فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تی اس الیوت

کتاب تی اس الیوت
نقد ساختاری منظومه ها

نسخه الکترونیک کتاب تی اس الیوت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تی اس الیوت

«الیوت»، شاعر، نمایشنامه‌نویس و منتقد ادبی، در حیطۀ شعر و بررسی‌های انتقادی، از پرچمداران نهضت نوین ادبی است. او شاعری صاحب سبک است و اشعارش مانند قصری شکوهمند و پیچ در پیچ است. عموماً در نخستین قرائت، دستیابی به معنا یا معانی مستقر در اشعار او کار آسانی نیست. شعر او فاقد روایت خطی است. زمان نیز چنین است. این زمان، زمانی نیست که ما آن را با طلوع خورشید از مشرق و غروبش در مغرب می‌سنجیم. ذهن و زبان شاعر نیز کاملاً سیال است. او از ساده‌ترین رخدادهای جهان عینی به پیچیده‌ترین معابر ذهنی گریز می‌زند. کتاب «تی. اس. الیوت» شاخص‌ترین منظومه‌های این شاعر انگلیسی را نقد می‌کند. در ابتدا ترجمه هر یک از منظومه‌ها ارائه و سپس از منظر ساختارگرایانه بررسی و تحلیل می‌شود. به دلیل اهمیت واژگان و ترکیب واژگانی در نقد ساختارگرا، مؤلف ضمن ترجمه‌ای امین به ویژگی های ساختاری متون اصل و ترجمه‌های مربوط توجهی ویژه داشته است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تی اس الیوت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

تی. اس. الیوت شاعر، نمایشنامه نویس و منتقد ادبی، در حیطه شعر و بررسی های انتقادی، از پرچمداران نهضت نوین ادبی است.
الیوت شاعری صاحب سبک است. شعر او از تلمیحات، نقل قول ها و ارجاعاتی به زبان های غیرانگلیسی سرشار است. گاهی این ویژگی کاملاً بر متن مسلط می شود و اساس شعرش را پی می ریزد. پیداست که این امر بر چندلایگی اثر می افزاید و به پیچیدگی زبانیِ آن منجر می شود.
شعر الیوت قصری شکوهمند و پیچ در پیچ است. عموما در نخستین قرائت، دستیابی به معنا یا معانی مستتر در اشعار او کار سهلی نیست. شعر او فاقد روایت خطی است. زمان نیز چنین است. این زمان، زمانی نیست که ما آن را با طلوع خورشید از مشرق و غروبش در مغرب می سنجیم. ذهن و زبان شاعر نیز کاملاً سیال است. او از ساده ترین رخدادهای جهان عینی به پیچیده ترین معابر ذهنی گریز می زند. در این رهگذر، هر پدیده ای، پدیده ای دیگر را به ذهن می آورد. زبان الیوت نیز زبانی چندسویه است. در شعر او کلام و نحو محاوره ای با ساختارهای نوشتاری فخیم همنشین است. نقل قول ها و تلمیحات با گفتار راوی درمی آمیزند. گاهی تشخیص کلام راوی از تلمیحات و ارجاعات، دشوار است.
دشواری شعر الیوت از حلاوت و طراوت آن نمی کاهد. خواننده شعر او در هر پیچِ متن، در انتظار کشف پدیده ای بکر و ناآشناست. لذت ماندگار کشف، مزدی است که از چنین متنی دریافت می کنیم. ما همواره در بازخوانیِ اشعار الیوت به نکته ای تازه می رسیم. این نکته تازه، این کشف، به مفهوم خلق دوباره اثر در ذهن ماست. نتیجه آن نیز ایجاد لذت حسی و تعمیق مستمر معناست. این یکی از ویژگی های شعر تی. اس. الیوت و حاصلِ ساختار حاکم بر آن است.
تعیین روابط بین کلام و معانی، از اهداف اثر حاضر است. به این منظور، مجموعه ای از اشعار الیوت را برگزیده و، پس از ترجمه، به تحلیل ساختاری آن ها پرداخته ام. در این گزینش، نمونه های نوعی(۱) در نظر بوده است. در این بررسی، صرفا بر خود متن و داده های آن اتکا کرده و از تحمیل نظرات خود بر متن خودداری کرده ام. هدف، انسداد معنا در ذهن مخاطب نبوده است. چنین هدفی عملاً نیز ناممکن است، چرا که متون ادبی، بالاخص متونی با ویژگی های شعر الیوت، از تعابیر یکسویه و نهایی گریزانند. این آثار، در هر قرائتی دوباره خلق و تعبیر می شوند. اما جدا بر این باورم که دریافت های متفاوت از متنی واحد و فقدان معنا دو مقوله کاملاً متفاوتند. به عبارت دیگر، عدم ثبات معنا در یک متن ادبی و چندلایگی آن، به مفهوم فقدان معنا نیست. خلط این دو مبحث و یکسان شماری آن، عارضه ای است که در برخی از محافل و مباحث ادبی ما مشهود است. به هرحال، در نقد ساختاری منظومه ها، عمدتا به تبیین روابط بین کلام و معنا پرداخته ام.
دیگر این که یکی از ملزومات هر نقد، و در بحث حاضر نقد ادبی، اطمینان از صحت مستندات است. پیداست که در تحلیل یک اثر، اتکا و استناد به متونی نامطمئن، به نتایج نادرستِ انتقادی ـ پژوهشی منجر می شود. بنابراین به دلیل عدم دسترسی به ترجمه ای جامع و مانع از آثار منظوم الیوت از یک سو، و لزوم تحلیل ساختاری متون از سویی دیگر، خود را به ترجمه اشعار الیوت ناگزیر دیده ام.
دیگر این که نقد آثار ادبی، با استفاده از رویکردهای تاریخی ـ تذکره ای، منتقد و خوانندگانش را به تفسیری یکسویه هدایت می کند. اما توجه به این نکته نیز ضروری است که هیچ اثر هنری در خلا زاده نمی شود. شرایط مختلف فرهنگی، تاریخی، روان شناختی، سیاسی یا اجتماعی، خواه و ناخواه و مستقیم یا غیرمستقیم در خلق یک اثر هنری و قهرا بر نقد آن ها تاثیرگذارند. با این همه، نقد آثار ادبی با رویکرد تاریخی ـ تذکره ای تا آن جا مفید و علمی به نظر می رسد که خواننده را به انفعال ذهنی نکشاند و راه تعابیر و تفاسیر دیگرگونه را بر او نبندد. می دانیم که به عنوان مثال، بسیاری از شارحان و مفسران، غزلیات حافظ را از دیدگاه نقد تاریخی ـ تذکره ای بررسی کرده اند. این امر، فی نفسه اشکالی ندارد. اما استفاده مطلق از این رویکرد، به معنای غفلت از جهان رنگارنگ و پیچ در پیچ ذهن انسان از یک سو، و یکسان شماری آثار ادبی با زندگینامه های فردی یا اسناد تاریخی از سوی دیگر است. بنابراین، اثر حاضر، ضمن اشاره به تلمیحات و اشارات تاریخی، عمدتا به بررسی روابط ساختاری و درون متنی می پردازد. با این حال، از آن جا که آشنایی اجمالی با هر ادیب و اندیشمندی خالی از لطف و فایده نیست، در نخستین اوراق این اثر اجمالاً به زندگی و آثار الیوت نیز پرداخته ام.
در تالیف اثر حاضر، مراجعه مکرر به متون استنادی و حتی بازخوانی کامل برخی از آن ها را یک ضرورت پژوهشی یافتم. به گمانم که این امر در تقویت ترجمه و نقد متعاقب اشعار بسیار سودمند بوده است. از این نظر به تمام متون مذکور مدیونم. به منظور توضیح بیش تر، بخشی از مستندات را در پانوشت های ذی ربط آورده ام. مزید فایده پژوهشی، متن انگلیسی اشعار مستند نیز در پایان کار آمده است. در نقد متون، ضمن تبیین و توضیح ساختاریِ اثر، از اطناب پرهیز کرده ام. هنگام ترجمه و تحلیل، در حد توان، هیچ نکته مبهمی را معطل نگذاشته و از آن عبور نکرده ام. بنابراین هرگونه خطای احتمالی، نه از روش غیرعلمی، که از سهو یا جهل راقم سرچشمه می گیرد. امید است پژوهش حاضر، مقبولِ اصحاب نظر قرار گیرد و برای دانشجویان و اهل ادب مفید و رهگشا باشد.

بهروز حاجی محمدی
گرگان ــ ۱۳۸۶

مارینا(۸)

(Quis hic Locus, quae regio, quae mundi plaga?(۹)

چه دریاها چه کرانه ها چه صخره های خاکستری چه جزیره ها
چه آبی به سینه کشتی شلاّق می زند
و عطر کاج و باسترک که از میان مه می خواند
چه تصاویری به ذهن می آید
آی دخترم.

آنان که دندان سگ را تیز می کنند

یعنی مرگ

آنان که با شکوه مرغ مگس جلوه می کنند

یعنی مرگ

آنان که در خوکدانی خشنودی می نشینند

یعنی مرگ

آنان که از وجد حیوانات در رنجند

یعنی مرگ

بی تن شدگانند، فرو کاسته از باد،
نفَس کاج، و مهِ سرود جنگل
با این جمالِ مستحیل در مکان

این چهره چیست، کم پیدا و پیداتر
تپش در بازو، کم توان و تواناتر ــ
هدیه است یا به وام داده شده؟ دورتر از ستارگان و نزدیک تر از چشم

زمزمه ها و خنده ای کوتاه میان برگ ها و پاهای شتابان
در زیر خواب، آن جا که تمام آب ها به هم می رسند.

دیرک کشتی را یخ شکافته و رنگ را گرما.
من این را ساختم، از یاد برده ام
و به یاد می آورم.
دکل کشتی سست است و بادبان پوسیده
بین یک ژوئن و سپتامبری دیگر.
ساختم این را ندانسته، نیمه هشیار، ناشناخته، مال خودم را.
تخته فرشِ کشتی آب پس می دهد، درزها را باید گرفت.
این شکل، این چهره، این جان
که زنده است تا در دنیای زمان فراسوی من زندگی کند؛
بگذار تا زندگی ام را برای این زندگی، و گفته ام را برای آن ناگفته رها کنم،
بیدارشدگان، لب های گشوده، امید، کشتی های نو.

چه دریاها چه کرانه ها چه جزیره های پر خارا به سوی دیرک های من
و باسترک که از میان مه صدا می زند
دخترم.

۱۹۳۰

الیوت: نگاهی بر زندگی و آثار او

تی. اس. الیوت در سال ۱۸۸۸ در شهر سنت لوئیس، واقع در ایالت میسوری آمریکا، به دنیا آمد و در سال ۱۹۶۵ در لندن درگذشت. اجداد پدری او در سال ۱۶۶۸ از ایست کوکر، واقع در هامرست شایر انگلستان به آمریکا مهاجرت کردند و از بازرگانان موفق بوستون محسوب می شدند. پدربزرگش از اندیشمندان دینی و اصحاب قلم بود و نوشته هایی نیز از او به جا مانده است. پدرش، هنری الیوت، از تاجران سنت لوئیس بود و مادرش، اهل قلم. ظاهرا پدربزرگ و مادر الیوت بر او تاثیرات بسیاری داشته اند؛ اما تاثیر پدرش را نیز نمی توان نادیده گرفت: الیوت از مدیران موفق بانک بود و سال ها مدیریت یک شرکت انتشاراتی را برعهده داشت. عواملی چند بر شخصیت چندوجهی و پیچیده این هنرمند ادیب موثر بوده اند.
در ابتدا الیوت را به مدرسه ای در سنت لوئیس فرستادند. او تا سال ۱۹۰۵ در این مدرسه تحصیل کرد. وی که از دانش آموزان ممتاز این مدرسه بود، در سال ۱۹۰۰ به خاطر تسلط بر زبان لاتین، مدال طلا دریافت کرد. الیوت نویسندگی را از همین دوران آغاز کرد.
الیوت تعطیلات مدرسه را در خانه ای ییلاقی سپری می کرد که پدرش در سال ۱۸۹۷ در ایسترن پوینت(۲) نزدیک کیپ آن(۳) واقع در نیو انگلند بنا کرده بود. تصاویر متعدد دریا، امواج، قایق، و اسامی خاص و اماکن در شعر الیوت، بیانگر این تاثیرات محیطی است.
او در سال های ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۰ مطالعات گسترده ای را در دانشگاه هاروارد آغاز کرد. ادبیات آلمان، فرانسه، انگلیس و آثار کلاسیک از علایق عمده او بود. به ادبیات تطبیقی نیز گرایش ویژه ای داشت. در همین دوره بود که نمادگرایان فرانسوی، به ویژه ژول لافورگ، در مرکز توجه او قرار گرفتند.
الیوت در سال ۱۹۱۰ از هاروارد فارغ التحصیل شد. سپس به فرانسه رفت و سالی را در دانشگاه سوربن پاریس به مطالعه آثار نویسندگان معاصر پرداخت. در سال ۱۹۱۱ به باواریای آلمان رفت و ضمن تماس با نویسندگان برجسته آلمانی، به مطالعه آثار آنان پرداخت. متعاقبا به هاروارد بازگشت و به مطالعه فلسفه و ادبیات، به ویژه فلسفه و ادبیات هندی و سانسکریت، مشغول شد. سپس در سال ۱۹۱۴ به منظور ادامه مطالعاتش به آلمان رفت.
الیوت با آغاز جنگ جهانی اول، آلمان را به اجبار ترک گفت. سپس به انگلستان رفت و تا سال ۱۹۱۵ در آکسفورد به مطالعاتش ادامه داد. او به دلیل مشکلات مالی، شغل معلمی را پذیرفت و رساله دکترای خود را در باب فلسفه برادلی به دانشگاه هاروارد ارائه داد، اما هرگز برای دریافت مدرکش به هاروارد برنگشت. آغاز جنگ جهانی اول، شروع آشنایی او با ازرا پاوند، شاعر و منتقد آمریکایی، بود. پاوند او را به محافل ادبی لندن معرفی کرد. در سال ۱۹۱۵ ازدواج الیوت با دختری انگلیسی به نام ویویان هی، به اقامتش در لندن منجر شد. الیوت، زاده آمریکا و شهروند انگلیسی است.
او در سال ۱۹۱۷ شغل معلمی را ترک گفت و به استخدام بانک درآمد و تا سال ۱۹۲۵ به همین کار اشتغال داشت. در این مدت سردبیر چند نشریه بود. در سال ۱۹۲۵ به شرکت انتشاراتی فیبر اند فیبر(۴) رفت و متعاقبا مدیریت آن را برعهده گرفت. شعر بلند «دیار هرز» را در همین سال ها نوشت.
الیوت در سال ۱۹۲۷ رسما به عنوان یک شهروند به کلیسای انگلیکان پیوست. اشعار بعدی او، از قبیل «سفر مغان»، لحنی مذهبی دارند و دغدغه های ذهنی شاعر را در این زمینه نشان می دهند.
او در سال۱۹۳۳ به عنوان استاد مدعو به هاروارد رفت. از همین سال ها نیز گرایش او به تئاتر آشکار می شود. حاصل کار، نگارش چند نمایشنامه است.
الیوت پس از مرگ همسرش در سال ۱۹۴۷، با منشی خود، والری فلچر، ازدواج کرد. وی در چهارم ژانویه ۱۹۶۵ در لندن چشم از جهان فرو بست. جسدش را سوزاندند و خاکسترش را در دهکده ایست کوکر به خاک سپردند؛ دهکده ای که در قرن هفدهم، اقامتگاه جدّش آندره الیوت در آمریکا بود.

آثار تی. اس. الیوت

فعالیت ادبی الیوت، دوره ای چهل و پنج ساله را شامل می شود. او در این مدت شعر، نمایشنامه و مقالات متعددی نوشت و در همان حال به روزنامه نگاری و سردبیری نشریات اشتغال داشت. فعالیت های ادبی الیوت، در سه حیطه عمده شعر، نمایشنامه و مقالات انتقادی تفکیک شدنی است.

الف) شعر

فعالیت الیوت در حیطه شعر را می توان به چند مرحله تقسیم کرد:
  • مرحله اول: پروفراک و تاملاتی دیگر ( ۱۹۱۷ )
این مجموعه شامل اشعاری است که در سال های ۱۹۰۹ـ۱۹۱۷ سروده شده اند. این اشعار، عمدتا چشم انداز زندگی شهری و مردم شهرنشین را ارائه می دهد. شعر الیوت در این دوره، نه جنگل و مناظر طبیعی و گل ها، که خیابان های شهری و خانه ها و مردم را به تصویر می کشد. در این اشعار، جایی برای اشعار عاشقانه یا رمانتیک نیست. درونمایه عشق نیز، هر آن جا که مطرح می شود، طعنه آمیز است. در این اشعار، عمدتا بوی زوال انسان و جامعه معاصر به مشام می رسد. مهم ترین اشعار این دوره عبارتند از:
۱. ترانه عاشقانه جی. آلفرد پروفراک
۲. تصویر یک بانو
۳. پیش درآمدها
۴. راپسودی برای شبی پرباد
۵. دستنوشته غروب بوستون
۶. آقای آپولیناکس
  • مرحله دوم: (۱۹۱۸ ـ ۱۹۲۵)
اشعار این دوره، یاس و سرخوردگی شاعر را از تمدن معاصر اروپایی به خوبی نشان می دهند. در این مرحله، بر دامنه و عمق اشعار الیوت افزوده شده است. فضایی تیره بر اشعار حاکم است. در ایجاد این فضا، تاثیرات جنگ جهانی اول را نمی توان نادیده گرفت. اشعار عمده این مرحله عبارتند از:
۱. پیرمرد کوچک اندام
۲. سوئینی در بین بلبلان
۳. دیار هرز
۴. مردان پوک
  • مرحله سوم: (۱۹۲۵ ـ ۱۹۳۵)
پیوستن الیوت به کلیسای انگلستان (انگلیکان)، بر شعر او در این دوره تاثیر گذاشته است. نوع خاصی از باورهای مسیحی در این مرحله از اشعار او پیداست. در این اشعار، شاعر در جستجوی راهی درست برای حلّ معمای وجود آدمی است. بعضی از سروده های این دوره عبارتند از:
۱. سفر مغان
۲. آنیمیلا
۳. مارینا
۴. کریولان
۵. برخی اشعار کوتاه و ناتمام
  • مرحله چهارم: (۱۹۳۵ـ۱۹۴۳)
این مرحله به خلق چهار کوارتت اختصاص دارد که به ترتیب ذیل منتشر شدند:
۱. برنت نورتن ( ۱۹۳۶ )
۲. ایست کوکر ( ۱۹۴۰ )
۳. درای سالویجز ( ۱۹۴۱ )
۴. لیتل گیدینگ ( ۱۹۴۲ )
اشعار این مرحله نیز به نحوی بازتاب تاملات ذهنی شاعر در باب هستی است. اما در این جا شاعر، بدون استفاده از تصاویر و ارجاعات مسیحی، به دغدغه ها و مسائل همیشگی انسان می پردازد؛ مسائلی چون زمان و مکان، مرگ و زندگی، و مقولاتی چون ماهیتِ زمان گذشته و حال و آینده.

ب) نمایشنامه

الیوت چند نمایشنامه نیز نوشته است. نمایشنامه های او با اشعارش همسنگ نیست. اما این متون، نمونه های شاخصی از نمایش منظوم شاعرانه به شمار می آیند. نمایشنامه های عمده او عبارتند از:
۱. قتل در کلیسا ( ۱۹۳۵ )
۲. گردهمایی خانواده ( ۱۹۳۹ )
۳. کوکتل پارتی ( ۱۹۵۰ )
۴. کارمند سرّی ( ۱۹۵۰ )
۵. سیاستمدار ارشد ( ۱۹۵۹ )
ج) مقالات انتقادی
الیوت، همچون اسلاف خود یعنی بن جانسن، درایدن، کالریج و ماتیو آرنولد، از جمله ادیبانی است که همزمان شاعر و منتقد بوده اند. برخی از آثار منثور و انتقادی او عبارتند از:
۱. فایده شعر و فایده نقد ( ۱۹۳۳ )
۲. مفهوم جامعه مسیحی ( ۱۹۳۹ )
۳. یادداشت هایی در باب تعریف فرهنگ ( ۱۹۴۸ )
۴. مقالات منتخب، چاپ سوم ( ۱۹۵۱ )
۵. در شعر و شاعری ( ۱۹۵۷ )
۶. انتقاد از منتقد ( ۱۹۶۵ )
۷. سنّت و قریحه فردی
۸. شعر و نمایش
۹. نقش نقد
۱۰. شاعران متافیزیک انگلیسی
۱۱. مرزهای نقد
ناگفته نماند که نثر الیوت در آثار انتقادی و منثور، نثری فصیح و محکم است.

ترانه عاشقانه جی. آلفرد پروفراک

S'io credesse che mia risposta fosse
a persona che mai tornasse al mondo,
questa fiamma staria senza piu scosse.
Ma perciocche giammai di questo fondo
non torno vivo alcun, s'i' odo il vero
senza tema d'infamia ti rispondo.(۵)

پس بیا برویم، تو و من،
وقتی که شب آسمان می شود پهن
مثل بیماری بی هوش برتخت اتاق عمل؛
بیا برویم، از خیابان های مشخص نیمه متروک،
از سرپناه های پرازدحام
در شب های پرالتهاب در مسافرخانه های ارزان یک شبه
و رستوران های خاک ارّه ای با پوسته های صدف:
خیابان هایی که از پی هم می آیند مثل بحثی ملال آور و بی سر و ته
با قصدی موذیانه
تا تو را به پرسشی کوبنده بکشانند...
آه، مپرس که «چیست آن؟»
بیا برویم و برسیم به دیدارمان.

در اتاق می آیند و می روند زنان
از میکل آنژ صحبت کنان.

مه زرد که پشت به جام پنجره می مالد،
دود زرد که پوزه به جام پنجره می مالد
گوشه های شب را لیسید،
بر آبگیرهای راکد درنگ کرد
گذاشت تا دوده بر پشتش بیفتد از دودکش ها
به آهستگی از کنار ایوان گذشت، به ناگهان پرید،
و چون شب آرام ماه اکتبر را دید
گردِ خانه چرخی زد و خوابید.

در واقع برای دود زردی که در طول خیابان می لغزد،
و پشت به جام پنجره می مالد، وقت خواهد بود؛
وقت خواهد بود، وقت خواهد بود،
تا برای دیدار چهره ها، چهره بیارایی؛
برای کشتن و آفریدن وقت خواهد بود،
و وقت برای همه روزها و کارهای دست هایی
که بالا می روند و پرسشی را در بشقاب تو می اندازند،
وقت برای تو و وقت برای من،
و باز وقت برای صد تردید،
و برای رویاها و بازنگری ها،
پیش از صرف عصرانه.

در اتاق می آیند و می روند زنان
از میکل آنژ صحبت کنان.

و در واقع وقت خواهد بود
تا به حیرت بپرسی، «آیا مرا هست جرئت آن؟» و، «آیا مرا هست جرئت آن؟»
وقت برای برگشتن و فرود آمدن از پلکان،
با لکه ای طاس در وسط گیسوان ــ
(خواهند گفت: «موهایش چطور ریخته!»)
با کتی که صبح ها می پوشم، با یقه ام که محکم به چانه چسبیده،
با کراواتم که خوشرنگ است و سنگین، اما مزین به سنجاقی ساده ــ
(خواهند گفت: «اما دست و پاهایش چه لاغره!»)
آیا مرا هست جرئت آن
که جهان را برآشوبم؟
در لحظه ای فرصت است
برای نظرها و تجدیدنظرهایی که در لحظه ای دگرگون می شوند.

زیرا پیش از این من همه آن ها را شناخته ام، همه را شناخته ام ــ
شب ها، صبح ها و عصرها را،
من زندگی ام را با قاشق های چایخوری پیمانه کرده ام؛
من صداهایی را می شناسم که با افت میرنده(۶)
در زیر موسیقیِ اتاقی دورتر می میرند.
پس چطور جسارت کنم؟

و من پیش از این چشم ها را شناخته ام، همه آن ها را شناخته ام ــ
چشم هایی که در قالبی معین، تو را میخکوب می کنند،
و وقتی در قالبی معین، بر میخی وا رفته ام،
وقتی که بر دیوار میخکوب شده ام و وول می زنم،
پس تف کردنِ ته مانده های روزها و روش هایم را چطور آغاز کنم؟
و چطور جسارت کنم؟

و من پیش از این دست ها را شناخته ام، همه آن ها را شناخته ام ــ
دست هایی با النگو و سفید و عریان
(اما در زیر نور چراغ، گیسوی روشن قهوه ای بر آن ها ریخته!)
آیا عطر لباسی است که
حواس مرا چنین پرت می کند؟
دست هایی که بر میزی دراز می شوند و یا شالی بر آن هاست.
و در چنین حالتی باید جسارت کنم؟
و چطور آغاز کنم؟
...
آیا بگویم که در هوای گرگ و میش، خیابان های باریک را پیموده ام
و دودی را تماشا کرده ام که از پیپ مردان تنهای خیابان برمی خیزد
که کتی بر تن ندارند و از پنجره به بیرون خم شده اند؟...

کاش چنگال های زمختی بودم
که کف دریاهای خاموش را می کاود.
...
و عصر، شامگاه، چنین آرام به خواب می رود!
آرام با انگشتانی کشیده،
خفته... خسته... یا تمارض می کند،
بر کف اتاق دراز کشیده، این جا کنار تو و من
آیا، پس از چای و کیک و بستنی، توانم هست تا لحظه را به اوج برسانم؟
اما به هرحال گریسته و روزه گرفته ام، گریسته و نیایش کرده ام،
به هرحال دیده ام که سرم را (قدری طاس) بر دیسی آورده اند،
اما من پیامبر نیستم ــ و این هم مطلب عظیمی نیست؛
من لحظه عظمت خود را دیده ام که سوسو می زند،
و دربان ابدی را دیده ام که کتم را نگاه می دارد، و پوزخند می زند،
و خلاصه ترسیدم.

و آیا، گذشته از هر چیز، ارزش آن را داشت
که پس از فنجان ها، مربا، چای،
در میان ظروف چینی، در میان گفتگوی تو و من،
آیا می ارزید
که موضوع را با تبسّمی عنوان کنم، تا جهان را در یک گوی بفشارم
و به سوی پرسشی کوبنده بغلتانم،
تا بگویم: «لازاروس منم، از عالم اموات آمده ام
برگشته ام تا به همه شما بگویم، همه شما را خواهم گفت» ــ
اگر یکی، که بالشی را در زیر سر جابجا می کند، بگوید:
«اصلاً منظورم این نبود. اصلاً این نبود.»

و آیا گذشته از هر چیز ارزش آن را داشت،
آیا می ارزید
که پس از غروب و حیاط خلوت ها و خیابان های باران زده،
پس از رمان ها، پس از فنجان های چای، پس از دامن هایی که بر کف اتاق کشیده می شوند ــ
و این، و بسیار بیش تر؟ ــ
«بیان دقیق منظورم محال است!»
اما گویی فانوسی جادویی، اعصاب را در قالب اشکال بر پرده ای انداخته:
آیا می ارزد
اگر یکی، که بالشی را جابجا می کند یا شالی را فرو می اندازد،
و به سوی پنجره برمی گردد، بگوید: «اصلاً این نبود،
اصلاً منظورم این نبود.»
...
نه! من شاهزاده هملت نیستم، بنا هم نبود که باشم؛
من لردِ همراهم، ملتزم رکاب در سفر ملوکانه ای که یکی دو صحنه را آغاز می کند،
به شاهزاده پند می دهد، بی تردید ابزار ساده ای است،
مودب، شاد از سودمندی،
هوشمند، محتاط، موشکاف
سرشار حکمت، اما اندکی لوده
در واقع گاهی تقریبا مضحک ــ
تقریبا، گاهی، دلقک.

پیر می شوم... پیر می شوم...
شلوار دکمه دار می پوشم.

چطور است فرق مویم را به پشت باز کنم؟ آیا جرئت دارم هلویی بخورم؟
شلوار سفیدرنگِ فلانل خواهم پوشید، و در ساحل قدم خواهم زد.
شنیده ام که پریان دریایی می خوانند، هر یک برای دیگری.
فکر نمی کنم برای من بخوانند.

دیده ام که رو به دریا بر امواج می رانند
آن گاه که باد، آب های سپید و سیاه را به پیش می رانَد
گیسوان سپید امواجِ واپس نشسته را شانه می زنند.

ما در حفره های دریایی در کنار دختران دریا
که تاجی از جلبک های سرخ و قهوه ای بر سر دارند، اطراق کرده ایم
تا صداهای انسانی بیدارمان کند، و غرق شویم.

۱۱ـ۱۹۱۰

نقد ترانه عاشقانه جی. آلفرد پروفراک

ترانه عاشقانه یکی از خوش ساخت ترین و ماهرانه ترین اشعار در ادبیات معاصر انگلیسی است. این اثر، تضاد بین تثبیت و جریان، و گریز از یکنواختی ذهن و زبان را به خوبی نشان می دهد. در این شعر چیزی به عنوان شعر سپید وجود ندارد. شاعر کاملاً بر وزن و قافیه شعر، و البته خروج از چارچوب آن، مسلط است. او، همان گونه که وزن را به کار می گیرد و از آن می گریزد، از قافیه رها و در عین حال به آن وابسته است. اصرار بر حضور ثابت و گریزناپذیر قافیه در یک شعر، از تاثیر آن می کاهد. فقدان قافیه، توجه دقیق خواننده را به کلمات و ساختار سطوری جلب می کند که سرگرم قرائت آن است. اما می توان از قافیه در برانگیختن توجه خواننده و ایجاد حرکت درون شعری استفاده کرد.
یکی از مهارت های شاعرانه و شگفت انگیز الیوت، تقید او به وزن و قافیه و درهم شکنی متعاقب آن هاست. در این تحلیل به فرازهایی از ترانه عاشقانه اشاره خواهم کرد که مصادیقی از تغییر وزن شعر به بی وزنی، و تبدیل فقدان قافیه به حضور آن است، و یا برعکس.
عنوان شعر، «ترانه عاشقانه جی. آلفرد پروفراک»، خواننده را با ابهام روبرو می کند: آیا این ترانه عاشقانه برای پروفراک است یا به دست او سروده شده؟ رابطه این ترانه عاشقانه و تغزلی با نامی خشک و رسمی چون پروفراک چیست؟ سرلوحه شعر که برگرفته از دوزخ دانته است، بر این ابهام می افزاید و تاثیر نیمه تغزلی عنوان شعر را کمرنگ تر می سازد. در واقع، این شعر بازتابی از جهنم تردیدی است که راوی را از آن گریزی نیست. تطابق ساختاری سرلوحه شعر نیز با متن آن از همین جا پیداست. «پس بیا برویم تو و من» یادآور بخش های بسیاری از کمدی الهی دانته است که در ضمن آن، ویرژیل در گذر از برزخ و جهنم، دانته را به پیشروی و ادامه راه فرا می خواند.
نخستین بند شعر با لحنی آرام آغاز می شود: «پس بیا برویم، تو و من.» همان طور که از عنوان شعر برمی آید، «تو» را می توان معشوق در نظر گرفت؛ «تو» می تواند خواننده یا مصاحبِ گوینده شعر باشد. اگر «تو» را معشوق در نظر بگیریم، این سطر از شعر جنبه ای جنسی پیدا می کند. در صورتی که او را خواننده شعر یا مصاحبِ گوینده بدانیم، «تو» در جایگاه همدست قرار می گیرد. خواننده از هویت و ماهیت واقعی این «تو» بی خبر است. ظاهرا این «تو» نقش های احتمالی متعددی دارد.
دو سطر نخستین شعر، همقافیه اند.(۷) اما بلافاصله پس از آن، نخستین بند شعر دچار بی وزنی و بی قافیگی می شود. در واقع نظم موجود در دو سطر نخست، می توانست پیش درآمد تصویری مطبوع و عاشقانه باشد؛ اما این تصویر هنگامی درهم می شکند که بلافاصله شامگاه مذکور به «بیماری بی هوش بر تخت اتاق عمل» تشبیه می شود. خواننده، در فاصله یک سطر، از فضای نیمه رمانتیک یک غروب، به داخل اتاق عمل رانده می شود و خود را، بی هوش از بوی تند اِتر، بر تخت می بیند. در سطرهای ۴ تا ۷ صدای ناشی از حرف صامت «s» (در ترجمه، «س») می توانست زمزمه ای رمانتیک تلقی شود و مقدمه ای بر متنی عاشقانه باشد؛ اما در این جا بیانگر رابطه مبتذل جنسی در «مسافرخانه های ارزانِ یک شبه» است. در این جا خواننده پی می برد که در نخستین تردید خود نسبت به قرائت ترانه ای عاشقانه، حق با او بوده است. در همین جاست که راه تفسیر سرلوحه شعر، که برگرفته از دوزخ دانته است، باز می شود. علامت دو نقطه (که در انتهای سطر ۷ آمده است) خواننده را با ناهمگونی وزنی و قافیه ای روبرو می کند. تعداد هجاهای دو سطر ۸ و ۹ با سطور ماقبل کاملاً متفاوت است و نوسان محسوسی دارد. گویی هرگونه تلاش برای نیل به معنا بی ثمر است. سطر ۹، یعنی عبارت «با قصدی موذیانه»، سریعا قطع می شود. خواننده در آستانه سقوط قرار گرفته است. تغییر ناگهانی وزن و قافیه شعر، خواننده را در آستانه پرتگاهی قرار می دهد که در انتهای سطر۱۰ با درج علامت حذف، یعنی سه نقطه (...)، به اوج خود رسیده است: «تا تو را به پرسشی کوبنده بکشانند....» امیدواری خواننده به فهم ماجرا نیز لحظه ای بیش نمی پاید: «آه، مپرس که چیست آن؟» (سطر ۱۱). این سطر با سطر ۱۲ («بیا برویم و برسیم به دیدارمان») کاملاً همقافیه است و خواننده را، پس از مواجهه با سه سطر بدون قافیه، به آرامش نسبی می رساند. گوینده در پاسخ به «چیست آن؟»، چیزی نمی گوید، اما خواننده را به ادامه دیدار دعوت می کند: «بیا برویم و برسیم به دیدارمان.» ترانه عاشقانه این گونه آغاز می شود و ترکیبی از نظم و بی نظمی را پیش روی خواننده قرار می دهد. به راستی چگونه می توان به پرسشی نامعلوم پاسخ داد؟
نخستین بند شعر با دو سطر مقفی به پایان می رسد: «در اتاق می آیند و می روند زنان / از میکل آنژ صحبت کنان.» ظاهرا در این جا خواننده، به همراه راوی، از خیابان به اتاقی وارد شده است.
در ادامه شعر، پس از تکرار این دو سطر مقفی، از سطر ۳۵ با بندی روبروییم که در آن مسئله زمان مطرح شده است. در این بند، قوافی منظم ترند؛ در این بند، پروفراک به سختی و با حوصله گام برمی دارد؛ در باره قضاوت دیگران نگران است؛ لباسی مرتب و مجلسی بر تن دارد. از دو جنبه شنیداری و دیداری می توان تصور کرد که گام های او در صعود از پلکان با وزن انتخابی الیوت در این بند هماهنگ است. او پس از صعود از هر پله، دوباره و با تردید به گام بعدی خود فکر می کند. پلکان فرضی ما در اواخر این بند فرو می ریزد: «آیا مرا هست جرئت آن؟» با این فرض ساختاری، مرور این بند مفید است:

و در واقع وقت خواهد بود
تا به حیرت بپرسی، «آیا مرا هست جرئت آن؟» و، «آیا مرا هست جرئت آن؟»
وقت برای برگشتن و فرود آمدن از پلکان،
با لکه ای طاس در وسط گیسوان ــ
(خواهند گفت: «موهایش چطور ریخته!»)
با کتی که صبح ها می پوشم، با یقه ام که محکم به چانه چسبیده،
با کراواتم که خوشرنگ است و سنگین، اما مزین به سنجاقی ساده ــ
(خواهند گفت: «اما دست و پاهایش چه لاغره!»)
آیا مرا هست جرئت آن
که جهان را برآشوبم؟
در لحظه ای فرصت است
برای نظرها و تجدیدنظرهایی که در لحظه ای دگرگون می شوند.

راوی در اواخر این بند و در یک لحظه، مصمم به نظر می رسد. اما تصمیم او به همان سرعت و در همان لحظه دگرگون می شود. او بلافاصله به داخل پوسته خود می خزد. دوباره همه چیز به وضعیت نخست برمی گردد. شعر مجددا به وزن و قافیه و روال قبلی خود بازمی گردد.
دقیقا در میانه شعر، با دو سطری مواجهیم که گریز روان شناختی راوی را به دهلیزهای ذهنی خود به خوبی نشان می دهد:

کاش چنگال های زمختی بودم
که کف دریاهای خاموش را می کاود.

این دو سطر پیشاپیش بیانگر اقیانوس، امواج، جلبک های دریایی، و دختران دریاست که الیوت در آخرین سطور این شعر به آن می پردازد.
از دیگر ویژگی های «ترانه عاشقانه»، سبک امپرسیونیستی به کار رفته در آن است. «ترانه عاشقانه» بیش از آن که به بیان رخداد بپردازد، تاثیرات حسی ناشی از آن را در نظر دارد. این ویژگی از طریق زنجیره ای از تاثیرات ناشی از صحنه ها، یا خاطراتی از زندگی و یا تلمیحات نمود می یابد.

نظرات کاربران درباره کتاب تی اس الیوت