فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب انسان در شعر رابرت فراست

نسخه الکترونیک کتاب انسان در شعر رابرت فراست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب انسان در شعر رابرت فراست

شعر رابرت فراست، جهان ساده و در همان حال شگفت‌انگیزی است که در آن، زندگی به طبیعی‌ترین شکل خود جاری است. طبیعت، تجلیگاه ارکستر باشکوه و همنواز هستی است. هر پدیده طبیعی، سازی است بسزا با نوایی که درخور و شایستۀ آن است. در این قطعۀ هماهنگ، با تمام فراز و فرودها، هیچ نتی ناهمساز نیست. انسان فراست در جهان و طبیعتی که او را نادیده می‌گیرد در راه برقراری نظم و آرامش تلاش می‌کند. اما به خوبی می داند که همین آشفتگی به ماهیت او به عنوان انسان تعین می‌بخشد. در واقع حضور انسان و مبارزه‌اش با آشفتگی‌های موجود الهام بخش او در خلاقیت است. طوفان می‌وزد و در شامگاهی زمستانی، پرنده‌ای در آشیان سر در زیر بال فرو برده است. خرگوشی در پناهگاهش سحر را به انتظار نشسته است. انسان، در تشویش و تنهایی است. با طلوع خورشید، نخستین شعاع آفتاب بر بال پرنده بوسه می‌زند. از دودکش کلبه‌های روستا گرمای زندگی برمی‌خیزد. رد پای گاری و اسب و انسان، حکایتگر تداوم تنیدگی زندگی است. همسایه را دستی تکان باید داد. روز دیگری برای انسان در محدوده‌ای مقدر آغاز شده است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب انسان در شعر رابرت فراست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدّمه

رابرت فراست (۱۸۷۴ـ۱۹۶۳) در سال ۱۹۳۲ به سیدنی کوک نوشت: «هدف من از نوشتن این بوده است که در اشعار و نامه هایم افراد کنجکاو را از نقاط اسرارآمیز ذهن خود دور نگه دارم.»(۱۲) این گفته بدین معناست که دوسویگی، ابهام و حتی تضاد از ویژگی های شعر اوست. در دستیابی به «نقاط اسرارآمیز» شعر فراست و تحلیل آن ها، متون انتقادی بسیاری نوشته شده است.
اشعار فراست با ظاهری سهل و دست یافتنی، بعید و چندسویه است. فراست در یکی از نامه هایش می نویسد: «از همان دوران کودکی عادت کرده ام که قطعات اسباب بازی، گاریچه های دستی، صندلی ها و این قبیل چیزهای معمولی را جایی بگذارم که آدم ها به احتمال زیاد در تاریکی و به سمت جلو روی آن ها می افتند. به سمت جلو، متوجه ای، و در تاریکی» (نامه ها، ص ۳۴۴). در واقع شعر فراست سرشار از پدیده ها و این قبیل «چیزهای معمولی» است که به تنهایی سهل و یکسویه اند اما به دلیل همنشینی و حضور در فضایی خاص، معنایی چندسویه و ژرف می یابند و به این ترتیب خواننده را «به سمت جلو» می رانند و به حیطه های نوین حسی و ادراکی وارد می کنند. شعر فراست خواننده را عمدتا به رویارویی فرا می خواند. این فراخوانی از طریق ایجاد تضادها، ابهام، و عدم اطمینان ایجاد می شود. هنر فراست این است.
اشعار فراست نمایشگاهی از تلاش انسان برای بقا در جهانی بحرانی است. انسان او در بطن آشفتگی ها در جستجوی آرامشی هرچند گذراست. فراست در نامه ای به دانشجویان ام هرست(۱۳) نوشت: «در پس زمینه، آشفتگی و ضلالتی سنگین هست که بر موقعیت مطلقا تیره و بحران زده ما سایه می زند؛ و در برابر این پس زمینه، اَشکال متنوع و کوچک انسانی وجود دارد که نظم و تمرکز را می جوید. چه چیزی مطبوع تر از این است؟»(۱۴) شاعری با این دیدگاه هستی شناختی، با رمانتی سیزم فاصله ها دارد.
انسان فراست در جهان و طبیعتی که او را نادیده می گیرد در راه برقراری نظم و آرامش تلاش می کند. اما به خوبی می داند که همین آشفتگی به ماهیت او به عنوان انسان تعین می بخشد. در واقع حضور انسان و مبارزه اش با آشفتگی های موجود، الهام بخش او در خلاقیت است.
در شعر فراست انسان موجودی است بین دیگر موجودات. با وجود این، پدیده ای تنهاست و با سرنوشت خویش به تنهایی مواجه می شود. برای چنین موجودی، زندگی به طور همزمان مستعد اضطراب و ناکامی از یک سو، و آرامش و کامیابی از سوی دیگر است. نخستین مسئله انسان دستیابی به حقیقت زندگی یا مجاورت نسبی با آن است.
انسان با مشاهده پدیده های هستی به تدریج از جایگاه خود در این چرخه توقف ناپذیر آگاه می شود. او چون دانه ای در دل خاک از محیط خود تاثیر می پذیرد. برای آن که ببالد و به نهالی بدل شود و آن گاه به درختی، چاره ای ندارد جز استقرار در محیط و پذیرش سیرابی یا عطشِ حاصل از آن.
اشعار فراست مجموعه ای از پدیده ها، شرایط، و عوامل متضادی است که در کنار هم معنا می یابند. شعر او از تصاویر متعدد فصول، سرشار است. زندگی جدید از بقایای سال پیش جوانه می زند. زندگی کهن در دل خاک فرو می رود تا خود، خاک مناسبی برای رشد زندگی نو فراهم کند. انسان، متاثر از مشاهداتش، به وابستگی خود به این چرخه گریزناپذیر پی می برد:

پیش از آن که برگ ها برآیند
تا درختان را برای سایه ای دیگر پُر کنند
باید فرو روند در بطن آن چیزی که برمی آید
باید در اعماق پوسیده تاریک فرو روند
باید که گُل ها در دلشان نفوذ کنند
و گُل های رقصان بر تن هایشان پا بگذارند.
می دانم که این قاعده اما
در جهانی دگر بر ما نیز حاکم است.(۱۵)

انسان در کنار مشاهده تغییرپذیری پدیده ها، با تصاویر مکرری از اماکن متروک و مخروبه روبروست. ممکن است که خانه، در عین استحکام، خالی از سکنه باشد («کلبه سیاه»)(۱۶) یا «در عرض یک سال، مخروبه» شده باشد («آمارگیر»)(۱۷). تنها چیزی که در «خانه اشباح»(۱۸) باقی مانده، دیوارهایی است که از بین شکاف هایش تمشک های وحشی روییده است. این خرابه های متروک، میراث کسانی است که زمانی بودند و حالا نیستند و بقایای پراکنده آنان بستر زندگی و رشد کسانی است که در راهند. چرخه زندگی را توقفی نیست:

نمی دانم که این مردم خاموش کیستند
که این مکان تاریک را با من سهیم می شوند ــ
آن سنگ های بیرون از خاک، زیر درختی با شاخه های کوتاه
بی تردید حاوی نام هایی است که جلبک ها می پوشاندشان

آنان مردمی خستگی ناپذیر، اما آرام و محزونند،
هرچند دو تن، نزدیک هم، دخترک و پسرکی اند ــ
که بین آن دو که همیشه می خوانند، کسی نیست
و اینک در منظر اشیاء و دیگرانی چند
همراهان دلنواز یکدیگرند.(اشعار، ص ۶)(۱۹)

درس انسان از مشاهداتش ساده و روشن است: هر پدیده ای در حال گذر و دگرگونی است. عمر انسان به شکلی هول انگیز، کوتاه و گذراست. انسان در این نمایش کوتاه محکوم به حضور و بازی است. حکایت او حدیث پرنده ای در کشتزار است که فردا، هنگام درو، آشیانه اش به دست سرد و بی تفاوت داس بر باد خواهد رفت؛ پرنده ای که این آواز پندآموزش شنیدنی است: «هیچ طلا را بقا نیست» (اشعار، ص ۱۳۸).
اما واقعیات تلخ و گریزناپذیر موجود به معنای تسلیم و نومیدی نیست. زندگی، شایسته زیستن است. انسان باید «سرنوشت را تعظیم کند و بپذیرد» حتی اگر این پذیرش، نوعی خودفریبی باشد (اشعار، «پذیرش»، ص ۱۵۶).
شعر فراست از انسان هایی سرشار است که به تقدیر تمکین کرده اند یا در برابرش مقاومت می کنند. دختربچه ای در شعر «خوشه های وحشی»(۲۰) همواره از برادر بزرگ ترش که سرپرست اوست تبعیت می کند، اما یک بار به هنگام انگورچینی نمی تواند به توصیه برادرش عمل کرده شاخه ای را که به آن چسبیده و برایش خطر ایجاد کرده رها کند و در نتیجه به دردسر می افتد. وابستگی غیرمعقول به امور و عدم توانایی در گسستِ بهنگام از وابستگی ها گاهی به مشقت یا مصیبت منتهی می شود. برعکس در شعر «خاموش، خاموش»(۲۱) شاهدان حادثه به نوعی از منطق و عقل گرایی رسیده اند که رخدادهای محتوم را بپذیرند.
اشعار رابرت فراست، به ویژه سروده های بین سال های ۱۹۱۶ و ۱۹۴۲، درونمایه آشنای تقابل بین حضور و غیاب را به خوبی نشان می دهد. این اشعار عمدتا جهانی فاقد هرنوع نظم فرازمینی، هدفمندی و آگاهی را به تصویر می کشند. در این آثار، انسان وجودی رها و مستقل و محور ارزش هاست. انسان از فریبندگی شب و سپیدی فریبای برف باخبر است و در مواجهه با آن ها از هر توهّم فرازمینی تهی است. قهرمان گرایی آرمانی انسان تقریبا ناچیز است. این تنها راه حفظ هشیاری و هدفمندی انسان در جهانی تهی و فاقد معناست. این مفاهیم که از مفاهیم آشنای سده اخیر است درونمایه تعدادی از اشعار رابرت فراست را تشکیل می دهد. این آثار، مقولات مرتبط با انسان را بررسی می کند؛ مسائلی چون خودآگاهی، ارزش، درستی و نادرستی، زیبایی، هماهنگی، موانع ناخودآگاه و بی هدف، و نهایتا حضور انسان به مثابه موجودی تنها در جهانی که کاملاً از اضطراب های او بی خبر است.
در بسیاری از اشعار رابرت فراست نیروهایی بی هدف در برابر شور وافر انسان قد علم می کنند و او را از نیل به معنا و درک ظرفیت های خود باز می دارند. شعری به نام «برکه های بهاری»(۲۲) از این نیز فراتر می رود و طبیعتی را نشان می دهد که برای نابودی صحنه ای زیبا مهیاست. تنها حضور انسان باعث ارزشگذاری این گونه صحنه هاست؛ اما او نیز در برابر جهانی تهی شده از ارزش های مانا، صرفا موجودی است بی پناه. این غیاب در شعری به نام «هیچ طلا را بقا نیست»(۲۳) به صورتی کلی بیان می شود؛ شعری که فنای گریزناپذیر پدیده های زیبا را به تصویر می کشد. شعر دیگری به نام «پرنده آوازخوان»(۲۴) به مسئله نقش انسان در برابر چنین زوالی می پردازد. راه حل رابرت فراست برای این مسئله آن است که انسان به رغم چنین واقعیتی باید مثل پرنده «بخواند» و حضور انسانی خود و ارزش آن را حفظ کند.
تعدادی از اشعار رابرت فراست نیز وسوسه ورود به فضا و طبیعتی کاملاً پوچ و تهی را نشان می دهند که در آن، انسان حضور و آگاهی خود را کنار می گذارد؛ اشعاری چون «اماکن متروک»(۲۵) ( ۱۹۳۶)، «آغاز»(۲۶) ( ۱۹۲۳)، و «توقّف در کنار جنگل در غروبی برفی»(۲۷) ( ۱۹۲۳). قطعاتی چون «آشنای با شب»(۲۸) ( ۱۹۲۸)، و «مشیت»(۲۹) ( ۱۹۳۶) نیز هرگونه امید به نیرو یا نیروهای فراتر از طبیعت ملموس را عبث می داند. شعری به نام «بخش عمده آن»،(۳۰) اشتباه انسان در چگونگی تسلط بر محیط و کنترل امور را به خوبی تبیین می کند. «شب زمستانی یک پیرمرد»(۳۱) ( ۱۹۱۶) بر این نکته تاکید دارد که صرفا با حضور انسان است که خانه، محیط روستا، و جهان خارج محفوظ می ماند.
ظاهرا فراست در مورد فضا و مکان و نوع حضور و جایگاه انسان در آن، دیدگاه رمزآمیزی داشته است. برای او مکانی خاص، معبری به سوی کشف واقعیاتی دیگر است. در نامه ای می گوید که تابستان گذشته برای او غیرواقعی بوده است و می افزاید:

همیشه نسبت به زمان و مکان احساس عجیبی داشته ام. سابقا شب هنگام بیدار می ماندم و به اماکنی فکر می کردم که در طول روز دیده بودم. بعد به حیرت می افتادم که منی که در آن اماکن حاضر شده بود، می توانست هر جای دیگری هم باشد... در این جا نکته مهمی هست که به شعر منجر می شود. من مایلم بر این نکته تاکید کنم.(۳۲)

در نامه ای از فراست به سیدنی کوکس آمده است: «اماکن، بیش تر در فکر من وجود دارند تا در واقعیت.»(۳۳) در واقع مکان رخدادِ بسیاری از اشعار رابرت فراست، در عین ظاهر محدودشان، غالبا به مرزهایی بسیار فراتر از خود اشاره دارند. به عنوان مثال «جاده نرفته»(۳۴) به محلی خاص اشاره دارد، اما محور اصلی شعر، جاده ای نمادین و نامکشوف و مبهم است. البته این به معنای همسویی او با سنت رمانتی سیزم نیست، زیرا شعر فراست هرگز در پی ارائه شواهدی از وحدت متعالی انسان و طبیعت نیست. در واقع شعر او به چنین وحدتی باور ندارد.
البته انسان در شعر فراست، به نوعی در جستجوی معناست. در شعری به نام «ستاره ها» شخصیت اصلی به این نتیجه می رسد که ستاره ها صرفا نشانه ای از ابهام موجود در هستی اند. ستاره ها به «چشمان سپید و مرمرین» مینروا(۳۵) شباهت دارند. اما در این جا تفاوتی ظریف و طعنه آمیز هست: فراست می گوید که چشمان مینروا، الهه حکمت، نابیناست.(۳۶) ظاهر ستاره ها از تاثیرشان بر سرنوشت انسان حکایت دارد؛ «گویی اشتیاقی برای سرنوشت ما» دارند، اما در حقیقت «نه عشق را...» نشان می دهند و «...نه نفرت را». انسان معنا را در فضا می جوید، اما فقط با شواهدی از یک هستی مکانیکی روبروست.
یکی از دغدغه های شعر فراست، تعامل بین حیطه های مختلف، پدیده ها و واقعیات است. خواننده اشعار او به دفعات با این درونمایه روبرو می شود؛ درونمایه هایی چون شناخت مرزهای زندگی، ماهیت توضیح ناپذیر و غیرمنطقی بسیاری از امور، مشکل رابطه بین انسان ها، کشش های متضاد در وجود انسان، آگاهی و تعهد فرد برای انجام تعهدات اجتماعی، هراس ناشی از شناختِ انزوا و تنهایی، وجود موانع طبیعی و ماوراءالطبیعی که سد راه اعمال و توانایی های فردی انسان است، و قابلیت ذهن انسان در ایجاد سازش بین عوامل و نیروهای مخالف.
طبیعت مادی حضور دارد و با قوانین فیزیکی اداره می شود. طبیعت انسان نیز تحت تاثیر وجود مادی است، اما از احساس و امیال و اراده نیز بسیار تاثیر می پذیرد. بنابراین توضیح صرفا عقلانی انسان میسر و مفید نیست. امور غیرمادی و فرازمینی را صرفا می توان با معیارهای خودش توضیح داد. فراست در شعر خود بر طبیعت انسان و جهان فیزیکی تاکید می کند اما مکررا به ماهیت درک ناپذیر خداوند اشاراتی دارد. از دیدگاه او، اساسا ایمان به خدا نه از راه عقل و استدلال، که از طریق دل میسر است؛ یعنی این باور که خدایی هست، اگرچه با منطق عقلانی نمی توان توضیحش داد. نگرش مذکور در شعر «نقاب عقل» به خوبی بیان شده است. در این شعر، کل درک انسان از واقعیت جهان مادی و رابطه او با خداوند به توانایی ذهن انسان در هضم واقعیاتی بستگی دارد که عقلاً توضیح ناپذیرند. به علاوه شعر فراست جستجوی ناتمام شاعر را برای یافتن اصل و عاملی نشان می دهد که پیوند دهنده پدیده های متفاوت در جهان عینی است. به عبارت دیگر، انسان در شعر فراست در جستجوی رمز هستی است. حضور این رمز ناگشوده به اشکال مختلف در شعر او احساس می شود. اما شخصیت های اصلی شعر فراست، جز در لحظاتی کاملاً گذرا و مبهم، هرگز به ساحت این راز سر به مهر نزدیک نمی شوند. فراست با سطوح این راز مواجه می شود، اما به تکرار می گوید که دیده هایش صرفا حجابی بر یک قدرت توضیح ناپذیر بوده است.
این مسئله که در آن سوی نقاب طبیعت چیست، از درونمایه های شعر فراست است. انسانِ فراست تعامل دوسویه با سرچشمه های فرازمینی را انکار می کند، اما تلویحا به دفعات می گوید که امکان چنین تعاملی هست، به شرط این که انسان بتواند به آن سوی نقاب، هرچند مبهم و گذرا، بنگرد. این امکان در شعری به نام «برای یک بار، پس، چیزی»(۳۷) به روشنی مطرح شده است.
انسان در شعر فراست، بحران و نظم را در کنار هم می بیند. جهان بیرونی وجود دارد. اما پس از تعامل انسان با آن، به پدیده ای درونی بدل می شود. در این جا جهان به همان چیزی بدل می شود که خواسته انسان است و به همان گونه نیز تعریف می شود. حرکات و اعمال انسان از درک او نسبت به هستی و پدیده ها ناشی می شود و نظم مشهود، تحت تاثیر هیچ نیروی برتر و مافوقی نیست. در شعر او معمولاً راوی در موقعیت انتخاب قرار می گیرد، اما با توجه به ماهیت ناشناخته امور، از پذیرش گزینه ای خاص سر باز می زند یا در مورد گزینه منتخب به تردید می افتد. شعر فراست بر این نکته تاکید دارد که تغییر زاویه دید می تواند به تغییر شرایطی منجر شود که انسان را به سمت گزینه ای خاص سوق می دهد.
فراست در چند نمونه از بهترین اشعارش شخصیت هایی را خلق می کند که نمی توانند به دیدگاهی متوازن و متعادل دست یابند. این شخصیت ها عمدتا به نیستی و پوچی می رسند. در شعری به نام «در خدمت خدمتکاران»(۳۸) دیدگاه خشک و انعطاف ناپذیر راوی نسبت به واقعیت، به تدریج او را به جنون می کشاند. او پی می برد که علت جنونش همین است. اما این را هم می داند که برای گریز از این ورطه مهلک، فاقد اراده کافی است. برعکس او، «بانوی تپّه»(۳۹) شخصیتی است که نمی تواند در هیچ چیزی تمرکز و تامل کند. به دلیل عدم توانایی در دستیابی به دیدگاهی مشخص در باره واقعیت، زندگی او به بحران می انجامد، تا جایی که کاملاً خود را به دست زوال تدریجی می سپارد. در شعری به نام «تدفین در خانه»(۴۰) زن و شوهری به دلیل تمرکز مفرط و موشکافانه در مرگ کودک خود، همدلی و وحدت خود را در مقام یک زوج از دست می دهند. در این شعر با چیزی فراتر از مرگ یک کودک مواجهیم. والدین او نیز با مرگِ عشق معنوی و رمانتیک خود می میرند. مرگ معنوی آن ها هنگامی است که هیچ یک نمی تواند از منظر دیگری به آن حادثه، یعنی مرگ فرزند، نگاه کند. ظاهرا رابرت فراست در قطعاتی چند به این درونمایه پرداخته و به این باور رسیده است که راه حل مطمئن برای این معضل، اتخاذ موضعی انعطاف پذیر است. بقا نیز به چگونگی انتخاب بستگی دارد. انسان برای انتخاب عاقلانه، به آگاهی از دیدگاه های متفاوت نیاز دارد. او از طریق این آگاهی به معیاری دست می یابد که در تصمیم گیری و عمل به او کمک می کند. ضرورت این شناخت بنیادین در بسیاری از اشعار فراست مشهود است.
شعر فراست بر نقش انسان و نوع واکنش او متمرکز است. ویلیام مولدر به درستی به این نکته اشاره کرده است که در شعر فراست همواره دو رکن اساسی حاکم است: «فشار از درون و... فشار از بیرون.»(۴۱) همین فشار به عنوان عاملی تعیین کننده به شعر فراست شکل می دهد. اشعاری چون «توقف در کنار جنگل در غروبی برفی» مصداقی از همین موقعیت است. در نمونه هایی از این دست، واقعیتی موکد می تواند بر فرد نیرویی وارد کند و او را به اتخاذ تصمیمی وادارد. هر یک از این نمونه ها بر این نکته تاکید دارند که کشف حقیقت از دل واقعیات متعدد و موجود، مشکل است. هر یک از آن ها نیز به دو نیروی مذکور (فشار از درون و بیرون) و تاثیرشان بر موقعیت پیچیده انسان اشاره دارند. فراست معتقد است که هر حقیقتی، ناقض خود را نیز به همراه دارد. به بطن حقیقت نمی توان رسید، اما می توان در لحظاتی گذرا و در دل واقعیات پراکنده، و حتی با توسل به امور متضاد، به تصویر و تصوری از آن دست یافت.
قاعده همنشینی امور، به توضیح وضعیتی کمک می کند که در آن، فراست از این تضادها برای ارائه دیدگاه های هنری خود سود می بَرَد. او خواننده را وادار می کند تا با تخیل خود، از چشم شاعر به پدیده ها نگاه کند. واقعیات مرتبط با موقعیت های مطرح شده در شعر، در ذهن خواننده با هم تلاقی می کنند و به خلق واقعیتی جدید و تشدیدیافته منجر می شوند که تمام عناصر سازنده و متضاد را نیز در دل خود دارند.
این نوع تشدید واقعیت از دیدگاهی تخیلی در اشعاری چون «درخت پشت پنجره ام»(۴۲) مشاهده می شود که در آن، راوی بر دو «هوای درون و بیرون» تاکید دارد. (اشعار، ص ۱۵۸) در واقع شعر فراست، نمایانگر انسانی است که بین پدیده های پراکنده و متضاد هستی در جستجوی یکپارچگی است؛ هرچند که به ماهیت پراکنده امور اذعان دارد. در واقع شعر فراست بر این نکته تاکید دارد که والاترین ارزش هنر در آن است که انسان را به نظمی ادراک پذیر برساند، حتی اگر اصول این نظم را درک نکند.
می توان گفت که فراست در جستجوی راهی برای غلبه بر تردید و آفرینش هنر بدون اتکا بر مطلق گرایی است. ارزش شاعرانه فراست آن است که شخصیت های شعر او راه های غلبه بر ابهام و تردید، همزیستی با این ابهام، و نهایتا استفاده از آن برای معنایابی را جستجو می کنند. فراست مثل بسیاری از نویسندگان قرن بیستم دریافت که فقدان اطمینان، به تفرق و تشتت منتهی شده است. اما برخلاف بسیاری از معاصران خود بر این نکته تاکید می کند که نظرات متفاوت هنرمند نسبت به واقعیت می تواند پایه ای برای اعمال بنیادین انسان باشد.
طبیعت نیز در شعر فراست حضوری شاخص دارد. اما این حضوری رمانتیک نیست. در شعر او طبیعت در برابر انسان است و انسان برای بقایش با آن می جنگد. این مقابله برای یافتن جایگاه انسان در دل دیگر پدیده هاست. اگر این مبارزه تنها درونمایه اشعار فراست بود، درک شاعر از طبیعت، درکی محدود جلوه می کرد. در این صورت صرفا بر نیروی قاهر طبیعت در تغییر و تسلیم انسان تاکید و نقش سازنده انسان در تغییر طبیعت نادیده گرفته می شد. اما فراست، چنین دیدگاهی ندارد.
فراست شعر کوتاهی دارد به نام «برکه های بهاری» که در آن، مثل شعر «بخش عمده آن»، با مجموعه رخدادهای پیوسته ای مواجهیم. این شعر را به سادگی می توان با اشعار شبانی(۴۳) اشتباه گرفت؛ اشعاری که بافت و زبان روستایی یا شبانی دارند. لحن شعر، حتی در آخرین بندِ پندآموز آن، آرامش بخش است. این شعر در مورد آبگیرهای بهاری، در مورد گل ها و گلبرگ های شکفته در تابستان است، اما در دل خود مایه هایی دارد که انسان را برآشفته و مضطرب می کند. فرآیند زندگی، ویرانگر است. تولد به بهای زندگی است. درختان آب مورد نیاز خود را خفاش وار از آبگیرها می گیرند و آبگیرها از برف زمستانی. این اصل، تمامی پدیده های طبیعت، موجودات و انسان را دربر می گیرد.
شعر «مشیت» به همین اصل گریزناپذیر اشاره دارد. پدیده ها و رخدادهای به هم پیوسته به خلق صحنه ای می انجامد که بیانگر دلهره ای متافیزیکی است: پدیده ای، زمینه ساز و دامی برای پدیده ای دیگر است؛ حیاتِ یک پدیده، در زوال پدیده ای دیگر است. عنکبوتی برای بقای خود از شب پره ای تغذیه می کند. انسان نیز، چون دیگر موجودات، چنین است: از موجودات دیگر تغذیه می کند و نهایتا خود، خوراک خاک است و موجوداتِ خاک.
با این همه، انسان شاهد همزیستیِ بین خیر و شرّ است. راویِ «در خلوت خودم»(۴۴) آرزو می کند که ای کاش درختان تا «دوردست تا کرانه سرنوشت» ادامه یابند و او مشتاقانه به جنگلی وارد شود که در آن جا به زعم خودش به شناخت هویت واقعی خویش قادر خواهد بود. (اشعار، صص ۱۵۸ و ۱۵۹) البته راوی از چگونگی تحقق این رخداد چیزی نمی گوید.
انسان به این باور می رسد که طبیعت، معلمی سختگیر و خشک و جدّی است، اما تلاش واقعی و صادقانه را پاداش می دهد. گاهی «نقاب تاریکی» بر چهره می زند، اما ثابت قدم، قابل اتکا و همراه با زندگی است. دیگر مصداق همزیستیِ لطف و نامهربانی طبیعت را در شعر «مرمت دیوار»(۴۵) می توان دید. در این شعر، طبیعت واقعیتی ویرانگر است: «چیزی هست که دیوار را دوست ندارد، / که دیوار را فرو ریخته می خواهد.» در این جا انسان حق دارد با مرمت دیوارِ خراب شده، وجود انسانی خود را ثابت کند. اما نمی توان از درس طبیعت غافل شد. بدین معنا که بنای بی محابا و نسنجیده دیوارها نیز ممکن است به انزوای مطلق انسان ها منتهی شود.
در این شعر و اشعار مشابه، دوسویگی طبیعت به عنوان یک درونمایه اصلی مطرح می شود: نظم در بی نظمی، نظم سال های در حال گذر، نظم فصل ها، و نظم مرگ و زندگی. این الگو، طرحی مسلط و حاکم است و در عین ظاهری متعدد و چندسویه، نمایانگر وحدت است و انسان را به درک نوعی معنا، عدالت، و جاودانگی می رساند. در شعری به نام «آغاز»، برف زمستانی ظاهرا تمامی جلوه های حیات و زندگی را در کام خود فرو برده است، اما راوی پس از یاسی گذرا به این یقین می رسد که زندگی را به این سهولت نمی توان انکار کرد: «می دانم که مرگ زمستانی، / زمین را نیازموده مگر به ناکامی.» طبیعت، به مرگ تسلیم نمی شود. زندگی به تجدید حیات خود ادامه می دهد.
گاهی انسانِ فراست همزمان در بیم و تردید و امید است. جوزف کنراد (۱۸۵۷ـ۱۹۲۴) به نویسنده هموطنش گالس وورثی(۴۶) (۱۸۶۷ـ۱۹۳۳) این گونه توصیه کرده است: «حقیقت آن است که شما به شکاکیت بیش تر نیاز دارید، به شک، به این نیرو دهنده ذهن، این نیرو دهنده زندگی، عامل حقیقت ــ راه هنر و رستگاری.»(۴۷) فراست کار خود را با شک آغاز می کند. همین ویژگی باعث می شود تا او به هیچ یک از مکاتب و مشرب های فکری، شیفتگی و وابستگی پیدا نکند. او پذیرش مطلق عقل یا احساس را نفی می کند.
تردید در بسندگی مطلق عقل، به معنای پذیرش گرایشی مهم در ذات بشری است. انسان به راحتی در کام اوهام و تصورات غیرعقلانی فرو می رود و قربانی می شود. فراست در هیچ یک از اشعار خود، انسان را به تسلیم مطلق در برابر اوهام خود توصیه نمی کند. او غالبا به رنج هایی اشاره دارد که از رهگذر تسلیم، بر انسان حادث می شود. او به خوبی می داند که انسان بیش تر اوقات در جهان عینی و در محدوده احتمالات زندگی می کند. پذیرش این اصل و حضورش در این محدوده، انسان را تا حدّی از نیل به عظمت فرضی بازمی دارد، اما برای بقای او به عنوان موجودی اجتماعی ضرورت دارد. در صورت امتناع از پذیرش این اصل، الگوی مقبول اجتماعی در معرض نابودی قرار می گیرد. بخشی از شعر «بانوی تپّه» به همین نکته اشاره دارد:

زن یک بار برای کندن شاخه ای از توسکای سیاه رفت.
چنان بیراهه رفت که نشنید
صدای مرد را در آن دم که صدایش زد ــ

و جوابی نداد ــ حرفی نزد ــ
یا برنگشت.
ایستاد، و آن گاه دوید و در سرخس زار ناپدید شد.

مرد هرگز نیافتش....(۴۸)

فراست به خواننده مبهوت این شعر هیچ توضیحی نمی دهد. مصرع های شعر، مثل خودِ رخداد، پیاپی و ناگهانی است. انسان به تردیدی گریزناپذیر دچار می شود. انگار در اتاقی تاریک ایستاده ایم و ناگهان دستی، بی آن که کیستی و چیستی اش را بدانیم، یقه ما را می گیرد. این موقعیت تردیدآمیز در شعری به نام «دری در تاریکی» ترسیم شده است. فراست در اشعارش پیاپی یادآوری می کند که هیچ فرمول یا قاعده تضمین کننده ای وجود ندارد. یعنی این که عقل و منطق با تمام ارزش های خود، مشکل گشا نیست و دستاوردهای آن نیز، آن قدر که به آن بها می دهیم، ارزش ندارد. به احساس و غریزه هم نمی توان متکی بود. در سطوری از شعری به نام «به یک متفکر»(۴۹) می خوانیم:

فرض کن در خویش راهبری نداری
به گمانم جز ادامه راه چاره ای نداری
تا از استعدادت استفاده کنی
و کم و بیش با عقل به این سو و آن سو بروی
.........
پس اگرش بیابی از راه بحث
باید از این نظر به آن نظر کوچ کنی
لااقل ذهنت را زیاد به کار نگیر
به غریزه من اطمینان کن ــ من شاعرم.(۵۰)

فراست با عقل گرایی مخالف نیست، اما بر این باور است که دقیق ترین تلاش های عقلانی انسان نیز به احساس فرد ناظر بستگی دارد. این شعر به حرکات متظاهرانه عینی ما می خندد. با وجود این، دو مصرع پایانی آن که ظاهرا مدافع غریزه است، کنایه آمیز به نظر می رسد.
در واقع فراست محدودیت های بنیادین انسان را می شناسد. انسان فاقد تکیه گاه مطمئن حسی و عقلانی است؛ تکیه گاهی که بتوان با فراغ بال به آن تکیه کرد. به این انسان هیچ تضمینی داده نشده است. هیچ پاداش یا جزای قطعی نیز در انتظارش نیست. با این همه برای ادامه زندگی خود دلایل کافی دارد. او محدودیات را می شناسد و می پذیرد. شخصیتی در شعری به نام «سقوط براون»(۵۱) پس از یکی دو بار تلاش برای توقف شرایط طبیعی موجود، به نیروی جاذبه زمین و یخ تسلیم می شود. او «در برابر قانون طبیعی به احترام تعظیم می کند» و راه طولانی خود به مقصد را پیش می گیرد. او به هیچ وجه شکست خورده نیست، بلکه صرفا به نیروهایی مقاومت ناپذیر تسلیم می شود.
این مسئله، صرفا پذیرش موقعیت انسانی است. انسان نمی تواند ظرفیت های خود را بشناسد، مگر آن که محدودیات خود را هم بشناسد و بپذیرد. در شعر فراست حرکت به سمت این شناخت و پذیرش، مشهود است. نوعی جبرِ درک ناپذیر بر امور حاکم است و پدیده ها به شکلی خاص موجودیت دارند. رازها هرگز گشوده نمی شوند. انسان «نه دوردست، نه ژرفا» را درک می کند. او نهایتا و اجبارا به این محدودیت تمکین می کند. طبیعت این درس را به انسان تحمیل می کند که «هنگامی که خورشید کم فروغ نورش را به ابر می سپارد / و شعله ور در خلیج فرو می رود» آفریده های طبیعت، ورود و سیطره شب را می پذیرند. لذا انسان نیز به این آموزه گردن می نهد که «بگذار هر چه می خواهد، بشود». نخستین گام به سوی شناخت، پذیرش امور اجتناب ناپذیر است. به محض این پذیرش، درد تنهایی و ازخودبیگانگی انسان تسکین می یابد و رابطه او با طبیعت نزدیک تر و سهل تر می شود. در این حال انسان با آرامش بیش تر خواهد زیست.
انسان باید ضمن پذیرش نیروهای طبیعی در برابرشان مقاوم باشد. باید بتواند دیواری را خراب کند و آن را بسازد. به هنگام هر اقدام عملی، باید به قابلیت های ذهنی نیز توجه کند.
راه حل فراست برای این مسئله دوسویه در مصرع مشهوری از شعر «علف چینی»(۵۲) آمده است: «واقعیت، شیرین ترین رویایی است که کار می شناسدش.» این راه حل به دفعات و در اشعار مختلف فراست، و صرفا با اندکی تفاوت، بازگو شده است. رویاها و تصورات انسان صرفا از این طریق مهار می شود. در تفکر فراست، مهار توهّم بسیار اهمیت دارد و شناخت ضرورت آن نیز بسیار مهم است. برای تداوم این کنترل رعایت نظم ذهنی و تداوم آن ضروری است. نخستین گام برای کشف محدودیات ناشی از رویاپردازی، کشف قابلیت های فردی در اقدام های عینی و عملی است.
انسان باید پذیرش امور گریزناپذیر و مقاومت در برابر امور محتمل را بیاموزد. نیازی به انزوای او نیست. روش خود طبیعت نیز چنین است. یک زوج جوان در شعری به نام «نهری روان به غرب»، به مقاومت رودخانه پی می برند و درنتیجه، رابطه نزدیک انسان و طبیعت را تشخیص می دهند:

حرکتی است به پس، به سوی سرچشمه،
خلاف جریان آب که اکثرا خود را در آن نگاه می کنیم،
ادای دین جریان به سرچشمه.
منشا ما در طبیعت این است
حدیث اکثر ما این است. (اشعار، ص ۱۶۳)

زندگی به گونه ای گریزناپذیر به سوی مرگ می رود؛ با این همه تا جایی که نفس هست، زمزمه زندگی هست.
انسان به اشکال گوناگون مقاومت می کند. او مثل «موش خرمای کوهی»(۵۳) است: «در مورد نقب و روزنه... / به شکلی غریزی بی نقص است»؛ در «آتش بلند»(۵۴) برای دفع اضطراب و دلهره به مراسم آیینی روی می آورد. عضلاتش را با هیزم شکنی و ذهنش را با خواندن و سرودن شعر تقویت می کند. خانه اش، آتشی که برمی افروزد، و زندگی روزمره و ساده اش بیانگر مقاومت او در برابر ناپایداری دنیاست. او مثل همان زوج پیری است که در شعر «در گام واپسین»(۵۵) به احساس انزوا تسلیم نمی شوند و می دانند که باید بر اوهام خود غلبه کنند.
انسان موقعیت پیچیده و مبهمی دارد. بین او و طبیعت، تنش و کشاکش هست. برای حل این تنش دو راه اصلی به نظر می رسد: انسان می تواند در تقابل با طبیعت به غارتگری و ویرانگری روی آورد؛ یا می تواند بی تفاوت باشد. راه دیگری هم هست: تلاشی مدام که عمدتا جستجویی فردی است. در این حالت، هر انسانی در دل طوفان و باد و بوران راه خود را به تنهایی می پوید. اما این تلاش، ناشی از احساس مسئولیت است. یک نوع احساس عاشقانه به وجود خویش که نهایتا به عشق نسبت به دیگران منجر می شود. اما این عشق، انتزاعی نیست. این عشق، همان طور که فراست در شعر «خاکساز»(۵۶) می گوید، عشقی است که در خاک ریشه دارد و تا تجسم و فعلیت نیابد، بی معناست:

عشقی نیست.
فقط عشق به مردان و زنان است،
عشق به فرزندان، عشق به دوستان، عشق به انسان ها، عشق به خدا:
عشق الهی، عشق انسانی، عشق به والدین.(۵۷)

فراست دیدگاهی تراژیک دارد، اما از فجایع تراژیک چیزی نمی نویسد. هیچ زوالی نیست که از دل ویرانه هایش نظمی جدید حاصل نشود. در اشعار فراست، هیچ انسانی در هیئت قهرمان ظاهر نمی شود. اما این احساس وجود دارد که انسان موجودی پرشکوه است، این که هر انسانی در فرایند ساده عمر خود مجموعا در گستره زندگی مشارکت دارد. احتمالاً خلق ناگهانی یک جهانِ بهتر میسّر نیست، اما تغییر و تحوّل تدریجی امکان دارد. این نیز مستلزم آن است که انسان ارزش قهرمانانه سهم و نقش خود در زندگی دیگران را بشناسد.
شعر فراست به معضلاتی می پردازد که انسان در حفظ نقش اجتماعی خود با آن روبروست. در شعر «در خلوت خودم» راوی در جستجوی معناست. او با نادیده گرفتن عرف اجتماعی و خود را «سپردن به دست رخدادها» به خود اطمینان می دهد که کناره گیری اش از دنیای اجتماعی و نقش او ارزشش را ثابت خواهد کرد:

آن ها در من، با کسی که می شناختندش تفاوتی نخواهند دید ــ جز اطمینان بیش تر به آنچه حقیقتش می شناختم.

انسانِ فراست را از چند زاویه می توان دید. او برای بقای خود در دل طبیعتی سرکش و دوست داشتنی تلاش می کند. با دیگران تعاملی مستمر دارد. در همه حال نیز به محدودیات و مقدورات خود در کشف واقعیت امور می اندیشد.

نظرات کاربران درباره کتاب انسان در شعر رابرت فراست