثری نداشتند. موقع رقص پا جای پای دیگران می گذاشتی، ولی معلوم بود به جای این که واقعاً برقصی، داری ادای رقصیدن را درمی آوری. تنها می رقصیدی و وقتی کسی نگاهش به تو می افتاد، مثل فردی که در موقعیتی ابزورد غافلگیر شده باشد، لبخند می زدی.
تو سابقه خودکشی ناموفق نداشتی.
از مرگ هراسی نداشتی. پا در مسیرش گذاشتی ولی نه با رغبت: چطور آدم می تواند به چیزی که نمی شناسد رغبت داشته باشد؟ تو منکر زندگی نبودی، ولی ذوق دیدن ناشناخته ها را هم داشتی و شرط می بستی اگر آن طرف خبری باشد، قطعاً بهتر از این جاست.
کتاب که می خواندی، مدام به صفحه «دیگر آثار از...» سر می زدی. نمی دانستی دلت می خواهد دیگر آثار آن نویسنده را بخوانی یا نه، ولی از تصور این که عنوان آن ها چیست لذت می بردی. هرگز اقامت روی زمین از نرودا را نخواندی چون می ترسیدی اشعار داخل این کتاب به پای عنوانش نرسند. ناشناخته بودنشان آن ها را برای تو واقعی تر می ساخت تا این که بخوانی شان و از خواندنشان ناامید شوی.
گاهی اوقات وسط هفته فکر می کردی آن روزْ یکشنبه است.
به سفر علاقه ای نداشتی. خیلی از کشور خارج نشدی. وقتت را در اتاق خوابت می گذراندی. به نظرت بیهوده می آمد که کیلومترها سفر کنی تا در جایی بمانی که خانه خودت از آن راحت تر است. تصور سفرهای خیالی برایت کافی بود. کارهایی را که می توانستی با پیگیری مقصدهای متداولِ گردشگریِ روزِ جهان انجام دهی، در دفترچه ای یادداشت می کردی: نگاه به مردم دعاگو در معبدی هندی، شیرجه زدن در بالی، اسکی در پیست وَل ـ دیزِر، دیدار از نمایشگاهی در هلسینکی، شنا در پورتو ـ وِکّیو. از اتاق خوابت که زده می شدی خودت را با خواندن دوباره یادداشت هایت درباره این سفرهای خیالی تسلی می دادی و چشم هایت را می بستی تا مجسمشان کنی.

این کتاب ترجمه ای است از:

Suicide
Édouard Levé
Dalkey Archive Press, London, 2011.

نظرات کاربران درباره کتاب مرگ‌نامه