فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تاريخ اجتماعی مردن

نسخه الکترونیک کتاب تاريخ اجتماعی مردن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تاريخ اجتماعی مردن

این کتاب تلاش می‌کند تا نسبت به مرگ انسان‌ها زاویه گسترده‌تری را نشان دهد و باعث می‌شود الگوهای عمده مردن را در سراسر تاریخ خود بشناسیم و توصیف کنیم.
این کتاب بررسی جامعی است از اسناد علوم انسانی و بالینی درباره مرگ انسان. رویکرد تاریخی این کتاب، تصاویر اخیر مردن از سرطان و مراقبت‌های پزشکی را در بافت گسترده‌تر تاریخی، پزشکی و جهانی قرار می‌دهد.
آلن کِلِهیر در این کتاب به مرگ از دریچه‌ای غیرپزشکی و غیرکالبدشناسانه نگریسته است و همچنین خواننده را به سفر اکتشافی دومیلیون‌ساله‌ای می‌برد که چالش‌های عمده‌ای را که همگی با آن مواجه می‌شویم مطرح می‌کند: پیشگویی، کسب آمادگی و زمان‌بندی مرگ نهایی خود.
پروفسور کِلِهیر استدلال می‌کند که امروزه بیشتر مرگ‌ها خوب‌مدیریت‌شده نیستند، در عوض شاهد افزایش انواع مرگ شرم‌آور هستیم. سرطان، بیماری قلبی یا علم پزشکی هیچ‌کدام معرف مرگ مدرن با بزرگ‌ترین آزمون‌های اخلاقی‌اش نیستند؛
بلکه فقر، سالمندی و طردشدگی اجتماعی اصلی‌ترین مؤلفه‌های مرگ‌های امروزی هستند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تاريخ اجتماعی مردن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
A Social History of Dying
Allen Kellehear
Cambridge University Press, 2007

این گل زنبق ــ تا هماغوشی دوباره، نزد خود نگاهش دار.

از یک نفر در بستر مرگ به دیگری
 ۲۷ نوامبر ۱۹۰۷
 Anonymous (۱۹۰۸:۱۳)

مقدمه

مطالعه مرگ مثل خیره شدن به درون استخری است که تصویرمان را منعکس می کند. آبی که در استخر وجود دارد به ما نشان می دهد که به چگونه انسانی بدل شده ایم. پشت تصاویر شکننده و موقتیِ فردی که در سطح آن ظاهر می شود، معاشران کمتر شناخته شده ای هم وجود دارند ــ امواج غریب تاریخ و خیزاب هایی فرهنگی که پنهانی خود را به درون زندگی ما می کشند و از آن خارج می شوند. خیزش این نیروها افسار هویت ما را در دست دارد و در آن تاثیر می گذارد، ابتدا برای ساختن هویت ما و سرانجام برای محک زدن آن قبل از عزیمت نهایی اش به هنگام مرگ. این تاثیرات آن قدر ظریف اند و چنان با زندگی روزمره ما گره خورده اند که غالباً چندان متوجه نیستیم که در پس وسوسه مدرن برای معرفی خودمان به دیگران به مثابه موجودات متفاوت و دارای هویت فردی، حضور دارند. با وجود این، رفتارهای دم مرگ به شکلی مشخص احاطه این تاثیرات ظریف بر ما را نشان می دهد.
این کتاب تلاشی است برای آن که از این گونه تصاویری که از خود داریم فاصله بگیریم، نسبت به داستان مرگ انسان ها زاویه دید گسترده تری اتخاذ کنیم و الگوهای عمده مردن(۱) را در سراسر تاریخ خود بشناسیم و توصیف کنیم. اگرچه همه در آخر کار می میرند، همه مسیرهایی که به این نقطه پایان ختم می شوند یکسان نیستند؛ نحوه مرگ ما انسان ها همیشه یکسان نبوده است. این بدان دلیل است که انسان ها میراث فرهنگی یا محیط فیزیکی مشترکی ندارند. باورهای مذهبی و مناسک عجیب و غریب به وفور حول محور واقعیت مرگ شکل گرفته اند، و هر دایره المعارف سنت های انسانی این را گواهی می دهد. با وجود این، جالب توجه و خیره کننده است که بخش عمده رفتارهای شخصیِ پیش از مرگ، خود را صرفا در قالب معدودی اَشکال ساده به نمایش می گذارند.
هر یک از این روش های مردن داستان دلهره آوری درباره زندگی انسان ها در محیط های فیزیکی، اقتصادی یا اجتماعی خاص روایت می کند. رفتارهای دم مرگ به روی خطوط دغدغه های اخلاقی و سیاسی که عمیقاً در چهره تاریخ انسانی ما حک شده اند نوری تند و افشاگر می اندازند. رفتارهای دم مرگ تمام تاثیرات تردیدناپذیر ناشی از فشارهای زندگی انسان را در خود دارند ــ از حملات حیوانات، مالکیت، و سربرافراشتن مشاغل گرفته تا چالش های زندگی در سالمندی، خودکامگی یا ازخودبیگانگی اجتماعی.
مردن آیینه ای در برابر این نوع منشاهای اتفاقی و نهادی قرار می دهد. بدین ترتیب، همان طور که تلاش می کنیم ــ گاهی با موفقیت و گاه همراه با مصیبت ــ تا به شیوه ای زندگی کنیم که همواره هم از دیگر مردمان به ما ارث رسیده است و هم با زندگی آنان پیوندی نزدیک دارد، رایج ترین جنبه تاریخ گسترده تر ما در مقام نوع بشر که مورد غفلت واقع می شود تجربه مردن است. این استخر که قدرت منعکس کنندگی دارد، در پایانِ زندگی زمینه و شرایط گسترده تر وابستگی ما به دیگران را آشکار می سازد. کیفیت اخلاقی و اجتماعی زندگی ما چه خوب و راحت و چه رنج آور، به راستی به کمک الگوهای آمد و رفت های ما سنجیده می شود.

مردن چیست؟

به لحاظ زیست شناختی، مردن تنها چند ثانیه گرانبها یا برخی اوقات چند دقیقه زمان می برد. فرایند جسمانی مردن معمولاً از یکی از اندام های معیوب بدن آغاز می شود و سپس آرام آرام گسترش می یابد و با دقت زیاد با ترک تک تک اتاق های بدن چراغ ها را نیز خاموش می کند. خاموشی بافت ها و سپس سلول ها همه چیز را به خمیر، بعد به گاز و سپس به غبار تبدیل می کند. و سپس غبار «ما» به برادران ریزـ ذرّه ای مان می پیوندد. از دید من و شما، این آن «مردن» نیست که ما به مثابه انسان مشاهده و تجربه اش می کنیم. این آن «مردن» نیست که می بینیم، به آغوشش می کشیم و با آن سخن می گوییم. این آن «مردن» نیست که ما به مثابه جان به در بردگان از سوانح یا انسان هایی با سلامتی رو به زوال با آن کنار می آییم یا با آن زندگی می کنیم. و این نحوه «مردنِ» حیوان ذی شعوری نیست که خاطراتش زود فراموش می شوند، یا با عزت و احترام به هر جهانی که بعد از پایان نهایی فرایندهای بیولوژیکی در انتظار ما باشد (یا نباشد) برده می شوند.
کتاب های دیگری هم درباره مردن هست، کتاب هایی درباره مصایب عاطفی ای که گاهی اوقات مردم در هنگام تلاش برای درک حتمی بودن مرگشان متحمل می شوند، یعنی همان سفرهایی که به شدت شخصی، محرک اندیشه و روحانی هستند. و در مورد مردن از دیدگاهی پزشکی تر و فیزیکی تر هم کتاب هایی هست، کتاب هایی که با مهارت تمام توضیح می دهند که چگونه تحت فشارهای ناشی از بیماری های مختلف، بدن به شکلی خشن، جانکاه و حزن آور مسیر زوال را طی می کند. من در کتابم به مرگ از دریچه ای غیرپزشکی و غیرکالبدشناسانه نگریسته ام.
مردن آن گونه که من در این کتاب درباره اش بحث می کنم، از این منظر با زندگی سر و کار دارد که ما در فضای پُراضطراری زیست می کنیم که زاده آگاهی از این نکته است که مرگ خیلی زود ما را شکار خواهد کرد. من در این جا از مردن به مثابه پیش بینی خودآگاهانه مرگ قریب الوقوع و دگرگونی های اجتماعی ایجادشده در سبک زندگی که به دست خودمان و دیگران و بر اساس همین آگاهی شکل گرفته اند صحبت می کنم. این یعنی زندگی آگاهانه که بخشی از فرایند مردن است، و نه مردنی که ما آن را صحنه نهایی از کار افتادن نوعی ماشین بیولوژیکی رو به زوال تصور می کنیم. زندگی در طول این مدت چگونه است؟ چرا ما در خلال فرایند مردن به گونه ای زندگی می کنیم که گویا غالباً مبتنی بر روش های از پیش تعیین شده است؟ چه چیزی نیروی محرکه تکرارهای اجتماعی و روانی است که ما غالباً در طول این فرایند شاهدش هستیم؟ روح زمانه(۲) ــ جوهره و ارزش های فرهنگی دوران ــ چیست که مسئول این اَشکال روانی و اَعمال اجتماعی است، اَشکال و اعمالی که برجستگی پیدا می کنند یا در طول تاریخ تحت الشعاع دیگر اَشکال قرار می گیرند؟
در صفحات بعد سعی خواهم کرد پله پله نشان دهم که ماهیت مردن در زمانه ما ملغمه ای است از خصوصیاتی که از سنت های گذشتگان به ارث برده ایم ــ شهری، روستایی و ماقبل تاریخی ــ به علاوه الزام های کنونی اقتصادی، سیاسی و سلامت عمومی که ریشه در زمانه و جوامع خودمان دارند. من برای توصیف هر دوره تاریخی ابتدا فصلی خواهم آورد که در آن خصوصیات برجسته بارزترین فرهنگ آن دوره به اختصار بیان می شود: شاخصه های اقتصادی و فرهنگی هر دوره که مسئول الگوهای سلامت، بیماری و مرگ انسان های آن دوره است. این توضیحات گسترده، به قول معروف، صحنه را آماده می کند و پیش زمینه ای فرهنگی فراهم می آورد که باید مرگ خودمان را با توجه به آن بفهمیم.
فصل دوم هر بخش که به منظور توصیف بیشتر این دوره های تاریخی می آید، شکل غالب مردن را که در آن زمانه معمول بوده است ترسیم می کند. من سعی خواهم کرد خصوصیات اخلاقی و فرهنگی ای را که ورای شکل های مختلف رفتارهای مربوط به مرگ قرار می گیرند، و انواع مخاطبان اجتماعی را که هر شخص در حال مرگ به گونه ای باید با آن ها در ارتباط باشد به تصویر بکشم. همچنین درباره تنش ها و تناقضاتی که هر فردِ در حال مرگ را به جلو می راند یا مانع از حرکت او می شود و به او الهام می بخشد که مرگِ نمونه وارِ(۳) معمول در دوره خود را الگوبرداری کند یا در برابر آن مقاومت کند توضیح خواهم داد.
در فصل سوم هر بخش، توجیهات عمده فرهنگی آن دوره را به بحث خواهم گذاشت؛ یا به عبارت دیگر، روان شناسی اجتماعی را ورای روش رفتاری که افرادِ در حال مرگ در این دوره ها اتخاذ می کنند بررسی خواهم کرد. هر مردنی چالش های خود را به همراه دارد که باید با آن ها مواجه شویم، درست همان طور که تبر سنگی دسته ای دارد که باید از آن جا گرفته شود یا همان طور که فلوت برای انگشتان و لب ها طراحی شده است. به همین ترتیب، افراد در حال مرگ و مخاطبانشان از یکدیگر انتظارات متقابلی دارند و این انتظارات تصادفی نیستند، بلکه «طراحی» خاص آن ها تعیین کننده ماهیتشان است ــ شیوع بیماری های خاص، الزامات میان فردی نهادهای اجتماعی و اقتصادی، ضرورت های اخلاقی و انتظارات گسترده تر و غالباً مستور اجتماعی.

هدف این کتاب

من بدان دلیل این کتاب را نوشتم که تحقیقات مربوط به تجربه اجتماعی مردن به شدت ناهمخوان، گسسته و گاهی اوقات منحصر به دوره ای خاص بوده اند. با توجه به این زمینه، نیاز به نوشتن کتابی را حس کردم که در آن دو هدف مهم بررسی شود. اولاً، مرور و بازبینی بهترینِ این تحقیقات پراکنده حول محور یک خط داستانی گسترده تاریخی می تواند نقطه عزیمت تازه ای برای آغاز بحث های جدید درباره معنای مردن باشد. اتخاذ رویکردی وسیع می تواند با تغییر توجه ما از جزئیات کم اهمیت مطالعات کوچک به سمت وجوه اشتراکی، که ماهیتاً در بین این مطالعات وجود دارند، شفافیت و تضاد بیشتر و بهتری ایجاد کند. ثانیاً، در طول این مطالعه امیدوارم با تعیین بن مایه های مشترک در رفتارها و نیروهای محرکه انسانی، دیدگاهی عمیق تر، و در عین حال روشن تر، و هیجان انگیزتر ارائه دهم که بتوانیم بر مبنای آن درباره سرنوشت مشترکمان به تامل بپردازیم.
در گذشته کتاب های نظریه اجتماعی که در آن ها تلاش می شد درباره تجربه مردن و مرگ تامل شود فراوان بودند. در برخی از این تحقیقات کمترین توجهی به ادبیات تجربی و سیاسی که در شاخه دیگری از علوم اجتماعی جریان دارد نشده است. حتی اگر بپذیریم که بخش اعظم نظریه اجتماعی به شکل مستقل عمل می کند، باز هم به دست آوردن بصیرت در مورد تجربه مرگ انسان ها از این دست آثار کار دشواری به حساب می آید. این نوشته ها غالباً مبالغه آمیز و دشوارفهم اند و معمولاً به خمودی دچارند؛ زیرا از هیچ یک از شواهد، حتی شواهد پیش پاافتاده مطالعات متعدد مربوط به مرگ که از دهه ۱۹۶۰ پا به عرصه گذاشته اند، استقبال نمی کنند.
از سوی دیگر، بسیاری از مطالعات مربوط به مرگ که در چهل سال اخیر انجام گرفته و منتشر شده اند، به شدت به مکالمه درباره یافته های یکدیگر یا حتی بسط دادن این یافته ها محدود شده اند. مطالعات کیفی درباره بیست یا سی نفر انسان در حال مرگ در دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰، در مجلات علمی منتشر می شدند، این در حالی است که امروزه همین نوع مطالعات، که به روش های مبتنی بر مفهوم خودآگاهی مسلح شده اند، در ابعاد کتاب های قطور عرضه می شوند. چیز زیادی عوض نشده است.
تاریخ های مردن، به ویژه کتاب های نویسندگان غربی، اغلب کاملاً اختصاصی اند، و عموماً تنها چند دهه از یک دوره تاریخی را پوشش می دهند و معمولاً فقط نواحی خیلی خاصی از بریتانیا یا اروپا را مد نظر قرار می دهند. استثنائات مشهودی وجود دارند که به شکلی بی پایان نماینده «سنت ها»ی مربوط به مرگ یا «گذشته» ما معرفی می شوند. با وجود این، حتی کتاب های تاریخی که دوره های هزارساله را پوشش می دهند، مثل کتاب الهام بخش فیلیپ آریه(۴) مورخ فرانسوی، نه از منشا مردن در تاریخ بشری سخنی به میان می آورند و نه از تنوع مردن.
آثاری که در آن ها از مراقبت های تسکینی(۵) مربوط به مرگ و مردن سخن گفته می شود، و همچنین کتاب هایی که برای مطالعه دانشجویان نوشته می شوند مدام در حال افزایش اند ــ که در هر دو نوع، مکرراً گونه های کلیشه ای(۶) مردن ذکر می شوند که در چرخه های اولیه تاریخی شکل گرفته اند. برخی از این آثار توجه خیلی زیادی به باورهای مربوط به «مرگ خوب» نشان می دهند و در نتیجه، شیوه ای را که درمانگران متخصص از طریق آن بنیادی ترین جنبه های مرگ افراد را تغییر می دهند دست کم می گیرند یا آن را کمتر به دیده ارزیابی بررسی می کنند. در این آثار، به مرگ ناشی از سرطان هم بیش از حد توجه شده است، توجهی که سهواً باعث می شود تا دیگر شکل های عمده مردن در دنیای امروز مخصوصاً مرگ بر اثر سالمندی و ایدز مغفول بمانند.
همچنین مشاهده می کنیم که از واژه «سنت» به شکل بسیار گسترده ای استفاده می شود تا در مورد گذشته ای نامتمایز، که در آن بیش از حد بر جوامع قرون وسطایی تمرکز می شود، سخن گفته شود. با وجود این، غالباً خصوصیات گسترده رفتاری ابدی همچون مردن، به شکل تصورناپذیری از طریق سفر به گذشته در زمان و با مد نظر قرار دادن انواع مختلف اقتصادها و جوامع تعیین شده اند. داستان مرگ های امروزی ما صرفاً متاثر از قرون وسطی نیست، بلکه دامنه این تاثیرپذیری تا پیوندهای عمیق تر و ازلی ما با انسان های اولیه و میراث بیولوژیکی و اجتماعی شان با تمام حیوانات نیز گسترش می یابد.
سرانجام آن که، باید بدانیم برخلاف مطالعه آیین های مربوط به مرگ و سوگواری، به وضوح در زمینه تجربه مردن نظریه پردازی لازم صورت نگرفته است. ما تا حد زیادی تلاش خود را صرف توضیح موضوعاتی کرده ایم که عمدتاً با بدن و مراقبت های عاطفی سر و کار دارند. بنابراین، در این کتاب من تلاش کرده ام تا با دید انتقادی و مرور آثار مربوطه، نوعی نقشه برداری و تحول مفهومی ارائه دهم. تاکید من بر زندگی میان فردی، سیاسی و فرهنگی تجربه مردن بوده است. انواع اصلی تحقیقات مربوط به مردن ــ در زمینه های علوم بالینی، رفتارشناسی، انسان شناسی و اجتماعی ــ را جمع آوری و ارزیابی کرده ام و این درک جمعی از مردن را به دوره های تاریخی، فرهنگ، و همه گیرشناسی(۷) ربط داده ام. سپس این درک وابسته به زمان و مکان و بهداشت عمومی را با انواع خاص سازمان اجتماعی و اقتصادی پیوند داده ام که اولین بار در آن دوره خاص اتفاق افتاد، اما ضرورتاً منحصر به آن دوران نبود.
سپس چهار الگوی اصلی مردن را که در دوره های مختلف تاریخی ظهور یافته و سپس همه گیر شده اند مطرح خواهم کرد. این الگوهای مردن جمع بندی ایدئال رفتارهای مشترک و پرتکرار در انتهای زندگی انسان ها هستند. این الگوها یا در کنار الگوهای دیگر قرار گرفته اند یا باعث شده اند تا الگوهای مهم و متضاد دیگری برای مردن که از کهن الگوها نشئت گرفته اند به وجود آیند؛ در جاهایی که این الگوهای ثانویه با انواع اصلی تضاد زیادی داشته باشند، در مورد این الگوهای متضاد نیز بحث خواهم کرد. سپس بحث هایی درباره آنچه باور دارم مهم ترین نیروهای محرکه فرهنگی هستند که ورای تمام این شیوه های بنیادی مردن قرار می گیرند مطرح خواهم کرد.
در خلال پیشبرد توضیحات و بحث خود، هیچ تلاشی نخواهم کرد تا تاریخی را که ارائه می کنم با بحث های بی اعتبارشده ای چون بحث های «پیشرفت» به مثابه بن مایه قهرمانانه تاریخ همراه سازم؛ یا این که بخواهم عنوان کنم که قایل به برتری «اخلاقی» یک فرهنگ نسبت به دیگری هستم ــ چیزی که در اکثر سایر تاریخ نگاری هایی که از الگوی خطی تبعیت می کنند به طور تلویحی بدان اشاره شده است. اگرچه بحث ها و جزئیات تاریخ نگاری های مختلف خالی از نقص و کمبود نیستند، نباید تصور کرد که تمامی آن ها یکسره روایت هایی معیوب و نخبه گرا هستند. ارزش دایمی آن ها در نقش عملی شان به مثابه بحث و استدلال هایی ــ یا حتی روش شناسی هایی ــ است که به مثابه برگه های گزارشی در یک سفر اکتشافیِ ادامه دار در این باره که ما که هستیم و چه چیزی ما را در مقام نوع بشر به جلو رانده است و همچنان می راند، عمل می کنند.
امروزه حوزه جامعه شناسی تاریخی به دعوتی فراگیر برای مرور و بحث و گفتگو تبدیل شده است. اگرچه در این شیوه مطالعاتی شواهد از صافی هایی عبور داده می شوند، امری که در جامعه شناسی هم به اندازه تاریخ حایز اهمیت تلقی می شود، باید گفت که شواهد به خودی خود بیشترین اهمیت را ندارند، بلکه پتانسیلشان برای مطرح کردن دیدگاه های جدید و بدیع در رابطه با تجربیات انسانی است که اهمیت دارد. کتب تاریخی می توانند راه های لذت بخش و شفافی باشند برای سازماندهی اندیشه هایمان درباره نحوه آغاز حوادث و چرایی بسط یافتن آن ها به آن گونه ای که ظاهر امر نشان می دهد. من مانند خیلی از خوانندگان این کتاب درک می کنم که دیدگاه من هم صرفاً یکی از این بحث هاست، یکی از دیدگاه ها، یکی از روش های سازماندهی ساختار جهان که البته طرحی مبتنی بر اسناد و مدارک نیز آن را حمایت می کند. مانند تمام علوم اجتماعی، هر نوشته تاریخی بخشی از یک بحث دنباله دار است.
بنابراین در این زمینه، آنتونی گیدنز (Giddens ۱۹۹۰) جامعه شناس به درستی خاصیت ناپیوسته مدرنیته و در واقع کل تاریخ را به ما گوشزد می کند. جِی. ام. رابرتس (Roberts ۲۰۰۲) تاریخدان به حق یادآوری می کند که رویدادنگاری تماماً فرایندی گزینشی است. جَرد دایامندِ زیست شناس به درستی درباره این که تاریخ های خطی مستعد جانبداری از پیشرفت گرایی،(۸) نخبه گرایی(۹) یا حتی نژادپرستی هستند، به ما هشدار می دهد. اما جامعه شناس دیگری، ماکس وبر (Weber ۱۹۴۷)، هم تذکر می دهد که لازم نیست تمام نوشته های مربوط به تاریخ و فرهنگ را کاملاً تحت اللفظی تفسیر کنیم.
جامعه شناسی های تاریخی، شبیه آنچه من در این کتاب ارائه می دهم، می توانند ابزارهای مفیدی برای اکتشاف باشند. این علوم می توانند از طریق ایجاد گونه شناسی های ایدئال، که از کنارهم گذاری شواهد انسان شناسی و تاریخ نگاری دوره های خاص به دست می آیند، در ردیابی تغییرات ایجادشده در میان افراد و جوامع به ما کمک کنند. اگرچه تعداد کمی از نمونه های جهان واقعی با این «گونه ها» هماهنگی کامل دارند، بیشتر تجربیات ما کمابیش به آن ها نزدیک اند؛ به طوری که در درک عمیق تر تفاوت ها، هم پوشانی ها و استثنائات این الگوهای ثابت و بی کم و کاست به ما کمک می کنند. قصد من در این جا همین است. با توجه به مواردی که برای خواننده روشن شد و هشدارهایی که بدان اشاره شد، باور من این است که داستان مرگ ما انسان ها تا به امروز به صورتی که گفته خواهد شد رقم خورده است.

مرور و نگاه کلی

منشاهای انسانی ما و همچنین تجربیات و معانی اولیه ای که از این منشاها استخراج کرده ایم نمی توانند از عادات، ترجیحات و تجربیات کل زندگی ارگانیک ما جدا باشند. برای درک مبنای تجربیات زندگی و مرگ خود، نباید بین خود و دیگر موجودات زنده خط تفکیک دقیق و صریحی رسم کنیم؛ چراکه تنها در این صورت است که میراث پیش از خود را با تحولات بعد از خود اشتباه نخواهیم گرفت. معنایی که ما به مرگ نسبت می دهیم بدون شک متعلق و منحصر به گونه خودمان است، اما چالش اولیه و نیروی محرکه ای که به مرگ معنا بخشیده است ممکن است ریشه های عمیق تری در آگاهیِ در حال تحول از زندگی و مخصوصاً ریشه در تجلی های قلمرو حیوانات داشته باشد. انکار این میراث حیوانی در بهترین حالت حاکی از غرور و خودبینی و در بدترین حالت گمراه کننده است.
در دل این دوره آغازین که هنوز هم ناشناخته است، بخش اعظم گذشته انسانی خود را باید در تاریخِ [جوامع] شکارگرـ جستجوگر(۱۰) بکاویم. ما در جوامع کوچکی زندگی می کردیم که مشخصه شان گروه های سرگردانی بود که در جستجوی غذا و پناهگاه امن جابه جا می شدند. زندگی غالباً کوتاه بود و به دلیل رخدادهای غیرمنتظره یا ماجراجویی های غلط به شکل ناگهانی پایان می یافت. اما این ها مردمانی بودند که زندگی و مرگ را دو شکل کاملاً مجزا از وجود قلمداد نمی کردند (مثال های امروزی این جوامع نیز چنین اند). برای مثال، آن ها ماهیت انسان و ماهیت حیوان را مخالف یکدیگر تصور نمی کردند. جهانِ دیگر ــ جهان ورای حواس ما ــ مکانی نامرئی بود که افراد به ناگاه بعد از مرگی غیرمنتظره خود را در آن می یافتند. در آن جهان، مردن به سفری پرماجرا و غالباً پرخطر تبدیل می شد ــ سفری آن جهانی(۱۱) ــ و چالش زندگی در این جهان عبارت بود از پیش بینی زمان وقوع مرگ به منظور کسب آمادگی برای آزمون های اجتناب ناپذیر آن.
فرهنگ های یکجانشین تاریخ کوتاه تری دارند. تقریباً ۱۲۰۰۰ سال قبل، شکل گیری اولین مزارع و باغ ها و همچنین نگهداری حیوانات آغاز دوره یکجانشینی را برای بسیاری از مردم سراسر جهان رقم زد، اگرچه در این دوره زندگی به سبک جوامع شکارگرـ جستجوگر هم تداوم داشت. اندکی پس از آن که این مزارع و روستاهای اولیه به وجود آمدند، اولین شهرها نیز شکل گرفتند. کشاورزان و شهرنشینان اولیه نسبت به خویشاوندان شکارگر خود عمر طولانی تری داشتند و احتمال آن که دیرتر شاهد آمدن مرگ خود باشند بیشتر بود. در همین زمان ها و مکان ها بود که مردن علاوه بر ایفای نقش سفری آن جهانی، نقش فعالیتی این جهانی را نیز بر عهده گرفت.
کسب آمادگی برای مرگ به نوعی هدیه و ضرورت اخلاقی تبدیل شد که کندتر شدن مرگ آن را به جوامع یکجانشین اعطا کرد. روستاییان و کشاورزان اولیه درون مزارع و روستاهای خود به آرامی اموراتشان را به کمک دوستان و خویشاوندانشان سامان می دادند ــ این گونه بود که تصور مرگ خوب در ذهن مردم شکل گرفت. در شهرها که در آن ها غریبه ها غالباً به دلایل اقتصادی، سیاسی یا نظامی در کنار یکدیگر سکنا می گزیدند، افراد در حال مرگ با مشارکت دادن سایر افراد صاحب حرفه، «برنامه ریزی» امورات مرگ خود را آغاز کردند ــ بدین ترتیب مردم به سمت مرگ خوب مدیریت شده کشیده شدند. بنابراین، در این دو «سنت» موازی، دهقانان و روستاییان بر آماده سازی خود برای مرگ تاکید می کردند، در حالی که تلاش شهرنشینان بیشتر معطوف به فایق آمدن بر پیش بینی ناپذیری و عدم قطعیت مرگ قریب الوقوع خود بود.
در دوران مدرن کنونی که من آن را عصر جهانشهری می نامم، مردم در ساختار مناسبات اجتماعی و اقتصادی جهانی تری زندگی می کنند. تقسیم بندی ها و رده بندی های قدیمی اجتماعی مربوط به جوامع گذشته مثل محل زندگی، جنسیت، دین و مذهب، نژاد یا طبقه اجتماعی با یکدیگر ترکیب می شوند و رنگ می بازند. پیشرفت های شکل گرفته در زمینه بهداشت عمومی و مراقبت های پزشکی در صد سال اخیر، در کشورهای ثروتمند صنعتی جهان میزان امید به زندگی را به شکل تصاعدی بالا برده است. البته فرایندهای جهانی شدن(۱۲) در زمینه ارتباطات و جابه جایی های انسانی حاکی از آن است که بیماری های عفونی «جدید» یا احیاشده همچون اچ آی وی یا سل در عصر مدرنیته متاخر در جاهایی شیوع پیدا می کنند که رفتارهای جنسی و فقر گستردگی دارد ــ که مثل همیشه، این دو در همه جا هستند. چنین آمیزه جهانی ثروت و فقر، امید به زندگیِ بلند و کوتاه، از طریق واژگون کردن درک پیشینمان از خطر، انتظارات عمومی ملل غنی و فقیر را در مورد واقعیت چشم انداز زندگی و مرگشان مبهم و آشفته می کند (Beck ۱۹۹۲).
مردن در این عصر جهانشهری، به شکلی روزافزون مرگ انسان ها را به گونه ای رقم می زند که برای هیچ کس نه مرگی خوب در کار است و نه مرگی خوب مدیریت شده. تلاش افراد برای کسب آمادگی برای مرگ (همان گونه که در جوامع کشاورزی به مدت چندین هزار سال انجام می گرفت) یا رام کردن مرگ از طریق مراقبت های تخصصی پزشکی یا دیگر انواع مراقبت (همان گونه که در شهرها به مدت هزاران سال صورت می گرفت) غالبا ناقص و تحریف شده است یا به طور کلی به جایی نمی رسد.
اخیراً مرگ به امری نسبتاً شرم آور بدل شده است ــ دیگران به آن برچسب های ناخوشایند می زنند و از نظر انسان هایی که هدف طعنه دیگران واقع شده اند ذاتا امری خجالت آور است که به آن تن نمی دهند. چالش اجتماعی و اخلاقی برای هر کسی که به ناگاه، اما به شکلی پیش بینی پذیر، در پایان زندگی در این نبردهای مدرن بر سر هویت گیر می افتد، موضوع زمان بندی مرگ است. ما چطور می توانیم در شرایطی که همین دیروز با افتخار شانه به شانه مسافران زندگی می ایستادیم، از لغزش شرم آور به درون اَشکال تباه شده هویت اجتناب کنیم؟ چطور می توانیم چنین لغزشی را به تاخیر بیندازیم یا از آن عبور کنیم تا بتوانیم به صورت «دیگریِ عادی» درآییم، در حالی که به روش هایی می اندیشیم تا به این ضمیر جدید و تباه شده مان اعتبار ببخشیم یا آن را به طور کلی کنار بگذاریم؟ در هر صورت، «رقص آخر» ــ توصیفی شاعرانه از مرگ که دی اسپلدر و استریکلند (DeSpelder & Strickland ۲۰۰۵) ارائه کرده اند ــ به طور روزافزون برای یک اقلیت به رقص والس ممتازی تبدیل می شود، در حالی که در پایان زندگی رقاصان کمتری به صحنه رقص نهایی دعوت می شوند.
مردن ــ که امروزه بسیار از منشاهای آن جهانی اش فاصله گرفته است ــ به مجموعه ای از آزمون های این جهانی بدل شده است. از آن جا که فرایند سکولار شدن(۱۳) دید ما را به سفر آن جهانی مخدوش می کند یا فقط مبهم ترین توصیفات از مکان های آن جهانی را می پذیرد، مردن فرایندی معکوس و غیرآن جهانی را می گذراند. زوال تدریجیِ همراه با سالمندی و از دست رفتن گام به گام آگاهی که با کهنسالی حادث می شود، به طور فزاینده ای سوءالی جدید و اضطراری را در مورد مردن به مثابه زیستن مطرح می کند. در عصر حاضر هر روز مردم بیشتری از خود می پرسند که آیا مردن تنها به اسمْ معنای «زیستن» گرفته است. این از آن سوءالاتی است که در سراسر جهان مردم بیش از پیش مطرحش می کنند؛ و شواهد انسان شناختی، تاریخی و جامعه شناختی مربوط به مرگ های ما در سرتاسر تاریخ بشری، ساختارهای بهداشت عمومی یا حداقل منبع فرهنگی را که ورای این اضطراب مدرن قرار می گیرد آشکار می سازد.
ما تنها می توانیم با عقب ایستادن و اتخاذ زاویه دیدی گسترده به منشاها و نیز ساخت نهادی کنونی، و طرح این سوءال که چه می توان کرد، در میانه این دلمشغولی های جدید و مشکلات اجتماعی به صورت بندی راهکاری بپردازیم. برای آغاز صورت بندیِ پاسخی شخصی به این سوءال، باید ابتدا با پی گرفتن رد تاریخ و اجتماع، که در صفحات بعد طرح بندی خواهد شد، راهیِ سفر ارزیابی و تامل شویم.

بخش اول: دوران سنگ(۱۴)

انسان که از جنگل بیرون آمده اما از قلمرو حیوانی جدا نشده است، آوارگی و زندگی در غارها را آغاز می کند. زندگیِ خشن و پیش بینی ناپذیر متضمن مرگی به همان میزان پیش بینی ناپذیر است. هر مرگ تدریجی آدمی باید برای خود فضای نمادینی برای رخ دادن پیدا کند، بنابراین انگیزه مهمی می شود برای تصوراتی درباره سفر آن جهانی.

۱. ظهور آگاهی از مرگ

هر حیوانی مرگ را درک می کند. انسان ها از این نظر هیچ فرقی با حیوانات نداشته اند و ندارند. در ادبیات غرب تاریخی طولانی وجود دارد که خطی جعلی بین ما و حیوانات ترسیم کرده است، اما بخش اعظم این ادبیات به دلیل باوری مسیحی شکل گرفته است مبنی بر این که ما بیشتر فرشته خو هستیم تا حیوان صفت (Bednarik ۲۰۰۳: ۵۱۳). تنها انسان ها می دانند که خواهند مرد، و به گفته بلز پاسکال (Pascal ۱۹۴۱: ۱۱۶)، «مرگ امری است که بقیه موجودات جهان چیزی درباره اش نمی دانند.» وُلتر (به نقل از Enright ۱۹۸۷: ix) نیز می پذیرد که «نوع بشر تنها نوعی است که می داند باید بمیرد و این را فقط از تجربه خود آموخته است»، و این را هم اضافه می کند که «کودکی که در تنهایی بزرگ و به جزیره ای متروک بُرده شود، بیش از گربه یا گیاه از مرگ آگاهی نخواهد داشت». به عقیده من، ولتر گربه را دست کم گرفته است.
اخیرا اومانیست هایی مثل ارنست بکر (Becker ۱۹۷۲) و نوربرت الیاس (Elias ۱۹۸۵) در مقام دفاع از وضعیت منحصربه فرد انسان بودن برآمده اند، وضعیتی که ناشی از آگاهی «خاص» انسان از فناپذیری است و میراثی که ارمغان تکامل نهاد(۱۵) ماست، نه عطیه ای الهی. بکر ادعا می کند که «تنها انسان ها مرگ را درک می کنند، زیرا نهاد انسان زمان را تشخیص می دهد»؛ او در همان بند «حیوانات پست تر» را نادیده می انگارد و نه تنها عقیده دارد که حیوانات قادر به درک فناپذیری نیستند، بلکه حتی ادعا می کند که حیوانات نمی توانند تشخیص دهند که مرگشان چه موقع اتفاق می افتد.
الیاس (۵-۱۹۸۵: ۳) این ادعای خودستایانه درباره «منحصربه فرد بودن» انسان را این گونه تکمیل می کند که هرچند ما در تولد، بیماری، جوانی، بلوغ و مرگ با حیوانات اشتراک داریم، به دلایل مشخصی که او آن ها را نه اثبات بلکه فرض می کند، تنها انسان ها هستند که می دانند خواهند مرد. او «میمونِ مادر» را مثال می زند که به نظرش مثال کاملاً گویا و آشکاری است؛ این میمونِ مادر فرزند مرده خود را برای مدتی با خود حمل می کند «تا این که آن را در جایی می اندازد و رهایش می کند». البته رابطه بین حیوانات و عزیزان ازدست رفته شان همیشه این قدر ساده و سرراست نیست. این دیدگاه های تحقیرآمیز به تجارب حیوانات از مرگ، مردن و فقدان همواره خودپسندانه بوده اند و به لحاظ تجربی اشتباه اند. ما حیوانیم، و حیوانات مرگ را درک می کنند، و تازه از این نظر ما در انتهای صف قرار می گیریم.
آگاهی حیوانات از مرگ
مارجری گاربر (Garber ۱۹۹۷)، نویسنده داستان هایی که شخصیت هایشان را سگ ها تشکیل می دهند، چنین سوالی کرده است: آیا سگ ها می دانند مرگشان کی فرامی رسد؟ و عقیده دارد که بله، آن ها می دانند. او مثلاً داستان دو سگ را روایت می کند که به نظر می آید درکی از مرگ قریب الوقوع خود داشته اند. اولی سگ پیری بود که یک شب با رفتن بر بالین تمام اعضای خانواده، آن ها را بیدار کرد. صبح روز بعد این سگ را مرده بر بالینش پیدا کردند. مورد بعد مربوط به سگی خانگی است که بحث اعضای خانواده را «می شنید» که به سبب ناتوانی مزمن سگ می خواستند آن را با مرگِ آسان(۱۶) بکشند؛ به گواهی تمام افراد، روز بعد حال این سگ به شکل ناگهانی بهتر شد. شاید از این رخدادها برداشت های اغراق آمیز شده باشد. شاید سگ اول داشته درخواست کمک می کرده و سگ دوم به شکلی کاملاً تصادفی بهبود یافته بوده است. البته اگر در زمینه مشاهداتی گسترده تر مثال هایی از دیگر حیوانات نیز مطرح شود، تفاسیر بدیل مربوط به «آگاهی از مرگ» خیلی دور از ذهن جلوه نخواهد کرد.
نزدیک ترین خویشاوندان ما ــ نخستی ها(۱۷) ــ به وضوح مرگ را درک می کنند. مثلاً میمون های وِروِت(۱۸) وقتی مارها را می بینند با ایجاد صدای خاصی به یکدیگر هشدار می دهند؛ و وقتی این صدا را از دیگر اعضای گروه می شنوند، به زمین نگاه می کنند (Fichtel & Kappeler ۲۰۰۲). این حیوانات وقتی هشدار دیگر اعضای گروه مبنی بر خطر حمله پلنگ را می شنوند، از درختان بالا می روند. وقتی از خطر حمله عقاب آگاه می شوند، به دنبال مخفیگاه می گردند یا با سرعت هرچه بیشتر از درختان پایین می آیند. این رفتارها شاهدی است بر وجود نوعی سیستم ارتباطی پیچیده که می تواند گواه هویت و موقعیت باشد. این حیوانات مرگ یا دست کم تهدید مرگ را درک می کنند، و برای انتقال آن زبانی هم دارند.
اوژن ماره (Marais ۱۹۷۳)، رفتارشناس ِ جانوری مشهور آفریقای جنوبی و خالق کتاب روح میمون، داستان یک میمون چاکمای(۱۹) مادر را ثبت کرده است که فرزندش به شکل تصادفی چند هفته بعد از تولد دچار جراحت می شود. وقتی فرزند از او دور می شود، مادر دایما علایمی حاکی از اندوه از خود نشان می دهد و شب ها بی وقفه ناله می کند. فرزند در هنگام معالجه می میرد و به مادر که در قفس قرار دارد بازگردانیده می شود. مادر با صداهای حاکی از محبت از فرزندش استقبال می کند و با دستان و لب هایش او را لمس می کند. اما بعد از این که تشخیص می دهد او مرده است، علاقه اش را به بدن فرزند از دست می دهد، حتی وقتی جسد از قفس بیرون برده می شود. این میمون چاکما مرگ را تشخیص داده بود.
ماره (۲۷-۱۹۷۳: ۱۲۴) در همان اثر حادثه مشابهی را توصیف می کند که مربوط به مادیانی است که کره دوروزه اش در رودخانه غرق شده بود. مادیان شاهد غرق شدن فرزند و بازگشت جسد به خشکی و دفن آن بود. مادیان در طول تمام این رخدادها اندوه بسیاری از خود نشان داد، اما وقتی جسد به خشکی برگشت، «چندین بار آن را با پوزه اش نوازش کرد و به نرمی شیهه کشید. بعد از آن که به کناری ایستاد و دفن جسد را نظاره کرد، ناگهان دویدن وحشیانه به این طرف و آن طرف را شروع کرد و برای فرزندش شیهه کشید.» او دو بار به رودخانه برگشت، اما به سمت قبر فرزندش نرفت. این الگوی جستجو و رنج کشیدن تا هشت روز دیگر هم ادامه داشت. مادیان نه به قبر کره اش، بلکه به محل مرگ او ــ رودخانه ــ علاقه نشان می داد.
ماره که شاید بیش از حد تحت تاثیر دیدگاه های ماتریالیستی است، این بی علاقگی به محل قبر فرزند را «حافظه علّی ناقص»(۲۰) می نامد؛ اما به عقیده من خلاف این درست است. حیاتی که آن مادیان در جسم فرزندش می شناخت، در رودخانه ناپدید شد، نه در محل دفن جسد. از این نظر حافظه او قدرت بالایی دارد و اندوه ــ چرا که این واقعا اندوه است ــ باعث می شود آن محل در حافظه اش باقی بماند. امروزه محل واقعی مرگ انسان ها و نه محل خاکسپاری آن ها به طور فزاینده ای به محل بسیار مهمی برای یادبود آن ها تبدیل می شود و ربطی به «حافظه علّی» ناقص یا واکنش اندوهبار ناقص ندارد (Howarth ۲۰۰۰). مادیان مرگ را درک می کرد، می دانست این امر کجا به سراغ فرزندش آمده است و علایم واضحی از اندوه نشان می داد که دیگر انواع حیوانات مثل انسان ها به وضوح می توانند آن ها را تشخیص دهند و با آن ها همدردی کنند.
ثابت شده است که فیل ها هم آگاهی پیچیده ای از مرگ، مردن و اندوه دارند. آن ها به «قبرستان فیل ها» که بارها در فرهنگ عامیانه درباره اش داستان های کودکانه گفته شده است (Moss ۱۹۸۸: ۲۶۹) نمی روند، اما بقایای عزیزان خود را، حتی اگر اسکلتی بیش نباشد، تشخیص می دهند. ماس (۱۹۸۸: ۲۷۰)، رفتارشناس جانوری، خانواده ای از فیل ها را مشاهده کرد که به لاشه یک ماده فیل جوان برخوردند و بعد از آن که جسد را با خرطوم ها و پاهایشان بررسی کردند، شروع به پاشیدن خاک روی آن کردند. بقیه خانواده برگ نخل ها را می کندند تا با آن جسد را بپوشانند، و اگر محیط بانی ناگهان سر نرسیده بود واقعا لاشه حیوان را «دفن کرده بودند». صرف این واقعیت که ما در مورد فیل ها صحبت می کنیم، مانع از آن می شود که برخی مفسران از این حادثه این طور برداشت کنند که فیل ها یکی از اعضای خانواده شان را دفن می کرده اند.
ماس (۱۹۸۸: ۲۷۱) در مشاهدات متعدد دیگری نیز ماده فیل هایی را دیده است که چندین روز قبل فرزندان جوان خود را گم کرده بودند و با بی حالی چندین روز متوالی در پی گله حرکت می کردند. آیا این ها نشانه های غم و اندوه، ترکیبی که عموماً آن را «سوگواری» می نامیم، نیست؟ من گفتن این مطلب را که فیل ها مرگ را به معنای فقدان «می فهمند» و شاید حتی بیشتر از این هم «می فهمند»، آن قدرها جسورانه نمی دانم.
اخیراً لانگ باوئر (Langbauer ۲۰۰۰) فیل هایی را مشاهده کرده است که هنگام ورود به برکه آبی که لاشه فیل مرده ای در آن افتاده است و نیز هنگام خروج از برکه، لاشه فیل مرده را نوازش می کنند و عاج و استخوان های اعضای مرده گروه را نیز حمل می کنند. در سال ۱۹۶۶، انجمن حفاظت از حیات وحش آفریقای جنوبی(۲۱) گزارش داد که یک فیلِ رئیس گله چگونه از فیل کهنسال و مریضی مراقبت می کرد و به او کمک می کرد تا آب بنوشد و سرپا بماند. بعد از مدتی، فیل رئیس گله به فیل مریض کمک کرد تا به سمت بوته هایی که در آن نزدیکی قرار داشت برود و در آن جا با زدن ضربه ای با عاج خود به میان گوش و چشم آن فیل، او را کشت (طبق گزارش انجمن، دقیقاً همان جایی که شکارچی ها به آن شلیک می کنند). آیا این رفتار، نمودی از جایگاه رهبری بوده است یا مثالی نادر از خلاص کردن از درد در قلمرو حیوانات؟
در حیوانات رده پایین تر، به خوبی می دانیم که ساریغ ها(۲۲) «تظاهر» به مردن می کنند. به نظر می رسد این حیوانات می دانند از نظر شکارچیان مرگ چگونه است و به سادگی «وانمود می کنند» مرده اند. نورتون و همکاران (Norton et al. ۱۹۶۴) در آزمایشی قدیمی که امروزه امکان تکرار آن وجود ندارد، امواج مغزی و فعالیت های رفتاری ساریغ هایی را که گرفتار حمله سگ ها شده بودند اندازه گیری کردند. ساریغ به خود پیچ وتابی می دهد، دست و پایش سست و شل می شود، بدنش بی حرکت می شود و در ظاهر به محرک های خارجی حساسیت نشان نمی دهد. البته نتایج الکتروانسفالوگرافی نشان می دهد که حیوان در وضعیت فعالیت عادی قشر مغز قرار دارد. به عبارت دیگر، ساریغ در واقع دارد «خود را به موش مردگی می زند». اگرچه شاید ساریغ ها به اندازه پستانداران رده بالاتر مثل سگ، اسب، فیل و نخستی ها از مرگ آگاهی نداشته باشند، حتی این حیوانات هم درک ساده ای از میرایی دارند و با تظاهر به آن به تقویت استراتژی های بقای خود می پردازند. و این درک و تشخیص، این درک یا غریزه ساده، همواره یکی از عناصر مهم و بنیادی قلمرو حیوانی بوده است. به چند مثال دیگر توجه کنید.
جیبران (Gibran ۲۰۰۴) گزارشی دارد درباره یکی از چند نوع ماهی استوایی که «تظاهر» به مردن می کند و از این طریق شکار را به سمت خود جذب می کند. این ماهی به صورت ثابت و بی حرکت به پهلو روی ماسه یا شن قرار می گیرد، باله های پشت خود را جمع می کند و گاهی اوقات حتی رنگ و حالت بدن خود را تغییر می دهد. وقتی ماهی های کوچک کنجکاو به حدود یک متری این ماهی می رسند، او ناگهان به جلو حمله می کند و شکار را به چنگ می آورد.
هوزر (Hoser ۱۹۹۰) مکانیسم دفاعی مشابهی را در مارهای شلاقی کوچک (Unechis flagellum) مشاهده کرده است. وقتی چیزی مزاحم این نوع مار می شود، محکم چنبره می زند، به دور خود می پیچد یا به وضعی سخت گره می خورد و اغلب سر خود را پنهان می کند و بی حرکت باقی می ماند. هوزر گمان می کند این تظاهر به مرگ احتمالاً برای این طراحی شده است تا حیوان خوردنی به نظر نرسد، اما حشره شناسان ــ که جهان حشرات را بررسی می کنند ــ نظرهای دیگری دارند.
خود را به مردن زدن که غریزه مرگ(۲۳) هم نامیده می شود (Norris ۱۹۹۴: ۸۴)، در سوسک ها (Rivers ۱۹۹۴)، ملخ ها (Feisal & Matheson ۲۰۰۱) و جیرجیرک ها (Nishino ۲۰۰۴) نیز مشاهده شده است. حشره شناسان که این مطالعات را انجام داده اند، عقیده دارند که این بی حرکتی «به شکل طبیعی رخ می دهد» و باعث می شود شکارچی بترسد، زیرا ممکن است تلاش برای شکار به قیمت جان خود شکارچی تمام شود. حتی آزمایش های انجام گرفته مشخص کرده اند که بی حرکتیِ گونه ای از بچه قورباغه ها (Lambert et al. ۲۰۰۴) خطر شکار شدن توسط سنجاقک را کاهش می دهد.
از فیل ها، اسب ها و نخستی ها گرفته تا ماهی ها، مارها و حشرات، آگاهی از مرگ به صورت منبع ترس، غم، دفاع، حمله یا رهایی مشاهده یا اثبات شده است. مرگ تجربه ای است که این حیوانات و گروهشان در برابر آن بی دفاع اند؛ و در صورتی که در سطح عصبی یا غریزی چه آگاهانه و چه ناآگاهانه شبیه سازی شود، رفتاری استراتژیک نیز به حساب می آید. آگاهی ما انسان ها از مرگ منحصر به خودمان نیست، بلکه میراثی مستقیم و اثبات پذیر از اجداد حیوانی و نتیجه تکامل بیولوژیکی ماست.
ممکن است زبان، و تکامل شناختی و تکنولوژیکیِ برترِ ما باعث شده باشد تا از همتایان حیوانی خود جدا شویم (Bingham ۱۹۹۹)، اما آنچه ما را منحصربه فرد و ممتاز می سازد، صرف درک مرگ و فناپذیری نیست. آنچه انسان های اولیه را به چالش می کشید، درک گسترده حیوانی از واقعیت مرگ نبود، بلکه مربوط می شد به پیش بینی زمان فرارسیدن مرگ و تامل درباره معنای محتمل آن، یا حتی سرگرم شدن با این احتمال که اصلاً مرگ می تواند معنایی داشته باشد یا نه. این احتمال که مرگ به خودی خود می تواند ورای از بین رفتن بقایای جسمانی معنای دیگری نیز داشته باشد، به بزرگ ترین و یگانه تاثیر فرهنگی بدل شده است که مسئول آن چیزی است که ما عموماً از آن به «تجربه اجتماعیِ مردن» تعبیر می کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب تاريخ اجتماعی مردن