فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک جور خوشبختی

کتاب یک جور خوشبختی

نسخه الکترونیک کتاب یک جور خوشبختی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یک جور خوشبختی

اگر می‌ترسی اگر غمگینی اگر خسته‌ای یا تنها اگر گاه گم می‌شوی و اگر گاه احساس می‌کنی موجودی غریب هستی میان آدم‌ها اگر قصه‌ها را دوست داری و ماجراجویی میان جنگلی خیالی را این کتاب برای توست

  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یک جور خوشبختی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱

چرا این تابستان وحشتناک ترین تابستان تمام عمرم خواهد بود

• تمام تابستان در خانه ی هارت(۲) با پدربزرگ و مادربزرگی غریبه طی خواهد شد. (غریبه، کلمه ای پنج حرفی برای آدم هایی که نمی شناسم.)
* بچه های عمه هایم هم یک در میان آنجا خواهند بود. چیزی که مامان و بابا می گویند: «مامان بزرگت می گوید، بچه ها دائم می آیند و می روند.»
* از اینکه مردم دائم به آدم سر بزنند متنفرم. اصلاً رفتار دوستانه ای نیست.
• مامان و بابا من را به خانه ی هارت می برند چون با هم مشکل دارند و باید به نتیجه ی معقولی برسند.
* تعبیرش طلاق است یا اتفاقاتی که به طلاق منجر می شود. (تعبیر کلمه ای پنج حرفی برای اتفاقی که قرار است بیفتد.)
• من در اتاق خواب خودم نخواهم بود، تنها جایی که می توانم خودم باشم.
• سنگینی زیادی درونم حس می کنم که جلوی نفس کشیدنم را می گیرد.

درست است، نفس کشیدنم سخت شده. حس می کنم چیزی سنگین سینه ام را فشار می دهد.
سرم را به پنجره ی ماشین می چسبانم و دنیای بیرون را نگاه می کنم. علف های سبز کم رنگ و آسمان بی انتهای آبی. طویله های کهنه و قدیمی که رنگ دیوارهای شان تبله شده و خانه های تک افتاده ای که به جای خانه هایی در همسایگی، در محاصره ی گاوها هستند.
تصور می کنم در میان علف های بلند، کنار ماشین می دوم ـ اما نه، سوار بر اسبم، اسبی سفید که دمش مثل پرچم است.
اسبی از اوروود.
سرعت مان آن قدر زیاد است که هیچ چیز به گردمان نمی رسد.
مامان با وسواس کانال رادیو را عوض می کند. فکر می کنم احتمالاً بیش فعال است. معنی بیش فعال را در مدرسه و از حرف های بچه ها یاد گرفتم. مامان به سختی می تواند یک جا آرام بنشیند و هیچ وقت بیشتر از یک آهنگ در یک کانال رادیویی دوام نمی آورد چون کانال عوض می شود. کارِ طراحی داخلی می کند که واقعاً به دردش می خورد چون همیشه مشغول است.
بابا در مورد چیزهای بی اهمیت حرف می زند:
«فکر می کنم این تابستان از تابستان پارسال داغ تر باشد.»
«کلمه ای چهار حرفی برای هیجان انگیز؟»
«فکر نمی کنم این کانال برنامه اش خوب باشد.»
آنها دوست دارند وانمود کنند من سردی بین شان را حس نمی کنم و متوجه نمی شوم چقدر تازگی ها بیشتر کار می کنند، خیلی بیشتر از معمول.
آنها دوست دارند وانمود کنند من متوجه هیچ چیز نیستم. فکر می کنم این تظاهرکردن باعث می شود که بابت دروغ های شان حس بهتری به خودشان و من داشته باشند؛ که البته این نوعی توهین است. من ممکن است خیلی چیزها باشم اما احمق نیستم.
برای مثال، می فهمم چقدر عجیب است که تا حالا پدربزرگ و مادربزرگم را ندیده ام. پدر و مادر مامانم را می شناسم، همین طور برادرش را، گرچه آنها هم آن قدر دور از ما زندگی می کنند که به سختی می بینم شان و درواقع غریبه محسوب می شوند.
اما وقتی در مورد پدر و مادر بابا، مامان بزرگ و بابابزرگ هارت، سوال می کنم مامان و بابا با ایماء و اشاره حرف می زنند و توضیحات شان هیچ چیزی را روشن نمی کند.
«خب، مامان بزرگ و بابابزرگ همیشه گرفتارند. همه کارهای شان برنامه ریزی شده است.»
«من و بابات هم همیشه گرفتاریم، فینلی. خودت که می بینی.»
بابا اغلب می گوید: « می دانم فین، من و پدر و مادرم... هیچ وقت به هم نزدیک نبوده ایم.»
با مشاهدات خودم از دنیا می توانم بگویم به این نتیجه رسیده ام که عادی نیست دختری از پدربزرگ و مادربزرگ و عمه ها و بچه های عمه هایش این قدر دور باشد، طوری که انگار آنها می خواسته اند صدمه ای بهش بزنند.
نفسی می کشم تا خودم را آزمایش کنم. آن سنگینی درونی کم شده است.
دوباره می توانم راحت نفس بکشم.
پشت سر بابا را نگاه می کنم و بعد چشم های مامان را در آینه. مامان باید عصبی باشد؛ تا حالا فامیل های بابا را ندیده است. صاف نشسته، به جاده خیره شده و توجهی به من ندارد.
ظاهراً مامان و بابا متوجه چیزی نشده اند. چه خوب!
در امان هستم، لااقل الان.

(به خانه ی هارت، به زل زدن های بچه های فامیل، و به تظاهر به عجیب نبودن تابستانی که با آدم هایی غریبه خواهد گذشت، فکر نخواهم کرد.)
(نه، اصلاً هم عجیب نیست.)

نمی توانم تمام مدت به این چیزها فکر کنم. این نسخه ی رویارویی با یک فاجعه است.
برای دیدن عکس العمل مامان، به چشم هایش نگاه می کنم. هنوز به جاده زل زده. مامان؟
بله... چه خوب...
در امانم...
دفترچه یادداشتم را ورق می زنم تا به صفحه هایی برسم که به داستان های اوروود اختصاص داده ام.
نمی دانم در مورد امروز چه خواهم نوشت.
شاید در مورد نِوروود، همان جنگل شیطانی، که هزاران سال در جنگی وحشتناک با اوروود بود، یا شاید در مورد جادوگرهای قبیله های مختلف اوروود و چیزهایی که مردم در مورد بوهای جادوگری های شان می گویند.
روندا(۳)، همسایه ی بغلی مان، که شاید نزدیک ترین دوستم باشد می گوید من مغز خاصی دارم.
احتمالاً درست می گوید.
به عنوان یک دختر یازده ساله که البته کتاب ها را به آدم ها ترجیح می دهد و پدرش عاشق جدول کلمات است و استاد ادبیات دانشگاه، تخصص خوبی در مورد کلمات دارم.
اما وقتی پدر و مادرم مرا نشاندند تا توضیح بدهند قرار است تابستان را کجا بروم تمام کلمه ها انگار از مغزم پرواز کردند.
امیدوارم خیلی زود دوباره پیدای شان کنم.
دفتر یادداشتم کلی صفحه ی سفید برای پرشدن دارد.
و اگر قرار است پدربزرگ و مادربزرگم را از کشف رازهایم دور نگه دارم، باید بنویسم.
خیلی بنویسم.

دارد می آید.
دارد می آید.
اول تابستان بود. نسیم ملایمی در هوا بود که اوروود برای حرف زدن از آن استفاده می کرد.
کهن محافظ ها جادوهای شان را به کار بردند تا قفسی طلایی دور راز قلب اوروود ببافند.
با این حال، راز، در اعماقِ زمین، رشد کرد و تیرگی آفرید. مثل سم به ریشه های درخت های اوروود رسید. روزی، سر بلند می کرد؛ روزی، نه چندان دور، رها می شد.
اما آنهایی که در اوروود زندگی می کردند ـ جادوگرها و دیوها و پری ها و اشباح جنگل ـ چیزی از این موضوع نمی دانستند. آنها مثل هر روز، صورت های شان را به طرف درخت ها گرفته بودند و گوش می کردند.
امروز پیغام فرق داشت.
باد زوزه کشید: دارد می آید.
برگ ها خش خش کنان به صدا در آمدند: دارد می آید.
مخلوقات جنگل پرسیدند: «چه کسی؟ چه کسی می آید؟»
درخت ها به غرش در آمدند: «دخترک یتیم. دخترک در درونش اندوه سنگینی حمل می کند. باید امیدمان را در روحش جای دهیم.»
و محافظ ها کنار جنگل ایستادند، و به خورشید خیره شدند و منتظر ماندند.

فصل ۲

وقتی در مسیر برایت فال(۴) می افتیم و خانه ی هارت در دیدرس مان قرار می گیرد، پرده ای صورت بابا را می پوشاند و احساس می کنم ازم دور شده است.
حالا بابا رانندگی می کند؛ نزدیکی های بیلینگتون(۵)، جایی که بابابزرگ و مامان بزرگ هارت زندگی می کنند، در یک پمپ بنزین، مامان جایش را به بابا می دهد.
بابا همان طور که باک بنزین را پر می کند به مامان می گوید: «می خواهم وقتی می رسیم من پشت فرمان باشم. نمی دانم چرا، اما احساس می کنم باید من باشم.»
نمی فهمم چرا این موضوع این قدر مهم است.
خانه ی هارت بزرگ و سفید است، بزرگ ترین خانه ای که در زندگی واقعی دیده ام. دریایی از برگ های سبز از جاده پنهانش کرده اند و تنها خانه در انتهای جاده ای پر درخت است.
ماشین مان، این خانه و این درختان به نظرم تنها چیزهایی هستند که در دنیا باقی مانده اند.
برای دو ماه و نیم آینده اینجا تمام دنیای من خواهد بود.
سعی می کنم بگویم، می خواهم بروم، اما انگار صدایم در نمی آید.
وقتی می رسیم، مامان بزرگ که چیزی دورش پیچیده، در ایوان، کنار ستونی ایستاده و دست تکان می دهد.
بابا شانه هایش را صاف می کند و لبخندی بی روح می زند. مامان هم لبخند می زند، همان قدر بی روح ـ بلوزش را صاف می کند، چانه اش را بالا و شانه هایش را عقب می دهد.
من سعی می کنم خودم را قایم کنم و امیدوارم دیده نشوم.
دلم می خواهد به مامان و بابا بگویم حس می کنم دلم پر از قلوه سنگ است، و اینکه افکارم آن قدر به هم پیچیده شده که نمی توانم به زبان بیاورم.
مغزم دوست ندارد مقابل خواسته ام ایستادگی کند و هی فریاد می زند کاری کنم تا مامان و بابا ماشین را برگردانند.
مامان بزرگ یک قدم جلو می آید.
بابا ماشین را پارک می کند. دست هایش محکم روی فرمان قفل شده است.
مامان به آرامی می گوید: «چیزی نیست لوییس. کار درستی می کنی.»
مامان فکر می کند صدایش را نمی شنوم؟ چیزی نیست؟ چه کار درستی؟
سینه ام مچاله شده؛ احساس می کنم وسط یک خیابان شلوغ ایستاده ام، فریاد می زنم اما هیچ صدایی از دهانم بیرون نمی آید و هیچ کس توجهی به من ندارد.
مامان بزرگ روی ایوانی ایستاده که اندازه ی آپارتمان ماست و آب پاشی در دستش است.
همه چیز مثل یک نقاشی است: آسمان آبی، خانه ی سفید، گل های زیبا.
چطور وقتی من این قدر از پا افتاده ام دنیا می تواند این قدر سرِ پا و خوب به نظر برسد؟

تعدادشان خیلی زیاد است.
جمعیتی از هارت ها: همه شان صورت های خودشان را دارند اما بخشی از صورت من هم درون صورت های شان هست. تقریباً همه مثل من موهایی نازک و طلایی دارند اما هیچ کدام شان مثل من و مامان کک و مک ندارند.
وقتی مامان بزرگ خانه را نشان مان می دهد تا جایی که می توانم اطلاعات جمع می کنم:
هفت اتاق خواب، پنج حمام و دستشویی، دو اتاق نشیمن، یک سالن، یک آشپزخانه، یک اتاق سرگرمی و تفریحات، یک اتاق مطالعه با در و دیوار شیشه ای. این فضای شخصی بابابزرگ است. بچه ها حق ورود ندارند مگر با اجازه ی بابابزرگ.
من عادت به آپارتمان نشینی در شهر دارم. این خانه یک سیاره است.
صدای پچ پچ می شنوم و پاهای لختی که کف پوش چوبی را لمس می کنند و بدن هایی که در حال حرکت هستند. چند تا از بچه ها ما را دنبال می کنند. بعضی های شان تند راه می روند و بعضی آهسته و عقب می افتند. سه زن بزرگسال می بینم. سه تا عمه هایم.
لبخندها و بغل کردن هایی که برایم دردناک است چون عادت ندارم غریبه ها وارد فضای شخصی ام شوند.
هارت ها طوفانی هستند که گیجم می کنند.
نمی دانم درباره ی من چه نظری دارند.
احساس می کنم در اتاق آینه ها هستم و هر آینه شکلی متفاوت از مرا منعکس می کند.
دو بچه ی کوچک تر از خودم می بینم. یک دختر هم سن خودم، یکی دیگر کمی بزرگ تر، و یک دختر نوجوان.
دختر نوجوان توی یک اتاق خواب است، روی تخت دراز کشیده و با تلفن همراهش بازی می کند. وقتی از جلوی اتاقش رد می شویم سرش را بلند و نگاه مان می کند. موهایش مثل آبشاری طلایی از یک طرف روی تخت پهن شده. به نظر می آید از اینکه خلوتش را به هم ریخته ایم ناراحت است. بلند نمی شود.
مامان بزرگ درِ بزرگ سنگینی را باز می کند.
«و این هم اتاق تو، فینلی(۶). قبلاً اتاق بابات بوده. خیلی ازش استفاده نمی کنیم.»
مامان طوری که معلوم است سعی دارد بر خودش مسلط باشد، می گوید: «قشنگه، کندیس(۷).»
(طراحی از نوع هارت! بدون هیچ قدمی برای بازسازی!)
مامان در سکوت مشغول ایراد گرفتن از رنگ دیوار، پارچه های به کار برده شده و چیدمان اثاثیه ی اتاق است. بالای تخت یک چلچراغ کوچک کریستال با شاخه های برنزی آویزان است. قفسه ی کتاب هایی که بر حسب اسامی نویسندگان طبق حروف الفبا مرتب شده روبه روی تخت قرار دارد. پرده ها، توری است، و قالیچه ی کف، سفید.
چین میان ابروهای مامان محو می شود. بله، طراحی از نوع گواِن(۸) هارت.
ای کاش چینی که درونم حس می کردم مثل چین ابروی مامان به راحتی محو می شد.
بابا آهسته می گوید: « خیلی فرق کرده.»
مامان بزرگ بدون آنکه بابا را نگاه کند بالش را پُف می دهد.
«چند وقت پیش کمی دکوراسیون اتاق را تغییر دادم. فکر نمی کردم برایت مهم باشد. مطمئن نبودیم دلت بخواهد برگردی برای همین فکر کردم چه فرقی می کند تغییرش بدهم یا ندهم؟»
بابا دستی پشت سرش می کشد و جوابی نمی دهد. اتاق پر از راز است ـ و صورت بابا انگار پوشیده از گردوغبار ـ رازهایی که نمی توانم کشف کنم. بابا از همیشه کوچک تر به نظر می رسد.
مامان می خواهد فضا را آرام کند. سریع می گوید: « چی فکر می کنی فینلی؟ اتاق قشنگی نیست؟»
«آره بی نظیره.» (ترکیبی هفت حرفی برای خیلی خوب.)
سعی می کنم لبخند بزنم اما انگار لبخند یک نفر دیگر قرار است بر لب هایم دوخته شوند. «ممنون.»
لبخند مامان بزرگ مثل خانم های توی مجلات است. می توانست هنرپیشه باشد. یک بالرین با موهایی سفید و نرم در لباسی ابریشمی و آراسته با سرویس مروارید.
چهار تا از بچه ها دم در اتاق می ایستند ـ دو دختری که تقریباً هم سن خودم هستند و آن دو کوچولو.
احساس می کنم مثل یکی از موجودات باغ وحش هستم که یک عده مثل احمق ها بهش زل زده اند. دفتر یادداشتم را مثل تلسکوپ لوله می کنم.
مامان بزرگ به بزرگ ترین دختر می گوید: «کندی(۹)، چرا نمی آیی به دختر دایی ات سلام کنی؟ ادبت کجا رفته؟»
کندی بغلم می کند.
«سلام فینلی.» با آن پوست آفتاب سوخته و موهای طلایی، زیبا به نظر می رسد. انگار همین الان از آب های اقیانوس بیرون آمده؛ بوی وانیل می دهد. «از اینکه بالاخره می بینمت خیلی هیجان زده ام.» به طرف بچه های دیگر برمی گردد. «همه مان هیجان زده ایم.»
قاعدتاً باید چیزی بگویم اما تمام حواسم متوجه پنج جفت چشمی است که بهم زل زده اند. این خانه که بویش با بوی خانه ی خودمان فرق دارد، خیلی بزرگ و دور از من است.
مامان و بابا به زودی می روند. قرار است ترکم کنند.
مغزم تلاش می کند جلوی فریاد زدنم را بگیرد. فریاد اعتراض با دیواره های سرم برخورد می کنند.
نمی توانم جلوی خودم را بگیرم، گریه ام می گیرد. نه بلند، چون از آن جور بچه هایی نیستم که جیغ و داد راه بیندازم. بعد بند می آید و بعد دوباره اشک هایم روی صورتم سُر می خورند و آرزو می کنم کاش بند می آمد اما نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و همین باعث می شود گریه ام شدیدتر شود.
نمی خواهم اینجا باشم. به اینجا تعلق ندارم.
دهان مامان بزرگ جمع می شود. ازم فاصله می گیرد. «می روم چای درست کنم.»
بابا می گوید: «چیزی نیست، فقط این همه چیز جدید بیشتر از ظرفیتشه.»
مامان بزرگ می گوید: « آره. فکرش را می کردم. چای خوبه. سر حال مان می آورد.»
صدای بچه ها را می شنوم.
«حالش خوبه؟» «چی شده؟» «چرا گریه می کنه؟»
مامان بزرگ: «فقط خسته ست. بروید. بهش زل نزنید.»
روی تخت نشسته ام و مامان بغلم کرده و حرف می زند: «گریه نکن عزیزم، خواهش می کنم.»
«تا چشم به هم بزنی تابستان تمام شده و ما برگشتیم.»
«باید شجاع باشی. مطمئن باش بهت خوش می گذره.»
دفتر یادداشت لوله شده ام را از انگشت هایم جدا می کند.
بعد از مدتی می فهمم خیلی گریه کرده ام. سرم سنگین است و نمی توانم از بالش تختی که مال من نیست جدایش کنم. اتاق خالی است و فقط من هستم و مامان.
پیشانی ام را می بوسد و می گوید باید زودتر پایین بیایم. مامان و بابا نمی توانند زیاد اینجا بمانند.
مامان می گوید هرچه بیشتر بماند ترک کردنم برایش سخت تر می شود. و می گوید تصمیم درستی گرفته اند که مرا اینجا آورده اند تا مدتی را با خانواده ی پدرم بگذرانم.
فکر می کنم مامان هم گریه می کند، اما دوست ندارم بفهمم درست فکر می کنم یا نه.
مامان که از اتاق بیرون می رود، به پشت دراز می کشم و به چلچراغ بالای تخت خیره می شوم. این اتاق یک شاهزاده است و من همه چیز هستم مگر یک شاهزاده.
من چی هستم؟
توده ای سنگین. یک غریبه. چیزی که در هیچ فضایی نمی گنجد.
به نظر می رسد نمی توانم جلوی سمی را که در بدنم جاری می شود بگیرم.
(سمی در کار نیست، فقط یک فکر است.)
(اما احساس می کنم چیزی در وجودم جاری می شود. چیزی سنگین و تاریک.)
نباید کسی این را ببیند.
نباید از رازم چیزی بفهمند. لااقل آدم هایی که در این خانه ی تمیز و سفید زندگی می کنند. حتی مامان و بابا هم نباید بفهمند؛ و هیچ وقت نمی فهمند.
مدتی بعد بابا توی اتاق می آید و بغلم می کند. می گوید: « هر روز با هم حرف می زنیم. دوستت دارم.»
مامان و بابا دارند می روند. نه، نمی توانند برای شام بمانند. بله، دوستم دارند، تا ابد.
چند دقیقه بعد، صداهایی می شنوم. بلند می شوم و دم پنجره می روم. مامان و بابا، و مامان بزرگ و بابابزرگ، کنار پیاده رویی که در امتداد خیابان است ایستاده اند.
بابا به مامان بزرگ می گوید: «فینلی دوست دارد با خودش باشد.» آهسته حرف می زند اما من گوش های تیزی دارم. «رویاها و تخیلات خودش را دارد، دوست دارد بنویسد. فقط... بهش فشار نیارید.»
حالت صورت مامان بزرگ جدی است. «فکر می کنم بلد باشم چطور از نوه هایم مراقبت کنم، لوییس.»
بابا، بابابزرگ را بغل می کند. بابابزرگ پشتش می زند. «از دیدنت خوشحال شدم. بلند شدی و... خوش قیافه.»
بابا گلویش را صاف می کند. «آره. شما هم.»
بابا و مامان بزرگ همدیگر را بغل نمی کنند. مامان بزرگ می گوید موقع رانندگی مواظب باشد.
بعد مامان و بابا توی ماشین می روند. ماشین حرکت می کند و آن قدر تماشای شان می کنم تا در میان درخت ها ناپدید می شوند.
تنها هستم.
دستمالی از روی میز کنار تخت برمی دارم و صورتم را پاک می کنم. دفتر یادداشت لوله شده ام را باز می کنم و می نویسم.
اوروود مرا ترک نمی کند.
اوروود همیشه اینجاست، در دفترم، روی این خط های مستقیم.
اوروود تنها چیزی است که همیشه می توانم درکش کنم.

تقدیم به شقایقم و آرمین نازنینم و به امید آن که در دل هیچ بچه ای تاریکی لانه نکند...

اگر می ترسی
اگر غمگینی
اگر خسته ای
یا تنها
اگر گاه گم می شوی
و اگر گاه احساس می کنی موجودی غریب هستی میان آدم ها
اگر قصه ها را دوست داری و ماجراجویی میان جنگلی خیالی را
این کتاب برای توست

نظرات کاربران درباره کتاب یک جور خوشبختی

باز هم یک ترجمه‌ی بی‌نظیر از خانم آشتیانی نازنین. مرسی فیدیبو
در 6 ماه پیش توسط فاتیما
زیاد از حد طولانی بود ولی داستان خوبی بود
در 6 ماه پیش توسط نیلز
من این کتاب رو نسخه‌ی چاپیشو دارم و واقعا فوق العادست و ترجمه‌ی خانم آشتیانی هم بی نظیر،در کل عالی و خوندنش واقعا می‌ارزه
در 6 ماه پیش توسط moh...st8
خییییلی خوب بود هم برای بزرگسال خوبه هم نوجوان...
در 3 ماه پیش توسط شیرین مهاجری