فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نشانه را حک کن

کتاب نشانه را حک کن
جلد ۱

نسخه الکترونیک کتاب نشانه را حک کن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نشانه را حک کن

آکوس با توجه به لحن پدرش می‌دانست که از مادر در مورد غیب‌بینی‌هایش می‌پرسید. هر سیاره در کهکشان، سه پیشگو داشت: یکی در حال عروج، دیگری نشسته بر تخت مثل مادرشان؛ و آن دیگری در حال سقوط. آکوس دقیقاً نمی‌فهمید این یعنی چه، فقط می‌دانست جریان، آینده را در گوش مادرش زمزمه می‌کرد و نیمی از مردمی که با مادر روبه‌رو می‌شدند مبهوت او بودند.
مادر گفت: «ممکنه چند روز پیش خواهرت رو دیده باشم؛ اما شک دارم بخواد چیزی بدونه.»
- اون فقط حس می‌کنه با آینده باید با احترامی که شایسته‌اش هست برخورد کرد.
چشمان مادرشان به ترتیب آکوس، آیجا و سی‌زی را ازنظر گذراند. درنهایت گفت: «فکر کنم از وصلت با یه خونواده‌ی نظامی، همین گیرم می‌اومد. شما می‌خواید به همه‌چیز نظارت بشه، حتی به موهبت جریان.»
پدرشان گفت: «متوجه هستی که من گند زدم به توقعات خونواده‌ام و تصمیم گرفتم یه کشاورز بشم، نه یه کاپیتان نظامی؛ و خواهرم منظوری نداره، فقط عصبی می‌شه. همین.»
مادرشان گفت: «هوووم.» انگار این تمام قضیه نبود.
سی‌زی شروع به زمزمه‌ی آهنگی کرد که آکوس قبلاً شنیده بود؛ اما نمی‌دانست کجا. خواهرش از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد و به جروبحث توجهی نشان نمی‌داد؛ و چند دقیقه‌ی بعد، بحث پدر و مادرشان خاتمه یافته و فقط صدای زمزمه‌ی سی‌زی باقی ماند. پدرشان دوست داشت بگوید سی‌زی حس خاصی به همراه داشت. یک حس آرامش.
معبد از درون و بیرون روشن‌شده و یک‌رشته فانوس که از مشت آکوس بزرگ‌تر نبودند بالای طاق ورودی آویزان بود. همه‌جا شناورها دیده می‌شدند، نوارهایی از نور رنگی به دور شکم برجسته‌شان بسته‌شده و دسته‌دسته در کناره‌ی تپه پارک شده بودند یا به دور گنبد می‌چرخیدند تا جای فرود پیدا کنند. مادرشان تمام مکان‌های مخفی اطراف معبد را می‌شناخت؛ بنابراین کنجی تاریک در کنار تالار غذاخوری را به پدرشان نشان داد و آن‌ها را خیلی سریع به سمت دری راهنمایی کرد که مجبور بود آن‌را با دو دستش باز کند.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.95 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نشانه را حک کن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

فصل اول: آکوس

گل های سکوت همیشه در برهه ی رکود می شکفتند. روزی که دسته ی گلبرگ های سرخ خوش رنگ باز می شد، تمام شهر جشن می گرفت؛ یکی به این دلیل که گل های سکوت، عامل حیاتی ملت شان بود؛ و آکوس(۱) فکر می کرد دلیل دیگر این بود که جلوی دیوانه شدن شان در سرما را بگیرد.
عصر روز مراسم شکوفایی، درحالی که در کتش عرق می ریخت منتظر بود باقی خانواده اش آماده شوند، پس به حیاط رفت تا خنک شود. خانه ی کرِسِت(۲) به شکل دایره ای به دور تنور ساخته شده بود، تمام دیوارهای درونی و بیرونی منحنی بودند. ظاهراً برای شانس.
وقتی درب را باز کرد، هوای یخ چشمانش را سوزاند. عینک محافظش را پایین و روی چشمانش کشید؛ و گرمای پوستش فوراً باعث شد روی شیشه مه بنشیند. کورمال کورمال با دستان دستکش پوش به دنبال سیخ فلزی گشت و آن را به زیر درپوش تنور فروکرد. سنگِ آتش های زیر سیخ، قبل از اینکه اصطکاک روشن شان کند، شبیه توده ای سیاه بودند و بعد، بسته به اینکه چه خاکی روی شان را پوشانده بود، با رنگ های مختلف جرقه زدند.
سنگِ آتش ها به هم ساییده، روشن و به سرخی خون شدند. آن ها اینجا نبودند که چیزی را گرم یا جایی را روشن کنند؛ فقط قرار بود یادآور جریان باشند. انگار زمزمه ی بدن آکوس خودش به اندازه ی کافی یادآور نبود. جریان در بدن هر موجود زنده جاری بود و خود را با رنگ های مختلف در آسمان نشان می داد. درست مثل سنگِ آتش ها. مثل نورِ شناور(۳)هایی که در مسیر حرکت شان به سمت شهر، از بالای سرش به سرعت عبور می کردند. بیگانگان اهل سیارات دیگر که فکر می کردند سیاره ی آن ها پوشیده از برف و خالی از سکنه است، هرگز واقعاً پا بر سطحش نگذاشته بودند.
برادر بزرگ تر آکوس، آیجا(۴) سرش را بیرون آورد. «دلت می خواد یخ بزنی، آره؟ بیا، مامان تقریباً حاضره.»
وقتی به معبد می رفتند، حاضر شدن مادرشان بیشتر طول می کشید. هرچه باشد او پیشگوی شان بود. همه به مادرشان خیره خواهند شد.
آکوس سیخ را زمین گذاشته و به داخل رفت، عینک محافظ را از روی چشمانش برداشت و محافظ صورتش را تا روی گلویش پایین کشید.
خواهر بزرگ ترش، سی زی(۵) و پدر با گرم ترین کت شان کنار در ورودی ایستاده بودند. همه ی لباس ها از یک جنس بود (پشم کوتیا(۶) که رنگ نمی گرفت، پس همیشه سفید_ خاکستری بود) و کلاه داشتند.
«پس همه حاضرن آکوس؟ خوبه.» مادر مشغول بستن کت خود بود. او زیرچشمی به پوتین های کهنه ی پدرشان نگاه کرد. «به خاطر کثیفی پوتین هات، یه جایی اون بیرون تموم ذرات خاکستر بابات داره می لرزه آوسا(۷).»
پدر با نیشخندی به مادرشان گفت: «می دونم. برای همینه که اِنقدر زحمت کشیدم کثیف شون کنم.»
مادر گفت: «خوبه. پوتین هات رو این طوری بیشتر دوست دارم.» درواقع لحنش آوازگونه بود.
- تو از هر چیزی که بابام خوشش نمی اومد، خوشت می آد.
- آخه بابات از هیچ چیزی خوشش نمی اومد.
آیجا باکمی نق زدن گفت: «می شه تا گرمه بریم توی شناور؟ اوری(۸) کنار بنای یادبود منتظرمونه.»
مادر بستن کت را تمام کرد و محافظ صورتش را گذاشت. از راه جلوی خانه که گرم شده بود به سرعت پیش رفتند. سرتاپا با پشم، عینک و دستکش پوشیده شده بودند. سفینه ای در ارتفاع زانوی شان، بالای توده ی برف معلق منتظرشان مانده بود. با تماس دست مادرشان در باز شد و سوار شدند. سی زی و آیجا مجبور شدند دو دست آکوس را بکشند و او را داخل بیاورند؛ چون برای اینکه خودش سوار شود، زیادی کوچک بود. هیچ کس به خود زحمت بستن کمربند ایمنی را نداد.
پدرشان که مشتش را در هوا بلند کرده بود فریاد زد: «پیش به سوی معبد!» همیشه وقتی به معبد می رفتند این را می گفت. به نوعی شبیه تشویق یک سخنرانی کسل کننده، یا صف طولانی روز انتخابات بود.
مادرشان با لحنی کش دار و لبخندی محو گفت: «کاش می تونستیم این هیجان رو توی یه بطری جمع کنیم و به تمام ساکنان تووا(۹) بفروشیم. بیشترشون رو فصلی یه بار می بینم و اون هم فقط به این دلیل که نوشیدنی و غذا در انتظارشونه.»
آیجا گفت: «پس چاره ات همینه. اونا رو در تمام طول فصل(۱۰) با غذا وسوسه کن.»
مادرشان گفت: «امان از تدبیر بچه ها.» و دکمه ی استارت را با انگشت شستش فشرد.
شناور آن ها را به سرعت بالا و جلو برد؛ بنابراین همگی روی هم افتادند. آیجا خندان با مشتش آکوس را از خود دور کرد.
نورهای هِسا(۱۱) در مقابل شان سوسو می زد. شهر آن ها به دور تپه ای پیچیده و پایگاه نظامی در پایینش بود و معبد در بالای تپه؛ و سایر ساختمان ها بین این دو قرار داشت. معبد، جایی که به سمتش می رفتند، یک ساختمان بزرگ سنگی با سقفی گنبدی درست در وسط آن؛ که از صدها قاب شیشه ی رنگی ساخته شده بود. وقتی خورشید روی آن می تابید، نوک تپه ی هسا به رنگ نارنجی و قرمز می درخشید؛ که یعنی تقریباً هرگز نمی درخشید.
شناور به آرامی از تپه بالا رفته و بالای هسای سنگی پیش می رفت که به قدمت سیاره ی زادگاه شان بود؛ تووا، به جز دشمنان شان، همه سیاره را این طور صدا می زدند؛ نامی با تلفظی چنان دشوار که بیگانگان معمولاً هنگام بیانش نفس شان بند می آمد. نیمی از خانه های باریک شهر زیر برفی که با باد جابه جا می شد مدفون بود. تقریباً تمام شان خالی بودند. هرکسی که سرش به تنش می ارزید امشب به معبد می رفت.
پدرشان در هنگام دور کردن شناور از یک بادسنج بسیار بلند، از مادر پرسید: «امروز چیز جالبی دیدی؟» بادسنج می چرخید.
آکوس با توجه به لحن پدرش می دانست که از مادر در مورد غیب بینی هایش می پرسید. هر سیاره در کهکشان، سه پیشگو داشت: یکی در حال عروج، دیگری نشسته بر تخت مثل مادرشان؛ و آن دیگری در حال سقوط. آکوس دقیقاً نمی فهمید این یعنی چه، فقط می دانست جریان، آینده را در گوش مادرش زمزمه می کرد و نیمی از مردمی که با مادر روبه رو می شدند مبهوت او بودند.
مادر گفت: «ممکنه چند روز پیش خواهرت رو دیده باشم؛ اما شک دارم بخواد چیزی بدونه.»
- اون فقط حس می کنه با آینده باید با احترامی که شایسته اش هست برخورد کرد.
چشمان مادرشان به ترتیب آکوس، آیجا و سی زی را ازنظر گذراند. درنهایت گفت: «فکر کنم از وصلت با یه خونواده ی نظامی، همین گیرم می اومد. شما می خواید به همه چیز نظارت بشه، حتی به موهبت جریان.»
پدرشان گفت: «متوجه هستی که من گند زدم به توقعات خونواده ام و تصمیم گرفتم یه کشاورز بشم، نه یه کاپیتان نظامی؛ و خواهرم منظوری نداره، فقط عصبی می شه. همین.»
مادرشان گفت: «هوووم.» انگار این تمام قضیه نبود.
سی زی شروع به زمزمه ی آهنگی کرد که آکوس قبلاً شنیده بود؛ اما نمی دانست کجا. خواهرش از پنجره بیرون را نگاه می کرد و به جروبحث توجهی نشان نمی داد؛ و چند دقیقه ی بعد، بحث پدر و مادرشان خاتمه یافته و فقط صدای زمزمه ی سی زی باقی ماند. پدرشان دوست داشت بگوید سی زی حس خاصی به همراه داشت. یک حس آرامش.
معبد از درون و بیرون روشن شده و یک رشته فانوس که از مشت آکوس بزرگ تر نبودند بالای طاق ورودی آویزان بود. همه جا شناورها دیده می شدند، نوارهایی از نور رنگی به دور شکم برجسته شان بسته شده و دسته دسته در کناره ی تپه پارک شده بودند یا به دور گنبد می چرخیدند تا جای فرود پیدا کنند. مادرشان تمام مکان های مخفی اطراف معبد را می شناخت؛ بنابراین کنجی تاریک در کنار تالار غذاخوری را به پدرشان نشان داد و آن ها را خیلی سریع به سمت دری راهنمایی کرد که مجبور بود آن را با دو دستش باز کند.
آن ها در یک راهروی تاریک سنگی پیش رفتند، بر قالی هایی چنان کهنه قدم گذاشتند که می توانستید آن سوی شان را ببیند؛ و از کنار بنای یادبود کوتاهی عبور کردند که با نور شمع روشن شده و مخصوص تووایی هایی بود که در حمله ی شوتِت(۱۲) پیش از به دنیا آمدن آکوس، کشته شده بودند.
آکوس در حین عبور از کنار بنای یادبود از سرعت خود کم کرد تا به سوسوی شمع ها نگاه کند. آیجا از پشت شانه هایش را گرفت و باعث شد آکوس یکه خورده و نفس تندی بکشد. به محض اینکه فهمید چه کسی است، سرخ شد و آیجا با خنده گونه ی آکوس را کشید و گفت: «حتی توی تاریکی هم می تونم بفهمم چقدر قرمز شدی!»
آکوس گفت: «خفه شو!»
مادرشان سرزنش کرد. «آیجا. سربه سرش نذار.»
مادر مجبور بود دائم این را بگوید. آکوس حس می کرد همیشه به دلیلی، صورتش گل انداخته.
- فقط یه شوخی بود...
آن ها راه شان را به مرکز ساختمان پیدا کردند، جایی که جمعیت بیرون "تالار پیشگویی" جمع شده بود. همه مشغول درآوردن کت و پوتین های بیرونی شان بودند، موهای شان را که توسط کلاه ها به سرشان چسبانده شده بود پوش می دادند و نفس گرمی روی انگشتان یخ زده شان می دمیدند. کرِسِت ها کت، عینک محافظ، دستکش، پوتین و پوشش صورت شان را در کنجی تاریک درآوردند، درست زیر پنجره ی بنفشی که علامت جریان به زبان تووا روی آن حک شده بود. وقتی به سمت تالار پیشگویی برگشتند، آکوس صدایی آشنا شنید.
«ایج(۱۳)!» اوری ردنالیس(۱۴)، بهترین دوست آیجا مثل برق از راهرو به سوی شان آمد. دختر دراز بی قواره بود و ظاهری دست وپا چلفتی داشت، با زانوها و آرنج های بزرگ و موهای ژولیده. آکوس قبل از این هرگز او را با پیراهن ندیده بود؛ اما حالا پیراهنی از پارچه ی قرمز_ بنفش سنگین پوشیده بود که مثل یونیفرم رسمی نظامی روی شانه هایش دکمه داشت.
بندانگشتان اوری براثر سرما قرمز شده بودند. دختر جلوی آیجا جهید و ایستاد. «بالاخره اومدی. مجبور شدم به دو تا از نطق های عمه ام در مورد شورا گوش بدم، نزدیکه بترکم.» آکوس قبلاً غرغرهای عمه ی اوری را در مورد اینکه شورا (دولت حاکم بر کهکشان) به تووا فقط به خاطر گل یخ هایش اهمیت می دهد و اینکه حمله ی شوتت را کوچک نشان داده و آن را "مناقشه ی غیرنظامی" نامیده، گوش داده بود. عمه خانم حق داشت؛ اما آکوس همیشه در حضور بزرگسالان غرغرو احساس بی قراری می کرد. هیچ وقت نمی دانست به آن ها چه بگوید.
اوری ادامه داد: «سلام آوسا، سیفا(۱۵)، سی زی، آکوس. شکوفایی مبارک. بیا بریم آیجا.» دختر تمام این ها را یک نفس گفت، حتی یک بار هم بین حرف هایش نفس نکشید.
آیجا به پدرشان نگاه کرد که دستش را تکان داد. «خب برو. بعداً می بینیمت.»
مادرشان گفت: «و اگه مثل فصل پیش با یه پیپ توی دهنت ببینیمت، مجبورت می کنیم محتویاتش رو بخوری.»
آیجا ابروهایش را بالا داد. او هرگز در مورد هیچ چیزی خجالت نکشیده و سرخ نشده بود. حتی وقتی بچه های مدرسه او را به خاطر صدایش مسخره کردند (چون صدایش زیرتر از بیشتر پسرها بود) یا به دلیل ثروتمند بودن که باعث می شد اینجا در هسا محبوب نباشند. آیجا جواب تندی هم نمی داد. فقط استعداد خاصی داشت که هر وقت می خواست، چیزی را نادیده می گرفت و هر وقت می خواست، دوباره به آن اهمیت می داد.
او آرنج آکوس را گرفت و به دنبال اوری کشید. سی زی مثل همیشه پیش پدر و مادرشان ماند. آیجا و آکوس تمام راه تا تالار پیشگویی را به دنبال اوری دویدند.
اوری نفس تندی کشید و وقتی آکوس داخل تالار را دید، تقریباً کار دختر را تکرار کرد. کسی ریسه هایی از صدها فانوس را (که هرکدام با گل سکوت پوشیده شده بودند تا قرمز شوند) از مرکز گنبد به دورترین دیوارها در هر جهت کشیده بود تا طاقی از نور بالای سرشان آویزان باشد. حتی وقتی آیجا رو به آکوس نیشخند زد، دندان هایش درخشش سرخ فام داشت. در وسط اتاق که معمولاً خالی بود، ورقه ای یخ به عرض قد یک مرد قرار داشت. درونش چند ده غنچه ی گل سکوت، در آستانه ی شکوفایی بودند.
فانوس های سنگ آتش به بزرگی انگشت شست آکوس، به دور ورقه ی یخ چیده شده بودند، جایی که گل های سکوت برای شکفتن انتظار می کشیدند. این فانوس ها با نور سفید می درخشیدند، احتمالاً برای اینکه همه ی مردم بتوانند رنگ واقعی گل های سکوت را ببینند، سرخی شان تندتر از فانوس ها بود. بعضی می گفتند به سرخی خون هستند.
افراد زیادی در آنجا قدم می زدند، همگی بهترین لباس شان را پوشیده بودند: رداهای گشاد که همه جا به جز دستان و سرهایشان را می پوشاند و با دکمه های شیشه ای پرنقش ونگار به رنگ های مختلف بسته شده؛ جلیقه هایی تا زانو که با پوست نرم اِلت(۱۶) دور دوزی؛ و حمایل هایی که دو بار به دورشان پیچیده شده بود. همگی به رنگ های تیره و تند بودند، برخلاف کت هایشان، هر رنگی به جز خاکستری و سفید داشتند. ژاکت سبز تیره آکوس، یکی از ژاکت های قدیمی آیجا بود که هنوز سرشانه هایش برایش بسیار بزرگ بود؛ و آیجا ژاکت قهوه ای رنگ به تن داشت.
اوری آن ها را مستقیم به سمت غذاها برد. عمه ی ترشروی دختر آنجا بود و به کسانی که عبور می کردند بشقاب تعارف می کرد؛ اما به اوری نگاه نکرد. آکوس حس کرد که اوری زیاد از عمه و عمویش خوشش نمی آمد، به همین دلیل بود که تقریباً در خانه ی کرِسِت ها زندگی می کرد. آکوس نمی دانست چه بر سر پدر و مادر دختر آمده.
آیجا یک پیراشکی در دهانش گذاشت، خُرده های نان تقریباً خفه اش کرد. آکوس به او گفت: «مراقب باش. مُردن به دست نون، مرگ باشکوهی نیست.»
آیجا با دهان پر گفت: «حداقل در حال انجام کاری که دوست دارم می میرم.»
آکوس خندید.
اوری آرنجش را به دور گردن آیجا حلقه کرد و سر پسر را نزدیک تر کشید. «الان نگاه نکن. از سمت چپ بهمون خیره شدن.»
آیجا پرسید: «خب که چی؟» و خُرده های نان از دهانش به بیرون پرت شد؛ اما آکوس همین حالا هم حس می کرد گرما به زیر پوست گردنش می خزید. نگاهی به سمت چپ آیجا انداخت. گروه کوچکی از بزرگسالان آنجا ساکت ایستاده بودند و چشمان شان آن ها را دنبال می کرد.
آیجا گفت: «آدم فکر می کنه باید تا حالا یه کم به این عادت کرده باشی آکوس. هرچی باشه همیشه این اتفاق می افته.»
آکوس گفت: «آدم فکر می کنه اونا باید تا حالا به ما عادت کرده باشن. تمام عمرمون اینجا زندگی کردیم و تقدیر داشتیم. چه چیزی برای خیره شدن وجود داره؟»
هر شخصی آینده ای داشت؛ اما همه "تقدیر" نداشتند؛ حداقل این چیزی بود که مادرشان دوست داشت بگوید. فقط بخش هایی از خانواده های "مقرب" و خاص، تقدیر داشتند و این تقدیر در لحظه ی تولدشان توسط تمام پیشگویان روی هر سیاره دیده می شد. به طور هم زمان. مادرشان گفته بود وقتی آن پیشگویی ها الهام می شد، چنان قدرتمند بودند که می توانستند او را از خوابی عمیق بیدار کنند.

آیجا، سی زی و آکوس تقدیر داشتند؛ اما بااینکه مادرشان یکی از کسانی بود که آن را دیده بود، نمی دانستند تقدیرشان چیست. مادر همیشه می گفت لازم نیست به آن ها بگوید؛ دنیا به جای او تقدیرشان را به آن ها خواهد گفت.
گویا قرار بود تقدیرها سازوکار دنیاها را تعیین کنند. اگر آکوس مدت طولانی به این فکر می کرد، حالت تهوع می گرفت.
اوری شانه بالا انداخت. «عمه ام می گه شورا اخیراً در اخبار از پیشگوها انتقاد کرده، پس احتمالاً ذهن همه مشغوله.»
آکوس گفت: «انتقاد؟ چرا؟»
آیجا هر دو را نادیده گرفت. «بیاید بریم یه جای خوب پیدا کنیم.»
اوری خوشحال شد. «آره بریم. نمی خوام مثل فصل پیش یه جایی گیر کنم که تموم مدت به ماتحت مردم زل بزنم.»
آیجا گفت: «فکر کنم این فصل قدت از ماتحت بالاتر رفته. الان ممکنه به وسط های کمر رسیده باشی.»
اوری پشت چشم نازک کرد و گفت: «اوه خوبه، آخه این پیرهن رو به اجبارِ عمه ام پوشیدم تا بتونم به کمر مردم زل بزنم.»
این بار آکوس زودتر بین مردم تالار پیشگویی رفت، از زیر گیلاس های شراب و دست هایی که تکان داده می شدند رد شد تا اینکه به جلوی جمعیت رسید، درست کنار تکه یخ و غنچه های نشکفته ی گل های سکوت. آن ها دقیقاً سر موقع آمده بودند؛ مادرشان روی تکه یخ رفته کفش هایش را درآورده بود، هرچند که اینجا بسیار سرد بود. مادر گفته بود وقتی به زمین نزدیک تر باشد، کارش در پیشگویی بهتر است.
چند تیک(۱۷) قبل آکوس به همراه آیجا می خندید؛ اما وقتی جمعیت ساکت شد، همه چیز درون او هم سکوت کرد.
آیجا به سوی او خم شد و در گوشش زمزمه کرد: «اونو حس می کنی؟ جریان اینجا دیوانه وار زمزمه می کنه. انگار سینه ام داره می لرزه.»
آکوس متوجه نشده بود؛ اما حق با آیجا بود؛ او حس می کرد سینه اش می لرزد، انگار خونش آواز می خواند؛ اما پیش ازاین که بتواند پاسخ دهد، مادرشان شروع به صحبت کرد. نه با صدای بلند، لزومی به صدای بلند نبود؛ چون همگی این کلمات را کاملاً حفظ بودند.
«جریان درون هر سیاره در این کهکشان جاری می شه و نورش رو به عنوان یادآوری قدرتش به ما می تابونه.» انگار طبق یک دستور، همه به بالا، به اشعه ی جریان نگاه کردند که نورش در آسمان از پشت شیشه ی سرخ گنبد دیده می شد. در این وقت فصل، اشعه تقریباً همیشه قرمز تیره بود، درست مثل گل های سکوت، مثل خود شیشه. اشعه ی جریان نشانی قابل رویت از جریانی بود که در بدن تمام آن ها و هر موجود جاندار، جاری بود. جریان به دور کهکشان می پیچید و تمام سیارات را، مثل مهره هایی روی یک نخ به هم متصل می کرد.
سیفا ادامه داد: «جریان در هر موجود زنده جاریه و فضایی برای رشد و بالندگی اش باز می کنه. جریان در بدن هرکسی که نفس می کشه جاریه و با عبور از غربالِ هر ذهن، به شکل متفاوتی ظاهر می شه. جریان در هر گلی که در یخ شکوفا می شه، جاریه.»
همه کز کردند و به هم نزدیک شدند؛ نه فقط آکوس، آیجا و اوری بلکه تمام افراد اتاق شانه به شانه ایستاده بودند تا همگی بتوانند اتفاقی که برای گل های سکوت در یخ می افتاد را ببینند.
سیفا تکرار کرد: «جریان درون هر گلی که در یخ شکوفا می شه، جاریه. به اونا قدرت شکوفایی در اعماق تاریکی رو می ده. جریان بیشترین قدرت رو به گل های سکوت می ده، شکوفه هایی که نشان دهنده ی زمان برای ما هستند و مرگ و آرامش رو برامون به ارمغان می آرن.»
برای مدتی سکوت برقرار شد و آن طور که باید عجیب به نظر نمی رسید. انگار همگی به همراه هم زمزمه (پچ پچ) نغمه خوانی می کردند، نیروی عجیبی که به جهان شان قدرت می داد را حس می کردند، درست مثل اصطکاک بین ذرات که به سنگ آتش ها قدرت می داد.
و بعد؛ حرکت. جنبش یک گلبرگ. خش خش یک ساقه. لرزشی بر دسته ی کوچک گل های سکوتی افتاد که در میان مردم رشد می کرد. هیچ کس صدایی ایجاد نکرد.
آکوس فقط یک نظر به بالا، به شیشه ی قرمز و فانوس های معلق نگاه کرد؛ و نزدیک بود دیدن آن را از دست بدهد؛ تمام گل ها به یک باره شکفتند. گلبرگ های سرخ هم زمان باز و روی ساقه ها پهن شده و مرکزهای روشن شان را به نمایش گذاشتند. ورقه ی یخ مملو از رنگ شد.
همه نفس تندی کشیدند و تشویق کردند. آکوس به همراه سایرین دست زد تا اینکه کف دستانش درد گرفت. پدرشان آمد و دست مادر را گرفت و بوسه ای بر آن زد. برای سایرین، مادر لمس نشدنی بود: سیفا کرِسِت، پیشگو، کسی که موهبت جریانش به او تصاویر آینده را نشان می داد؛ اما پدرشان همیشه او را لمس می کرد، وقتی مادر لبخند می زد پدر نوک انگشتش را روی چال گونه ی مادر می گذاشت، تارهایی که از میان موهای گوجه شده اش بیرون زده بود را به پشت گوشش می زد، وقتی پدر ورز دادن خمیر را تمام می کرد، اثرانگشتان آردی زردرنگش را روی شانه های مادر باقی می گذاشت.
پدرشان نمی توانست آینده را ببیند؛ اما می توانست وسایل را با انگشتانش ترمیم کند، مثل بشقاب های شکسته یا ترک روی صفحه نمایش دیواری یا لبه ی نخ نمای یک بلوز کهنه. گاهی باعث می شد حس کنید می تواند انسان ها را هم اگر خودشان را به دردسر انداخته بودند، دوباره سرهم کند. پس وقتی پدر به سمت آکوس آمد و او را به میان بازوهایش کشید، آکوس اصلاً خجالت زده نشد.
پدر آکوس را روی شانه انداخت و فریاد زد: «کوچیک ترین بچه! اووووه... درواقع اِنقدری هم کوچیک نیستی. تقریباً دیگه نمی تونم این کارو بکنم.»
آکوس پاسخ داد: «به خاطر بزرگ شدن من نیست، به خاطر اینه که پیر شدی.»
پدر گفت: «چه حرف ها! اون هم از دهن پسرم. می خوام بدونم همچین زبون تندوتیزی مستحق چه مجازاتیه؟»
- نکن...
اما خیلی دیر شده بود؛ پدر او را از روی دوشش بالا کشید و اجازه داد سُر بخورد تا اینکه مچ پاهای آکوس را گرفته بود. آکوس که سروته آویزان بود، بلوز و ژاکتش را به تنش فشرد و بی اختیار می خندید. آوسا او را پایین آورد و فقط وقتی که آکوس صحیح و سالم روی زمین قرارگرفته بود پاهایش را رها کرد.
پدرشان روی او خم شد و گفت: «بذار این برات یه درس در مورد گستاخی باشه.»
آکوس با معصومیت پلک زد و گفت: «گستاخی باعث می شه خون تو مغزت جمع بشه؟»
آوسا نیشخند زد. «دقیقاً. شکوفایی مبارک.»
آکوس با نیشخندی پاسخ داد «همچنین.»
آن شب همگی آن قدر بیدار ماندند که آیجا و اوری هردو نشسته پشت میز آشپزخانه به خواب رفتند. مادرشان اوری را به کاناپه ی اتاق نشیمن برد، جایی که این روزها دختر نیمی از شب هایش را می گذراند؛ و پدرشان آیجا را برداشت. بعدازآن هرکس به سویی رفت، به جز آکوس و مادرش. آن ها همیشه آخرین نفرات بودند.
مادر صفحه نمایش را روشن کرد تا اخبار شورا با صدایی در حد زمزمه پخش شود. نُه سیاره ی ملی، تمام سیارات بزرگ و مهم، در شورا حضور داشتند. درواقع هر سیاره ی ملی مستقل بود؛ اما شورا بر دادوستد، سلاح ها، معاهده ها و سفر نظارت داشت و قانون را در فضای خارج از حیطه ی قانونی سیارات اعمال می کرد. اخبار شورا یکی یکی خبرهای سیاره های ملی را گفت؛ کمبود آب در تِپِس(۱۸)، نوآوری جدید پزشکی در اوتِر(۱۹)، دزدان فضایی که در مدار پیتا(۲۰) قرارگرفته اند.
مادرش در حال باز کردن قوطی های گیاهان دارویی خشک شده بود. در ابتدا آکوس فکر کرد مادر می خواهد یک دم نوش آرامش بخش درست کند تا به هر دوی شان کمک کند استراحت کنند؛ اما بعد مادر به سراغ کمد داخل هال رفت تا بطری گل های سکوت را بیاورد که روی طبقه ی بالای کمد و خارج از دسترس نگه داری می شد.
سیفا گفت: «فکر کردم بهتره امشب یه درس خاص داشته باشیم.» وقتی زن به او در مورد گل های یخ می آموخت، آکوس همیشه این طور در مورد او فکر می کرد؛ با اسم کوچکش، نه با نام "مادر". زن از دو فصل قبل به شوخی به این جلساتِ دم کردن گیاهان در آخر شب، "درس" می گفت؛ اما حالا لحنش به نظر آکوس جدی بود. البته با داشتن مادری مثل او تشخیصش سخت بود.
سیفا درحالی که دستکش به دست می کرد، گفت: «یه تخته ی برش بیار و یه کم ریشه ی هاروا(۲۱) برام خرد کن. ما قبلاً از گل سکوت استفاده کرده بودیم، درسته؟»
آکوس گفت: «توی اکسیر خواب آور.» و کاری که مادر گفته بود را انجام داد. با تخته ی برش، چاقو و ریشه ی هاروای پوشیده از خاک سمت چپ زن ایستاد. ریشه سفید، رنگ پریده و با لایه ی نازکی کرک پوشیده شده بود.
زن اضافه کرد: «و اون معجون مُحرک. فکر کنم بهت گفتم یه روزی توی جشن ها به درد می خوره. البته وقتی سنت بالاتر رفت.»
آکوس گفت: «آره گفتی. اون موقع هم گفتی "وقتی سنت بالاتر رفت".»
دهان زن به سمت گونه هایش بالا رفت. بیشتر مواقع این بهترین و بیشترین واکنشش بود.
زن با ظاهری جدی گفت: «همون موادی که وقتی بزرگ شدی ممکنه برای معجون مُحرک استفاده کنی، می تونن برای ساخت سَم به کار ببرن. اگه گل سکوت رو دو برابر و ریشه ی هاروا رو نصف کنی، سَم می شه. فهمیدی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب نشانه را حک کن