فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اردوگاه بطری‌های گمشده

کتاب اردوگاه بطری‌های گمشده

نسخه الکترونیک کتاب اردوگاه بطری‌های گمشده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اردوگاه بطری‌های گمشده

بطری شیشه‌ای کوچکی، به اندازه‌ی یک توپ پینگ‌پنگ، که در ته آن حروف برجسته‌ی کره‌ی بادام‌زمینی دارلینگتن نقش بسته بود. بطری خالی بود اما نقطه‌ای نورانی در میان آن می‌درخشید. کدی این منظره را بارها دیده بود و هرگز از آن سیر نمی‌شد. هر‌چه خورشید پایین‌تر می‌رفت، گوی آن با درخشش بیشتری شعله‌ور می‌شد. یک گوی ِزرد براق، مثلِ کرم شب‌تاب، که در نهایت به رنگ بنفشِ آتشین در‌‌می‌آمد. در لحظه‌ای که خورشید کاملاً غروب می‌کرد، گوی، درخشان‌تر از همیشه بود و بعد کم‌سوتر و کم‌سو‌تر می‌شد و تا فرارسیدن صبح هیچ‌چیز از آن باقی نمی‌ماند. کدی با شنیدن صدای پای مادرش که از عقب قایق به سمت او می‌آمد، بطری شیشه‌ای را کنار گذاشت. مادرش به او گفت: «من و توبی داشتیم فکر می‌کردیم که برگردیم ساحل.» توبی، حالا دیگر پدر کدی بود و از روز اول هم پدر کدی بود اما آن دو چند وقتی بیشتر نبود که همدیگر را پیدا کرده بودند. کدی آن‌چنان با توبی جور بود که انگار او لنگه‌ی چپ دستکشِ دست راستش بود. کدی، مادرش جنیفر را از خیلی پیش‌تر می‌شناخت اما چند وقتی بیشتر نبود که اعضای یک خانواده شده بودند. کدی آن چنان با جنیفر جور بود که انگار او لنگه‌ی راستِ دستکشِ دستِ چپش بود. گرچه، می‌شد گفت که توبی و جنیفر ذره‌ای با هم جور نبودند. شاید به خاطر نوع بافت‌شان بود، یا رنگِ کاموای‌شان؛ هرچه بود پدر و مادر کدی جفت‌های یک دستکش نبودند. این جفت نبودن انگار توبی را زیاد اذیت نمی‌کرد اما جنیفر...

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اردوگاه بطری‌های گمشده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. لی لی

لی لی(۹) در حالی که نخ کاموای سبزِ لجنی را دور انگشتِ شستِ دستِ راستش می پیچید، جلو درِ درمانگاه ایستاد. در هر گوشه از جنگل، بچه های اردوگاه داشتند جیغ می کشیدند، می خندیدند، با هم دوست می شدند، و بیشترشان خاک و خل زیادی به هوا می فرستاند. اما حواس لی لی به نخ کاموا بود.
«لیلیان ورا(۱۰)؟»
روبه روی لی لی یک مردِ مشاورِ دراز و لاغر ایستاده بود که تی شرتِ سبز ـ آبیِ مخصوصِ اردوگاهِ آتروپُس را پوشیده بود. روی تی شرتش، پایین تر از دور گردن، اسم دل نوشته شده بود.
دل پرسید: «تو لیلیانی؟ من دارم بچه های کلبه ی شماره ی هشت رو جمع می کنم.»
لی لی در پشتِ سرِ دل نگاهی به دایره ی پرچم انداخت. جایی که چهار نفر از بچه های اردوگاه در میان چمدان های شان ایستاده بودند. گفت: «من لی لی ام.»
«عالیه!» دل گردنش را یک مرتبه به سمتِ ساکِ لی لی کج کرد. «کمک می خوای؟»
لی لی سر تکان داد. موهای قهوه ای تاب دار روی شانه هایش تکان خورد. گفت: «خودم می یارمش.» دل انگار به چیزی شک کرده بود؛ شاید چون قد لی لی زیاد از طول ساک بلندتر نبود. اما لی لی تمام افکارش را روی پل دماغش متمرکز کرد و تیر نگاهش را به ساک دوخت. کیف از زمین بلند شد؛ دو سانت، بعد ده سانت. لی لی توی خاک و خل یک قدم به جلو برداشت و کیف یک قدم همراه او پیش رفت.
دِل(۱۱) با دیدن کیف که خود به خود جلو می رفت، گفت: «لازم نیست بپرسم استعدادت چیه. خیلی وقته که یه بالابر اینجا نداشتیم.» لی لی بفهمی نفهمی با غرور به خودش باد کرد. «لیلیان ورا، به اردوگاه آتروپس برای آدم هایی با استعداد های منحصر به فرد، و پناهگاهی برای بچه های استثنایی دنیا خوش آمدی.» همچنان که به دایره ی پرچم نزدیک می شدند، دل به هر کدام از چهار بچه ی اردوگاه اشاره کرد و اسم های شان را پشت سر هم بلغور کرد: «مایلز(۱۲)، رنی(۱۳)، چاک(۱۴)، و الی(۱۵).» دوتای آخر را که نام می برد، لی لی یکه خورد. چاک و الی دخترهای دوقلوی هم شکل بودند. «هم کلبه ای هات در طول دو هفته ی آینده. بیایید همه تون رو ببرم به کلبه ی هشت. باشه؟»
وقتی راه افتادند و وارد جنگل شدند، الی به لی لی گفت: «سلام!»
لی لی می توانست دوقلوها را از هم تشخیص بدهد، چون با وجودِ داشتنِ صورت های هم شکل و پوست قهوه ای تیره ی هم شکل، الی موهایش را با یک عالمه مهره ی ریز دم اسبی کرده بود و کتانی های آبی روشن پوشیده بود، در حالی که موهای چاک بافت های فرفری داشت و کتانی های ساق دارِ سبزِ روشن پوشیده بود. الی پرسید: «از قورباغه خوشت می یاد؟ من و چاک می تونیم هر نوع قورباغه ای رو تشخیص بدیم.»
لی لی جواب داد: «اوه، چه باحال.»
آن موقع بود که یکی از پسرها، مایلز، با صدای بلند گفت: «استعدادهای منحصر به فرد، شاهکارهایی فراتر از توانایی های استاندارد بشری و یا قوانین فیزیک به حساب می آیند.» صدایش یکنواخت بود و نگاهش، موقع راه رفتن، به خاک و خل پیش رویش دوخته شده بود.
الی پرسید: «هاه؟»
آن یکی پسر، رِنی، گفت: «فکر کنم منظورش اینه که تشخیص قورباغه ها یه استعداد منحصر به فرد نیست. یا این یا اینکه فقط دوست داره پز بده که چقدر از اون کتاب رو حفظ کرده.»
چاک، کنار خواهرش، فین فین کرد و گفت: «اوه، پسر. حالا دیگه به ما گیر دادن، الی، فکر کنم ناچار شیم اینجا رو ول کنیم بریم یه کمپ معمولی.»
الی به کمر خواهر دوقلویش سقلمه زد و گفت: «ول کن چاک، تو رو خدا!»
آنها تا اعماق جنگل پیش رفته بودند که رنی خودش را به لی لی رساند. رنی بلند قد و لاغر بود و پاهای سفیدِ رنگ پریده داشت. رنی همچنان که سرش توی یک آلبوم کوچک بود، پرسید: «این برادرته؟» یک صفحه را ورق زد. «بچه ی بانمکیه.»

نظرات کاربران درباره کتاب اردوگاه بطری‌های گمشده

خیلی خیلی قشنگه، من نسخه ی کاغذی شو خوندم. برای کسایی که از کتابای پر راز و رمز خوششون می یاد عالیه. البته این نظر منه.
در 6 ماه پیش توسط ali...ari