فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هنر و فلاکت

کتاب هنر و فلاکت
چند روایت معتبر درباره اندیشه و آثار داستانی صادق هدایت

نسخه الکترونیک کتاب هنر و فلاکت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هنر و فلاکت

مرد دهقان از «چشمه منظر» حرف می‌زند و از گل سرخی که اگر به درخت میوه بمالند، بارش زیاد می‌شود و چیزهایی درباره منارجنبان و آتشگاه می‌گوید. در همان لحظه، هدایت به این فکر می‌کند که «ایران چقدر بزرگ، قدیمی و اسرارآمیز است» و این‌که «این افکار تنها در دهاتی ایرانی پیدا می‌شود که پر از یادگارهای موروثی و قدیمی است. یک نفر دهاتیِ آمریکایی یا فرانسوی نمی‌تواند این همه یادبود، فکر و افسانه داشته باشد». این کنجکاوی آمیخته با شیفتگی در سرتاسر کتاب اصفهان نصف جهان وجود دارد، در همه کلمه‌ها. این‌جا دیگر از نگاه تلخ و گزنده هدایت خبری نیست. زیبایی‌های موجود در کاشیکاری‌های مساجد میدان نقش جهان اجازه بدگویی و سیاه‌بینی به نویسنده نمی‌دهد، چنان‌که ما را به تأمل وامی‌دارد و از خود می‌پرسیم که مگر در این‌جهان انباشته از نکبت چیزی یا چیزهایی هم هست که تحسین او را برانگیزد؟ اما چشمی که تازه دارد عادت می‌کند به دیدن زیبایی‌ها، به‌یکباره و در دل همان زیبایی‌ها، زشتی کاشی‌های افتاده را می‌بیند، که چهره بنا را به «صورتی آبله‌روی» مانند کرده، و با تحسر به یادگارهایی نگاه می‌کند که روی دیوار نوشته و کنده‌اند: «میخی که معلوم نیست کدام دست چلاق‌شده روی دیوار کوبیده است». این شیفتگی کودکانه حین برخورد با دیگر نقاط اصفهان هم دیده می‌شود و، هرچه به پایان سفر نزدیک‌تر می‌شویم، با حسرتی گنگ آمیخته می‌شود. محسوس‌تر از همه زمانی است که درمی‌یابد دوری از این زیبایی‌ها و، در نتیجه، محروم ماندن از رؤیتشان را باید تحمل کند: «مهتاب، شبح مناره‌ها، گنبدها، طاق‌ها، شبستان‌ها، دشت‌های پهن، کشتزارهای سبز، گل‌های سفید خشخاش، آب زاینده‌رود که روی ریگ‌ها غلت می‌زند». این‌ها همه مانند پرده سینما از جلوِ چشم نویسنده رد می‌شوند. انگار چیزی را گم کرده باشد، چیزی که در حال دور شدن است و به‌سختی می‌شود آن را نگه داشت، زیبایی اجتناب‌ناپذیری که محکوم به بخار شدن است. تنها می‌شود «با دست روی چشم گذاشتن» آن‌ها را برای لحظاتی نگه داشت، تا دیگر زشت و زیبا یکسان باشد. «چه دلخراش است که آدم به خود بگوید این شهری است که من هرگز نخواهم دید. با خود می‌اندیشیدم که این امری عادی نیست که آدم به خودی خود به مکان‌ها این همه اهمیت بدهد، این نشانه سطحی‌نگری ذهن است و ماده‌گرایی. باور کرده بودم که از ریشه‌هایم بریده و به آزادی رسیده‌ام، اما اکنون می‌دیدم که عشق به ایران مرا در دام خود گرفتار کرده است». انگار این صدای هدایت است که از زبان ویتا سکویل‌وست، نویسنده کتاب سفر به تهران، به گوش ما می‌رسد، درست در همان زمان یا کمی دورتر. این احساس در پایان سفر به نویسنده انگلیسی هم دست می‌دهد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.25 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هنر و فلاکت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

روایت اول

هنگامی که در تابستان سال ۱۳۰۵ هدایت همراه با اولین گروه از دانشجویان ایرانی عازم بلژیک شد، کسی نمی دانست در ذهن این دانشجوی اشراف زاده جوان چه می گذرد و با چه انگیزه یا انگیزه هایی عازم این سفر شده است. تا این زمان هدایت جز چند اثر ساده چیزی خلق نکرده بود: «مقدمه ای بر رباعیات خیام»، زبان حال یک الاغ و انسان و حیوان. هرچند از دل همین نوشته های معمولیِ آمیخته با مایه هایی از بدبینیِ اولیه بود که بعدها «صادق هدایت» زاده شد، اما او هنوز دانشجوی ساده ای بود که احتمالاً چشمگیرترین مشخصه اش خانواده نیمه اشرافی اش بود که از چند نسل قبل، چه در عصر قاجار و چه در دوره پهلوی، همواره در دستگاه های حکومتی صاحب منصب بودند. اگرچه او برای این چیزها تره خرد نمی کرد هیچ، از آن ها گریزان هم بود.(۱۶)
مقصد اولیه هدایت بندر گان در کشور بلژیک بود. او رفته بود که در رشته مهندسی راه و ساختمان تحصیل کند، کاری که اصلاً با روحیات او سازگاری نداشت. کمی بعد، به شیوه بیش تر نویسنده های بزرگ آن دوره، سر از پاریس درآورد که مرکز فرهنگ و هنر جهان و خاستگاه قاطبه مکتب های هنری مدرن بود. و این شروع تناقضات زندگی او بود: تهران، روستایی که بی قاعده بزرگ شده بود و هنوز به بسیاری از جاهای آن برق هم نکشیده بودند و تعداد اتومبیل های آن از شمار انگشت های دست تجاوز نمی کرد، و پاریس، شهری با بزرگراه ها و تالارها و موزه ها و ساختمان های بزرگ و مترو، که به تنهایی می توانست انسان شرقی را از درون تهی کند.
در تابستان سال ۱۳۰۹، بعد از چهار سال سرگردانی و قبل از آن که مدت دوره تحصیلش به پایان برسد، با مایه هایی از سرشکستگی به وطن مالوف برگشت، با چمدانی که به ظاهر خالی بود، اما تو گویی تکه هایی از تندیسی فرنگی در خود داشت؛(۱۷) در حالی که قسمت هایی از وجودش و در واقع اصلی ترین تکه های وجودی اش را آن جا، میان شاهراه های بزرگ پاریس، کتابخانه ها، موزه ها و آمفی تئاترها جا گذاشته بود. حالا سخت تر از همه کنار آمدن با این تندیس بود که از هر چیز دیگری در نظر او زنده تر بود و پنهان کردن آن از آن همه نگاه پرسوءظن و بی اعتماد کار ساده ای نبود، مساوی بود با هرچه بیش تر دور شدن و هرچه بیش تر فرو رفتن در شبی جاودانه و البته خواستنی.
قسمت عمده ای از آنچه زندگی می خواندندش پیشاروی او بود، اما این چیزی نبود که او می خواست، چرا که از قواعد آن بی خبر و به ذره ذره آن بی اعتماد بود. پس «گذاشت و خواست تا تکه تکه از دستش در برود» (هدایت ۱۳۵۱: ۴۸).
هدایت خام ترین و ناشی ترین بازیگر این میدان بود و، در حالی که دیگران با کم ترین استعداد و قابلیت به بیش ترین های ممکن رسیده بودند، او تا انتها به کارمند دون پایه این یا آن اداره بودن رضایت داد. «هر کس در زندگی یک فن را وسیله معاش خود قرار می دهد؛ مثلاً یکی دایره 'ن' را خوب می نویسد، یکی شعر قدما را از بر می کند، یکی مقاله تملق آمیز چاپ می کند و تا آخر عمر به همان وسیله نان خودش را درمی آورد. حال من می بینم آنچه تاکنون کرده و می کنم همه بیهوده است» (کتیرایی ۱۳۴۹: ۲۱۸).
او در واقع توان و روحیه مبارزه با این میزان از دورنگی و تناقض را نداشت. دیگران یا داخل در حکومت شدند و نان خور حرفه ای آن یا وقت گرانقدر خود را صرف تحقیقات صرفا ادبی و نوشتن حواشی بر نسخه های خطی فلان اثر موجود در بهمان موزه کردند و از قِبل بزرگانی چون حافظ و دیگران به بزرگی رسیدند. او زندگی کردن را یاد نگرفته بود و از آن هایی هم که غرق در لذت های زندگی بودند نفرت داشت. از خیلی چیزهای دیگر هم نفرت داشت: از هر آنچه بوی زندگی می داد، از هر آنچه سایه نبود، از هر آنچه وزن داشت. بنابراین، برای هدایت همه مقدمات گریز زدن و پناه بردن به پیله تنهایی مهیا بود، الاّ این که مظاهر تمدن غربی و به خصوص ادبیات آن دیار چیزی نبود که او بتواند به سادگی از آن چشم بپوشد، وگرنه شاید، در مسیر گریز از تناقض ها و ریاکاری ها، حتی به درویش مسلکی و تصوف روی می نهاد. نتیجه کار او بدل شدن به چیزی جز یک «صوفی فرنگی»(۱۸) نبود و این تناقضی بود که روی همه تناقض های دیگر زندگی اش سایه دوانده بود، تناقض های ریز و درشتی که اندک اندک او را به سوی آن چیزی که همه عمر ستوده بود و، در عین حال، هراسان بود از آن سوق داد. با این اوصاف، شاید بشود گفت خودکشی تالیِ منطقیِ زندگی سراسر تناقض آمیز و وهن آلودی بود که انگار به او تحمیل شده بود، پیامدی که تنها می شد کمی آن را به تاخیر افکند یا شکل روی دادنش را تغییر داد، پایانی که آغاز همه چیز بود و تکرار دوباره همه آن تناقض ها و تناقض گویی ها. «هرچه قضاوت آن ها درباره من سخت بوده باشد، نمی دانند که من پیش تر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام» (هدایت ۱۳۴۲ ج: ۳۸). گرد مسموم و نشئه کننده ای روی سطر سطر «زنده به گور»، که یکی از داستان های دوره اول نویسندگی اوست، پاشیده شده است و پیشگویی روزهای بعدی زندگی نویسنده را به همراه دارد. هدایت اگرچه بعدها توانست خودش را از زبان خام و ابتدایی این کتاب خلاصی بخشد، تئوری «ضرورت خودکشی» و میل خودآزارانه به این مقوله تا پایان در او بود. در واقع، می توان گفت این گرایش بیمارگونه به مرگ و کناره گرفتن، دلخوشی بزرگ و گریزناپذیر صادق هدایت بود، تا آن جا که پایان تقریباً نیمی از داستان هایش به گونه ای منتهی می شود به مرگ شخصیت های داستان و، در نهایت و آخرین آن ها، به مرگ خالق همه آن ها، صادق هدایت، که در سه شنبه، ۲۸ بهمن سال ۱۲۸۱، در خانواده ای اشرافی و منتسب به دربار، در تهرانِ نه هنوز بزرگ آن روزها، چشم به جهان گشوده بود.
او آخرین فرزند خانواده ای بود که، با دو نسل فاصله، به رضاقلی خان نامی می رسید که خود شاعر بود و نام «هدایت» را برای خود انتخاب کرده بود. صادق ابتدا به دارالفنون رفت و کمی بعد سر از سن لویی در آورد و، به سیاق بیش تر همدرسانش، در همان دوره زبان فرانسه را یاد گرفت. در سال ۱۳۰۵ به بلژیک و از آن جا به فرانسه رفت و، بعد از یک دوره ممتد سرگردانی، به تهران برگشت و به استخدام بانک ملی درآمد. دو سال بعد، از این کار استعفا داد و در اداره کل تجارت مشغول شد. کمی بعد، از آن جا هم کناره گیری کرد و به سفارش یکی از دوستانش در آژانس پارس(۱۹) استخدام شد که در آن جا هم فقط دو ماه و نیم دوام آورد. در این اثنا، سفرهای معدودی به «اطراف و اکناف سرزمین داریوش» از جمله شهرهای شمالی، شیراز و تبریز کرد، اما «حِکه(۱) مسافرت» به قول خودش نخوابید و بالاخره دری به تخته خورد و به پیشنهاد دوستش، شین پرتو،(۲۰) به هندوستان رفت و یک سال و چند ماهی را آن جا نزد بهرام گور انکلساریا به آموزش زبان پهلوی گذراند. پس از آن، دوباره به ایران برگشت و برای بار دوم به استخدام بانک ملی درآمد. بعد، چند سالی را در اداره موسیقی کشور سپری کرد و در نهایت در مقام مترجم زبان فرانسه تا پایان عمر در دانشکده هنرهای زیبا به کار مشغول شد.(۲۱) در سال ۱۳۲۴، همراه هیئتی از سوی دانشگاه تهران به تاشکند رفت. این سفر دو ماه طول کشید و ظاهراً جز اتلاف وقت حاصلی برای هدایت در بر نداشت. او بعد از یک دوره طولانی نارضایی و سرگردانی در سرزمین مادری، در تاریخ ۱۲ آذر ۱۳۲۹ بار دوم و به امید زنده کردن خاطرات روزهای جوانی به پاریس رفت، اما پاریس دیگر آن شهر رویایی سال های جوانی اش نبود. شاید هم او به انتها رسیده بود و حوصله دیدن چیزهای تازه را نداشت. به همین دلیل، در بعدازظهر یک روز بهاری و در حالی که دیگران مشغول کار و بار خود بودند و چه بسا مشغول پیدا کردن راه هایی برای فریب دادن هرچه بهتر همنوعان خود، هدایت با آرامش و احتمالاً در سلامت کامل روحی و با باز کردن شیر گاز اتاق کوچکی در آپارتمان فقیرانه ای در کوچه سی و هفتم خیابان شامپیونه، در چهل و هشت سالگی، به زندگی سراسر فلاکت و تنهایی خود خاتمه داد و به میرزا حسین علی، بهرام، آبجی خانم، روزبهان و اودت پیوست.(۲۲) حال آن که یک هفته قبل از مرگ، در عبارتی شاید کنایه آمیز، به یکی از دوستانش ــ م. ف. فرزانه ــ گفته بود که تازه دوران جدی نوشتنش آغاز شده است.(۲۳)
یادداشت ها
۱۶. در سفر اول هدایت به پاریس، مخبرالسلطنه، پسرعموی والدین هدایت، نخست وزیر مملکت بود و در سفر دوم هم رزم آرا، شوهرخواهرش، این پست را در دست داشت. هدایت از هر دوی این ها به شدت گریزان بود و نفرت داشت. غیر از این ها، پدرش، اعتضادالملک، رئیس دفتر کابینه امنیت وزرا بود و برادرهایش، عیسی و محمود، به ترتیب رئیس دانشکده افسری و معاون نخست وزیر بودند.
۱۷. اشاره به داستان «عروسک پشت پرده»
۱۸. تعبیری که احمد فردید، یکی از دوستان هدایت، درباره او به کار برده است.
۱۹. «مدتی پس از استعفای هدایت از آژانس پارس، وقتی جمالزاده انتظام را در ژنو دید، از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد. انتظام توضیح داد که، پس از چندی متوجه شدم هدایت هنگام ترجمه همه فعل ها را در وجه شرطی صرف می کند. وقتی دلیل این کار را پرسیدم، او پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمی رسد. انتظام می گوید: بنابراین بهتر است صبح ها ترجمه کنی. هدایت پاسخ می دهد: اصلاً ممکن نیست چون صبح ها به هیچ وجه حال ترجمه ندارم» (کاتوزیان ۱۳۷۷: ۶۷). جمله آخر در متن های دیگر این گونه آمده است: ممکن نیست چون صبح ها هیچ وجهی به ذهنم نمی رسد.
۲۰. شین پرتو یا علی شیرازپور پرتو از دوستان هدایت و یکی از نویسندگانی است که همراه با هدایت و بزرگ علوی کتاب انیران را منتشر کرد. او بعدها رمانی به نام بیگانه در بهشت نوشت که شرح خاطراتش از هدایت بود در زمانی که با هم در هندوستان به سر می بردند.
۲۱. از متن نامه شهید نورایی به جمالزاده (۲۸ مرداد ۱۳۲۷):
«هدایت فعلاً در هنرکده زیبا کار می کند. حقوقش ۳۶۰ تومان است... کاری در حقیقت ندارد. ظاهراً مترجم است ولی متنی وجود ندارد که محتاج ترجمه باشد. روزی نیم ساعت آن جا سری می زند. اول کلاهش را برمی دارد و در گوشه ای می گذارد. بعد روی صندلی می نشیند و زنگ می زند و یک چای قندپهلو دستور می دهد. سپس مدتی به دیوارها نگاه می کند و اگر روزنامه ای زیر دستش باشد به صفحه اول آن نگاه می کند (ولی نمی خواند) و پس از صرف چای مجدداً بدون این که یک کلمه با کسی حرف بزند کلاهش را بر سر می گذارد و از همان راهی که آمده بود برمی گردد. این است برنامه روزانه هدایت. یک کلمه خلاف یا اغراق در آنچه عرض کردم نیست...»
۲۲. شخصیت های داستانی هدایت که تن به خودکشی دادند.
۲۳. «تمامی ندارد... بچه با گهش بازی می کند. تازه داشتم بلد می شدم، اول کارم بود. اما این اراذل لیاقت ندارند که کسی برایشان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق... اصلاً سرشان توی این حرف نیست. نمی خوانند، اگر هم بخوانند نمی فهمند... پس برای کی بنویسم» (فرزانه ۱۳۷۲: ۲۲۸).

روایت دوم

این حس ــ تنهایی ــ تا اندازه ای به من تحمیل شد و تا اندازه ای خودم به دنبالش رفتم.

فرانتس کافکا

آقایان، من خواهش می کنم یک بار ناله های یک نفر مرد تربیت شده قرن نوزدهم را وقتی که دندان درد دارد بشنوید. و بعد هم به همین ترتیب در روزهای دوم و سوم که دیگر مثل روز اول ناله نمی کند نیز ناله اش را گوش کنید. بار دوم دیگر به این سادگی نمی نالد که دندان درد دارم. چون که این مرد تربیت شده مثل یک نفر رعیت یا دهقان عادی نمی نالد، بلکه مانند کسی ناله می کند که روحش با تربیت و فرهنگ اروپایی عجین شده باشد. مثل کسی که خودش را به اصطلاحی که امروز می گویند از «زمین و ملتش جدا کرده است» ناله می کند. ناله هایش تا حدی خام، ساختگی و خشم آلود است، تمام شب و روز ادامه دارد. خوب می داند که این ناله کوچک ترین تاثیری برای او ندارد، خودش از همه بهتر این موضوع را می داند. می داند که بیهوده خودش و دیگران را رنج می دهد و تحریک می کند و حتی می داند که دیگران که در برابر ایشان این همه به خودش زحمت می دهد و حتی فامیلش که به ناله های او گوش می کنند به هیچ وجه درد او را باور ندارند و نزد خودشان می اندیشند که «او با وجود همه این پیشامدها می توانست ساده تر و آرام تر از این ناله کند. می تواند بدون این همه مقدمه و ورجه وورجه ها که فقط به علت خشونت ذاتی و تمایل به آزار دادن دیگران است ناله کند.» خوب و مخصوصاً در همین رنج ها و دانستن ها و پیچ و خم هاست که لذت موجود است! (داستایوسکی ۱۳۴۳: ۳۷).

مشکل هدایت هم، به خصوص در سفر اول به فرانسه، دندان درد بود. او روشنفکری قرن نوزدهمی بود که از دندان درد رنج می برد و، نیز، از چند درد ساده دیگر، مثل سرماخوردگی و زکام و چشم درد مزمنی که از دوران تحصیل در دارالفنون با آن درگیر بود. و این هنوز زمانی بود که فکر می کرد درد و سرما امری خارجی است و در بیرون او قرار دارد.(۲۴) او قادر نبود مانع از نالیدنش بشود و اغلب هم، برخلاف قهرمان یادداشت های زیرزمین، این ناله ها آمیخته با فحش و ناسزا بود به دیگران و هر آنچه بود. شکل زندگی و تربیت هدایت به گونه ای بود که، از آغاز، دیگران و خانواده اش برای او تصمیم گرفته بودند و حالا این عادت را نمی توانست به راحتی ترک کند و در ساده ترین امور، مثل تغییر رشته تحصیلی و تنظیم برنامه غذایی، هم نیاز داشت که کسی حامی و برنامه ریز او باشد. او مجبور بود به خواسته ها و آرزوهای سرکش خود به سبب موقعیت خانوادگی اش مهار بزند. «مرآت»(۲۵) و دیگران بودند که بایست تصمیم می گرفتند او در چه رشته تحصیلی درس بخواند، چه لباس هایی بپوشد و چگونه رفتار کند. نیز به علل نالیدن های او افزون کنید احساس شرمندگی ای را که او بعد از خودکشی اول خود در برابر دیگران و به خصوص خانواده اش داشت.(۲۶)
از «مرگ» تا توپ مرواری مسیر وهن آلودِ غضب شده ای بود که هدایت محکوم به طی کردن آن بود. او، در پاسخ به نامه دوست دوران مدرسه اش، تقی رضوی، در نامه ای به تاریخ ۱۴ مهر ۱۳۰۴ بابت کارت پستالی که در جوف کتاب نهاده بود، تشکر می کند و می گوید: «امیدوارم از او کامیاب شوید، اما به درد بنده نمی خورد. چون غوره نشده تیرگی زندگانی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر کارت فرستادید تاریک، غمناک و مهیب باشد. بیش تر دوست خواهم داشت» (بهارلو ۱۳۷۴: ۱۵۳).
در نوشته های اولیه، چون «زبان حال یک الاغ» و «مرگ»، نثر هدایت مشخصاً خام و ابتدایی است. این ناپختگی در داستان های مجموعه زنده به گور هم هنوز مشاهده می شود. اما در این جا، پشت لحن ساده و ابتدایی، انگار نویسنده داستان در تلاش است که چیز تازه ای به ما بگوید و چیز تازه ای به بیهودگی ها و سیاهی های جهان اضافه کند. این وضعیت در بوف کور به طور جدی تری تعمیق می شود، هرچند ما هنوز به نوعی با جملات سارترگونه و کلمات قصار روبه روییم، جملاتی مثل «در زندگی زخم هایی است که...» یا «تنها مرگ است که دروغ نمی گوید». اما بدبینی صادق هدایت در این اثر کار خود را می کند و، از دل این بدبینی و البته مهارت نوشتن، اثری خلق می شود که دنیای ادبیات مدرن را به تحسین وامی دارد. در این جا دیگر نوعی صداقت زبانی حاکم است و متن مشخصاً از نویسنده اش فاصله گرفته است.
در بوف کور همه چیز در خدمت اندوهی دائماً ژرفایابنده است. اما این پایان بیهودگی های هدایت نیست. انگار حس پوچی در هدایت ژنی است.(۲۷) البته این حس هر بار قالب عوض می کند و هرچه زمان می گذرد بیش تر رنگ لوندی و مسخرگی به خود می گیرد، به گونه ای که تقریباً همه داستان های او یا به خودکشی ختم می شود یا به سرگردانی و رهاشدگی. هرچند، در دل این ناامیدی عمیق، گهگاه به بارقه هایی از امید برمی خوریم، مثل تصمیم به باز کردن یک کتابخانه با دو نفر از دوستان، به گواه نامه ۱۳ مهر ۱۳۱۰ به تقی رضوی یا نامه ۲۷ بهمن ۱۳۱۵، که در آن خطاب به مجتبی مینوی می نویسد: «به علاوه خیال تجارت و زناشویی هم دارم» (کتیرایی ۱۳۴۹: ۱۸۷). اما این اشارات آن قدر کم است که فقط می شود نام بارقه را بر آن نهاد، درست مثل بارقه ای که در رمان بوف کور در زندگی راوی، تنها یک بار در روز سیزده فروردین، جلوه می کند و دیگر هیچ گاه تکرار نمی شود. این بارقه امید البته مانع می شود که آدم تکلیفش را با دیگران یا دست کم با خودش روشن کند؛ حداقل در ناامیدی مطلق آن قدری خوشبختی هست، یا احتمالاً ملغمه ای از خوشبختی و خلسه، که انسان را از متمایل شدن به خودکشی باز دارد. در واقع، آنچه آدمی را در این مسیر قرار می دهد تلفیق امید و نومیدی است. بنابراین، در روان هدایت از امید جز بارقه هایی دیده نمی شود. باقی هرچه هست سیاهی و نومیدی است؛ نومیدیِ فزاینده ای که توان هر گونه برنامه ریزی پیش برنده را از آدمی سلب می کند، چنان که سرانجام آدمی به سطحی می رسد که دیگر توان لذت بردن از چیزها را ندارد(۲۸) و دیگر قادر به فریب دادن خود هم نیست: «باری اصل مطلب این جاست که نکبت و خستگی و بیزاری سر تا پایم را گرفته. دیگر بیش از این ممکن نیست. به همین مناسبت نه حوصله شکایت و چس ناله دارم و نه می توانم خود را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم، فقط یک جور محکومیت قی آلود است که در محیط گند بی شرم مادر... باید طی کنم. همه چیز بن بست است و راه گریزی هم نیست» (بهارلو ۱۳۷۴: ۲۴۱). و کسی که دیگر توان گول زدن خود را نداشته باشد به انتها رسیده است.
در «گجسته دژ»، خشتون، پیرمرد تنهای داستان، می گوید: «زندگی یک زندان است، زندان های گوناگون. ولی بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشند، با آن خودشان را سرگرم می کنند. بعضی ها می خواهند فرار بکنند، دستشان را بیهوده زخم می کنند و بعضی ها هم ماتم می گیرند. ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم. همیشه باید خودمان را گول بزنیم. ولی وقتی می آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود» (هدایت ۱۳۴۲ و: ۱۷۳). او نه می توانست در نومیدی مطلق گوشه انزوا اختیار کند و نه قادر بود بر رجاله بازی های دیگران چشم بپوشد. و، چون نمی توانست به محیط دور و برش بی اعتنا باشد، مدام به داوری دیگران می پرداخت و وضع خود را با آن ها قیاس می کرد و، در نتیجه، هر لحظه سرخورده تر و خسته تر می شد: «تجربیات تاکنون همه اش مالیده، دیگران فقط چند شعر حفظ می کنند، یا سیاق یاد می گیرند، یا جاکشی می کنند، یک عمر با عزت و احترام به سر می برند، در صورتی که من اگر محتاج بشوم بروم روزی شاگرد قهوه چی هم بشوم، بیرونم خواهند کرد» (بهارلو ۱۳۷۴: ۱۸۲).
اما واقعیت این است که او به دنبال زندگی آمیخته با عزت و احترام هم نبود و از این کلمات نفرت داشت. در نگاه او، هر گونه چیزی شدن درآمدن به کسوت رجاله ها بود. او «دیگری گریز» بود، تا زمانی که دیگری در صدد اثبات خود باشد. اما در برابر انسان های معمولی این گونه نبود و، به گفته دوستانش، از هر فرصتی استفاده می کرد که با آن ها دمخور شود. شاهد این امر نه صرفاً حرف های دیگران، که زبانی است سرشار از لغات و اصطلاحات عامیانه که نشان می دهد هدایت در مقابل طبقه پایین جامعه چقدر متواضع و پذیرنده بوده است. در تاریخ ادبیات معاصر ایران، هیچ کس به اندازه هدایت به گردن زبان فارسی حق ندارد. او، غیر از این که زبان فارسی را کاملاً «زمینی» کرد و راه را برای دیگر نویسندگان هموار ساخت، بسیاری از واژه ها و ترکیبات و ضرب المثل ها را، که در شرف حذف شدن از زبان فارسی بودند، احیا کرد.
یکی از ویژگی های بارز هدایت این است که وقتی پای تحقیق و پژوهش به میان می آید بطالت و نومیدی را کنار می گذارد و، با زبانی محققانه و غالباً به دور از پیش داوری و قضاوت، به تجزیه و تحلیل می پردازد. نمونه اش پشتکار اوست در یاد گرفتن زبان پهلوی، که از دشوارترین زبان هاست، و ترجمه چند کتاب از این زبان و گردآوری شعرها و متل ها و ضرب المثل ها و... این ها و خیلی فعالیت های دیگر او نشان می دهد که قرار دادن او در جمع معتقدان مکتب نیهیلیسم کار چندان ساده ای نیست. از طرفی، او از مشاهده بسیاری از امور رنج می برد و، بیش از همه، از دیدن وضع نابسامان کشور در دوره پهلوی.(۲۹) به فکر اصلاح هم بود، اگرچه ناامیدانه و علی رغم این واقعیت که پوچ گرای محض هرگز نمی تواند مصلحی واقعی باشد. او مجبور بود در دل ناشناخته فرو برود و به تنهایی در برابر خیل عظیم تابوها و باورهای جزمی سنتی بایستد، همزمان که از همراه شدن با دیگران شانه خالی می کرد و اغلب به تمجیدی که از او می شد بی اعتماد بود.(۳۰) مثل وقتی که دوستانش ــ فرزاد و مینوی ــ می خواستند قسمتی از برنامه های رادیو لندن را به بزرگداشت او اختصاص بدهند.(۳۱) یا هنگامی که، در سفر دومش به پاریس، برایت باخ به او پیشنهاد کرد که در مجله فیگاروی ادبی با آن ها همکاری کند که او بی تامل رد کرد. همین طور، پیشنهاد جلسه بزرگداشت او در سالن گالیمار که هدایت به این بهانه که قصد مسافرت به خارج از فرانسه را دارد نمی پذیرد. این زمانی بود که بی اعتمادی در روان هدایت مثل درختی کهنه ریشه دوانده بود و با بزرگداشت هایی از این دست نمی شد با آن مقابله کرد.(۳۲)
هدایت در عوض آن همه کار که کرده بود و آن همه متن که نوشته بود، تا آن زمان، آن قدر بی مهری و بی سپاسی از همه چیز و همه کس دیده بود که دیگر نمی توانست به چیزی و کسی اعتماد کند. البته او آن قدر در خودش گم نشده بود که از بزرگانی چون روبر برتون و فیلیپ سوپو و، در کل، از جامعه روشنفکری پاریس انتظار داشته باشد که با او چونان سارتر و دیگر اگزیستانسیالیست ها برخورد کنند. اما، هرچه نبود، او کسی بود که قسمتی از راه را در یک گوشه دورافتاده دنیا به تنهایی طی کرده بود. از طرف دیگر، در داخل کشور هم بی توجهی دوستان و خانواده در طول سالیان دراز روح حساس او را هرچه بیش تر فرسوده بود. آن ها، شاید، او را بیش تر یک «موجود وازده بی مصرف» در نظر می آوردند تا، حتی، حاشیه نویس نوشته های دیگران. و مهم تر از همه این ها، جامعه ای بود که هدایت در آن پا گرفته بود، جامعه ای که از همان ابتدا نخواسته بود زحمت خواندن کتاب و تجزیه و تحلیل متن را به خود بدهد و همیشه در پی لقمه جویده بود و چشمش به دهان دیگرانی که بیایند و بگویند حافظ، بگویند سعدی، بگویند پروین و نه نیما و نه هدایت و نه فروغ. خلاصه، در پیِ هر چیز که سهل الهضم باشد و بشود ضمن پرداختن به امور روزمره زندگی خواند و فهمید و لذت برد و، بدون تلاش چندانی برای فهمیدن آن، به به گفت.
شاید اگر آثار هدایت از همان ابتدا با استقبال نسبی جامعه کتابخوان های آن روزگار روبه رو می شد، تلخی و بدبینی به مرور و با گذر زمان این گونه در روان او ریشه نمی دواند. حال آن که او در عمل مجبور بود اغلبِ کتاب هایش را، آن هم به اصرار دوستان، در نسخه های معدود ــ بین صد تا دویست نسخه ــ و گاه به هزینه آن ها چاپ کند. در همچو وضعیتی دیگر میل و نیروی پرداختن به کار جدی در نویسنده می میرد. شاید یکی از دلایل و در واقع آن دلیل اصلی که موجب شد هدایت، بعد از انتشار بوف کور، کم تر به کار جدی بپردازد همین باشد. انگار با خودش عهد بسته بود که دیگر چیزی ننویسد یا چیز جدی ننویسد و نتیجه کار این شد که هدایتِ بوف کور شد هدایتِ توپ مرواری، که در آن وجه ادبی کار هرچه بیش تر تقلیل یافته و به قول کمیساروف، بیش تر، فحش نامه ای است خطاب به همه چیز و همه کس تا کار ادبیِ درخور نام نویسنده.(۳۳) او افسانه آفرینش را با هزینه دوستش، شهید نورایی، و کتاب زند وَهومن یسْن را هم با کمک مالی دوست دیگرش، فریدون فروردین، چاپ کرد. بوف کور را هم که شاهکار او بود مدت ها پیش خود نگه داشت و سرانجام مجبور شد آن را در جایی غیر از سرزمین مادری، در نسخه های معدود و به صورت پلی کپی، چاپ و روی جلدش را هم با جمله انتقام جویانه «حق پخش در ایران ممنوع» مزین کند. شاید به این سبب که حکمت نامی از چند سال قبل حق هر گونه چاپ کتاب را از او در ایران سلب کرده بود. نتیجه این کشمکش خلق داستان کوتاه «میهن پرست» بود که، از این حیث که نویسنده تا حد زیادی فاصله اش را از متن حفظ کرده و، به تبع، داستان مستقیماً به فحش آلوده نشده است، چشمگیرتر از دیگر آثار مشابه اوست.
از یاد نبریم که جیمز جویس را هم ایرلندی ها از وطن خود دور کردند و او مجبور شد مدتی طولانی در پاریس اقامت گزیند. همین طور شاگرد او، ساموئل بکت، را به یاد آورید که غیر از مهاجرت به پاریس، در میانه های راه، زبان نوشته هایش را هم از انگیسی به فرانسه تغییر داد. به هر حال، نکته مهم این است که هدایت بوف کور را، که داستانی سوررئالیستی ـ اکسپرسیونیستی است، زمانی نوشت که از عمر داستان کوتاه فارسی هنوز دو دهه هم سپری نشده بود و حتی رئالیسم هم چنان که بایست پا نگرفته بود.
همان وقت ها نیما یوشیج در نامه ای به هدایت نوشت: «شما با این نوول ها که انسان میل می کند تمام آن را بخواند، برای مرده ها و بی همه چیزها، روی قبرشان چیزهایی راجع به زندگی و همه چیز ساخته اید. گربه ها را با زین طلا زین کرده اید، در صورتی که حیوان از این رم می کند» (طاهباز ۱۳۶۳:۱۱۳).
هدایت نه مانند کافکا و پروست به طور جدی درگیر با بیماری های جسمانی بود و نه مانند ونگوگ، وولف و همینگوی با اختلالات روانی دست و پنجه نرم می کرد. در سفر چهارماهه دوم به اروپا هم خود را از لذت های معمول، از جمله سر زدن به سینما و باغ وحش و موزه، محروم نکرد. گیرم که در پس همه این ها و همه آن خنده ها و لاقیدی ها نوعی نوستالژی نهفته بود که آن را نمی شد به راحتی ذیل مقوله خاصی دسته بندی کرد. فیلیپ سوپو(۳۴) می گوید: «وقتی بدبینی نویسنده بوف کور را با بدبینی بودلر مقایسه می کنیم، بدبینی بودلر به نظر ساختگی جلوه می کند» (قائمیان ۱۳۸۴: ۵۹).
در حالی که مشکلات اصلی هدایت در سفر اول دندان درد، سجل احوال و، به خصوص، تغییر رشته و امتحانات و امور مالی است، در سفر دوم مشکل اصلی او اقامت است و این که او مجبور است، هر چند وقت یک بار، آن را تمدید کند. در هر دو سفر، هرچه به پایان نزدیک می شویم، بدبینی هدایت تشدید می شود. به عنوان مثال، لحن هدایت در نامه ای به تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۰۶ به برادرش عیسی این گونه است: «پنج روز است که مدرسه تعطیل شده و پنج روز دیگر به امتحان مانده. در این مدت برای تب و نوبه و درد دندان متجاوز از صد و پنجاه فرانک خرج کرده ام و هنوز هم عقبه دارد. چیز تازه ای که پیدا شده چند روز است در چشمم یک خال سیاه افتاده و صاحبخانه گفت باید زود به کحال رجوع کرد و خیلی هم گران است. نمی دانم عاقبتش چه می شود» (بهارلو ۱۳۷۴: ۱۱۸). یا در نامه ۲۳ شهریور ۱۳۰۸ به برادر دیگرش، محمود، می نویسد: «مدتی است که به کلی از تهران بی اطلاعم. چند روز است که ترتیب خوراک را درست کرده ام. رفتم رئیس مدرسه را دیدم. با او مذاکره کردم و به جای گوشت چیز دیگری به بنده می دهند، در صورتی که بیخود به انتظار دستور سفارت نشسته بودم(۳۵)» (همان: ۱۴۵).
چیزی که مشهود است، همراه قوت یافتن زبان، در نامه های سفر دوم، دردهای هدایت جدی تر و بدبینی او هم ریشه دارتر می شود. ویژگی مشترک هر دو سفر ترس هدایت از بازگشت به ایران است. این ترس از بازگشت در شهریور سال ۱۳۱۶ هم، زمانی که می خواست از هندوستان به ایران برگردد، مشاهده می شود. مضاف بر این که آن بازگشت مصادف می شود با دستگیری «پنجاه و سه نفر» و از جمله دوستش، بزرگ علوی. هدایت آن قدر احساس خطر می کند که کتاب ها را برای جمالزاده می فرستد تا سر فرصت به ایران بیاورد و خود منتظر است، به محض ورود، با «چوب و چماق» از او پذیرایی شود، که البته این گونه نشد. شاید، در کنار مسئله تمدید اقامت، مهم ترین عاملی که در سفر دوم هدایت به پاریس موجب دلزدگی هرچه بیش تر او شد بیماری سخت دوستش، شهید نورایی، باشد. شهید نورایی اگرچه اقتصاد خوانده بود، مخاطب خوب و فهمیده ای برای هدایت در دهه آخر زندگی اش بود. چنان که هدایت، اغلب، امور جدی را با او به بحث می گذاشت و از او درباره آثارش نظر می خواست. نیز، لحن هدایت در نامه هایش به او، نسبت به سایر دوستانش، جدی تر است. شهید نورایی امید اول هدایت در سفر دوم به پاریس بود، امیدی که البته رنگ باخت، چرا که هدایت از همان بدو ورود با جسم در حال احتضار او روبه رو شد و این در حالی بود که هنوز یک سال هم از مرگ دوست دیگرش، رضا جرجانی، نمی گذشت. اما مشکل صرفاً ترس از دست دادن شهید نورایی نبود، چه هدایت در افقی برتر از این چیزها سیر می کرد و بسیاری از این امور در نظرش مضحک بود. مشکل اساسی این بود که او مجبور بود تقریباً هر روز، با آن وضعیت نابسامان و معلق و روحیه آشفته و نومید، قسمتی از وقت خود را بر بالین دوست در حال احتضارش بگذراند و به حرف های نومیدکننده او گوش بدهد: «انگار نه انگار که موجودات دیگری با هزار بدبختی، ناخوشی، بی پولی، و هزار پیسی هم هستند که روی زمین می لولند. او یک فکر بیش تر ندارد: خودش و خودش و خودش» (فرزانه ۱۳۷۲: ۲۲۳).
در عین حال، هدایت هم همچنان خودش را، به سیاق چهل و چند سالی که از عمرش سپری شده بود، نیازمند حامی می دانست؛ یک چشمش به فرزاد بود و چشم دیگرش به جمالزاده تا شاید بتواند به کمک آن ها از دلهره اتمام مهلت اقامتش در فرانسه خلاص شود و اجازه مدتی اقامت در یکی از دو کشور انگلستان یا سویس را به دست آورد. در دنیایی که همواره تهدیدآمیز بود، برای او که «با وجود کبر سن، خودش را به اندازه طفل شیرخواره ای مسلح نمی دید» هیچ چیز البته ضروری تر از حامی نبود.
یادداشت ها
۲۴. بعدها پی می برد که سرما و درد او امری درونی است. هدایت در «زنده به گور» و «تاریکخانه» مستقیماً به این نکته اشاره کرده است.
۲۵. سرپرست امور دانشجویان ایرانی در زمان سفر اول هدایت به پاریس
۲۶. در نامه مورخه ۱۳ /۲/ ۱۳۰۷ به برادرش محمود می نویسد: «تصدقت گردم، نمی دانم عجالتاً چه بنویسم، یک دیوانگی کردم به خیر گذشت، بعداً مفصلاً شرحش را خواهم نوشت.» اما بعد هم هیچ گاه فرصتی پیش نیامد که هدایت شرح این دیوانگی را برای خانواده اش و دیگران باز گوید و در سال های باقیمانده هم اصلاً به آن اشاره نمی کند. نظرها در این باره متناقض است؛ شاید پیامد ماجرایی عاشقانه باشد و شاید، طبق نظر غالب تر، به سبب درگیری هدایت با خانواده بر سر ماندن و برگشتن به ایران. ظاهراً خانواده هدایت می خواسته اند که او در هر حال با دست پر به کشور برگردد و ادبیات و نویسندگی هم جایی در سیاهه ترجیحات خانواده هدایت نداشته است.
۲۷. عنوان روزنامه خیالی او در کودکی ندای اموات بود.
۲۸. در نامه ۲۰ بهمن ۱۳۲۹ به انجوی شیرازی می نویسد: «دست خودم نیست. این جا به من خیلی خوش نمی گذرد. تقریباً از همه کنار کشیده ام، مخصوصاً از ایرانی ها، و مخارج دارد ته می کشد اما هیچ اهمیت ندارد، دیگر بالای سیاهی رنگی نیست» (بهارلو، ۱۳۷۴: ۲۵۱).
۲۹. صادق چوبک اشاره می کند به این که، در سفر به شمال، حضور سربازان روس در راهروهای ترن چقدر او و هدایت را آزرده و سفر را در کام آن ها تلخ کرده است: «زبان فارسی کم تر به گوش می رسید، انگار در یکی از شهرهای شوروی سفر می کردیم» (قاسم زاده ۱۳۸۱: ۱۴۳).
۳۰. در نامه ای بدون تاریخ به شهید نورایی می نویسد: «معروف است که آدم خوشبخت ساعت را نمی داند، یا ندارد، از این قرار ما از خوشبخت هم خوشبخت ترترتر شده ایم... مطلب مضحک تر این که ابن سینا کتابی به قلم پرتو اعظم در شرح حال من چاپ کرده که دست کمی از روزنامه اطلاعات ندارد و ضمناً اسم خانلری و مینوی و فرزاد و صبحی را هم در آن آورده و خواسته بگوید من شهوت جاه طلبی و شهرت داشته ام و این اشخاص برایم تبلیغ کرده اند. رمضانی این کتاب را به دستم داد و کمی از آن را خواندم و رد کردم» (کتیرایی، ۱۳۴۹: ۱۵۲).
۳۱. هدایت در گفتگو با فرزانه می گوید: «اصلاً مکانیسم این دسیسه ها روشن است. اول به به و چه چه رادیو لندن بلند شد. بعد دوستان دعوتم کردند که بروم باهاشان همکار بشوم. رد کردم و از آن بدتر سر و کله ام از خانه vox در آمد و نشست و برخاستم با چپی ها بوده. اوروس ها دعوتم کردند. دیگر طاقت نیاوردند. حالشان به هم خورد. آقای مینوی با خودش گفت ما آمدیم این موجود ناشناس را روی امواج پرت کردیم و کتاب های نخوانده اش را سر زبان ها انداختیم، حالا آمده چس گرگی می آید و واسه ما و ارباب هایمان جفتک می اندازد؟» (فرزانه ۱۳۷۲: ۱۷۲).
۳۲. هانری ماسه نوشته است: «پس از مراجعت از هامبورگ نزدیک ساعت یازده صبح به ملاقات من آمد. برای من هدیه ای آورده بود و گفت این طاس چهل کلید را به عنوان یادبود برای شما آورده ام. من به او گفتم هنوز خیلی چیزها دارید که بنویسید، و نویسنده ای هستید که موجب افتخار کشورتان خواهید شد، ولی او جواب داد من از این چیزها صرف نظر کرده ام» (بهارلو ۱۳۷۴: ۲۷۹).
۳۳. هدایت در گفتگو با فرزانه می گوید: «زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد، فحش آبدار زیاد دارد. ما که سر این ثروت عظیم نشسته ایم چرا ولخرجی نکنیم؟» (فرزانه ۱۳۷۲: ۸۱).
۳۴. سوررئالیست فرانسوی و از بانیان جنبش داداییسم که، همراه ساموئل بکت، به جویس در نوشتن بیداری فینگان ها کمک کرد.
۳۵. هدایت به سبب دیدن تصاویری از رنج حیوانات در کودکی از سال های آغاز جوانی گیاهخواری پیشه کرد و تا آخر عمر بر این قاعده ماند. فواید گیاه خواری عنوان کتابی است که خود بسط یافته نوشته «انسان و حیوان» است که گذشته از نظرهای علمی با سخنان بزرگان و فلاسفه درباره فواید گیاهخواری آذین یافته است و با این جمله از حضرت امیر(ع) آغاز می شود: «شکم های خودتان را مقبره حیوانات نسازید.»

نظرات کاربران درباره کتاب هنر و فلاکت

درود ها تفسیر جدیدی از ذهن و زبان هدایت در بوف کور بر اساس اندیشه ی نویسنده ی توانا و جوان آقای عباسپور است. آقای عباسپور درس خوانده ی فلسفه و دارای قلم بسیار روان و توانمندی است . پیش از این چند کتاب در اندیشه ی نویسندگان بزرگ از جمله « ویرجینیا وولف » و دیگران به نگارش درآورده است . پس از این در سال ۹۶ و ۹۷ سه داستان از ایشان به چاپ رسیده است : ۱) جای خالی پروانه ۲) اسپینوزای من ۳) ایستگاه بعد قیطریه
در 3 ماه پیش توسط