فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهزاده‌خانم و کره‌اسب

کتاب شاهزاده‌خانم و کره‌اسب

نسخه الکترونیک کتاب شاهزاده‌خانم و کره‌اسب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شاهزاده‌خانم و کره‌اسب

شاهدخت عاشق اسب‌هاست و بهترین روز عمرش روزی است که پادشاه به او کره‌اسبی هدیه می‌دهد. از آن به بعد خوشی شاهدخت در عشق به کره‌اسبش خلاصه می‌شود و در رویاهایش می‌بیند که با کره‌اسبش توانسته مدال بگیرد. او به کره‌اسب وابسته می‌شود و ماجراهای این رمان را یکی یکی پشت سر می‌گذارد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۴ صفحه

بخشی از کتاب شاهزاده‌خانم و کره‌اسب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:







این کتاب ترجمه ای است از:
The Princess and the Foal
Stacy Gregg
Harper Collins, 2013

۱. طوفان

دو شیر برای نگهبانی از در ورودی کاخ سلطنتی، روی چهار دست و پا، صاف، گوش به زنگ و آماده ایستاده اند. بدن های قوی و براقشان زیر نور خورشیدِ بعدازظهر می درخشد.
اگر شیرها کمی می چرخیدند، دختر کوچکی را می دیدند که بی سر و صدا پشتشان راه می رود. اما آن ها حرکت نمی کنند؛ چشم هایشان برای نگاه کردن به پله های پایین تربیت شده است.
دختر روی پنجه پایش با سه قدم بلند و سریع جلو می رود. شیرش را انتخاب کرده و با جهشی قوسی، شجاعانه، از روی کفل شیر می پرد پشت آن. قلبش به شدت می زند و با هر دو دست یال های شیر را محکم می گیرد و بعد پاشنه های کوچکش را در پهلوهای شیر فرومی کند.
دختر دستور می دهد: «برو! حالا برو!»
کاملاً روی یال شیر خم می شود، به لگد زدن ادامه می دهد، درست مثل عمویش که با اسبچه(۲) های چوگانش سواری می کند. دقیقاً ده متر آن طرف تر دیوار سنگی بزرگی وجود دارد که محوطه کاخ را مشخص می کند. اگر بتواند خیلی سریع بتازاند، آن وقت شیر از روی دیوار می پرد و آن ها توی چمن های سبزِ کاخ سلطنتی به سواری ادامه خواهند داد، سپس می پرند آن سوی دیوار بعدی و همین طور می روند تا جایی که ساختمان های سنگ آهک صورتیِ عَمان ناپدید شود و فقط شن های سفید و آفتاب سوخته صحرای عربی باقی بماند. شیر می تواند با چنگال های بزرگش روی شن به سرعت حرکت کند، اما باید اول از روی دیوار بپرند!
دختر روی شیر پیش می تازد، همچنان به شیر فشار می آورد، با پاهایش ضربه می زند و دستانش را بالا و پایین می برد. همان موقع سایه بلند و سیاهی را بالای سرش حس می کند.
«علیاحضرت.»
دخترکوچولو بالا را نگاه می کند و به صورت مهربان زُهَیر، رئیس کارکنان خانواده سلطنتی، لبخند می زند.
زُهَیر می گوید: «شاهدخت هیا، ملکه علیا دنبال شما می گردند.»
هیا پایش را می چرخاند و بعد از روی کفلِ مجسمه سُر می خورد، به خوبی روی پاهایش فرود می آید و جلوتر از زُهَیر می دود. سه سالش است، رنگ چشمانش قهوه ای روشن و موهای تیره اش تا شانه هایش ریخته است. کوچک تر از سنش به نظر می رسد، بازوهای استخوانی اش به اندازه ای قوی هستند که بتوانند درِ ورودیِ غول پیکرِ کاخ را هل بدهند و باز کنند، دری که از چوب های سنگین ساج ساخته و با گوی های برنجی قالبِ دست او آراسته شده است.
توی سرسرا روی مرمرهای خنکْ تالاپ تالاپ بالا و پایین می پرد و چهره های قاب شده پادشاهان به او نگاه می کنند. دوست دارد آن ها با نگاه هایشان او را تعقیب کنند. پدرش پادشاه است، اما عکسش روی دیوار نیست. هر وقت می خواهند عکسِ بابا را آویزان کنند می گوید ممنون، چون دوست ندارد کل روز به خودش زُل بزند. ترجیح می دهد عکس تانک، قایق و البته اسب به دیوار آویزان شود. بابا هم مثل هیا اسب ها را دوست دارد.
آن ها به پدرش می گویند شیر اردن، هرچند هیا تا حالا ندیده بابا مثل شیر بغرد. صدای نرمی دارد، خوش تیپ است، موهایش را حسابی کوتاه می کند و سبیل می گذارد. چشمان تیره اش هوشمندانه برق می زنند و لبخندش گرم و مهربان است.
اما امروز، وقتی هیا توی سرسرا از لای در توی دفتر کار بابا را دزدکی نگاه می کند، او لبخند بر لب ندارد. پشت میزش نشسته و از نگرانی پیشانی اش با خط عمیقی گود افتاده است. وسط دفتر قالیچه پوست خرس بزرگی پهن شده است. مامانش همان جا روی خرس ایستاده و برادر کوچکش علی را هم بغل کرده است.
ملکه می گوید: «من با مقامات تافیلا صحبت کرده ام، ساعت به ساعت اوضاعِ آن جا وخیم تر می شود. پناهجویان به آن جا سرازیر شده اند. بیشترِ آن ها زن ها و کودکانی هستند که به غذا و دارو احتیاج دارند. کارکنان بیمارستان واقعاً خسته شده اند. دیگر تختِ خالی ندارند. مردم بدون پتو روی زمین می خوابند. نمی توانند یک روز دیگر صبر کنند. تا شما با نمایندگان خارجی توی عقبه ملاقات کنید، من امروز بعدازظهر با هلیکوپتر دارو و آذوقه می برم تافیلا.»
وقتی ملکه صحبت می کند، شاهزاده علی توی بغلش وول می خورد. همین امروز بعدازظهر برای اولین بار ایستاد و حالا دوست ندارد بیشتر از این توی بغل مادرش باشد. وول می خورد و با پاهای کوچک و قوی اش لگد می اندازد و تقلا می کند خودش را خلاص کند.
نگرانیِ چهره پادشاه با پیشنهاد همسرش رفع نمی شود. «علیا، موقع صبحانه خوردن توافق کردیم با ماشین بروی. طوفان در راه است و پرواز کردن خطرناک است.»
ملکه می گوید: «اگر با هلیکوپتر بروم تا شب برمی گردم.» و قبل از این که شوهرش با او مخالفت کند اضافه می کند: «بدر ظاظا می بردم.»
بدر ظاظا خلبان شخصی پادشاه است و توی اردن هیچ کس بهتر از او نیست. پادشاه سرش را به نشانه موافقت با برنامه همسرش تکان می دهد. «اگر بدر ظاظا پرواز را به عهده گرفته، خیالم راحت است که صحیح و سالم برمی گردی...»
«من هم می خواهم بیایم.»
این صدای هیاست که لای در ایستاده و چشم هایش از هیجان برق می زند.
مادرش به او اخطار می دهد: «هیا، دیشب سرِ شام چی گفتم؟ گفتم اگر می خواهی با من بیایی، باید استیک و کلم فندقی هایت را بخوری.»
هیا برای دفاع از خودش می گوید: «علی هم نخورد!»
مادرش برادر هیا را به آرامی توی بغلش تکان تکان می دهد و می گوید: «علی هم خانه می ماند. تا من برگردم گریس مراقب شماست، اگر دفعه بعد هرچه توی بشقابت هست بخوری، آن وقت شاید تو را با خودم ببرم، باشد؟»

طوفان در راه است، اما در آن لحظه خورشید هنوز بالای قصر می درخشد. نزدیک درخت انار، جایی که آن روز هیا و مادرش بازی می کردند، هلیکوپتری مانند قُمری خفته ای روی چمن ها می نشیند.
هیا از مادرش می پرسد: «می خواهی با هلیکوپتر بروی؟»
ملکه جواب می دهد: «بله، اما وقتی نیستم گریس مواظب شماست.»
گریس، پرستار بچه ها، کنار آن ها توی بالکن که به چمن ها راه دارد ایستاده و شاهزاده علی را بغل کرده است. او خیلی خوب است، بیسکویت هم درست می کند.
هیا اخم می کند و می گوید: «امشب من را توی تختم می گذاری؟»
«امشب نه. بابا به موقع می آید خانه و تو را توی تختت می گذارد، صبح وقتی از خواب بیدار شوی کنارتم.»
گریس دستش را دراز می کند تا دست هیا را بگیرد. وقت خداحافظی است.
ملکه برای بوسیدن هیا خم می شود و نجواکنان به او می گوید: «دختر خوبی باش، هیا.»
علی را هم می بوسد و از روی چمن به طرف هلیکوپتر می رود.
هیا فریاد می زند: «صبرکن! مامان!» اما موتور هلیکوپتر با غرش جان می گیرد و حرف های او را در خود غرق می کند. گریس دست هیا را محکم گرفته و او را به بالکن میخکوب کرده است. بعد ناگهان دست گریس خالی می شود. هیا خودش را از دست گریس آزاد می کند و روی چمن های صاف و سبز، با عجله و تلوتلوخوران، دنبال مادرش می دود.
وقتی شاهدخت کوچولو به ملکه می رسد، ملکه تقریباً نزدیک هلیکوپتر است.
«مامان!» هیا با دست های کوچکش پاچه شلوار ملکه را محکم می گیرد. مادر هیا از تعجب یکه می خورد، پایین را نگاه می کند و هیا را می بیند که آن جا کنار او ایستاده است. پره های هلیکوپتر بالای سرشان شروع به چرخیدن می کند. قُمری دارد از خواب بیدار می شود.
هیا می خواهد چیزی به مادرش بگوید، اما وقتی موتورهای هلیکوپتر بالای سرشان تپ تپ می کند صدایش خیلی ضعیف می شود. به محض این که کلمات از دهانش بیرون می آیند گم می شوند. فریاد می زند: «مامان نرو! پیشم بمان. مامان دوستت دارم.» بعد وقتی به سمت بالا توی چشم های مادرش نگاه می کند متوجه می شود نیازی به گفتن نیست، مادرش می داند.
ملکه خم می شود، دخترش را بلند می کند و او را محکم در آغوش می گیرد. برای آخرین بار او را می بوسد، و هیا لطافت پوست او را حس می کند. در همان هنگام گریس می آید کنار آن ها و مامان هیا را به آغوش پرستار می سپارد.
پره های هلیکوپتر آهسته می چرخند و پس از آن سریع تر و سریع تر تا این که تار و نامشخص به نظر می آیند. باد شدیدتر می شود، به موهای هیا تازیانه می زند و گل هایِ باغ های پایینی را روی زمین پهن می کند.
هلیکوپتر اول تکان تکان خوران از روی زمین بلند می شود و دوباره با ضربه روی زمین می نشیند، انگار که نمی داند برود یا بماند. بعد، ناگهان، همچون برگی که در تندباد گرفتار شده، از جا کنده می شود و مستقیم می رود توی هوا. لحظه ای معلق می ماند و سپس دور می زند، از بالای دیوارهای بلند قصر و درخت های آن طرف دیوارها می گذرد و به سمت تپه های دوردست پرواز می کند.
هیا می خواهد باز هم به هلیکوپتر نگاه کند، اما نور خورشید چشم هایش را می زند. فقط لحظه ای چشم هایش را محکم می بندد و وقتی دوباره آن ها را باز می کند، هلیکوپتر رفته است.
***
خودش را جمع می کند. این جا خیلی تاریک اما قشنگ و گرم است. اسباب بازی مورد علاقه اش عروسک همراهش است، با کلاه صورتی، چشم های دوخته شده و پاهای پنبه ای پیچ و تابدار.
پچ پچ کنان به عروسک می گوید: «هیس، صدایشان را می شنوم، دارند می آیند. ساکت باش وگرنه پیدایمان می کنند.»
از بیرون صدای حرف می آید و بعد کوبیده شدن درهای ماشین. با شنیدن صدای روشن شدن موتور ماشین هیا احساس می کند قلبش دارد از جا کنده می شود. دارند حرکت می کنند!
اُه. ماشین دوباره ایستاد. یک بار دیگر صدای آدم ها، بعد صدای پا و ناگهان درِ صندوق عقب ماشین کاملاً باز می شود و روشنایی روز چشم هایش را می زند.
«هیا! دوباره نه!»
باباست. صندوق عقب ماشین را باز و هیا را پیدا کرده است!
پادشاه از دیدن دخترش توی صندوق عقب ماشین تعجب نمی کند: «هیا، لطفاً، بپر بیرون. همین حالا باید بروم.»
اولین بار هیا توی صندوق عقب مرسدس بابا قایم شد و رفت عقبه. اما از آن به بعد پادشاه دست هیا را خوانده است و همیشه قبل از رفتنْ ماشین را بازرسی می کند.
هیا آهسته و با بی میلی بدنش را صاف می کند، انگار با وقت کشی مشکلات حل می شوند.
با امیدواری می پرسد: «خواهش می کنم، می شود من هم بیایم؟ دردسر درست نمی کنم.»
پادشاه خم می شود، او را بلند می کند و از صندوق عقب بیرون می آورد و در همین حال سعی می کند از خندیدن به وضعیت مسخره هیا خودداری کند. «یک جورهایی باور کردنش برایم سخت است.»
هیا جایی نخواهد رفت و بنابراین وظیفه گریس است که او را سرگرم کند. آن روز بعدازظهر آن ها توی آشپزخانه قصر بیسکویت درست می کنند. گریس بیسکویت ها را با خرما و بادام درست می کند. هیا باید مخلوط خرما و بادام را به شکل توپ های کوچک دربیاورد، توی شکر بغلتاند و، قبل از گذاشتن آن ها توی سینی فر، چنگال را روی توپ های کوچک فشار دهد و پهنشان کند.
اسماعیلِ سرآشپز از این که آن ها جایش را توی آشپزخانه تنگ کرده اند ترش کرده است. غر نمی زند ــ به دختر پادشاه چه می تواند بگوید؟ اما سر و صدای اضافی راه می اندازد، حین آشپزی قابلمه ها را به هم می کوبد. برای شام مَنسِف درست می کند: غذایی مقوی از گوشت بره با برنج و ماست چکیده و ادویه تند. اسماعیل به آن می گوید غذای بادیه، یک وعده اش آن قدر مقوی است که روزهای زیادی سرِ پا نگهتان می دارد.
این همان غذایی است که اجداد هیا را در زندگی چادرنشینی شان توی صحراهای بزرگ زنده نگه داشت. پدر پدربزرگش ملک عبدالله با لورنس عربستان،(۳) زمانی که او ارتش بَدَوی را در شورش عرب ها رهبری می کرد، منسف خورد.
هیا هرگز پدر پدربزرگش را ندیده، اما نقاشیِ چهره او را روی دیوار پادشاهان دیده است. روزی که ملک عبدالله مرد، بابا با او بود. وقتی که او برای نماز خواندن از پله های مسجدی توی قدس بالا می رفت و بابا همراهی اش می کرد، قاتلی به طرفشان شلیک کرد. ملک عبدالله تیر خورد و پدر هیا هم اگر آن روز لباس فرمش را نپوشیده بود می مرد. چون مدال شمشیربازی ای که به لباس فرمش آویزان کرده بودند درست روی قلبش وصل شده بود. مدال جلوی گلوله را گرفته و زندگی او را نجات داده بود.
حسین، پدر هیا، وقتی هفده سالش بود شاه شد. روسای جمهور، نخست وزیران، پادشاهان و ملکه ها همه برای دیدن او به الندوه می آیند. آن ها می نشینند و ساعت ها صحبت می کنند، اما هیچ وقت بچه هایشان را برای بازی کردن با خودشان نمی آورند. تا جایی که به هیا مربوط می شود این کارشان خیلی خیلی احمقانه است.
در این ملاقات ها شام های مفصل تهیه می کنند و آشپزخانه تبدیل می شود به محیط آشفته ای از فعالیت شش آشپز که همزمان با هم کار می کنند ــ پس هیا اصلاً نمی فهمد که چرا اسماعیل از این که امروز آشپزخانه اش را با آن ها شریک شده بدخلقی می کند. مسلماً در کنار او جای کافی برای هیا و گریس هست تا بیسکویت درست کنند؟
وقتی بیسکویت ها آماده می شوند، آن ها را توی اتاق آبی می خورند. اتاق آبی از اتاق غذاخوریِ مجلل خیلی کوچک تر و فقط برای خانواده است. آن جا همه چیز آبی است ــ دیوارهای آبی، پرده های آبی، حتی بشقاب ها و لیوان های آبی. هیا دوست دارد لیوان ها را بردارد و از توی آن ها به غذا نگاه کند تا غذایش هم آبی شود.
فرقی ندارد بابا چقدر سرش شلوغ باشد، او همیشه صبحانه را با آن ها می خورد، اما اغلب به موقع برای شام نمی رسد. آخر پادشاه ها خیلی کار دارند.
مامان هیا می گوید: «پدرت پادشاه یک ملت است، مردم اردن همه برادرها و خواهرهایت هستند و باید آن ها را دوست داشته باشیم و به آن ها اهمیت بدهیم، درست همان طور که به تو اهمیت می دهیم.»
هیا میلیون ها خواهر و برادر دارد. اما بیشتر وقت ها علی پیش اوست و آن شب سرِ میزِ شام فقط سه جا برای علی، خودش و گریس در نظر گرفته شده، چون پدرش از عقبه برنگشته و مامانش هم هنوز توی بیمارستان تافیلاست. معمولاً سر میز شام همه حرف می زنند و می خندند، اما امشب رفتار گریس عجیب شده، انگار نگران چیزی است. هیا فکر می کند شاید مربوط به تماس تلفنی ای باشد که او قبل از شام جواب داد.
طوفان در راه است. بیرونِ پنجره اتاق خوابِ هیا، سرهای درختان نخل خم شده و توی باد این سو و آن سو می روند. وقتی گریس هیا را توی تختش می گذارد، مدتی طولانی کنار او می ماند، چون سر و صداها خیلی ترسناک اند ــ حتی هیا هم که دختر شجاعی است می ترسد.
گریس او را توی تخت می گذارد و هیا می گوید: «می خواهم تا وقتی مامان و بابا به خانه می آیند بیدار بمانم.» اتاق خواب هیا طبقه بالا و تختش درست کنار پنجره است. او دوست دارد روی تخت دراز بکشد و به هواپیماهای توی آسمان خیره شود. قصر خیلی به فرودگاه نزدیک است، وقتی هواپیماها بلند می شوند، هیا فکر می کند واقعاً می تواند دستش را دراز کند و به شکم آن ها بزند. دوست دارد وقتی آن ها در حال پروازند به چراغ های چشمک زن قرمز، سبز و سفیدِ نوکِ بال ها نگاه کند. امشب هواپیمایی برای تماشا کردن وجود ندارد. بادْ شدید و فرودگاه تعطیل است.
گریس موهای هیا را نوازش می کند و بعد عروسکش را کنار او توی تخت جا می دهد. «بخواب. من توی اتاق کناری پیش علی هستم.»
هیا زیر پتو به خودش می پیچد و با عروسکش کشتی می گیرد تا برای خودش جا باز کند. خوابش نمی برد. حالا باد زوزه می کشد. بیرون پنجره اتاقش درختان نخل مثل عروسک های پارچه ای تکان می خورند.
هیا، توی تاریکی اتاق خواب، محکم عروسکش را گرفته است. غرشِ جسورانه رعد در آسمان می پیچد، می خواهد گریس را صدا کند که از طبقه پایین صدای حرف می شنود. آمدند!
دست عروسکش را می گیرد، پاهایش را روی لبه تخت می چرخاند و با شتاب توی پاگرد می دود.
همان طور که از پله ها پایین می آید پدرش را می بیند. پادشاه خانه است و با مردی صحبت می کند. او از کارکنان سلطنتی است و لباس فرم پوشیده. مرد با احترام سر فرود می آورد و چیزی به پدرش می دهد، شیئی کوچک و درخشان.

«بابا!»

هیا به سرعت از راه پله پایین می آید. پادشاه برمی گردد تا دختر کوچکش را که لباس خواب پوشیده است و عروسکی با کلاه صورتی در دست دارد ببیند و ناگهان هیا متوجه می شود پدرش دارد گریه می کند.
او قبلاً هرگز پدرش را در حال گریه کردن ندیده است. پادشاه آشکارا گریه می کند، می گذارد اشک ها روی گونه هایش سرازیر شوند و آن ها را پاک نمی کند.
بابا او را بلند می کند و هیا توی بازوهای قوی او احساس امنیت می کند. «هیا، چیزی نیست...»
هیا پادشاه را محکم بغل می کند و صورتش را توی سینه او پنهان می کند، اما وقتی این کار را می کند، نگاهش می افتد به شیئی که پادشاه توی دست راستش می چرخاند. شیئی کوچک و درخشان که آن مرد به او داد. حالا هیا می داند آن شیء چیست.
خرده های باقیمانده از ساعت مچی مامان.

نظرات کاربران درباره کتاب شاهزاده‌خانم و کره‌اسب