فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از مزرعه

کتاب از مزرعه

نسخه الکترونیک کتاب از مزرعه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از مزرعه

در گوشه مزرعه، روبروی جاده، در مزرعه کوچک بالادست، یک درخت بلند گلابی قامت راست کرده بود که شکل فواره‌ای ناصاف و ناهموار بود. این درخت شاخه‌های پوسیده و بی‌برگ و بار زیادی داشت و فقط بر همان شاخه‌های سالمِ باقیمانده‌اش هنوز میوه می‌رویید؛ گلابی‌های زیاد، با این‌که هنوز درست نپخته بودند، یکی‌یکی از شاخه‌ها می‌افتادند. تراکتور را زیر سایه درخت، روی علف‌های لبریز از میوه‌های خوشمزه و کرم‌زده، پارک کردم. من و ریچارد با هم از جاده پایین رفتیم. روپوش کار پدرم، موقع راه رفتن، به نظرم خیلی خشک و سفت شده بود، و کف دستانم که می‌خاریدند، از تماس طولانی با فرمان لاستیک‌پوش و داغ تراکتور، خاکستری‌رنگ شده بودند و همه چیز به چشمم حنایی‌رنگ می‌آمد ــ و همه این احساسات برایم تسلی‌بخش بودند، نشانه‌ای که ثابت می‌کرد واقعا کاری انجام شده است، حسی که کار و شغل واقعی‌ام هرگز آن را نثارم نمی‌کند. از ریچارد پرسیدم: «پیاده‌روی چطور بود؟» «جالب. یه موش‌خرما دیدیم، و یه نوع توکای کمیاب. مادرتون اسم همه چیزو می‌دونه.» «همون‌طور که تو اسم همه بازیکنای تیم یانکی رو می‌دونی.» «بله، اما اون اسامی توی روزنامه‌ها چاپ می‌شن.» «این تفاوت قضیه‌ست. گمونم مادرم در مورد طبیعت کتابایی داره که اگه خواستی، می‌تونی ازش خواهش کنی اونا رو بهت قرض بده.» «باشه.» «هیچ وقت نمی‌تونستم اون عکسا رو دقیقا با موجودای واقعی تطبیق بدم. شکل ایدئال در مقابل شکل واقعی.» «این یه مشکل فلسفیِ خیلی قدیمیه.» «شایدم عکسای آشغال و به‌دردنخور.» «امروز صبح توی اون مجموعه داشتم یه چیزی در مورد جهشی‌ها می‌خوندم، این کلمه مخفف موجودات جهش‌یافته است. یه جنگ اتمی اتفاق افتاده ــ» «دوباره؟»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب از مزرعه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

از عوارضی به بزرگراه، و بعد به جاده ای خاکی و صورتی رنگ پیچیدیم. از شیبی تُند و کوتاه بالا رفتیم و همسرم از آن جا، از فراز سطح هموار تپه، در کنار صندوق پستیِ کهنه شل کوف(۱) که یک سوم از پایه اش در پیچک و سماق سمّی فرو رفته و دَرَش مثل کلاه کج شده بود، برای اولین بار مزرعه را دید. کنار من، با نگرانی به جلو خم شد و آرنج پسرش از پشت محکم به شانه ام خورد. در آن سوی مرغزار گودافتاده و سرسبز، بناهای آشنا بر تپه دوردست در انتظار بودند. گفتم: «اون جا انبارِ ماست. مادرم داد برون زدِ بزرگ روی علف و یونجه ها رو که همیشه می گفت خیلی زشته، خراب کردن. خونه اون طرف انباره. مرغزار مال ماست. اراضی شل کوف کنار همین ردیف سماق ها تموم می شه.» دنگ و دنگ کنان از شیب جاده پایین رفتیم و ماسه سنگ های مسیرِ منتهی به زمین ما زیر لاستیک ها به ناله افتادند.
ریچارد پرسید: «زمینای هر دو طرف جاده مال شماست؟» او یازده ساله بود و رُک و بی پروا حرف می زد.
گفتم: «اوه، البته. مزرعه شل کوف در اصل یه بخش از اراضی ما بود، اما پدربزرگم قبل از این که بره اولینگر،(۲) اونو فروخت. یه چیزی حدود شونزده هکتار.»
«بعد موند چند هکتار؟»
«سی و دو. حالا تا چشم کار می کنه، اراضی پیش رو همه شون سرِ مزرعه ن. احتمالاً این زمین، بزرگ ترین قطعه زمین باز باقیمونده ست که تا این حد به آلتن(۳) نزدیکه.»
ریچارد گفت: «دام ندارین.» با این که به او گفته بودم چهارپا نداریم، لحنش سرزنش آمیز بود.
گفتم: «فقط چند تا سگ، و یه انبار پر از پرستو، و کلی موش خرما. قبل از مرگ پدرم، مادرم جوجه نگه می داشت.»
ریچارد پرسید: «فایده مزرعه ای که هیچ کس توش کشت و زرع نمی کنه چیه؟»
«اینو باید از مادرم بپرسی.» یک لحظه سکوت کرد، انگار که من توبیخش کرده بودم ــ من چنین قصدی نداشتم. پیِ حرفم گفتم: «خود منم هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم. وقتی اومدیم این جا، هم سن و سال تو بودم. نه، بزرگ تر بودم. چهارده سالم بود. همیشه احساس می کنم جوون تر از سن خودمم.»
بعد پرسید: «این بیشه ها همه ش مال کیه؟» و من می دانستم که خودش جواب من را می داند و فقط می خواهد من جوابش را با غرور بدهم.
گفتم: «مال ما. جز راه عبور که بیست سال پیش فروختیمش به اداره برق برای کشیدن کابل. همه درختا رو قطع کردن و هیچ وقتم از اون مسیر استفاده نکردن. اون جاست، می شه درختای قطع شده رو دید، اون باریکه زمینی که درختای جوون داره. دوباره همه شون رشد کردن. اونا درختای بلوط رو قطع کردن و جاشون افرا و ساسافراس(۴) در اومد.»
ریچارد پرسید: «فایده راه عبوری که فعلاً هیچ کس ازش عبور نمی کنه چیه؟» بی دلیل خندید و من تحت تاثیر قرار گرفتم، چون داشت خودش را مضحکه می کرد، شاید سعی داشت ادای من را درمی آورد، و تلخی و تیرگی زودهنگامی را که سالیانِ بی پدری به او تحمیل کرده بود به فراموشی می سپرد.
گفتم: «این جا اوضاع همین طوریه دیگه. سرهم بندی شده. شانس آوردی که توی نیویورک زندگی می کنی، جایی که فضا تنگ و فشرده ست.»
عاقبت پگی(۵) هم لب باز کرد. در مورد مزرعه ای که از دلش می گذشتیم، گفت: «انگار این مزرعه خیلی مهمه،» و موهایش را از روی پیشانی و گونه هایش پس زد، حرکتی که هر بار، بعد از گفتن حرفی که فکر می کرد ممکن است مخالفت دیگران را در پی داشته باشد، انجام می داد، مثل مردها که در شرایط این چنینی، آستین هایشان را بالا می زنند.
حقیقت داشت ــ هر بار، با هر فاصله زمانی ای که به این مزرعه برمی گشتم، این چند هکتار زمین مثل چیزی که مایه مباهات و فخر بود، انگار از درون وجودم به بیرون امتداد می یافت. همسرم این مسئله را احساس کرده بود و چون تازه همسرم شده بود، فکر می کرد که تلاش برای رفع این مشکل من ارزشش را دارد. این غریزه تصحیح کردن در وجود او برایم ارزشمند بود (همسر اولم، جون،(۶) هرگز از من انتقاد نکرده بود، برخوردی که خودش انتقادی شدید و کینه توزانه بود) اما از بروز چنین اتفاقی در مقابل مادرم وحشت داشتم. جون یک بار با معصومیت تمام، خیلی نرم و ملایم، اشاره کرده بود که مادرم به یک ماشین لباسشویی نیاز دارد؛ و دیگر هرگز بخشیده نشده بود. حالا در این لحظات آخر، قبل از این که به حضور مادرم برسیم، غریزه ام حکم می کرد که با صدای بلند در موردش حرف بزنم، انگار می خواستم از همان لحظه، راه مطرح شدن حرف هایی را که می بایست ناگفته می ماندند، سد کنم.
گفتم: «ریچارد، اون جا یه تراکتور هست. پشتش یه غلتک برش هست که ساقه ها رو قطع می کنه. توی پنسیلوانیا این یه قانونه که اگه مزرعه کسی توی زمین خاکی باشه، باید هر تابستون دو بار علفای زمین رو بزنه.»
«زمین خاکی یعنی چی؟»
«درست نمی دونم. مزرعه هایی که توشون کشت و زرع نمی شه.»
«کی پشت تراکتور می شینه؟»
«مادرم.»
پگی با تندی گفت: «این کار اونو می کشه.»
من هم با همان تندی گفتم: «خودش اینو می دونه.»
ریچارد پرسید: «منم می تونم بشینم پشتش؟»
«گمون نکنم. بچه های این اطراف این کارو می کنن، اما گاهی» ــ جلوِ زبانم را گرفتم تا نگویم: «لت و پار می شن»؛ یکی از بچه های دوران کودکی ام دچار شکستگی لگن خاصره شده بود، و یادم آمد که چطور موقع راه رفتن می لنگید و لق لق می زد ــ «آسیب می بینن.»
انتظار داشتم سماجت کند، اما حواسش از این موضوع پرت شد. «اون چیه؟» ویرانه صورتی رنگ یک آن در محیط سراسر سبز درخشیده بود.
«اون بنای انبار قدیمی تنباکوئه.»
«می تونین یه سقف روش بذارین و گاراژش کنین.»
«چهل سال پیش سوخت و ریخت پایین، وقتی صاحب مزرعه یه نفر دیگه بود.»
پگی گفت: «قبل از این که مادرت دوباره اونو بخره.»
«این طوری مطرحش نکن. حالا نظر مادرم اینه که پدرم هم می خواسته دوباره زمینو بخره.»
«جوئی،(۷) ترس بَرَم داشته.»
بروز هیجان ناگهانی اش با لحظه کوری که من از پیچ سربالایی جاده بر گِردِ انبار می گذشتم، همزمان شد. اگر از آن سو ماشینی، بدون دقت و توجه، پیش می آمد، تا لحظه بروز خطر تصادف دیده نمی شد. اما در هزار باری که دل به دریا زده و این کار را انجام داده بودم، هرگز تصادفی پیش نیامده بود، هرچند جوان های محلی ای که با قارقارک هایشان از خانه بیرون می زدند، حین گذر از اراضی ما دوست داشتند بگازند، تا سربه سر سگ ها بگذارند، و مادرم را اذیت کنند. شب ها گاهی با وانت هایشان در مزارع پرسه می زدند، و نور چراغ های جلوشان را در چشم گوزن ها می انداختند. حالا گرگ و میش بود. آهسته دور انبار چرخیدم، و روی شیب مقابلش پارک کردم، تکه زمینی که از سر غفلت پوشیده از علف شده بود، و به پگی گفتم: «نترس. من توقع ندارم تو و اون با هم کنار بیاین. فکر می کردم با جون کنار می آد، اما نیومد.»
«و حتما از من بیش تر بدش می آد.»
«این طوری فکر نکن. فقط خودت باش. من دوستِت دارم.»
اما این مسئله را خیلی شتابزده مطرح کردم، چون همان لحظه پیکر مادرم، توده ای تار، اما قرص و محکم، از خانه بیرون آمده بود و داشت زیر سایه آبی رنگ شوکرانی که حفاظ دیوار بود، راه می رفت. همین درخت بود که باعث می شد شب های خانه زودهنگام آغاز شوند؛ در کودکی بارها در همین ساعت، به تصور این که شب فرا رسیده، از پنجره به بیرون خیره، و از دیدن نور خورشید که مثل سنگ معدن ناخالص بر نیمه بالایی دیوارِ انبار رنگ طلایی می ریخت، متعجب شده بودم. با احساس تقصیر و گناه، به سرعت درِ ماشین را باز کردم و دست تکان دادم و با صدای بلند گفتم: «سَ ـ لام!»
او هم با صدای بلند جواب داد: «زائرها!» در حینی که سیتروئنمان سوت کشان روی بالشتک های هوایش می نشست، در پژواک غریب سکوت موتور ماشین، در کلام مادرم طنین طنزی ملایم محسوس بود.
از مشاهده کندی حرکتش در مسیر واقعا شوکه شدم. دیده بودم که زیر باران، در فاصله میان انبار تا خانه چطور از پدرم جلو می افتاد. گلودرد مزمن داشت، و با این که هرگز لب به سیگار نزده بود، مبتلا به اتساع مجاری ریه بود. بزرگ ترین جدّ و جهد زندگی اش خریدن این مزرعه و منتقل کردن همه ما به آن بود، اما آن طور که دکتر به او گفته بود، ریه هایش مثل ریه های شهرنشینی آبدیده بود. در برابر هوای مرطوب ماه اوت، روی بلوز کهنه صورتی رنگش که برای من یادآور عیدهای پاک دوران کودکی بود، پولیوری پشمی و مردانه پوشیده بود، پولیور پدربزرگم، طوسی رنگ و کشباف که از جلو تا پایین دکمه می خورد. توله سگ گله، تنها سگی که در آغل نبود، در یکی دو متریِ پوزه ماهی مانند سیتروئنمان، خشمگین و عصبی، به ما می پرید، و بعد برگشت و بدو به سمت مادرم رفت. کندی دردناک گام های مادرم سگ را کلافه کرده بود؛ تکه رنگ پریده زیر گلو و نوک دم حیوان در تاریکی چمنزار کورسو می زد. چمن ها خیلی بلند شده و با حزن و اندوه در انتظار هرس شدن بودند.
وقتی من و ریچارد چمدان ها را از صندوق عقب ماشین برمی داشتیم، پگی با عجله و اضطراب به طرف مادرم رفت تا در نیمه راه به او برسد، و من با نگرانی احساس کردم که پگی بدون آن که خود بداند، با به نمایش گذاشتن سلامتی و چالاکی اش مادرم را عصبی کرده بود. فاصله بندی یکنواخت سنگ های ماسه ای در زیر پاشنه های بلندش باعث می شد به نظر نامتعادل بیاید. او را با چشم های مادرم می دیدم، انگار در قالب زنی بلندقامت و بزک کرده به سمت من تلوتلو می خورد، و همزمان با چشمان خودم، از پشت سر، به شکل دامنی سفید که از من دور می شد، تلالویی که مرکز و کانون زندگی ام بود. همسرم به عنوان یک زن، چاق نیست، اما درشت است، با شانه هایی گرد و افتاده.
دو زن همدیگر را بوسیدند. قبلاً یک بار همدیگر را دیده بودند، در مراسم عروسی ای که از مادرم خواسته بودم در آن شرکت نکند. مراسم یک هفته پس از قطعی شدن طلاق من و جون، در مرکز شهر و اقامتگاه شخصی یکی از قاضی های محلی، که پسرش با من آشنا بود، برگزار شد. ساختمان قدیمی بود، با اتاقک های آسانسور و سالن های پوشیده از لینولئوم و درهای دفاتر که با شیشه های ماتشان شبیه یک ردیف توالت شده بودند. ماه ژوئن بود، داغ. پنجره های خانه مثل قدیم ها کاملاً باز بودند و سر و صداهای ایست ریور به داخل اتاق می رسید. حریم قضایی ساختمان در امتداد خطوط قدیمیِ فضای اداری خیلی جادار بود، و وسایل و مبلمان سالن، من جمله نیمکتی چوبی که مادرم رویش نشست، خیلی نامنظم و پراکنده بودند، پنداری این بازمانده های ساکن و بی حرکت دوران سپری شده فعالیت های قضایی، مثل انسان ها، در معرض فنا قرار گرفته و اندک اندک از تعدادشان کم شده بود. مادرم یک تکه دستمال نخی کوچک را روی پاهایش گذاشته بود و مدام تایش می زد و دوباره تایش را باز و صاف می کرد و بعد ناگهان، مثل زنبورزده ها، دستمال را به کنار گردنش می فشرد. و من احساس می کردم که او در این مراسم، در نهایت نومیدی، وصله ای ناهمخوان بود و در جایی اشتباه قرار گرفته بود، اما راستش، جای هیچ کداممان آن جا نبود: پسر همسرم که دیگر برای خودش بزرگ شده بود؛ زن و شوهر عصا قورت داده ای که زن لوچش ساقدوش پگی بود؛ اسکی بازِ سابق المپیک با صورتی کک مکی، از آشنایان سابق جون و همکار من، که در نبود گزینه ای بهتر، ساقدوشم شده بود؛ پدر پگی، بیوه مردی با صورتی گلبهی که در اوماها یک فروشگاه بزرگ را اداره می کرد؛ و مهمانی که به هیچ وجه انتظارش را نداشتم، برادرزاده همسر سابقم با تیروئید پرکار، دانشجوی دانشکده الهیاتِ یونیئن، که به عنوان نماینده جون و بچه ها، که در آن زمان همراه با پدر و مادر جون به دریاچه ای در کانادا پناه برده بودند، در مهمانی شرکت کرده بود. در این محفل عجیب و غریب، مادرم به هیچ وجه مایه دلخوری نبود. قاضی، کوسه ای پیر و باوقار با کت و شلوار کریشه بود که از نظر مادرم خیلی جذاب بود. با دستان آفتاب سوخته ای که انگشتانش را مثل کارگرها خم کرده بود ــ مثل وقتی که می خواست پرونده ای قطور را بایگانی کند ــ مادرم را با احتیاط روی نیمکت نشاند. بعد مادرم دستی به سر خود کشید و با جسمی بی رمق، به نفس نفس زدن افتاد، مثل پیر زهواردررفته ای که خستگی درمی کرد. آمدنش به آن جا (با اتوبوس، و یک ساعت انتظار در فیلادلفیا)، که من سعی کرده بودم مانعش شوم، حال به نظرم فشاری شدید می آمد که او به خاطر من تحملش کرده بود، و من بابتش قدردان او بودم. حتی در اوج مراسم هم نسبت به حضور او هوشیار و آگاه بودم، و در یک لحظه زیرچشمی سرخ شدن چانه محکمش را دیدم و متوجه شدم که با پایین آمدن سرش به سمت دسته لرزان بنفشه ها، که آن ها را کنار کمرش محکم در مشت فشرده بود، ستاره مژه هایش حرکت کرد. جایی خوانده بود که یک عروس که قبلاً ازدواج کرده بود، گل های سفید دست نگرفته بود، و سرتاسر صبح را هم پیِ گل های بنفشه در ماه ژوئن، به تلفن زدن به این جا و آن جا سپری کرده بود. بعد احساس کردم که عروسم به رغم نیمرخ جوان و محجوبش، میانسال است ــ احساس کردم که هر دو ایستاده ایم، نامتعادل و نامتوازن و پا در راه، در میانه مسیری بزرگ، در کنار رودخانه ای عظیم تر از همه سواحلش. از پس شانه قاضی در زیر آن کت کریشه، در آن سوی پنجره بازِ اتاق، رودخانه ای که به دلیل ارتفاع ما از سطح زمین کمی کج به نظر می رسید، دیده می شد که ترافیکی کند از قایق های مینیاتوری بر پشتش سوار بود، و پنداری از جانب این رودخانه که انگار تا عمق فضای بی کران بعدازظهر، با پیش زمینه ای از نمای پرتلالوی بروکلین و طرح های بخیه مانند جرثقیل ها، بالا می خزید، نسیمی به اتاق وزید که ورق های روی میز سرد و بی احساس بلوط را برهم زد. یک مگس تنها در شعاع نور بر گرهی از چوب چرخ می زد. بعد زن و شوهر سوگند وفاداری یاد کردیم و من احساس کردم که عاقبت به قعر تزلزل ناپذیر عملی درغلتیده ام که مدتی بسیار طولانی، در نهایت دردمندی، در انتظار پایان یافتن بوده است. وقتی برگشتم تا پذیرای تبریک ها باشم و با معدود آدم هایی که با من تا این ارتفاع بالا آمده بودند روبوسی کنم، با دیدن چشمان خشک و خشمگین مادرم، و سردی گونه اش در هرم گرمای آن عصر گیج و مبهوت شدم.
***
در آن هوای سرد مادرم را بوسیدم و احساس کردم که صورتش مثل تبزده ها غرق آتش است. پاییز، که در خشکی های دور از ساحل زودتر آغاز می شود، بیش از آن که در بوی میوه های افتاده از درخت باغ مشهود باشد، در بوی استوقدوس در فضای گرگ و میش غروب حس می شد، احساس مرگ و رسیدن به پایان راه. رشته ای از مه بر سینه مرغزار دوخته شده بود، و جایی در آن بین، جویباری کوچک، شاید چیزی در حد یک نهر، یکسره غرق علف های هرز و شاهی های آبی، آهسته آهسته در جریان بود و نفس می کشید. در میان حجم بنفش و غشامانندِ میان نوک درختان، خفاشی مثل لکه درد به این سو و آن سو می پرید. مادرم خیلی سریع دستی به سر و روی پگی کشیده بود و بعد دستانش، پنداری در پی چیزی متضاد و متباین، لرزلرزان روی من فرو آمد ــ یک دست بر ساعدم، و دست دیگرش روی شانه ام. پرسید: «چقدر خسته ای؟» و منظورش این بود که خسته به نظر می آیم.
گفتم: «اصلاً. اون طرف پُل زدیم کنار و یه همبرگر خوردیم.»
مادرم با زرنگی رو برگرداند و گفت: «اوه، منظورم این نبود که پگی خسته ست. هر وقت پگی رو دیدم، سرحال و بانشاط بوده.» صدایش انگار در گلو و دهانش تولید می شد و بیرون می آمد، نه از ریه هایش، و بعد از این که از اعماق وجودش خارج می شد، پُر از هن و هن بود، اما ضرباهنگی تندتر و سریع تر از همیشه داشت. در این سرعت چیزی طنزمانند وجود داشت، و در نحوه بالا آوردن شانه هایش، انگار می خواست ریه هایش گود بیفتند ــ نوعی هجو و هزل که پنداری می خواست با آن ذهن ما را از وضعیتش که هیچ گونه اغراقی در آن نبود، گمراه کند.
نشاط و شادی از چهره پگی محو شد؛ بعد جسورانه خندید و گفت: «فقط ظاهرم این طوریه.»
مادرم گفت: «به هر حال، ظاهر بانشاطیه.»
بازوی پگی را گرفتم تا به سمت خانه همراهی اش کنم، اما او از من فاصله گرفت تا ریچارد، که پشت سرمان بود، بینمان جا بگیرد. اصرار کرده بود که چمدان سنگین تر را خودش بیاورد، همان که لباس های مادرش در آن بود. بعد چمدان را در دست چپش گرفت تا با مادرم دست بدهد. گفت: «شما این جا مزرعه خیلی خوبی دارین، خانم رابینسون.» برای گفتن جملات کوتاه می توانست صدایش را به شکل تاثیرگذاری بَم کند.
مادر گفت: «بله، متشکرم، آقای مهربون. حالا کجاشو دیدی. امیدوار بودم پدر و مادرت زودتر می رسیدن تا توی روشنایی روز یه قدمی در مزرعه می زدیم.»
پگی گفت: «می تونیم فردا این کارو بکنیم. من که لحظه شماری می کنم.»
با این تصور که آیا با شنیدن دو کلمه مبهم و غریب «پدر و مادر» از زبان مادرم یکه خورده ام یا نه، گفتم: «من باید علفای زمینو بزنم.»
گفت: «جوئیِ طفلکی، چقدر وظیفه شناس.»
ریچارد با لحنی اطمینان بخش به او گفت: «از چیزی که دیدم خیلی خوشم اومد.» صدایش طنینی بچگانه پیدا کرد: «از کنار یه بنا گذشتیم که خیلی راحت می شه ازش برای دو تا ماشین گاراژ ساخت.»
در توضیح حرفش گفتم: «منظورش انبار قدیمی تنباکوئه. همیشه فکر می کردم وقتی از مزرعه یه زمین گلف بسازیم، اون جا می شه پاتوق بازیکنای حرفه ای.» قضیه زمینِ گلف شوخی ای خانوادگی بود، مربوط به وقتی که پدرم هنوز زنده بود، شوخی ای که هیچ وقت به طور دقیق چند و چونش را درک نکرده بودم؛ اما این جا از آن به عنوان سپری محافظ برای معصومیت پسرخوانده ام استفاده کردم.
مادرم نگاهی دقیق به ریچارد انداخت، وانمود کرد که سرخورده شده، و بعد با صدای بلند گفت: «اما بهترین تَمِشکا مال همون جاست!»
از این که تاریکی ای را که از زمان ضعیف شدنش گردش را گرفته بود ــ حتی برای یک لحظه هم که شده ــ پَس زده بود، همگی با قدردانی و خوشحالی خندیدیم. روحش طنینی دردآور پیدا کرده بود، ظرافتی تیره و گرفته که در فضای بیرون از خانه دوچندان غیرقابل تحمل می شد ــ پنداری همین که در حریم مزرعه او بودیم، از نظر او مثل این بود که به قلمروِ افکار و تصورات خصوصی اش پرت شده بودیم.
مادرم با همان گام های تند و احتمالاً طنزآمیز، ما را به داخل خانه راهنمایی کرد. از نخستین باری که حدود بیست سال پیش، برای اولین بار از دانشکده به خانه برگشته بودم، این بازگشت ها کم و کم تر شده بود، تا به همین لحظه پیش رو؛ پاهایم روی لبه خشن سنگ های ماسه ای حیاط پشتی فشرده شد، و سگ ها در آغلِ کنار برگ نوی کج و کوله ای که یک بار گاومیشی رم کرده به آن شاخ زده، و بعد مادربزرگم با یک پیشبند آن را رام کرده بود، با سبعیتی لبریز از نشاط و شادی پارس می کردند. این اتفاق در اولین تابستان زندگیمان در مزرعه رخ داده بود. یک گاودار منونیت(۸) مرغزار ما را برای گله کوچکش اجاره کرده بود، از جمله یک نرّه گاو زنگاری رنگ که در حصار پشت انبارِ سردخانه بخشی شکم داده و وارفته پیدا کرده بود. حیوان با یک جست به حیاط ما پرید، خُرّه کشید و به بوته گرد و کوچک سبزرنگ و درخشان حمله کرد و ایستاد به تکان دادن سرش، انگار می خواست صدای وزوزی را که در گوش هایش پیچیده بود ساکت کند. مادربزرگم با همان اخم و تلخ و صفیری که در راندن فروشنده های دوره گرد داشت، پیشبند را تکان تکان داد و شروع کرد با حیوان حرف زدن ــ و مابقی ما در آشپزخانه کز کرده بودیم و فریاد می زدیم ــ و به این ترتیب، مادربزرگ از بوته برگ نو، بوته ای که آن را در حیاط محبوبش در اولینگر پیوند زده بود، محافظت کرد، تا عاقبت کارگران مرد منونیت با طناب از راه رسیدند. بوته زنده مانده بود، اما هر زمستان، سنگینی برف شکاف بوته را که مدام قد می کشید، عریض و عریض تر کرده بود.
وارد آشپزخانه شدیم. چوب های گرم و فرسوده اش با نوری ملایم روشن شده بود. در تمام مدتی که در این خانه رشد می کردم، هیچ وقت به اندازه کافی چراغ نداشتیم، یا لامپ های پرنور و قوی نمی خریدیم. در مورد چیزهای کوچک ناخن خشک بودیم و در مورد چیزهای بزرگ، ولخرج. فضای داخلی خانه کوچک با آن دیوارهای قطور با هدایایی که در خلال سالیان فرستاده بودم، به نحو غریبی پر و پیمان شده بود. خرت و پرت هایی مثل ظروف مس بار دانمارکی و سفال های مکزیکی و لیوان های ایتالیایی ای که معمولاً با عجله و دیرهنگام از کمبریج و روم و برکلی و نیویورک به مناسبت کریسمس و روز تولد و سالگردها برایش فرستاده بودم، حالا هره پنجره ها و قفسه ها را پر کرده بودند. احساس می کردم این هدایا، به رغم آن که گرانقیمت و پرهزینه بودند، جایگزین های ارزانقیمتی برای عشقم و حضورم بودند، و حالا انگار با ورود به این خانه که محیطش دقیقا در خاطرم مانده، به جای یافتن جوانی کهنه و نخ نمایم، این خرده ریزه های زرق و برق دار دوران بلوغم را می دیدم. هر بار که به این جا برمی گشتم، از این که می دیدم چه بخش بزرگی از وجودم در این خانه جا مانده، بیش تر دلخور می شدم. عکس هایی از من ــ حین فارغ التحصیلی (سه بار)، در مراسم ازدواج (اولین بار)، حین لوده بازی با بچه ها زیر آفتاب، عکسی دیگر با نگاهی مومیایی وار در بالای بریده ای زردشده از یک خبر، که برای این که از بین نرود، در پلاستیک گذاشته شده بود ــ همگی به دیوارهای سالن پذیرایی زده شده بودند، به همراه مدال ها و گواهینامه های جورواجوری که از مدرسه گرفته بودم؛ چنان خاطره ام را زنده نگه داشته بودند که انگار مرده بودم. در حالی که پدرم، که از این که عکسش را بگیرند متنفر بود (سی سال آزگار در سالنامه های دبیرستانی که در آن تدریس می کرد، همان تک عکس بی ریخت و بدقواره از او چاپ شده بود)، هیچ جا جلوِ چشم نبود، و همین مسئله باعث شده بود که غیابش قدرت و تاثیری محسوس پیدا کند. در ذهن او را می دیدم که با حجب و کمرویی از مقابل دوربین عکاسی دوری می کرد و می گفت: «از پک و پوز بی ریخت من عکس نگیرین.» گوش تیز می کردم تا صدای کشیده شدن پاهایش را روی ایوان و صدای چفت شدن دستش را بر دستگیره درِ پشتی بشنوم، با شدت و حدتی عجیب، انگار در که تا نیمه باز می شد، ناگهان می ترسید که مبادا دوباره بسته شود. از نظر من چندان محال نبود که ناگهان با هدیه شامگاهی اش وارد پذیرایی شود، با یک جعبه نیم لیتری و پوشیده از قطرات آب، پُر از بستنی سه رنگ، و با همان شیطنت و غم همیشگی به من نگاه کند و با من دست بدهد و برگردد به طرف مادرم و بگوید: «این بچه به نظر سالمه،» و بعد برگردد به سمت همسرم و بگوید: «باید غذاهای خوب بِدی بخوره.»
اما نیامد؛ ما چهار نفر تنها بودیم. روی دیوارها غیاب یک نفر دیگر هم محسوس بود. بالای کاناپه که کوسن هایش پوشیده از موهای ریخته سگ بود، دوازده سال تمام پرتره ای رسمی از جون آویزان بود، در کنار عکسی از من که در همان زمان گرفته شده بود، در استودیویی در آلتن، زمانی که بیست و اندی ساله و تازه عروس و داماد بودیم. مادرم بدون مشورت با ما آن قرار را گذاشته بود، و هر دوی ما از این قرار شاکی بودیم. فکر می کردم این طور احساسات گرایی ها از مادرم بعید است. هنوز او را به چشم بچه اش می دیدم، به عنوان کسی که انگار هر روز حضوری نو و تازه می یافت. عشق و شورش برای جمع کردن یادگاری از من، پیش از آن که خودم متوجه شوم که واقعا خانه را ترک کرده ام، شروع شده بود. ظهر داغ یک روز، مطیعانه، سوار ماشین شده و ده مایل به سمت جنوب رفته بودیم تا سر قرارمان حاضر شویم. جون پنداری برای به رخ کشیدن بیزاری اش از این کار و در عین حال، اطمینانش از زیبایی و جوانی خود، یک پیراهن بلند و ساده نخی پوشیده بود، پیراهنی که احتمالاً دختران کشاورز حین دستفروشی توت فرنگی می پوشیدند، با طرح رنگ و رورفته گل های ریز و آبی بر زمینه ای زردرنگ و یقه چهارگوش و پهن. وقتی نمونه های عکس رسید، مادرم دقیقا عکسی را برای بزرگ کردن انتخاب کرد که جون در آن غافلگیر شده بود، وقتی که بدنش درست مثل ساقه گل به سمت نور مایل می شد، انگار در واکنش نسبت به چالشی دور کش می آمد، در یکی از لحظات دلواپسی و نگرانی اش که خیلی برایش پیش می آمد. بالاتنه اش در عکس معلوم بود، و پشتی گرد صندلی را طوری دو دستی گرفته و چنگ زده بود که استخوان های ظریفش کاملاً به چشم می آمدند. استخوان هایش ظریف تر از استخوان های پگی بود. بازوی مهتابی رنگ و گرد و کاملاً کشیده اش حائل شده و بدنش را کاملاً صاف نگه داشته بود و صورتش تقریبا به طور کامل به سمت نوری در بالای سرش چرخیده بود، نوری که طرح برجسته دهانش را بیش و کم محو کرده بود. زیبایی چشمگیرش از پس حالت معذب و خشک بدنش در عکس و کمی نور، مشهود بود، زیبایی ای طبیعی که آن تردید و کمرویی رفع نشدنی اش ــ که البته گاهی با لبخندهای بی نقص و کاملاً زیبایش تضاد و تعارضی فاحش پیدا می کرد ــ به آن حالتی مرموز و دست نیافتنی می داد. در آن عکس رازی وجود داشت. جون در آن زمان باردار بود. هفت ماه بعد، آن،(۹) دختر بزرگ ترمان، متولد شد. و این حس درونی با عکس عزیزی که ذهنم در پَسِ آن عکس واقعی برای خودش تصویر کرده بود به هم می آمیخت، تصویر جون که با غرولند و نارضایتی، با بی اعتنایی آن پیراهن زرد را می پوشید، و آن ماشین سواریِ طاقت فرسای نیمروزی به مرکز آلتن، حس و حال همیشگی در آن دیدارهای آغازین از مزرعه، وقتی که گرد و غبار هر بار پس از عبور هر ماشین، مثل مهی سرخ رنگ به هوا بلند می شد، دورانی که پدرم بعد از کشمکش های هرروزه با محصل هایش، با بستنی به خانه می آمد، وقتی که عشق و وفاداری پسرانه ام با تزلزل و حیرانی میان مادرم و همسرم تقسیم شده بود، بین دو زنی که میانشان ناهماهنگی و ناهمخوانی شرح ناپذیری حاکم بود. این که آن عکس آن چیزی که مادرم می خواست نشده بود، نتیجه نوع رابطه همیشگی و معمول آن ها بود. مادرم سال ها بعد به جون گفت: «چیزی که من می خواستم، یه عکس از لبخند تو بود.»
به جای آن عکس در بالای کاناپه، یک قاب کوچک با منظره ای روستایی نصب شده بود که اندازه اش از قاب قبلی کوچک تر بود و تکه های پررنگ تر کاغذدیواری واقعیت را لو می داد، نسخه ای بسیار کوچک تر از نمونه اصلی، تابلوی رنگ روغنی که در کودکی، در دورانی که در خانه پدر و مادربزرگم در شهر زندگی می کردم، زینت بخش اتاقم بود. بلافاصله به سمت تابلو رفتم تا از نزدیک نگاهش کنم ــ و می خواستم مادرم حین انجام این کار من را ببیند و متوجه شود که بابت این کار سرزنشش می کنم. سایه ارغوانی رنگ شیئی که در تابلو دیده نمی شد، درختی بی برگ از گونه ای نامعلوم که ریشه اش در انبوهی از علف های فوق العاده سبز گم بود، بر پهلوی پنج گوش انبار افتاده بود. پشت کاناپه، خم شدم و با دقت به تابلو چشم دوختم، آسمانی خارق العاده با رگه هایی از رنگ پاستل در کناره ها که وقتی بچه بودم، با دیدنش فکر می کردم که دارم وارونه بر روی دشتی از مدادهای شمعی راه می روم. در آسمان پرنده ای کوچک و سیاه به شکل Vنقش شده بود، بین دو رگه رنگ، طوری که تصور می کردم اگر انگشتانم را از شیشه تابلو رد کنم، می توانم آن را مثل جوانه هویج بکنم. این تابلوی عجیب که تصویری بود از دنیای خیالی و خارق العاده روستا، پس از آن که به خانه سر مزرعه رفته بودیم، در اتاق بالای پلکان آویزان بود، اتاقی که در نوجوانی در آن می خوابیدم، و بعد از رفتن من، پدرم به جای من در آن می خوابید. با ریچارد که از پله ها بالا می رفتیم، می ترسیدم که نکند پدرم آن جا باشد، خوابیده در زیر نور تُند، با مجله ای لغزان روی سینه اش و عینکی که حفاظ چشمان بسته اش بود. در عوض، وقتی ریچارد را روی تخت خالی می خواباندم و رویش را می انداختم، متوجه شدم که مادرم عکس جون را پنهان نکرده، بلکه فقط جایش را با تصویر آن منظره روستایی عوض کرده بود. جون به دیوار قدیمی اتاقم آویزان بود.
ریچارد پرسید: «اون دختر جذاب کیه؟» وقتی صدایم از درون وجودم برآمد تا جوابش را بدهم، ناگهان با سدّی رخنه ناپذیر روبرو شد، انگار ناآشنایی اش با ظاهر و قیافه این زن که حال مادرش جایگزین او شده بود، جهلی ارزشمند بود که من وظیفه داشتم آن را حفظ کنم. سر بزرگش را با موهای کوتاهی که نیازمند اصلاح دوباره بود به سینه ام فشردم تا صورتم را نبیند. وقتی عاقبت صورتم را دید، با صدایی لرزان گفتم: «این خونه لبریز از وجود منه.»
***
قبل از این که ریچارد را به بستر ببرم، غذا خورده و حرف زده بودیم. مادرم، که نمی دانست ما در جاده چیزی می خوریم یا نه، یک غذای سبک پنسیلوانیایی آماده کرده بود، غذایی با معیارهای خودمان: سوسیس، کلم فلفل (مادرم که هنوز خوراکی محبوبی را که من فراموش کرده بودم به یاد داشت، به عنوان تحفه، مغزِ به ظاهر سرد و در واقع تند و داغ کلم برایم آماده کرده بود)، سُس سیب، کیک مَلاس و شکر سرخ و قهوه بدونِ کافئین که قلبش توان تحمل آن را داشته باشد. پگی و ریچارد در برابر این خوردنی قهوه ای که بخار از رویش بلند می شد، وامانده بودند. وقتی دیدم پسرم، در سن و سالی که خود من از خوردنِ کیک ملاس و شکر سرخ سیر نمی شدم، تکه دومی را که به او تعارف شده بود مودبانه رد کرد، واقعا تعجب کردم. مادرم به ریچارد قهوه تعارف کرد و پگی گفت که او هیچ وقت قهوه نمی خورد.
«هیچ وقت؟»
ریچارد گفت: «تابستون گذشته با پدرم، تو چادری که در آدیروندکس(۱۰) زده بودیم، قهوه خوردیم، چون شیر غلیظ اصلاً قابل خوردن نبود.» پگی گفت: «آره، و وقتی اومدی خونه، مریض بودی.»
مادرم گفت: «کافئین نداره،» و نصف فنجان قهوه برایش ریخت. قهوه ریختن برای ریچارد، در کنار شکل و بافت میز ناهارخوری قدیمیمان، نطق او را باز کرد؛ همیشه دور میز غذا، وقتی خانواده ای وجود داشت، با هم حرف می زدیم. گفت: «گمونم از وقتی سه سالم بود، شروع کردم به قهوه خوردن. یادمه که روی اون صندلی بلند می شِستم، درست همون جا که تو الآن نشستی، پگی، و یه فنجون سیاه بزرگ روی یه سینی می ذاشتم جلوم. نمی دونم مادرم چی فکر می کرد، جز این که اون روزا هیچ کس در مورد تغذیه چیزی نمی دونست، و پدرم توی خونه هیچ وقت شیر نمی خورد. تا روزی که مرد، هر روز ده دوازده تا فنجون قهوه می خورد، سیاهِ سیاه، و داغ تر از هر قهوه داغی که مردای دیگه می خوردن. قهوه رو صاف از روی آتیش برمی داشت، و بعد یه دفعه همه شو سر می کشید؛ به این تواناییش افتخار می کرد. این از اون مسائلی بود که مردم اون وقتا بهش افتخار می کردن، ریچارد.»
ریچارد انگشتانش را روی فنجان گذاشت، انگار تماس انگشتانش با فنجان او را در ارتباط مستقیم با مادرم قرار می داد، و بعد با جسارت گفت: «در مورد مزرعه تون برام بگین، خانم رابینسون.»
«چی می خوای در موردش بدونی؟ حتم دارم که جوئی» ــ مکث کرد، گفتن این اسم موقع حرف زدن با پسرخوانده ام برایش عجیب بود، اما او هم مثل من اسم دیگری پیدا نمی کرد ــ «قبلاً در مورد مزرعه بیش تر از اونچه خودت بخوای، برات تعریف کرده.» نگاه سریعی به من انداخت و حرفش را ادامه داد: «شایدم نکرده. احتمالاً هیچ وقت در مورد مزرعه حرف نمی زنه. همیشه افسرده ش می کنه.»
ریچارد گفت: «پدرتون، همون مردی که قهوه رو داغ داغ می خورد ــ اون زمینو فروخت، یا؟ نمی تونم عناصر ماجرا رو درست کنار هم بچینم.»
مادرم بازوهایش را روی میز خم کرد و به جلو مایل شد، حرکتی به نظر حاکی از نگرانی که برای تسهیل تنفسش انجام می داد. گفت: «پدرم مثل پسرم بود ــ مزرعه افسرده ش می کرد. پدرش مجبورش کرده بود روی مزرعه سخت کار کنه، و وقتی» ــ نگاه دقیقی به من انداخت، هنوز برایم پی نامی مناسب می گشت ــ «تقریبا هم سن و سالِ حالای پسرم بود، اون جا رو فروخت، و همه ما رو برد به شهر، جایی که اون» ــ به من اشاره کرد ــ «بزرگ شد.»
ریچارد پرسید: «بعد پدرتون برای گذرون زندگی چی کار کرد؟»
«خوب، مسئله همینه. هیچ کاری نکرد. اون مردی بود که هیچ شغل و حرفه ای نداشت، و وقتی آدم حرفه ای نداشته باشه، بهترین کار داشتن یه مزرعه ست. می شِست روی یه صندلی و قهوه می خورد و تماشا می کرد که چطوری پولش توی سقوط بازار بورس دود می شد و می رفت هوا.»
«پدرم می گه بازار بورس دیگه هیچ وقت سقوط نمی کنه.»
«خوب، امیدوارم نکنه، اما اینم مثل خیلی اتفاقات تاسف انگیز دیگه، احتمالاً دلیل خودشو داشته. اما هرچی که بود، باعث شد رفتار پدرم بهتر بشه، می دونم، چون تا وقتی که پول داشت، مشتری خیلی زشتی بود.»
پگی گفت: «ریچارد خیلی به پدرش علاقه داره.» موهایش را عقب زد. اشاره اش به نظر من بی مورد بود؛ در حرف های مادرم نوعی زخم زبان احساس کرده بود که واقعا فقط تخیل خودش بود. مادرم عاشق پدرش بود، و فکر می کرد که «زشت بودن» یکی از خصلت های مطلوب آدمیزاد است. پگی ابله بود که این مسئله را احساس نکرده بود، و اقرار می کنم که نحوه دفاع کردنِ همیشگی اش از مردی که پنج سال پیش از او جدا شده بود، در حضور ریچارد، من را عصبی می کرد، کلاً هر واکنشی که تا حدّ عکس العمل غیرارادی تنزل کند، عصبی ام می کند. با این حال، به خاطر عصبی بودنش دلم برایش می سوخت، چون مادرم برحسب عادت خطرناکش، با بچه ها مثل همتایان و هم سن و سالان خودش رفتار می کند. سال ها پیش، در همین آشپزخانه، پسرم، چارلی، که در آن زمان دوساله بود، در حالی که با چوبدست دور میز رژه می رفت، اتفاقی ضربه ای به مادرم زد. بعد مادرم بدون یک لحظه درنگ، چوبدست را از دستان او بیرون کشید و با سرعت سیلی ای به او زد. وقتی جون بچه را آرام می کرد، مادرم، که هنوز آن چوبدست را به دست داشت ــ چوبدستی نارنجی رنگ و مدرج که نام فروشگاهی در آلتن رویش حک شده بود ــ توضیح می داد که پسرک تمام صبح «اونو زیر نظر» داشته، و مدتی نقشه می کشیده که «اونو امتحان کنه».(۱۱) درست مثل پرستشگران نخستین که به جهان سرد و بی اعتنا، اهداف و انگیزه های پرمغز نسبت می دادند، مادرم هم به جهان متحرک، من جمله بچه ها و سگ ها، انگیزه های جورواجوری نسبت می داد که در وجود آن ها نبود ــ اما او هم مثل همه پرستشگران اولیه ترتیبی می داد که محیط اطرافش موید حرف هایش باشد.
با صدایی آرام و یکنواخت گفت: «خوش به حال ریچارد،» و سرش را طوری عقب برد تا پگی را از پس نیمه عینک دوکانونه اش که مخصوص مطالعه بود نگاه کند. «چرا نباید پدرشو داشته باشه؟»
با این تصور که پگی عنقریب جواب مادرم را می دهد، به خودم لرزیدم؛ اما ریچارد که چشمانش مثل چشمان مسحورشده ها برق می زد ــ قورباغه ها و گوزن هایی که واقعا شاهزاده اند ــ خوشبختانه اصرار کرد که مادرم داستانش را ادامه بدهد. «چطور بدون پول مزرعه رو دوباره خریدین؟»
مادرم گفت: «خونه رو فروختیم، خونه توی شهر رو که اون» ــ من ــ «توش به دنیا اومد. بعد از جنگ. متوجهی، ریچارد، بعد از رکود، وقتی پولای همه از دست رفت، جز بینگ کرازبی،(۱۲) یه جنگ راه افتاد، دوره ای که همه، حتی معلمای مدارس، اونایی که کشته نشده بودن، یه کم پول درآوردن.»
«بینگ کرازبی کی بود؟»
«یه خواننده خیلی معروف. این یه شوخی بود.»
ریچارد گفت: «متوجهم،» و با حالتی جدی لبخند زد. یکی از دندان های جلوش افتاده، مسئله ای که در بچه های هم سن و سال او معمولاً با کک مک صورت همراه است، اما او کک مکی نیست، چون از پدرش پوستی صاف و گلگون به ارث برده است.
«جنگ تموم شد، و من و شوهرم یه کم پس انداز کرده بودیم ــ اون تابستونا کار کرده بود و منم، می تونی تصور کنی، بُرشکار چتر نجات بودم ــ و مزرعه برای فروش اومد توی بازار. رفتم سراغ پیرمردی که هر وقت می خواستم، باهاش مشورت می کردم. قبل از این که جوئی رو به دنیا بیارم، ازش پرسیدم که باید این کارو بکنم یا نه، چون می گفتن برام خطرناکه، و اون گفت: اونی که جریان پیدا نمی کنه، خون لخته شده ست. فکر کردم منظورش از این حرف اینه که یه خونواده، یه فامیل، یا باید بچه داشته باشه یا بمیره. و به این ترتیب، صاحب پسرم شدم، و هیچ کدوم از عمه ها و خاله هام باورشون نمی شد که من این قدر باهوش بودم. همه فکر می کردن من یه موجود عجیب الخلقه م. حالا مزرعه مو می خواستم، و اون بهم گفت: یه ضرب المثل اسپانیایی هست که می گه: هرچی می خوای بردار، و پولشو بده. و منم همون کارو کردم.»
قیمت را که برآورد می کردیم، سکوت برقرار شد. ریچارد پرسید: «شوهرتون کشاورزی رو دوست داشت؟»
کلمه نه درست جلوِ صورتم با چنان صدای بلندی فریاد زده شد که برای خاموش کردنش گفتم: «اون هیچ وقت کشاورزی نمی کرد.»
مادرم گفت: «اون هیچ وقت کشاورزی نمی کرد. درسته. اما برای من یه تراکتور خرید و گذاشت علفای مزارع رو بزنم. اون یه بچه شهری بود، مثل خود تو.»
ریچارد، همان طور که من به او گفته بودم، پرسید: «فایده مزرعه ای که توش کشت و زرع نمی شه چیه؟»
فکر کردم مبادا کار به جایی رسیده باشد که با تلاش من برای ساکت کردن ریچارد هم درست نشود، اما مادرم به شکلی کاملاً غیرمنتظره، به نظر خشنود و خوشحال می آمد، و بعد سرش را بالای بازوان خم شده اش باز هم جلوتر آورد تا برای ارائه جوابی پر و پیمان نفس تازه کند. خیلی سریع گفت: «آها، گمونم مسئله همینه، همین که هیچ کس توش زراعت نمی کنه. زمین مثل آدمیزاده، به استراحت نیاز داره. زمین دقیقا مثل آدمه، جز این که هیچ وقت نمی میره، فقط بعضی وقتا خیلی خسته می شه.»
برای آن که مادرم خستگی در کند و صدایش دوباره عادی شود، به ریچارد گفتم: «ضمنا، ما به نوعی توش زراعت می کنیم. گاهی یونجه ها رو عدل می زنیم و می فروشیم. چند سال پیش مزرعه بالایی رو اجاره دادیم به یه اِیمیش(۱۳) تا توش غله بکاره؛ خود ما توش سبزیجات می کاریم و توت فرنگی می فروشیم.»
مادرم ناگهان رو کرد به پگی و گفت: «آره، یه مرد جوون و بافرهنگ از هاروارد بود با زن موقرش از بوستون که با یه تخته و دو تا خرک می فرستادیمشون کنار جاده تا به مسافرای ترافیک یکشنبه ها میوه های ریز بفروشن!» این که چطور جون و خودِ قبلیِ من بخشی از داستان بلند و خانوادگیِ مزرعه شده بودیم، توی دلم را خالی کرد.
برای این که زیاد اسطوره به نظر نرسم، و فاصله ام از همسری که توت فرنگی نفروخته بود کم تر شود، گفتم: «چندان اهمیت نمی دادیم.»
مادرم قاطعانه گفت: «تو ازش بدت می اومد. این قدر می ترسیدی که کسی جلودارت نبود.» در توضیح برای پگی گفت: «اون توت فرنگی نمی خوره، واسه همین نمی فهمه چطور ممکنه آدمای دیگه دلشون توت فرنگی بخواد.»
پگی به او گفت: «حالا توت فرنگی می خوره.»
مادرم از من پرسید: «می خوری؟»
گفتم: «روی بستنی.»
ریچارد پرسید: «اون مرد سالخورده کی بود؟»
مادرم مبهوت ماند: «مرد سالخورده؟»
«همون مرد سالخورده ای که هر وقت می خواستین کاری بکنین، باهاش مشورت می کردین.»
«اوه ــ این داستانیه که شاید بهتر باشه ندونی. نظرت چیه، پگی؟»
«من داستانو نمی دونم.»
«اون یه قوم و خویش پیر بود، ریچارد، به اسم عمو روپ،(۱۴) که بعضی ها فکر می کردن خیلی به مادرم دلبسته بوده. به هر حال، من عزیزدردونه اون بودم، پس حتما یه چیز عجیبی در کار بوده. اون تنها آدمی بود که فکر می کرد من خوشگل و بامزه ام.»
ریچارد گفت: «این واقعا مایه تعجبه.»
مادرم مبهوت ماند؛ اما چشمان درخشان و صورت مسحور پسرک، که هیچ نشانه ای از گستاخی و جسارت در آن دیده نمی شد، برایش سپر دفاعی خوبی بود. مادرم گفت: «منم همین طور فکر می کردم.»
پگی که در لحظه خطر سر جایش خشک شده بود، گفت: «ریچارد، از وقت خوابت یک ساعت گذشته.»
ریچارد گفت: «من خوابم نمی آد. حتما به خاطر آب به آب شدنه. شاید به خاطر ارتفاع باشه. مردایی که به اورست صعود کردن، اصلاً نمی تونستن بخوابن.»
از مادرم پرسیدم: «اون داستانای علمی تخیلی قدیمی منو انداختی دور؟ ریچارد تازه داره شروع می کنه به خوندن داستانای علمی تخیلی.»
ریچارد گفت: «وحشت لذتبخشی داره.»
مادرم با صدایی خسته که طنین گلایه آمیز بی موردی داشت، به من گفت: «جای هیچ چیز عوض نشده.»
به سراغ قفسه ها رفتم، قفسه هایی که در آن ها به شکل افقی و عمودی به یک اندازه کتاب چیده شده بود، زیر پنجره مُشرف به انبار، که حال در دل سیاهی شب، به حفره ای محو و رنگ پریده بدل شده، و ستاره ها را در پس خود پنهان کرده بود؛ و آن جا، زیر چند جلد کتاب جلد شمیز تورن اسمیت و پی. جی وودهاوس، که مدت ها پیش مایه سرگرمی ام شده بودند و حالا، با آن جلدهای پوسته پوسته شده و کهنه، گرده های احساسات آن روزهای بی پایان تابستانی ــ قبل از گواهینامه گرفتن و فرار کردنم از مزرعه ــ را به هوا بلند می کردند، مجموعه قطور و پریده رنگ و علمی تخیلی ای که دابل دِی در دهه چهل چاپ کرده بود، هنوز سر جایش بود: معجزه. دست فرساینده زمان نه تنها رنگ شیرازه کتاب ها، بلکه حتی حاشیه روی جلد را که کتاب دیگری کنارش قرار نگرفته بود، محو و سفید کرده بود. با این رشوه کهنه و رنگ و رورفته، ریچارد را از راه پله باریک بالا فرستادم. پگی از پشت سرمان با صدای بلند گفت: «دندوناتو مسواک بزن.» او را به بستر بردم، جای بوسه اش بر گونه ام بوی خمیردندان می داد؛ زیر چراغ قدیمی با حباب تورفته کاغذی که وقتی روشن بود، پدرم مستقیما زیرش می خوابید، دو بالش زیر سرش گذاشت. یک گوشه از چراغ تارعنکبوت بسته بود، و پریزش هم به برق نبود.
در طبقه پایین، زن ها مشغول شستن ظرف ها بودند. حالا که بعد از آن همه مدت دوباره عکس جون را دیده بودم، یادم آمد که چطور مدام با سختکوشی در کمک کردن به مادرم، او را آزرده و ناراحت می کرد. مادرم با نهایت ترس و وحشت، نسبت به هر چیزی که به از کار افتادگی اش اشاره داشت حساسیت نشان می داد، شاید به این دلیل که مادر خودش هم که تا زمان مرگش در هفتاد و نه سالگی، فرمانده مطلق آشپزخانه بود نیز با تمام وجودش در برابر او، که می خواست مادرش را کنار بزند، مقاومت کرده بود. پگی در جایگاه زن مسلط بر آشپزخانه قرار گرفته بود، و مادرم، سربراه و مطیع، ظرف و ظروف را می آورد و کنار ظرفشویی روی هم می چید. این سربراهی و اطاعت صرفا ظاهری نبود؛ در حس و حال و رفتار و کردار مادرم ــ سیستم فشار بی ثباتی که من نسبت به آن حتی از شرایط آب و هوا هم حساس تر بودم ــ هیچ نشانه ای که گویای خشمی توفنده و پنهانی باشد دیده نمی شد، و من یک بار دیگر از این که او چقدر ضعیف شده جا خوردم. ظرف ها را با حرکات محتاطانه و نامطمئن یک معلول به پگی می رساند. کمکش کردم. ظرف ها که شسته شد، مادرم آهسته و آرام چند لیوان و یک بسته سلوفان پوشِ بیسکویت شور برداشت، و همگی به پذیرایی رفتیم و گپ زدیم.
***

گپ و گفت ــ در کل سال های رشدم، به نظر می رسید که این گپ و گفت ها هیچ پایانی ندارند. حرف زدن برای ما همه چیز بود ــ غذا و عشق، پول و نکبت، بهشت و دوزخ، اعتراف، فلسفه و کار. با این که جملات پدربزرگم با آن وقفه های سنجیده و تراش خورده، که با سرفه های دقیق و حرکات دستان خشک و چروکیده اش به سوی آسمان، به آن ها وقار و اهمیتی دوچندان می بخشید، دیگر به پایان رسیده بودند، و با این که ناله های پرجست و خیز و طنزآمیز پدرم هم برای همیشه خاموش شده بود، صدای پرافت و خیز مادرم، برآمده با بازدمی آه مانند، در حسرت تولدی دوباره، گنگ و مبهم مثل نجوای طبیعت، با افتی متعاقب و ناگهانی و طنینی حق به جانب، به رغم تورم قلب و ریه هایش، هنوز می توانست فوران صوتیِ قدرتمندی را که من در دل امواجش غرق و بزرگ شده بودم، تقریبا بدون وقفه و سکته حفظ کند. حرف زدن در خانه ما زنجیره ای بود حساس در تمام لحظات حال و گذشته، که به شکلی پایان ناپذیر به گذشته ها گریز می زد و مدام رنگ و بویی سازگار با زمان پیدا می کرد، انگار در پی نقطه توازنی بود که در آن از آشفتگی و رنجش هیچ نشانی نباشد. مادرم از حرف یک ساعت پیش من در مورد پدرم که گفته بودم: «اون هیچ وقت کشاورزی نمی کرد،» آزرده و ناراحت شده بود، چون با این جمله تلویحا گفته بودم که مزرعه همیشه برای او باری اضافه و سنگین بود که مرگش را پیش انداخته بود. احساس می کردم که این مسئله عین حقیقت است؛ مادرم از این که این قضیه حقیقت داشته باشد واهمه داشت. شیوه او در جبران مافات، در جستجوی توازن و تعادل، این بود که با جزئیات زیاد و پیچیده، وضعیت مالی و شخصی ما را موقع نقل مکان برای پگی توصیف کند. در این داستان، که هر بار که آن را می شنیدم، کمی با دفعه قبل فرق داشت، مادر او (که مادرم به پگی می گفت: «منو خیلی یاد تو می ندازه؛ اون موهای قرمز نداشت، اما جون و قوّه تو رو داشت، و مثل تو ظرف می شست، و بینیشَم مثل بینی تو نوک تیز بود. اگه به جای دماغ کوفته ای پدرم، بینی مادرمو به ارث می بردم، عاقبت نمی شدم یه گوشه نشین پیر و دیوونه.») فکر می کرد خانه اولینگر خیلی بزرگ است و اداره کردنش هم دشوار. پدربزرگم به تدریج دلمرده و بی اعتنا می شد. صورتحساب های گاز و حفظ و نگهداری از خانه داشت پدرم را زودهنگام روانه گور می کرد. من، پسرِ مادرم، در خطر تبدیل شدن به «یه هیچی نفهمِ اولینگری [بودم]، یه نوع خاص از آدمیزاد، پگی، که تا اونا رو نبینی، وجودشونو باور نمی کنی ــ باورت نمی شه، اما مردم اون شهر با جدّیت کامل فکر می کنن که اون جا مرکز عالم هستی اِه. نمی خوان هیچ جا برن، نمی خوان هیچی بفهمن، نمی خوان هیچ کاری انجام بدن، جز نشستن و تعریف کردن از همدیگه. نمی خواستم تک فرزندم اولینگری بار بیاد؛ می خواستم مرد بشه.» و به این ترتیب، مادرم من را به این جا آورده بود. و پدرم؛ خوب ــ «من و شوهرم، پگی، هیچ وقت تخیل قوی ای نداشتیم، و نیازهامون خیلی ساده بود، واسه همین، هر وقت یکی از ما چیزی به ذهنش می رسید که واقعا اونو می خواست، اون یکیمون هم سعی می کرد کمک کنه. من در سرتاسر زندگیم واقعا دو ــ نه، سه ــ چیز خواستم. اولین چیزی که خواستم، یه اسب بود، و پدرم اونو برام خرید، و بعد که نقل مکان کردیم، دیگه نتونستم اونو نگه دارم. دو تا چیز بعدی ای که واقعا می خواستم، پسرم بود و مزرعه م، و جرج هر دوشونو بهم داد.»
پگی پرسید: «و اون چی می خواست؟»
مادرم سرش را کج کرد، انگار می خواست صدای پرنده ای را در دوردست تشخیص بدهد.
این سوال در ذهن پگی خیلی روشن بود و سعی کرد ما هم این وضوح را درک کنیم. «شما بهش کمک کردین چی به دست بیاره؟ اون به شما جوئی و مزرعه رو داد؛ شما به اون چی دادین؟» حالت چهره اش مودبانه بود، اما چشم هایش، که روی پلک هایشان سایه سبز شهر دیده می شد، به شکل خطرناکی خسته بودند.
قلبم تاپ تاپ می کرد؛ انگشتانم که گزگز می کردند، انگار دور هسته سرد پایه لیوان وَرَم کرده بودند. سکوت مادرم، که طی آن، روحش از چشم ها و دهانش به عقب جست می زد و دوباره به دل تاریکی ای که ممکن بود من در قعر آن بمانم و هرگز متولد نشوم سرک می کشید، مثل همیشه هراسناک بود.
عاقبت دستانش را تا آن جا که می شد باز کرد و گفت: «خوب، آزادیش!»
با این جواب، این اثبات جسورانه حقانیت ازدواجش، کل آن درایت و شوخ طبعی قدیمی اش جانی دوباره یافت؛ و دیدن گیجی و حیرت پگی دلسرد و ناامیدم کرد. چانه اش حالتی لجوجانه پیدا کرد و من احساس کردم که دارد در برابر تصورات و قابلیت هایی که در چارچوبشان، توصیف مادرم از بی قراری پرتشویش پدرم به عنوان «آزادیش» زیبا و مناسب به نظر می رسیدند، مقاومت می کند، درست مثل این که در برابر لباس اندازه و متناسبی که کس دیگری به او می داد، مقاومت می کرد. مادرم در چارچوب اسطوره شناسی ای که از زندگی اش ساخته بود، مثل ریاضیدانی بود که با طرح فرض هایی شدیدا محدود، به واپیچیدگی ها و تحریف ها و ارتباطات به ظاهر متناقضی جامه عمل می پوشاند، ارتباطاتی که از دیدگاه ناظری خارجی، ناظری که به سطح منطق آن ارتباطات محدود و مقید نبود، به شکل آزاردهنده ای مستبدانه و خودسرانه به نظر می رسید. و با مرگ پدرم و جدایی من از جون، دیگر هیچ ناظر و شاهد داخلی ای باقی نماند جز من ــ خود من، و سگ های دوست داشتنی.
پگی با بی رحمی پرسید: «شما می تونین به کسی آزادی بدین؟» متوجه شدم که برداشت مادرم از ناتوانی اش در تصاحب و تملک پدرم به عنوان یک موهبت، پگی را به خشم آورده بود؛ این سوال روی نقطه حساس درون او دست گذاشته بود، نقطه ای که اسطوره شناسی اش حول محور آن می چرخید، زنانی که وجودشان را وقف مردان می کردند، و مردانی که در عوض این کار، به زنان انگیزه زندگی کردن می بخشیدند.
مادرم تصمیم گرفت حرف او را در چارچوب اعتقاد و مرامی دیگر درک کند. گفت: «گمونم، فقط خداوند می تونه واقعا عطا کنه. اما آدما می تونن صرفا با دریغ نکردن، عطا کنن، که می شه همون چیز.» و بعد درست مثل نهری که گردِ مانعِ سر راهش بچرخد و به راهش ادامه دهد، حرف هایش را از سر گرفت، و خاطراتش در باب خرید مزرعه گسترده تر شد و به خود مزرعه رسید، درست همان طور که در لحظه خرید بود، تباه شده و فرسوده از باد و باران؛ همان طور که در دوران دختری او بود، مزرعه بزرگ بالایی اقیانوسی از جو، و مزرعه کوچک و مسطح بالایی پوشیده از ردیف های گوجه فرنگی، و مزرعه مثلثی شکلِ روبروی مرغزار، سبز و طلایی از ذرت های شیرین، و مزرعه دور از خانه، سبز و نقره فام از یونجه، یک باغچه تره بار، سیب زمینی و پیاز و کلم پیچ و نخودسبز که در سرتاسر پشته ماسه ای در آن سوی باغ امتداد می یافت، باغی که شاخه های پایینی درختانش خیلی سنگین شده و زیرشان دو شاخه زده شده بود، و حتی بیشه ها هم پر از میوه بودند، میوه های دانه ای و گردوهای آمریکایی و حتی کنده های هیزم؛ مزرعه به همان شکل که حالا بود، غرق آرامش، اراضی درهم ریخته ای که باید هرس می شدند. به این ترتیب، عاقبت حرفش به موضوعی مهم و اساسی رسید: هدف من از این سفر این بود که پشت تراکتور بنشینم، کاری که او به خاطر ضعف دیگر از عهده انجام دادنش برنمی آمد. اگر این کار انجام نمی شد، مادرم طبق قانون ایالتی جریمه می شد. ترتیب ملاقاتمان بعد از چند گفتگوی تلفنیِ محتاطانه داده شد، گفتگوهایی که ضمن آن ها، من و مادرم، در حالی که تحت تاثیر گفتگوهایمان در نیوجرزی، هرازگاه مکث می کردیم، حدس زدیم طرف مقابلمان چه می خواهد ــ من می خواستم علف ها را کوتاه کنم و او می خواست پگی را ببیند، تا آشنایی اش با همسرم بیش تر شود، تا ببیند می تواند او را دوست داشته باشد یا نه. پگی خواب بود. همسر درشت اندامم با آن پلک های سنگین، وسط حرف های مادرم چرتش برده بود. در آغوش صندلی بلوطی و رنگ و رورفته و قدیمیمان بی هوش شده بود، صندلی ای که زمانی محبوب ترین محل جلوس پدربزرگم بود. کفش های زرد و نوک تیز همسرم انگار با جابجایی ناگهانی وزن و نیرو از پاهایش درآمده بود. پاهایش که انگشتان دراز شستشان در نایلون خاکستری رنگ جوراب های تورش پنهان بودند، یکور کف اتاق افتاده بودند، و زانوهایش را به یک دسته صندلی تکیه داده بود. ساعدهای دو دستش کک مکی و پوشیده از موهای کرک مانند بودند، و کف شل و وارفته و مچ پر از رگ و پی یکی از دستانش رو به بالا و زیر نور چراغ، روی ران هایش بود، صورت برگشته اش را هم به پارچه سرخ و غرق در سایه صندلی تکیه داده بود، و موهایش که گیره سنجاقش شکسته بود، بر پشتش و روی گردن سفیدش پریشان بود، و من در مقابل مادرم احساس مباهات کردم، انگار وقتی از مزرعه حرف می زد، من در سکوت داشتم ملک خصوصی خودم راکه در این جریان مصادره شده بود به او نمایش می دادم. با این حال، نگاه خیره مادرم، بعد از این که روی بدن خم شده همسرم افتاد که با اعتماد کامل، مثل بچه ها، روی صندلی خوابیده بود، ناگهان با ناراحتی به سمت من برگشت. قبل از این که فرصت کند چیزی بگوید که احساس هر دوی ما را جریحه دار کند، با بی صبری پرسیدم: «چرا یه نفرو استخدام نکنیم که علفا رو بزنه؟ چرا باید من و شما این کارو انجام بدیم؟»
«این جا خونه و کاشونه ماست.»
«خونه و کاشونه شماست.»
«به زودی مال تو می شه.»
«اینو نگین.»
«این برای من یه واقعیت خوشاینده. در مورد زمین گلف جدی گفتی؟»
«البته که نه. چند هزار دلار لازمه تا یه تیکه زمینو چمن کاری کنیم، و تازه بعدش کی اون جا رو اداره کنه؟ من توی نیویورک زندگی می کنم.»
«یه مدته تو این فکرم که تو می تونی اون تیکه مزرعه مسطح رو توی قطعه های دوهزارمتری بفروشی، به نظرم روحم بتونه با این قضیه کنار بیاد، و از پولش استفاده کنی تا مابقی زمینو دست نخورده نگه داری. هفته ای نیست که یه نفر زنگ نزنه و کل اون زمینو یه جا نخواد. لاشخورا دارن جمع می شن.»
«چه پیشنهادایی می دن؟»
«خوب، مسئله همینه، تقریبا مفت. هکتاری پونصد تا. حتما فکر می کنن دیگه پاک قاطی کردم. یه فیلادلفیایی بیست و پنج هزار تا پیشنهاد داد، و خونه و باغم می ذاره واسه خودم؛ این منصفانه ترین پیشنهادی بود که شنیدم. شرط می بندم که می تونستم قیمتو تا چهل تا بکشم بالا.»
«خودتون چهار تا دادی.»
شانه بالا انداخت. «اون مال بیست سال پیش بود. حالا هم آدم بیش تر شده، هم پول. این جا دیگه اون ناحیه ساده ای که تو توش بزرگ شدی نیست. پول دوباره برگشته. که منو یادِ... شل کوف می ندازه. اون یه نوه داره و فکر می کنه مرغزارو می خواد.»
«همه شو؟»
«اوه، البته. حتی به زبونِ بی زبونی حالیم کرد که اگه یه کم سود کنم و دیگه از پسرم پول قبول نکنم، به تو هم لطف کردم.»
«این مسئله رو در نظر نگیرین.»
«آها» ــ دستش را مثل پدرش در هوا حرکت داد، حرکتی که وقتی بچه بودم، من را به یاد آن جمله اسرارآمیز در رباعیات می انداخت، در مورد آن انگشتِ در حالِ حرکت، که چیزی می نویسد و بعد به حرکتش ادامه می دهد ــ «زیاد تند نرو. حالا تو دو تا زن داری، و منم ممکنه کلی صورتحساب پزشک و دارو داشته باشم. دکتر گراف(۱۵) حالا می خواد من برم بیمارستان.» «واقعا؟ شما به نظر یه کم نفس کم می آرین، به غیر از این ــ»
«حالا دچار حالتی شدم که در گذشته بهش می گفتن حمله های ادواری. آخرین بار، توی زمینِ اون طرف مزرعه بودم، با سگا، و گمونم اونا منو کشون کشون برگردوندن ــ فقط یادمه که چهاردست و پا رفتم طبقه بالا و هرچی قرص دم دستم بود خوردم، از هر کدوم یکی. بیدار که شدم، همون ساعت، روز بعد بود و فلوسی اُرسیِ بالای قفسه کتابو گازگاز کرده بود. هنوزم می رن اون بالا و منتظر می مونن تا جرج بیاد خونه.»
«باید به من زنگ می زدی.»
«شما رفته بودین ماه عسل. بگذریم، جوئی. من و پدرت با هم اختلافایی داشتیم، اما در مورد یه چیز با هم توافق داشتیم، و اون این بود که هر دومون می خواستیم مرگ ارزونی داشته باشیم. حالا مردن کار سختی شده، می فهمی که؟ دکترا یه دستگاهایی دارن که می تونن این قدر عمر آدمو کش بدن که حساب بانکی همه خالی بشه.»
«همه چیز که پول نیست.»
«واسه تو همه چیز چیه؟ ارتباط غیرافلاطونی؟»
سرخ شدم، و یک لحظه بعد دل او به حالم سوخت، و پی حرفش را گرفت: «حالا صادقانه بهم بگو. من وبال گردنتم؟»
«نه. پولی که براتون می فرستم، کوچیک ترین مشکلمه.»
«اینو می دونم ــ اما مستمری پدرت کم و بیش می رسه و می تونم اون کمک اضافه رو ندید بگیرم. نمی خوام به خاطر چند دلار ازم متنفر بشی؛ واسه رسیدن به همین جا هم راه خیلی درازی اومدیم.»
«کار به این جاها نمی کشه. من روبراهم، پول، روابط غیرافلاطونی، همه چیز.»
«حالا می شه بپرسم اون طلاق برات چقدر تموم شد؟»
«خوب ــ فقط برای وکلا، حدود چهارهزار تا.»
متوجه شدم که این دقیقا معادل همان هزینه مزرعه بود.
«این از وکلا. و جون...؟»
«مثل همیشه کم توقع و ملاحظه کار بود. اگه ظرف دو سال ازدواج کنه، تحمل تاوانش ممکن می شه.»
«با وجود سه تا بچه، این اگه هم از اون اگه هاست. جون انگیزه های این زن جدیدتو نداره.»
غم و غصه، یا ناشکیبایی ــ دیگر توانایی تمیز دادن آن دو را از همدیگر نداشتم ــ صدایم را خشک و دورگه کرد. «مادر، این چیزیه که دست من نیست.»
با حالتی رضایتمندانه به پشتی صندلی اش تکیه داد. روی صندلی ای نشسته بود که همیشه مایه دلخوری من بود، صندلی توری سیمیِ باغچه که به دعوت فقر، وارد خانه شده بود، صندلی ای که به آن رنگ آبی زده شده بود. «حالا بگو ببینم. نمی خواد مودب باشی. می خوای بفروشمش؟»
«مزرعه رو؟»
«یه تیکه شو. چند تا قطعه.»
«معلومه که نه.»
«چرا نه؟»
چون، دلیل واقعی اش این بود که او دلش نمی خواست زمین را بفروشد. «چون که ضروری نیست.»
«یه قولی بهم می دی؟ هر وقت ضروری شد، بهم می گی؟»
«ترجیح می دم خودتون حدس بزنین اون موقع کیه.»
«بهتره این کارو نکنی. من دیگه مثل گذشته نمی تونم خوب حدس بزنم.»
پس ظاهر معامله برایش مهم بود. گفتم: «قول می دم.»
پگی کمی جابجا شد؛ پاهای کشیده و بلندش انگار با حرکت، درد را از خودشان بیرون کردند، یک پایش روی کفش خالی اش که صاف مانده بود، کج شده بود، در عالم خواب و بی هوشی با یک دست دنباله پیراهنش را پایین تر کشید.
مادرم گفت: «عروست گردنِ کلفتی پیدا می کنه.»
چشمان پگی باز بود. جمله مادرم را شنیده بود. چند بار پلک زد، و از این که آن جا بود، گیج و مبهوت شده بود. حالت چرت آلودش به نظرم مثل یک نقطه ضعف بود. ایستادم، پشت به مادرم، و دستم را به سمت پگی دراز کردم. در حالی که از فرط خواب، بی رمق و ضعیف بود، سعی کرد حالت جدی و ضروری و التماس گونه من را حین دست دراز کردن درک کند، و بعد سر بالا کرد و به صورتم خیره شد، و دستگیرش شد که از نظر من وضعیت اضطراری است و من قصد نجاتش را دارم، چون سعی کرد خودش را جمع و جور کند. گفتم: «بفرمایین، خانوم. اجازه بدین شما رو تا اتاق خوابتون راهنمایی کنم.»
گفت: «چقدر احمقانه،» و دستش را در دست من گذاشت و اجازه داد تا او را از روی صندلی بالا بکشم، و بعد ایستاد. با پاهای جوراب پوش و بدون کفش، در کنار من کوتاه به نظر می رسید. دستانش، دستانش تا حدی بزرگند و بندها و نوک انگشتانش سرخند و همیشه در خیالات من بیضی شکل به نظر می رسند. به گمانم اول من بودم که جذب او شدم، اول من در آن مهمانی متوجه او شدم، جذب طرز ایستادنش، معذب و جدی، با دستانی کرخت بر پهلوهایش، مثل ابزاری که از آن ها استفاده نشده باشد.
گفت: «شب به خیر، خانم رابینسون. متاسفم که این طوری چرتم برد.»
مادرم گفت: «گمونم بین ما تنها آدم عاقل تو باشی. شب به خیر، پگی. اگه خواستی، توی گنجه لباسا یه پتوی اضافه هست.» به من شب به خیر نگفت، انگار مطمئن بود که برمی گردم.
در اتاقمان ــ اتاق خواب قدیمی پدر و مادرم، که عکسی از بچگی من به دیوارش زده شده بود ــ پگی از من پرسید: «در مورد چی حرف می زدین؟» در عکس، لبان من تا حدی باز بودند، چانه ام هم نوک تیز بود، با بینی ای صاف و پهن و پوشیده از کک و مک. چشمانم، چشمانم جذبم کردند، در نهایت شیرینی و ملاحت، شفاف و زلال بودند، کاملاً روشن بین و بصیر، بدون هیچ رد و نشانی که گویای سرزنش و ملامت باشد. از نگاه او، ما زن و شوهر بودیم. پاتختی درست زیر عکس گذاشته شده بود، با چراغی حبابی و پلاستیکی و پیلی دار که بعضی نقاطش به دلیل تماس اتفاقی با چراغ، آب شده بود، با توری ای زنگاری رنگ و یک زیرسیگاری آهنی به شکل فیل. در آن کشوی بسته، دسته های نامه، عکس ها، کارنامه های تحصیلی و ته چک های دقیقِ دسته چک را در نظر مجسم کردم. در قفسه ای میان پایه ها، نزدیک کفِ اتاق، انجیل خانوادگی، مهجور و سنگین، مثل یک جعبه، آرام گرفته بود، با پوشش چرمی و برجسته، و شیرازه طلایی، میراث پدرِ پدرِ پدرم. زمانی اسمم را روی صفحه شجره نامه نوشته بودم. در جواب پگی گفتم: «مزرعه.»
«مگه مزرعه چیه؟»
«این که کی باید یه تیکه شو بفروشیم.»
«چه تصمیمی گرفتین؟»
«قبلاً در این مورد تصمیم گیری شده. نمی فروشه.»
«تو می خوای بفروشه؟»
«نه چندان.»
«چرا نه؟»
«نمی دونم. هیچ تصوری ندارم. این جا همیشه تبِ یونجه می گیرم.»
«فکر کردم می خوای بگی این جا مورمورت می شه.»
«این جمله ایه که همیشه پدرم می گفت.»
مادرم با آن لحن خاص که گویای کمرویی و حجب و برایم از هر فریادی گوشخراش تر بود، از پای پلکان صدایم زد. قبل از این که پایین بروم، پیراهن تنم کردم.
مادرم گفت: «سگا، می تونی ته مونده سوسیسا رو ببری براشون و روی کاها یه ظرف آبم براشون بذاری؟ نمی خوام از خودم تعریف کنم، اما اگه من برم، فکر می کنن اومدم ببرمشون گردش، و اگه حقیقتشو بخوای، به گمونم یه کم لوسشون کردم.»
«احساس می کنی مضحکی؟»
«اگه بابا بود، می گفت عجیب و غریب.» با اضطراب به او نگاه کردم؛ در اتاق پذیرایی ایستاده بود، تازه از درِ آشپزخانه رد شده و به آن اتاق آمده بود، درست مثل جعبه ای کم عمق. در آشپزخانه یک چراغ بی رمق روشن بود، بالای اجاق، و پیشانی او همان ته رنگِ فلزگونه پوست پدربزرگم را در روزهای آخر عمرش پیدا کرده بود. موهای پرپشتش، که درهم آمیختگی تارهای انبوه خاکستریشان با چند تار باقیمانده مشکی حس تلخی به بیننده القا می کرد، خشک و بی انعطاف رها شده بودند، توده ای هرمی شکل بر گرد سرش. با موهای رها به نظر شبیه ساحره ها شده بود، چون بچه که بودم، می دیدم که چطور موهایش را در حیاط خلوت خانه اولینگر شانه می زد و بعد تارهای ریخته را از لای دندانه های برس درمی آورد تا بعدا پرنده ها از آن ها برای ساختن آشیانه استفاده کنند؛ شب ها، وقتی موهایش را روی تخت اتاق خواب خودش و پدرم شانه می زد، از روی تخت خودم جرقه های آبی الکتریسیته را می دیدم.
پرسیدم: «نباید قرصی چیزی بخوری؟» چند سانتی جلو آمد، و پوستش زیر نور قوی تر انعکاسی کرم رنگ و عجیب پیدا کرد.
«اوه، خوردم. قرصای توی یخدون، قرصای زیر بالشَم ــ» لحنش عوض شد و گفت: «نگران نباش، فقط آب سگا رو بده و زَنِتَم ببر به تختش. ممکنه تو هوای سرد شب بِچاد ــ اون پتوی سرخپوستی تو کشوی سومِ گنجه باباته. وقتی برم بخوابم، دیگه حالم خوبه.»
«روی کاناپه می خوابی؟»
«همیشه اون رو می خوابم. دیگه طبقه بالا نخوابیدم، از همون موقع که اون ــ مرد.»
سعی کردم لبخند بزنم، اما به جایش شانه بالا انداختم. با خیزش ناگهانی درد در وجودش، پشتش را به من کرد. پدرم تابستان گذشته مرده بود.
به دل تاریکی رفتم. سنگ ماسه های ایوان زیر پاهای برهنه ام گرم و زبر و خشن بودند، و شبنم ها هم سرمای گزنده ای داشتند. بوته برگ نو چهره شکافته اش را رو به ماه گرفته بود. در سمت راستم، در دوردست، جغدی از سر انزجار و سوگ، ناله سر داده بود، و دورتر، در بزرگراه، دنده یک تریلر با زوزه ای پرغیظ عوض شد؛ هر دو صدا از یک مسیر می آمد، از سمت باریکه تقریبا روشن و شفاف بیشه، بیشه ما، بین حیاطمان و مزارع متصل به جاده، که زمانی گاوداری همان مستاجر منونیتمان بود و حالا جایگاه یک مجموعه مسکونیِ در حال ساخت شده است. در میان همین درختان بود که مادرم سرتاسر زمستان روی سنگ های گودافتاده و کنده های بیرون از برف، مشت مشت دانه های آفتابگردان می پاشید تا پرنده ها آن ها را بخورند. در امتداد همین شعاع از بیشه بود که تهاجم جهان بیرونی را شدیدتر از هر جای دیگری احساس می کرد.
سگ ها، با این که با غریبه ها خیلی خشن و وحشی بودند، انگار از دیدن من خوشحال شده بودند؛ چند بار سگ ها کسانی را گاز گرفته بودند، و در یک مورد حتی کار به شکایت و دادگاه هم کشیده بود. شاید دلیل رفتار دوستانه سگ ها بوی مشابه من و مادرم بود. یا شاید در درون من، وجود پدرم را احساس کرده بودند. آن ها، علاوه بر آن توله سگ گلّه ــ که مادرم نگذاشته بود خانواده شل کوف آن را بیرون و سرگردان کنند، و حیوان را از آن ها گرفته بود ــ دورگه هایی از یک مادر بودند، مادر مادرشان سگی بود که من خیلی خوب می شناختمش، میتسی، سگ من با زبانی که مثل بنفشه های فرنگی پوشیده از لکه های سیاه بود، و موهای سیخ و برّاق و مسی رنگ دور گردنش که به لطافت گل قاصدک بودند و گوش هایی بیش از حد کوچک که با جزئی ترین احساساتش حرکت می کردند، و عاقبت یک روز ظهر در ماه ژوئیه، موقعی که من سر کلاس بودم، پاهای عقبی اش با آن استخوان های قشنگ زیر تیغه برش تراکتوری اجاره ای که پسر شل کوف پشتش نشسته بود، قطع شدند. بعد از آن حادثه بود ــ مجبور شدند حیوان را با تفنگ خلاص کنند ــ که مادرم تراکتور دست سوممان را خرید، و راندنش را یاد گرفت، و به من و پدرم هم یاد داد. سگ ها، که پنداری دامنه صداهایی که با امید و انتظار تولید می کردند، بلندتر از حد و قدرت شنوایی من بود، با سکوتی خوفناک، خودشان را به پاهای من می مالیدند. دیس سوسیس ها را روی زمین گذاشتم، و یک تکه سوسیس را در دستم نگه داشتم تا به توله سگ گله بدهم، و آن را روی تکه ای کاه، جداگانه، برای او گذاشتم، بعد قابلمه خالی را برداشتم، و یادم بود که پشت سرم، کلون درِ آغل را بیندازم، و دوباره به ایوان رفتم و قابلمه را پر کردم، و به این شکل، خودم هم به یکی از اصواتِ محیط اطرافم تبدیل شدم. صدای زنگدار و جیغ مانند دسته تلمبه، در فضای باز شب های گرم، از مزرعه ای به مزرعه دیگر می رسد. صدای یکنواخت اعتراض آن جغد، در صدای پرنده ای شب پرواز خاموش می شود. ظرفی را که آب در آن لَمبر می خورَد، به آغل برمی گردانم (پوزه های سگ های بی قرار مدام به هم می خورند)، نگاهی به وضع ماه انداختم، و حدس زدم که هنوز یک شب به بدر کامل مانده است. لحظه ای در فضای باز ایستادم و جریان زمان را احساس کردم، و بیش و کم، با احساس قدردانی به فضای بسته خانه برگشتم.
چراغ باقیمانده در آشپزخانه را خاموش کردم. در اتاق پذیرایی، مادرم در دل تاریکی دراز کشیده بود. به سمتش رفتم، هرچند حضور پگی در طبقه بالا، که می خواست محفل خصوصی من و مادرم به درازا نکشد، خوره ذهنم شده بود. تمام یادگاری ها و اشیای اطرافم انگار منتظر و متوقع بودند، مثل نذورات داخل مرقدها. آن بو به خاطر جوانی من نبود، بلکه از گرد و خاک بود. روی صندلی گهواره ای مادربزرگم نشستم، و صندلی زیر فشار وزنم ناگهان به عقب رفت، انگار مادربزرگم ناگهان با یک جست از رویش بلند شده و به کناری رفته بود.
مادرم گفت: «پسرک به نظر باهوش می آد.»
«بله، گمونم باهوشه.»
بعد مادرم پیِ حرفش گفت: «جالبه، چون مادره که اصلاً این طوری به نظر نمی آد.»
این ضربه در کام تاریکی وارد شده است، مثل بالشی گرم بر صورتم. احساس کردم شرایط سال ها پیش را پیدا کرده ام، در همین اتاق، همان موقع که مایه ناامیدی جون شده بودم. اما به برداشت مادرم از حقیقت احترام می گذاشتم ــ و در واقع، اسیرش بودم. با صدایی ضعیف و بی رمق جواب دادم: «نمی آد؟»
مادرم با صدایی که به خاطر افقی بودن بدنش، طنینی مرده داشت، حرفش را ادامه داد: «ازت تعجب می کنم.»
«از چی؟»
«این که به یه زن خنگ نیاز داری تا بهت اعتمادبه نفس بده.»
«شما در مورد اون چیزی نمی دونین. نمی خواین بدونین.»
«من فقط چیزایی رو می فهمم که جز فهمیدنشون چاره ای نداشته باشم. به پسرم نگاه می کنم و مردی رو می بینم که اگه پدرش بود، نمی شناختش.»
«بذارین پدر خودش منو ببینه و نظر بده. به من گوش کنین.» با صدایی سوت مانند، زمزمه می کردم؛ بلند شدم، و صندلی گهواره ای که ناگهان از تحمل وزن من خلاص شده بود، به جلو یله شد و به پشت پاهایم خورد. «شما یه بار زندگی مشترک منو خراب کردین و حالا می خوام دست از سر این یکی بردارین. با همسرم مودب باشین. اون مجبور نبود بیاد این جا. از اومدن می ترسید. شما از ما خواستین بیاد. خوب، حالا این جاییم.»
خندید ــ آن صدای سریع شادی را که با فرو دادن نفس تولید می شد، و مادرم همیشه به کمک آن با مسائل غیرمنتظره روبرو می شد، فراموش کرده بودم. گفت: «من فقط می خواستم بگم که استعداد پسره حتما به پدرش رفته.»
«من نمی دونم. پدرشو فقط یه بار دیدم.»
آه کشید.
«به حرفای من توجه نکن، جوئی. من فقط یه پیرزن دیوونه م که مدت هاست جز با سگاش، با هیچ کس حرف نزده. فکر کردم می تونم با پسرم حرف بزنم، اما انگار این فقط تصور خودم بود.»
این ترفند، یعنی سرزنش کردن خودش، با این که برایم آشنا بود، هنوز واقعا هراسناک و موثر بود؛ خشم و غیظم با ملغمه ای از مضحکه و لوده گری محو و گم شد، و برای این که ناخواسته به وادی تبانی و توطئه چینی با او نیفتم، از اتاق بیرون رفتم. «باید بگم شب به خیر.»
«تخت بخواب، جوئی.»
«به قول پدربزرگ، خوابای خوش.»
«خوابای خوش.»
از اتاق خواب بیرون آمدم، جایی که نور ماه، مثل خرت و پرت های سرقتی و خطوط نقره فام از گوشه و کنار بالا خزیده بود، و کورمال کورمال از پلکان خنک و شیبدار خانه روستایی بالا رفتم. ریچارد نرم و موزون نفس می کشید. نوک انگشتانم را به کنار سرش کشیدم. به نیویورک که برمی گشتیم، باید می دادم موهایش را کوتاه می کردند. به اتاق خوابمان که وارد شدم، تاریکی مثل سیل به سر و رویم ریخت؛ در حالی که عملاً هیچ چیز را نمی دیدم، احساس کردم کسی از پس شیشه های آبی ای که در آن سویش مرغزارِ روشن از نورِ ماه دامن گسترده بود، به من چشم دوخته است. در پس پنجره آن سوی اتاق، نور قرمز آنتن تلویزیون، که همان اواخر با سیم بسته شده بود، از پس تاب شیشه کمی کج و معوج، مثل شیئی در دوردست دریا، بین زمین و آسمان معلق بود. تحت فشار خفیف نورِ دوردست، اتاق پنداری به اجزای خود تجزیه شده بود: پنجره ها، پیش بخاری، گنجه، آینه، تخت. سایه های تیره پایه های تخت با گره های آناناسی شکل، با طرح هایی هلالی، مثل حباب تا دل بُعد سوم کشیده شده بودند، اما پیرامون تخت کاملاً تیره و تار و مبهم بود: شکافی عمیق، دریاچه ای مخملی، میان طرح هایی مبهم و محو از هرّه هایی گود و فرورفته. به صندلی ای دست کشیدم و در کنارش لباسم را در آوردم. «پیژامه م کجاست؟»
فضای اسرارآمیز تخت قیژی صدا داد و پگی پرسید: «حالا می خوای همه جا پی شون بگردی؟»
«یعنی به قدر کافی گرم هست؟»
«امتحان کن.»
وقتی روی تخت رفتم، پگی از من پرسید: «چی شد؟»
«چیز مهمی نبود.»
«داری مثل توله سگا می لرزی. ادا در می آری؟»
مچ هایش را گرفتم و محکم نگه داشتم، انگار می ترسیدم از من رو برگرداند و به حرفی که می خواستم بزنم، گوش ندهد، و با دیدن سفیدی کره های چشمانش متوجه شدم که به من خیره شده. به او گفتم: «سی و پنج سالمه و از جهنم گذشتم و اصلاً نمی فهمم چرا اون خانم پیر باید چنین تسلطی روی من داشته باشه. این مضحکه. تحقیرآمیزه.»
«در مورد من چیزی نگفت؟»
«نه.»
«گفت.»
«بذار بخوابیم. مگه خسته نیستی؟»
در جواب کلامی به زبان نیاورد. در کلمات همیشه نوعی حس مهربانی و بزرگواری هست.
***
درمجموع، آگاهی از حضور همسرم، آرامش حضور در کنار او، حسی چون آسمان دارد، خنک و در انزوا ــ معلق، ساکن، ایستاده ــ نگاهی شاهد و نظاره گر و محافظه کارانه، که حین سقوط به ژرفایی هرچند عمیق، از من در برابر ترس از فضای بسته مراقبت و محافظت می کند. این حس را هیچ وقت در وجود جون تجربه نکردم، همین آسمان را. در کنار او، خطر خفه شدن در وجودش را احساس می کردم. او هم مثل من، ماجراجویی بود که در عرصه های تاریکی که در آن ها نور، متراکم و شدید، فقط با تلاطم های ناگهانی فوران می کرد، کاملاً عاجز و مستاصل بود. سفر پرپیچ و خم را فقط بعد از تدارکات و مقدمه چینی های زیاد می شد آغاز کرد، سفری اسرارآمیز و غریب در کار بود که به هیچ وجه حاصل و نتیجه مشخصی نداشت. در حالی که با پگی سفر کردن راحت است، در حضور او آزادم، و این آزادی، وقتی مزمزه می شد، نرم و سبک، درست مثل اکسیژن برای تنفس، به عاملی حیاتی و ضروری تبدیل می شد.
«می شه خوابید؟»
«سکوت خیلی گوشخراشه.»
«توی گنجه یه پتوی سرخپوستی هست. بَرِش دارم؟»
«بهش نیاز داری؟»
«ضروری نیست.»
«هی. همین الآن داشتم فکر می کردم تو بوی مضحکی می دی. به عنوان یه پسر روستایی دوست داشتنی هستی.»
«تو زیبایی.»
«دوستم داشته باش، هم زیبایی همسرتو، و هم خود همسرتو.»
«اگه اصرار داری، باشه.» آهسته آهسته به وادی خواب فرو رفتم.
مادرم برایم خواب های خوش آرزو کرده بود. آن شب، من تا آن جا که یادم مانده، برای دهمین بار خوابی کوتاه دیدم، خوابی که نخستین بار هنگامی به سراغ ذهن خفته ام آمد که احتمال طلاق و ازدواج مجدد به تدریج به عرصه افکار بیداری ام وارد می شد. در خانه بودم، در مزرعه. جلوِ خانه ایستادم و به بالای آلاچیق انگور خیره شدم، جایی که حبه های انگورش به اندازه برگ ها سبز بودند، به پنجره های اتاق خواب، مثل پسربچه ای که به همبازی اش سر زده، و از سر حجب و کمرویی نمی تواند در بزند. صورتش پشت پنجره ظاهر شد، و پنجره مشبک مثل پرده مه، صورتش را محو و تار کرد. پگی لباسی تنش کرده بود که من خیلی دوستش داشتم، و وقتی دولا شد تا صدایم کند، لبخندش فوق العاده زیبا بود؛ این جا خیلی شاد بود، در محیط بیگانه این خانه، وجودش پر از نشاط بود، چنان عاشق مزرعه و چنان لبریز از اشتیاق و شور که با خورشید تابانِ حضورش، تلخیِ سالیانی را که ساعت به ساعتشان را با یاس و حزن در این مزرعه سپری کردم، از بین می بُرد. با لبخندش به من گفت که بروم بالا؛ درخشندگی لبخندش چکیده تاریخ ترس ها و غم ها و شقاوت ها بود؛ این لبخند، دانسته و آگاهانه، القاگر بخشش بود ــ و چقدر شاد و پرشور. مزرعه هرگز تا این حد لبریز از شادی و نشاط نشده بود.
از خواب بیدار شدم و، همان طور که می شد حدس زد، تفاوتِ میان عالم رویا و دنیای واقعی کاملاً محسوس شد. من در اتاق خواب بودم و صدای پگی از طبقه پایین می آمد. نور درخشان از بیرون به داخل می ریخت؛ تورِ نورِ خورشید صبحگاهی، که با گذر از درزهای پنجره مشبک، تلالویی ملایم تر پیدا می کرد، با زاویه ای خاص روی هره های عریض پنجره ها می افتاد. دستانی نامرئی پتوی سرخپوستی را روی من انداخته بود. عکسم در دوران کودکی روی دیوار لبخندی محو به لب داشت، یقه شل و وارفته ام به دلیل ترفندهای اتاق تاریک که در آن زمان مُد بود، به سفیدی مطلق، مثل روبان گردن در عکس های قدیمی تبدیل شده بود. در طبقه پایین، اصوات به شکلی نامفهوم گردِ نقاط لبریز از طنین خنده می چرخیدند. در گنجه ای خالی یک دست از لباس های کار پدرم را پیدا کردم که به تنم زار می زد. آستین های روپوش را بالا زدم و کمربندم را دور کمرش بستم و لباس را قواره تنم کردم. در یکی از جیب های روپوش یک سکه ده سنتی پیدا کردم که پدرم آن را از وسط خم کرده بود تا از آن نوعی ابزار کار بسازد.
پس از دوره چندین ساله ای که پدرم اسمش را گذاشته بود «زندگی نخستینی»، به اقتضای فرا رسیدن آخرین دوره بیماری پدربزرگم، اتاق خیاطی را در طبقه بالا تعمیر کردیم و از آن یک سرویس بهداشتی ساختیم. اثاثیه سرویسمان از اندازه های معمول کوچک تر بودند و سیفون با رخوت و سستی ای کار می کرد که با فوران تند و خشن آب در لوله کشی های شهری تفاوت فاحشی داشت. روی تنها هره پنجره حمام، که حکم کابینت را پیدا کرده بود، میان شیشه های اجق وجق قرص های مادرم و لوازم بهداشتی ای که پگی از چمدانش درآورده و آن جا تلنبار کرده بود، چشمم به تیغ ریش تراشی پدرم افتاد. این تیغ، که آن وقت ها سنگین تر از حالا ساخته می شد، یک لایه زنگار فیروزه ای رنگ داشت. قسمت بالایی اش که باز شده و دل و روده اش معلوم بود، شبیه تکه های ساندویچ، و خود تیغش هم مثل گوشت لای ساندویچ بود. یکی از تیغ های خودم را در ریش تراش گذاشتم و اصلاح کردم؛ زاویه تیغ طوری بود که صورت را می خراشید و می سوزاند و، درست مثل پدرم، موقع اصلاحِ خط منحنی شکل آرواره ام، پوستم بُرید و زخم شد. بریدگی و خون و سوزش زخم برایم آرامش بخش بود، و یاد پدرم افتادم که این طور مواقع، هر بار که از طبقه بالا می آمد پایین و تکه های ریز صابون هنوز مثل برچسب به گوش هایش چسبیده بود، لبخندی عجیب بر لبانش نقش می بست که دهانش را مثل پوزه گوسفندها کج و کوله می کرد. سردستی و بی دقت اصلاح کردن یکی از لاقیدی های جزئی پدرم نسبت به وضع و حال خودش بود که به واسطه آن ها، خشمش را در برابر شبح سنگین فقر فرو می نشاند. این مسئله را قبلاً درک نکرده بودم. آن وقت هرگز تا این حد به درون وجود او حلول و رخنه نکرده بودم. پس از آمدن به خانه، همیشه در اولین صبحی که از خواب بیدار می شوم، در مورد کیستی و چیستی ام دچار تردیدی روح بخش و توام با فارغ بالی و نشاط می شوم.
در اتاقی که ریچارد در آن خوابیده بود، عکس جون، با ژست و ظاهری مد روز، در روشنایی روز همان حالت سرد و دوری را پیدا کرده بود که عکس من در دوران کودکی داشت؛ در حضور درخشان این صبح صاف و بی ابر، ده سالگی پنداری با سی سالگی همسان و برابر شده بود. در طبقه پایین، روی تخته های زردِ سوخته کف آشپزخانه، که با پنجه های سگ تراشیده و خراشیده شده بود، در مقابل درِ جلویی که تک پنجره بزرگش به آلاچیق مو و مرغزار مشرف بود، تکه ای لوزی شکل از نور خورشید، مثل بوریایی کاغذی و طلایی رنگ پهن شده بود که جابه جایش نقش سایه های لرزان برگ های مو دیده می شد. بیست سال پیش هم این تکه از نور خورشید، درست به همین شکل، آن جا بود، صبح از پیِ صبح.
پگی داشت کیک تاوه ای می پخت. ریچارد و مادرم پشت میز نشسته بودند، پسرک کورن فلکس می خورد و مادرم قهوه. در نحوه فنجان دست گرفتنش چیزی بود که حضور دیگران را برایم تحت الشعاع قرار می داد، هرچند پگی سر بالا کرد و لبخندی زد و ریچارد هم با شور و نشاط صحبت می کرد. داشت طرح داستان علمی تخیلی ای را که خوانده بود تا خوابش ببرد، تعریف می کرد. پگی موهایش را دُم اسبی بسته بود. موهای بلندش، که در تابستان سرخ رنگ و در زمستان بلوطی می شوند، و می تواند آن ها را کاکلی یا کندویی، یا مدل گوجه ایِ خانم معلم های سختگیر یا حتی بریژیت باردویی درست کند، در حال حاضر به شکل دو رشته دم اسبیِ قرص و محکم بافته و با کش های لاستیکی بسته شده اند. فکر کردم این مدل مو به چشم مادرم گستاخانه، جسورانه، یا متکبرانه به نظر خواهد رسید. بوی خوش کیک تاوه ای مثل هدیه ای دریافت نشده در هوا پیچیده بود، و ریچارد انگار با خودش حرف می زد. «... و بعد همین یه مرد توی دنیا باقی مونده بود، که روی اون خل و خاکسترای گرم سینه خیز می رفت تا به دریا برسه.»
پگی از من پرسید: «اون شلوار گشادِ کهنه رو از کجا آوردی؟»
مادرم گفت: «صورتت زخم شده.» در صدایش طنینی یکدست وجود داشت، مثل حجم خاکستری آسمان در روز قبل از بارش باران.
«با تیغ بابا اصلاح کردم.»
«عجب کار مضحکی. چرا؟»
گفتم: «فضولی کردم، به چیز مقدسی بی احترامی کردم؟ اون تیغ اون گوشه به نظر خیلی تنها می اومد.»
مادرم سر برگرداند و من را از خطری که احساس می کردم، نجات داد. صدایش از تشویش خالی شد و لحنش تغییر کرد و گفت: «باید بندازمش دور، اما از رنگی که پیدا کرده، خوشم می آد.»
جسورانه جلو رفتم و گفتم: «این کیکای تاوه ای رو که آدمو اسیر خودشون می کنن کی درست کرده؟»
«زنت واقعا باهوشه. یه جعبه پودر کیک رو که اصلاً خودم فراموشش کرده بودم، پیدا کرد. و چه بوی خوبی هم دارن.»
ریچارد گفت: «پدرم می تونه فقط با آرد و آب، روی آتیش اردوگاه کیکای خیلی نازکی بپزه.»
مادرم گفت: «ریچارد به نظر خیلی باهوش می آد.»
به ریچارد گفتم: «این داستانی که در مورد خاکستر گرم تعریف می کردی چی بود؟»
پگی از کنار تاوه ای که در داخلش صدای رگباری جلز و ولز به گوش می رسید، با صدای بلند گفت: «این داستان واسه ساعت قبل از خواب خیلی وحشتناکه.»
ریچارد گفت: «یه جنگ اتمی ای چیزی اتفاق افتاده، توی داستان اصلاً به این مورد اشاره مستقیمی نمی شه، و اون وقت این یه مرد، آخرین مردی که روی کره زمین باقی مونده، روی یه بیابونِ پر از تشعشعات رادیواکتیو سینه خیز جلو می ره تا برسه به دریا. صدای نجوای امواجو می شنوه.»
مادرم از من پرسید: «دیشب حدود ساعت سه صدای پارس سگا رو شنیدی؟ حتما این اطراف یه گوزن هست. یا شاید توله پاکوتاه خونواده شل کوف یه دفعه دیوونه شده.»
پگی پرسید: «یعنی این اتفاق واقعا یه دفعه ای می افته؟»
گفتم: «نه، دیشب تخت خوابیدم. همیشه همین طورم، مادر، شما خودتون اینو می دونین. من پسر در حال رشدی ام.»
مادرم گفت: «حالا دیگه هر چیزی منو از خواب می پرونه. دیشب حتی تختتم به نظرم پرسروصدا می اومد.»
«شاید باید یه صداخفه کن براش بخریم.»
پگی گفت: «ریچارد، اون مرد داشت به سمت دریا سینه خیز می رفت.»
مادرم گفت: «معذرت می خوام، ریچارد. برامون تعریف کن.»
«اون مرد می رسه به دریا، و توش دراز می کشه، و با احساس راحتی و آرامش عمیق، آماده مردن می شه، چون تصورش این بود که اگه توی دریا بمیره، سلولای بدنش به زندگیشون ادامه می دن و پایه یه زندگی تازه می شن، و این جوری ممکنه سیر تکامل دوباره از نو شروع بشه.»
مادرم گفت: «من با مادرت موافقم. این داستان این قدر وحشتناکه که نباید اونو موقع خوابیدن خوند.»
پگی پرسید: «کی کیک تاوه ای می خواد؟ داره سرد می شه.»
ریچارد با اصرار و سماجت گفت: «این آخرش نیست،» و صدای مادرش در پس و پیش و لحن کلام مضطربانه پسر محسوس شد: «کلام آخر، حرف محشر، دقیقا در جمله آخر داستانه، مرد توی آب دراز می کشه و سر بالا می کنه و ــ راستی، یادم رفت بگم که شب بوده ــ سر بالا می کنه و ستاره ها رو می بینه، اما با طرح و نقشه ای کاملاً متفاوت با چیزی که حالا می بینیم! می بینین، در کل داستان فکر می کردین ماجرا داره در آینده رخ می ده، در حالی که همه ش مال سال ها سال پیشه.»
پگی در حینی که بشقاب ها را خیلی تمیز و مرتب می چید و با دستان چالاک و بدون دستکشش کیک را برایمان می بُرید، گفت: «من از ستاره ها هیچی نمی فهمم.»
مادرم گفت: «منم همین طور، پگی. فکر می کردم ستاره ها ثابتن.»
ریچارد گفت: «مامان، این قدر خنگ نباش. ستاره ها مدام دارن حرکت می کنن، اما اون قدر آهسته که ما متوجه نمی شیم. یه روزی آرکتورس(۱۶) می شه همون ستاره شمالی.»
«دیگه پررو نشو.»
«من پررویی نکردم. گفتن یه واقعیت کجاش پرروییه؟»
گفتم: «یادمه اون داستانو خوندم. قضیه به همه ما مربوط می شه، من جمله دایناسورها و ساس ها و درختای بلوط، ریشه همه شون همون مَرده ست. ریچارد، تا حالا شده شبا، قبل از این که خوابت ببره، احساس کنی بی نهایت بزرگ شدی و انگشتات انگار چند مایل قطر پیدا کردن؟»
گفت: «اغلب اوقات همین احساسو پیدا می کنم. خیلی عجیبه. یه جا یه توضیح منطقی در موردش خوندم. یادم نیست کجا. شاید توی ساینتیفیک امریکن.»
«خوب، احتمالاً اون مَرده هم که توی آب دراز کشیده بوده و داشته می مُرده، باید همین احساسو پیدا کرده باشه، فکر نمی کنی این طور باشه؟»
ریچارد، با ناراحتی از این که تخیل نهفته در آن کتاب که فکر می کرده فقط متعلق به خودش بوده، حالا مال ما هم شده، گفت: «گمونم همین طور باشه.»
مادرم گفت: «گمونم اون مَرده خیلی مرد خوبی بوده که در مورد اخلافش این قدر مقید بوده. پگی، اینا خیلی عالی ان. باید تو مصرف نشاسته یه کم دست به عصا باشم.»
«هرچی می تونین، بخورین. هزار کیلو مایه کیک داریم.»
مادرم با تعجب گفت: «می ترکم!» و من بی اختیار خندیدم، چون روشن بود که از نظر خودش داشت در کمال استادی و زیرکی به قتل می رسید.
بعد از خوردن صبحانه، من و او از خانه بیرون رفتیم تا تراکتور را راه بیندازیم. ساعت ده شده بود. زمان در مزرعه همیشه حالت کشسانیِ گریزپایی داشت. بچه که بودم، با پشت خیس از عرق و چشم های گودافتاده از جستجوی نقاط سرخ در میان برگ های سبز، بعد از چندین و چند ساعت گذر از کنار ردیف های بی پایان برگ های پرپشت و تودرتو، با چهار جعبه کوچک روی بازوی راست و دو جعبه دیگر در دست چپم، از باغچه توت فرنگی راه می افتادم و از وسط باغ می گذشتم، و با یک نگاه به ساعت دیواریِ روی پیش بخاری (این ساعت هنوز هم سر جایش بود، اما دیگر از کار افتاده بود، مثل آن ساعت دیواری در آوازی که پدربزرگم همیشه می خواند، با صدای بلند هنگام رسیدن به «تیک تاک» و با صدای آهسته پس از رسیدن به جمله ای شوم که می گفت: «و پیرمرد مُرد») متوجه می شدم که تازه ساعت نه و نیم است، لحظات آغازین روزی که تازه آغاز شده بود. و با این همه، همان روز (از این طور روزها خیلی زیاد بود)، بعد از لحظه ای که برای هضم غذایی که پدربزرگم سردستی و به زحمت جور کرده بود به مجله ای خیره شدم، سر بالا کردم و از روی کاناپه شورولتِ خاک گرفته پستچی را کنار صندوق پستیمان دیدم، تا نیمه غرق در سایه دیوار انبار، چون پنداری با یک ضربه سریع ساعت دیواری، ناگهان به میانه عصر رسیده بودیم.
حالا، در حالی که تراکتور هنوز خراب بود، روز و تمام مزارعی که این روز در خود جای داده بود، انگار می خواست مثل موج دریا بر سرمان هوار شود. مادرم سعی می کرد با عجله عمل کند، و وقتی نفسش تنگ شد، دستش را روی سینه اش گذاشت. در روشنایی روز، چمن با وجود بارهنگ و علف های خودرو، به شکل دردناکی، ناهموار و به هم ریخته به نظر می رسید.
تراکتور، یک فورد قدیمی و خاکستری با کاپوتی که شبیه سر یک قاطر بود، در گذشته زیر پیش نشستگی ساده سقف خانه، که عاقبت مادرم آن را خراب کرد، منتظر می ماند. آن جا، روی خاک پوشیده از کاه و سنگ های فرسوده از گام های خانواده در حیاط طویله، تراکتور با این که از ریزش باران محفوظ بود، اما در معرض بادی قرار داشت که در روزهای بارانی، به آن فضا می وزید و در آن می پیچید و خبر از ریزش باران می داد. بچه که بودم، این سرپناه برایم صمیمیتی وحشی و ارزشمند داشت. جای ضربه های تیشه هنوز روی تیرچه های افقی و پایه ها معلوم بود؛ تراکتور، که حین خنک شدن موتورش، خلاص کار می کرد، من را به یاد حیوانات زنده ای انداخت که زمانی لانه شان این جا بود. زمانی این جا ایستاده بودم و دیدم که چطور مادرم زیر باران سریع تر از پدرم دوید و خودش را به خانه رساند.
حالا تراکتور را در یکی از اصطبل ها نگه می داشتند، جایی که هوای محروم از آفتاب، طعم گرد و خاک و پِهِن داشت. مادرم در آخور، کورمال کورمال، پی قوطی روغن گشت و با صدای پوک پاپ پاپ، مثل صدای دوشیدن گاو با دستگاه، روی اتصالات تراکتور روغن ریخت. کاپوت تراکتور را بالا زدم و نگاهی به زیرش انداختم و بعد در آن سوخت ریختم. گازوئیل، که حین سرازیر شدن به مخزن سوخت، قفایی رنگ بود، پنداری با تاثیر کیمیاگونه سایه، در مخزن، ته رنگی قهوه ای ـ طلایی پیدا کرد، و قوطی سوخت، با بیرون ریختن مایع درونش، داشت از مشت من می سُرید و درمی رفت. مادرم برای انجام این عملیات، دیگر به قوه بنیه خود هیچ اعتمادی نداشت. اما او بود که استارت زد و تراکتور را روشن کرد. یک پایش را روی رکاب گذاشت، فرمان لاستیکی و پر از تَرَک تراکتور را چسبید، و با حرکتی خیره کننده بدن سنگینش را روی صندلی آهنی اش انداخت. من، به شیوه پدرم، هر بار در مواجهه با مشکلات جزئی مثل خالی کردن باتری یا مشکل پیدا کردن ساسات و پمپ سوخت، طوری عمل می کردم که موتور خفه می کرد. اما مادرم قلق این تراکتور دستش بود، و کمی بعد موتور قدیمی تَرَق و تَرَقی کرد و جان گرفت و با چنان خشونتی غرّید که گنجشک ها را به دل مستطیل آسمان رَماند، آسمانی که بعد از تخریب پیش نشستگیِ بام بنا، حالا درست با درِ اصطبل مُماس بود.
راضی که شد، جایش را به من داد. فلز گرم شده بود. جای پدال ها را در ذهنم مرور کردم، اهرم سوخت را روی درجه وسط گذاشتم، کلاج را رها کردم و ناگهان مثل هیولا به سوی فضای باز یله شدم. مادرم جیغ زد و من اهرمی را که باعث شده بود تیغه سنگین به سنگ ها بگیرد، کشیدم؛ به سمت چمن ها یله شدم و تیغه پشت سرم دلنگی صدا داد و تکان خورد.
پگی و ریچارد روی ایوان نشسته بودند و حرکت من را تماشا می کردند، رژه ای تک نفره، بازیگری سن و سال دار با موهای جوگندمی و بدن نرم مردان شهرنشین، به شکلی مضحک و بی معنا، درگیر نقش یک مرد جوان شده بود. انگار موفقیت من حسابی هیجانزده شان کرده بود؛ برایشان دست تکان دادم، و اگر می توانستم، توقف می کردم، اما تسلطم بر تراکتور هنوز غریزی و روان نشده بود و ممکن بود موتور خاموش شود. با قدرت و توانی عاری از تلاش، در حالی که نیمکره ای از فضای خالی را پشت سرم می کشیدم، از شیب پوشیده از چمن بالا رفتم، از مسیر ناهموار رد شدم و به جاده رسیدم، و به آن سوی صندوق پستی و مزرعه بالادست حرکت کردم. چرخ های بزرگ تراکتور چنان آهسته می چرخید که وقتی به پایین نگاه کردم، دندانه های آج های لاستیک ها را دیدم که مثل سرهای بی روح سربازان در حال پیشروی، بالا می آمدند. من با تراکتورها بزرگ نشده بودم، به همین دلیل، برایم شگفت انگیز بودند. وقتی موتورهای کوچک و زهواردررفته با نسبت های سهمیِ حرکت چرخ دنده به چاه عمیق قدرت می افتند، قدرتشان با نرمی و لطافتِ مطلق اوج می گیرد، با احساس کسی که بر سریر قدرت تکیه زده و زیر پاهایش کسانی با تمام وجود کمر به خدمت او بسته اند.
در مزرعه، تیغه برش را پایین آوردم و با زمین درگیرش کردم. تراکتور، که با هر تکان، زمین ناهموار را با تیغه اش در آغوش می گرفت، هر مسیری را که من برایش تعیین می کردم می پذیرفت و با دهانِ علفخوارش به سوی دریاچه هایی از توری های کوئین آن(۱۷) در دوردست پیش می رفت. علف های خشک، کنار پاهایم، به لبه های فلز کوبیده می شد. صدای کوبش و غژغژ در گوش هایم پیچید و بعد از مدتی به سایه های سکوت تبدیل شد؛ تیغه علفزن با پوشش فلزی اش پشت تراکتور کشیده می شد و پیِ خود، مثل یک قواره پارچه، ردی عریض از زمین خالی و بی علف به جا می گذاشت. گنجشک ها، پیِ دسته های در حال پرواز حشرات، دور و اطراف من بال می زدند، مثل دسته ای از مرغان دریایی که پیِ کشتی ها را می گیرند. مزرعه وسیع بود، اما پیشروی شدیدا کند من ــ مادرم به من یاد داده بود که بیش تر با دنده سه حرکت کنم، اما پدرم همیشه با دنده چهار علف ها را می زد، و با وضعیتی خطرناک بالا می پرید و پیش می سُرید ــ دشت را مطیع می کرد، با این اطمینان که وقتی به ردیف درختان خودرو، سماق ها و همین طور سماق های چینی برسم، همان ردیفی که مزرعه بزرگ را از مزرعه دوردست جدا می کرد، آن وقت با سرعتی ثابت برمی گردم. شیوه مادر من، وقتی علف ها را می زد، این بود که زمین را دور می زد، اول گرد حاشیه مزرعه می گشت و بعد آن قدر گرد زمین می چرخید که عاقبت یک تکه کوچک در مرکز زمین باقی می ماند، مثلثی پوشیده از علف های قطع نشده یا ساعتی شنی که پیش از محو شدن به دو مثلث بدل می شد. شیوه من برش از وسط بود، با یک یورش مستقیم و پرشور، از وسط زمین، و بعد دو نیمه زمین را با رفت و آمد مدام باریک و باریک تر می کردم، یک بار این سو و دفعه بعد آن سو، و با مانور از کناره ها در زمینی که چند هزار متر عرض داشت و با چینش علف ها در مسیرهای رفت و آمد، خودم را سرگرم می کردم. من شبیه به میدان جنگ عمل می کردم، و او با عشق. عاقبت مزارعی که هرس می کردیم شبیه هم می شدند، جز این که اراضی ای که مادرم رویشان کار می کرد، نقاط ناهموار و نامرتب بیش تری داشت، نقاطی که در آن ها با دیدن لانه قرقاول تیغه تراکتور را بلند می کرد یا قید هرس کردن تکه زمینی را که به وضوح پوشیده از گل های وحشی بود، می زد.
گل های پنج هزاری، اریقارون، کاسنی، قضیب ذهب و گل های کتان، که گل های تک تکشان شبیه بالرین هایی ریز، جفت پا، به هوا جست می زدند ــ همه این ها از زیر چرخ های تراکتور می گذشتند. گل های پراکنده در تکه ای از مزرعه هماهنگ با هم ریشه کن می شدند، مثل گردونه آسمان، که با چرخش چرخ ها، در سمت راستم، مثل صور فلکی گرد هم پخش بودند، و در سمت چپم مثل علوفه خشک بر زمین می خوابیدند. کوتوله ها در ابرهای راکد جا خوش کرده بودند، ابرهایی که گرچه با وقفه های ایجادشده در حرکتم، آشفته می شدند، اما پی اَم نمی آمدند، بلکه یک بار دیگر در میانه آسمان، گرد هم جمع می شدند. از مقابل چرخ های کند تراکتور، جیرجیرک ها ترق و ترق کنان جست می زدند و دور می شدند؛ پروانه ها روی علف های خوابیده بر زمین، نرم نرمک پر می زدند و ورجه وورجه می کردند، مثل دستان همسری خاموش که با لرز و بی قراری جسد شوهر عظیم الجثه اش را بررسی کند. خورشید در آسمان به نقطه ای بالاتر خزید. کاپوت فلزی تراکتور چنان هُرم حرارتی متصاعد می کرد که از پسش، تک تک ساقه ها کج و معوج به نظر می رسیدند. پیکر تراکتور پوشیده از نقاط کف مانند بود، و من که روی صندلی بالای تراکتور مدام عقب و جلو می شدم، تنها در دل طبیعت، نهان در زیر نور درخشان خورشید، درست مثل تاریکی نیمه شب، هیجانزده از حس نابودگری، و بی وزن، احساس کردم که در درونم چیزی بسط می یابد، احساسی که در حال فکر کردن به پگی، از سر سستی و بی فکری اجازه دادم پابرجا بماند و دوام پیدا کند. همسر من یک مزرعه است.
***

نظرات کاربران درباره کتاب از مزرعه