فیدیبو نماینده قانونی نشر فرمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پدران و پسران

کتاب پدران و پسران

نسخه الکترونیک کتاب پدران و پسران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پدران و پسران

آرکادی جوان بعد از فارغ‌التحصیل شدن از دانشگاه به همراه دوست پوچ‌گرایش «بازاروف» به منزل پدری‌اش باز می‌گردد. بازاروف پزشک جوانی است که مانند نسل اطلاح‌طلبش با همه سنت‌ها مخالف است و در تقاطع سنت و مدرنیته دست و پا می‌زند و شخصیت تاثیرگذاری دارد. در این داستان پدران نماد نسلی محافظه‌کار و سنت‌گرا بوده که اصلاحات در آن‌ها به کندی رخ می‌دهد یا هرگز اتفاق نمی‌افتد و پسران نماد نسلی دیگر هستند که در جدال با مکتب مخالف خود - یعنی پدران - می‌باشند.

ادامه...
  • ناشر نشر فرمهر
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پدران و پسران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

«پیتر(۶)، هنوز چیزی دیده نمی شود؟»
این سوالی بود که در ۲۰ مه ۱۸۵۹ ملاک چهل وچندساله که پالتوی گردوخاکی و شلوار چهارخانه به تن داشت، درحالی که از پله های جلوی پست خانه(۷) در بزرگراه... پایین می آمد، از خدمتکارش پرسید. خدمتکار، جوانی با گونه های برجسته و ریش کرکی و بور روی چانه و چشمانی ریز و بی حالت و بی فروغ بود.
خدمتکار که در او همه چیز - از حلقه ی فیروزه در یک گوش گرفته تا موهای چند رنگ و روغن زده و نرمی حرکاتش - نمونه ی بارزی از نسل جدید و خوب نوکران نجیب زاده ی طبقه اشراف بود، مغرورانه نگاهی گذرا به جاده انداخت و با قاطعیت گفت:
«چیزی دیده نمی شود، قربان.»
ملاک تکرار کرد: «چیزی دیده نمی شود؟»
خدمتکار برای دومین بار گفت: «خیر قربان، چیزی دیده نمی شود.»
ملاک آهی کشید و روی نیمکت نشست. ما «خواننده» را، همانطور که او آنجا نشسته و پاهایش را جمع کرده و متفکرانه اطرافش را نگاه می کند، با او آشنا می کنیم.
نامش نیکولای پترویچ کیرسانوف(۸) است. حدود پانزده کیلومتر یا دورتر از این پست خانه، املاکی با دویست رعیت دارد یا بهتر است بگوییم بعد از اینکه زمین ها را با مرزبندی جدید بین رعایا تقسیم کرد، صاحب املاک و مزرعه ای پنج هزار هکتاری شد. پدرش از ژنرال های سال ۱۸۱۲ بود، نجیب زاده ای روس، کم سواد، خشن ولی بی کینه، که تمام عمر در ارتش خدمت کرد. اول به عنوان فرمانده ی تیپ، سپس فرمانده ی لشکر؛ در طول خدمتش در روستاها بود و همین امر در ارتقاء درجه اش نقش به سزایی داشت. نیکولای پترویچ - همانند برادرش پاول(۹) که بعداً به او می پردازیم - در جنوب روسیه متولد شد و تا چهارده سالگی در خانه و در میان معلم سرخانه های ارزان قیمت، آجودان های سبک سر اما فرمانبردار و نظامیان و کارمندان، تربیت شد. مادرش از خانواده ی کولیازین(۱۰) - که قبل از ازدواج نامش آگاته(۱۱) بود اما بعدها به عنوان همسر ژنرال، آگافوکلیا کوزمینیشنا کیرسانوف(۱۲) نامیده شد - به طایفه ای زن سالار تعلق داشت و کلاه های زنانه ی گران قیمت و پیراهن های ابریشمی پرسروصدا می پوشید. در کلیسا همیشه اولین نفری بود که برای بوسیدن صلیب بالا می رفت. پرحرف بود و با صدای بلند صحبت می کرد، هر صبح به فرزندانش اجازه ی دستبوسی می داد و هر شب قبل از خواب برای آن ها دعا می خواند و تمام عمر مطابق میلش زندگی کرد.
نیکولای پترویچ به عنوان پسر ژنرال، گذشته از اینکه در طول زندگی اش کار شجاعانه ای انجام نداده بود به «بزدلی» هم شهرت داشت، اما مانند برادرش - پاول - تصمیم گرفت به ارتش بپیوندد. اما درست زمانی که احضارنامه اش به ارتش را دریافت کرد، پایش شکست و بعد از سپری کردن چند ماه در بستر، تا پایان عمر لنگ شد. بعد از این حادثه پدرش او را به حال خود رها کرد و اجازه داد که فردی غیرنظامی باشد. به محض اینکه هجده ساله شد، او را به سنت پترزبورگ برد و وارد دانشگاه کرد. درست در همان ایام برادرش در هنگ گارد، افسر شد. دو مرد جوان در آپارتمان مشترکی و با نظارت نوه ی عموی مادریشان - ایلیا کولیازین(۱۳) - که کارمند عالی رتبه ی دولت بود، زندگی می کردند. پدرشان هم به هنگ خود و نزد همسرش بازگشت و گه گاه برای پسرهایش در کاغذهای بزرگ خاکستری با خط خرچنگ قورباغه و نامنظمش نامه می نوشت. همیشه در انتهای نامه این کلمات دیده می شد: «پیوتر کیرسانوف(۱۴) - سرلشکر» که حواشی آن با پشتکار زیادی با خطوط مارپیچ تزئین شده بود.
در سال ۱۸۳۵ نیکولای پترویچ از دانشگاه فارغ تحصیل شد و در همان سال ژنرال کیرسانوف بعد از اینکه به دلایلی مورد بازجویی قرار گرفت، مجبور به بازنشستگی پیش از موعد شد و با همسرش به سنت پترزبورگ رفت تا جایی برای زندگی پیدا کند. او قصد داشت نزدیک باغ های تاوری(۱۵) خانه ای بگیرد و به کلوپ انگلیسی بپیوندد، اما ناگهان بر اثر سکته درگذشت. آگافوکلیا کوزمینیشنا هم که نمی توانست زندگی کسالت بار پایتخت را تحمل کند و غم و اندوه زندگی بازنشستگی برای او غیرقابل تحمل شده بود، خیلی زود به همسرش پیوست و از دنیا رفت. نیکولای پترویچ در زمان حیات والدینش، به دختر یک صاحب منصب به نام پرپولوونسکی(۱۶) - صاحبخانه ی سابقش - دل باخت. پدر و مادرش نیز با ازدواج آن دو موافق بودند. می گویند او دختری جذاب و دلربا، تحصیلکرده و اجتماعی بود که مقالات پرمحتوای علمی مجلات را مطالعه می کرد. بلافاصله بعد از اتمام مراسم رایج سوگواری آن ها با هم ازدواج کردند. نیکولای از شغلی که پدرش در وزارتخانه برایش دست وپا کرده بود، استعفا داد و در کنار ماشای عزیزش از زندگی خوب و سعادتمندش لذت می برد. ابتدا در کلبه ای کوچک نزدیک موسسه ی جنگلداری، سپس در شهر، در آپارتمان زیبا و کوچکی که پلکانی مرتب و اتاق نشیمنی خنک داشت و سرانجام در روستا اقامت گزیدند، اینجا جایی بود که پسرش آرکادی(۱۷) به دنیا آمد. این زوج در نهایت آرامش و خوشبختی با هم زندگی می کردند و به ندرت از هم جدا می شدند، با هم کتاب می خواندند، پیانو می نواختند و آواز می خواندند؛ ماشا گل می کاشت و به مرغ و خروس ها رسیدگی می کرد، نیکولای گه گاه به شکار می رفت و املاک را مدیریت می کرد و در همان حال آرکادی در آسایش و خوشحالی بزرگ و بزرگ تر می شد. ده سال مانند رویا گذشت. در سال ۱۸۴۷ همسر کیرسانوف درگذشت. او به سختی این ضربه را تحمل کرد و در عرض چند هفته موهایش خاکستری شد. تصمیم گرفت به مسافرت خارج از کشور برود تا ذهنش کمی مشغول شود - سال ۱۸۴۸ شد. او خواه ناخواه باید به املاکش برمی گشت و بعد از یک دوره ی طولانی بیکاری، تغییراتی ایجاد می کرد. در سال ۱۸۵۵ پسرش را به دانشگاه فرستاد و سه زمستان را در سنت پترزبورگ با او سپری کرد، به ندرت بیرون می رفت و سعی می کرد دوستان جوان آرکادی را بشناسد. اما زمستان آخر را نتوانست همراهش باشد - اکنون ما او را در ماه مه ۱۸۵۹ می بینیم.
قبلاً گفتیم که همه ی موهایش خاکستری شد، حالا کمی چاق و خمیده شده و منتظر پسرش بود که مانند جوانی خودش به تازگی دانشگاه را تمام کرده بود.
خدمتکارش نه به خاطر رعایت آداب مرسوم، شاید برای فرار از نگاه خیره و سنگین اربابش، از در بیرون رفت و پیپش را روشن کرد. نیکولای پترویچ سرش را پایین انداخت و به بررسی پله های قدیمی ایوان پرداخت. جوجه ی جوان و گوشتالویی با پرهای رنگارنگ و زیبا با طنازی جلوی آن ها می خرامید و با پنجه های بزرگ و زردش به زمین می کوبید. گربه ی کثیف و خاک آلودی کنار نرده ها لم داده بود و جوجه را خصمانه می پایید. آفتاب گرمی می تابید. از دالان تاریک ورودی پست خانه بوی نان چاودار داغ به مشام می رسید. نیکولای پترویچ غرق در فکر بود «پسرم... فارغ التحصیل شد... پسرم آرکادی... فارغ التحصیل...» افکارش او را به هر سو می بردند، سعی می کرد به چیزهای دیگری بیاندیشد اما دوباره و دوباره ذهنش به سمت آرکادی سوق پیدا می کرد. یاد همسر مرحومش افتاد. با صدای بلند و محزونی زمزمه کرد: «زنده نماند تا چنین روزی را ببیند.» کبوتر خاکستری و بزرگی به سمت جاده پایین آمد و نشست و با عجله شروع به خوردن آب از چاله ی کنار چاه کرد. نیکولای پترویچ نگاهش را به سمت کبوتر برگرداند، در همان لحظه صدای چرخ های کالسکه ای را شنید.
«قربان، دارند می آیند.»
خدمتکار این را گفت و به سرعت از دروازه وارد شد. نیکولای پترویچ از جا پرید و به جاده خیره شد. کالسکه ای که دسته ای اسب روسی تندرو به آن بسته شده بود، نزدیک می شد با یک نگاه، روبان کلاه دانشجویی و صورت دوست داشتنی او را از داخل درشکه دید...
کیرسانوف با خوشحالی فریاد زد: «آرکادی... پسرم، پسرم» و درحالی که دست هایش را تکان می داد به سمت آن ها دوید. در یک چشم به هم زدن، لب هایش را به صورت آفتاب سوخته، بی ریش و خاک آلود مرد جوان چسباند.

۲

«پدر اجازه بده خودم را بتکانم.»
آرکادی با صدایی بلند و پر انرژی و جوان و کمی خش دار از خستگی سفر، با خوشحالی در آغوش پدر جای گرفت: «ممکن است خاکی ات کنم.»
نیکولای پترویچ همانطور که با مهربانی لبخند می زد، یقه کت و پالتوی پسرش را یکی دوبار با دست تکاند و تکرار کرد: «مهم نیست مهم نیست.» و اضافه کرد: «بگذار خوب نگاهت کنم... بیا.»
سپس چند قدم به عقب رفت و با عجله به سمت پست خانه برگشت و آمرانه گفت: «اینجا، اینجا، چند اسب تندرو بیاورید.»
نیکولای پترویچ مضطرب تر از پسرش بود. سراسیمه و دست پاچه به نظر می رسید. آرکادی او را نگه داشت و گفت: «پدر، اجازه بده دوست خوبم بازاروف(۱۸) را به شما معرفی کنم. قبلاً چند بار در نامه هایم درباره ی او برایت نوشته بودم، او با لطف زیاد دعوت مرا قبول کرد و مهمان ما خواهد بود.»
نیکولای پترویچ فوراً برگشت و مرد قدبلندی را که شنل بافتنی منگوله دار بلند و گشادی به تن داشت و همان لحظه از کالسکه پیاده می شد، دید و صمیمانه دست سرخ و بدون دستکش او را که با تعلل به سویش دراز شد، فشرد.
«از دیدارتان خیلی خوشوقتم. متشکرم که قدم رنجه کردید و مهمان ما شدید. اگر اجازه بدهید نام خانوادگی را بپرسم.»
بازاروف درحالی که یقه ی کتش را برمی گرداند تا نیکولای پترویچ چهره اش را درست ببیند با صدایی آهسته اما مردانه جواب داد: «یوگینی واسیلوف».(۱۹)
صورت کشیده و لاغر، شقیقه های پهن، بینی که در بالا پهن بود و نزدیک دهان باریک می شد، چشم های سبزآبی و خط ریش های کشیده و قهوه ای روشن، و چهره ای که با لبخندی آرام عجین بود، ذکاوت و اعتمادبه نفس او را نشان می داد.
نیکولای پترویچ گفت: «یوگینی واسیلوف عزیز، امیدوارم از همراهی با ما کسل نشوید.»
لب های نازک بازاروف حرکتی کرد اما جوابی نداد و فقط کلاهش را از سر برداشت. موهای قهوه ای اش اگرچه بلند و پرپشت بود اما برآمدگی های روی جمجمه اش را کامل نمی پوشاند.
نیکولای پترویچ به سمت پسرش برگشت و دوباره شروع به صحبت کرد: «آرکادی نظر تو چیست؟ اسب ها را زین کنیم و راه بیافتیم؟ یا دوست دارید کمی استراحت کنید؟»
«در خانه استراحت می کنیم، پدر. اسب ها را زین کرده اند؟»
پدرش موافقت کرد و گفت: «حتماً. هی پیتر، شنیدی؟ یالا پسر.»
پیتر که به عنوان فردی بااصالت و باتربیت، رفتاری بسیار بی نقص داشت، برای دستبوسی به ارباب جوانش نزدیک نشده و فقط از دور تعظیم کوتاهی کرده بود، دوباره پشت دروازه ها ناپدید شد. درحالی که آرکادی از لیوان فلزی که خانم کارمند پست خانه برایش آورده بود، آب می نوشید و بازاروف پیپش را روشن می کرد و اطراف کالسکه چی که داشت زین اسب ها را درمی آورد قدم می زد، نیکولای پترویچ با نگرانی گفت: «من با درشکه به اینجا آمدم اما برای کالسکه ی شما اسب های روسی داریم. مشکل اینجاست که درشکه برای دو نفر جا دارد و نمی دانم چطور دوستت را...»
آرکادی صحبت پدرش را قطع کرد: «با کالسکه می آید. لطفاً با او رودربایستی نکنید. پسر خیلی خوبیست و اهل تعارف نیست. بعداً با او بیشتر آشنا خواهید شد.»
کالسکه چی نیکولای پترویچ اسب ها را بیرون برد.
بازاروف رو به کالسکه چی گفت: «خب، سبیل کلفت، بجنب.»
کالسکه چی دیگری که دست هایش را در جیب های پشت پوستینش کرده و آنجا ایستاده بود فریاد زد: «میتیوکا(۲۰)، دیدی چی گفت؟ دیدی ارباب چه اسمی روی تو گذاشت؟ الحق که سبیل کلفتی.»
میتیوکا کلاهش را کمی کج کرد و مهار را از پشت عرق کرده ای اسب ها کشید.
نیکولای پترویچ فریاد زد: «یالا بچه ها، بجنبید، پول ودکایتان را می دهم.»
چند لحظه بعد اسب ها زین وبرگ شده بودند، پدر و پسر در درشکه نشستند، پیتر کنار کالسکه چی نشست و بازاروف داخل کالسکه پرید و سرش را به بالش چرمی تکیه داد، همه رهسپار شدند.

۳

نیکولای پترویچ آهسته شانه ها و زانوی پسرش را نوازش کرد و گفت: «بالاخره آمدی، از دانشگاه فارغ التحصیل شدی و به خانه برگشتی. بالاخره.»
آرکادی با وجود صمیمیت و شعف کودکانه ای که وجودش را فرا گرفته بود، دوست داشت فضای بحث را از این شکل هیجان زده به حالتی عادی و روزمره تغییر دهد، در همین حال پرسید: «حال عمو خوب است؟»
«خوب، می خواهد بیاید و تو را ببیند، در مورد یک سری مسائل هم ایده هایی دارد که می خواهد با تو مطرح کند.»
«مدت زیادی آنجا منتظر من بودید؟»
«حدود پنج ساعت.»
«پدر عزیزم!»
آرکادی با زیرکی به سمت پدرش برگشت و با صدای بلند گونه ی او را بوسید. نیکولای پترویچ خندید و گفت: «چه اسب های خوبی برایت آماده کرده ام! راستی برای اتاقت کاغذدیواری جدید زده ام.»
«برای بازاروف هم اتاقی داریم؟»
«یکی برایش پیدا می کنیم.»
«پدر لطفاً با او مهربان باش، نمی توانم بگویم چقدر دوستی با او مایه ی خرسندی من است.»
«این اواخر با او آشنا شده ای؟»
«بله، دقیقاً همین اواخر.»
«یادم نیست زمستان گذشته که با تو بودم، او را دیده باشم. شغلش چیست؟»
«رشته ی اصلی اش علوم تجربیست، ولی همه چیز می داند. سال گذشته برای رشته ی پزشکی واجد شرایط بود.»
«آها متوجه شدم. او در دانشکده ی پزشکی است.» لحظاتی ساکت شد و بعد گفت «پیتر» و دستش را بیرون برد و اضافه کرد: «آن ها رعیت های ما هستند، اینطور نیست؟»
پیتر به سمتی که اربابش اشاره کرد، نگاهی انداخت. چند ارابه با اسب های سرکش در امتداد جاده ی فرعی حرکت می کردند. در هر گاری یک یا دو دهقان با ژاکت های یقه باز نشسته بودند.
پیتر جواب داد: «بله، قربان»
«کجا می روند؟ به شهر؟»
«بله فکر می کنم در راه شهر هستند.» و با استهزا اضافه کرد: «به مسافرخانه.» و کمی به طرف کالسکه چی خم شد تا نظرش را بداند، اما او اصلاً حرکتی نکرد. کالسکه چی مردی جدی و سنتی بود و عقاید و طرز فکرهای جدید را نمی پسندید.
نیکولای پترویچ ادامه داد: «امسال رعایا برایم دردسرهای زیادی درست کردند»، به سمت پسرش برگشت: «آن ها سهم اربابی را ندادند، در این مورد فکری به ذهنت نمی رسد؟»
«از کارگرهای روزمزد راضی نیستید؟»
نیکولای پترویچ زمزمه کرد: «راضی ام اما مشکل اینجاست که آن ها همه چیز را به هم می ریزند و همه ی انرژیشان را برای کار نمی گذارند، درضمن نمی دانند با تجهیزات چطور کار کنند. خوب شخم می زنند و در آخر همه چیز خوب از کار درمی آید. تو اداره ی املاک را دوست داری؟»
آرکادی بدون اینکه جواب سوال را بدهد گفت: «چه حیف، چاره ی دیگری هم ندارید.»
«قسمت شمالی ایوان را سقف زده ام، حالا می توانیم شام را بیرون بخوریم.»
«شبیه وقت هاییست که به تعطیلات می رویم - اینجا چه هوای عجیبی دارد، چه عطر دل انگیزی. به نظر من هیچ جای دنیا خوش عطرتر از اینجا نیست و آسمان اینجا...!» آرکادی ساکت شد و به عقب نگاه کرد.
نیکولای پترویچ گفت: «البته تو اینجا به دنیا آمدی و برای همین است که همه چیز در اینجا برایت جلوه ای خاص دارد.»
«مهم نیست آدم کجا به دنیا آمده باشد.»
«هوم!»
«نه واقعاً مهم نیست.»
نیکولای پترویچ زیرچشمی به پسرش نگاه کرد. قبل از آنکه دوباره صحبتشان را شروع کنند، کالسکه تقریباً یک چهارم راه را پیموده بود.
نیکولای پترویچ دوباره شروع کرد: «یادم نیست قبلاً برایت نوشتم یا نه، دایه ات اگوروفنا(۲۱)، فوت کرده است.»
«واقعاً؟ زن بیچاره، پروکوفیچ(۲۲) هنوز زنده است؟»
«بله هنوز زنده ست و اصلاً تغییر نکرده، بیشتر از قبل هم غرغر می کند. در مارینو(۲۳) همه چیز مثل قبل است.»
«مباشرت هم همان شخص سابق است؟»
«تنها چیزی که تغییر کرده همین مباشر است. تصمیم گرفتم که خدمتکاران آزادشده ی قبلی ام را نگه ندارم یا حداقل به آن ها شغل پرمسئولیتی ندهم.»
آرکادی متفکرانه با نگاهش به پیتر اشاره کرد.
نیکولای پترویچ زیر لب گفت: «او آزاد است اما هنوز خدمتکار مخصوص من است. الآن مباشرم، جوانکی شهری و آدم با نظم و ترتیبی است. سالیانه ۲۵۰ روبل به او دستمزد می دهم. گذشته از این...» نیکولای پترویچ درحالی که دست به پیشانی و ابروهایش می کشید که نشان دهنده ی آشفتگی و نگرانی درونی اش بود، اضافه کرد: «همین الآن به تو گفتم که تغییرات زیادی در مارینو اتفاق نیافتاده اما این درست نیست. وظیفه ی من است که قبل از رسیدن بهت بگویم... اگرچه...» لحظه ای درنگ کرد و بعد ادامه داد: «شاید از نظر اخلاقی این رک گویی من درست نباشد، اما در وهله ی اول من نمی توانم چیزی را مخفی کنم و به علاوه می دانی که همیشه اصول خاصی را در رابطه ی پدر و پسری رعایت کرده ام. به هرحال تو کاملاً حق داری که مرا محکوم کنی. در سن من... به طور خلاصه، اووم... دختری که قبلاً درباره اش با تو صحبت کردم...»** (۲۴)
آرکادی با مهربانی پرسید: «فنچکا(۲۵)؟»
نیکولای پترویچ سرخ شد. «لطفاً بلند صحبت نکن... خب... بله... با من زندگی می کند. من او را به خانه آورده ام. دوتا اتاق کوچک داشتیم که بی استفاده بودند. اما حالا که تو آمدی می شود همه چیز را تغییر داد.»
«اما چرا پدر؟»
«دوست تو قرار است با ما بماند. درست نیست اتاقی نداشته باشد.»
«در مورد بازاروف نگران نباش، او خیلی فهمیده تر از این حرفاست.»
«خب منظورم این است که تو هم هستی. مشکل اینجاست که اتاق های کوچک خانه همه خراب و فرسوده هستند.»
آرکادی با اشاره صحبت او را قطع کرد و گفت: «پدر، به نظر می آید که از کارتان پشیمانید و می خواهید عذرخواهی کنید، اما نباید این کار را بکنید و خجالت زده باشید.»
نیکولای پترویچ که بیش از پیش قرمز شده بود جواب داد: «البته که باید خجالت بکشم.»
«پدر، لطفاً، کافیست. بس کنید.»
آرکادی لبخند صمیمی و محبت آمیزی زد و فکر کرد: «چرا باید عذرخواهی کند؟» و احساس علاقه ی شدیدی نسبت به پدر مهربان و رئوفش همراه با حس برتری مرموزی قلبش را لبریز کرد. سپس مثل اینکه از احساس آزادی و بلوغ فکری اش لذت ببرد تکرار کرد: «لطفاً دیگر درباره ی این قضیه حرفی نزنید.»
نیکولای پترویچ همچنان که مشغول مالیدن پیشانیش بود از لابه لای انگشتانش به او نگاهی کرد و سوزش عمیقی در قلبش حس کرد. اما خودش را به خاطر آن سرزنش کرد و بعد از سکوتی طولانی گفت: «ببین این هم مزارع و زمین های ما...»
«آن روبه رو جنگل خودمان نیست؟»
«بله، خودش است. البته فروختمش. امسال درختانش را برای تهیه الوار قطع می کنند.»
«چرا فروختید؟»
«پول نیاز داشتم. به هرحال آن زمین دیگر مال کشاورزان است.»
«همان کشاورزانی که به تو اجاره نمی دهند؟»
«این دیگر به خودشان مربوط است. بالاخره یک روز پرداخت می کنند.»
آرکادی نجواکنان گفت: «برای جنگل متاسفم.» و به تماشای اطراف پرداخت.
از جاهایی که می گذشتند، زیاد تماشایی و خوش منظره نبودند. مزارع و زمین های ناهموار که تا افق کشیده شده بودند. هر طرف جنگل های کوچکی دیده می شد. دره های پرپیچ وخم پر از درخت های کوتاه و بوته های تنک که تصاویر راه ها در نقشه های قدیمی زمان کاترین(۲۶) را به خاطر می آورد. رودخانه های کوچک با سواحل سنگلاخی، حوضچه های کوچک آسیاب ها با سدهای شکننده، و روستاهایی با کلبه های حقیر دهقانان که زیر سقف های تاریکشان کاهگل دیوارها فروریخته بود، انبارهای خرمن که همه به یک سو خم شده و دیوارهایشان از خاشاک به هم بافته درست شده بود با درهای بازشان کنار انبارهای یونجه قرار گرفته بودند و کلیساهایی به چشم می خورد که یا از آجر که در بعضی جاها گچ کاریشان ریخته بود یا از چوب با صلیب هایی درهم وبرهم در کنار گورستان های خراب و ناهموار ساخته شده بودند. آرکادی تاثر عمیقی در قلبش احساس کرد. گویی همه ی دهقانان که آن ها از کنارشان می گذشتند عمداً لباس های ژنده و کهنه پوشیده و بر اسب هایی کف به دهان آورده، سوار بودند. درختان بید کنار جاده با پوستی کنده و شاخه های شکسته شبیه گدایان کهنه پوش بودند. گاوهای لاغر و نحیف با پشم های زبر و استخوان های بیرون زده، با ولع علف های کنار نهرهای آب را می چریدند، به نظر می آمد که هم اکنون آن ها از پنجه های وحشت آور و مرگباری گریخته اند و با این بدن های زار و نحیف دوباره به زندگی فراخوانده شده اند. تصویر تیره روزی این گاوهای نحیف یادآور شبح سرد و سیاه زمستانی بی پایان با یخبندان ها و برف و کولاکش در یک روز بهاری بود.
آرکادی با خودش فکر کرد «نه، اینجا منطقه ای مرفه نیست و متمول و روبه رشد به نظر نمی رسد. نه، نمی تواند تا ابد اینگونه بماند. باید اصلاحاتی صورت بگیرد، اما چگونه؟ چطور باید شروع کرد؟»
این ها افکار آرکادی بود اما همانطور که او غرق در فکر بود، بهار کار خودش را می کرد. همه چیز درخشش سبز و طلایی داشت، درخت ها، بوته ها، سبزه ها - همه چیز - زیر نفس گرم نسیم بهاری به آهستگی و در گستره ای بی انتها می درخشیدند و تکان می خوردند. چکاوک ها فضا را با نوای دلنواز و بی پایان شان پر کرده بودند. کاکلی ها بر فراز سبزه زارها با سروصدا پرواز می کردند یا به آرامی از روی بوته های علف می پریدند. در میان گندم های نورسته و سبز کلاغ های سیاه به هر طرف پر می زدند و در کشتزارهایی که تازه به رنگ سفید درآمده بودند، ناپدید می شدند و سرهایشان را از هر سو در میان حرکت مواج آن ها بیرون می آوردند.
آرکادی غرق تماشا بود و به منظره ها چشم دوخته بود. افکارش کم کم محو شدند. پالتواش را کنار زد و مثل یک پسربچه شادمانه به پدرش نگاه کرد، نیکولای پترویچ بار دیگر او را در آغوش کشید.
«دیگر چیزی نمانده. بالای تپه ی بعدی که برسیم خانه مان دیده می شود. آرکادی من و تو زندگی باشکوه و خوبی با هم خواهیم داشت. تو مرا در اداره ی املاک کمک می کنی، البته اگر برایت کسل کننده نباشد. باید صمیمی تر شویم و بیشتر همدیگر را بشناسیم. اینطور نیست؟»
«البته. اما امروز چقدر شگفت انگیز است.»
«این به خاطر برگشت توست، پسر عزیزم. بله، بهار با همه ی درخشندگی اش اینجاست. یادت هست پوشکین(۲۷) در «یوگنی آگنین(۲۸)» می گوید:
چه اندوهناک است فرارسیدن تو،
بهار، آه ای بهار، ای فصل عشق ورزی!
چه...»
در همان لحظه بازاروف از داخل کالسکه فریاد زد: «آرکادی، یک کبریت به من بده. هیچی برای روشن کردن پیپم ندارم.»
نیکولای پترویچ حرفش را ناتمام گذاشت و آرکادی هم که تازه داشت حرف های پدرش را متحیر و غمخوارانه گوش می داد، با عجله قوطی کبریت نقره اش را از جیب درآورد و به وسیله ی پیتر، دست به دست به بازاروف داد.
بازاروف بار دیگر فریاد زد: «سیگار می خواهی؟»
«بده.»
پیتر داخل ارابه خم شد و یک سیگار کلفت و سیاه به همراه قوطی کبریت به او داد. آرکادی فوراً آن را روشن کرد، بوی تند و غلیظ تنباکوی خام در اطراف پراکنده شد. نیکولای پترویچ که هرگز در عمرش سیگار نکشیده بود، طوری که پسرش نرنجد به آرامی صورتش را برگرداند.
یک ربع بعد هر دو کالسکه جلوی ورودی خانه ای چوبی و نوساز، با دیوارهای سفید و سقف شیروانی قرمز ایستادند. اینجا «مارینو» بود که به «محله ی جدید» یا به قول دهقانان «مزرعه ی بایر» نیز شهرت داشت.

به پدر و مادر و هم نسل هایم

به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف
همه گم کنند ره را چو ستیزه شد قلاوز

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز

نظرات کاربران درباره کتاب پدران و پسران

عالی
در 2 ماه پیش توسط