فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کمبود

کتاب کمبود
نگاهی به کمبودهای فردی و اجتماعی

نسخه الکترونیک کتاب کمبود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کمبود

«کمبود کتاب شگفت‌انگیزی است، پر از ایده‌های تازه، داستان‌های جذاب، و پیشنهادهای ساده‌ای که ممکن است زندگی شما را دگرگون کند.» «کتابی بسیار خواندنی و تازه، سرشار از نکته‌های خیره‌کننده... این کتاب را بخوانید تا بدانید کمبود از چه راه‌های حیرت‌انگیزی بر زندگی همه ما اثر می‌گذارد. »

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کمبود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Scarcity
The True Cost of Not Having Enough
Sendhil Mullainathan and Eldar Shafir 
Penguin Books, 2014

یادداشت مترجم

کمبود معنای گسترده ای دارد و می توان آن را به چیزهای بسیاری نسبت داد. اما در نگاه کلی، کمبود یعنی کم داشتن، یعنی پیشی گرفتن نیازها و خواسته ها بر داشته ها. همه ما درگیر کمبودهای گوناگونی هستیم؛ این کمبودها دست ما را می بندند و نمی گذارند به آنچه می خواهیم دست یابیم. هر کمبود با خود محدودیت هایی می آورد. انسان فقیری که دچار کم پولی است نمی تواند هر چیزی را که نیاز دارد بخرد. انسان گرفتاری که دچار کم وقتی است نمی تواند کارهایش را سر وقت تمام کند. اما آیا اثرهای کمبود به همین محدودیت های ظاهری خلاصه می شود؟ گستره و عمق اثرهای کمبود تا کجاست؟ کمبود چگونه بر تصمیم های ما اثر می گذارد و به چه رفتارهایی می انجامد؟ کمبود با ذهن فرد چه می کند؟ با ذهن جمع چه می کند؟ این کتاب به ما نشان می دهد که اثرهای کمبود بسیار فراتر از آنی است که ما تاکنون می پنداشته ایم.
ذهن انسان توانایی های شگرفی دارد. شما می توانید هر روز اطلاعات بسیاری را وارد حافظه خود کنید، می توانید بارها این اطلاعات را فرابخوانید، و می توانید آن ها را با هم بیامیزید و ایده ها و اندیشه های نو بسازید. اما ذهن در کنار توانایی های شگرفش، کاستی ها و محدودیت هایی هم دارد. برای مثال، توجه همزمان به بیش از یک چیز معمولاً دشوار و حتی ناممکن است. شما نمی توانید همزمان به حرف های دو نفر گوش کنید، نمی توانید هنگام گفتگو با تلفن همراه به درستی رانندگی کنید، و نمی توانید همزمان که می دوید مسئله ریاضی حل کنید. همه ما تا اندازه ای از ظرفیت محدود توجه خود آگاهیم و می دانیم تمرکز بر یک کار معمولاً ما را از کارهای دیگر بازمی دارد. اگر هم بخواهیم چند کار جداگانه را با هم انجام دهیم، یا از دقتمان کاسته می شود یا مجبوریم هر دم بر یک کار تمرکز کنیم و یک به یک انجامشان دهیم. به گفته دانشمندان، برخلاف حافظه بلندمدت، ظرفیت توجه ما «ثابت» است و با تلاش و تمرین هم بیشتر نمی شود. با نظر به این محدودیتِ دستگاه شناخت انسان، چه می شود اگر انسان دچار کمبود شود؟ این پرسشی است که این کتاب می خواهد به آن پاسخ بدهد.
کمبودها بسیارند. اما فراگیرترین کمبود فقر است. انسان بی پولی را تصور کنید که کار ثابتی ندارد، قسط وام هایش عقب افتاده، به چند نفر بدهکار است، پول مدرسه بچه اش را ندارد، همسرش بیمار است، و چندین مشکل ریز و درشت دیگر که هرچه زودتر باید برای حل آن ها چاره ای بیندیشد. تمام این مشکلات بنا بر اهمیت و فوریتشان بخشی از ظرفیت ذهن او را می گیرند و بر فکر او سنگینی می کنند. وضعیت این فرد به گونه ای است که باید به همه این مشکلات توجه کند، اما این به دلیل محدودیتِ ذهن شدنی نیست. او ناچار می شود بر فوری ترین، و نه لزوماً مهم ترین، مشکلات تمرکز کند. بنابراین از مشکلات دیگر غافل می ماند و چه بسا زمانی متوجه آن ها شود که کار از کار گذشته باشد. انسان بی پول باید تمام فکر و ذکرش جور کردن خرج روزانه اش باشد. کمبودهای وی به قدری توجه محدود او را گرفته اند که او فرصتی برای خلاقیت، برنامه ریزی و دوراندیشی ندارد؛ اگر حتی وقتش را هم داشته باشد، حوصله ای برایش نمی ماند که با خانواده اش به تفریح برود، ورزشی بکند، یا کتابی بخواند. همه این ها ذهنی می خواهند که دست کم تا اندازه ای آزاد باشد. اما چنین فردی از چنین نعمتی محروم است. او از نظر مادی محدودیت های بسیاری دارد، اما، به عقیده مولفان این کتاب، شاید مهم تر از محدودیت های مادی او این باشد که کمبود تمام ذهن او را می گیرد و از قدرت برنامه ریزی و دوراندیشی محرومش می کند؛ به همین دلیل است که رهایی از فقر بس دشوار می شود.
تصور رایج بر این است که فقیران چون تنبل و «بی عرضه»اند، چون تربیت و آموزش درستی ندارند، چون برنامه ریزی ندارند، و چون کم هوش و کوته بین اند فقیرند. اما نویسندگان این کتاب نگاه تازه و متفاوتی دارند؛ فقیران چون در دام فقرند، چون دچار کمبودند، کوته بین می شوند و نمی توانند برنامه ریزی کنند.
اما فقر یگانه کمبود نیست. نویسندگان در این کتاب کمبودهای گوناگونی را بررسی کرده اند، از کمبودهای کلان گرفته ــ همچون فقر و بیکاری ــ تا کمبودهای شخصی ترــ همچون کمبود زمان و کمبود دوست. در نگاه اول، شاید به نظر برسد که میان این ها شباهت چندانی وجود ندارد، اما نکته چشمگیری که نویسندگان کتاب با آزمایش ها و یافته های بسیار می خواهند ثابت کنند این است که همه این کمبودها نتایج کمابیش مشابهی دارند و به رفتارهای پیش بینی پذیری می انجامند؛ رفتارهایی که، فارغ از نوع کمبود، برآمده از «ذهنیتِ کمبود»ند؛ برای مثال، انسان گرفتاری که کارهای بسیاری بر سرش ریخته و وقت کمی دارد دچار کمبود زمان است و از او هم رفتارهایی شبیه به رفتار فقیران سر می زند.
نکته بسیار مهم دیگر که تاکنون کمتر به آن توجه شده این است که چنین رفتارهایی را می توان در گروه های بزرگ تر انسانی ــ سازمان ها، دولت، جامعه و... ــ نیز مشاهده کرد. هر یک از این گروه ها افزون بر ظرفیت مادی محدودشان، ظرفیت ذهنی محدودی هم دارند. بنابراین، برای مثال، اگر ذهنِ جامعه ای درگیر حاشیه ها و کمبودهای گوناگون (فقر، بیکاری، رکود و...) باشد، ظرفیت بس کمتری برای نوآوری و خلاقیت و پیشرفت خواهد داشت؛ یا اگر سازمان یا دولتی بودجه کمی داشته باشد یا آن را به تناسب هزینه نکند، در بسیاری از بخش ها دچار کمبودهای بیشتر و رفتارهایی خواهد شد که بسیار به رفتارهای انسانِ کمبود زده شبیه اند؛ رفتارهایی همچون نزدیک بینی، شتاب زدگی، روی آوردن به راه حل های سطحی و موقتی، و البته غفلت. سازمان ها و دولت هایی که در دام کمبودها می افتند، همچون انسان کمبودزده، بسیار دچار غفلت می شوند؛ آن هم غفلت از مواردی همچون تربیت و آموزش یا محیط زیست یا زیرساخت ها که شاید فوریت چندانی نداشته باشند و امروز به چشم نیایند، اما بسیار مهم اند و غفلت امروز از آن ها بعدها به مشکلات فزاینده ای می انجامد.
برای مبارزه با کمبود و آثار آن چه باید کرد؟ اولین گام شناخت است. برای شناخت کمبود و عمق و گستردگی آن این کتاب راهگشاست و نشان می دهد اثرهای کمبود بسیار فراتر از آنی است که تاکنون می پنداشته ایم. گام بعدی یافتن راهکارهایی است برای مبارزه با کمبودهای فردی و اجتماعی، که در این گام نیز کتاب راهکارهای چندی به ما نشان می دهد. نویسندگان در کتاب از طیف گسترده ای از پژوهش ها و یافته ها استفاده کرده اند که از پژوهش ها و مقاله های خود و همکارانشان ــ به خصوص مقاله چشمگیری به نام «فقر کارکرد شناختی را مختل می کند»(۱) ــ تا پژوهش های متنوع دیگر بهره برده اند. با وجود این، چنین نگاه فراگیری به کمبودها نگاهی نو است و هنوز فرصت برای اندیشیدن و پژوهیدن بسیار است.
این کتاب افزون بر آنچه ارائه کرده، خاطره های بسیاری از زندگی فردی و اجتماعی به یاد ما می آورد، ایده های بسیاری به ما می دهد، و می تواند جرقه اندیشه های بسیاری را بزند؛ نگاه متفاوت آن می تواند ما را به درک عمیق تری از کمبودهای اقتصادی و اجتماعی و حتی سیاسی و فرهنگی برساند. بنابراین چه خوب خواهد بود اگر خواننده هوشیار خود را محدود به یافته ها و کمبودهای ارائه شده در این کتاب نکند. به دلیل تازگی مباحث، نویسندگان سخن خود را به زبانی ساده بیان کرده اند تا هم متخصصان و سیاست گذاران بتوانند از آن استفاده کنند و هم دیگر مردمان کنجکاو. امید است که هر دو گروه توجه لازم را به مسئله کمبود بکنند.

این پدیده منحصر به گرسنگی نیست. پژوهشی دریافت که وقتی سوژه ها تشنه اند، سریع تر واژه آب را تشخیص می دهند (البته باز منظور از سریع تر چندده میلی ثانیه است).(۱۰) در همه این نمونه ها، کمبود به شکل نیمه آگاه عمل می کند؛ در نتیجه، توجه را می گیرد، چه مالک ذهن بخواهد چه نخواهد.
گرسنگی و تشنگی، هر دو، میل هایی فیزیکی اند. دیگر گونه های کمتر غریزیِ کمبود نیز ذهن را می گیرند. در پژوهشی، از کودکان خواستند با کم و زیاد کردن ابزاری فیزیکی، اندازه سکه های پول ــ از یک پنی تا نیم دلار ــ را تخمین بزنند.(۱۱) در نظر کودکان فقیر، این سکه ها «جلوه» بزرگ تری داشتند؛ چون آنان اندازه های سکه ها را بسیار بیشتر از مقدار درست تخمین زدند.(۱۲) هرچه هم سکه باارزش تر بود ــ ربع دلاری یا نیم دلاری ــ خطای آنان نیز بیشتر می شد. به همان شکلی که غذا ذهن گرسنگان را می گیرد، سکه ها نیز تمرکز کودکان فقیر را گرفت.(۱۳) تمرکز بسیار آنان به این سکه ها «جلوه»ی بزرگ تری داد. محققان گفتند شاید کودکان فقیر در به یاد آوردن اندازه ها مهارت لازم را ندارند. پس در تکلیفی حتی ساده تر، سکه ها را روبه روی چشمان کودکان گذاشتند و از آنان خواستند اندازه سکه ها را تخمین بزنند. این بار خطای کودکان فقیر در تخمین سکه هایی که روبه رویشان بود حتی شدیدتر شد. سکه های واقعی حتی از سکه های خیالی موجود در حافظه هم بیشتر تمرکز آنان را به خود جلب کرد. (اما زمانی که سکه های واقعی را از جلوِ چشمان کودکان برداشتند و مقواهای دایره ای با اندازه ای مشابه به کودکان نشان دادند، آنان بسیار دقیق تخمین زدند.)
وقتی توجه گرفته شود، تجربه نیز ممکن است تغییر کند. در طول رویدادهای کوتاه و بسیار متمرکز، همچون تصادف جاده ای و دزدی، افزایش درگیر شدنِ توجه باعث شکل گرفتن احساسی می شود که پژوهشگران به آن می گویند «انبساط ذهنی زمان»،(۱۴) احساسی که در آن چنین رویدادهایی بیشتر طول می کشند، زیرا حجم اطلاعات پردازشی بسیار است. به طور مشابه، کمبود نیز با گرفتن توجه، نه فقط بر آن چیزی که می بینیم یا سرعت دیده شدن آن چیز اثر می گذارد بلکه بر تفسیر ما از جهان نیز موثر است. در پژوهشی درباره افرادِ تنها، تصویر چهره هایی را برای یک ثانیه به آنان نشان می دادند و از سوژه ها می پرسیدند که در هر چهره چه هیجانی را مشاهده کردند.(۱۵) آیا چهره ها خشمگین بودند یا ترسان یا شاد یا غمگین؟ هدف از این تکلیف ساده اندازه گیری یک مهارت اجتماعی کلیدی بود: توانایی فهم این که دیگران چه احساسی دارند. جالب این که افرادِ تنها در پاسخ به این تکلیف بهتر بودند. شاید فکر کرده بودید آنان بدتر عمل کرده اند ــ مگر نه این که تنهایی ممکن است نشان دهنده بی تجربگی یا بی عرضگی اجتماعی باشد؟(۱۶) اما این عملکرد بهتر زمانی با عقل جور درمی آید که با روان شناسیِ کمبود بررسی اش کنید. در این صورت، شما هم همین پیش بینی را می کردید؛ زیرا افرادِ تنها در مدیریت روابط اجتماعی خود دچار کمبودند و این کمبود نقطه تمرکز آنان می شود. آنان باید هم به خصوص در پی بردن به هیجان های دیگران حساس تر باشند.
افرادِ تنها در به یاد آوردن اطلاعات اجتماعی نیز بهترند. در پژوهشی از مردم خواستند که دفتر خاطرات کسی را بخوانند و بگویند چه برداشتی از آن می کنند.(۱۷) سپس از آنان خواستند جزئیات خاطرات نوشته شده را به یاد آورند. در این مورد، عملکرد افرادِ تنها به خوبیِ دیگران بود؛ اما تفاوتی وجود داشت: آنان در به یاد آوردن خاطراتی با زمینه اجتماعی، همچون رابطه با دیگران، بسیار بهتر عمل کردند.
محققان این پژوهش در حکایتی کوتاه بیان می کنند که تنهایی چگونه تمرکز را دگرگون می کند: بِرَدلی اسمیت، کسی که در عشق ناکام بوده و دوستان نزدیکی ندارد، درمی یابد که پس از طلاق، ادراکش دگرگون شده است:

ناگهان، بردلی دیگر نمی توانست از توجه وسواس گونه و زجرآور به روابط مردم ــ زن و شوهرها و خانواده ها ــ چشم بپوشد. شاید بسیاری از ما روزی در مخمصه بردلی بیفتیم. چه بسا، همچون بردلی، در رابطه عشقی خود شکست بخوریم و به ناگاه دریابیم که به دو دلداده دست در دستِ نشسته در پارک خیره شده ایم. یا روزهای اولی که به محل کار یا مدرسه جدیدی می رویم، خود را در میان انبوهی از غریبه ها بیابیم و هر لبخند، هر اخم، و هر نگاه کوتاه به سمت ما رنگ دیگری به خود بگیرد.(۱۸)

شاید بتوان گفت که بردلی مثال اجتماعیِ همان مردان قحطی زده ای است که دلمشغولی شان ورق زدن کتاب های آشپزی بود.

نسخه اصلی علم کمبود

زمانی ما به فردی اقتصاددان گفتیم که درباره کمبود پژوهش می کنیم، او پاسخ داد: «همین حالا هم علم کمبود وجود دارد. شاید اسمش به گوشتان خورده باشد. به آن می گویند علم اقتصاد.»(۲) او البته درست می گفت. علم اقتصاد پژوهشی است درباره این که چگونه از داشته های محدودمان استفاده کنیم تا به خواسته های نامحدودمان برسیم؛ یا مردم و جوامع چگونه کمبود فیزیکی را مدیریت کنند. اگر شما پولتان را برای خرید یک دست کت وشلوار نو هزینه کنید، آن وقت پول کمتری برای شام خوردن در بیرون دارید. اگر دولت پولش را خرجِ پژوهش درباره سرطان پروستات کند، آن وقت پول کمتری برای ایمنی بزرگراه ها خواهد داشت. نکته جالب توجه این است که چه بسیار بحث هایی که از جنبه های دیگر هوشمندانه اند، اما به بده بستان ها که می رسند، اغلب از آن ها چشم می پوشند (نظریه ما به توضیح چرایی این چشمپوشی کمک می کند). دیگر بینش های اقتصادی نیز برآمده از این شناخت اند که کمبود فیزیکی به تغییر قیمت ها واکنش نشان می دهد، آن هم گاهی از راه های غیرمنتظره. برای آموختن این نکته، دیرینه شناسان اروپایی در چینِ قرن نوزدهم هزینه سنگینی پرداختند.(۱۹) آنان به دنبال استخوان های کمیاب دایناسورها، به روستانشینانی که تکه استخوانی پیدا می کردند پاداش می دادند. نتیجه؟ عَرضه بیشتر شد. تکه های استخوان بیشتری پیدا شدند. وقتی روستاییان استخوانی پیدا می کردند، آن را با ضربه خرد می کردند تا تعداد تکه هایی که می توانستند بفروشند بیشتر شود. اما این دقیقاً آن چیزی نبود که دیرینه شناسان می خواستند.
رویکرد ما به کمبود متفاوت است. در علم اقتصاد، کمبود همه جا حضور دارد. همه ما مقدار محدودی پول داریم. حتی ثروتمندترین مردمان هم نمی توانند همه چیز بخرند. اما ما می گوییم اگرچه کمبود فیزیکی همه جا هست، احساس کمبود چنین نیست. یک روزِ کاری را تصور کنید که این جا و آن جا چند جلسه دارید و فهرست کارهایتان طوری نیست که نشود مدیریتش کرد. شما زمان بی برنامه تان را صرف ناهار یا پرسه زدن در جلسه ای می کنید یا به یک همکار زنگ می زنید تا خبری بگیرید. اکنون، روز کاری دیگری را تصور کنید که تقویمتان کاملاً پر از جلسه های جورواجور است. آن اندک زمانی را هم که برایتان مانده باید صرف پروژه ای کنید که از وقتش گذشته است. در هر دو مورد، زمان از نظر فیزیکی کم است و، باز در هر دو، تعداد ساعت های یکسانی سر کارید و این زمان را می توانید با فعالیت های بی شماری پر کنید. اما در یک مورد، کمبود و محدود بودن زمان به شدت به چشم می آید، و در دیگری حقیقتی است مبهم که چه بسا اصلاً به چشمتان نیاید. احساس کمبود با حقیقت فیزیکی آن فرق دارد.
احساس کمبود از کجا می آید؟ محدودیت های فیزیکی ــ پول موجود در حساب پس انداز، بدهی هایتان، کارهایی که باید تمامشان کنید ــ به یقین نقشی دارند. اما ادراک ذهنی ما درباره این که چه چیزی اهمیت دارد هم نقش دارد: ما باید به چه دست یابیم؟ آن خرید چقدر مهم است؟ چنین خواسته هایی بر پایه فرهنگ، تربیت و حتی وراثت شکل می گیرند. ممکن است ما خواستار چیزی باشیم که اگر عمیقاً آن را واکاویم دلیلش فیزیولوژی ما باشد یا صرفاً این باشد که همسایه مان هم آن چیز را دارد. همان گونه که احساس سردیِ ما نه فقط به دمای مطلق محیط بلکه به سوخت وساز بدنمان هم بستگی دارد، احساس کمبود نیز هم به آنچه فراهم است بستگی دارد و هم به امیال ما.(۲۰) بسیاری از پژوهندگان ــ جامعه شناسان، روان شناسان، انسان شناسان، عصب شناسان، روانپزشکان و حتی بازاریابان ــ تلاش کرده اند تا با واشکافی این میل ها، پرده از رازهای آن ها بردارند. در این کتاب، ما عمدتاً از این بحث پرهیز کرده ایم. ما اجازه دادیم که ترجیح ها همانی باشند که هستند و، در عوض، بر منطق کمبود و پیامدهای آن تمرکز کرده ایم: هنگامی که احساس می کنیم خیلی کم داریم، در ذهن ما چه رخ می دهد، و این چگونه به انتخاب ها و رفتارهای ما شکل می دهد؟
شاید در نگاهی کلی بتوان گفت که بیشتر رشته ها، از جمله اقتصاد، به این پرسش پاسخ یکسانی می دهند. کمتر از آنچه می خواهیم داشتن، پیامد روشنی دارد: ناخرسندی.(۲۱) هرچه فقیرتر باشیم، چیزهای دلپذیر کمتری می توانیم بخریم ــ خواه آن چیز خانه ای باشد که به مدرسه ای خوب نزدیک است، خواه چیزی ناچیز همچون نمک یا شکری باشد که به غذایمان مزه می دهد. هرچه گرفتارتر باشیم، زمان فراغت کمتری برای لذت بردن داریم ــ خواه زمان تماشای تلویزیون باشد، خواه زمانی که در کنار خانواده هایمان هستیم. هرچه مجبور باشیم کالری کمتری مصرف کنیم، غذاهای کمتری را می توانیم بچشیم و.... کمتر داشتن ناخوشایند است. و چه بسا درباره چیزهای گوناگونی چون سلامت، ایمنی، یا آموزش عواقب منفی داشته باشد. کمبود با خود نارضایتی و دردسر می آورد.(۲۲)
به یقین این حرف ها درست اند، اما ما فکر می کنیم در آن ها نکته ای بسیار حیاتی نادیده گرفته شده است. کمبود صرفاً محدودیت فیزیکی نیست، بلکه نوعی ذهنیت هم هست. وقتی کمبودْ توجه ما را می گیرد، نحوه فکر کردن ما را هم دگرگون می کند ــ چه این فکر کردن از نوع چند میلی ثانیه ای باشد، چه چند ساعتی، چند روزی، یا چند هفته ای. کمبود با نشستن بر بالای ذهن، بر این که به چه چیز توجه می کنیم اثر می گذارد، و نیز بر این که چگونه انتخاب های خود را سبک و سنگین می کنیم، چگونه می اندیشیم، و نهایتاً چگونه تصمیم می گیریم و چگونه رفتار می کنیم. وقتی در زیر سلطه کمبود عمل می کنیم، دیدمان به مشکلات، مدیریت آن ها، و واکنشی که به آن ها نشان می دهیم دگرگون می شود. در برخی رشته ها به بررسی ذهنیت هایی پرداخته اند که نمونه های خاصی از کمبودْ آن ها را پدید می آورند.(۲۳) برای مثال، رژیم گرفتن چه اثری بر حال افراد می گذارد، یا یک زمینه فرهنگی خاص چگونه ممکن است بر نگرش فقیران آن فرهنگ اثر بگذارد. حرف ما بسیار جهان شمول تر است: کمبود، از هر نوعی که باشد، ذهنیت یکسانی پدید می آورد. و این ذهنیت می تواند به ما در تبیین بسیاری از رفتارها و پیامدهای کمبود کمک کند.
وقتی کمبودْ ذهن را می گیرد، کارآمدی و توجه ما افزایش می یابد. در زندگی موقعیت های بسیاری رخ می دهند که حفظ تمرکز در آن ها دشوار است. ما سرِ کار سستی می کنیم، چون مدام حواسمان پرت می شود. از مغازه جنس های گران می خریم، چون ذهنمان جای دیگری است. بی پولی یا مهلت کم باعث می شوند بر کارِ پیشِ رو تمرکز کنیم. ذهن قفل کرده بر یک چیز ما را از خطاهای سهل انگارانه بازمی دارد. این حرف بسیار با عقل جور درمی آید: کمبود چون مهم است، چون ارزش توجه دارد، ذهن ما را می گیرد.
اما زمانی که ذهن ما بر یک چیز قفل کرد، نمی توانیم انتخاب تام وتمامی بکنیم. بنابراین نه فقط هنگام انجام دادن پروژه ای فوری فکرمان درگیر آن است، بلکه وقتی در خانه ایم و می خواهیم به فرزندمان در نوشتن مشق هایش کمک کنیم نیز درگیر آنیم. همین درگیری خودکار که کمکمان می کند تا بر یک چیز تمرکز کنیم باری می شود بر دوش بقیه زندگی. چون درگیر کمبود شده ایم و چون ذهنمان هر دم و هر ساعت گرفتار آن شد، برای بقیه زندگی مان ذهن کمتری باقی می ماند. این حرف را نباید استعاره محض دانست. ما می توانیم مستقیماً ظرفیت ذهنی، یا به بیانِ ما پهنای باند، را اندازه بگیریم. می توانیم هوش سیال را اندازه بگیریم، منبعی مهم که بر چگونگی پردازش اطلاعات و تصمیم گیری ما اثر می گذارد. می توانیم کنترل اجرایی را اندازه بگیریم، که این نیز منبعی مهم است و میزان تکانشی بودن رفتار ما را تعیین می کند. ما فهمیدیم که کمبود باعث می شود همه این منابع پهنای باند کاهش یابند ــ در نتیجه آن، از تیزبینی و آینده بینی ما کم می شود و در کنترلِ خود ضعیف تر می شویم. آثار کمبود فراگیرند. برای مثال، فقیر بودن بیش از نخوابیدن در تمام شب از ظرفیت شناختی شخص می کاهد. نکته مهم این است که نمی توان فقیران را افرادی در نظر گرفت که ذاتاً پهنای باند کمتری دارند، بلکه افتادن در دام فقر است که پهنای باند آنان را کم می کند.
هنگامی که ما به فقیران فکر می کنیم، طبیعتاً فکرمان می رود به سمت کم پولی. هنگامی هم که به گرفتاران یا افراد تنها فکر می کنیم، فکرمان می رود به سمت نداشتن زمان یا نداشتن دوست. اما نتایج ما نشان می دهند که کمبود از هر نوعی که باشد، به کاهش پهنای باند می انجامد و از آن جایی که پهنای باند بر تمام جنبه های رفتار اثر می گذارد، این کاستی پیامدهای مشکل سازی در پی دارد. پیش تر این را در ماجرای سندهیل و شاون دیدیم. سختی های پیرویِ کامل از برنامه ای که ریخته ایم، ناتوانی در ایستادگی در برابر خرید کتی چرمی یا پذیرش پروژه ای تازه، فراموشی ها (شماره گذاری خودرو، برقراری تماسی تلفنی، پرداخت یک صورت حساب) و لغزش های فکری و شناختی (اشتباه در تخمین موجودی حساب یا فراموش کردن یک دیدار) همگی به دلیل کاستی در پهنای باند رخ می دهند. اما پیامد به خصوص مهم این کاستی این است که باعث می شود کمبود ماندگار شود. اتفاقی نبود که سندهیل و شاون در دام مشکلشان افتادند و در آن ماندگار شدند. زیرا خود کمبود نیز دام است.
با این نکته پاسخ برخی پرسش ها بسیار متفاوت می شود، پرسش هایی همچون این که چرا فقیران فقیر می مانند، چرا گرفتاران گرفتار می مانند، چرا تنهایان تنها می مانند، و چرا رژیم گرفته ها ناکام می مانند. نظریه های موجود، برای فهم این مشکلات، رو می کنند به فرهنگ، شخصیت، ترجیح ها، یا نهادهای اجتماعی. افراد بدهکار چه برخوردی با پول و اعتبار مالی دارند؟ عادت های کاری افراد بسیار گرفتار چیست؟ چه هنجارهای فرهنگی و ترجیح های شکل گرفته ای به انتخاب های غذایی افراد چاق جهت می دهند؟ نتایج پژوهش های ما از ایده ای بسیار اساسی تر خبر می دهند: ریشه بیشتر این مشکلات را می توان در ذهنیت کمبود یافت. البته منظور ما این نیست که فرهنگ، نیروهای اقتصادی و شخصیت اثری ندارند؛ شکی نیست که اثر دارند. اما کمبود منطق خاص خود را دارد که کارکردش ورای تمام این نیروهاست.
اگر ما همه دام های کمبود را با هم تحلیل می کنیم به معنای این نیست که تمام گونه های کمبود پیامدهایی به یک اندازه گسترده دارند. ذهنیت کمبود ممکن است در یک زمینه نسبت به زمینه ای دیگر نقش بسیار پررنگ تری داشته باشد. برای مثال، با استفاده از ساختار حافظه انسان می توان بسیاری از پدیده ها را، از بی اهمیت (گم کردن کلیدها) گرفته تا مهم (اعتمادپذیری شاهدان عینی) و دلخراش (پیشرفت بیماری آلزایمر)، درک کرد.(۲۴) به گونه مشابه، اگرچه منطق کمبود در قلمروهای متفاوت ممکن است یکسان باشد، تاثیر آن چه بسا کاملاً متفاوت باشد. این نکته به خصوص در هنگام تحلیل فقر درستی خود را بیشتر نشان می دهد. وضعیت های فقر ممکن است بسیار با هم تفاوت داشته باشند و این تفاوت اغلب به زمینه هایی چالش برانگیزتر و جبران ناپذیرتر ربط دارد. برای مثال، درگیری پهنای باند در فقیران بیش از گرفتاران یا افراد رژیم گرفته است. به همین دلیل، در بخش های بعدی توجه ویژه ای به فقیران می کنیم.
استدلال ما در این کتاب، از یک نظر، بسیار ساده است. کمبود توجه ما را می گیرد و در عوض، فایده محدودی برای ما دارد که همانا افزایش توانایی مان در مدیریت نیازهای فوری است. اما در گستره ای وسیع تر، کمبود هزینه هایی بر ما تحمیل می کند؛ چنان که از دیگر نگرانی ها غافل می شویم، و کارآمدی مان در بقیه امور زندگی کاهش می یابد. این استدلال نه تنها به ما کمک می کند که توضیح دهیم کمبود چگونه به رفتارهای ما شکل می دهد، بلکه نتایج شگفت انگیزی به بار می آورد و راه را برای فهم چگونگی مدیریت کمبودهایمان باز می کند.

دعوتی به کاوش

این کتاب درباره «علمی در حال شدن» است؛ تلاشی است برای کاوش در بنیادهای روان شناسی کمبود و به کارگیری این کاوش در فهم گستره وسیعی از پدیده های اجتماعی و رفتاری. بیشتر این کتاب بر پایه پژوهشی اصیل است که در موقعیت های گوناگون انجام گرفته، از آزمایشگاه دانشگاه، مراکز خرید و ایستگاه های قطار گرفته تا نوانخانه های نیوجرسی و مزرعه های نیشکر در هند. همچنین، ما پژوهش های قدیمی تر (همچون آن پژوهشی که درباره گرسنگی بود) را نیز از زاویه دید فرضیه جدیدمان بازبینی و آن ها را به صورت هایی بازتفسیر کردیم که شاید به فکر مولفان اصلی آن ها هم نرسیده باشد. ما تمامی این شواهد را گرد آوردیم تا برهان خود را بسازیم و نگاه تازه ای پیش نهیم.
یکی از فواید کار روی موضوعی چنین تازه این است که می توان آن را با قالبی یکسان به کارشناسان و غیرکارشناسان ارائه کرد. گرچه استدلال ما بر پایه رشته های گوناگون، از علوم شناختی گرفته تا اقتصاد توسعه، بنا شده است، مردم کمی در همه این رشته ها کارشناس اند، و بیشترِ افراد، دست کم در برخی از مطالبی که ما ارائه می کنیم، تازه کارند. بنابراین بسیار تلاش کردیم که تمام کتاب، حتی بخش های فنی تر آن، برای بیشتر افراد به راحتی فهم پذیر باشد. همچنین از حکایت ها و کوته نگاشت ها هم بسیار بهره بردیم. صد البته، این چیزها را نمی توان جایگزینی برای شواهد دقیق دانست، اما دلیل به کارگیری آن ها ملموس تر کردن مفاهیم و جان بخشیدن به ایده هاست. در نهایت، طبیعی است که قدرت استدلال ما به شواهدی بستگی دارد که ارائه می کنیم. برای خوانندگانی که علاقه دارند با جزئیات فنی تر آشنا شوند، یادداشت های مفصلی در آخر هر فصل آورده ایم. این یادداشت ها بیش از یک مرجع شناسی ساده اند و افزون بر این که در آن ها جزئیات پژوهش های عرضه شده آمده، به دیگر پژوهش هایی هم که به نظر حاشیه ای بودند اشاره شده است؛ این کار به شما اجازه می دهد که اگر به مورد خاصی علاقه مند شدید، بتوانید بیشتر آن را بکاوید.
این کتاب قرار نیست حرف آخر را بزند. بلکه قرار است مسئله ای بسیار قدیمی را در نگاهی تازه واشکافی کند، چرا که این مسئله هنوز جای تامل بسیاری دارد. هر زمان که راه تازه ای برای فکر کردن گشوده می شود، می توان معناهای تازه ای از آن برون کشید، می توان ابعاد دست نخورده ای گشود، و می توان پیامدهای نویی کشف کرد. در این زمینه هنوز جا برای کار بسیار است و از این نظر کتاب ما دعوتی است به کاوش ــ دعوتی است به همراهی در ماجرایی اکتشافی.

یادداشت ها

۱. این سخن منتسب به ماری درسلر است. برای نمونه، بنگرید به
Marie Dressler—Biography. IMDb. Retrieved November 6, 2012, from http://www.imdb.com/name/nm0237597/bio.
2. T. Smollett and J. Morley, eds., The Works of Voltaire: The Maid of Orleans (La Pucelle d’Orléans), vol. 41 (New York: E. R. DuMont, 1901), 90.
۳. این تعریف از کمبود اساساً تعریفی ذهنی است. شخصی با ثروثی هنگفت و خواسته های بسیار نیز اصولاً ممکن است همان کمبودی را تجربه کند که شخصی کم ثروت تر (و با خواسته های کمتر) تجربه می کند. این تعریف ذهنی از کمبود برای فهم روان شناسی آن ضروری است. البته پیامدهای آن هم به روان شناسی آن و هم به حقیقت مادی آن بستگی دارد. ما در هنگام تحلیل مسائل ــ برای مثال، مسئله فقر در فصل ۷ ــ ذهنی و عینی را با هم ترکیب می کنیم.
۴. رابرت پاتنم در کتاب پربار خود با گستره گوناگونی از داده ها گرایش آمریکایی ها را به شرکت در نهادهای مدنی نشان می دهد. بنگرید به
Robert D. Putnam, Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community (New York: Simon & Schuster, 2000).
از آن زمان، این حوزه با داده های بسیار زیادی که درباره برهم کنش اجتماعی ارائه شده متحول گشته است. بنگرید به
Jim Giles, “Computational Social Science: Making the Links,” Nature 488 (August 23, 2012): 448–50.
البته امروزه درباره اهمیت سرمایه اجتماعی ــ که برعکسِ کمبود اجتماعی است ــ در گستره گوناگونی از مسائل، از توسعه اقتصادی گرفته تا ارزش شهرها، بحث می شود.
5. Todd Tucker, The Great Starvation Experiment: Ancel Keys and the Men Who Starved for Science(Minneapolis: University of Minnesota Press, 2008).
6. A. Keys, J. Brožek, A. Henschel, O. Mickelson, and H. L. Taylor, The Biology of Human Starvation, 2 vols. (Oxford: University of Minnesota Press, 1950).
7. S. A. Russell, Hunger: An Unnatural History (New York: Basic Books, 2006).
8. R. Radel and C. Clement-Guillotin, “Evidence of Motivational Influences in Early Visual Perception: Hunger Modulates Conscious Access,” Psychological Science 23, no. 3 (2012): 232–34. doi:10.1177/0956797611427920.
9. B. Libet, C. A. Gleason, E. W. Wright, and D. K. Pearl, “Time of Conscious Intention to Act in Relation to Onset of Cerebral Activity (Readiness-Potential): The Unconscious Initiation of a Freely Voluntary Act,” Brain 106, no. 3 (1983): 623–42.
10. H. Aarts, A. Dijksterhuis, and P. de Vries, “On the Psychology of Drinking: Being Thirsty and Perceptually Ready,” British Journal of Psychology 92, no. 4 (2001): 631–42. doi:10.1348/000712601162383.
11. P. Saugstad and P. Schioldborg, “Value and Size Perception,” Scandinavian Journal of Psychology 7, no. 1 (1966): 102–14. doi:10.1111/j.1467-9450.1966.tb01344.x.
۱۲. در ادراک دیداری، تمرکزِ بیشتر لزوماً به معنای دقتِ بیشتر نیست. چندین پژوهش دریافته اند که هم انگیزه و هم توجه ممکن است نقش داشته باشند و پردازش دیداری اولیه را راهنمایی کنند. شواهد روان ـ فیزیکی، عصب ـ فیزیولوژیکی، و رفتاری نشان می دهند که توجه، قدرت یک محرک را با افزایش برجستگی آن افزایش می دهد، و بنابراین می تواند بازنماییِ ادراکیِ آن را بهتر کند، و نیز جنبه های گوناگون عملکرد دیداری را بهبود بخشد یا تضعیف کند. برای مثال، مشاهده گران می گویند که محرک مورد توجه پررنگ تر از آنچه در حقیقت هست به نظر می رسد.
Marisa Carrasco, Sam Ling, and Sarah Read, “Attention Alters Appearance,” Nature Neuroscience 7 (2004), 308–13; Yaffa Yeshurun and Marisa Carrasco, “Attention Improves or Impairs Visual Performance by Enhancing Spatial Resolution,” Nature 396 (Nov. 5, 1998), 72–75; Rémi Radel and Corentin Clément Guillotin, “Evidence of Motivational Influences in Early Visual Perception: Hunger Modulates Conscious Access,” Psychological Science 23, no. 3 (2012), 232–34.
۱۳. در این پژوهش، کودکان فقیر ارزشی بیش از کودکان ثروتمند به سکه ها نسبت دادند. البته بسیاری از ویژگی های دیگر نیز میان کودکان فقیر و ثروتمند متغیر بود. در پژوهشی تازه تر، به جای این که تفاوت های سطح جمعیت درباره ارزش را در نظر بگیرند، به صورت آزمایشگاهی ارزش را القا کردند. برای مشاهده یکی از مقاله های تازه ای که از این رویکرد استفاده کرده نگاه کنید به
Brian A. Anderson, Patryk A. Laurent, and Steven Yantis, “Value-driven Attentional Capture,” Proceedings of the National Academy of Sciences 108, no. 25 (2011): 10367–71.
14. P. U. Tse, J. Intriligator, J. Rivest, and P. Cavanagh, “Attention and the Subjective Expansion of Time,” Attention, Perception, and Psychophysics 66, no. 7 (2004): 1171–89.
15. W. L. Gardner, Valerie Pickett, and Megan Knowles, “On the Outside Looking In: Loneliness and Social Monitoring,” Personality and Social Psychology Bulletin 31, no. 11 (2005): 1549–60. doi:10.1177/0146167205277208.
۱۶. منظور این نیست که افرادِ تنها درکل مهارت های اجتماعی بیشتری دارند. بلکه برعکس. ما باید روشن کنیم که منظورمان از «مهارت های اجتماعی» دقیقاً چیست. این پژوهش ظرفیت واکاوی سرنخ های اجتماعی را اندازه گرفته است. از طرف دیگر، پژوهش های بسیار نشان داده اند که افرادِ تنها در موقعیت های اجتماعی ظرفیتِ کمتری در تنظیم رفتار خود دارند. در فصل ۶، خواهیم گفت که این عملکردِ کاهش یافته در تنظیم رفتار آن ها در موقعیت های اجتماعی یکی از پیامدهای پیش بینی پذیر کمبود نیز هست. در این باره کتابی عالی وجود دارد که با موشکافی بیشتر آن را می کاود:
John T. Cacioppo and William Patrick, Loneliness: Human Nature and the Need for Social Connection (New York: W. W. Norton, 2008).
۱۷. بنگرید به
W. L. Gardner, C. L. Pickett, and M. B. Brewer, “Social Exclusion and Selective Memory: How the Need to Belong Influences Memory for Social Events,” Personality and Social Psychology Bulletin 26, no. 4 (2000): 486–96. doi:10.1177/0146167200266007.
18. W. L. Gardner, Valerie Pickett, and Megan Knowles, “On the Outside Looking In: Loneliness and Social Monitoring,” Personality and Social Psychology Bulletin 31, no. 11 (2005): 1549–60.
19. K. Vitasek, M. Ledyard, and K. Manrodt, Vested Outsourcing: Five Rules That Will Transform Outsourcing (New York: Palgrave Macmillan, 2010).
20. A. F. Bennett, “Structural and Functional Determinates of Metabolic Rate,” American Zoologist 28, no. 2 (1988): 699–708.
۲۱. واژه کمبود برای توصیف اثر دیگری در روان شناسی هم به کار می رود. اصل کمبود، بنا بر آنچه اغلب گفته می شود، به این ایده نظر دارد که اگر مردم چیزی را کمتر داشته باشند, بیشتر خواهان آن خواهند بود. بازاریابان بسیار از این ایده استفاده می کنند؛ برای مثال، در پیشنهادهایی با محدودیت زمانی، یا با عرضه کم در فروش اینترنتی و اعلام این که «فقط ۳ عدد باقی مانده». برای توضیح بهتر اصل کمبود به فصل ۷ این کتاب بنگرید:
Robert B. Cialdini, Influence: Science and Practice, vol. 4 (Boston, Mass.: Allyn and Bacon, 2001).
۲۲. در علم اقتصاد، این همان اصل مطلوبیت فزاینده است. داشتن بیشتر از چیزی یعنی مطلوبیت یا بهروزی بیشتر. در گستره وسیعی از تحلیل های اقتصادی ــ همچون کار ما ــ این ترجیح ها، یا کارکردهای مطلوبیت، به اصطلاح، همچنان که دادنی هستند گرفتنی هم هستند.
۲۳. یکی از پژوهش هایی که درباره رژیم گرفتن و حال و احوال است این مورد است:
Peter J. Rogers, “A Healthy Body, a Healthy Mind: Long-Term Impact of Diet on Mood and Cognitive Function,” Proceedings—Nutrition Society of London 60, no. 1 (CABI Publishing, 1999, 2001).
پژوهشی تازه تر مسیرهای فیزیولوژیکی را بررسیده است:
Doris Stangl and Sandrine Thruet, “Impact of Diet on Adult Hippocampal Neurogenesis,” Genes and Nutrition 4, no. 4 (2009): 271–82.
برای بحثی درباره فرهنگ و فقر، به مجموعه مقالات موجود در این جا بنگرید:
David J. Harding, Michèle Lamont, and Mario Luis Small, eds., The Annals of the American Academy of Political and Social Science 629 (May 2010).
24. E. R. Kandel, In Search of Memory: The Emergence of a New Science of Mind (New York: W. W. Norton, 2007).

بخش یکم. ذهنیت کمبود

۱. تمرکز و تونل بینی

هابز: هنوز برای داستانت ایده ای پیدا نکرده ای؟(۱)
کالوین: من که نمی توانم خلاقیتم را یکدفعه مثل چراغ روشن کنم. حالی که داری باید مناسب باشد.
هابز: و آن حال کدام باشد؟
کالوین: آشفته حالیِ دقیقه آخر.

ــ کالوین و هابز نوشته بیل واترسون

در شبی نه چندان دور، ما به رستوران گیاهخوارانی رفتیم که «آبنبات خاکی» نام داشت، نامی که به باور آماندا کوهن، مالک و سرآشپز رستوران، برگرفته از این بود که سبزیجات «آبنبات هایی» درآمده از زمین اند. این رستوران به یک غذای خاص معروف بود ــ توفوی ترد و بروکلی همراه با سس قرمز؛ غذایی که همه منتقدان بسیار از خوبی هایش گفته بودند؛(۲) و درست هم گفته بودند. غذایی بود خوشمزه و محبوب مشتریان.
وقت دیدار ما مناسب بود. روز بعد فهمیدیم آماندا کوهن قرار است به برنامه سرآشپز آهنی برود، برنامه تلویزیونی محبوبی که در آن سرآشپزها برای آماده سازی یک وعده غذایی سه بخشی در زمان بسیار فشرده ای با هم رقابت می کنند. در آغاز برنامه، آنان باخبر می شوند که باید در تمام بخش ها از ماده مخصوصی استفاده کنند و فقط چند ساعت برای طراحی و پختن غذاها زمان خواهند داشت. این برنامه در میان آشپزان خبره، کارشناسان غذا، و در کل مردمانی که از تماشای غذاها خوششان می آید بسیار محبوب است.
با تماشای آن، ما تصور کردیم کوهن بسیار شانس آورده است. ماده مخصوص او بروکلی بود، و خب البته او هم غذای معروفش را آماده کرد، همانی که ما خورده بودیم، و داوران دوستش داشتند. اما کوهن در ادامه آن طور که ما تصور می کردیم شانس نیاورد. آن ماده مخصوص، یعنی بروکلی، نگذاشت او غذای بی نظیر کارنامه اش را به خوبی ارائه کند. بلکه کاملاً برعکس شد. قسمت های آن برنامه یک سال پیش تر فیلمبرداری می شدند. بنابراین، آن طور که او می گفت، «آن توفوی تردی که اکنون در صورت غذای رستوران است در اصل برای برنامه سرآشپز آهنی طراحی شده بود.»(۳) او بهترین غذایش را اولین بار در آن شب درست کرد. این نوع از «شانس»، اگر بتوان چنین نامی به آن داد، بسیار چشمگیرتر از دیگر شانس هاست. در این جا با متخصصی روبه روییم که برای کامل کردن مهارتش سال ها وقت گذاشته، اما بهترین غذایش را در زیر فشاری شدید و فقط در چند ساعت درست کرده است.
صد البته، این غذا از هیچِ هیچ هم پدید نیامد. فوران های خلاقیتی همچون این مورد با ماه ها و سال ها سختکوشی به دست می آید.(۴) فشار زمان ذهن را متمرکز می کند، مجبورمان می کند عصاره تلاش های پیشین را به کار گیریم و هر طور شده به نتیجه ای فوری برسیم. تصور کنید دارید روی سخنرانی ای کار می کنید و باید آن را در جلسه ای ارائه کنید. در واپسین روزهای پیش از جلسه، گرچه به سختی کار می کنید، مدام این دست و آن دست می کنید. شاید ایده هایی در سر داشته باشید، اما برای این که به جمع بندی برسید باید انتخاب های دشواری بکنید. به پایان مهلت که نزدیک می شوید، دیگر زمانی برای دودلی ندارید. کمبود وادار به انتخابتان می کند؛ در نتیجه، مفاهیم انتزاعی رنگ واقعیت به خود می گیرند. بدون آن تکاپوی آخر، شاید از خلاقیتی که صرف آن کار می کنید به خروجیِ مناسبی نرسید. کوهن برای رفتن به سرآشپز آهنی چندین ماده غذایی محرمانه تدارک دیده بود، ایده هایی که ماه ها و حتی سال ها رویشان کار کرده بود. کمبود این ایده ها را پدید نیاورد، بلکه او را به تکاپو انداخت تا همه این ایده ها را در غذایی بی نظیر گرد هم آورد.
ما اغلب وقتی به کمبود فکر می کنیم، وخیم ترین پیامدهای آن را در نظر می آوریم. این همان تصوری است که ما نیز در ابتدا از این کتاب داشتیم ــ فقیرانی فرورفته در قرض؛ گرفتارانی که همواره از کارشان عقب افتاده اند. تجربه آماندا کوهن روی دیگرِ کمبود را نشان می دهد، رویی که به راحتی ممکن است نادیده اش بگیریم: کمبود ما را کارآمدتر می کند. همه ما تجربه هایی داریم که در آن ها با وجود کمتر داشتن، با وجود محدودتر بودن، کارهای بزرگی کرده ایم. از آن جا که نداشتن زمان آماندا کوهن را به شدت هوشیار کرده بود، او بر این متمرکز شد که همه فوت وفن هایی را که در آستین دارد با هم ترکیب کند و غذایی عالی درست کند. در نظریه ما، وقتی کمبود ذهن را می گیرد، توجه ما را بر استفاده از چیزی متمرکز می کند که در آن بیشترین کارآمدی را داریم. چنین رفتاری ممکن است پیامدهای منفی داشته باشد، اما نشان می دهد که کمبود فایده هایی هم دارد. این فصل با توضیح این فایده ها آغاز شده است؛ در ادامه مشخص می شود که ما چه هزینه ای برای این فایده ها می پردازیم، و این که کمبود در نهایت چگونه به ناکامی می انجامد.

بیشترین بهره برداری از چیزهایی که دارید

برخی از ما از جلسه و دیدار متنفریم. کانی گِرسیک، پژوهشگری پیشرو در مطالعه رفتار سازمانی، کارش پژوهش درباره جلسات است.(۵) او تاکنون چندین مطالعه کیفی مفصل انجام داده تا دریابد جلسات چگونه شکل می گیرند و روند کار و گفتگو در طول جلسه چگونه تغییر می کند. او درباره انواع گوناگونی از جلسه ها مطالعه کرده است ــ جلسه های دانشجویان و جلسه های مدیران، جلسه هایی که برای سبک و سنگین کردن گزینه ها و رسیدن به تصمیم واحدی برگزار می شوند و جلسه هایی که به منظور همفکری برای رسیدن به دستاوردی ملموس تر در بازاریابی شکل می گیرند. این جلسه ها فرق بسیاری با هم دارند. اما از یک نظر همه آن ها مثل هم اند. همه آن ها بدون تمرکز بر چیز خاصی آغاز می شوند، و با بحث هایی کلی و حاشیه ای و گفتگوهایی بی هدف و اغلب بسیار خارج از موضوع ادامه می یابند. در آن ها نکات سرراستی مطرح می شود، اما با طول و تفصیل زیاد؛ مخالفت هایی می شود، اما بدون رسیدن به راه حل؛ زمان صرف جزئیات بی اهمیت می شود.
سپس اما، در میانه جلسه، اوضاع تغییر می کند. در این نقطه، به گفته گرسیک، اصلاحی در میانه راه رخ می دهد. گروه درمی یابد که زمان دارد از دست می رود و به خود می آید. به بیان گرسیک، «نقطه میانه کار آنان آغاز 'خیز بلندی است برای به پیش بردن کار،' زمانی که [گروه](۳) نگران می شود مبادا مهلتش از دست برود و پیشرفتی حاصل نشود. [در این نقطه] (۴) آنان وارد... فاز همکاری با یکدیگر می شوند [و](۵) ناگهان انرژی شان برای تکمیل کار دوچندان می شود.» آنان اختلافاتشان را کنار می گذارند، بر جزئیات مهم تمرکز و حاشیه ها را رها می کنند. تقریباً همیشه در نیمه دوم جلسه، پیشرفت چشمگیرتر است.
اصلاح میانه راه از پیامدهای کمبودی است که ذهن را درگیر کرده است. هنگامی که نبود زمان آشکار شود، ما شروع به تمرکز می کنیم. چنین پدیده ای حتی وقتی تنها کار می کنیم نیز رخ می دهد. تصور کنید می خواهید کتابی بنویسید. فکر کنید در حال کار روی فصلی هستید که موعد تحویلش چندین هفته بعد است. می نشینید که بنویسید. پس از چند جمله، به یاد ایمیلی می افتید که نیاز به توجه و رسیدگی تان دارد. وقتی صندوق ایمیلتان را باز می کنید، ایمیل های دیگری می بینید که باید به آن ها هم پاسخ داد. نیم ساعت می گذرد و تازه می فهمید هنوز مشغول ایمیل هایتان هستید. باید نوشتن را تمام کنید، پس باز به چند جمله ناچیزی که نوشته اید برمی گردید. و آن گاه، در هنگام «نوشتن»، درمی یابید که ذهنتان پریشان است: خودتان هم نمی دانید چه مدت است دارید به این فکر می کنید که آیا برای ناهار پیتزا بخورید، یا از زمان آزمایش کلسترولتان چقدر گذشته است، و آیا آدرس جدیدتان را برای بیمه عمرتان ارسال کرده اید یا نه. خودتان هم خبر ندارید چه مدت است که از این فکر به آن فکر می روید. خوشبختانه، کَم کَمک وقت ناهار می رسد و تصمیم می گیرید اندکی زودتر دست از کار بکشید. هنگامی که ناهارتان را با دوستی که مدتی است ندیده ایدش تمام کردید، باز درنگی می کنید تا قهوه ای بنوشید ــ برای نوشتن آن فصل هم حالاحالاها وقت هست. و این گونه روز تمام می شود؛ چند خطی می نویسید، اما بسیار کمتر از آنی که انتظارش را داشتید.
حال همین وضعیت را یک ماه بعد تصور کنید. تا موعد تحویل دادن آن فصل نه چند هفته، بلکه چند روز بیشتر نمانده است. این بار که پای نوشتن آن می نشینید، با احساس فوریت انجامش می دهید. وقتی ایمیل همکارتان به ذهنتان می آید، به جای پرت شدن حواستان، سرسختانه به کارتان ادامه می دهید. و مهم تر از همه این که شاید چنان تمرکز کنید که آن ایمیل حتی لحظه ای هم توجهتان را جلب نکند. دیگر ذهنتان با ناهار، یا آزمایش کلسترول، یا بیمه عمر به حاشیه نمی رود. هنگام ناهار با دوستتان هم (البته اگر خوردن ناهار را به عقب نینداخته باشید) دیگر برای قهوه درنگ نمی کنید ــ به ناهارخوری هم که می روید، فکر آن فصل و مهلت اتمامش دست از سرتان برنمی دارد. تا آخر روز، مزد این تمرکز را می گیرید: چون توانسته اید بخش زیادی از آن فصل را بنویسید.
روان شناسان با استفاده از آزمایش های کنترل شده تر، درباره فایده های مهلت های محدود تحقیق کرده اند. در یک پژوهش، به دانشجویان پول دادند تا سه مقاله را بازبینی کنند و مهلتی که به آنان دادند زیاد بود: آنان سه هفته وقت داشتند تا این کار را به پایان برسانند.(۶) پاداش آنان به تعداد خطاهایی بستگی داشت که پیدا می کردند و نیز به اتمام کار؛ آنان باید هر سه مقاله را تا هفته سوم پس می دادند. در ابتکاری جالب توجه، محققان گروه دومی را تشکیل دادند که کمبودشان بیشتر بود ــ مهلتشان کمتر بود. آنان باید به مدت سه هفته متوالی، هر هفته یک مقاله بازبینی شده را بازپس می دادند. نتیجه؟ همانند آزمایشِ خیالیِ بالا، گروهی که مهلتشان کمتر بود بهره وری بیشتری داشتند. آنان کمتر دیر کردند (با وجود این که در سه مهلت کمتر باید این کار را می کردند)، خطاهای نگارشی بیشتری یافتند، و پول بیشتری به جیب زدند.
مهلت های محدود فقط بهره وری را افزایش نمی دهند. دانشجویان سال آخری هم، برای مثال، در نیم ترم دوم با مهلت محدودی روبه رو می شوند. آنان زمان محدودی برای بهره مندی از روز های باقیمانده در زندگی دانشجویی خود دارند. روان شناس جیمی کورتز در پژوهشی بررسی کرد که سال آخری ها چگونه مهلت هایشان را مدیریت می کنند.(۷) او این پژوهش را از شش هفته مانده به پایان تحصیل آغاز کرد. شش هفته آن قدر زیاد هست که پایان یافتن دوره دانشجویی ذهن را کاملاً درگیر خود نکند، اما آن قدر هم کوتاه هست که باعث شود دانشجو احساس کند به خط پایان نزدیک شده است. کورتز مهلت باقیمانده را به دو صورت چارچوب بندی کرد: برای نیمی از دانشجویان، آن را نزدیک نشان داد (تنها چند ساعت مانده) و برای دیگران بسیار دور (هنوز بخشی از سال باقی مانده). این تغییر در کمبود درک شده دانشجویان چگونگی مدیریت زمان آنان را نیز تغییر داد. وقتی آنان حس کردند زمان کمی برایشان باقی مانده، تلاش کردند از هر روزشان بهره بیشتری ببرند. آنان زمان بیشتری را صرف فعالیت های گوناگون می کردند تا مزه واپسین روزهای دانشجویی شان را بیشتر بچشند. آنان همچنین گزارش دادند که شادترند ــ شاید به این دلیل که از محیط دانشگاه بهره بیشتری می بردند.
در بسیاری از زمینه های متفاوت دیگر هم این تاثیر کمبود زمان مشاهده شده است. در آزمایش های بازاریابی گسترده، برای بعضی از مشتریان کوپنی با تاریخ انقضا پست کردند،(۸) در حالی که برای دیگران کوپنی مشابه اما بی تاریخ انقضا پست کردند. کوپن های بی تاریخ، با این که برای مدت طولانی تری معتبرند، کمتر استفاده می شوند. این کوپن ها بدون کمبود زمان تمرکزی را جلب نمی کنند و چه بسا فراموش می شوند. در قلمروِ دیگر، پژوهشگران سازمانی دریافتند که فروشندگان در هفته های (یا روزهای) آخرِ یک چرخه فروش سخت تر کار می کنند.(۹) ما در پژوهشی دریافتیم که کارکنان ورود داده هرچه به موعد پرداخت حقوق نزدیک تر می شدند سخت تر کار می کردند.(۱۰)
مکس هِیستینگز، روزنامه نگار بریتانیایی، در کتاب خود درباره چرچیل می نویسد: «ذهن انگلیسی ها زمانی عالی کار می کند که تقریباً خیلی دیر شده است.»(۱۱) اما هر کسی که تا به حال در زیر فشار مهلتی محدود کار کرده باشد احساس انگلیسی ها را درک می کند. مهلت های محدود دقیقاً به این دلیل کارآمدند که باعث کمبود می شوند و ذهن را متمرکز می کنند. پیش تر دیدید که چگونه گرسنگی باعث شد غذا اولویت ذهن مردمی شود که در پژوهش قحطی جنگ جهانی دوم شرکت کرده بودند؛ درست به همین صورت، مهلتی محدود نیز باعث می شود کار کنونی در اولویت ذهن قرار بگیرد. مهلت محدود، خواه چند دقیقه باقیمانده از یک جلسه باشد خواه چند هفته مانده به پایان دانشگاه، به نظرمان بزرگ می آید. در نتیجه، برای کار وقت بیشتری می گذاریم و چیزهای حواس پرت کن کمتر وسوسه مان می کنند. وقتی تا موعد نوشتن فصلی از کتاب زمان چندانی نمانده باشد، سر ناهار کمتر وقت تلف می کنید؛ وقتی جلسه رو به پایان است، کمتر به حاشیه می روید؛ و پیش از پایان تحصیل، بر بهره مندی هرچه بیشتر از دوران دانشگاه تمرکز می کنید. وقتی زمان، چه زمان کار باشد چه زمان تفریح، کم باشد، از آن بهره بیشتری می برید. ما این را افزودگیِ تمرکز می نامیم ــ پیامدِ مثبتِ کمبودی که ذهن را می گیرد.
افزودگی تمرکز
کمبود از هر گونه ای، نه فقط زمانی، باعث افزودگی تمرکز خواهد شد. این را در ماجراهای بسیاری می توانیم مشاهده کنیم. وقتی خمیردندان چندانی نمانده، با دست ودل بازی کمتری از آن استفاده می کنیم. در جعبه شکلات های گران، آخرین ها را بیشتر مزه مزه می کنیم (و بیشتر نگهشان می داریم). در واپسین روزهای مسافرت، بیشتر به گردش می رویم تا همه دیدنی ها را ببینیم. و وقتی تعداد واژه های محدودی داریم، بادقت تر می نویسیم، و اغلب هم با شگفتی درمی یابیم که بهتر نوشته ایم.
ما به همراه روان شناسی به نام اَنوج شاه فکر کردیم چگونه از گستره این پیامدها برای آزمودن نظریه خود بهره ببریم. اگر نظریه ما شامل همه گونه های کمبود ــ نه فقط پولی یا زمانی ــ می شود، پس باید شامل کمبودی که به شکل مصنوعی ایجاد شده نیز بشود. آیا کمبود شکل گرفته در آزمایشگاه هم باعث افزودگی تمرکز می شود؟ آزمایشگاه به ما اجازه داد که رفتار مردم را در وضعیت هایی کنترل شده تر از جهان واقعی مطالعه کنیم، و سازوکارهای فکری و عملی مسئله را آشکار کنیم. این آزمایش ها از سنّتی پرسابقه در پژوهش های روان شناسانه پیروی می کردند؛ سنّتی که مسائل اجتماعی ــ همچون همرنگی با جماعت، فرمانبرداری، تعامل راهبردی، رفتار کمک رسان و حتی جرم ــ را با استفاده از آزمایشگاه برمی رسد.
ما برای پژوهشمان یک بازی ویدئویی بر پایه بازی «پرندگان خشمگین» ساختیم.(۱۲) در این نسخه از بازی، که آن را «توت های خشمگین» نامیدیم، بازیکن با یک تیرکمان مجازی توت هایی را به سمت کلوچه ها پرتاب می کند؛ او باید تصمیم بگیرد کمان را چقدر و با چه زاویه ای بکشد. توت ها از این سوی نمایشگر تا آن سو پرواز می کنند، و با پرتاب ترکش هایی به سمت کلوچه ها، آن ها را «نابود می کنند». در این بازی، سه ویژگی هدف گیری، دقت و درک فیزیکی اهمیت دارد. شما باید مسیر پرتاب را حدس و همچنین چگونه برگشتن توت ها را تخمین بزنید.
در این پژوهش، سوژه ها بیست دور بازی کردند، و به جای امتیاز به آنان جایزه هایی داده می شد. در هر دور تازه، آنان چند توت دیگر دریافت می کردند. آنان می توانستند همه توت هایی را که داشتند با هم پرتاب کنند یا چندتایی را برای دورهای بعدی ذخیره کنند. اگر بیست دور را با تعدادی توتِ ذخیره تمام می کردند، می توانستند دورهای بیشتری بازی کنند و تا زمان تمام شدن توت ها امتیازشان را بیشتر کنند. در این بازی، توت ها ثروت شخص را تعیین می کردند. توت های بیشتر به معنای پرتاب های بیشتر بود، و این یعنی امتیازهای بیشتر و جایزه ای بهتر. گام بعدی ایجاد کمبود توت بود. بعضی از سوژه ها را غنی از توت کردیم (برای هر دور، شش توت به آنان دادیم) و بعضی دیگر را فقیر از توت (برای هر دور، فقط سه توت به آنان دادیم).
به این ترتیب، عملکرد آنان چگونه شد؟ صد البته، ثروتمندان امتیازهای بیشتری گرفتند، چون توت های بیشتری برای پرتاب داشتند. اما از جنبه ای دیگر، فقیران بهتر بودند: آنان در پرتاب هایشان دقیق تر عمل می کردند. البته نه به این دلیل که قدرت بینایی شان به شکل معجزه آسایی بهتر عمل می کرد؛ آنان برای هر پرتاب وقت بیشتری می گذاشتند. (آنان محدودیت زمانی نداشتند.) با دقت بیشتری نشانه می گرفتند؛ و پرتاب های کمتری داشتند، پس هوشیارانه تر عمل می کردند. اما از طرف دیگر، ثروتمندان توت ها را همین جوری پرتاب می کردند. البته نه به این دلیل که دورهای بیشتری داشتند و حوصله شان سر می رفت و تصمیم می گرفتند وقت کمتری برای کار بگذارند. و نه به این دلیل که خسته می شدند. حتی در اولین پرتاب ها هم آنان کمتر از فقیران تمرکز و دقت می کردند. این با پیش بینی ما همخوانی داشت. فقیران چون توت های کمتری داشتند، از افزودگی تمرکز بهره می بردند.
از یک نظر، عجیب است که کمبود توت همان اثرهایی را دارد که در مهلت های محدود ــ کمبود زمان ــ مشاهده می شود. داشتن توت هایی اندک در یک بازی ویدئویی شباهت ناچیزی دارد به داشتن فقط چند دقیقه تا پایان جلسه یا داشتن فقط چند ساعت تا پایان پروژه. تمرکز بر هر پرتاب، چقدر کشیدن کمان، و چه وقت رها کردن آن شباهت ناچیزی دارد به انتخاب های پیچیده ای که تعیین کننده مسیر گفتگو و سرعت در کارند. ما همه پیچیدگی جهان را از آن زدودیم، البته بجز کمبود، و باز همان رفتار پدید آمد. این نتایج اولیه بازی نشان می دهند که چگونه خود کمبود ــ ورای چیزهای دیگری که ممکن است در جهان واقعی رخ دهند ــ می تواند باعث افزودگی تمرکز شود.
اثرهای مشاهده شده کمبود در شرایط کنترل شده یک چیز دیگر را هم نشان می دهند. در جهان واقعی، فقیران و ثروتمندان از جنبه های بسیاری با هم تفاوت دارند. تجربه ها و پیشینه های ناهمگون آنان باعث می شود شخصیت ها، توانایی ها، سلامت، آموزش و ترجیح های متفاوتی داشته باشند. کسانی که مجبورند در زیر فشار مهلتی محدود کار کنند چه بسا به مردمان متفاوتی تبدیل شوند. اما وقتی می بینیم آنان به گونه متفاوتی رفتار می کنند، کمبود شاید یکی از دلایل این رفتار متفاوت باشد و چه بسا چندین تفاوت دیگر هم نقش داشته باشند. در بازی توت های خشمگین، شیر یا خط تعیین می کرد که چه کسی (در داشتن توت) «ثروتمند» باشد و چه کسی «فقیر». با این شرایط، اگر ببینیم این افراد رفتار متفاوتی دارند، دیگر نمی توان آن را به هیچ یک از تفاوت های شخصی ذاتی و ساختاری آنان نسبت داد؛ یگانه دلیل پذیرفتنی همان چیزی است که آنان را از هم متمایز کرده است: کمبود توت. با ایجاد چنین کمبودی در آزمایشگاه، می توانیم کمبود را از تارهایی که معمولاً دور آن را گرفته اند جدا کنیم. ما می دانستیم خودِ کمبود باید دلیل این رفتارها باشد.
افزودگی تمرکز ــ بهره وری دوچندان در هنگامی که مهلت محدود است یا دقت بیشتر در کسانی که توت اندکی داشتند ــ نشان دهنده این سازوکار بنیادی در وجود ماست: کمبود ذهن را می گیرد. در این جا واژه گرفتن مهم است: این فرایند گریزناپذیر است و ورای کنترل ما رخ می دهد. کمبود به ما اجازه می دهد کاری را انجام دهیم که اگر دست خودمان بود نمی توانستیم به راحتی انجامش دهیم.
در این جا، باز هم، آن بازی ویدئویی راهگشاست. شاید بگویند ثروتمندان در توت های خشمگین می توانستند از راهبردی استفاده کنند که فقیر بودن را شبیه سازی کند. آنان می توانستند (همچون فقیران) در هر دور فقط از سه تیر استفاده و باقی را پس انداز کنند. این سبب می شد آنان بتوانند دو برابر بیشتر از افراد «واقعاً» فقیر بازی کنند و بنابراین بتوانند دو برابر امتیاز بیشتری به دست آورند. در عمل، ثروتمندان در هیچ دوری از بازی نتوانستند به دو برابرِ امتیاز فقیران حتی نزدیک شوند.(۱۳) البته ممکن است این بازیکنان از چنین راهبردی بی خبر بوده باشند. اما حتی اگر خبر هم داشتند، باز از آن سودی نمی بردند.
تظاهر به کمبود بسیار دشوار است. افزودگی کمبود به این دلیل رخ می دهد که کمبود خود را بر ما تحمیل می کند، و توجه ما را از چیزهای دیگر می گیرد و به خود مشغول می کند. آنچه مشاهده کردیم نشان داد که این پدیده، از یک نظر، ورای کنترل آگاهانه ما ــ و فقط در چند میلی ثانیه ــ رخ داد. به همین دلیل است که مهلتی رو به پایان باعث می شود بی درنگ از حواس پرتی ها و وسوسه ها بپرهیزیم ــ کمبود مهلت به صورت فعالانه آن ها را پس می زند. همان گونه که خود را قلقلک دادن کار آسانی نیست، فوق العاده سخت بتوان با تظاهر به داشتن مهلتی محدود، خود را وادار به تلاشِ بیشتر کرد.(۱۴) یک مهلت محدود خیالی، همان گونه که از نامش پیداست، خیالی است. بنابراین هرگز نمی تواند همچون مهلت محدود واقعی ذهن را بگیرد.
این داده ها نشان می دهند که کمبود چگونه در بازه های زمانی گوناگون توجه را می گیرد. در مقدمه دیدیم که کمبود در یک بازه چند میلی ثانیه ای توجه را می گیرد ــ همان بازه زمانی که فرد گرسنه کلمه کیک را تشخیص داد. چنین پدیده ای را در بازه های چند دقیقه (نشانه گیری با توت ها) و چند روز و چند هفته (سال آخری هایی که می خواستند از زمان باقیمانده بیشترین بهره را ببرند) نیز مشاهده کردیم. کشش کمبود، که در چند میلی ثانیه آغاز می شود، به رفتارهایی می انجامد که تا بازه های زمانی بسیار طولانی تر هم به درازا می کشد. روی هم رفته، این پدیده ها نشان می دهند که کمبود ذهن را می گیرد، خواه به صورت نیمه خودآگاه خواه در رفتارهایی که ارادی ترند. به بیان روان شناس دانیِل کاهنِمَن، کمبود ذهن را چه در هنگام سریع فکر کردن چه در هنگام آهسته فکر کردن می گیرد.

مقدمه

اگر مورچه ها بسیار گرفتارند، پس چگونه وقت رفتن به آن همه گشت وگذار را دارند؟ (۱)

ــ ماری درسلر،
برنده اسکار بهترین بازیگر زن

ما این کتاب را نوشتیم چون چنان گرفتار بودیم که چاره ای نبود.
سِندهیل مدام در گوش اِلدار غُرولند می کرد. او آن قدر کارِ نکرده داشت که وقت انجام دادنشان را نداشت. مهلت کارها نه تنها به سر رسیده بود، بلکه به طرز وحشتناکی دیر شده بود. او مجبور بود با شرمندگی زمان جلسه ها را عوض کند. صندوقش مدام پُر می شد از پیام هایی که به توجه او نیاز داشتند. می توانست مادرش را تصور کند که از دستش آزرده شده است؛ چون حتی گاهی هم به او تلفن نمی زد. از وقت شماره گذاری خودروش نیز گذشته بود و اوضاع روز به روز بدتر می شد. شش ماه پیش، آن کنفرانسِ از راه دور ایده خوبی به نظر می رسید؛ اما دیگر نه. افتاده بود در دور باطلی که مدام عقب و عقب تر می افتاد. اکنون، بازشماره گذاری خودرو هم کاری شده بود بر کارهای دیگر. پروژه ای فقط به دلیل این که در پاسخ به یک ایمیل سستی کرده بود، به بیراهه رفته بود و حال باید دوچندان کار می کرد تا درستش کند. زندگی اش شده بود یک خروار کارهای عقب افتاده که کم مانده بود روی سرش خراب شود.
البته طنز رفتار کسی که وقتش را صرف نالیدن از بی وقتی اش می کند از چشم الدار پوشیده نمانده بود؛ اما سندهیل چندان متوجه تناقض رفتارش نبود و یکریز از برنامه اش برای خلاصی می گفت.
او اول باید جلوِ این موج را می گرفت. چاره ای جز انجام دادن تعهدهای پیشین نبود، اما می توان تعهد تازه ای نپذیرفت. او می خواست به هر درخواست تازه نه بگوید. می خواست با تمام نیرو بنشیند سر پروژه های پیشین تا تاخیر آن ها بیش از این نشود. این سختگیری ها سرانجام نتیجه خواهد داد و انبوه کارهای نکرده تا سطح مدیریت پذیری کم خواهد شد. فقط آن گاه است که به خود اجازه فکر کردن به پروژه های تازه را خواهد داد و صد البته با احتیاط بیشتری این کار را خواهد کرد. کمتر «بله» خواهد گفت و البته آن هم پس از بررسی دقیق خواهد بود. چنین تصمیمی آسان نیست، اما ضروری است.
با ریختن این برنامه احساس خوبی داشت. البته که داشت. همان گونه که ولتر مدت ها پیش گفته، «توهم سرآمد همه لذت هاست.»(۲)
یک هفته پیش، سندهیل باز تلفن زد: دو نفر از همکارانش می خواستند با هم کتابی درباره زندگی آمریکایی های کم درآمد بنویسند. او گفت: «این فرصت بسیار خوبی است. ما هم باید یک فصل بنویسیم.» الدار خوب به یاد دارد که در صدای او هیچ نشانی از شوخی نبود.
مطابق انتظار، نوشتن آن فصل کتاب «فرصت خوبی بود که نمی شد از دستش داد» و ما هم نوشتنش را پذیرفتیم و باز مطابق انتظار، این کار اشتباه بود و ما با عجله و دیرتر از برنامه تمامش کردیم. اما برخلاف انتظار، این اشتباه ارزشش را داشت، چون باعث پیوندی غیرمنتظره شد که سرانجام به نوشتن این کتاب انجامید.
نوشته زیر بخشی از یادداشت های ما برای آن فصل است:

شاون، مدیر دفتری در کلیولند، به سختی روزگار می گذراند. او چندین صورت حساب را هنوز نپرداخته بود و کارت های اعتباری اش هم خالی شده بود. حقوقش در چشم به هم زدنی تمام می شد. می گفت: «همیشه ماه بیشتر از پولم دوام می آورد.» روزی تصادفاً یکی از چک هایش برگشت خورد، چون خیال می کرد در حسابش پول دارد؛ آن خرید ۲۲ دلاری پاک از یادش رفته بود. تلفن هر بار که زنگ می خورد دلواپس می شد: نکند وام دهنده دیگری زنگ زده تا باز به او «یادآوری» کند؟ بی پولی بر زندگی شخصی اش هم سنگینی می کرد. گاهی در رستوران برای غذا کمتر از سهمش پول می داد، چون کم آورده بود.دوستانش درکش می کردند، اما وضع خوبی نبود.
افق روشنی در پیش رویش نمی دید. یک پخش کننده بلوـ ری را قسطی خریده بود و در شش ماه اول لازم نبود پولی برایش بپردازد؛ اما این مال پنج ماه پیش بود. صورت حساب ماه بعدش را چگونه پرداخت کند؟ هرچه می گذشت، باید پول بیشتری برای بدهی های پیشین کنار می گذاشت. بابت آن چک برگشت خورده مجبور شد جریمه سنگینی بپردازد. با گذشتن از موعد صورت حساب ها، کارمزدهای دیرکرد هم بیشتر می شد. اوضاع مالی اش فاجعه بود. او تا خرخره در باتلاق بدهی فرو رفته بود و به سختی می توانست نفس بکشد.

همچون مردم دیگری که در چنین موقعیتی هستند، شاون هم از افراد بسیاری مشاوره مالی گرفت که البته همگی شان یک چیز می گفتند:

بیش از این خودت را گرفتار نکن. دیگر قرض نگیر. تا می توانی کمتر خرج کن. برخی هزینه ها را به سختی بتوانی حذف کنی، اما باید راهش را پیدا کنی. هرچه زودتر بدهی های پیشین را صاف کن. اگر بدهی تازه ای برای خودت نتراشی، آخرش می توانی پرداخت هایت را جمع وجور کنی. پس از آن، همیشه هوشیار باش تا باز در چنین دامی نیفتی. عاقلانه خرج کن و عاقلانه قرض بگیر. از تجملات گزاف پرهیز کن. اگر مجبور به قرض گرفتن شدی، اول برای خودت روشن کن چگونه می خواهی بازپرداختش کنی.

این نصیحت در نظر بیشتر به کار شاون آمد تا در عمل. ایستادگی در برابر یک وسوسه دشوار است؛ اما ایستادگی در برابر چندین وسوسه بس دشوارتر. نمی شد حراج کتی چرمی را که از مدت ها پیش چشمش را گرفته بود از دست بدهد. تولد دخترش هم نزدیک بود و هرچه فکر می کرد می دید نمی تواند در خرید هدیه برای او کم بگذارد. وسوسه های خرج کردن بسیار بودند و این با برنامه ای که ریخته بود جور درنمی آمد. سرانجام، شاون دوباره در باتلاق بدهی فرورفت.
دیری نپایید که ما پی بردیم رفتار سندهیل بسیار به رفتار شاون شبیه است. مهلت های ازدست رفته بسیار شبیه به صورت حساب های دیرشده اند. تعیین زمان جدید برای جلسه های تشکیل نشده (برنامه ریزی برای زمانی که ندارید) و کشیدن چک های بی محل (خرج کردن پولی که ندارید) هم بسیار مانند هم اند. هرچه گرفتارتر، نیاز به نه گفتن بیشتر. هرچه بدهکارتر، نیاز به نخریدن بیشتر. برای رها شدن از چنین وضعیتی برنامه هایی وجود دارند که منطقی به نظر می رسند؛ اما ثابت شده که اجرای آن ها دشوار است. برای اجرای آن برنامه ها لازم است همواره هوشیار باشید ــ هوشیار به این که چه چیز را بخرید و چه چیز را بپذیرید. اما به محض این که هوشیاری کم شد ــ با کوچک ترین وسوسه زمانی یا پولی روبه رو شدید ــ بیشتر در باتلاق فرومی روید. دست آخر، شاون ماند و انبوه بدهی ها؛ سندهیل ماند و انبوه تعهدها.
شباهت این دو حیرت انگیز است؛ چون اوضاع بسیار متفاوت اند. ما معمولاً مدیریت زمان و مدیریت پول را دو مسئله جدا می پنداریم. پیامدهای ناکامی در این دو بسیار متفاوت اند: مدیریت بدِ زمان به شرمندگی یا عملکرد کاریِ بد می انجامد، مدیریت بدِ پول به جریمه شدن و مصادره اموال. زمینه فرهنگی این دو با هم فرق دارند: عقب افتادن و تمام نکردن به موقع کار برای متخصصِ گرفتار یک معنا دارد؛ عقب افتادن و نپرداختن به موقع بدهی برای کارگر کم درآمد شهری معنایی دیگر. محیط ها با هم فرق دارند. سطح سوادها با هم فرق دارند. و حتی آرمان ها نیز با هم فرق دارند. اما عجیب این که با وجود این تفاوت ها، رفتار نهایی آنان بسیار به هم شبیه است.
سندهیل و شاون در یک ویژگی همسان اند: هر دوی آنان آثار کمبود را احساس می کردند. در نگاه ما، کمبود یعنی از آنچه حس می کنید نیاز دارید کمتر داشته باشید. (۳) شاون احساس تنگدستی می کرد، او می دید برای تمام صورت حساب هایی که نیاز است بپردازد پول خیلی کمی دارد. سندهیل احساس تنگ وقتی می کرد، او می دید برای کارهایی که نیاز است انجام دهد زمان بسیار اندکی دارد. آیا بنا بر این رابطه مشترک، می توان رفتار آنان را توضیح داد؟ آیا ممکن است خود کمبود باعث شده باشد سندهیل و شاون مشابه یکدیگر رفتار کنند؟
کشف منطقِ مشترکی برای کمبودْ پیامدهای بزرگی در پی خواهد داشت. کمبود مفهوم گسترده ای است که از این حکایت های شخصی بسیار فراتر می رود. برای مثال، مشکل بیکاری مشکل کمبود مالی نیز محسوب می شود. از دست دادن شغل باعث می شود خانوار ناگهان از نظر مالی در تنگنا قرار بگیرد ــ درآمد چنان کم شود که نتوان پول وام خانه، خرج های خودرو و هزینه های روزمره را تامین کرد. مشکل روبه فزونیِ انزوای اجتماعی ــ «تنهانشینی» ــ نیز نوعی کمبود اجتماعی است که مردمانی با روابط اجتماعی خیلی کم به آن دچارند.(۴) مشکل چاقی نیز، شاید برخلاف انتظار، مشکل کمبود است. برای پیروی از هر رژیم غذایی باید به دشواریِ خوردن کمتر از عادت تن داد ــ باید با کاهش بودجه کالری یا کمبود کالری کنار آمد. مسئله جهانی فقر ــ مصیبت بی شمار مردمان دنیای ما که مجبورند با روزی یک یا دو دلار سر کنند ــ نوع دیگری از کمبود مالی است. برخلاف شخصی که با از دست دادن کارش دچار کاهش بودجه ناگهانی و احتمالاً گذرایی می شود، فقر یعنی زندگی دایم با بودجه ای ناچیز.
کمبود فقط مشکلات شاون و سندهیل را به هم پیوند نمی دهد، بلکه نخ تسبیحی است که بسیاری از مشکلات جامعه را به هم مرتبط می کند. این مشکلات ممکن است در فرهنگ ها و وضعیت های اقتصادی و نظام های سیاسی گوناگون رخ دهند، اما همه آن ها در یک واقعیت مشترک اند و آن کمبود است. آیا ممکن است در پس کمبودْ منطقی مشترک وجود داشته باشد، منطقی که در تمام این پس زمینه های گوناگون دست دارد؟
ما باید به این پرسش پاسخ می دادیم چون چنان گرفتار بودیم که چاره ای نبود.

کمبود ذهن را می گیرد

علاقه ما به کمبود ما را به پژوهشی چشمگیر رساند که به بیش از نیم قرن پیش برمی گردد. محققان آن پژوهش کار خود را مطالعه ای درباره کمبود نمی دانستند؛ اما از نظر ما، آنان نوع بسیار شدیدی از کمبود را مطالعه می کردند ــ قحطی. در اواخر جنگ جهانی دوم، متفقین دریافتند که به مشکلی برخورده اند.(۵) آن ها همچنان که در قلمرو های اشغال شده به دست آلمان ها پیش می رفتند، به مردمان بسیاری برمی خوردند که به مرز قحطی رسیده بودند. البته مشکل غذا نبود، آمریکایی ها و انگلیسی ها برای زندانیان و شهروندانی که نجات می دادند به اندازه کافی غذا داشتند. مشکل آن ها پیچیده تر بود: غذا دادن به مردمی که مدت ها در مرز قحطی بوده اند چگونه باید آغاز شود؟ آیا باید به آنان وعده های غذایی کامل داد؟ آیا باید به آنان اجازه داد هر چقدر می خواهند بخورند؟ آیا باید در شروع به آنان غذای کمی داد و به مرور بر جیره آنان افزود؟ ایمن ترین راه برای احیای مردمی که در قحطی بوده اند چیست؟
در آن زمان، کارشناسان برای این پرسش ها پاسخ های چندانی نداشتند. بنابراین گروهی از دانشگاه مینه سوتا تصمیم گرفتند آزمایشی انجام دهند تا پاسخ را بیابند.(۶) برای فهم این که چگونه باید به مردم غذا داد، اول باید به آنان گرسنگی داد. آزمایش با چند داوطلب مرد سالم شروع شد؛ در محیطی کنترل شده، کالری دریافتی آنان را پیوسته کاهش دادند تا زمانی که غذای دریافتی شان فقط به قدری بود که دچار صدمه ای دایمی نشوند. پس از چند ماه، آزمایش اصلی شروع شد. هدف این بود که دریابند بدن داوطلبان به رژیم های غذایی متفاوت چه واکنشی نشان می دهد. البته که داوطلب شدن برای چنین آزمایشی آسان نیست، اما به آن جنگ می گفتند «جنگ خوب»، و معترضان باوجدانی که به خط مقدم جبهه نرفته بودند هم می خواستند کمک کنند.
در این پژوهش، سی و شش سوژه را در خوابگاهی مستقر کرده بودند و آنان را به دقت می پاییدند و هر رفتار را به دقت ثبت می کردند. گرچه محققان بیشتر به جنبه غذا دادن پژوهش علاقه داشتند، تاثیر قحطی را نیز اندازه گرفتند. بیشتر آنچه بر سر بدن های قحطی زده آنان آمد جلوه آشکاری داشت. سوژه ها به قدری چربی از دست دادند که نشستن بر نشیمنگاه برایشان زجرآور شد و آنان مجبور می شدند از بالشت استفاده کنند. افزون بر کاهش وزن، ورم مفاصل هم مشکل دیگری بود ــ به دلیل قحطی، حدود هفت کیلو مایع اضافه در بدن آنان انباشته شده بود. سوخت وساز بدنشان تا چهل درصد کاهش یافت. آنان قدرت و شکیبایی شان را از دست دادند؛ چنان که یکی از سوژه ها گفت: «من زمانی متوجه ضعف بازوهایم شدم که داشتم موهایم را زیر دوش می شستم. در طول چنین کار ساده ای، بازوهایم کاملاً فرسوده شدند.»
آن ها نه تنها بدنشان ضعیف شد، بلکه ذهنشان هم دگرگون شد. شارمان اَپت راسل در کتابش، گرسنگی، یکی از صحنه های شام این افراد را شرح داده است:

آنان هنگام ایستادن در صف اگر دیر نوبتشان می شد بی طاقت می شدند. هوای غذایشان را خیلی داشتند و برخی روی سینی هایشان خم می شدند و با دست ها دور آن را می گرفتند تا از غذایشان محافظت کنند. بیشتر ساکت بودند و به تمامی بر خوردن تمرکز می کردند.... بی میلی به خوردن برخی غذاهای خاص، مانند شلغم زرد، به کلی ناپدید شد. همه غذاها را تا آخرین لقمه می خوردند، سپس بشقا ب ها را هم لیس می زدند.(۷)

این شرح بسیار به آنچه شاید از مردم قحطی زده انتظار داشته باشید شبیه است. اما پاره ای تغییرات روانی هم ظاهر شدند که بیشتر غیرمنتظره بودند:

دلمشغولی آنان شد کتاب های آشپزی و صورت غذای رستوران های محلی. برخی از افراد ممکن بود ساعت ها وقت بگذارند و قیمت های میوه و سبزیجاتِ هر روزنامه را با دیگر روزنامه ها مقایسه کنند. برخی همان جا تصمیم گرفتند کشاورز شوند. آنان رویای شغل های تازه ای همچون رستوران داری را در سر می پروراندند.... علاقه شان را به مشکلات علمی از دست دادند و بسیار بیشتر به کتاب های آشپزی علاقه مند شدند.... وقتی به تماشای فیلمی می نشستند، فقط صحنه های غذا توجهشان را جلب می کرد.

آنان بر غذا تمرکز کرده بودند. صد البته اگر انسان دچار قحطی شود، اولویتش باید به دست آوردن غذای بیشتر باشد. اما ذهن آنان چنان بر غذا متمرکز شده بود که از فایده های عملی غذا نیز فراتر رفته بود. توهم هایی مانند راه اندازی رستوران، مقایسه قیمت های غذا، و جستجو در کتاب های آشپزی درد شکم را آرام نمی کند. در واقع، تمام این فکر کردن ها به غذا ــ که تقریباً وسواسی فکری شده بود ــ به یقین رنج گرسنگی را بیشتر می کرد. آنان خود انتخاب نکردند که چنین باشند. یکی از داوطلبان حاضر در پژوهش مینه سوتا درماندگی ناشی از فکر کردن دم به دم به غذا را چنین بازگو کرده است:

من در تمام زندگی ام بیشتر از چند چیز به یاد نمی آورم که به اندازه این آزمایش برای تمام شدنشان لحظه شماری کرده باشم. و این چندان ربطی به ناراحتی جسمی ما نداشت، بلکه به این دلیل بود که مهم ترین چیز در زندگی ما شده بود غذا... اصلی ترین و یگانه چیز در زندگی ما غذا بود. و اگر غذا یگانه هدف شخص باشد، زندگی دیگر چندان مزه ای ندارد. منظورم این است که اگر به تماشای فیلمی می رفتیم، صحنه های عاشقانه هم توجهمان را جلب نمی کردند، اما هر زمان که در فیلم چیزی می خوردند با چشمانی گرد دقت می کردیم که چه می خورند.

این مردان گرسنه خود نخواسته بودند که داستان فیلم را رها کنند و به صحنه های غذا بچسبند، خود نخواسته بودند که غذا اولویت ذهنشان بشود، بلکه گرسنگی فکر آنان و توجهشان را گرفته بود. این رفتارها را فقط در پانویس پژوهش مینه سوتا آورده بودند، که نشان می داد این مسئله دغدغه آن محققان نبوده است؛ اما این رفتارها به ما نشان می دهند که کمبود چگونه دگرگونمان می کند.
کمبود ذهن را می گیرد؛ همان گونه که غذا ذهن سوژه های قحطی زده را گرفته بود. ما نیز اگر دچار نوعی کمبود شویم، مجذوب آن می شویم. ذهن به صورت خودکار و شدید به سمت نیازهای برآورده نشده کشیده می شود. برای گرسنگان، این نیاز غذاست؛ برای گرفتاران، ممکن است پروژه ای باشد که باید تمامش کنند؛ برای پول لازم ها، ممکن است اجاره این ماه باشد؛ و برای افراد تنها، نبود همنشین. کمبود صرفاً ناخشنودی از کم داشتن شدید نیست، بلکه فراتر از آن است. کمبود شیوه فکر کردن ما را دگرگون می کند. کمبود خود را بر ذهن های ما تحمیل می کند.
این همه را از فقط یک پژوهش نتیجه گرفتن شاید زیاده روی باشد. قحطی نمونه ای حاد است: کمبود نیز در آن نقش دارد؛ اما بسیاری از تغییرهای روان شناختی دیگر هم در آن موثرند. این پژوهش را فقط با سی و شش سوژه انجام دادند. شواهدی که ما برشمردیم بیشتر شکایت های مردانی گرسنه بود، نه عددهایی موثق. اما پژوهش های بی شمار و بسیار دقیق تر دیگر نیز همین نتایج را نشان داده اند؛ و افزون بر این ها، به دقت روشن کرده اند که کمبود چگونه ذهن های ما را می گیرد.
در پژوهشی تازه، از سوژه ها خواستند در زمان ناهار به آزمایشگاه بیایند و سه تا چهار ساعت پیش از آن چیزی نخورند.(۸) به نیمی از سوژه ها گفتند که بروند و ناهارشان را بخورند، و نیمی دیگر را نگه داشتند؛ بنابراین نیمی سیر بودند و نیمی گرسنه. تکلیف آنان در این پژوهش ساده بود: «به نمایشگر خیره شوید. یک واژه لحظه ای نمایان می شود. بی درنگ بگویید چه واژه ای دیدید.» پس، برای مثال، اگر واژه دیدار نمایان می شد، سوژه ها باید می گفتند که آیا اکنون واژه دیدار را دیدند یا واژه بیدار را. تکلیف ساده ای به نظر می رسد و همین طور هم بود، مگر این که همه چیز سریع رخ می داد، بسیار سریع. هر واژه به مدت ۳۳ میلی ثانیه ــ یک سی ام ثانیه ــ نمایان می شد.
شاید فکر کنید سوژه های گرسنه، با وجود خستگی و بی تمرکزی برآمده از گرسنگی، عملکرد بدتری داشتند. اما در این تکلیف خاص، آنان به خوبیِ سوژه های سیر عمل کردند، مگر در یک مورد. گرسنه ها در تشخیص واژه های مرتبط با غذا بسیار بهتر عمل کردند. بسیار بیشتر احتمال داشت که آنان واژه کیک را به درستی تشخیص دهند. تکالیفی همچون این مورد را برای این طراحی می کنند که بفهمند اولویت ذهن شخص چیست. وقتی مفهومی ذهن های ما را فرامی گیرد، واژه های مرتبط با آن را زودتر تشخیص می دهیم. پس وقتی گرسنه ها کیک را زودتر تشخیص می دهند، بی درنگ درمی یابیم که غذا اولویت ذهن آنان شده است. در این جا ما وسواس فکری سوژه ها را با تکیه بر رفتارهای عجیبی همچون خواندن کتاب های آشپزی یا نقشه کشیدن برای راه اندازی رستوران نتیجه نگرفتیم، بلکه سرعت و درستی پاسخ های آنان بی درنگ به ما نشان داد که کمبود ذهنِ سوژه های گرسنه را فرا گرفته است.
و چنین رویدادی در لایه نیمه آگاه ذهن رخ داد. بازه زمانی این تکلیف را اندک گرفتند ــ نتایج به میلی ثانیه اندازه گرفته می شد ــ تا به پردازش سریع افراد دست یابند، پردازشی که سرعتش ورای کنترل خودآگاهانه است.(۹) اکنون ما آن قدر درباره مغز می دانیم که معنای این بازه های زمانی را بدانیم. محاسبات پیچیده سطح بالا بیش از ۳۰۰ میلی ثانیه زمان می برند. واکنش های سریع تر بر پردازش های نیمه آگاهانه خودکارتر استوارند. بنابراین، وقتی افراد گرسنه واژه کیک را سریع تر تشخیص می دهند، به این دلیل نیست که آنان تمرکز بیشتر بر این واژه را انتخاب کرده اند؛ زیرا این فرایند سریع تر از آن بود که آنان بتوانند انتخابی بکنند. به همین دلیل است که وقتی می خواهیم بگوییم کمبود باعث تمرکز ذهن می شود، از فعل گرفتن استفاده می کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب کمبود

خیلی خوبه
در 3 هفته پیش توسط sahar soltani