فیدیبو نماینده قانونی پرنیان اندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کلیات دیوان عبید زاکانی

کتاب کلیات دیوان عبید زاکانی

نسخه الکترونیک کتاب کلیات دیوان عبید زاکانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کلیات دیوان عبید زاکانی

دلداده را ز تیر ملامت گزند نیست دیوانه را طریقه ی عاقل پسند نیست از درد ما چه فکر وز احوال ما چه باک آنرا که دل مقید و پا در کمند نیست فرهاد را که با دل شیرین تعلقست رغبت به نوشدارو و حاجت به قند نیست هرجا که آتش غم دلدار شعله زد جان برفشان به ذوق که جای سپند نیست بس کن عبید با دل شوریده داوری بیچاره را نصیحت ما سودمند نیست

ادامه...

بخشی از کتاب کلیات دیوان عبید زاکانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز میدانا

پنج موش گزیده را بگرفت
هر یکی کدخدا و ایلخانا

دو بدین چنگ و دو بدانچنگال
یک به دندان چو شیر غرانا

آندو موش دگر که جان بردند
زود بردند خبر به موشانا

که چه بنشسته اید ای موشان
خاکتان بر سر ای جوانانا

پنج موش رئیس را بدرید
گربه با چنگها و دندانا

موشکانرا از این مصیبت و غم
شد لباس همه سیاهانا

خاک بر سر کنان همی گفتند
ای دریغا رئیس موشانا

بعد از آن متفق شدند که ما
می رویم پای تخت سلطانا

تا بشه عرض حال خویش کنیم
از ستم های خیل گربانا

شاه موشان نشسته بود به تخت
دید از دور خیل موشانا

همه یکباره کردنش تعظیم
کای تو شاهنشهی بدورانا

گربه کرده است ظلم بر ماها
ای شهنشه اولم به قربانا

سالی یکدانه میگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا

این زمان پنج پنج میگیرد
چون شده تائب و مسلمانا

درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود کای عزیزانا

من تلافی به گربه خواهم کرد
که شود داستان به دورانا

بعد یکهفته لشگری آراست
سیصد و سی هزار موشانا

همه با نیزه ها و تیر و کمان
همه با سیف های برانا

فوج های پیاده از یکسو
تیغ ها در میانه جولانا

چونکه جمع آوری لشگر شد
از خراسان و رشت و گیلانا

یکه موشی وزیر لشگر بود
هوشمند و دلیر و فطانا

گفت باید یکی ز ما برود
نزد گربه به شهر کرمانا

یا بیا پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا

موشکی بود ایلچی ز قدیم
شد روانه به شهر کرمانا

نرم نرمک به گربه حالی کرد
که منم ایلچی ز شاهانا

خبر آورده ام برای شما
عزم جنگ کرده شاه موشانا

یا برو پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا

گربه گفتا که موش گه خورده
من نیایم برون ز کرمانا

لیکن اندر خفا تدارک کرد
لشگر معظمی ز گربانا

گربه های براق شیر شکار
از صفاهان و یزد و کرمانا

لشگر گربه چون مهیا شد
داد فرمان به سوی میدانا

لشگر موشها ز راه کویر
لشگر گربه از کهستانا

در بیابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دلیرانا

جنگ مغلوبه شد در آن وادی
هر طرف رستمانه جنگانا

آنقدر موش و گربه کشته شدند
که نیاید حساب آسانا

حمله سخت کرد گربه چو شیر
بعد از آن زد به قلب موشانا

موشکی اسب گربه را پی کرد
گربه شد سرنگون ز زینانا

الله الله فتاد در موشان
که بگیرید پهلوانانا

موشکان طبل شادیانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا

شاه موشان بشد به فیل سوار
لشگر از پیش و پس خروشانا

گربه را هر دو دست بسته بهم
با کلاف و طناب و ریسمانا

شاه گفتا بدار آویزند
این سگ روسیاه نادانا

گربه چون دید شاه موشانرا
غیرتش شد چو دیگ جوشانا

همچو شیری نشست بر زانو
کند آن ریسمان به دندانا

موشکان را گرفت و زد بزمین
که شدندی به خاک یکسانا

لشگر از یکطرف فراری شد
شاه از یک جهت گریزانا

از میان رفت فیل و فیل سوار
مخزن تاج و تخت و ایوانا

هست این قصه عجیب و غریب
یادگار عبید زاکانا

جان من پند گیر از این قصه
که شوی در زمانه شادانا

غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم کن پسر جانا

دفتر دوّم

عشاق نامه

سرآغاز
وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
فروزد ماه و مهر و تیر و کیوان

شه خاور جهان آرای باشد
زمان باقی زمین بر جای باشد

بر این نیلوفری کاخ کیانی
کند خورشید تابان قهرمانی

جهانرا چار عنصر مایه باشد
مکانرا از جهت شش پایه باشد

ز جوهر تا عرض راهست تاری
هیولا تا کند صورت نگاری

همیشه تا فراز فرش غبرا
معلق باشد این نه سقف مینا

جهان محکوم سلطان جهان باد
فلک مامور شاه کامران باد

نخستین دم که خاطر خامه دربست
بر این دیبای ششتر نقش بربست

چو استاد طبیعت داد سازش
نوشتم نام خسرو بر طرازش

شهنشاه جهان دارای عالم
چراغ دودمان نسل آدم

همایون گوهر دریای شاهی
وجودش آیت لطف الهی

ضمیرش نقطه پرگار معنی
درونش مهبط انوار معنی

جم ثانی جمال دنیی و دین
ابواسحاق سلطان السلاطین

خجسته پادشاه دادگستر
جهانگیر آفتاب هفت کشور

غلام بارگاهش تاجداران
جنابش سجده گاه شهریاران

زخیلش هر سوی صاحب کلاهی
سپاهش هریکی میری و شاهی

بروز بزم چون برگاه جمشید
بگاه رزم چون تابنده خورشید

سریرش پایه بر گردون کشیده
قدم بر جای افریدون کشیده

سرافکنده برش هر سر فرازی
ز باغش هر تذوری شاهبازی

بدو بادا فلک را سربلندی
مبادا دشمنش را زورمندی

در او قبله اقبال بادا
حریمش کعبه آمال بادا

گرم اقبال روزی یار گردد
غنوده بخت من بیدار گردد

بر آن درگاه خواهم داد از این دل
مسلمانان مرا فریاد از این دل

دلی دارم دل از جان برگرفته
امید از کفر و ایمان برگرفته

دل ریشی غم اندوزی بلائی
به دام عشق خوبان مبتلائی

دلی شوریده شکلی بیقراری
دلی دیوانه ای آشفته کاری

دلی دارم غم دوری کشیده
ز چشم یار رنجوری کشیده

دلی کو از خدا شرمی ندارد
ز روی خلق آزرمی ندارد

مشقت خانه عشق آشیانی
محلت دیده بی دودمانی

بخون آغشته ای سودا مزاجی
کهن بیمار عشق بی علاجی

چو چشم شاهدان پیوسته مستی
مغی کافر نهادی بت پرستی

چو زلف کافران آشفته کاری
سیه روئی پریشان روزگاری

همیشه بر بلای عشق مفتون
سراپای وجودش قطره خون

نباشد در پی مالی و جاهی
نباشد هرگزش روئی به راهی

ز غم هردم به صد دستان برآید
ز بهر خط و خالش جان برآید

ز شیدائی و خود رائی نترسد
چو نادانان ز رسوائی نترسد

شود حیران هر شوخی و شنگی
نباشد هرگزش نامی و ننگی

هرانکو داردش چون دیده در تاب
نهانش را به خون دل دهد آب

درون خویش دائم ریش خواهد
بلا چندانکه بیند بیش خواهد

همیشه سوگواری پیشه دارد
همیشه عاشقی اندیشه دارد

ز دور ار سرو بالائی ببیند
به پایش در فتد دردش بچیند

چو دست نار پستانی بگیرد
به پیش نار بستانش بمیرد

ز بهر خوبرویان جان ببازد
به کفر زلفشان ایمان ببازد

تو گوئی عادت پتروانه دارد
به جان خویشتن پروا ندارد

من از افکار او پیوسته افگار
من از تیمار او پیوسته بیمار

به نور چشم بیند هر کسی راه
دل مسکین ز چشم افتاده در چاه

مرا دل کشت فریاد از که خواهم
اسیر دل شدم داد از که خواهم؟

ز دست این دل دیوانه مستم
درون سینه دشمن میپرستم

ندیده دانه ای از وصف دلدار
به دام دل گرفتارم گرفتار

بدینسان خسته کسرا دل مبادا
کسی را کار دل مشکل مبادا

ز دست دل شدم با غصه دمساز
خدایا این دلم را چاره ای ساز

مرا دل در غم دلداری افکند
به دام عشق گل رخساری افکند

موش و گربه

دفتر نخست

موش و گربه
اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش

بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی

ای خردمند عاقل ودانا
قصه موش و گربه برخوانا

قصه موش و گربه منظوم
گوش کن همچو در غلطانا

از قضای فلک یکی گربه
بود چون اژدها به کرمانا

شکمش طبل و سینه اش چو سپر
شیر دم و پلنگ چنگانا

از غریوش به وقت غریدن
شیر درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادی پای
شیر از وی شدی گریزانا

روزی اندر شرابخانه شدی
از برای شکار موشانا

در پس خم می نمود کمین
همچو دزدی که در بیابانا

ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خم می خروشانا

سر به خم برنهاد و می نوشید
مست شد همچو شیر غرانا

گفت کو گربه تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا

گربه در پیش من چو سگ باشد
که شود روبرو بمیدانا

گربه این را شنید و دم نزدی
چنگ و دندان زدی بسوهانا

ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکار کوهانا

موش گفتا که من غلام توام
عفو کن بر من این گناهانا

مست بودم اگر گهی خوردم
گه فراوان خورند مستانا

گربه گفتا دروغ کمتر گوی
نخورم من فریب و مکرانا

میشنیدم هرآنچه میگفتی
آروادین قحبه مسلمانا

گربه آنموش را بکشت و بخورد
سوی مسجد شدی خرامانا

دست و رو را بشست و مسح کشید
ورد میخواند همچو ملانا

بار الها که توبه کردم من
ندرم موش را بدندانا

بهر این خون ناحق ای خلاق
من تصدق دهم دو من نانا

آنقدر لابه کرد و زاری کردی
تا بحدی که گشت گریانا

موشکی بود در پس منبر
زود برد این خبر بموشانا

مژدگانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا

بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نیاز و افغانا

این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا

هفت موش گزیده برجستند
هر یکی کدخدا و دهقانا

برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر یکی تحفه های الوانا

آن یکی شیشه شراب به کف
وان دگر بره های بریانا

آن یکی طشتکی پر از کشمش
وان دگر یک طبق ز خرمانا

آن یکی ظرفی از پنیر به دست
وان دگر ماست با کره نانا

آن یکی خوانچه پلو بر سر
افشره آب لیمو عمانا

نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا

عرض کردند با هزار ادب
کای فدای رهت همه جانا

لایق خدمت تو پیشکشی
کرده ایم ما قبول فرمانا

گربه چون موشکان بدید بخواند
رزقکم فی السماء حقانا

من گرسنه بسی بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا

روزه بودم به روزهای دگر
از برای رضای رحمانا

هرکه کار خدا کند بیقین
روزیش میشود فراوانا

بعد از آن گفت پیش فرمائید
قدمی چند ای رفیقانا

موشکان جمله پیش میرفتند
تنشان همچو بید لرزانا

نظرات کاربران درباره کتاب کلیات دیوان عبید زاکانی