فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پلاک ۵۲

کتاب پلاک ۵۲

نسخه الکترونیک کتاب پلاک ۵۲ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پلاک ۵۲

گنجشک‌ها یک‌جا بند نمی‌شدند، از این شاخه به آن شاخه می‌پریدند و سروصدا می‌کردند. نور خورشید از میان برگ‌های درختان بر روی صورتش می‌افتاد؛ مانند اینکه کسی نور آینه را توی چشم‌هایت بیندازد. مجبور شد دستش را جلوی چشمانش بگیرد تا نور اذیتش نکند، ولی فایده‌ای نداشت، نور همچون مگس مزاحم بود، غلتی زد و به پهلو دراز کشید. چین نشسته بر پیشانیش به سبب تابش نور نبود، چون اکنون پشتش به آفتاب بود. پهلو به پهلو شد، چندبار پلک زد تا توانست محیط اطرافش را به درستی تشخیص بدهد.
کنار بوته‌ای توی پارک دراز کشیده بود. یادش نمی‌آمد چند وقت می‌شد که اینجاست. ساعت را نگاه کرد، نزدیکی‌های ظهر طاقباز دراز کشید. باد آرام شده بود و او می‌توانست آسمانی را که داشت ابری می‌شد به راحتی تماشا کند.
گنجشک‌ها هراسان پرواز می‌کردند؛ گویی قرار بود اتفاقی بیفتد.
باید حواسش را جمع می‌کرد که چرا اینجاست و چرا؟!...

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پلاک ۵۲

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

گنجشک ها یک جا بند نمی شدند، از این شاخه به آن شاخه می پریدند و سروصدا می کردند. نور خورشید از میان برگ های درختان بر روی صورتش می افتاد؛ مانند اینکه کسی نور آینه را توی چشم هایت بیندازد. مجبور شد دستش را جلوی چشمانش بگیرد تا نور اذیتش نکند، ولی فایده ای نداشت، نور همچون مگس مزاحم بود، غلتی زد و به پهلو دراز کشید. چین نشسته بر پیشانیش به سبب تابش نور نبود، چون اکنون پشتش به آفتاب بود. پهلو به پهلو شد، چندبار پلک زد تا توانست محیط اطرافش را به درستی تشخیص بدهد.
کنار بوته ای توی پارک دراز کشیده بود. یادش نمی آمد چند وقت می شد که اینجاست. ساعت را نگاه کرد، نزدیکی های ظهر طاقباز دراز کشید. باد آرام شده بود و او می توانست آسمانی را که داشت ابری می شد به راحتی تماشا کند.
گنجشک ها هراسان پرواز می کردند؛ گویی قرار بود اتفاقی بیفتد.
باید حواسش را جمع می کرد که چرا اینجاست و چرا؟!...
«آقا، پاشو زود باش! می خوایم فلکه رو باز کنیم، چمن رو آب بدیم. بلند شو! پارکم مگه جای خوابه؟!...»
با بی حالی بلند شد. بدنش درد گرفت، مانند کسی که همیشه عادت داشت توی جای گرم و نرم بخوابد و این بار بر روی زمین سفت خوابیده بود. با خودش فکر کرد، الان که می خواد بارون بیاد چرا باید چمن ها رو آب بدن. به خودش تکانی داد و چند قدم آن سوتر بر روی نیمکت نشست. عینک آفتابی اش را درآورد و زد، به عابرانی که در حال رفت و آمد بودند، نگاه کرد. پسر و دختری، بدون توجه به داد و بیداد مامور پارک، آمدند و بر روی چمن ها نشستند. دختر، برای اینکه مانتوی رنگ روشنش چمنی نشود، یکی از ورقه های روزنامه ای را که خریده بود، انداخت زمین و نشست. ولی پسر که معلوم بود از نفس افتاده، بر روی چمن ها دراز کشید.
خودش را بر روی نیمکت کمی جابه جا کرد تا به آن دو جوان نزدیک شود. مشتاق بود بفهمد به هم چه می گویند.
دختر عینک آفتابی اش را بالا زد. چشم هایی زیبا داشت؛ سیاه، با مژه های بلند و صورت کشیده و لاغر. شیطنت خاصی توی قیافه اش بود؛ از آن نوع که هر مردی را به خودش جذب می کند. وقتی می خندید چال گونه اش باعث می شد تا آن ها مشخص تر شوند. لبانش کوچک بود با دندان های خرگوشی.
با خودش گفت: «دوباره شروع کردی؟ تو چی کار داری که چه شکلیه؟ خب یه آدمی مثل بقیه س، مثل بقیه...» لبخندی زد و دوباره به صورت دختر از پشت عینک زل زد.
دختر، با حالتی که پیدا بود مدت طولانی سرپا بوده و راه رفته است، دست هایش را از پشت سر گذاشت بر روی چمن ها و پاهایش را دراز کرد. به پسر گفت: «امیر، به نظرت تا کی باید به این وضع ادامه بدیم؟ چقدر دنبال کار بگردیم؟ من دیگه خسته شدم. چقدر باید به خاطر بی کار بودن تو صبر کنم؟» دستانش را آورد جلو و زانوهایش را بغل کرد: «امیر، راستشو بخوای از صبح می خوام یه چیز بهت بگم، چطوری بگم؟ من بهت علاقه مند شدم، ولی حالا احساس می کنم به خاطر تو خیلی از موقعیت هامو از دست دادم. به امید اینکه تو کار پیدا می کنی و می آی خواستگاریم. اما الان یک ساله که تو بی کاری... امیر، با توام، می شنوی؟»
پسر بلند شد و روبه روی دختر نشست و گفت: «مژگان! جان امیر این حرفا رو بذار کنار، همه چی حل می شه. بهت قول می دم. تو مال منی، منم مال تو هستم. تو هم غلط می کنی جا بزنی! از اولش بهم قول دادی پابه پای من بیای. هرکی بخود تو رو ازم بگیره می کشمش!»
عینکش را جابه جا کرد و ته دلش گفت: «چه غلطا! دختر بیچاره تا کی باید به پای تو بسوزه؟ ای کاش می تونستم و وضع مالیم اون قدر خوب بود که نزارم این دختر توی دست های تو پرپر بشه. پرپر! چقدر جالب! چقدر به مژگان می آمد که مانند فرشته، یک جفت بال برای پرواز داشت، آن وقت آزاد بود و رها مانند همین گنجشک ها یا مانند گنجشک هایی که هرجا اسیر می شوند و آزادشان می کنم.»
دوباره از پشت عینک به مژگان نگاه کرد. چقدر معصوم و زیبا بود.
با صدای مامور پارک، مژگان و امیر سریع بلند شدند و از آنجا رفتند.
«زبون نفهما! یه حرفو چندبار باید زد؟ بابا چمن جای نشستن نیست...»
صدای مامور پارک داشت دورتر و دورتر می شد و او آرام آرام راه می رفت و با خودش می گفت، حیف گنجشک هایی که اسیرند...
***
صدای چک چک آب توی ظرفشویی خالی از ظرف بیدارش کرد. پیراهن چسبیده به بدنش را تکان داد. خیس بود. بلند شد. سرش گیج می رفت. هوا می بارید؛ تند و تند. از خیسی لباسش فهمید که زیر باران مانده است. اما کی و چند ساعت! اصلاً امروز چند شنبه بود؟
لامپ را روشن کرد، ولی باز تاریک بود. دست کشید بر روی صورتش و متوجه شد عینک دودی هنوز به چشم هایش است. عینک را برداشت و روشنایی اتاق اذیتش کرد. لامپ را چندبار خاموش و روشن کرد و خوب به اطراف چشم دوخت. خانه خودش بود؛ به هم ریخته و نامرتب. اما او که تازه دیروز... اتاق را مرتب کرده، پس چرا دوباره این قدر شلوغ شده بود؟ چرا بعضی وقت ها هیچی یادش نمی آید؟ آیا به راستی دیروز اتاق را تمیز کرده بود؟ پس چرا؟
دست کرد توی جیبش دستمال دربیاورد تا خیسی پیشانی اش را پاک کند که گیره سرفلزی کوچکی آمد توی دستش. وای! خدای بزرگ! مال لیلا بود. چقدر دنبالش گشت، اما پیدایش نکرد. پس توی جیب من بوده! حالا اگه بهش بگم، حسابی عصبانی می شه. تقصیر خودش بود. می خواست وقت رفتن این قدر عجله نمی کرد تا منم حواسمو جمع می کردم. اشکالی نداره. می زارمش پیش بقیه وسایلش تا دوباره که اومد با خودش ببره شهرستان. با خودش گفت: «این ها را به کی می گم، غیر از من که توی خانه کسی نیست.» رفت تو اتاق، در کمد را باز کرد و گیره سر را گذاشت پیش بقیه وسایل درون کمد. قفسه داشت پر می شد از وسایل کوچک و بزرگ لیلا. گیره سر، رژلب، کلیپس، آینه، شانه، دستکش، کیف پول و...
صدای افتادن چیزی باعث شد تا سریع در کمد را ببندد و برود طرف صدا. صدای خوردن گنجشک به پنجره بود. توی تاریکی هوا راهش را گم کرده بود. تا خواست پنجره را باز کند و پرنده را بردارد، گنجشک به سرعت دوباره شروع کرد به پرواز و سپس ناپدید شد.
قطره های باران تند و تند به صورتش می خورد و خنکی هوا، صورت داغش را سرد می کرد. پنجره را بست و به ساعت نگاه کرد. ساعت ده شب بود. بی اندازه احساس گرسنگی می کرد. رفت سراغ یخچال و تخم مرغ برداشت. قطره های داغ روغن توی تابه خیس نیز نتوانست احساس درد را به او بفهماند. با نان خشک توی سفره تخم مرغ را خورد. تابه را پرت کرد توی لگن ظرفشویی. صدایی گوشخراش بود. رفت توی اتاق از کمد لباس تمیز بردارد، ولی هرچه گشت پیراهن تمیز پیدا نکرد. توی سبد کنار اتاق را نگاه کرد. با تاسف به آن همه لباس چرک زل زد. همه را انداخت توی تشت درون حمام و آب را باز کرد تا تشت پر شود. ماشین ریش تراشی اش را آورد و جلوی آینه پر از لک حمام ایستاد و شروع کرد به زدن ریشش که چشمش توی آینه به چوب لباسی پشت سرش افتاد.
چه پیراهن خوش رنگی! (آبی آسمانی) ولی او که آبی دوست نداشت. شاید لیلا برای او خریده؟ ولی چرا به وی نگفته؟ اما مشخص بود چندبار استفاده شده بود، اما کی خریده؟ یا کی بهش داده؟ داشت گیج می شد. ولی باز مانند همیشه به خودش گفت، حتما بعدا یادم می آد. الان مهم نیست. شاید به لیلا زنگ زدم و ازش پرسیدم. آره. فکر خوبیه. بهش زنگ می زنم.
ماشین ریش تراشی اش را خاموش کرد. پاچه شلوارش را بالا زد و رفت توی تشت و شروع کرد به لگد کردن لباس ها، سپس آنها را یکی یکی از داخل تشت بیرون آورد. از لابه لای لباس ها تکه کاغذی که اکنون حسابی خیس شده بود، بیرون افتاد. به آرامی کاغذ را باز کرد. فریاد زد: «وای خدای من! نشونی محل کار جدیدمه.»
با پاهای خیس، سریع دوید توی اتاق. کاغذ و قلم برداشت و پیش از آنکه نوشته های کاغذ باهم قاطی شوند، نشانی را نوشت. کاغذ مچاله شده را انداخت زمین و برگشت داخل حمام. لباس ها را شست، و سپس دوش گرفت، لباس های خیس را بر روی رخت آویز حمام آویزان کرد. بیرون هنوز باران می بارید.
آمد توی اتاق و خودش را انداخت بر روی کاناپه. کاناپه عمر خود را کرده بود. پشتش درد گرفت. به خانه نگاهی انداخت. هال کوچک، اتاق خواب با آشپزخانه اُپن، حمام و دستشویی که توی زیرزمین خانه، معمار خوب توانسته بود جمع و جورش بکند. یادش بود، برای اجاره همین جای کوچولو چقدر با صاحبخانه چانه زده بود تا او را راضی کند که خانه را به مردی تنها اجاره بدهد. البته زیر پله ها انباری کوچکی بود که لیلا خیلی دوست داشت و می گفت: «می شه کلی وسیله و خرت و پرت توش گذاشت.»
در حدود ده دوازده تا پله رو به حیاط می خورد و بعد خانه صاحبخانه که او هیچ وقت داخلش را ندیده بود. با خود گفت، از سرم هم زیادیه. توی پایین شهر تهران با پول پیش کم من باز خوبه. صاحبخانه مردی بازنشسته بود با زنش که بیشتر وقت ها در مسافرت های زیارتی بودند.
توی همین فکرها بود که احساس کرد پلک هایش سنگین شده است و بعد آرام آرام خوابش برد.
***
«آقا، ببخشید آقا! با شما هستم. بله با شما! لطفا بفرمایید داخل، نوبت شماست.»
عینک دودی اش را از روی میز برداشت و بلند شد، نفسی آرام کشید. در زد و وارد شد.
«سلام، خسته نباشید. شرمنده، بابت آگهی استخدام اومدم. تماس گرفتم گفتید امروز بیام.»
«بله، خوش آمدید. بفرمایید بنشینید.»
نشست. به دور و برش نگاهی اجمالی انداخت. اتاق کوچک بود و وسط اتاق درست پشت به پنجره میز رئیس شرکت قرار داشت. رئیس پیوسته با صفحه کلید مقابلش کار می کرد. با خودش گفت: «احتمالاً اینجا رو تازه تاسیس کردند.» وقتی خواست مردی را که پشت میز نشسته بود ببیند، نور پنجره چشم هایش را اذیت کرد و مجبور شد جایش را عوض کند و بر روی صندلی کناری نشست.
رئیس سرش را بلند کرد، لبخندی زد و آمد روبه رویش نشست و گفت: «توی فرم نوشتید دوره های کامپیوتر رو گذروندید و تا حالا توی یه شرکت پخش مواد غذایی هم کار کردید، گفتید چند سال سابقه کار دارید؟»
خودش را جمع و جور کرد. «سه سال با بیمه.»
«خب، اینجا یه شرکت پخش مواد داروییه و ما به اپراتور احتیاج داریم. به طور آزمایشی مدت یک ماه کار می کنید، البته توی این یک ماه نصف حقوق رو می گیرید و اگر کارتون خوب بود باهم قرارداد می بندیم، شما موافقید؟»
لبخندی زد و گفت: «بله، خوشحال می شم با شما همکاری کنم.»
«خب، با این حساب، شما رو با خانم قادری آشنا می کنم تا کار رو شروع کنید.»
رئیس، بدون توجه به حضور او، در اتاق را باز کرد و با صدایی که کمی بلند بود، گفت: «خانم قادری، خانم قادری! لطفا تشریف بیارید.»
خانم قادری، درحالی که داشت با گوشی تلفن همراهش حرف می زد، وارد اتاق شد و بدون توجه به نگاه رئیس، به مکالمه اش ادامه داد.
«نه نه. بهتون که گفتم، ما پایین تر از این نرخ نمی تونیم دارو رو برای شما بفرستیم. تازه، هزینه حمل و نقل هم به عهده ماست. بیشتر از این حرفی ندارم. اصرار نکنید آقا. بقالی نیست که بخواهیم سر قیمت چونه بزنیم. خداحافظ.»
ظریف، کوچولو و دوست داشتنی. اندامش لاغر بود، اما صورتش تپل، عینک فانتزی شیکی نیز به چشم زده بود که به صورتش خیلی می آمد و خب نگاهی کمی جلف داشت، یا به نظر آن طور می آمد. از آن دست دخترهایی بود که از قرار پسر و دختر برای او فرقی ندارد و با همه راحت بود. قدی بلند نداشت،: اما کفش هایش خیلی پاشنه بلند بود، از آن نوع کفش هایی که آدم احساس می کند الان است که طرفش بخورد زمین.
دوباره لبخندی زد. این بار به خاطر اینکه باز حس شیطنتش گل کرده بود و ناخواسته داشت درمورد زنی که اصلاً نمی شناخت نظر می داد.
«خانم قادری، این آقا قراره از این به بعد با ما همکاری داشته باشند. لطفا ایشون رو راهنمایی کنید.»
«آقای رئیس، گفتید توی کدوم قسمت؟»
«جان! بهت گفتم توی قسمت اپراتور.»
بلند شد و پشت سر خانم قادری به راه افتاد. تق تق صدای کفش هایش فضای اتاق را پر کرد. برگشت تا در اتاق را پشت سرش ببندد. چشمش به نگاه آقای رئیس افتاد که داشت خانم قادری را دنبال می کرد. یک لحظه چشم در چشم هم شدند. در را بست.
«آقا، این اتاق شماست. یه اتاق با میز و کامپیوتر و چاپگر و کمد کوچیک. ولی برای کار شما محیط مناسبیه.»
به خودش گفت، عجب جائیه! معلومه اینجا فقط به کار و کیفیت اهمیت می دن نه به زیبایی و جلوه.
«آقا، ساعت کار شما صبح از ساعت هشت تا دو و نیم بعدازظهر همراه با ناهار و بعدازظهر هم، سه و نیم تا هفت شبه. الانم بشینید و این لیست ها رو وارد کامپیوتر کنید.»
رفت و در را محکم پشت سرش بست. روپوش سفید آویزان به رخت آویز از شدت باد ایجاد شده چندبار تکان خورد.
***
«آقای اقبالی، چقدر بگم من از شما خوشم نمی آد. چرا این قدر اصرار می کنید. حتما باید صدامو روی شما بلند کنم تا بفهمید...»
در اتاق باز بود و داشت خانم قادری را نگاه می کرد که مشغول بگومگو با پسرک بود. در این شش ماه، این چندمین بار بود که شاهد چنین رفتاری از این دو نفر بود.
طفلک خانم قادری دختر خوبی بود. اما گیر عجب زبون نفهمی افتاده بود. ای کاش می شد کمکش کرد، اما او مغرورتر از این حرف ها بود که اجازه بدهد کسی در مسائل خصوصی اش دخالت کند. گرفتار بودن هم انواع مختلف دارد، مانند آن گنجشک که توی جدول کنار خیابان لای برف ها گیر افتاده بود و داشت بال بال می زد. این ها را با صدای بلند می گفت. پنجره را بست و از اتاقش بیرون آمد و بدون توجه به سروصدای آن دو نفر، رفت بیرون تا به گنجشک بیچاره کمک کند. وقتی رسید خبری از پرنده نبود. خوب که اطراف را نگاه کرد رد خون و چند تا پر ریخته را دید، حتما حیوان بیچاره نصیب گربه شده بود. حیف دیر رسید! خیلی دیر.
حال و حوصله بالا رفتن از پله ها و کار کردن در شرکت را نداشت. احتیاج به استراحت داشت. عینک آفتابی اش را زد و شروع کرد به راه رفتن. گوشی اش را درآورد و شماره لیلا را گرفت. مانند همیشه خاموش بود. این دخترک اصلاً معلوم نیست کجاست؟ دیشبم جواب پیام هایش را نداده بود. در اولین فرصت باید برود شهرستان. باید...
همچنان که داشت راه می رفت، صدای افتادن چیزی باعث شد تا برگردد. خانمی، بر اثر لغزنده بودن پیاده رو، به زمین خورده و وسایلش بر روی زمین پخش شده بود. برگشت و به خانم کمک کرد تا بلند شود. دست خانم خونی و مچ پایش آسیب دیده بود. به طوری که لنگ لنگان قدم برمی داشت.
«آقا، دستتون درد نکنه، خودم می برم. ماشینم همین نزدیکیه. باعث زحمت شما می شه.»
«خواهش می کنم خانم، کار خاصی ندارم. تازه شما آسیب دیدید، بذارید تا دم ماشین کمکتون کنم.»
چه ماشین خوشگلی! چه عروسکی! کاش یکی مثل این مال من بود. همچون برق گرفته ها داشت عروسک قرمزی را که با دانه های برف تزیین شده بود تماشا می کرد و ته دلش حسابی قند آب می شد که صدای آن خانم رشته افکارش را برید.
«چیزی شده؟ ببخشید تو رو خدا، باعث زحمت شدم. خیلی لطف کردید. می شه وسایلم رو بذارید روی صندلی عقب ماشین. ممنونم.» وسایل را گذاشت بر روی صندلی عقب خودرو و در را بست. خواست برود که خانم گفت: «می خواین برسونمتون؟ اگه قبول کنید، منم از شرمندگی شما درمی آم.»
هوا سرد بود و پیشنهاد بجا، پس قبول کرد و نشست. تازه حالا بود که برگشت و از پشت عینک آفتابی اش صورت خانم را نگاه کرد. زیبا نبود، اما جذاب بود. هیچ عضوی از صورتش ظرافت نداشت، بینی عقابی، ابروهای هشت و چشم های ریز چینی، از همه بدتر لب باریک و کشیده. اما درمجموع و در کنار هم جذاب بود. از طلا و جواهرات خانم پیدا بود وضع مالی خوبی داشت، و نیز از گوشی گران و خب... این خودرو.
«چقدر کم حرفید و موقر. باعث خوشوقتی من بود که به شما برخوردم. توی این دوره و زمونه کم آدم خیر پیدا می شه، اون هم به جوونی شما. دور و بر منو که یه مشت پیر و پاتال گرفته و حسرت یه لحظه هم صحبتی با یه جوون توی دلم مونده.»
برگشت و از شیشه بغل به ساختمان های در حال عبور نگاه کرد و آرام گفت: «منم خسته شدم از این همه یکنواختی.»
«مگه کارتون چیه؟ شما ماشالله هنوز خیلی جوونید. بهتون نمی آد از این حرفا بزنید.»
«توی یک شرکت دارویی مسئول اپراتور هستم یک جا نشستن کرخت و کسلم کرده. دنبال تغییر شغلم؛ یعنی همین امروز تصمیم گرفتم. باید بگردم دنبال یه کار دیگه.»
خانم، انگار که معجزه ای اتفاق افتاده باشد، با صدایی که معلوم بود خوشحال و ذوق زده است، گفت: «چه خوب! چه تصادفی! چون پدر من مدتیه دنبال یه پسر زرنگ و کاری برای مغازه اش می گردد. آخه بابای من توی کار عتیقه ست. کوزه، تابلو، فرش و چیزهای فانتزی و قدیمی.»
«منظورتون زیرخاکیه؟»
«اِی... یه همچین چیزی. شما به این کار علاقه دارید؟ اگه بگید آره، من فوری با پدرم یه قرار ملاقات می زارم و شما رو باهم آشنا می کنم. چطوره؟»
«بد نیست، ولی آخه من باید اول از کار قبلیم انصراف بدم و بعد...»
خانم که هول شده بود و موقعیتی استثنایی به دست آورده بود، مهلت حرف زدن را از او گرفت و گفت: «من شماره تماسم رو می دم بهتون، هروقت کارتون رو تموم کردید، با من تماس بگیرید، منم تلاش می کنم تا قبل از تماس شما با پدرم حرف بزنم.»
رسیده بودند به چراغ قرمز. احساس کرد جو برای او کمی سنگین شده است و همه چیز دارد به سرعت اتفاق می افتد.
آرام گفت: «من می خوام باقی مسیر رو پیاده برم و از لطف شما هم ممنونم. از آشنایی با شما خوشحال شدم.» و یک بار دیگر توی صورت پر از شوق خانم نگاه کرد.
او نیز سریع کارتی از کیفش درآورد و شماره همراه خودش را پشت کارت مغازه پدرش نوشت و داد دستش. بر روی کارت نوشته شده بود: گیتی زمانی. با شماره تماس...
«ممنون خانوم، لطف کردید. خداحافظ.»
پیاده که شد، سرمای بیرون صورتش را سرخ کرد. یقه کتش را بالا زد و برگشت تا با خانم خداحافظی کند. گیتی ته دلش گفت: «چه وقاری! حتی وقتی به آدم نگاه می کنه، از خجالت و شرم سرخ می شه.» لبخندی زد و خداحافظی کرد.
***
تا خانه پیاده آمده و حسابی خسته و سردش شده بود. کلید انداخت و رفت داخل. احساس خستگی می کرد. بر روی پله ها برف زیادی نشسته بود. انگار باز صاحبخانه نبود. با بی حوصلگی پله ها را پایین رفت، در را باز کرد و هنگام رفتن، برگشت و به رد پای خودش بر روی پله ها نگاه کرد و در را بست.
«الو، بفرمایید! خوشحالم تماس گرفتید. پس آخرش تصمیم خودتون رو قطعی کردید. من و پدرم خوشحال می شیم شما رو ببینیم. بله، پس ساعت چهار بعدازظهر امروز منتظرتون هستیم. خداحافظ.»
گوشی را گذاشت. احساس خوبی داشت. سه ماه طول کشیده بود تا با شرکت تصفیه حساب کند. یعنی پس از خانم قادری، آنجا هیچ لطف و صفایی نداشت. خانم قادری پیش از او شرکت را ترک کرده و تا تصفیه حساب و تحویل به نفر بعدی، کمی طول کشیده بود، اما اکنون احساس سبکی می کرد. به این تنوع توی زندگی اش نیاز داشت. به نظر، گیتی و کار جدید تحولی دیگر بود.
صدای بوق تلفن باعث شد تا کارتش را از توی تلفن کارتی دربیاورد و جایش را به نفر بعدی بدهد.
برگشت خانه تا برای قرار بعدازظهر آماده شود. اواخر اسفندماه بود و همه در جنب و جوش خرید عید. از بعضی پشت بام ها فرش های شسته شده تمیز چهره ای زیبا به کوچه ها داده بود. توی کوچه خودشان که وارد شد، چند تا از همسایه ها داشتند فرش می شستند و حسابی سروصدا می کردند. احساس سرزندگی به او دست داد، مانند حس نخستین روز مدرسه که همه چیز، تا جوراب های آدم، نو می شود.
پله ها را با سرعت رفت پایین، وارد اتاق که شد، از محیط اتاق خودش حالش به هم خورد؛ بهم ریخته و شلوغ بود. راستی راستی این خانه به خانمی کدبانو مانند لیلا نیاز داشت، ولی اکنون فرصت تمیز کردن نداشت. باید به سرعت دوش می گرفت و راه می افتاد. از پایین شهر تهران تا بالا شهر، چند ساعت طول می کشید تا برسد.
وقتی توی آینه نگاهی به خودش انداخت، احساس رضایت کرد. به قول لیلا، او خوش تیپ بود، فقط یه خرده کم به خودش توجه می کرد.
وقت رفتن، پایش گیر کرد به شلوار ورزشی که بر روی زمین ولو بود. آن را با پا پرت کرد سمت در حمام. با تعجب به شلوار نگاه کرد، چون زمان پرت کردن، کلی خاک از شلوار ریخت بر روی فرش، ولی اکنون که اواخر اسفند بود و هوا ابری، بارانی و گاهی برفی، به ندرت خاک خشک پیدا می شد. حتما این شلوارم، مثل بقیه لباس ها، خیلی وقته شسته نشده. شاید؟!...
***
وقتی وارد مغازه شد دهانش از تعجب باز ماند. چه مغازه شیک و بزرگی پر از وسایل عتیقه و قدیمی! ساعت بزرگ دیواری، در نظر اول، چشم هر بیننده ای را می گرفت. مانند کمدی بزرگ بود با پاندولی که در هر تکانش احساس می کردی الان است که گوش هایت از صدایش کر شود، اما بی صدا و آرام، فقط گذر زمان را نشان می داد. یا آن بشقاب آویخته به دیوار که تصویر شکار آهویی را نشان می داد. چه طراوتی در رنگ هایش بود! چنان محو تماشای اشیای مغازه بود که صاحب مغازه را که نگاهش می کرد، به هیچ وجه نمی دید، تا اینکه صدای ظریف زنانه ای او را به خودش آورد.
«خوش آمدید! چه به موقع! معلومه وقت شناس هستید. بابا، این همون آقای خیری هستند که تعریفشو براتون کردم.»
نزدیک تر رفت و دست مردی مسن را که فقط از سفیدی موهایش می شد فهمید عمری از او گذشته بود، فشرد.
پیرمرد با لبخندی از سر رضایت، نگاهی به او انداخت و گفت: «به به! تعریف های گیتی با خود شما مو نمی زنه. خوش آمدید! بفرمایید.»
با وجود سن زیادش، جوان مانده بود. چهره ای بشاش و اندامی کشیده و راست داشت و بی اندازه شیک پوش بود؛ این را از برق کفش هایش می شد فهمید.
روبه روی آقای زمانی ـ پدر گیتی ـ نشست و گفت: «ببخشید یه کم دیر خدمت رسیدم. حقیقتش، گرفتار کار قبلیم بودم. من از بچگی از چیزهای آنتیک و عتیقه خوشم می اومد و سعادتی شد در خدمت شما باشم.»
آقای زمانی، پشت میز کارش، دو دستش را گذاشته بود زیر چانه و چشم هایش را ریز کرده بود و مرد روبه رویش را برانداز می کرد و ته دل به خودش می گفت، گیتی عجب آدمی پیدا کرده!
پس از مدتی که از تعارف های اولیه گذشت، آقای زمانی گفت: «راستش یه کم طول می کشه خم و چم این کار دستت بیاد، ولی از قیافه ت پیداست جوون با استعدادی هستی. من یه دوره آزمایشی حدود دو ماه برات در نظر می گیرم و بعد دیگه خودت می شی همه کاره، چون من مدام توی سفرهای خارجی هستم، به کسی احتیاج دارم تا مغازه رو بهش بسپرم و کی بهتر از تو جوون پاک و درستکار. از بابت حقوق و مزایا هم نگران نباش، راضیت می کنم. گیتی، دخترم، یه چایی ای، قهوه ای بیار آقا گلویی تازه کنن.»
گیتی که خم شد سینی را بر روی میز بگذارد، برگشت و نگاهش کرد و لبخندی از سر شیطنت زد.
سرش را انداخت پایین و به سادگی معصومانه گیتی پوزخندی زد.
***
پس از برق انداختن جام قدیمی بزرگی که درونش پر از نقوش گوزن های در حال دویدن بود، به صندلی تکیه داد و دستش را گذاشت پشت سرش و به مغازه نگاهی انداخت. از لحظه آمدنش یک سالی می گذشت، احساس می کرد در این مدت توانسته است نظر آقای زمانی را جلب کند، هرچند در ابتدا، با وجود سفارش های گیتی، پدرش باز سختگیری کرده و باعث شده بود تا او از چند جا معرفی نامه بیاورد و دست آخر، آقای زمانی، هرچند مشخص بود تردید دارد، با اصرار گیتی قبول کرده بود و اکنون اصول شناخت عتیقه اصل و تقلبی را تا حدودی یاد گرفته بود. آقای زمانی بیشتر وقت ها مغازه را به او می سپرد و خودش می رفت سفرهای خارجی.
راحت بر روی صندلی لم داده و چشم هایش را بسته بود. احساس کرد یکی دارد نگاهش می کند و تا چشم هایش را باز کرد و گیتی را در مقابلش دید، خودش را جمع و جور کرد و گفت: «زود برگشتید خلوت بود؟»
گیتی کیفش را انداخت بر روی صندلی کنار میز و شروع کرد به قدم زدن. بازوهایش را دور بدنش قلاب کرد و با حالت عصبی طول مغازه راه می رفت.
به خودش جرئت داد و دوباره پرسید: «چیزی شده؟ چرا این قدر آشفته اید؟»
گیتی، انگار که تازه صدایش را شنیده باشد، برگشت و زل زد به او و گفت: «نمی دونم چه کار کنم. انگار هیچی دست من نیست. من اگر می دونستم قراره همچین اتفاقی بیفته، دست به چنین کاری نمی زدم. مردک احمق حرف حالیش نمی شه. روانی دیوونه، بهش می گم من نمی خوامت، اصلاً باهم جور نیستیم. اون تعادل درست و حسابی نداره، اما به خرجش نمی ره که نمی ره. کثافت آشغال! بابا مگه عاشقی زوری می شه. من در موردش اصلاً چنین تصوری نداشتم. ظاهر آروم و متینش فقط گول زننده بود. حالا چه کار کنم؟»
دوباره، و این بار تندتر، شروع به گام برداشتن کرد.
سرش پایین بود و داشت تابلویی را تمیز می کرد که گنجشکی بر روی شانه گیتارزنی در زیر درخت نشسته بود. اثر مینیاتور بود و از شاهکارهای کشور چین.
با خودش گفت: «گیتی هم مثل این پرنده اسیر ظاهر شده، کاش می شد کمکش کنم، ولی چه فایده، گیتی کله شق بود و یکدنده و حرف حرف خودش بود. حتی پدرش نیز حریف گیتی نمی شد، چه برسد به اون.»
بلند شد، احساس کرد گیتی نیاز دارد تنها باشد، پس آرام و بدون هیچ حرفی، از مغازه بیرون آمد و مدتی بیرون آن ایستاد، سپس وقتی وارد مغازه شد، گیتی آرام تر شده و برای خودش یک لیوان چای ریخته بود و داشت آرام آرام آن را می نوشید.
روبه روی گیتی نشست و گفت: «خوبی؟ این قدر سخت نگیر، تو باید بهتر از این زندگی کنی. چرا یه مدت نمی ری پیش پدرت تا اعصابت کمی آروم تر بشه. من که هستم، خیالت از بابت مغازه راحت باشه.»
گیتی، انگار اصلاً صدای او را نمی شنید، زل زده بود به لیوان چای که دو دستی محکم گرفته بود. تنها حرفی که زد این بود: «دست از سرم بردار.»
حال و روز گیتی تعریفی نداشت؛ بیشتر توی خودش بود و کمتر حرف می زد.
با این کارهایش داشت او را نیز عصبی می کرد. به سختی می توانست جلوی خودش را بگیرد و خیلی دور و بر گیتی نچرخد، تا اینکه آن روز گیتی به او گفت: «من و پدرم قصد داریم مغازه رو بفروشیم و از ایران بریم.»
این حرف همچون پتک توی سرش فرود آمد. برن؟! پس تکلیف اون چی می شه؟ این بی انصافی بود. او این کار را دوست داشت. برای آن کلی زحمت کشیده بود و حالا...
با حالتی که معلوم بود دلخور است، رو به گیتی گفت: «تصمیمتون کاملاً جدیه؟»
گیتی سرش را بالا و پایین کرد و از توی کیفش چکی درآورد که پول حقوق یک ماه اخیر را در آن نوشته بود. داد دستش و گفت: «متاسفم. ما مجبوریم از اینجا بریم. بابا ناراحتی قلبی داره و برای یه مدتی باید تحت نظر پزشک باشه و پزشک بابا هم توی آلمانه. منم دیگه نمی تونم ازش دور باشم. متاسفم.»
چک را گرفت و به مبلغش نگاهی انداخت، بیشتر از حقوقش بود. خواست حرفی بزند، اما گیتی زودتر گفت: «قابل شما رو نداره، بابت زحمت های این مدت، بابا خواست این مبلغ رو به شما بدیم.»
چیزی نگفت. احساس کرد بغض راه گلویش را بسته است. فقط سرش را انداخت پایین و آرام گفت: «خداحافظ.» و از مغازه آمد بیرون.
هوا داغ بود. اواسط مرداد، هوای تهران به راستی داغ می شد. دکمه لباسش را باز کرد. گلویش خشک بود و احساس خفگی داشت. نفس عمیق کشید و گام هایش را بلندتر برداشت تا زودتر دور شود، دور و دورتر...
***
وقتی به خودش آمد که بر روی کاناپه توی پذیرایی خانه خودش نشسته بود و بروبر دیوار روبه رو را نگاه می کرد. عجیب بود چطوری و کی رسیده بود خانه؟ یادش نمی آمد. آن قدر سرگرم بود که یادش نمی آمد پس از مغازه آقای زمانی کجاها رفته بود.
بلند شد رفت سمت یخچال و بطری آب خنک را بدون لیوان سر کشید. قطره های آب از اطراف بطری بر روی گلویش شره کرد. مقداری از آب کف آشپزخانه ریخت. بطری آب را دوباره توی پخچال گذاشت و در را بست. خواست از آشپزخانه بیرون بیاید که خیسی زیر پایش مجبورش کرد نگاهی به پایین بیندازد. کف آشپزخانه لکه های قرمز دیده می شد، انگار که پای کسی زخمی شده باشد. رد خونی که اکنون خشک شده بود در کل آشپزخانه دیده می شد. به کف پای خودش نگاهی انداخت. این زخم های پایش کی ایجاد شده بود؟! چقدر هم عمیق، مانند آنکه ساعت ها بر روی زمین با پاهای برهنه کارگری کرده باشد. ولی او که همیشه توی مغازه بود، پس این زخم ها یعنی چه!
خیلی وقت ها از رخدادهای پیرامون خودش تعجب می کرد، چون برای او تازگی داشت، یا یادش نمی آمد. چطوری این اتفاق ها برای او می افتد، مانند همین ترک کف پایش که حالا خیلی می سوخت. چرا تا حالا اذیتش نکرده بود؟ یا اینکه اذیت می کرده و او اهمیت نمی داده است؟ به هرحال، چیزی به ذهنش نمی رسید.
دست برد به سوی کابینت تا بلند شود که نتوانست تعادلش را حفظ کند و برای زمین نخوردن، دست برد به پارچه روی کابینت و آن را نیز با خودش کشید. لیوان قرار گرفته بر روی پارچه افتاد کف آشپزخانه و تکه تکه شد.
چه اوضاعی! خیلی حوصله داشت، بدتر هم شد. برخاست. دقت می کرد پاهایش را بر روی خرده های شیشه نگذارد. پایش را گذاشت بر روی تکه ای شیشه بزرگ و ناله اش درآمد. پای ترک خورده اش حالا حسابی خونریزی می کرد. از زور درد کف آشپزخانه نشست و پارچه ای را که بر روی زمین افتاده بود، بر روی زخمش گذاشت. نمی توانست بلند شود و خونریزی پایش بند نمی آمد. راهی به غیر از رفتن به بیمارستان نداشت. دست کرد توی جیب شلوارش، خوشبختانه تلفن همراه پیشش بود. با آژانس تماس گرفت. مانند بچه ها چهار دست و پا خودش را رساند به بالای پله ها و طول حیاط را به آرامی طی کرد.
خوشبختانه، راننده آژانس مردی دلسوز بود و کمکش کرد تا وارد بخش فوریت های پزشکی شود. بر روی تخت نشسته و مشغول باز کردن پارچه دور پایش بود که متوجه شد کسی بالای سرش ایستاده است و نگاهش می کند. سرش را که بلند کرد، خانم پرستار با وسایل پانسمان دربرابرش ایستاده بود. سلام کرد و دست از باز کردن پارچه برداشت.
خانم پرستار از آن پرستارهای کوچولوی دوست داشتنی بود؛ ریزنقش با ترکیب چهره کاملاً کودکانه که وقتی نگاهش می کردی، احساس خوبی به تو دست می داد. قیافه اش عروسکی بود. همه چیز کوچک و ظریف. بینی و دهان و چشم های ریز توی قالبی کاملاً کوچک و دلنشین. وقتی لبخند می زد، نمی توانستی نگاهش نکنی.
محو تماشای چهره پرستار بود که متوجه نشد از او چه چیزی پرسید.
خانم پرستار با لحنی آرام گفت: «کجا این طوری شدید؟ انگار پاتون رفته روی مین. چقدر آش و لاش شده! کارتون چیه؟»
به خودش آمد و گفت: «چیزی نیست، شیشه بریده؛ تیکه های شکسته لیوان کف آشپزخونه.»
پرستار خندید و گفت: «پس معلومه زن ندارید که این طوری تکه پاره شدید!»
چیزی نگفت، دوست نداشت به این پرسش پاسخ دهد.
به سختی جلوی خودش را می گرفت که کمتر به چهره این پرستار کوچولو زل بزند. اما نمی شد. توی دلش آرزو کرد ای کاش روز بود و می توانست عینک دودی بگذارد و راحت تر تماشایش کند.
پرستار، پس از تمیز کردن زخم، نگاهی به او انداخت و گفت: «متاسفانه باید بخیه بخوره، خیلی بد شکاف برداشته. گمونم یه پنچ تایی بخیه بخواد.»
کار تمام شد، خواست بلند شود که پرستار گفت: «بخیه ت نَه، ولی زخم های روی پاهات هر روز باید پانسمان بشه. لطفا به مدت سه روز بعدازظهرها بیایید اینجا تا پانسمانشو عوض کنیم. کمتر راه برید و بیشتر استراحت کنید.»
راننده آژانس که هنوز در مقابل در بیمارستان منتظر بود، به محض دیدنش، دستی زیر بازویش انداخت و کمک کرد تا سوار شود. وقتی رسیدند خانه، فقط توانست خودش را پرت کند بر روی کاناپه و خوابش ببرد.
***

نظرات کاربران درباره کتاب پلاک ۵۲

این کتاب خیییییلی محشره پیشنهاد میکنم بخونید عاااااالیه😉😉😉😉
در 1 ماه پیش توسط
بسیار بسیار عالی حتما پیشنهاد میکنم
در 1 ماه پیش توسط