فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیاست ‌خارجی آمریکا و انقلاب ایران تعامل و تقابل استراتژیک در دورۀ پهلوی و پس از انقلاب

کتاب سیاست ‌خارجی آمریکا و انقلاب ایران تعامل و تقابل استراتژیک در دورۀ پهلوی و پس از انقلاب

نسخه الکترونیک کتاب سیاست ‌خارجی آمریکا و انقلاب ایران تعامل و تقابل استراتژیک در دورۀ پهلوی و پس از انقلاب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سیاست ‌خارجی آمریکا و انقلاب ایران تعامل و تقابل استراتژیک در دورۀ پهلوی و پس از انقلاب

کریستین اِمری در این کتاب ارزیابی تاریخی مختصری را از سیاست ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم ارائه می‌دهد.
این کتاب به سه بخش تقسیم می‌شود. بخش نخست با عنوان «ریشه‌های سیاست تعامل» به ارزیابی‌ها، کاستی‌ها و فعل و انفعالات تلاش‌های ایالات متحده برای تعامل با ایران اختصاص دارد. فصل دوم این موضوع را برمی‌رسد که سیاست‌گذاران ایالات متحده از پیامدهای انقلاب ایران برای موازنه قدرت و روابط ابرقدرت‌ها چه برآوردی داشتند. فصل سوم به این موضوع می‌پردازد که کنش و واکنش‌های نخبگان سیاسی ایران و ایالات متحده چگونه آمریکا را به جای تقابل به تعامل سوق داد.
این کتاب یکی از معدود آثار محققانه درباره خط‌مشی دولت کارتر در قبال انقلاب اسلامی ایران است.
نویسنده معتقد است آمریکا انقلاب ایران را به منزله واقعیتی موجود و پیچیده پذیرفته بود، اما کارتر و مشاورانش برداشتی پراکنده و سطحی از آن داشتند. اِمری در این کتاب علت این کاستی را برمی‌شمرد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سیاست ‌خارجی آمریکا و انقلاب ایران تعامل و تقابل استراتژیک در دورۀ پهلوی و پس از انقلاب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

آنچه در دست دارید، یکی از معدود آثار محققانه درباره خط مشی دولت کارتر در قبال انقلاب اسلامی ایران است. کریستین اِمری ضمن مطالعات گسترده و مصاحبه های متعدد، با زیر و رو کردن صدها سند دست اول، یادداشت ها و گزارش های اعضای بلندپایه سیا، وزارت خارجه و شورای امنیت ملی آمریکا تلاش کرده است تا چند گزاره اساسی را بسنجد؛ آیا دولت کارتر انقلاب اسلامی و نظام برآمده از آن را پذیرفته بود؟ مجموعه دستگاه ها و نهادهای آمریکایی که به نحوی با مسائل ایران درگیر بوده اند، چه درکی از ایران، انقلاب اسلامی و انقلابیون نخستین داشتند؟ همکاری های اطلاعاتی و امنیتی آمریکا با دولت موقت چه معنا و هدفی داشت؟ جنگ سرد چه تاثیری در برداشت ها و تصمیمات مقامات آمریکایی داشت؟

نویسنده معتقد است آمریکا انقلاب ایران را به منزله واقعیتی موجود و پیچیده پذیرفته بود، اما کارتر و مشاورانش برداشتی پراکنده و سطحی از آن داشتند. اِمری علت این کاستی را برمی شمرد. اول آن که کاخ سفید از ارتباط مستقیم با مخالفان رژیم پهلوی خودداری می کرد؛ چون نگران بود که شاه از این ارتباط آگاه شود و واکنش تندی نشان دهد. چنین شد که دولت آمریکا در آن برهه حساس تصویر شفافی از انبوه مخالفان حکومت نداشت. دوم و شاید مهم تر آن که همزمان با رویدادهای انقلابی ایران، شش دانگ حواس کارتر، وزارت خارجه و شورای امنیت ملی آمریکا معطوف به دو پرونده بسیار حیاتی بود: فرایند صلح کمپ دیوید و مذاکرات پردامنه سالت ۲. وانگهی، سایه سنگین جنگ سرد بر سیاست خارجی آمریکا مجالی به تصمیم گیران این کشور نمی داد تا رویداد تازه ای چون انقلاب اسلامی را از منظری دیگر بکاوند و بشناسند. از این رو سرتاسر انقلاب و رویدادهای پیش و پس از پیروزی آن در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، پیوسته برای سیاست گذاران آمریکایی تازگی داشت. همین غافلگیری و از دست دادن سررشته امور به تصمیم گیری های نادرست و مخربی انجامید که در کتاب به تفصیل بررسی شده اند. نویسنده معتقد است کشمکش های بوروکراتیک در دولت آمریکا، در کنار غلبه فضای جنگ سرد و محدودیت های بین المللی نیز به شدت بر تصمیمات واشینگتن و شخص کارتر موثر بوده اند. با توجه به تلاش اِمری برای ریشه یابی جدال تهران ـ واشینگتن در دوران پس از انقلاب، اثر حاضر می تواند گام مهمی در جهت واکاوی «آمریکاستیزی» انقلابیون نخستین به شمار رود.
دو نکته گفتنی باقی مانده است؛ اول آن که نویسنده از اصطلاحات و اشخاص متعددی نام برده و بعضاً داده ها و داوری های بحث انگیزی را مطرح کرده است؛ از این رو، گریزی از درج پانویس نبود. دوم آن که در این اثر انبوهی از آرا و اظهارات غیررسمی از قول کارگزاران روزهای نخست انقلاب وجود دارد؛ موکول کردن چاپ و نشر کتاب به کشف راستی و ناراستی همه این موارد چندان میسر نمی نمود. خواننده آگاه با توجه به این نکته کتاب را خواهد خواند.

م.ش.ع
مشهد
زمستان ۱۳۹۵

ادبیات پژوهش

بیشتر پژوهش ها از گزارش های دولت کارتر درباره ایران یا بر سیاست آشفته واشینگتن بعد از سقوط شاه متمرکز است(۳۰) یا بر بحران گروگان گیری طی ده ماه بعد از آن.(۳۱) در هر دو صورت، اغلب دانشوران در تجزیه و تحلیل فرایند تصمیم گیری توجه خود را به نیروهای سازمانی و بوروکراتیک معطوف کرده اند.(۳۲) دیگر پژوهش ها هم ناکامی نظام اطلاعاتی ایالات متحده در پیش بینی انقلاب را بررسی نموده اند.(۳۳) پژوهش های مربوط به تحلیل سیاست خارجی آمریکا که کاری به عوامل بوروکراتیک در خلال طراحی عملیات نجات گروگان ها نداشته اند، عموماً یا بر عوامل شناختی متمرکز شده اند یا از مقایسه های تاریخی استفاده کرده اند.(۳۴) برخی از دانشوران با بررسی سیاست حقوق بشر کارتر, که محور کارزار انتخاباتی او در سال ۱۹۷۶ بود، معتقدند او با ادامه حمایت از شاه در تحقق آن باورها ناکام ماند. برای نمونه جاشوا موراوچیک اظهارات کارتر را درباره حقوق بشر موشکافی کرده و به این نتیجه رسیده است که سخنان او چندان متوجه متحدان اصلی آمریکا مثل شاه نبوده است.(۳۵) رابرت استرانگ همدلی بیشتری با رئیس جمهور وقت آمریکا از خود نشان می دهد و «اقدام مناسب» کارتر را می ستاید که نگرانی هایش درباره حقوق بشر را خصوصی به شاه ابلاغ کرده است, بی آن که متحدی حیاتی را در مخمصه بیندازد یا اقدامات او را تایید کند.(۳۶)
بیشتر تحلیلگرانْ منتقد سیاست کارتر در ایران در خلال انقلاب هستند. نقطه مشترک این انتقادات این است: کارتر نتوانست میان توصیه های ضد و نقیض برژینسکی مشاور امنیت ملی و سایروس ونس وزیر خارجه همخوانی ایجاد کند. او متهم است که با شتاب گرفتن انقلاب از نوامبر ۱۹۷۸ (آبان ۱۳۵۷) نه تمام قد از شاه پشتیبانی کرد ــ که بی گمان خونریزی به دنبال داشت ــ و نه راهبردی را پی گرفت که طبق آنْ کار شاه در مقام یک نیروی سیاسی در ایران تمام شده باشد. از نظر الکساندر موئنز، نتیجه این شد که شاه نمی دانست ایالات متحده از او می خواهد مخالفان را سرکوب کند یا به سیاست برقراری فضای باز سیاسی سرعت ببخشد, این دو گزینه را به ترتیب برژینسکی و ونس مطرح کردند. موئنز کارتر را به شدت سرزنش می کند چرا که توجهی به ضد و نقیض گویی مشاوران اصلی اش نداشت. هنگامی که رئیس جمهور آمریکا دچار تردید بود، واشینگتن فرصت احتمالی برای برقراری تماس با مخالفان شاه را از دست داد.(۳۷) مشکل اصلی از نظر موئنز این بود که هر دو جناح متعارض در دستگاه سیاست خارجی کارتر به حمایت از شاه ادامه دادند. جناح ونس شاه را رها نمی کرد چون خواهان تداوم اصلاحات تثبیت کننده بود، برژینسکی هم برای فراخواندن ارتش به شاه نیاز داشت. سرانجام برای کارتر چاره ای باقی نمانده بود جز آن که شاه را رها نکند؛ حتی وقتی معلوم بود شاه به شکل جبران ناپذیری ناتوان شده است.
نتیجه این جدال های بوروکراتیک ناکامی آمریکا در تدوین طرحی واقعی برای ایران پساشاه بود. اسکات کافمن که متخصص بررسی سیاست خارجی کارتر است فقدان رهبری در کاخ سفید را نکوهش می کند و معتقد است همین امر مانع از آن شد که دولت آمریکا بتواند طرح های احتمالی در صورت سقوط شاه را تهیه کند. کافمن اشاره نمی کند که محتوای این طرح ها چه می توانست باشد، اما تاکید دارد که «یک دستگاه اداری با سازماندهی متفاوت می توانست به مواجهه بهتر واشینگتن با این بحران کمک کند».(۳۸) جیمز بیل و ریچارد کاتم که هر دو متخصص امور ایران هستند و با دولت کارتر در ارتباط بودند به شدت بر این اشتباه کارتر خرده می گیرند که شاه را رها نکرد و با اطرافیان [امام] خمینی تماس نگرفت. از نظر بیل «دولت آمریکا لجوجانه، نابخردانه و فراتر از همه مرزهای عقلانیت اصرار به حمایت از شاه داشت». جمع بندی او این است که مقامات وزارت خارجه گهگاه تلاش می کردند درباره آسیب پذیری شاه به کارتر هشدار بدهند، اما او به توصیه آن ها اعتنا نکرد و در عوض، بیش از اندازه به نظرهای شوروی محور مشاور امنیت ملی اش بها داد.(۳۹) الکساندر موئنز، گری سیک و جیمز بیل نشان می دهند که کنار گذاشتن [امام] خمینی نتیجه مداخله برژینسکی بود, چون او فکر می کرد تماس با آیت الله خیانت به حساب می آید. موئنز می گوید برژینسکی قادر بود نگذارد کسانی که امیدی به شاه نداشتند و طرفدار تماس با [امام] خمینی بودند در جلسات سطح بالا با کارتر شرکت کنند و بدین ترتیب بر فرایند تصمیم گیری اثر می گذاشت. وانگهی، برژینسکی از دسترسی شخصی خود به کارتر استفاده کرد تا او را مجاب کند ابتکار وزارت خارجه را برای اعزام فرستاده به پاریس برای ملاقات با [امام] خمینی در آخرین دقایق وتو کند. با توجه به تمرکز ادبیات موجود بر خط مشی بوروکراتیک دولت کارتر، یکی از جالب ترین جنبه های این کتاب این است که نشان می دهد چگونه تغییر فضای بوروکراتیک آمریکا پس از انقلاب راهگشا شد. برژینسکی دیگر کاری به سیاست ایالات متحده در قبال ایران نداشت و بدین ترتیب جدال سختی که پیش تر در سیاست این کشور به چشم می خورد خاتمه یافت. البته این آرامش دیری نپایید و دوباره میان مشاوران بلندپایه کارتر همان کشمکش های بوروکراتیک درگرفت؛ این بار بر سر واکنش ایالات متحده به بحران گروگان گیری. یکی از جنبه های مغفول این برهه این است که چرا سیاست گذاران آمریکا، برخلاف متحدان اصلی شان مثل انگلستان و اسرائیل، نتوانستند از جایگاه متزلزل شاه ارزیابی دقیقی داشته باشند. برآوردهای دیپلماتیک این دو کشور، که بی شک آن ها را در اختیار همتایان آمریکایی خود نیز می گذاشتند، حاوی پیش بینی های جامع و به موقعی بود مبنی بر این که شاه چه زمانی به مخمصه خواهد افتاد. همین موضوع علی انصاری را به این جمع بندی رسانده که آنچه بیش از همه ناشناخته مانده نه ماهیت اپوزیسیون، که رفتار خود شاه است. از نظر او، این پرسش که چه کسی در واشینگتن مقصر از دست رفتن ایران است باعث می شود این نکته مغفول بماند که پدیدآورنده اصلی انقلاب خود شاه بوده است: «هم به خاطر عملکردی که داشت، و هم به این دو دلیل: انفعالی مرگبار و ناتوانی در رهبری کردن در برهه ای حساس که نیاز مبرمی به رهبری احساس می شد.»(۴۰) گری سیک، دستیار وقت کاخ سفید در امور ایران و زیردست برژینسکی, نیز عمدتاً همین نظر را دارد. کتاب سیک حاوی خاطرات نسبتاً مفصل او از مقامات پیشین دولت کارتر در بازه اوایل تا اواسط سال ۱۹۸۰ است.(۴۱) پس از ۲۵ سال، اثر سیک همچنان یکی از پرمخاطب ترین کتاب ها درباره سیاست کارتر در قبال ایران به شمار می رود. ارزیابی صادقانه او از کشمکش های بوروکراتیکی که چیزی از توان واشینگتن برای واکنش به این بحران باقی نگذاشت بسیار ارزشمند است. مهم ترین عامل از نظر گری سیک خود شاه بود. او بالاخره مسئول تصمیمات خود بود، ولی در آن زمان نمی دانست چگونه نظم را دوباره برقرار سازد تا جانشینی پسرش تضمین شود. از این رو سیک از تیم وزارت خارجه که مسئول امور ایران بودند به شدت انتقاد می کند, به ویژه بر ویلیام سالیوان سفیر آمریکا خرده می گیرد. سیک او را متهم می کند که پیش از آن که در اوایل نوامبر ۱۹۷۹ اخبار تکان دهنده ای درباره احتمال سقوط شاه برسد، کاخ سفید را به اندازه کافی آماده نساخته بود.
اوفیرا سلیکتار نویسنده یکی از معدود کتاب هایی است که به طور اختصاصی بر دوره کارتر تمرکز داشته و در عین حال یکی از مقامات سابق آن را ننوشته است. او در این کتاب دیدگاه دیگری را مطرح می سازد و تلاش می کند برای پیش بینی شکست در سیاست خارجی تحلیلی نظام مند در سطوح پارادایمی، سیاسی و اطلاعاتی ارائه دهد. او به ناکامی سیاست ایالات متحده پیش از پیروزی انقلاب نیز توجه فراوانی دارد و معتقد است ایالات متحده می توانست و می بایست مانع از سرنگونی شاه بشود، اما موفق نشد, چون زمام سیاست ایالات متحده در ایران را گروهی از لیبرال های زودرنج وزارت خارجه آمریکا در دست گرفته بودند و سیاست خارجی این کشور را از اصول رئال پولیتیک(۱۱) مورد حمایت برژینسکی دور ساختند. این به اصطلاح سیاستمداران اخلاق گرا تصویر خوشایندی از نیات [امام] خمینی ترسیم و درباره پیشینه لیبرالی حامیان او اغراق می کردند. سلیکتار تلویحاً ادعا می کند که دیدگاه این اشخاص پرمشغله، که در واقع کوته فکرانی غیرمنطقی بودند، بر نوعی خیالبافی ویرانگر بنا شده بود.
کتاب سلیکتار با انتقاداتی مواجه شد، به ویژه از آن رو که با هیچ یک از مقامات پیشین ایالات متحده مصاحبه نکرده بود. وانگهی، این ادعای او که عوامل خارجی بهتر از عوامل داخلی می توانند سرنگونی رژیم پهلوی را تبیین کنند مستلزم آن است که ایالات متحده قدرقدرت(۱۲) باشد که قطعاً نبود. پژوهش های دیگر نشان می دهند که انقلاب ایران این گمان را تقویت کرد که آمریکا توانایی اعمال قدرت در منطقه را ندارد. بعد از بحران گروگان گیری و مداخله شوروی در افغانستان این احساس ضعف شدت گرفت و سرانجام موجب شد دولت کارتر دست به چرخشی استراتژیک به سوی خلیج [فارس] بزند که درنهایت آتش جنگ سرد را شعله ورتر ساخت.(۴۲)
این تاکید نابجای سلیکتار بر شمار اندکی از مقامات ــ که صرفاً زمانی وارد معرکه شدند که اقتدار شاه به شدت آسیب دیده بودــ درباره ریشه های بسیار عمیق تر انقلاب آدرس غلط می دهد.(۴۳) او توضیح نمی دهد که پشتیبانی تمام عیار از شاه چگونه می توانست در درازمدت تداوم یابد؛ در واقع سلیکتار رهنمود سیاسی جایگزینی ارائه نمی دهد, از این رو جمع بندی اش به شدت تردیدآمیز است. با این حال در یک مورد حق با اوست: زمانی که انقلاب به پیروزی رسید، در دوگانه قدرت میان دولت رسمی ایران و روحانیون رادیکال، ایالات متحده نتوانست انتخاب کند که به کدام یک بها بدهد. او این مسئله را ناشی از رسوب دیدگاه همان کسانی می داند که شاه را رها کرده بودند. اما در واقع ــ همان طور که کتاب حاضر نشان خواهد داد ــ کاستی های جدی تری درباره [شناخت] ماهیت حکومت روحانیون وجود داشت. باری، اگر بپذیریم اتخاذ موضعی «واقع بینانه»تر از سوی واشینگتن نیز نمی توانست شاه را نجات بدهد، آن گاه استدلال سلیکتار بیشتر زیر سوال می رود.
تعجب آور است که کارهای پژوهشی انگشت شماری درباره سیاست ایالات متحده در برهه سقوط شاه و بحران گروگان گیری صورت گرفته است. اندک مطالعاتی که سعی کرده اند این شکاف را پر کنند دست کم مربوط به ۲۵ سال پیش هستند.(۴۴) روایت غالب این است: وقتی انقلاب به دست کسانی افتاد که ازسرگیری روابط را به لحاظ ایدئولوژیک غیرممکن می دانستند، دیگر نمی شد امیدی به ایران داشت.(۴۵) جان لیمبرت، مامور سیاسی سفارت که یکی از گروگان ها بوده است، می گوید: «ایده دوستی یا رابطه سنجیده با ایران از بعضی جهات بیش از دشمنی آشکار با این کشور گروگان ها را تهدید می کرده است.»(۴۶) بروس لینگن، رئیس هیئت نمایندگی ایالات متحده در زمان تسخیر سفارت, قبول ندارد که آمریکا در مواجهه با رژیم انقلابی به دور از «نکته سنجی و دوراندیشی» عمل کرده است. او علت قطع روابط را به سادگی بیان می کند: «کسانی که در تهران قدرت را به دست گرفته بودند نمی خواستند ما را دور و بر خودشان ببینند.»(۴۷) ویلیام دوئرتی،(۱۳) یکی از سه مامور سیا که به گروگان گرفته شده بود، با لینگن موافق است: «اگر درست بیندیشیم درمی یابیم که اگر تندروها از ورود شاه به آمریکا به عنوان بهانه ای برای تسخیر سفارت و قطع روابط استفاده نمی کردند، عمل غیرقابل قبول دیگری روی می داد تا روابط قطع شود.»(۴۸) خود کارتر نیز ایالات متحده را تماشاچی آن حوادث مهارناپذیر می دانست و معتقد بود نمی شود با آدم غیرمنطقی معامله کرد.(۴۹)
بسیاری از دانشوران هم همین نظر را دارند. بَری روبین خاطرنشان می سازد که چیرگی سیاسی [امام] خمینی «حفظ روابط دوجانبه دوستانه یا حتی خنثی» را ناممکن ساخته بود.(۵۰) از نظر کِنِت پولاک «[امام] خمینی هر تلاشی را برای آشتی به کلی رد نمود و ناکام گذاشت. او هدف انقلاب را بازتعریف کرد: از میان بردن همه نفوذ آمریکا در ایران.»(۵۱) ریچارد کاتم معتقد است گرایش های غالب در انقلاب کاملاً در خدمت روحانیت رادیکال بود. او می گوید وقتی سیاست گذاران آمریکا احساس کردند قادر نیستند مانع این گرایش ها در ایران شوند، به کسانی که به شدت به آمریکا خصومت می ورزیدند کاملاً با نظر مساعد نگریستند.(۵۲)
در سال ۲۰۰۸ طی کنفرانس ماسگراو ــ واقع در جزیره سنت سیمون ایالت جورجیا ــ این پرسش مطرح شد که آیا ایالات متحده می توانست بهتر عمل کند یا این که رابطه با ایران پساانقلابی به دلیل رویدادهایی خارج از کنترل آمریکا در هر صورت محکوم به شکست بود. این کنفرانس بر برهه زمانی جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸) متمرکز بود و در میان شرکت کنندگان تنها بروس ریدل تحلیلگر سیا و چاک کوگان بودند که در دولت کارتر مسئولیتی در ارتباط با ایران داشتند. به دلیل روابط بد آکادمیک و فضای سیاسی ایران، برگزارکنندگان نتوانستند کسی را از ایران در کنفرانس شرکت دهند. باری، دانشگاهیان و مقامات سابق ایالات متحده تجربه ها و بینش های خودشان را با اسنادی که از طبقه بندی خارج شده بود به مقایسه گذاشتند تا درک بهتری از روند دشمنی ایران و آمریکا به دست آورند. چهار سال بعد نتیجه این اقدام به انتشار کتابی بسیار بدیع انجامید که حاوی متن سخنرانی ها، تامل عمیق نظری بر ریشه های جدال ایران و آمریکا، منتخبی از اسناد دست اول و خلاصه ای از دستاوردهای اصلی کنفرانس بود.(۵۳) در این کتاب آمده که شرکت کنندگان در مرحله پایانی کنفرانس به دنبال شناسایی «فرصت های ازدست رفته» بودند؛ فرصت هایی که اگر غنیمت شمرده می شدند، شاید نتایج بهتری به بار می آمد. در این کنفرانس هیچ ارزیابی ویژه ای از تحول در سیاست ایالات متحده انجام نشد، با این حال کوگان و ریدل هر توطئه ای برای تضعیف دولت جدید [ایران] را رد کردند.
در کنفرانس ماسگراو بحث بر سر این که چرا در سال ۱۹۷۹ فرصت ها از دست رفت، حول تصمیم اجازه دادن به شاه برای ورود به آمریکا می چرخید. شرکت کنندگان نظر واحدی نداشتند و حتی برخی در طول کنفرانس نظرشان را عوض کردند. دیوید نیوتن، که در سال ۱۹۷۹ معاون هیئت نمایندگی آمریکا در دمشق بود, معتقد بود با نگاهی به گذشته می توان گفت که اگر کارتر به توصیه بروس لینگن عمل می کرد، اوضاع می توانست جور دیگری رقم بخورد؛ لینگن در ژوئیه ۱۹۷۹ به مافوق هایش اطلاع داده بود که «بسیار مهم است که از هر گونه اظهار تمایلی به شاه» اجتناب شود. او واقعاً دیپلماتیک عمل می کرد. جان لیمبرت در توصیف احساس اعضای سفارت که به عواقب هولناک بی اعتنایی به توصیه لینگن واقف بودند کمی بی پرواتر سخن گفت.(۵۴) دیوید نیوتن تبیین قانع کننده ای از نادیده گرفته شدن توصیه لینگن داشت: لینگن سرپرست هیئت آمریکایی در ایران بود و به کلی از وجاهت یا دسترسی به قدرتی که همتایان قبلی اش مثل ریچارد هِلمز داشتند محروم بود.(۵۵) بروس ریدل که سرپرست کارگروه سیا در بحران گروگان گیری بود از این فراتر رفت و آوردن شاه به آمریکا را «اشتباهی احمقانه و ابلهانه» خواند. او کل ماجرا را «نمونه ای از روش تصمیم گیری کارتر در سرتاسر بحران ایران» توصیف کرد و معتقد بود: «کارتر پس از کشمکش بسیار با اکراه همان تصمیمی را می گرفت که دستیارانش به او تحمیل کرده بودند.» از نظر او لینگن تنها فردی نبود که درباره آوردن شاه به آمریکا هشدار می داد. تام برامَن، سرپرست کارگروه ایران در آژانس امنیت دفاعی، کسی بود که در نخستین حمله به سفارت در فوریه ۱۹۷۹ (بهمن ۱۳۵۷) در سفارت حضور داشت. تحلیل برامن از آن تجربه تکان دهنده صریح و روشن بود: «اگر شاه را به آمریکا بیاورید، آن ها سفارت را اشغال خواهند کرد.»(۵۶) چاک کوگان, تحلیلگر سیا که بعدها در فیلم جنگ چارلی ویلسون به عنوان مخالف محتاط سناتور چارلی ویلسون در یادها ماند، اضافه کرد که بارها با لینگن دیدار کرده و با دغدغه های او درباره عواقب پذیرش شاه در آمریکا هم نظر شده بود.(۵۷)
مخالف سرشناس حاضر در کنفرانس مارک گازیوروسکی کارشناس مسائل ایران بود که قاطعانه می گفت هیچ فرصتی از دست نرفت و تاکید داشت که «در آن برهه، سران ایران آن قدر رادیکال بودند که نمی توانستند به رابطه متفاوتی با آمریکا حتی بیندیشند». بدین ترتیب، نظر گازیوروسکی هم ردیف انبوهی از آثاری است که پیش تر به آن ها اشاره شد: فارغ از آن که ایالات متحده می توانست طور دیگری عمل کند یا نه، تندروها در ایران «دلیلی برای تعقیب شیطان بزرگ» می یافتند.(۵۸) برخی دیگر از شرکت کنندگان در کنفرانس با گازیوروسکی مخالفت کردند و تاکید داشتند که رویارویی در آن اندازه ای که رخ داد اجتناب ناپذیر نبود: واقعاً آن فرصت ها از دست رفتند. برای نمونه جان ترومن پژوهشگر ام آی تی معتقد بود اجازه ورود به شاه «اعتبار همه را مخدوش کرد بجز تندروها». توماس پیکرینگ دیپلمات آمریکایی در زمان کارتر که تجربه زیادی در خاورمیانه دارد، در ابتدای کنفرانس گفت تقابل با ایران اجتناب ناپذیر بود, اما در پایان همکارانش او را مجاب کردند و به این نتیجه رساندند که این دیدگاه «دست کم جای بررسی دارد».
کنفرانس ماسگراو به دو کشمکش اصلی در زمان کارتر توجه داشت: تصمیم برای پذیرفتن شاه در آمریکا و این که آیا به صدام حسین برای حمله به ایران در سپتامبر ۱۹۸۰ «چراغ سبز» نشان داده شده بود یا نه. در این کنفرانس، از کارتر برای مورد نخست به شدت انتقاد شد، اما برای مورد دوم به کلی تبرئه شد. حاضران توافق داشتند که دولت کارتر بلافاصله پس از انقلاب سعی کرد با ایران وارد تعامل شود، اما آن ها به افت وخیزهای واقعی آن تعامل توجه چندانی نکردند؛ اغلب پژوهش های انجام شده در این باره نیز همین گونه اند. البته یک استثنای مهم وجود دارد و آن مقاله اخیر پروفسور گازیوروسکی است با عنوان «کمک اطلاعاتی ایالات متحده به ایران, مه ـ اکتبر ۱۹۷۹».(۵۹) حرف اصلی گازیوروسکی این است که آمریکا به رهبران بلندپایه ایران از نقشه های پیشرفته حمله عراق خبر داده بود و اگر ایران به آن اعتنا می کرد، شاید از آن جنگ ویرانگر پیشگیری می شد.(۱۴) کتاب حاضر گزارش های اطلاعاتی ای را که گازیوروسکی هم بر آن ها تمرکز کرده است در چارچوبی گسترده تر و با توجه به سیاست مد نظر آمریکا بررسی می کند، و بدین ترتیب پژوهش او را تکمیل می سازد. با این حال، ارزیابی ما از رابطه اطلاعاتی ایران ـ آمریکا اندکی متفاوت است. کم وبیش آشکار است که ایران از این تماس ها نفع می برد، اما این برداشت که ایالات متحده به واقع اطلاعاتی در اختیار داشت که از نقشه های پیشرفته عراق برای حمله حکایت می کرد با انبوه شواهد موجود همخوانی ندارد, شواهدی که هم مستندند و هم از گفتگو با دیگر مقامات ایالات متحده به دست آمده اند.
سه نکته از مرور ادبیات موجود به دست می آید. اول, ارزیابی علمی سیاست کارتر در قبال ایران بر این تصمیمات کلیدی متمرکز است: تصمیم به نیازمودن کودتای نظامی، تصمیم برای ورود شاه به آمریکا برای امور درمانی، تصمیم به انجام عملیات نجات گروگان ها و این که آیا تصمیمی برای تشویق صدام برای حمله به ایران وجود داشت یا نه. اما زمینه اتخاذ این تصمیمات موشکافی نشده است و حتی پژوهش کمتری برای تبیین این موضوع صورت گرفته است که چرا و چگونه ایالات متحده به واقع وارد تعامل با رژیم جدید در ایران شد.
دوم, این که آیا ایالات متحده در نخستین تماس با رژیم نوپای انقلابی می توانست عملکرد بهتری داشته باشد یا نه، تا اندازه زیادی بی پاسخ مانده و کم وبیش به بحثی مغفول تبدیل شده است. گرچه این پژوهش ها به عملکرد کارتر در دوران پیش از انقلاب انتقادات زیادی وارد می آورند، درباره برهه پس از پیروزی انقلاب دریافت مشترکی دارند: دیگر برای جبران خیلی دیر شده بود. تنها پرسشی که باقی می ماند این است که آیا دولت کارتر میراث دار وضعیتی بغرنج بود یا نه. پژوهش های انجام گرفته در این باره بر اشتباهات ایالات متحده در سال های پیش از ۱۹۷۹ متمرکزند و به این که چه شد که دولت کارتر به عملیات نجات گروگان ها مبادرت ورزید توجه چندانی نمی کنند. چنان که اشاره شد, برخی از این آثار اجازه ورود شاه به ایالات متحده را خطایی استراتژیک می دانند. برخی هم معتقدند کارتر در بحران گروگان گیری بیش از اندازه از خودش مایه گذاشت و در نتیجه، تمام توان دولتش را صرف این موضوع کرد و خوراک تبلیغات روزانه تندروهای ایرانی را فراهم آورد. در برخی از پژوهش ها نیز بر کارتر خرده می گیرند که او هیچ گاه این نکته را به سران ایران گوشزد نکرد که تسخیر سفارت اقدامی جنگی است و خیلی زود انتقامی ویرانگر در پی خواهد داشت. این ارزیابی ها یا به شدت متاثر از قضاوت درباره شخصیت کارتر هستند ــ که او را صلح طلبی نیم بند یا کاملاً بی اراده می دانندــ و/یا این که توجه ویژه ای بر سرچشمه های داخلی سیاست خارجی دارند. آنچه این کتاب بر آن تاکید می ورزد این است که عوامل خارجی ــ از جمله محیط بین الملل و به ویژه این استنباط که ایران گزینه ای است استراتژیک که نباید اجازه داد از هم بپاشد یا زیر نفوذ شوروی قرار بگیرد ــ به شدت واکنش دولت کارتر به بحران گروگان گیری را محدود ساخته بودند. پژوهش حاضر برداشت های ایالات متحده از رویدادها و گروه هایی را که اغلب به صورت جداگانه بررسی می شوند در کانون توجه خود قرار می دهد. مثلاً درباره روابط ایران و شوروی پژوهش هایی انجام شده است، اما از نوع نگاه ایالات متحده به این روابط بررسی های دقیقی وجود ندارد.(۶۰) به همین سان، در مورد گروه های چپ گرای ایرانی مطالعاتی شده است، اما درباره این که آمریکا درباره جایگاه آن ها در ایران یا روابطشان با اتحاد شوروی چه نظری داشت کاری صورت نگرفته است.(۶۱)
سوم, توجه عمومی و دانشگاهی به سیاست ایالات متحده در ایران هیچ گاه به اندازه امروز نبوده است. می توانیم ببینیم چگونه روایت بحث انگیز ایران از سیاست آمریکا بلافاصله پس از انقلاب به عاملی تعیین کننده در عملکرد داخلی و خارجی این کشور تبدیل شده است. همه این عوامل، افزون بر منابع دست اول موجود، ما را ناچار می سازد که به این برهه آغازین و حیاتی در روابط ایران و آمریکا نگاه تازه ای داشته باشیم.

مقدمه

کمی پس از درگرفتن کولاکی شدید در واشینگتن، روابط آمریکا و ایرانِ پساانقلابی آغاز شد. در ۱۱ فوریه ۱۹۷۹ (۲۲ بهمن ۱۳۵۷)(۱) اعضای دولت کارتر که در سرمای سخت و خیابان های برف گرفته تلاش می کردند خودشان را به محل کارشان برسانند، مبهوت اخبار صبحگاهی شدند: ژنرال های ارشد ایران شاپور بختیار آخرین نخست وزیر شاه را رها کرده و به نیروهایشان فرمان عقب نشینی به پادگان ها را داده بودند تا از خونریزی بیشتر جلوگیری کنند. آخرین مقاومت ناامیدانه را شماری از نیروهای برگزیده گارد سلطنتی شاه صورت دادند؛ اما بیشترشان یا به انقلابیون پیوستند یا ناپدید شدند. بختیار تسلیم این موقعیت گریزناپذیر شد و استعفایش را تقدیم بازرگان نمود،(۲) که آیت الله خمینی رهبر بی چون وچرای انقلاب او را به سمت نخستین نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران منصوب کرده بود.(۱) بازرگان طی نطقی رادیو و تلویزیونی همگان را به آرامش دعوت کرد و پشتیبانی ارتش از «اراده ملت» را ستود.(۲) تاریخ ساخته شده بود؛ انقلابی به رهبری روحانی هفتاد و شش ساله ای، با تمسک به تفسیری نسبتاً مبهم از اسلام سیاسی شیعی بر یکی از قدرتمندترین و وفادارترین متحدان واشینگتن در خاورمیانه پیروز شده بود. این انقلاب سیاست خارجی ایالات متحده را با یکی از دشوارترین چالش های دوران جنگ سرد مواجه ساخت. واشینگتن با یک ضربه سنگر اصلی اش در برابر توسعه طلبی شوروی در صفحات شمالی و نیز بزرگ ترین مشتری تسلیحات پیشرفته و نیز تجهیزات جاسوسی ضروری برای رصد آزمایش های موشکی شوروی در آسیای مرکزی را از دست داد.
وقتی بالاخره راهی از میان برف ها باز شد، سیاست گذاران ارشد ایالات متحده در اتاق وضعیت(۳) کاخ سفید گرد آمدند تا ابعاد فاجعه را بررسی کنند. با توجه به این که مخالفان سیاسی کارتر در آن زمان شکست دولت او را در پشتیبانی از شاه سرزنش می کردند، همگی توافق داشتند که ایران آن قدر مهم است که نمی شود نادیده اش گرفت و آمریکا باید با هر رژیمی که در این کشور بر سر کار می آید، به نوعی رابطه برقرار کند.(۳) اندکی بعد، کارتر به خبرنگاران اعلام کرد دولت او انقلاب ایران را پذیرفته ، به تازگی با هیئت حاکمه جدید ایران وارد رایزنی فشرده شده و به شکل گرفتن «همکاری بسیار سازنده و مسالمت آمیز» امیدوار است.(۴)
در پس این تعارفات دیپلماتیک واقعیت ناراحت کننده ای به چشم می خورد: هیچ طرح و برنامه ای برای ایرانِ پس از شاه وجود نداشت. طی ۲۵ سال، آمریکا ایران را متحد و دولتی کم وبیش دنباله رو تلقی می کرد. همان طور که جان لیمبرت دیپلمات سابق ایالات متحده گفته است: «هرچند مقامات واشینگتن نگران سرکوب، فساد، ناکارآمدی اقتصادی و بی رحمی شاه بودند، اما همچنان او را در خاورمیانه مهره اصلی اقدامات آمریکا علیه شوروی می دانستند.»(۵) با این که برخی از تحلیلگرانِ نه چندان مطرح بارها درباره بحران قریب الوقوع در ایران هشدار داده بودند، اما مشاوران ارشد کارتر در حوزه سیاست خارجی، که همه حواسشان معطوف به ابتکاراتی در سیاست خارجی آمریکا بود که به گمانشان اهمیت بیشتری داشت، در برابر هر گونه بازنگری در سیاست ایالات متحده در قبال ایران مقاومت می کردند. اما اکنون دیگر ناگزیر بودند خود را با واقعیت کاملاً جدید در ایران تطبیق دهند.
هدف اصلی این کتاب بررسی ماهیت و میراث همین تطبیق است. این کتاب نخست این موضوع را بررسی می کند که چگونه برای تعامل با رژیم جدید نقشه ای طراحی و به اجرا گذاشته شد. سپس بررسی می کند که چگونه اهداف سیاسی ایالات متحده در سایه سه بحران بزرگ و مرتبط تغییر کردند: بحران گروگان گیری، دخالت شوروی در افغانستان و آغاز جنگ ایران و عراق. کتاب حاضر، با بازبینی اسناد دولت کارتر در دوران ایران پس از انقلاب، چشم انداز تازه ای از ریشه های یکی از تلخ ترین و طولانی ترین منازعات روابط بین الملل فراهم می آورد.

روایت های متعارض از موضع آمریکا در برابر انقلاب

وقتی کارتر در ۱۱ فوریه اعلام کرد انقلاب ایران را پذیرفته است، نمی دانست روابط ایران و آمریکا نه تنها میراث ریاست جمهوری اش را دگرگون می سازد، بلکه هر رئیس جمهور دیگری را پس از او به چالش خواهد کشید. پس از نزدیک به ۳۵ سال، رویارویی ایالات متحده و ایران آن قدر ایدئولوژیک شده و خصومت داخلی بر سر آن چنان بالا گرفته که اهمیت تلاش ایالات متحده برای سازش با جمهوری نوپای اسلامی به آسانی نادیده انگاشته شده است. این دیدگاه در درون حلقه های قدرت جمهوری اسلامی بسیار مهجورتر است. تقریباً تمامی مقامات بلندمرتبه ایران اظهار داشته اند که سیاست گذاران ایالات متحده هرگز انقلاب را نپذیرفتند و بلافاصله بنای بی ثبات سازی حکومت انقلابی را گذاشتند.(۶) اظهارات آیت الله علی خامنه ای رهبر ایران برای روابط کنونی دو کشور از اهمیت بیشتری برخوردار است, او نیز معتقد است توطئه آمریکا برای سرنگونی جمهوری اسلامی بلافاصله پس از پیروزی انقلاب آغاز شد.(۷) برای مثال در سال ۲۰۰۸ بلندپایه ترین رهبر سیاسی و معنوی ایران تصریح کرد که «هیچ روزی نبوده است که آمریکا نسبت به ملت ایران نیت خیری داشته باشد».(۴)(۸)
گفتنی است تحلیلی که در این پژوهش ارائه می شود روایت متفاوتی با روایت [آیت الله] خامنه ای از انگیزه های آمریکا درباره ایران به دست می دهد. این کتاب نشان می دهد که در ابتدا هیچ توطئه ای برای سرنگون ساختن انقلاب در کار نبود. بلکه برعکس، دولت کارتر پیوسته و با حسن نیت تلاش می کرد روابط آمریکا را با رژیم جدید بازسازی کند؛ اما تلاشش کافی نبود. این کتاب به عواملی خواهد پرداخت که اقدامات واشینگتن را در زمینه این که نشان دهد انقلاب ایران را پذیرفته است تضعیف کردند. وقتی انقلابیون سفارت آمریکا را در تهران تسخیر کردند و ۵۳ آمریکایی را ۴۴۴ روز به گروگان گرفتند، آیت الله خمینی از پادرمیانی خودداری کرد و بدین ترتیب همه فرصت های بهبود روابط، دست کم در کوتاه مدت, بر باد رفت. این رویداد تعیین کننده در روابط امروز ایران ـ آمریکا که نُه ماه پس از پیروزی انقلاب رخ داد، نه برنامه ریزی شده بود و نه هیچ مقام سیاسی رده بالایی در تهران در آن دخالت داشت. ضمن آن که گویا گروگان گیران هم برنامه بلند مدت مشخصی نداشتند. البته تصمیم [امام] خمینی برای طول دادن بحران کم وبیش حساب شده بود؛ او می خواست تعریف خودش از جمهوری اسلامی را تحقق بخشد. در عین حال هیچ کس نمی تواند قاطعانه اثبات کند که [امام] خمینی بجز تصویری غبارآلود از پایان این بحران چیز دیگری هم در ذهن خود داشته است.
هرچند شواهد اندکی از وجود طرحی به دقت برنامه ریزی شده در اختیار داریم، در نگاه اول توجیهات قانع کننده ای برای حمله به سفارت وجود داشت. غالباً گفته شده این اقدام پاسخی به اجازه دادن به شاه برای ورود به آمریکا به منظور انجام امور درمانی بوده است. در واقع بارها اشاره شده که اعضای سفارت پیش بینی کرده بودند اگر کارتر به شاه اجازه ورود بدهد، به آن ها حمله خواهد شد. در عین حال، این به اصطلاح اقدام تحریک آمیز در خلا صورت نگرفته است. جوانان ایرانی ای که از دیوار بالا رفتند و تفنگداران کم شمار اعزام شده برای حفاظت از سفارت را تسلیم خود ساختند، صرفاً به دنبال عقده گشایی احساسی و انقلابی علیه نماد حضور آمریکا در ایران نبودند؛ «لانه جاسوسی» خواندنِ سفارت هم صرفاً لفاظی نمایشی نبود. آن ها به این نتیجه رسیده بودند که این حرکت اقدامی حیاتی برای تحکیم پایه های انقلاب است. دانشجویان سفارت آمریکا را واقعاً پایگاه توطئه های ضدانقلابی می دانستند.
گرچه بحران گروگان گیری به جایگاه بین المللی ایران لطمه جبران ناپذیری وارد آورد، اما اینْ نسخه مورد تایید حکومت از ماجراست و یکی از ارکان هویت انقلابی ایران به شمار می رود. [آیت الله] خامنه ای در جمع نمازگزاران روز جمعه در سال ۱۹۹۸ تصریح کرد: «از آغاز انقلاب اسلامی، آن ها سفارت را به مکانی برای دسیسه چینی تبدیل کردند و این اقدامات موجب شد دانشجویان به سفارت حمله و آن را تسخیر کنند.»(۹) با این که برخی از سیاستمداران بلندپایه ایران از این واقعه ابراز پشیمانی کرده اند ــ از جمله بسیاری از دانشجویان حمله کننده ــ اما در روایتی که حکومت در کتب درسی و آیین های بزرگداشت ارائه می کند، بر ماهیت اساساً دفاعی آن اقدام تاکید می شود.
این کتاب در پی اثبات این مدعاست که ادعای توطئه چینی آمریکا از روز نخستِ پیروزی انقلاب بی اساس است. واقعیت آن است که دیپلمات های آمریکایی دست رد به سینه گروه های تبعیدی ایرانی می زدند که خواهان کمک واشینگتن به بی ثبات ساختن دولت انقلابی بودند. اسناد موجود حاکی از آن است که مقامات آمریکایی به جای توطئه چینی برای سرنگونی دولت ایران، نگران آسیب پذیری اش بودند و بی ثبات ساختن آن را زمینه ساز ماجراجویی بیشتر شوروی در خلیج فارس می پنداشتند. دولت کارتر در روزهای پایانی اش به دولت منتخب ریگان توصیه کرد که از گروه های تبعیدی ای که مصرانه در حال توطئه چینی علیه جمهوری اسلامی هستند دوری کند. حتی پس از بحران گروگان گیری، دولت کارتر پیوسته از اقداماتی که آشتی دو کشور را در آینده به خطر می انداخت پرهیز می کرد؛ و به دولت بعدی هم توصیه کرد همین کار را بکند.
هدف کتاب این نیست که از بدبینی و خصومت ایران در مقابل حسن نیت آمریکا روایتی یک سویه ارائه دهد. دلایل بسیار محکمی وجود دارد که چرا رهبران جدید ایران به اقدامات ایالات متحده سوءظن داشتند. روی هم رفته آمریکا در تداوم رژیم اقتدارگرایی که انقلابیون برای سرنگونی اش از خون خود گذشتند نقش تعیین کننده ای ایفا کرده بود. آمریکا در سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲) در کودتایی دست داشت که محمد مصدق نخست وزیر قانونی ایران را به زیر کشید. سرویس امنیتی شاه که سیا آموزش داده بود، بسیاری از سران جدید ایران را زندانی و شکنجه می کرد. با شتاب گرفتن اتحاد امنیتی ایران ـ آمریکا در دهه ۱۹۷۰، حضور فرهنگی آمریکا در شهرهای بزرگ ایران نیز اغلب با بی ملاحظگی بیشتر شد. این دلارهای نفتی آمریکا بود که کمک کرد مدرنیزاسیون غیرمردمی و بسیار پرهزینه شاه آغاز شود. با سقوط قیمت نفت در سال ۱۹۷۶، منابع مالی ایران به شدت کاهش یافت و در نتیجه, سنگین ترین فشار اقتصادی بر دوش طبقات فقیر و زیر متوسط قرار گرفت. درست است که کارتر اعلام کرد انقلاب را پذیرفته است، اما در مورد اعضای اصلی دولت او که طرفدار کودتای نظامی بودند سوءظن شدیدی وجود داشت. از این منظر، واشینگتن در بهترین حالت پیش از آن که اثبات کند انقلاب را پذیرفته است، راه زیادی باید می پیمود. در بدترین حالت نیز دست آمریکا به خون ایرانیان آغشته بود و تا آن زمان هم نشان داده بود قاطعانه با انقلاب دشمنی دارد.
دیدگاه آمریکا در اصل به علت انسجام نداشتنش بسیار متفاوت بود. دلمشغولی و وسواس فکری ایران نسبت به آمریکا دوطرفه نبود. در نشست هایی با حضور مقامات ارشد دولت ایالات متحده چنین سوال هایی به گوش می رسید: «آیت الله یعنی چه؟» تحلیلگران آمریکا از درک معنای پایبندی [امام] خمینی به نظریه های پیچیده فقه شیعه درمانده بودند. بررسی ابلاغیه های واشینگتن به سفارت آمریکا در تهران مملو از درخواست های پی درپی برای دریافت ابتدایی ترین اطلاعات است. (۱۰) برخلاف انقلابیون ایران که تصویر شفافی از الگوی رفتاری آمریکا داشتند، آمریکایی ها هیچ نقطه اتکایی برای اطلاع از تحولات جدید ایران در اختیار نداشتند. بسیاری از آمریکایی های معمولی نمی دانستند که بین شیعه و سنی تفاوت وجود دارد، یا این که بیشتر ایرانیان به زبان فارسی صحبت می کنند نه عربی. متاسفانه با وقوع بحران گروگان گیری در نوامبر ۱۹۷۹ م (آبان ۱۳۵۸)، اکثر آمریکایی ها نگاهی منفی و سفت وسخت به ایران پیدا کردند.
این غفلت در کاخ سفید نیز به چشم می خورد. وقتی کارتر به دیپلمات هایش دستور داد تلاش کنند روابط با ایران پساانقلابی را از نو بسازند، تقریباً هیچ راه و روشی در اختیار نداشت. زبیگنیف برژینسکی، مشاور امنیت ملی، که دو ماه گذشته را صرف این کرده بود که کارتر را مجاب کند ارتش ایران را برای در هم کوبیدن انقلاب یاری دهد، دیگر علاقه ای به سیاست آمریکا در قبال ایران نشان نمی داد.(۱۱) هنری پرِشت، مسئول میز ایران در وزارت خارجه، معتقد است سایروس ونس نسبت به سیاست آمریکا در قبال ایران «مردد» بود.(۱۲) سیاست خارجی کارتر بر سر این موضوع که در صورت تزلزل و فروپاشی اقتدار شاه چه باید بکند، تقریباً از هم پاشید. زخم های کشمکش های اداری هنوز تازه بود و هنری پرشت و گری سیک، دستیار ارشد کاخ سفید در امور ایران، به ندرت با یکدیگر گفتگو می کردند. اعتراض های احساسی سالیوان سفیر آمریکا در ایران به کارتر، که نپذیرفته بود شاه را رها کند، نه تنها به قیمت از دست دادن شغلش تمام شد، بلکه اعتماد رئیس جمهور را هم از او سلب کرد.
بخش مهمی از زمینه رویدادهای مورد بحث در این کتاب را همین گذشته پرپیچ و خم شکل می دهد. آمریکا بدون درک بار سنگینی که از این سوءپیشینه تاریخی بر دوش دارد وارد این مرحله از روابط با ایران شد. گری سیک بعدها نوشت که مسائلی مثل دست داشتن ایالات متحده در کودتای ۱۹۵۳ «به گُل هایی خشک شده می ماند».(۵)(۱۳) آمریکایی ها فکر می کردند کاملاً مشهود است که آن ها صادقانه به دنبال بازسازی روابط با ایران هستند و واقعاً با حسن نیت دارند مذاکره می کنند. این رویکرد «سال صفر»(۶) دو پیامد داشت. از یک سو دیپلمات های آمریکا را مایوس کرد, چون می دیدند وقت زیادی را صرف می کنند تا طرف ایرانی را مجاب کنند ایالات متحده انقلاب را پذیرفته است.(۱۴) از دیگر سو، نبود هر گونه بینش عمیقی درباره رفتار سیاسیِ ایران شکاف اطلاعاتی ایجاد کرد؛ چیزی که سیاست گذاران آمریکا می توانستند کاستی های خود را گردن آن بیندازند. این امر ما را به هدف اصلی این کتاب رهنمون می سازد: ایجاد درک بهتری از ریشه های سیاست «جدید» ایالات متحده در ایران.

نوآوری کتاب

چرا دولت کارتر تلاش کرد با جنبش انقلابی ای وارد تعامل شود که به تازگی متحد وفادار و قدرتمند ایالات متحده را سرنگون ساخته بود؟ تصمیم قابل درکی نبود. مایکل هانت در اثر مشهور خود درباره ایدئولوژی و سیاست خارجی ایالات متحده بر این نکته تاکید می ورزد که در طولِ تاریخْ مقامات آمریکا همواره در قبال انقلاب در دیگر کشورها دچار تردید شده اند. این واهمه ابتدا با انقلاب های فرانسه و هائیتی(۷) رخ نمود و در نیمه دوم قرن نوزدهم با ترس از ویروس انقلاب شدت گرفت؛ زمانی که ایالات متحده به توانمندی نظامی و اقتصادی برای اثرگذاری بر انقلاب در دیگر کشورها دست یافت، این پدیده اهمیت سیاسی تعیین کننده ای پیدا کرد.(۱۵) بسیاری از اقدامات رژیم جدید ایران در تضاد با منافع ایالات متحده بود: از حمایت از سازمان آزادی بخش فلسطین گرفته تا مخالفت با پیمان های کمپ دیوید، خصومت با متحدان هوادار آمریکا در خلیج [فارس] و مماشات با چپ ها در روزهای نخست انقلاب. از این رو انتظار می رفت یا قابل درک بود که آمریکا سیاست مهار ایران یا تقابل تمام عیار با آن را در پیش بگیرد, یا این که می توانست از همه چیز دست بشوید و برای بازسازی روابط خود با این کشور هیچ اقدامی نکند. پس چرا ایالات متحده معتقد بود که می ارزد با رژیم جدید ایران وارد تعامل شود و چه شد که روی موفقیت این رویکرد حساب باز کرد؟ بخش نخست کتاب به این پرسش که به کلی نادیده گرفته شده است پاسخ می دهد.
واشینگتن به زعم خودش انقلاب را پذیرفته و رویکردی به شدت عمل گرایانه و واقع بینانه در پیش گرفته بود تا منافع خود را در منطقه احیا کند, اما نیت نیکو کافی نبود. این کتاب ادعا می کند که هرچند ذهنیت این کشور خیرخواهانه بود، اما بخشی از همین ذهنیتی که واشینگتن را به سوی سیاستی «جدید» رهنمون ساخت با واقعیت جدید در ایران تناسب نداشت. بی شک بازسازی جایگاه آمریکا در ایران کاری به غایت چالش برانگیز به شمار می رفت. وضعیت ایران در سال های ۱۹۷۹ و ۱۹۸۰ مبهم و آشوب زده بود؛ این که انتظار برود ایالات متحده همه افت وخیزهای درون انقلاب ایران را درک کند، قطعاً واقع بینانه نبود. تجربه تاریخی ایران از آمریکا بر ذهن خواص و عموم مردم ایران سنگینی می کرد و سوءظن وسواس گونه درباره قصد و غرض آمریکا هرازگاهی قضاوت منطقی را دشوار می ساخت. سرانجام این که، تصمیم [امام] خمینی برای طول دادن بحران گروگان گیری تا ۴۴۴ روز هرگونه امکان آشتی را در کوتاه مدت از میان برد.(۸)
به این دلایل، این پرسش که آیا ایالات متحده می توانست بهتر عمل کند یا نه، همچنان بی پاسخ می ماند. دیدگاه رایج این است: پس از آن که تندروها در ایران مهار سیاست خارجی این کشور را در اختیار گرفتند، گریزی از تقابل با ایران نبود. مطابق این نظر، دیگر کاری نمی شد کرد تا رابطه همکاری جویانه میان دو کشور تداوم یابد. این کتاب می پذیرد که مشکلات بزرگی پیش روی دیپلمات های آمریکا در ایران وجود داشت، اما این مفروض آهنین را که تقابل دو کشور اجتناب ناپذیر بود به چالش می کشد. در عین حال ممکن نیست بفهمیم که اگر مقامات ایالات متحده تصمیمات دیگری می گرفتند و واقعاً عملکرد بهتری می داشتند، آیا مسیر روابط ایران و آمریکا تغییر می یافت یا نه. این که آیا می شد روابط ایران ـ آمریکا ادامه یابد یا نه، واقعاً معلوم نیست؛ اما غیرممکن هم به نظر نمی رسد. نمی توان همه چیز را ناشی از تصمیمات واقعاً ضعیف دانست؛ مثل تماس نگرفتن با [امام] خمینی پیش از آن که به ایران برود، دست نکشیدن از شاه زمانی که معلوم شد کارش تمام شده است، ماموریت هایزر، پناه دادن به شاه در ایالات متحده و اعزام برژینسکی به الجزایر برای دیدار با بازرگان. سیاست ایالات متحده بیشتر در سطح ادراکی دچار مشکل بود, چون فکر می کرد می شود دگرگونی سیاسی را «مدیریت کرد»: می توان مقامات جدید ایران را با برداشت آمریکا از منافع ملی کشورشان آشنا و همراه ساخت. در این دیدگاه باید بازنگری و در پیروی از قالب های موجود تامل می شد. وانگهی، پیشنهادهای آمریکا باید همخوانی بیشتری با اوضاع زمان خود می داشت. شناختْ نخستین معیار برای پیشبرد هر سیاست مطلوبی است، اما واشینگتن در شناخت ایران پساانقلابی شکست خورد، شکستی زیانبار.
دلایلی که مقامات ایالات متحده بر اساس آن ها به برقراری رابطه جدید با ایران امید بسته بودند بنیان فکری استواری نداشت. گرچه پیروزی [امام] خمینی حاکی از آن بود که جنگ سرد دیگر تنها منشا آشوب در منطقه نیست,(۱۶) آن ها انقلاب را بحرانی ناشی از جنگ سرد به شمار می آوردند. این تلقی مستلزم آن بود که آمریکا اقدام به شناسایی و کمک به برکشیده شدن نخبگان جدیدی بکند که قادر باشند جنبه های اصلی روابط دو کشور را حفظ کنند. در مسیر تلاش آمریکا برای درک واقعیت جدید در ایران، پارادایم شناخته شده جنگ سرد بر افت و خیزهای عمدتاً ناشناخته مذهبی، سیاسی و تاریخی انقلاب ایران سایه انداخت. سیاست آمریکا از این دیدگاه نشئت می گرفت که افت و خیز جنگ سرد، که زیربنای اتحاد ایران ـ آمریکا در گذشته بوده، کم وبیش تغییری نکرده است. اندکی پس از انقلاب، سالیوان خاطرنشان ساخت که توجه واشینگتن باید بر رژیم جدید در تهران متمرکز شود: «رابطه دو کشور از مخالفت با دست اندازی شوروی شروع شد, رابطه جدید را هم باید از همین نقطه آغاز کنیم.»(۱۷) در اکتبر ۱۹۷۹ (آبان ۱۳۵۸) زبیگنیف برژینسکی, مشاور امنیت ملی کارتر، در دیدار با اعضای بلندپایه دولت موقت در الجزایر به آن ها گفت: «ما دشمن مشترکی در شمال داریم. می توانیم در آینده با هم کار کنیم.»(۱۸)
متاسفانه واشینگتن همچنان ایران را آوردگاه سرنوشت ساز رقابت ابرقدرت ها می دانست, این امر منجر به تقویت پارادایمی گردید که در آن عناصر رادیکال تر باید از صحنه سیاسی ایرانِ پس از انقلاب به کلی حذف می شدند. این رویکرد ادعای واشینگتن را درباره پذیرفتن انقلاب متزلزل ساخت و نگرانی ها و درک سنتی این کشور از ژئوپلیتیک متمرکز بر دولتی در حال گذار بود که در محیط سیاسی پرتنشی قرار داشت. در مقیاسی گسترده تر، ایالات متحده «منافع دوجانبه» با ایران را در چارچوب حفظ وضعیت موجود تعریف کرد, امری که چندان به مذاق یک جنبش انقلابی خوش نمی آمد. تعصب برآمده از دل جنگ سرد همچنان به سیاست ایالات متحده آسیب می زد. در انقلاب ایران گروه های مختلف چپ گرا نقش ایفا نمودند و از مدارای اوایل انقلاب برای سازماندهی و گسترش نفوذ خود استفاده کردند. شاید تعجب آور نباشد که مقامات ایالات متحده بارها درباره احتمال «سیطره چپ ها» هشدار دادند تا [امام] خمینی مهار انقلاب را محکم تر بکشد. (۱۹) در اغلب این گزارش ها از اصطلاح «چپ ها» به صورت یکسان برای توصیف همه گروه های سکولار و مذهبی چپ گرا، حزب رسماً کمونیست ایران (توده) و دیگر کمونیست های واقعی و غیرواقعی استفاده می شد. مشکل مهم تر این بود که مقامات آمریکا، به ویژه آن ها که در واشینگتن بودند، از خطر جبهه متحد چپ گرایان ــ که می تواند دولت یا [امام] خمینی را به چالش بکشد ــ سخن می گفتند، اما موانع جدی در برابر یکپارچه کردن چپ ها را، چه با تشویق شوروی و چه بدون آن، نادیده می گرفتند. از میان مقامات ایالات متحده که در ایران بودند، یا در بین آن هایی که وضعیت ایران را به دقت از خارج رصد می کردند، شمار اندکی پیدا می شدند که فکر و ذکرشان تهدید داخلی یا خارجی کمونیسم باشد.
استراتژی جنگ سرد ایالات متحده حکم می کرد که نباید از کنار خلا امنیتی در مناطقی که آوردگاه ابرقدرت ها هستند و اهمیت استراتژیک دارند، به آسانی عبور کرد؛ اگر آمریکا برای پر کردن این خلا دست به اقدامی نمی زد، فضا برای شوروی باز می شد.(۲۰) اما در واقع آمریکا تقریباً توانی برای ایجاد ثبات در ایران نداشت و تلاش هایش برای این کار زیانبار هم بود. شاید قابل درک می بود اگر ایالات متحده بی درنگ و بر اساس روش های سنتیِ دیپلماسی اتحادی استراتژیک علیه شوروی ترتیب می داد؛ اما باید خطرهای جدی ناشی از تلقی عناصر رادیکال از این اقدام را نیز به جان می خرید. [امام] خمینی در مارس ۱۹۷۹ م تصریح کرد که رابطه آمریکا با شاه فقط برای این بوده است که آمریکا «از خودش و پایگاه هایش در برابر اتحاد شوروی محافظت کند». او این رابطه ظالمانه را خیانت بزرگی به کشور می دانست.(۲۱) این سخنان و اظهارات مشابه به گوش سیاست گذاران ایالات متحده می رسید. خیلی تعجب آور نبود که پیروان آیت الله به هر پیشنهادی از سوی دولت بازرگان که به اتحادی استراتژیک با آمریکا می انجامید با نهایت بدبینی بنگرند.
بسیاری از سیاست گذاران ایالات متحده امیدوار بودند واقعیت های ژئوپلیتیک تب وتاب ایدئولوژیک و انقلابی ایران را فروبنشاند و سران این کشور به «واقع گرایی» مد نظر آن ها رو بیاورند. مبنای این طرز تلقی این بود که وقتی معلوم بشود روحانیون از پس اداره کشوری مدرن برنمی آیند، اقشار سکولار و تحصیلکرده در غرب سر بر خواهند آورد. این رویکرد تلویحاً نگاه آمریکا به نیازهای ایران را شکل می داد و وقتی سران ایران مطابق انتظار آن ها رفتار نمی کردند، آمریکایی ها آن ها را «غیرمنطقی» خواندند.(۲۲)
سیاست آمریکا ناشیانه و گهگاه بیش از حد پرتکاپو بود. ماموران سیا توصیه وزارت خارجه را سخت کوشانه پی می گرفتند که «نباید احساس کنیم که در یافتن رابط یا طرح دیدگاه های خود ناتوانیم.»(۲۳) مقامات آمریکا به جای تلاش برای تقویت رهبران ائتلافی از لیبرال های سیاسی غرب گرا باید استراتژی هوشمندانه تری پیش می گرفتند، تا در صورت وقوع منازعه ای سخت و جدی بر سر قدرت در ایران صرفاً با یک گروه در پیوند نمی بودند و کمتر به چشم می آمدند. به شکل متناقضی، هرچند دیپلمات های ایالات متحده در ایران فعال بودند، پشتیبانی اندکی از مقامات ارشد در واشینگتن دریافت می کردند. وقتی چارلی نیس رئیس هیئت دیپلماتیک آمریکا از تهران به واشینگتن برگشت، هیچ کس در کاخ سفید از او گزارش نخواست. جانشین او یعنی بروس لینگن نیز تا زمانی که در ژانویه ۱۹۸۱ م با سایر گروگان ها آزاد شد، با کارتر گفتگو نکرده بود. بی اعتمادی میان وزارت خارجه و کارمندان برژینسکی در شورای امنیت ملی عدم انسجام در سیاست آمریکا را تشدید کرده بود. نتیجه این شد که مقامات حاضر در ایران که توصیه های معقولی می کردند ــ مثل برقراری ارتباط با [امام] خمینی پیش از بازگشت او به ایران، اجازه ندادن به شاه برای ورود به آمریکا برای انجام دادن امور درمانی، و اعزام نکردن برژینسکی به الجزایر برای دیدار با بازرگان ــ اختیارات و دسترسی کافی به رئیس جمهور نداشتند.
به قول هنری پرشت, که یکی از حامیان اصلی تعامل به شمار می رفت، استراتژی ایالات متحده بر سر کار آوردن رژیمی هوادار آمریکا در ایران بود. (۲۴) با این همه برخی از اقدامات پنهانی تر برای تحقق این هدفْ غیرهوشمندانه و زیانبار بود. تلاش برای برقراری روابط پنهانی با میانه روهای سرشناس، و همین طور روحانیون لیبرال همچون آیت الله شریعتمداری، سرانجام به سقوط آن ها منجر شد.(۲۵) گزارش های اطلاعاتی که ایالات متحده در اختیار رهبران میانه روِ ایران می گذاشت از میزان تمایل آمریکا برای بازسازی روابط حکایت می کند، اما این واقعیت که طرف ایرانی نمی توانست آن گزارش ها را به اطلاع اطرافیان [امام] خمینی برساند ــ از ترس این که مبادا تصور شود دستش با سیا توی یک کاسه است ــ از برداشت نادرست آمریکا از موازنه قوا در ایران خبر می دهد. این وضعیت مستلزم احتیاط، صبر و اقدامات اعتمادساز سنجیده بود. اما اقدامات نسنجیده ایالات متحده ابزار کارآمدی شد برای به حاشیه رانده شدن یا حتی در مظان اتهام واقع شدن کسانی که محتمل ترین افراد برای محدود ساختن سلطه رادیکال ترین نیروها در ایران بودند. در ایران به بدبینی در این کشور دامن زد و به شکلی غیرضروری عرصه را برای هواداران تعامل ایران ـ آمریکا تنگ کرد.
همزمان و با توجه به اهمیت بازسازی روابط دو کشور می شد تلاش بیشتری را صرف استراتژی هایی کرد که نتایج ملموسی به بار آورند؛ مثل حل  و فصل مسئله قطعات یدکی که ایران پیش از انقلاب پول آن ها را پرداخته و اکنون خواهان تحویل گرفتنشان بود. هرچند این کار با توجه به دگرگون شدن فرایند فروش تسلیحات طی بیش از سه دهه گذشته و شکایت چند شرکت آمریکایی از ایران به دلیل فسخ قراردادها مسئله ای به غایت پیچیده به شمار می رفت. گرچه برخی در ایران انتظارات واهی دارند و می گویند می شد این سازوکار بی درنگ اصلاح شود، اما منطقی است که بگوییم در حمایت از این موضوع باید منابع و فشار سیاسی بیشتری به کار گرفته می شد؛ آن هم موضوعی که مقامات سفارت آمریکا آن را «آخرین محک» برای پذیرش انقلاب از سوی آمریکا می دانستند.(۲۶) در دوران شاه صدها کارمند در فرایند تحویل خریدهای نظامی ایران مشغول بودند. پس از انقلاب شمار کارمندان آمریکایی این بخش به کمتر از ده نفر رسیده بود. در مقایسه با اظهارات پوچی که مقامات ایالات متحده درباره پذیرش واقعیات رژیم جدید بر زبان می راندند، این اقدام می توانست نمایش ملموسی از احترام آمریکا به استقلال ایران به شمار بیاید. برخلاف همکاری اطلاعاتی یا هر گونه پیشنهاد اتحاد ضدکمونیستی، این کار می توانست ایران را در برابر نگرانی های امنیتی که در چارچوب اولویت های استراتژیک آمریکا قرار نداشت تقویت کند. اعضای سفارت تلاش زیادی صرف این موضوع کردند، اما از سوی واشینگتن حمایت اندکی صورت گرفت.
هرچند جامعه اطلاعاتی آمریکا در پیش بینی انقلاب ناکام ماند، مشکل فقط فقدان اطلاعات موثق نبود. واقعیت آن است که بیشتر گزارش ها از داخل ایران دقتی ستودنی داشتند، اما واشینگتن در مواقع حساس به توصیه هایی که می شد اعتنا نمی کرد. به همان اندازه، بوروکراسی ناکارآمدی هم که قرار بود این اطلاعات را به عنوان محتوای اصلی تحلیل پردازش کند در این ناکامی شریک بود. به دلیل همین خطاهای اطلاعاتی، سازمانی و تاکتیکی اشتباهات اجتناب پذیری صورت گرفت. حتی اگر بپذیریم سیاست گذاران وقت ایالات متحده با مشکلاتی روبه رو بودند، اما روی هم رفته سیاست تعامل به آن شکلی که پیش می رفت تقریباً به طور قطع محکوم به شکست بود. شاید برخی قبول نداشته باشند که آمریکا مقصر از دست رفتن همه فرصت هایی بوده که در سال ۱۹۷۹ یا ۱۹۸۰ م وجود داشته است, اما حتی این دیدگاه هم نباید مانع تحلیل سوءبرداشت یا ارزیابی نادرست مقامات آمریکایی شود.
گزارش این کتاب از روزهای پس از گروگان گیری تا پایان زمامداری کارتر همدلی بیشتری با مقامات این کشور به خرج می دهد. گروگان ها در چارچوب زمان بندی مطابق با فرایند سیاست داخلی ایران نگاه داشته شده بودند؛ کارتر هم در واکنش به این بحران، که مشکلات داخلی عظیمی برایش ایجاد کرده بود، گزینه دیگری نداشت. به رنگ و بوی جنگ سردیِ بحران گروگان گیری هم اهمیتی داده نشد، به ویژه که این موضوع در چنبره تنش های فراآتلانتیکی و دو جنگ منطقه ای تعیین کننده آن زمان(۹) گرفتار شده بود. به هنگام رویارویی شدید ایران و آمریکا ملاحظات جنگ سردیِ ایالات متحده باعث شد این کشور درباره ثبات ایران دچار سردرگمی شود. یکی از ابزارهای سیاست خارجی که در واکنش به این چالش به کار گرفته شد وضع تحریم های اقتصادی چندجانبه علیه تهران بود. اغلب تصور می شود که این تحریم ها عمدتاً به دلیل همکاری نکردن نزدیک ترین متحدان اروپایی واشینگتن اثرگذار نبوده اند. این کتاب ارزیابی متفاوتی دارد؛ به جای تمرکز بر این که آیا تحریم های چندجانبه ابزار فشار اقتصادی موفقیت آمیزی بودند یا نه، بهتر است به این مسئله پرداخته شود که افت وخیز جنگ سرد و روابط فراآتلانتیک چه تاثیری بر تحریم ها گذاشتند. این رویکرد از اهداف چندگانه وضع تحریم ها در دو سوی اقیانوس اطلس پرده بر خواهد داشت. برای مثال، چون متحدان اروپایی ایالات متحده واهمه داشتند که ایرانِ بی ثبات به هدف جذابی برای شوروی تبدیل شود، هدفشان در درجه اول ابراز تعهدی نمادین بود. ایالات متحده نیز به دنبال تحریم های «فلج کننده» نبود. به قول یکی از مقامات این کشور، واشینگتن از متحدانش انتظار همراهی «صوری داشت نه محتوایی».(۲۷) با توجه به این هدف مهم تر، گمراه کننده است اگر تحریم ها را صرفاً بر مبنای اثر قهرآمیز یا دامنه اقتصادی شان ارزیابی کنیم.
کارتر که زیر فشار تیم امنیت ملی و کمپین انتخاباتی اش برای دور دوم ریاست جمهوری قرار داشت و مشاوران نظامی اش هم توصیه های بسیار ضعیفی می کردند، سرانجام در آوریل ۱۹۸۰ م دستور اجرای عملیات نجات بدفرجامی را صادر کرد. وقتی انقلابیون ایران جنازه های نظامیان آمریکایی را پیروزمندانه به نمایش گذاشتند، کارتر دیگر با تشدید اقدامات نظامی دست به تلافی نزد؛ چون مشاورانش معتقد بودند چنین اقدامی نه تنها جان گروگان ها را به خطر می اندازد، بلکه باعث می شود متحدان ایالات متحده راهشان را جدا کنند، منطقه بی ثبات شود و ایران رو به سوی شوروی ببرد.(۲۸)
وقتی عراق در سپتامبر ۱۹۸۰ (شهریور ۱۳۵۹) حمله غافلگیرانه به ایران را آغاز کرد، سران ایران آمریکا را همدست بغداد می پنداشتند؛ این یکی از اصلی ترین ادعاهای ایران از نیات شیطانی آمریکا علیه انقلاب است. وقتی در سال ۲۰۰۹ باراک اوباما رئیس جمهور تازه بر سرکارآمده آمریکا از فرصت تبریک سال نو استفاده کرد تا به ملت ایران پیشنهاد «آغاز دوباره» تعامل میان ایران و ایالات متحده را بدهد تا نزدیک به سی سال خصومت میان دو کشور پایان یابد، آیت الله خامنه ای در پاسخ علنی خود به پیام اوباما به توطئه «چراغ سبز» اشاره کرد. او ضمن برشمردن فهرست دشمنی های آمریکا در قبال مردم ایران، به شهروندان خود یادآوری کرد که این همان آمریکایی است که مسئول بزرگ ترین فاجعه تاریخ معاصر ایران به شمار می رود:

به صدام چراغ سبز نشان دادند؛ این یک اقدام دیگر دولت آمریکا بود برای حمله به ایران. صدام اگر چراغ سبز آمریکا را نمی گرفت، بعید بود به مرزهای ما حمله کند. هشت سال جنگ را بر کشور ما تحمیل کردند؛ قریب ۳۰۰ هزار نفر از جوان های ما، مردم ما در این جنگ به شهادت رسیدند.(۲۹)(۱۰)

ارزیابی منابع موجود این ادعا را که آمریکا به صدام حسین برای حمله به ایران در سپتامبر ۱۹۸۰ «چراغ سبز» نشان داده زیر سوال می برد. این کتاب با بررسی ارزیابی های ایالات متحده از روابط رو به وخامت ایران و عراق، ریشه های واکنش ایالات متحده به جنگ ایران و عراق را تحلیل می کند. ضمن آن که با توجه به ادعای تبانی آمریکا با گروه های اپوزسیون ایرانی، که بی تردید عراق را تشویق به حمله به جمهوری اسلامی کردند، ماهیت این رابطه را دوباره بررسی می کند و آن گاه به این پرسش می پردازد که ایالات متحده چه برداشتی از نیات صدام داشت.

گستره و ساختار کتاب

این کتاب ارزیابی تاریخی مختصری از سیاست ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم ارائه می دهد، اما به روابط دو کشور در دوران پیش از ریاست جمهوری کارتر نمی پردازد. با این که اولویت این پژوهشْ تحلیل سیاست کارتر در دوران پیش از انقلاب نیست، اما فصلی به این موضوع اختصاص داده شده است. کاویدن دوران پس از انقلاب است که در مرکز جد و جهد دانشورانه این پژوهش قرار دارد. در این کتاب جزئیات تازه ای از دگرگونی و پیشبرد سیاست ایالات متحده در ایران از ژانویه ۱۹۷۹ تا ژانویه ۱۹۸۱ (دی ۱۳۵۷ تا دی ۱۳۵۹) بررسی خواهد شد. این گستره آگاهانه محدود شده است تا تحولات گسترده روابط ایران ـ آمریکا در دوران پساجنگ سرد عمیقاً ارزیابی شود. پژوهش حاضر به اهداف ایالات متحده در ایران نیز توجه دارد؛ اهدافی که حول سیاست خارجی متحول کارتر و بحران های بی شمار داخلی و بین المللی ای می گردد که او در دوران زعامت خود با آن ها روبه رو بود. این اثر به همگرایی میان سیاست آمریکا و ایران و روابط متغیر مسکو ـ واشینگتن نیز خواهد پرداخت.
کتاب به سه بخش تقسیم می شود. بخش نخست با عنوان «ریشه های سیاست تعامل» به ارزیابی ها، کاستی ها و فعل و انفعالات تلاش های ایالات متحده برای تعامل با ایران اختصاص دارد. فصل نخست از این بخش، تحول در سیاست کارتر در قبال ایران را در دو سال اول ریاست جمهوری او پی می گیرد. این فصل از بی توجهی آمریکا به اوضاع ایران در مدت مذکور می گوید. فصل دوم این موضوع را برمی رسد که سیاست گذاران ایالات متحده از پیامدهای انقلاب ایران برای موازنه قدرت و روابط ابرقدرت ها چه برآوردی داشتند. این قسمت نشان خواهد داد که احساس خطر از جانب کمونیسم در داخل و خارج ایران و سراسر منطقه چه تاثیری بر سیاست آمریکا داشت. فصل سوم به این موضوع می پردازد که کنش و واکنش های نخبگان سیاسی ایران و ایالات متحده چگونه آمریکا را به جای تقابل به تعامل سوق داد. این فصل اندکی هم به استنباط های تعیین کننده ای که سیاست تعامل آمریکا را پیش می بردند می پردازد. از آن میان، سه مورد از همه مهم ترند: اول, سیاست خارجی ایران پساانقلابی به دست میانه روها خواهد افتاد نه روحانیون. دوم, پایگاه میانه روها عمدتاً در میان مخالفان ملی گرای شاه است و به نظر می رسد به همان مفروضات سنتی دیپلماسی و روابط بین الملل معتقد باشند. سوم, این نخبگان سیاسی جدید از خطر شوروی در داخل و خارج ایران واهمه دارند. این تصورات بلافاصله پس از انقلاب و با تحرکات روزافزون چپ ها در ایران و نگرانی از این که شوروی از خلا سیاسی در این کشور بهره برداری کند، رنگ و بوی جدی تری به خود گرفتند.
بخش دوم با عنوان «افت وخیزهای سیاست تعامل» به این موضوع می پردازد که دیپلمات های آمریکا سیاست تعامل را چگونه به اجرا گذاشتند. هدف اصلی فصل چهارم این است که دریابد دیپلمات های ایالات متحده دست به چه اقداماتی زدند تا ثابت کنند انقلاب را پذیرفته اند، و در عمل چه گام هایی برای بهسازی روابط دو کشور برداشتند. این فصل نشان خواهد داد که چگونه چندین ماه پس از جدال بوروکراتیک جانفرسا، وزارت خارجه که اصلی ترین حامی تعامل با ایران انقلابی بود بالاخره سکان هدایت سیاست آمریکا در ایران را به دست گرفت. این قسمت از کتاب بررسی خواهد کرد که چه برداشتی از سیاست آمریکا در ایران وجود داشت و این کشور به شرایط متغیر سیاسی و امنیتی چه واکنشی نشان داد. در فصل پنجم نگاهی دوباره به این موضوع انداخته می شود که با پیشروی سریع روابط دوجانبه، وزارت خارجه و سیا برای آغاز تعامل از طریق مجموعه ای از ابتکارات به کلی سرّی در راستای به اشتراک گذاری اطلاعات به چه اقدامات مخفیانه ای مبادرت ورزیدند؛ اقداماتی که تاکنون به درستی تحلیل نشده اند. این فصل دیگر اقدامات سیا در ایران از جمله تماس با گروه های مختلف را نیز می کاود.
بخش سوم با عنوان «سیاست تعامل در تنگنا» به بررسی آثار سه بحران موثر بر تغییر اهداف واشینگتن می پردازد: بحران گروگان گیری، مداخله شوروی در افغانستان و جنگ ایران و عراق. فصل ششم نیز دو تصمیم فاجعه باری را که موجب حمله به سفارت شد ارزیابی می کند: اول, اجازه ورود به شاه برای انجام امور درمانی در آمریکا، که خلاف توصیه اعضای ارشد سفارت بود. دوم, تصمیم برژینسکی برای دیدار با نخست وزیر بازرگان در الجزایر. در ادامه فصل به این مسئله پرداخته می شود که کارتر در واکنش به بحران گروگان گیری چگونه میان الزامات متعارض مصالح داخلی و ژئوپلیتیکی تعادل برقرار ساخت. تحریم های اقتصادی وضع شده علیه ایران از سوی ایالات متحده و متحدانش ابزار اصلی سیاست این کشور بود و بازتاب تعارض مذکور به حساب می آید, این مسئله نیز در این فصل به دقت ارزیابی می شود. فصل ششم به بررسی دقیق برداشت آمریکا از تحرکات چپ ها و اتحاد شوروی برای بهره برداری از بحران گروگان گیری نیز می پردازد.
فصل هفتم ارتباط میان حمله شوروی به افغانستان و سیاست ایران را تحلیل می کند و تاکید می نماید که مداخله شوروی دو اثر مهم بر سیاست ایالات متحده داشت. نخست این که از نظر آمریکا، اقدام مسکو فرصتی برای حل و فصل بحران گروگان گیری بود. به شکلی متناقض، با توجه به ناکامی آشکار سیاست تعامل، حمله شوروی ارزش رابطه استراتژیکی که آمریکا سعی داشت با ایران برقرار سازد کاملاً اثبات کرد. دوم این که کارتر در برابر اقدامات تنبیهی ای که ممکن بود اهداف استراتژیک آمریکا را در ایران و سراسر منطقه به خطر بیندازد مقاومت کرد.
فصل آخر بخش سوم واکنش کارتر به حمله عراق به ایران در سپتامبر ۱۹۸۰ را می کاود. در این فصل شواهدی ارائه می شود که نشان می دهد هرچند آمریکا از افزایش احتمال جنگ میان ایران و عراق آگاه بود، اما در واقع مقامات این کشور از شروع درگیری ها جا خوردند. دولت آمریکا در ابتدا امیدوار بود قوای عراق به دستاوردهای اندکی برسد، تقریباً فقط به این دلیل که از آن بتواند به عنوان اهرمی برای آزاد ساختن گروگان ها استفاده کند. اما در اکتبر ۱۹۸۰ برژینسکی به کارتر توصیه کرد با اشغال ایران از سوی عراق مخالفت کند، چون ممکن است شوروی را تحریک به مداخله کند.
در قسمت نتیجه گیری همه استدلال های کتاب گرد هم می آید و به مهم ترین درس هایی که می توان از سیاست ایالات متحده در قبال جمهوری نوپای اسلامی گرفت اشاره خواهد شد. سیاست آمریکا به جایی نرسید، اما نه به دلیل خصومت غیرمنطقی ای که در قبال جمهوری اسلامی در پیش گرفته بود یا تلاش می کرد آن را تضعیف کند, این ها اتهاماتی است که دولت ایران پیوسته مطرح می سازد. باری، این کاستی های ادراکی و اقدامات زیانبار بودند که به سیاستی کارآمد ضربه زدند. برخی از این کاستی ها همچنان وجود دارند و بر جدال کنونی درباره آغاز تعامل با ایران اثر می گذارند. این کتاب با تاملی دوباره در میراث این برهه حساس برای روابط ایران ـ آمریکا به پایان می رسد.

سیاست ایالات متحده در ایران از سال ۱۹۴۵

از زمان ترومن همه روسای جمهور آمریکا روابط نزدیک با ایران را بر مبنای طیف گسترده ای از ملاحظات مشترک استراتژیک و اقتصادی تعریف می کردند تا نگذارند منابع و میادین نفتی واقع در مرزهای جنوبی ایران در خلیج فارس به دست شوروی بیفتد. تجربه سال ۱۹۵۳ ــ که در آن شاه پیش از سرنگونی محمد مصدق نخست وزیر قانونی در کودتایی به کمک ایالات متحده برای مدت کوتاهی ایران را ترک کرده بود ــ باعث شد غریزه شاه به او حکم کند که تمام قدرت موجود را قبضه کند. بیشتر آثاری که درباره روابط ایران و ایالات متحده نگاشته شده اند به شرح پشتیبانی تمام عیار آمریکا از شاه از این زمان تا سال ۱۹۷۹ پرداخته اند. به تازگی چند پژوهش با تاکید بر این که مقامات آمریکا در دولت های آیزنهاور و کندی تا چه اندازه عمیقاً نگران تداوم رژیم دیکتاتوری و منفور شاه بوده اند، این روایت ساده انگارانه را زیر سوال برده اند.(۶۲) سیاست گذاران ایالات متحده که شاهد سرنگونی دیکتاتورهای طرفدار آمریکا در عراق (۱۹۵۸) و کوبا (۱۹۵۹) بودند اصلاحات در ایران را تشویق می کردند بلکه شاه را از سرنوشتی مشابه دور سازند. حتی یکی از مقامات آمریکایی پیشنهاد کرد که ایالات متحده سعی کند شاه را مجاب سازد «به ایفای نقش پادشاه مشروطه تن بدهد». (۶۳) شاید کمی زیاده روی باشد، اما دولت کندی به این نتیجه رسیده بود که اصرار شاه بر تقویت ارتش به قیمت کنار گذاشتن فضای باز سیاسی اشتباه است. (۶۴) پیوند مفروض میان بی ثباتی و کمونیسم موجب شد سیاست گذاران ایالات متحده به تشویق توسعه اقتصادی و اصلاحات سیاسی در ایران روی بیاورند. مقامات دولت کندی به ویژه بر نوسازی تاکید داشتند که به قول مایکل لاتام روشی بود تا به وسیله آن «به جهان لیبرال پروبال بدهند؛ جهانی که در آن توسعه ملت های 'در حال ظهور' امنیت ایالات متحده را تامین می کرد».(۶۵) مقامات ایالات متحده از دهه ۱۹۵۰ دکتر علی امینی را به عنوان نخست وزیر احتمالی که قادر است برنامه اصلاحات سیاسی را پیش ببرد در نظر گرفته بودند. امینی، که پیش تر عضو کابینه بود و تبارش به خانواده ای زمیندار می رسید، طی سه سال عهده داری سفارت ایران در آمریکا، مقامات این کشور را تحت تاثیر خود قرار داده بود. شاه سرانجام در سال ۱۹۶۱ تسلیم فشار ایالات متحده شد و او را به نخست وزیری منصوب کرد.
کندی در جریان پافشاری به شاه برای حمایت از امینی تاکید داشت که «رهبران ملی باید خودشان را با عموم مردم یکی بدانند». با این حال اصلاحات سیاسی در قالب درک محدودی که واشینگتن از آن داشت پیش می رفت.(۶۶) برای مثال آمریکا از انتخابات آزاد طفره می رفت, چون می ترسید چنین انتخاباتی جامعه را به آشوب بکشاند و امینی را وادار به استعفا کند. وانگهی، گرچه برخی از مقامات در واشینگتن از انتصاب امینی خشنود بودند و آن را پیشرفتی برای نوسازی ایران می دانستند، جناح های سنتی تر در سیاست آمریکا در قبال ایران، از جمله ادوارد وایلز سفیر آمریکا، اساساً تردید داشتند که کسی در ایران بتواند دست به اصلاحات واقعی بزند.(۶۷) جولیوس هُلمز(۱۵) که در ژوئن ۱۹۶۱ (خرداد ۱۳۴۰) جانشین وایلز شد گام فراتر نهاد, او می گفت مردم ایران با حکومت اقتدارگرا خو گرفته اند و «میسرترین و محتمل ترین حکومت برای این کشور آن است که قدرتی مرکزی مردم را قاطعانه و سختگیرانه راهبری کند, بی آن که اسیر هوس های روزمره نمایندگانِ مردم چندپاره، به شدت تک رو و خودبنیاد این ملت بشود».(۶۸)
با این ارزیابی به نظر می رسد دستگاه سیاست خارجی ایالات متحده به دو جمع بندی رسیده باشد. نخست آن که امینی در انتقال ایران به یک دموکراسی واقعی به جایی نمی رسد. دوم آن که شاه هیچ گاه نیرویی نوساز نبوده اما تنها گزینه موجود است. نتیجه این شد که دولت کندی سرانجام پذیرفت که چاره ای ندارد جز آن که به شاه متوسل شود. در ژوئیه ۱۹۶۲ امینی که می دانست دیگر آمریکا از او حمایت موثری نمی کند استعفا کرد و جایش را به اسدالله عَلَم داد.(۶۹) امینی هوادار پر و پاقرص آمریکا بود و البته ذهنیت مستقلی داشت، اما علم فقط در خدمت شاه بود و فعالانه از استیلای او بر سپهر سیاسی ایران پشتیبانی می کرد.
اکنون دیگر شاه برای آغاز برنامه جاه طلبانه اش درباره اصلاحات ارضی و نوسازی موسوم به «انقلاب سفید» آزادی عمل کافی داشت. علی انصاری معتقد است پیامد فوری اصلاحات ارضی فاصله گرفتن علما و زمینداران بزرگ از رژیم بود. پیش از این، حمایت هر دو گروه برای تداوم نهاد سلطنت ضروری بود.(۷۰) جان بولینگ، رئیس میز ایران در وزارت خارجه، دگرگونی اساسی در جایگاه سیاسی شاه را این گونه توصیف کرده بود:

در گذشته نخبگان و ارتش ــ برخلاف طبقه متوسط و دانشجویان ــ متحد و حامی شاه بودند، اما او اکنون با این برنامه های اصلاحی در اتحاد با ارتش، رعایا و کارگران شهری قرار گرفته و در مقابل نخبگان سنتی، دانشجویان و طبقه متوسط ایستاده است.(۷۱)

به نظر می رسد با رفتن امینی ایالات متحده چاره ای جز حمایت از انقلاب سفید شاه نداشته است. اندرو وارن درباره این که چرا آمریکا اصلاحات سیاسی در ایران را کنار گذاشت تبیین منسجم تری ارائه می دهد. وارن ضمن تاکید بر نقش فزاینده ارزیابی های روان شناسانه در تحلیل سیاسی مقامات آمریکا معتقد است از نظر واشینگتن رهبران احتمالی ایرانی دموکراتیک شایسته حکومتداری به نظر نمی رسیدند, چون بسیار غیرمنطقی و متزلزل بودند؛ این ناپایداری ریشه در «بحران هویت داشت؛ آن ها میان جهان سنتی و مدرن سرگردان بودند». در همان زمان، مقامات آمریکا به واقع گمان می کردند که «شاه دچار ناپایداری احساسی شدید، عقده حقارت و دلبستگی بی اختیار به کمک نظامی است و در نتیجه، هر تلاشی برای کاهش قدرتش ممکن است او را به شدت سرآسیمه کند و به سوی شوروی سوق دهد». به گفته وارن، ارزیابی نهایی آمریکا این بود که نه مردم ایران از نظر روانی آماده به دست گرفتن حکومت هستند و نه شاه از نظر روانی حاضر به واگذاری قدرت است.(۷۲) وارن به این نتیجه می رسد که مقامات آمریکایی در ساختن تصویری روان شناسانه از ایران به شدت به کلیشه های شرق شناسانه متکی بودند.
روحانیون بلندپایه ایران اصلاحات ارضی را نقض اصول مذهب شیعه قلمداد کردند.(۷۳) پیشاپیش معترضان مجتهد سابقاً گمنامی به نام روح الله خمینی قرار داشت. بازداشت او در ژوئن ۱۹۶۳ (خرداد ۱۳۴۲) موجب قیام های بزرگی در سراسر ایران شد که نیروهای امنیتی شاه با کشتن صدها تن از ناراضیان از جمله طلبه ها در شهر مقدس قم وحشیانه آن را سرکوب کردند.(۷۴) [امام] خمینی پس از گذشت دو ماه از زندان آزاد شد، اما مخالفت هایش رنگ وبوی تندتری به خود گرفت. بازداشت دوباره او قیام های گسترده تری به همراه داشت و بدین ترتیب ضمن مخالفت با موافقت نامه «وضعیت نیروها»، جایگاهش را در مقام رهبر هوشمند مخالفان تثبیت کرد. حملات سازش ناپذیر [امام] خمینی به این موافقت نامه ــ که پرسنل نظامی ایالات متحده را از محاکمه در دادگاه های ایران معاف می ساخت ــ او را پیشاپیشِ صف مخالفان شاه قرار داد. [امام] خمینی بار دیگر بازداشت شد و این بار در اکتبر ۱۹۶۴ به ترکیه تبعید گردید. سفارت آمریکا این اقدام را تصمیم ضعیفی ارزیابی کرد که «بیش از هر چیز پروپاگاندای ملی گرایانه علیه لایحه وضعیت نیروها را تقویت می کند».(۷۵) با این حال از آن جا که ویتنام همه فکر و ذکر دولت جانسون را اشغال کرده بود، گزارش های سفارت از فعالیت های [امام] خمینی و سرانجام تبعید او بازتابی در واشینگتن نداشت.
شاه در ژوئن ۱۹۶۵ طی دیداری رسمی از مسکو بنای توافقات بزرگ تجاری و خریدهای نظامی سال ۱۹۶۶ را گذاشت. همزمان، حکومت پهلوی موافقت نامه هایی را امضا کرد که معاملات تجاری با شماری دیگر از کشورهای کمونیستی را به شدت افزایش می داد. تهران به مسکو رو آورده بود تا ایالات متحده را برای افزایش تامین سلاح های پیشرفته تحت فشار بگذارد.(۷۶) بهبود روابط ایران و شوروی بار دیگر توجه آمریکا را به ایران جلب کرد، اما با انتخاب ریچارد نیکسون در ۱۹۶۸، شاه دیگر نیاز به متوسل شدن به چنان اهرم هایی نداشت.
اغلب پژوهشگران معتقدند در دوره نیکسون ماهیت رابطه ایران و آمریکا دگرگون شد. این دگرگونی حاکی از تغییراتی در چشم انداز سیاسی آمریکا و البته افت وخیزهای جنگ سرد بود. نیروهای آمریکایی در باتلاق ویتنام گرفتار شده بودند و دولت نیکسون در حالی روی کار آمد که فضای سیاست داخلی آمریکا مخالف حضور سربازان ایالات متحده در کشورهای دوردست جهان سومی بود. از این رو دکترین نیکسون هم متضمن استراتژی ویژه ای برای بیرون آمدن از ویتنام بود و هم از نگرش فراگیر حاکم بر سیاست امنیتی ایالات متحده در جهان سوم پرده برمی داشت. وانگهی، این دکترین حاکی از نگرش آمریکا به قدرت فزاینده شوروی بود و تلاش می کرد میان لزوم مهار این واقعیت جدید و کاهش هزینه های استراتژیک آمریکا در دوران پساویتنام تعادل ایجاد کند.(۷۷) این دکترین در عمل و به عنوان راهبردی امنیتی از متحدان ایالات متحده می خواست برای تامین امنیت خود مسئولیت بیشتری به عهده بگیرند. دکترین نیکسون در سطح ساختاری به دنبال بسامان کردن جنگ سرد بود و می خواست «ساختار صلح» تازه ای بنا کند؛ یک توازن بین المللی پایدار که بازتابی از پیچیدگی ها و الزامات تعیین کننده در عصر پساویتنام بود.(۷۸) درست همان زمانی که ایالات متحده مشغول کاستن از تعهدات جهانی خود بود، دو عامل بر آسیب پذیری غرب از ناحیه خلیج فارس شدت بخشید: عقب نشینی بریتانیا از «شرق سوئز» و تقاضای رو به افزایش غرب برای نفت. این وضعیت به بازتعریف نقش شاه به عنوان خودکامه ای از جانب غرب در خلیج فارس انجامید.
نیکسون در سال ۱۹۷۲ دو پیروزی اساسی در حوزه سیاست خارجی کسب کرد که نشان می داد تلاش جاه طلبانه او برای تثبیت روابط ابرقدرت ها دست یافتنی است. اولی دیدار سرنوشت ساز از چین در ماه فوریه بود که تغییر آرایش تعیین کننده ای در شطرنج دیپلماتیک ایجاد کرد. فراتر از منافع چشمگیر منطقه ای و اقتصادی ای که آغاز روابط با چین به همراه داشت، سیاست نیکسون ـ کیسینجر اجرای مدیریت استراتژیک دوستونی به شمار می رفت.(۷۹) حالا که شبح اتحاد احتمالی چین ـ آمریکا کرملین را نگران ساخته بود، نیکسون اهرم لازم را به دست آورد تا مسکو را به پذیرش نگرش واشینگتن از تنش زدایی وادارد.(۸۰) همین موضوع پیروزی دوم را نصیب نیکسون نمود وقتی که او، در ماه مه، در مقام نخستین رئیس جمهور آمریکا پا به مسکو گذاشت. نیکسون به همراه لئونید برِژنف دبیرکل اتحاد شوروی از عصر جدید «همزیستی مسالمت آمیز» خبر داد که شامل پیمان تحدید تسلیحات استراتژیک و توافق بر سر «اصول بنیادین روابط دو کشور» می شد.(۸۱)
روابط ایالات متحده با ایران پس از سال ۱۹۶۹ موید کاربست دکترین نیکسون همزمان به شکلی موضعی و پارادایمی بود. نیکسون پس از دیدار با برژنف به طرز معناداری مستقیماً عازم تهران شد, هرچند دولت او مدت ها بود که به ایران به عنوان الگویی ایدئال برای اجرای دکترین نیکسون می نگریست. در ژوئیه ۱۹۶۹، کیسینجر به کارکنان شورای امنیت ملی آمریکا دستور داد که منافع ایالات متحده در خلیج فارس را دوباره ارزیابی کنند. گزارش مذکور پیامدهای تصمیم بریتانیا را مبنی بر کنار کشیدن از ایفای نقش استراتژیک در شرق سوئز بررسی کرد و به این جمع بندی رسید که شاه با حمایت اقتصادی و نظامی ایالات متحده می تواند خلا ناشی از خروج بریتانیا از منطقه را جبران کند. ثروت نفتی شاه نیز تا اندازه ای به او قدرت هزینه کردن می داد. (۸۲)
این نگاه شاه با اصل تفویض اختیارات دکترین نیکسون نیز همخوانی داشت؛ شاه با توسعه طلبی شوروی در منطقه به شدت مخالف بود، سهمیه نفت مطلوبی به ایالات متحده داد و موافقت نامه هایی برای خرید تجهیزات نظامی آمریکایی امضا کرد که سود هنگفتی به همراه داشت. باری، این استنباط که شوروی سیاست جسورانه تری در منطقه اتخاذ می کند کمک کرد رابطه شخصی نزدیک نیکسون و شاه مستحکم شود. پیمان مودتی که عراق در ۶ آوریل ۱۹۷۲ با شوروی امضا کرد نگرانی های شاه را به شدت افزایش داد و آن چنان فضای امنیتی ای ایجاد کرد که نیکسون در مه همان سال (خرداد ۱۳۵۱) عازم تهران شد. به قول گری سیک، دستیار ارشد کاخ سفید در امور خلیج فارس در دوران کارتر، در این دیدار بود که رابطه ایران ـ آمریکا به کلی بازسازی شد.(۸۳) طی دیداری دو ساعت و نیمه، نیکسون با افزایش بی سابقه شمار کارکنان آمریکایی ساکن و شاغل در ایران موافقت کرد و تضمین کرد که تهران به بیشتر تسلیحات پیشرفته در زرادخانه های آمریکا، بجز سلاح هسته ای، دسترسی نامحدود داشته باشد (این توافق بعدها به «چک سفیدامضا» معروف شد). در عوض، شاه پذیرفت که نقشی اساسی در حفاظت از منافع ایالات متحده در خلیج فارس ایفا کند.

نظرات کاربران درباره کتاب سیاست ‌خارجی آمریکا و انقلاب ایران تعامل و تقابل استراتژیک در دورۀ پهلوی و پس از انقلاب

خوبه
در 3 روز پیش توسط