فیدیبو نماینده قانونی پرنیان اندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوان غزلیّات عبید زاکانی

کتاب دیوان غزلیّات عبید زاکانی

نسخه الکترونیک کتاب دیوان غزلیّات عبید زاکانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیوان غزلیّات عبید زاکانی

عاشق شوریده ترک یار نتوانست کرد صبر بی‌دل کرد و بی‌دلدار نتوانست کرد جان چو با عشق آشنا شد از خرد بیگانه گشت همدمی زین بیش با اغیار نتوانست کرد راستی را حق به دستش بود انکارش مکن مدعی را محرم اسرار نتوانست کرد نام سرمستان عاشق پیش مستوران نگفت هیچکس منصور را بردار نتوانست کرد نفس کافر سالها کوشید و چندان کازمود ترک معشوق و می و زنار نتوانست کرد زاهد از محراب بیرون رفت و در میخانه جست تا قیامت روی در دیوار نتوانست کرد التماس بوسه‌ای کردم از او تن در نداد خاطر ما خوش بدین مقدار نتوانست کرد دوش بر رخسار زردم دید و چندان کاب زد بخت خواب آلود را بیدار نتوانست کرد ای عبید ار غافلی از عشق انکارش مکن هیچ عاقل عشق را انکار نتوانست کرد

ادامه...
  • ناشر پرنیان اندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دیوان غزلیّات عبید زاکانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بکشت غمزه ی آن شوخ بیگناه مرا

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بکشت غمزه ی آن شوخ بیگناه مرا
فکند سیب زنخدان او به چاه مرا

غلام هندوی خالش شدم ندانستم
کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا

دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی
ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا

هزار بار فتادم به دام دیده و دل
هنوز هیچ نمی باشد انتباه مرا

ز مهر او نتوانم که روی برتابم
ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا

به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا

عبید از کرم یار بر مدار امید
که لطف شامل او بس امیدگاه مرا

ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفا

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفا
بیا که موسم عیشست و آشتی و صفا

لبت به خون دل عاشقان خطی دارد
غبار چیست دگر باره در میانه ی ما

مرا دو چشم تو انداخت در بلای سیاه
و گرنه من که و مستی و عاشقی ز کجا

کجا کسیکه از آن چشم ترک وا پرسد
که عقل و هوش جهانی چرا کنی یغما

ز زلف و خال تو دل را خلاص ممکن نیست
که زنگیان سیاهش نمی کنند رها

دلم ز جعد تو سودائی و پریشانست
بلی همیشه پریشانی آورد سودا

عبید وصف دهان و لب تو میگوید
ببین که فکر چه باریک و نازکست او را

شوریده کرد شیوه ی آن نازنین مرا

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شوریده کرد شیوه ی آن نازنین مرا
عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا

غم همنشین من شد و من همنشین غم
تا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا

زینسان که آتش دل من شعله میزند
تا کی بسوزد این نفس آتشین مرا

ای دوستان نمیدهد آن زلف بی قرار
تا یک زمان قرار بود بر زمین مرا

از دور دیدمش خردم گفت دور از او
دیوانه میکند خرد دوربین مرا

گر سایه بر سرم فکند زلف او دمی
خورشید بنده گردد و مه خوشه چین مرا

تا چون عبید بر سر کویش مجاورم
هیچ التفات نیست به خلد برین مرا

در ما به ناز می نگرد دلربای ما

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در ما به ناز می نگرد دلربای ما
بیگانه وار میگذرد آشنای ما

بی جرم دوست پای ز ما درکشیده باز
تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما

با هیچکس شکایت جورش نمیکنم
ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما

ما دل به درد هجر ضروری نهاده ایم
زیرا که فارغست طبیب از دوای ما

هردم ز شوق حلقه ی زنجیر زلف او
دیوانه میشود دل آشفته رای ما

بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین
بی شک بسوزدش دل سنگین برای ما

شاید که خون دیده بریزی عبید از آنک
او میکند همیشه خرابی بجای ما

ای خط و خال خوشت مایه ی سودای ما

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
ای خط و خال خوشت مایه ی سودای ما
ای نفسی وصل تو اصل تمنای ما

چونکه قدم می نهد شوق تو در ملک جان
صبر برون می جهد از دل شیدای ما

چتر همایون عشق سایه چو بر ما فکند
راه خرابات پرس گر طلبی جای ما

از رخ زیبای تو قبله گه عام را
کعبه ی دیگر نباد دلبر ترسای ما

مردم لولی وشیم ما که وسجده کدام
رای هزیمت گرفت عقل سبک رای ما

صوفی افسرده را زحمت ما گو مده
رو تو و محراب زهد ما و چلیپای ما

رطل گران را ز دست تا ننهی ای عبید
زانکه روان میبرد عمر سبک پای ما

میکند سلسله ی زلف تو دیوانه مرا

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
میکند سلسله ی زلف تو دیوانه مرا
میکشد نرگس مست تو به میخانه مرا

متحیر شده ام تا غم عشقت ناگاه
از کجا یافت در این گوشه ی ویرانه مرا

هوس در بناگوش تو دارد دل من
قطره ی اشگ از آنست چو دردانه مرا

دولتی یابم اگر در نظر شمع رخت
کشته و سوخته یابند چو پروانه مرا

درد سر میدهد این واعظ و میپندارد
کالتفاتست بدان بیهده افسانه مرا

چاره آنست که دیوانگی ی پیش آرم
تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا

از می مهر تو تا مست شدم همچو عبید
نیست دیگر هوس ساغر و پیمانه مرا

میزند غمزه ی مرد افکن او تیر مرا

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
میزند غمزه ی مرد افکن او تیر مرا
دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا

من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم
پند پیرانه مده گو پدر پیر مرا

منم و ناله ی شبگیر بدین سان که منم
کی به فریاد رسد ناله ی شبگیر مرا

صنما عشق تو با جان بدر آید ناچار
چون فرو رفت غم عشق تو با شیر مرا

گر نه زنجیر سر زلف تو باشد یکدم
نتوان داشت در این شهر به زنجیر مرا

حلقه ی زلف تو در خواب نمودند به من
جز پریشانی از آن خواب چه تعبیر مرا

کرد فارغ گل رویت ز گلستان ما را

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کرد فارغ گل رویت ز گلستان ما را
کفر زلف تو برآورد ز ایمان ما را

تا خیال قد و بالای تو در دل بگذشت
خاطر آزاد شد از سرو خرامان ما را

ما که در عشق تو آشفته و شوریده شدیم
می کند حلقه ی زلف تو پریشان ما را

تا به دامان وصالت نرسد دست امید
دست کوته نکند اشگ ز دامان ما را

در ره کعبه ی وصل تو ز پا ننشینیم
گرچه در پا شکند خار مغیلان ما را

ای عبید از پی دل چند توان رفت آخر
کرد سودای تو بس بی سر و سامان ما را

دلا با مغان آشنائی طلب

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
دلا با مغان آشنائی طلب
ز پیر مغان آشنائی طلب

به کنج قناعت گرت راه نیست
ز دیوانگان رهنمائی طلب

وگر اوج قدست کند آرزو
ز دام طبیعت رهائی طلب

اگر عارفی راه میخانه گیر
و گر ابلهی پارسائی طلب

دوای دل خسته از درد جوی
نوای خود از بینوائی طلب

اگر صد رهت بشکند روزگار
مکن از خسان مومیائی طلب

عبید ار گدائی غنیمت شمار
وگر پادشاهی گدائی طلب

دارم بتی به چهره ی صد ماه و آفتاب

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دارم بتی به چهره ی صد ماه و آفتاب
نازکتر از گل تر و خوشبوتر از گلاب

رعناتر از شمایل نسرین میان باغ
نازنده تر ز سروسهی بر کنار آب

در تاب حیرت از رخ او در چمن سمن
در خوی خجلت از تب او در قدح شراب

شکلی و صد ملاحت و روئی وصد جمال
چشمی وصد کرشمه و لعلی وصد عتاب

خورشید در نقاب خجالت نهان شود
از روی جانفزاش اگر بر فتد نقاب

در حلقه های زلفش جانهای ما اسیر
از چشمهای مستش دلهای ما کباب

فریاد از آن دو سنبل مشکین تابدار
زنهار از آن دو نرگس جادوی نیمخواب

هرگه که زانوئی زند و باده ای دهد
من جان به باد بر دهم آن لحظه چون حباب

روزیکه با منست من آنروز چون عبید
از عیش بهره مندم و از عمر کامیاب

لطف تو از حد برون حسن تویی منتهاست

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
لطف تو از حد برون حسن تویی منتهاست
نیش تو نوش روان درد تو درمان ماست

عشق تو بر تخت دل حاکم کشور گشای
مهر تو بر ملک جان والی فرمانرواست

پرتو رخسار تو مایه ی مهر منیر
چهره ی پرچین تو جادوی معجز نماست

نرگس فتان تو لعبت مردم فریب
غمزه ی غماز تو جادوی معجز نماست

از تو همه سرکشی وز طرف ما هنوز
روی امل بر زمین دست طمع بر دعاست

گر کشدت ای عبید سر بنه و دم مزن
عادت خوبان ستم چاره ی عاشق رضاست

خوشا کسیکه ز عشقش دمی رهائی نیست

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوشا کسیکه ز عشقش دمی رهائی نیست
غمش ز رندی و میلش به پارسائی نیست

دل رمیده ی شوریدگان رسوائی
شکسته ایست که در بند مومیائی نیست

ز فکر دنیی و عقبی فراغتی دارد
خداشناس که با خلقش آشنائی نیست

غلام همت درویش قانعم کو را
سر بزرگی و سودای پادشاهی نیست

مراد خود مطلب هر زمان ز حضرت حق
که بر در کرمش حاجت گدائی نیست

به کنج عزلت از آنروی گشته ام خرسند
که دیگرم هوس صحبت ریائی نیست

قلندریست مجرد عبید زاکانی
حریف خواجگی و مرد کدخدائی نیست

جفا مکن که جفا رسم دلربائی نیست

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جفا مکن که جفا رسم دلربائی نیست
جدا مشو که مرا طاقت جدائی نیست

مدام آتش شوق تو در درون منست
چنانکه یکدم از آن آتشم رهائی نیست

وفا نمودن و برگشتن و جفا کردن
طریق یاری و آئین دل ربائی نیست

ز عکس چهره ی خود چشم ما منور کن
که دیده را جز از آن وجه روشنائی نیست

من از تو بوسه تمنی کجا توانم کرد
چو گرد کوی توام زهره ی گدائی نیست

به سعی دولت وصلت نمیشود حاصل
محققست که دولت به جز عطائی نیست

عبید پیش کسانی که عشق میورزند
شب وصال کم از روز پادشاهی نیست

دلداده را ز تیر ملامت گزند نیست

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دلداده را ز تیر ملامت گزند نیست
دیوانه را طریقه ی عاقل پسند نیست

از درد ما چه فکر وز احوال ما چه باک
آنرا که دل مقید و پا در کمند نیست

فرهاد را که با دل شیرین تعلقست
رغبت به نوشدارو و حاجت به قند نیست

هرجا که آتش غم دلدار شعله زد
جان برفشان به ذوق که جای سپند نیست

بس کن عبید با دل شوریده داوری
بیچاره را نصیحت ما سودمند نیست

ما را ز شوق یار بغیر التفات نیست

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما را ز شوق یار بغیر التفات نیست
پروای جان خویش و سر کاینات نیست

از پیش یار اگر نفسی دور می شوم
هر دم که میزنم ز حساب حیات نیست

در عاشقی خموشی و در هجر صابری
این خود حکایتیست که در ممکنات نیست

رندی گزین که شیوه ی ناموس و رنگ و بو
غیر از خیال باطل و جز ترهات نیست

بگذار هرچه داری و بگذر که مرد را
جز ترک توشه توشه ی راه نجات نیست

از خود طلب که هرچه طلب میکنی زیار
در تنگنای کعبه و در سومنات نیست

در یوزه کردم از لب دلدار بوسه ای
گفتا برو عبید که وقت زکوه نیست

ترک سر مستم که ساغر میگرفت

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
ترک سر مستم که ساغر میگرفت
عالمی در شور و در شر میگرفت

عکس خورشید جمالش در جهان
شعله میزد هفت کشور میگرفت

چون صبا بر چین زلفش میگذشت
بوستان در مشگ و عنبر میگرفت

هر دمی از آه دود آسای من
آتشی در عود و مجمر میگرفت

بوسه ای زو دل طلب میکرد لیک
این سخن با او کجا در میگرفت

قصه ی دردش عبید از سوز دل
هر زمان میگفت و از سر میگرفت

رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت
چه چاره سازم از این پس چو چاره ساز برفت

سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست
نموده روی به بیچارگان و باز برفت

به گریه چشمه ی چشم بریخت چندان خون
که کهنه خرقه ی سالوسم از نماز برفت

جز از خیال قد و زلف یار و قصه ی شوق
دگر ز خاطرم اندیشه ی دراز برفت

ز منع خلق از این بیش محترز بودم
کنون حدیث من از حد احتراز برفت

دریغ و درد که در هجر یار و غصه ی دهر
برفت عمر و حقیقت که بر مجاز برفت

عبید چون جرست ناله سود می نکند
چو کاروان جرس جمله بی جواز برفت

سیاه چرده بتم را نمک ز حد بگذشت

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سیاه چرده بتم را نمک ز حد بگذشت
عتاب او چو جفای فلک ز حد بگذشت

لطافت لب و دندان و مستی چشمش
چو می پرستی ما یک به یک ز حد بگذشت

به لابه گفت که از حد گذشت جور رقیب
به طنز گفت که بی هیچ شک ز حد بگذشت

بنوش باده ی صافی ز دست دلبر خویش
که بیوفائی چرخ و فلک ز حد بگذشت

عبید را دل سنگینش امتحان کردند
عیار دوستیش بر محک ز حد بگذشت

ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداخت

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداخت
مرا به بیخودی آوازه در جهان انداخت

ز شرح زلف تو موئی هنوز نا گفته
دلم هزار گره در سر زبان انداخت

دهان تو صفتی از ضعیفیم میگفت
مرا ز هستی خود نیک در گمان انداخت

کمان ابروی پیوسته میکشی تا گوش
بدان امید که صیدی کجا توان انداخت

ز دلفریبی مویت سخن دراز کشید
لب تو نکته ی باریک در میان انداخت

عجب مدار که در دور روی و ابرویت
سپر فکند مه از عجز تا کمان انداخت

ز سر عشق هر آنچ از عبید پنهان بود
سرشگ جمله در افواه مردمان انداخت

مرا ز وصل تو حاصل به جز تمنا نیست

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا ز وصل تو حاصل به جز تمنا نیست
خیال زلف تو بستن خلاف سودا نیست

وفا ز عهد تو میجست دوش خاطر من
جواب داد که خود این متاع با ما نیست

بسی بگفتمت ای دوست هست رای منت
دهان ز شرم فرو بسته ای همانا نیست

هزار بوسه ز لب وعده کرده ای و یکی
نمیدهی و مرا زهره ی تقاضا نیست

چو دور دور رخ تست خاطری دریاب
که کار بوالعجبیهای چرخ پیدا نیست

ز میهمان خیالت چو شرمسارم از آنک
جز آب چشم و کباب جگر مهیا نیست

به طعنه گفتی کز ما دریغ داری جان
مگر مگوی خدا را عبید از آنها نیست

دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیست

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیست
دگر غریبیم از کوی یار ممکن نیست

مرا از آن لب شیرین و زلف عارض تو
شکیب و طاقت و صبر و قرار ممکن نیست

دلا بکوش مگر دامنش به دست آری
که وصل بی طلب و انتظار ممکن نیست

من اینکه عشق نورزم مرا به سر نرود
من اینکه می نخورم در بهار ممکن نیست

در آن دیار که مائیم حالیا آنجا
مسافران صبا را گذار ممکن نیست

عبید هم غزلی گاه گاه اگر بتوان
بگو که خوشتر از این یادگار ممکن نیست

جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست
بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست

دیوانه این چنین که منم در بلای عشق
دل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نیست

گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوست
آن کن که رای تست مرا اختیار نیست

ما را همین بسست که داریم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست

ای دل همیشه عاشق و همواره مست باش
کان کس که مست عشق نشد هوشیار نیست

با عشق همنشین شو و از عقل برشکن
کو را به پیش اهل نظر اعتبار نیست

هر قوم را طریقتی و راهی و قبله ایست
پیش عبید قبله به جز کوی یار نیست

حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیست

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیست
وز روزگار بهره به جز از ملال نیست

نقش سه شش طلب مکن از کعبتین دهر
کین نقش پنج روزه برون از خیال نیست

چون منصب بزرگی و چون جاه و ملک و مال
بی وصمت تزلزل و عیب و زوال نیست

خوش خاطری که منصب و جاه آرزو نکرد
خرم دلی که در طلب ملک و مال نیست

از خوان ممسکان مطلب توشه ی حیات
کان لقمه پیش اهل طریقت حلال نیست

در وضع روزگار نظر کن به چشم عقل
احوال کس مپرس که جای سوال نیست

چون زلف تاب داده ی خوبان در این دیار
هرجا که سرکشی است به جز پایمال نیست

در موج فتنه ای که خلایق فتاده اند
فریاد رس به جز کرم ذوالجلال نیست

از غم چنان برست دل ما که بعد از این
در وی به هیچ وجه طرب را مجال نیست

جانم فدای خاطر صاحب دلی که گفت:
«شیراز جای مردم صاحب کمال نیست»

درویشی و غریبی و زحمت ز حد گذشت
زین بیش ای عبید مرا احتمال نیست

نظرات کاربران درباره کتاب دیوان غزلیّات عبید زاکانی