فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گفتگو با مردم دربارۀ غرب

کتاب گفتگو با مردم دربارۀ غرب

نسخه الکترونیک کتاب گفتگو با مردم دربارۀ غرب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گفتگو با مردم دربارۀ غرب

آیا غرب مکان خاصی است یا نام منطقهای از جهان است؟ غرب اروپاست یا آمریکا؟ یا هر دو؟ شاید هم کشورهای ثروتمند و مرفه است؟ آیا غرب نام دورهای از تاریخ است؟ نظام اقتصادی است؟ راه و روشی در اخلاقیات است؟ نوعی دین یا سبک زندگی است؟ اینها بعضی از مسائلی هستند که در این کتاب دربارهشان صحبت میشود.   صحبت کردن با نوجوان‌ها در برخی موارد بسیار سخت است. به‌خصوص در مواقعی که ذهن آن‌ها در مواجهه با جهان پیرامون درگیر سؤالات بی‌شمار می‌شود و نیازمند جوابی ساده، روشن و دقیق هستند. مجموعه «گفتگو با...» مجموعه‌ای ۱۲ جلدی است با ترجمه‌ مهدی ضرغامیان، برای یادگیری و اندیشیدن نوجوان‌ها که به صورت پرسش و پاسخ برای کودکان و نوجوانان درباره فلسفه، تاریخ، جنگ، عالم، مرگ، اخلاق و دیگر موضوعات سؤال‌برانگیز تدوین شده است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گفتگو با مردم دربارۀ غرب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. غرب کجاست؟

* اصل کلمه Occident به معنای غرب از کجا آمده؟
* خیلی خوب است که بحثمان را از همین جا شروع کنیم؛ چون بررسی منشا کلمه و تحول آن راهنمای خوبی است. اصل این کلمه از فعل لاتینی Occidere به معنای «افتادن» و «سقوط کردن» است. بر حسب تصادف، این واژه با ماجرای خورشید گره خورده است. واژه لاتینی Occidens محل فروافتادن خورشید یا, به عبارت دیگر، محل غروب است. این همان جهتی است که به آن غرب می گوییم. پس نخستین معنای کلمه Occident غرب یا «محل غروب خورشید» است؛ یعنی جایی که خورشید به آخر خط می رسد، پایان مسیر هرروزه اش.
در نگاه اول، این موضوع ساده و پیش پاافتاده به نظر می رسد؛ اما بهتر است به ملاحظاتی که چنین ساده به نظر می رسند بدگمان باشیم. اغلب اوقات در این ملاحظات مسئله های زیادی می بینیم که اندک اندک بروز می یابند. در این جا هم با همین موضوع مواجهیم. صورت مسئله ما, که همان غرب به معنای محل فرورفتن خورشید است، دست کم حاوی سه ملاحظه اساسی است.
در وهله نخست به معنای در پیش گرفتن سمت و سویی در مکان است. ابتدا «غرب» نام یک جهت است، همچنان که جفت کلمه های چپ و راست، بالا و پایین، جلو و عقب جهت را نشان می دهند. بنابراین در همین ابتدای بحث می بینیم که مسئله به شکل خاصی از تمدن، دین یا سیاست مربوط نمی شود.
از طرف دیگر, باید دید که تمامی این کلمات که برای نامیدن جهت های مکانی به کار می روند، جفت های متضادند. خیلی روشن است: راست بدون چپ وجود ندارد و عکس آن نیز چنین است. بالا و پایین هم همین طور است، جلو و عقب هم به همین ترتیب. واژه غرب هم استثنا نیست. در مقابلِ جهتی که خورشید غروب می کند، جهتی است که طلوع می کند؛ یعنی شرق، جایی که گاهی خاور خوانده می شود.
بنابراین، غرب به تنهایی وجود ندارد، بلکه یکی از دو جزئی است که یک جفت متضاد را می سازند. خورشید از یک طرف طلوع می کند که شرق یا مشرق نامیده می شود، و از طرف دیگر غروب می کند، طرفی که غرب یا مغرب نام می گیرد؛ جایی که گاهی باختر نامیده شده است.

* یک چیز را درست نمی فهمم. در تمامی ِ نقاطِ سیاره ما طرفی هست که خورشید طلوع می کند و نقطه مقابلی هم هست که غروب می کند. مثلاً اگر در توکیو باشیم، پکن در غرب است، یعنی جایی که خورشید غروب می کند، پس می شود غرب...
* آهان، این هم خودش مسئله ای است! خوشبختانه این مشکل به راحتی حل می شود. مشکلی که مطرح کردی، توجه ما را به نکته ای جلب می کند که به آن توجهی نشده است: نقطه مرجع کجاست؟ وقتی ما در زمان و مکان جاهایی را در نظر می گیریم، همیشه در آن جا مرکزی هست که آن را یا مشخص می کنیم یا نمی کنیم. در واقع «راست»، «بالا» یا «جلو» جاهایی نیستند که به خودی خود وجود داشته باشند. این ها فقط در ارتباط با نقطه مرجع معنا دارند (طرف «راست» خانه ای که ما در آن زندگی می کنیم، «بالا» یا «جلو»ی میزی که در اتاق است). تا موقعی که مشخص نشده مرکز توجه کجاست، همواره در این موقعیت می مانیم: تمامی نقاط کره زمین شرقِ «خود» و غربِ «خود» را دارند. این موضوع به لحاظ نظری خیلی درست و دقیق است. اما کاملاً روشن است که وقتی در صحبت های روزمره درباره غرب و شرق حرف می زنیم قضیه فرق می کند.
بنابراین باید بپرسیم اصطلاح غرب را چه کسی ابداع کرد و نقطه عطف اولیه آن چه بوده است؟ به عبارت دیگر, از چه جایی طرف طلوع و غروب را تعیین کرده اند؟ خب، ساده ترین جواب این است: آتن. در واقع، غرب و شرق جهان با توجه به مرکزیت یونان تعریف شده است. اولین خط نصف النهار مبدا که در دنیا مرجعیت پیدا کرد، گرینویچ انگلستان نبود، بلکه آتن و نوار باریک سرزمین یونان باستان بود.
بنابراین اولین بار در سرزمین یونان بود که شرق و غرب تعریف شد. یونانیان در شرق خود سرزمین پارس را می دیدند که همان ایران امروزی است. همچنین آسیای صغیر یا ترکیه کنونی و ماورای دریای سیاه، رشته کوه های قفقاز و آسیای میانه در شرق واقع شده بودند. این سرزمین ها از دید یونانیان «شرق» محسوب می شدند. در سمت مغرب, یعنی جایی که بعدها «غرب» نامیده شد، ایتالیا، سیسیل، اسپانیا، سرزمین گُل، مجموع سرزمین های جداکننده یونان و ساحل دیگر مدیترانه و آن سوتر، زمین هایی که مدیترانه را از اقیانوس جدا می کنند واقع شده بودند. اگر بخواهیم از منظر جغرافیایی حرف بزنیم، غرب شامل این سرزمین ها می شد.
بعدها این تقسیم بندی تغییر چندانی نکرد. حتی وقتی آتن مرجعیت خود را از دست داد و روم جای آن را گرفت, و حتی وقتی امپراتوری روم به قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی تبدیل شد، این تقسیم بندی کمابیش باقی ماند. بنابراین از تعیین موقعیت مکانی به تعیین نام منطقه ای در دنیا می رسیم.

* سرحدات این منطقه که «غرب» نام گرفت، چگونه تعیین شد؟
* مرزهای این منطقه تغییر کرده، اما اساس آنچه غرب نام گرفته از مدت ها پیش با اروپای غربی کنونی همخوانی داشته است. در دوران باستان، غرب فقط بخشی از این اروپا بود و نه شامل سرزمین های اسکاندیناوی می شد که در آن زمان به خوبی شناخته شده بود و گمان می رفت سکنه اش از اقوام هایپربورین هستند، و نه دشت های اروپای مرکزی و کشورهای حوزه دریای بالتیک و لهستان و دانمارک را در بر می گرفت. شاید تا حدودی جنوب انگلستان را بخشی از غرب به حساب می آوردند. در گذر قرن ها، سرزمین های جدیدی به غرب ملحق شدند. مثلاً در اواخر امپراتوری روم، وقتی روم شرقی داشت از روم غربی جدا می شد، روم غربی شامل تمامی بخش غربی اروپا از جنوب اسپانیا تا اسکاتلند، و از بروتانی تا رودهای راین و دانوب بود.
این قلمرو تا عصر حاضر هم چندان تغییر نکرده است. از دید جغرافیایی, غرب برابر است با اروپا، مخصوصاً غرب، شمال و جنوب این قاره. اختلاف نظرها بیشتر به شرق اروپا مربوط می شود. هرچه به طرف روسیه و ترکیه پیش می رویم، به شرق و قاره آسیا نزدیک تر می شویم. مرز دقیق غرب از جانب نواحی شرقی همواره محل بحث و گفتگو بوده است.
از این جا به بعد دیگر فقط تقسیم بندی و تعیین مکان مطرح نبود؛ تقسیم بندی ادیان، باورها و نظام های سیاسی هم مطرح بودند. از دوران قرون وسطی، غرب مسیحی کاتولیک بود و شرق مسیحی ارتدوکس. با فتوحات اعراب موقعیت تغییر یافت و بعد هم امپراتوری عثمانی دست بالا را پیدا کرد. این بار، شرق اسلامی بود که با غرب مسیحی تقابل پیدا کرده بود.
از این ماجرا چه نتیجه ای می توان گرفت؟ نتیجه می گیریم که جغرافیای طبیعی کافی نیست. غرب تنها موضوعیت مکانی ندارد. صرفاً منطقه ای نیست که روی نقشه جغرافیایی مشخصش کنیم. تردیدی نداریم که غرب بر اساس شبکه ای از رودها، سواحل، راه های آبی، جاده ها و شهرها سروسامان یافته است، اما قطعاً باید بر پایه عوامل و اجزای دیگری هم به این موضوع پرداخت و تعریفش کرد. غرب بیش از آن که منطقه ای جغرافیایی باشد، شکلی از جامعه است. مجموعه ای از عقاید، رفتارها و نگرش هاست که بر پایه آن تاریخ خود را ترسیم کرده و موجب تداوم گسترش و اشاعه آن شده است.

* اگر غرب منطقه نیست، لابد تمدن است؟
* بهتر است تند نرویم. من از آن چیزی که امروزه از «تمدن» فهمیده می شود، خیلی مطمئن نیستم. به علاوه، تاریخ غرب به قدری غنی و پیچیده است که نمی توان بدون بررسی و بازبینی اولیه از وجود «یک» تمدن حرف زد. زیرا اطمینانی نداریم که چندگانگی غرب یا بهتر است بگوییم کل سرزمین های غربی بتوانند به وحدت و یگانگی خود بازگردند. به هر حال باید دقیق تر به این موضوع نگاه کنیم.
در این جا می خواستم بی آن که از تمدنی یگانه حرف بزنم، بگویم که باید اجزای فرهنگ و تاریخ را در نظر بگیریم. به عبارت دیگر، اگر بخواهیم آنچه را «غرب» نامیده می شود بشناسیم، باید دین، سیاست، علم، فلسفه، اقتصاد و هنر را تلفیق کنیم. بلافاصله می بینیم که این کاری بزرگ و خطیر است و صرفاً می توانیم خطوط اصلی آن را ترسیم کنیم.
پیش از پرداختن به این تاریخ، ابتدا به سراغ عناوین فصول برویم تا متوجه شویم تصویر غرب چگونه شکل گرفته و تغییر کرده است. همه چیز با یونانیان قرن های ششم و پنجم پیش از میلاد مسیح شروع می شود. یونانی ها تنها ظرف چند نسل نمایش تراژدی، بحث و گفتگوی مردم سالارانه، تحقیق علمی و اندیشیدن فلسفی را پایه گذاری کردند. آن ها آگاه بودند که ارزش ها و آزادی هایی را پدید می آورند که در هیچ جای دیگری از دنیا وجود ندارد. یونانی ها بقیه مردم دنیا را «بربر» نامیدند. این لفظ در ذهن آن ها لزوماً دشنام نبود و معنای بدی نداشت. تمامی کسانی که به زبان یونانی حرف نمی زدند و مخصوصاً شهروندانی آزاد نبودند، بربر شناخته می شدند. بعضی از بربرها بی سواد بودند و عده ای دیگر باسواد و دانشمند؛ اما مخرج مشترک همگی این بود که رعایای امپراتور، شاه یا فرعون بودند. فقط یونانی ها بودند که قوانین خود را داشتند و شهرهایی مستقل ساخته بودند.
رومی ها، در پی یونانی ها، راه آن ها را ادامه دادند. آن ها با ارتش خود تقریباً تمامی دنیای شناخته شده آن روزگار را فتح کردند؛ اما برای ساکنان امپراتوری روم با هر زبان و دین و منشایی حقوقی قایل بودند.
مسیحیت، در پایان امپراتوری روم، بر ادیان گذشته غلبه یافت و کلیسا به نحوی برای غرب هویتی ایجاد کرد. از آغاز قرون وسطی، غرب و مسیحیت با هم درآمیختند. غربی بودن همانا مسیحی بودن شد. تا مدت های مدید چنین بود. اما این شکل از هویت غربی نیز رو به ضعف گذارد و در دوران جدید جای خود را به وجوه دیگر غرب داد.

* آیا غرب یکسره تغییر می کند؟
* ما بعداً باید به این موضوع بپردازیم. در هر صورت، ظاهر غرب تغییر کرده است. غرب از قرن شانزدهم و همزمان با رنسانس و سپس در دوران معاصر پیشرفت خارق العاده ای کرد و به تدریج آقای تجارت جهان شد. این تحول اقتصادی با ورود طلا و نقره از آمریکای لاتین و پایه گذاری نظام های بانکی و سرمایه داری سوداگرانه صورت پذیرفت. همچنین رشد اقتصادی غرب با اکتشافات بزرگ علمی، شکل گیری فناوری و پیشرفت صنعت حمل و نقل مرتبط بود.
بدین ترتیب، غرب با علوم، صنعت و ماشین مترادف شد. به علاوه، فتوحات، استعمار، استثمار و نسل کشی بخشی از معنای غرب است. توانمندی جدید غرب موجب شد که از قرن هجدهم تا بیستم سیطره خود را عملاً بر تمامی کره زمین گسترش دهد. غرب در چارچوب نمایشی نژادپرستانه، در سراسر قرن نوزدهم میلادی، بشریت را به نژادهایی با رنگ های مختلف تقسیم و خود را مظهر «نژاد سفید» معرفی کرد. سپس این نژاد قلابی و موهوم، به سبب خلط شدن پیشرفت علمی و فنی با ویژگی های زیستی موهوم، نژاد برتر دانسته شد.
در قرن نوزدهم، تغییرهای زیادی در تاریخ جهان و غرب به وقوع پیوست. آنچه «غرب» شناخته می شد، تنها منحصر به اروپا نبود. ایالات متحد آمریکا, که از قرن بیستم بر اقتصاد جهانی هرچه بیشتر چنگ می انداخت، جزئی از غرب محسوب شد. پیشرفت توانایی ها و قدرت یافتن آمریکا ابتدا در زمینه های اقتصادی بود، اما بعدها جنبه های سیاسی و نظامی هم پیدا کرد و عمیقاً موقعیت غرب را تغییر داد. از این هنگام درآمیختگی انحصاری مفهوم غرب با اروپا خاتمه یافت.
پس از جنگ جهانی دوم و در دوره «جنگ سرد», که بلوک اتحاد شوروی در تقابل با مجموع آنچه «دنیای آزاد» خوانده می شد قرار گرفت، اغلب اوقات غرب از منظر سیاسی و نظامی به کشورهای عضو ناتو (سازمان پیمان نظامی آتلانتیک شمالی) اطلاق می شد که شامل ایالات متحد آمریکا و اروپای غربی بود؛ یعنی کشورهایی که در سال ۱۹۴۹ م پس از جنگ علیه نازی ها پیمان اتحاد نظامی بستند.
در این دوره که پایان آن فروپاشی بلوک شوروی و نماد آن سقوط دیوار برلین در سال ۱۹۸۹ م بود، از اصطلاح «غرب» برای نامیدن دنیای بازار آزاد و مبادلات آزاد استفاده می شد. این دنیا را دولت های مردم سالار اداره می کردند و در برابر آنان اقتصادهای برنامه ریزی شده و قدرت های دیکتاتور قرار داشتند.

* خب، امروزه «غرب» چه معنایی دارد؟
* در سال های اخیر، «غرب» بیش از آن که معنای مکانی داشته باشد به معنای نوعی جامعه به کار رفته است. در حال حاضر، این کلمه یادآور پیشرفت، فناوری و مدرنیته است. ثروت را در برابر فقر، و مصرف را در برابر محرومیت نشان می دهد. همچنین است شمال در برابر جنوب، زیرا آخرین تغییر و تحول برچسب غرب به این ترتیب بود که نام مکان دیگری گرفت: شمال، و نه غرب!
اگر از دید پیشرفت اقتصادی و توانایی های فنی نگاه کنیم، دیگر فقط اروپای غربی و نیز مجموعه اروپا نیستند که این جنبه جدید اقتصادی و فنی غرب را دارا هستند. ایالات متحد آمریکا، کانادا و استرالیا هم صاحب ویژگی های اساسی این مجموعه اند. اما این هم کافی نیست. باید نام کشورهایی را اضافه کنیم که هم از جنبه فناوری و بازرگانی و هم از جنبه سبک زندگی کاملاً غربی شده اند. ژاپن و کره جنوبی نمونه های چنین کشورهایی اند.
بنابراین موقعیت جغرافیایی چندان معنایی ندارد. غرب به طور گسترده ای جهانی شده است. تا حدی که در حال حاضر آن را در کشورهای آسیایی و خاور دور هم می بینیم. از این به بعد، علاوه بر ژاپن و کره جنوبی, باید کشورهای چین و هند را هم نام ببریم که قدرت های بزرگ اقتصادی محسوب می شوند. به لحاظ بازرگانی، این کشورها رقیبان اروپا و ایالات متحد آمریکا هستند و, در عین حال، شریک و مشتری شان هم به شمار می روند. جالب این است که آن ها با غربی ها در خاک خود و با روش های خودشان رقابت می کنند، به طوری که هیچ اغراق نیست اگر بگوییم آن ها هم بخشی از غرب تلقی می شوند.
وقتی از «جهانی شدن» حرف می زنیم، به پدیده «غربی شدن» جهان اشاره می کنیم. در واقع، در ساختار تجارت جهانی، پدیده ها و فرایندهای فناوری، هنجارهای تولید و شبکه های ارتباطی ای که در غرب پدید آمده اند، در تمامی قاره ها منتشر می شوند. بدون تردید این شکل غربی شدن به نحو تمام و کمال اتفاق نمی افتد، اتفاقاً برعکس! زبان ها، سبک های زندگی، روش غذا خوردن، فکر کردن و کار کردن در برابر راه و روش غرب غریب و نفوذناپذیر می مانند. با این حال، این گوناگونی و تنوع با لایه ای غربی پوشانده شده است. اجزا و عناصر این لایه را شبکه های ارتباطی و اطلاع رسانی نظیر تلویزیون، تلفن، هواپیما، موسیقی، جنبه های گوناگون، لباس و غیره تشکیل می دهند که در سراسر جهان و در سرزمین های مختلف به هم شباهت پیدا کرده اند.

* پس غرب واقعی کجاست؟
* شاید اصلاً وجود نداشته باشد! چنان که همین حالا دیدیم، غرب در خلال قرون و به شکل های گوناگون تغییر کرده است. همین الآن چند غرب متفاوت را دیدیم: یکی شان به ظرف مکان مربوط می شد (همان طور که صحرای غربی که به منطقه غربی صحرای آفریقا مربوط می شود)، دومی اتحادیه ای تاریخی و باستانی است (اروپای قرون وسطی، «غرب مسیحی»), سومی مجموعه ای اقتصادی و سیاسی است که قدمت زیادی ندارد (قدرت های بزرگ اروپا و آمریکا)، و چهارمی به قدرت های بزرگ اقتصادی با مرزهای بسیار گسترده (ثروتمندترین کشورهای دنیا که شامل بعضی از کشورهای آسیایی هم می شوند) گفته می شود.
در مروری که کردیم، دیدیم اصطلاح غرب پیوسته در تغییر و تحول بوده است. مثلاً تغییر مکانی: غرب از سمت مغرب، که طرفی است که خورشید غروب می کند, به طرف شمال میل می کند، یعنی ثروتمندترین و پیشرفته ترین کشورهای سیاره ما؛ تغییر در تصویر: دیروز غرب حامل آموزش، علم، فناوری و پیشرفت بود، اما امروزه سوءاستفاده گری بی وجدان قلمداد می شود که برای مردم جهان خطرناک است؛ و سرانجام تغییر در باورها: غرب دیروز مومن به مسیحیت بود و امروز بی دین و بی خداست.
کل این ها یک تغییر مشخص نیست. عمیق ترین تغییر، بدون تردید، نشر و پراکندگی غرب در گذر جهانی شدن است. در گذشته ما می دانستیم غرب تقریباً کجا واقع شده است. امروزه چون به نظر می رسد همه جا هست، ظاهراً هیچ جا نیست.
غرب درست به همین دلیل که در همه جا هست، به نظر می آید همه جا را در بر گرفته و این که با روش انجام دادن کارها و نگاهش بر همه چیز و همه جا سیطره دارد، امروزه نقد می شود، مورد حمله قرار می گیرد و گاهی اوقات به سختی ضربه می بیند.

* امروزه چه کسی از غرب انتقاد می کند؟ چه کسی با آن می جنگد؟ مخالفانش برای مخالفت هایشان چه دلیل هایی دارند؟
* مخالفان غرب خیلی گوناگون اند. بعضی از آن ها خواهان نظام اقتصادی دیگری برای سرتاسر کره زمین هستند و همه بدی ها را زیر سر غرب می دانند. این افراد غرب و نظام سرمایه داری و بهره کشی را با هم خلط می کنند. در نگاه آن ها غرب نماینده سودپرستی و منفعت جویی است و روابط انسانی را به روابط تجاری تبدیل و کار را از حضور انسان ها بی بهره می کند. به رغم این که به وضوح می بینند که بی رحم ترین و غیرمنصف ترین شکل سرمایه داری بر چین و هند حاکم است، همچنان معتقدند فقط سرمایه داری آمریکا بر دوش کشورهای فقیر سنگینی می کند. فکر غالب این دیدگاه این است که غرب اجتماع ثروتمندان است و بقیه دنیا را فقرا پر کرده اند. اما اوضاع واقعی طور دیگری است. بخش بزرگی از ثروتمندترین کشورهای جهان کشورهای عرب تولیدکننده نفت هستند.
برخی دیگر بر آن شده اند تا با حاکم کردن فضای رعب و وحشت و از طریق مهاجمان انتحاری، آنچه را غرب می دانند ویران کنند. این گروه اساساً شامل خشک اندیشان اسلام گرایی هستند که می کوشند دین اسلام را نظریه ای ضدانسانی و مرگ آور نشان دهند. در نظر بگیر که آن ها «غرب» را چه می خوانند؟ دنیایی اسفبار که فقط در ذهن خودشان ساخته اند. در اندیشه آن ها غرب جامعه ای سست، نازل، مادی، بی دین و بی خداست. آن ها دیگر با غرب مسیحیِ دوران صلیبی نمی جنگند, بلکه با شبح جامعه ای ازخدابی خبر و غرق در عیاشی و هوسرانی درمی افتند؛ جامعه پست و حقیری که همه ارزش ها و هر گونه انسجام و اعتبار انسانی را از دست داده است.

* بالاخره غرب چیست؟ کشور است یا منطقه یا فکر؟
* غرب نوعی تصویر یا نمایش است، فکری است که به درد تعبیر و تفسیر آن چیزی می خورد که در جریان است. هیچ وقت کسی نمی تواند پوست و گوشت و استخوان غرب را ببیند. می توان آدم ها را در کوچه و خیابان دید و فیل ها را در سیرک تماشا کرد، اما دیدن غرب ممکن نیست. با این حال، همه ما وقتی کلمه غرب را می شنویم، تصوری در ذهنمان ایجاد می شود. ما در این جا به بررسی همین تصور می پردازیم. گاهی اوقات این چیزی که در ذهن داریم مبهم یا شاید ترکیبی از قطعات مختلف است, قطعاتی که به دوره های مختلف تاریخ تعلق دارند.

* این تصویر مال کجاست؟ چگونه شکل گرفته؟ به کجا یا چی مربوط می شود؟
* خب، ما هم سعی می کنیم همین ها را بفهمیم.

مقدمه: واژه ای امروزی

هرجا می رویم درباره غرب بحث می شود. دیگر غرب جزء واژه های کلیدی زمانه ما شده. کافی است رادیو یا تلویزیون را روشن کنید، مجله یا روزنامه را باز کنید، در اینترنت اخبار را دنبال کنید تا بلافاصله با این واژه روبه رو شوید. در اخبار گفته می شود که تروریست ها به غرب حمله کرده اند، رویاروی غرب قرار گرفته اند و می خواهند غرب را نابود کنند. این طرف و آن طرف نقل می شود که همه ثروت دنیا در دست غرب است یا دارد به غرب واگذار می شود. این طور به نظر می آید که روش زندگی غربی سیاره ما را فراگرفته، اما ارزش های غربی ضعیف شده اند...
واژه غرب در همه جا هست و به کار گرفته می شود؛ اما معنایش روشن نیست، اغلب اوقات درباره معنای این واژه چیزی گفته نمی شود، زیرا همه گمان می کنند معنا و مفهوم آن را به خوبی می دانند. اما اگر کسی خیلی جدی و روشن بپرسد که غرب چیست، سرگردان می شویم.
آیا به مکان خاصی می گوییم غرب یا نام منطقه ای از جهان است؟ غرب اروپاست یا آمریکا؟ یا هر دو؟ شاید هم مجموعه کشورهای ثروتمند و مرفه است؟
آیا غرب نام دوره ای از تاریخ است؟ نظام اقتصادی است؟ راه و روشی در اخلاقیات است؟ نوعی دین یا سبک زندگی است؟ آیا غرب وضعیتی ذهنی یا نوعی آگاهی است؟ آیا این واژه با برچسبی امتیازبخش همراه است یا در آن ضرر و زیان نهفته است؟
این ها بعضی از مسائلی هستند که در این کتاب درباره شان بحث می کنیم. می کوشیم هرچه روشن تر و ساده تر به این نکات بپردازیم. بدون شک همه این مسائل پاسخ قطعی و مسلم ندارند، اما برای فهمیدن جزئیات مربوط به آن ها می کوشیم اصل بحث را روشن کنیم. حرف های مبهم و افکار پریشان و درهم برهم هیچ مسئله ای را حل نمی کنند؛ بدتر آن که موجب رواج نفرت و خشونت می شوند. باید به شرح و بسط مطالب و نکات قابل طرح بپردازیم؛ پس می کوشیم در این مسیر بمانیم.

نظرات کاربران درباره کتاب گفتگو با مردم دربارۀ غرب