فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سکته مليح

کتاب سکته مليح
مجموعه‌ی طنز

نسخه الکترونیک کتاب سکته مليح به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سکته مليح

حالا که دربه‌در شده‌ایّ و عیال‌وار
آتش بزن یکی پر سیمرغ، زال‌وار

ای چرخ! غافلی که چه بیداد کرده‌ای
کندی تو پوست از سر من، پرتقال‌وار

شاعر نبوده‌ای که بدانی چه می‌کشم
از این دهان بی در و دربان گال‌وار

قسمت کنید پیرهن خونی مرا
بین برادران غیورم حلال‌وار

مردادماه بود و عرق ریختم چه‌قدر
بالای پشت بام شما، آبسال‌وار

آتش بگیر و مثل رفیقان خود بسوز
خواهی که روسیاه نمانی زغال‌وار

چون فیلم‌های راز بقا خورده می‌شود
هرکس که تند و تیز نباشد غزال‌وار

اوّل مرا در آتش عشقت کباب کن
بعداً نمک بپاش به زخمم بلال‌وار

اصلاً به پشتِ‌بام بیا، هی به این و آن
چون ماه نو نشان بده ما را هلال‌وار

با یک زبان که حرف دلم حالی‌ات نشد
با ده زبان جدال کنم با تو لال‌وار...

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سکته مليح

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

[آفرینش]

به کمکِ جواد زهتاب

تَل آفریده شد که عمل آفریده شد
یعنی عمل به خاطر تَل آفریده شد

جایی برای هاله نورِ کسی نبود
این شد که سازمانِ ملل آفریده شد

آن هاله رفت و رفت و به هفت آسمان رسید
هی تاب خورد و تاب و زُحل آفریده شد

یک مشت بیت بی سَروته بود؛ یک نفر
تا زیر هم نوشت، غزل آفریده شد

دنیا محل به تاج امیران نمی گذاشت
خیلی سریع، تاج محل آفریده شد

از هوش رفته بود بغل دستی شما
این شد که عطر زیر بغل آفریده شد

زنبور توی ظرف شکر کار زشت کرد
یک هفته صبر کرد و عسل آفریده شد

مُشتی گِل اضافه به انسان ضمیمه شد
نُه ماه بعد، کوه و کتل آفریده شد

تا مرگ و میر کم شود و باکلاس تر
چیزی نشد؛ اتاق عمل آفریده شد

موبر کسی به جای حنا استفاده کرد
دستی به سر کشید و... کچل آفریده شد!

[تشابه اسمی]

آن شب که مست بودیم از جام تلخ کامی
ما را گرفت با هم نیروی انتظامی

با احترام کامل، با عزّت فراوان
ما را کشان کشان برد ستوان یکم غلامی

تحویلِ بندِ یک داد؛ بند خلاف کاران
ما هم سلام کردیم با اردشیر و کامی

عزّت پلنگ آن ور، اصغر سه کلّه این ور
آن شب شدیم هم بند با جانیان نامی

عزّت پلنگ سر داد آوازی از «یساری»
اصغر سه کلّه هم خواند تصنیفی از «قوامی»

یک آش و لاش پرسید از نام و از نشانم
گفتم که من سعیدم فامیل من امامی

نام و نشانی ام را وقتی ز من شنیدند،
از ترس، زرد کردند آن جانیان نامی

عزّت پلنگ و اصغر، آن قاتلان اکبر
بر پای من فتادند چون بردگان شامی

هم شرمسار گشتند از کارشان به کلّی
هم اعتراف کردند بر جرم شان تمامی

فردا به جای شیشه، جُستند در لباسم
ده بیت از سنایی، شش بیت از نظامی...!

[آییش]

قسم بر سرو و بر بالابَلاییش
که او را دوست می دارم خداییش

دلم خون است، گاهی حلق و بینی م
و بعضی وقت ها هم هر سه تاییش

کبوتربچّه ای دیدم میان سال
هوایی شم هوایی شم هواییش

رُبایِش کرد ما را چون بُراده
همین خاصیّتِ آهن رُباییش

نگار من غزل بود و کمی هم
اضافی بود اوزان هجاییش

به خود مشغول بود از شام تا صبح
عفاک الله به عزم و خودکفاییش

اصولاً روزنامه چیز داغی ست
به ویژه صفحه های نرمِ لاییش

مجلاّت قدیمی هم همین طور
خصوصاً داستان های جناییش

یقیناً سکّه شیء پُربهایی ست
دقیقاً گونه زرد طلاییش

اساساً مدرسه جای مفیدی ست
ولیکن پنج سال ابتداییش

اگر در زد کسی، اوّل نظر کن
به دست و پای باریک و حناییش

«دل از من برد و روی از من نهان کرد»
بنازم من به این خوش اشتهاییش

عروس است این که می آید، نه داماد
عجب شوری ست در لیوان چاییش

عمویش را که من هرگز ندیدم
گمانم رفته باشد او به داییش

من آن گاوم که در هر جای عالم
نمی میرد صفای روستاییش!

خوشم مانند بدبختی که برده ست
بلیت پاره بخت آزماییش

دلم خواهد به ریش زندگانی
بخندم عینهو «فرهاد آییش»!

دهانش پسته و دندان او نقل
چه غوغا می کند مشکل گشاییش

بزن کف بعد از این شعری که الآن
رسیدم من به بیت انتهاییش

[بخور بخور ]

همان قدر خون جگر خورده باشد
هر آن کس که نان هنر خورده باشد

یقیناً که او می شود طنزپرداز
اگر شاعری مغز خر خورده باشد

به آغل فقط می رود چشم بسته
همان خر اگر چوب تر خورده باشد

رود از طویله به آغوش قصّاب
اگر برّه ای ضربدر خورده باشد

همان قدر از برّه ها فحش خورده ست
هر اندازه انسان جگر خورده باشد

نیازش به قرص قمر اضطراری ست
مریضی که قرص کمر خورده باشد

بدانید حالش خراب است هر کس
به پست امیر قطر خورده باشد

بر او می زنند از قفا حدّ شرعی
اگر یک نفر این قدَر خورده باشد

نمی دانم آیا که حکمش چگونه ست
اگر یک نفر آن قدَر خورده باشد!

ولی حکم او حمل با جرثقیل است
که پشت چراغ خطر خورده باشد

ولی حکم او له شدن لای لولاست
اگر یک نفر لای در خورده باشد

عزیزم! بدان؛ طنزپرداز باید
نمک خورده باشد شکر خورده باشد

حقوقش زیاد است قطعاً هر آن کس
که نان حقوق بشر خورده باشد

در آینده خواننده ای می شود توپ
هر آن کس که مرغ سحَر خورده باشد

شب تیره انگار در خواب ناز است
گمانم که قرص قمر خورده باشد

رفیق تبردار بوده ست بی شک
درختی که خیلی تبر خورده باشد

به دنبال اموال ملّت نگردید
اگر یک نفر معتبر خورده باشد

مدیری نمونه ست قطعاً کسی که
ز هفتاد میلیون نفر خورده باشد!

[محمّدحسین جعفریان]

می کند دست های سردش را
ها، محمّدحسین جعفریان

روزها پشت حوزه می خوانَد
«دا»، محمّدحسین جعفریان

می شود توی قوطی کبریت
جا، محمّدحسین جعفریان

ذکر خاص جماعت شعرا؛
«یا محمّدحسین جعفریان»

به ریاست، به میز هم گفته ست
لا، محمّدحسین جعفریان

هرکه نامش چو او نباشد، هست
نامحمّدحسین جعفریان

شاه اگر بود، اسم او می شد
شامحمّدحسین جعفریان

رایگان هم نمی دهد به همه
پا، محمّدحسین جعفریان

نیست اهل غذای حوزه و پیت ـ
زا، محمّدحسین جعفریان

قدّ «مشهد به اصفهان» راه است
تا محمّدحسین جعفریان

خبر آمد رئیس حوزه شده
وا! محمّدحسین جعفریان؟!

می نویسیم روی برگه رای
ما: محمّدحسین جعفریان...

[سکته ملیح ]

شاعری از شدّت شیرین زبانی سکته کرد
تاجری در حجره از شوق گرانی سکته کرد

او که بردندش سرِ شب، شاعری مشهور بود
نصفِ شب گفتند: بیماری روانی سکته کرد

فیلم را قیچی به دستان از سر و از ته زدند
دختری بدبخت با کفش کتانی سکته کرد

دید آمار فروش سی دی «عصّار» را
ناگهان بانگی برآمد «اصفهانی» سکته کرد!

شعرنافهمان برایش بس که سوت و کف زدند
شاعر بیچاره در اوج جوانی سکته کرد

پنج ساعت شعرهای دیگران را گوش داد
دلبر ما، صاف، وقت شعرخوانی سکته کرد

در میادین جهانی، بس که مادرمرده باخت
تا به او دادند جام قهرمانی سکته کرد

خطّ ِ اوّل ـ دوّمِ این جام را لاجرعه خورد
چون مهاجم بود، در خطّ ِ میانی سکته کرد

تا خبر دادند دکّان خودت آتش گرفت
ناگهان راننده آتش نشانی سکته کرد

بیست سالی انجمن رفت او، ولی شاعر نشد
تا به او گفتند «مولانای ثانی» سکته کرد

گیر یک امضای کوچک بود استخدام من
نوبتم بود و رئیس بایگانی سکته کرد

بعد مرگم کاش بنویسند با فونت درشت:
شاعری از شدّت شیرین زبانی سکته کرد!

[پرچم احزاب]

به کمکِ جواد زهتاب

بیا و کرکره خواب را بکش پایین
کمی فتیله مهتاب را بکش پایین

دو سانت پاچه شلوار را بکش بالا
دو میل ساقه جوراب را بکش پایین

برای آن که بخندی به ریش ماهی گیر
بگیر ماهی و قلّاب را بکش پایین

به ظلم تن مده و زیر بار زور مرو
نترس و پاچه ارباب را بکش پایین

اگر ز عاقبت کار خود نمی ترسی
درِ مغازه قصّاب را بکش پایین

به پشت گرمی حزب خدا به بام برو
شبانه پرچم احزاب را بکش پایین

کنار خانه ما خانه ای اجاره کن و
سه سوته قیمت نوّاب را بکش پایین

قبول کن پسرت بوده این جوان، رستم!
یه ریزه دامن سهراب را بکش پایین

برای آن که ننازد به خود از آن بالا
به زور قافیه، «زهتاب» را بکش پایین!

[وضعِ حمل]

طبیب، نسخه درد مرا چنین پیچید:
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن

معاونی که مشاور شده ست می داند
چقدر شغل شریفی ست کشک ساییدن

به پیر میکده گفتم که: چیست راه نجات؟
بخواست جام می و گفت: ژاژ خاییدن

حکیم کاردُرستی به همسرش فرمود:
شنیده ایم که دردآور است زاییدن!

بد است زاغ کسی را مدام چوب زدن
جماعت شعرا را مدام پاییدن

صبا به حضرت سلطان ز قول بنده بگو
که آزموده خطا بود آزماییدن

تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی
خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن!

[مسقطی]

پدرجان! سلامٌ علیکم؛ من از شهر
برایت سلام و دعا می فرستم

مگر قدر آن روستا را بدانی
برای تو قدری هوا می فرستم

کمی صبر کن، جان بابا به زودی
برایت کلاه و عصا می فرستم

کمی صبر کن، بنده هم مثل «حافظ»
برای تو اسب و قبا می فرستم

من این جا شب و روز مشغول کارم
دو ماه است موشک فضا می فرستم

سر صبح، گمرک، کوپن می فروشم
سرِ شب، به مترو گدا می فرستم

شب و نصفِ شب هم نمازم به راه است
عبادت به سمت خدا می فرستم

به پیوست، از روزه و از نمازم
دو فهرست، محض ریا می فرستم

و من کرده ام کارهای بدی هم
که آن کارها را جدا می فرستم

کریما! رحیما! بزرگا! ببخشا
اگر خواهش نابجا می فرستم

من این جا حسابی بدهکار هستم
سه میلیون سلام و دعا می فرستم

شماره حساب جدید خودم را
مجدّد حضور شما می فرستم
***
علیک السّلام ای پسرجان بابا!
سلامت من از روستا می فرستم

تو گفتی که من می روم پایتخت و
برایت چه ها و چه ها می فرستم

نگفتی به محض رسیدن به تهران
برایت بلیت «هما» می فرستم؟!

نگفتی به محضی که کارم بگیرد
سه سوته تو را کربلا می فرستم؟!

نگفتی تو را از همین ماهواره
حضور «برادر هخا» می فرستم؟!

خبر دارم از کارهایت پسر جان!
ببین من برایت چه ها می فرستم

برایت گز لقمه از اصفهان و
کمی مسقطی از فسا می فرستم

به عنوان چیزی نمادین ز قزوین
برایت یکی سنگِ پا می فرستم

به عنوان تقدیر از روزه هایت
دو تا سی دیِ «ربّنا» می فرستم

تو در کار خود خبره ای؛ قهرمانی
برایت زرشک طلا می فرستم

به منظور حل کردن مشکلاتت ـ
هم آجیل مشکل گشا می فرستم

به همراه این نامه عاشقانه
دو کپسول، باد صبا می فرستم

مگر کار و بارت حسابی بگیرد
برایت دو نیسان گدا می فرستم

خودم هم به زودی می آیم سراغت
تو را هم به دارالشّفا می فرستم!

بخش اول: ترقّه ها

[لال وار]

حالا که دربه در شده ایّ و عیال وار
آتش بزن یکی پر سیمرغ، زال وار

ای چرخ! غافلی که چه بیداد کرده ای
کندی تو پوست از سر من، پرتقال وار

شاعر نبوده ای که بدانی چه می کشم
از این دهان بی در و دربان گال وار

قسمت کنید پیرهن خونی مرا
بین برادران غیورم حلال وار

مردادماه بود و عرق ریختم چه قدر
بالای پشت بام شما، آبسال وار

آتش بگیر و مثل رفیقان خود بسوز
خواهی که روسیاه نمانی زغال وار

چون فیلم های راز بقا خورده می شود
هرکس که تند و تیز نباشد غزال وار

اوّل مرا در آتش عشقت کباب کن
بعداً نمک بپاش به زخمم بلال وار

اصلاً به پشتِ بام بیا، هی به این و آن
چون ماه نو نشان بده ما را هلال وار

با یک زبان که حرف دلم حالی ات نشد
با ده زبان جدال کنم با تو لال وار...

[ضدّحالات]

ز بس که مادر من گفت از کمالاتت
چه زود غرق شدم بنده در جمالاتت

چه سینه ریز قشنگی به گردنت داری
نشسته ام به تماشای زیورآلاتت

چه کاره ای؟ هنرت چیست؟ اسم و رسم پدر؟
چقدر عاشقمی؟ مُردم از سوالاتت

به نقشه تو فرورفته پونزی بر ما
شبیه کوره دهاتیم در ایالاتت

چه روزها که در این کوچه ها شدم علاّف
پی مشاهده نقل و انتقالاتت

چقدر پا به رکاب و اسیر داری تو
تو گُنده لات و جوانان شهر ما لاتت

برای پاسخ پنجاه درصدی از تو
شدیم منشی مخصوص احتمالاتت

کسی نمی خردش زیر قیمت بازار
لحیم کن دل ما را به اتّصالاتت

شنیده ام پدرت باغ گُنده ای دارد
خوشا به حال تو و باغ پرتقالاتت

بدا به حال دل من، بدا به حالاتم
خوشا به حال تو و خوش به ضدّحالاتت!

[کم مصرف]

ماه من، انگار قرص خواب مصرف کرده است
شربت شیرآور مهتاب مصرف کرده است

توی ماهیتابه سرخش می کنند و می خورند
مثل ماهی هر کسی قلاّب مصرف کرده است

یک نفر از ترس ماموران و از بیم خدا
شیره را برده ست در محراب مصرف کرده است

یک نفر از بی مکانی جنس فوق الذّکر را
نصفِ شب برده ست در دولاب مصرف کرده است

برّه هایش را به ما داده ست مصرف کرده ایم
جیب ما را در عوض قصّاب مصرف کرده است

در قیامت هم یقین دارم که دستش می دهند
هر کسی در زندگی مضراب مصرف کرده است

عاقبت نایاب خواهد شد پدر در پایتخت
بس که قرص و شربت نایاب مصرف کرده است

اوّلاً مادربزرگ من خودش یک دکتر است
بس که دارو خورده و اعصاب مصرف کرده است

دوّماً مجموع دندان های تیزش سالم است
کودکی، بسیار شیر گاب مصرف کرده است!

عینهو باد است او، گاهی به چپ، گاهی به راست
ظاهراً جوشانده احزاب مصرف کرده است

رستم دستان به چشمان پدر تا خیره شد
مطمئن شد نصفِ شب سهراب مصرف کرده است!

این زمین، جزغاله خواهد شد به زودی، مومنین!
بس که او خورشید عالم تاب مصرف کرده است

هرکه در استخر سرپوشیده رفت و غرق شد
مطمئن باشید خیلی آب مصرف کرده است!

[کرگدن ]

خدا! از تو ممنون و متشکّرم من
تو طنّاز شیرین سخن آفریدی

مگر شاعران کارشان سکّه باشد
هزاران هزار انجمن آفریدی

به منظور گُل خوردن تیم ملّی
هزاران زمین چمن آفریدی

برای جلوگیری از عِرق ملّی
کنار زمین، رخت کَن آفریدی

تو از آدم و همسرش، مردمانی
خفن در خفن در خفن آفریدی

زدی روی دست همه عطرسازان
که از نافه، مُشک ختن آفریدی

مگر کم شود روی گردن کلُفتان
رقیب بشر، کرگدن آفریدی

مگر تار و نی را به عزّت رسانی
«جلیل» آفریدی، «حسن» آفریدی

بشر را شما، نرم، مانند اسفنج
دلش را ولی از چُدن آفریدی

شما «کدکنی» را به شُهرت رساندی
نسیم آفریدی، گوَن آفریدی!

شما در دهان بشر، اصل و مرغوب
دو فروند فندق شکن آفریدی

به منظور ارشاد این خلق گمراه
به ما لطف کردیّ و وَن آفریدی

بنی آدم از روح خود تا نترسد
بر آن روکشی مثل تن آفریدی

کمی خاک مرغوب فردوس را هم
به گُل پرچ کردیّ و زن آفریدی

از آن زن که در بیت قبلی سرشتی
شبی شاعری مثل من آفریدی!

نظرات کاربران درباره کتاب سکته مليح