فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماه کرمو

کتاب ماه کرمو

نسخه الکترونیک کتاب ماه کرمو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماه کرمو

چه می‌شد اگر آن توپ فوتبال پرت نمی‌شد آن سمت دیوار؟ چه می‌شد اگر هکتور به سرش نمی‌زد که دنبالش بگردد؟ چه می‌شد اگر آن راز اسرارآمیز را توی دل خودش نگه نمی‌داشت؟ چه می‌شد اگر...؟ بعدش گمان می‌کنم که داستان دیگری برای خودم سرهم می‌کردم. خودتان هم می‌دانید که همین «چه می‌شد اگر»ها درست عین ستاره‌ها بی‌انتها هستند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماه کرمو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

توی این فکرم که چه می شد.
چه می شد اگر آن توپ فوتبال پرت نمی شد آن سمت دیوار.
چه می شد اگر هکتور به سرش نمی زد که دنبالش بگردد.
چه می شد اگر آن راز اسرارآمیز را توی دل خودش نگه نمی داشت.
چه می شد اگر...
بعدش گمان می کنم که داستان دیگری برای خودم سرهم می کردم. خودتان هم می دانید که همین «چه می شد اگر»ها درست عین ستاره ها بی انتها هستند.

۲

خانم کانولی، معلم پیرمان را می گویم، همیشه می گفت داستانتان را از اولِ اول شروع کنید. از داستانتان پنجره شفاف و تر و تمیزی بسازید که ما بتوانیم آن سویش را ببینیم. البته هیچ فکر نکنم که منظورش دقیقاً همین بوده باشد. هیچ کس، حتی خود خانم کانولی، جرئت نمی کرد درباره چیزی بنویسد که پشت آن شیشه لک گرفته می دید. اصلاً بهتر است آدم آن سوی شیشه را نگاه هم نکند. اما اگر مجبور شد پس بهتر است لام تا کام حرفی نزند. هیچ وقت هم این قدر عقل از کله ام نپرید که درباره اش بنویسم، حداقلش این است که روی کاغذ نیاوردم.
حتی اگر می توانستم هم، نمی توانستم.
می دانید، من حتی نمی توانم اسم خودم را هجی کنم.
استندیش تریدوِل.
نه می توانم بخوانم، نه بنویسم.
استندیش تریدوِل هیچ باهوش نیست.
خانم کانولی تنها معلم عمرم بود که می گفت چیزی که استندیش را از بقیه متمایز می کند همین خلاق بودنش است. این موضوع را که به هکتور گفتم لبخند زد. گفت خودش هم بلافاصله دستگیرش شده بود.
«بعضی ها دنباله فکرهای دیگران را می گیرند، اما تو نه استندیش، تو عین نسیمی می مانی که در باغ تخیلات می وزد.»
این حرفش را دوباره با خودم تکرار کردم. «این هم از استندیش که تخیلاتش عین نسیمی بر باغ می وزد، حتی نیم نگاهی هم به نیمکت های باغ نمی اندازد، فقط به این توجه می کند که از خرابکاری سگ خبری نیست، آن هم جایی که باید پر از خرابکاری سگ باشد.»

۳

وقتی آن نامه از دفتر مدیر آمد گوشم اصلاً بدهکار درس نبود. چون با هکتور توی کشور دیگری آن سوی دریاها سیر می کردم، شهری که ساختمان هایش تا ابرها را به آسمان ندوزند از قد کشیدن دست نمی کشند. جایی که خورشیدش رنگ و وارنگ می درخشید. زندگی آن سوی قوس رنگین کمان. مهم نیست چه حرف هایی بارمان می کنند، چنین جایی را توی تلویزیون دیده بودم. آدم های آن جا توی خیابان می زدند زیر آواز ــ حتی زیر باران هم آواز می خوانند، یا وقتی دور تیر چراغ برق می رقصند.
اما دوران ما دوران عجیب و تاریکی است، ما اصلاً آواز نمی خوانیم.
اما این بهترین رویایی بود که بعد از غیب شدن هکتور و خانواده اش دیدم. بیشتر مواقع سعی می کردم در مورد هکتور فکر نکنم. به جایش دلم می خواست خودم را روی سیاره مان تصور کنم، همان سیاره ای که با هکتور اختراع کردیم. ژونیپر.(۱) بهتر از این بود که هزار فکر به دلم راه دهم و نگران این باشم که چه بلایی سرش آمده بود. تازه این رویا یکی از بهترین رویاهایی بود که آن قدر طول می کشید. انگاری هکتور باز هم پیشم بود. داشتیم برای خودمان سوار بر کادیلاک های گنده بستنی رنگمان دور می زدیم. چرم صندلی ها آبیِ روشنِ آسمانی بود. هکتور روی صندلی عقب نشسته بود. من هم بازویم را به قسمت ورشویی پنجره ماشین تکیه داده بودم و دستم به فرمان ماشین بود و به سمت خانه می راندم تا توی آشپزخانه نورانی خانه که رومیزی چهارخانه داشت و باغچه ای که انگار چمن هایش را جاروبرقی کشیده بودند کروکاکولا بخوریم.
همان موقع بود که یکهو شَستم خبردار شد که آقای گانل داشت اسمم را صدا می زد.
«استندیش تریدوِل. توی دفتر مدیر کارت دارند.»
مرده شورش را ببرند! باید می دیدم که دارد به سمتم می آید. شلاق آقای گانل برق از کله ام پراند، آن قدر محکم خواباند پشت دستم که جایش عین کارت ویزیت روی دستم ماند. دو تا اثر باریک شلاق. آقای گانل بلندقد نبود اما ماهیچه هایش انگار از تانک های قدیمی ارتش ساخته شده بود و بازوهایش عین تانک های ارتشی ای بود که خوب روغن کاری شده باشند. کلاه گیسی می گذاشت که برای خودش یک عمر کار کرده بود، و زور می زد تا کلاه گیسش را روی کله خیس عرق و براقش نگه دارد. ویژگی های دیگر قیافه اش زیاد به کارش نمی آمدند. سبیلی فنقلی و تیره و اندماغی داشت که مدام توی دهانش می رفت. فقط وقتی از شلاقش استفاده می کرد لبخند می زد ــ لبخندش طوری گوشه دهانش را خم می کرد که زبان خشکیده زالومانندش بیرون می زد. حالا که بهش فکر می کنم هیچ مطمئن نیستم می شود اسم آن ادا و اطوارش را لبخند گذاشت یا نه. شاید وقتی ذهنش را به سرگرمی مورد علاقه اش که همان آسیب زدن به طرف مقابل بود مشغول می کرد لبش آن طور پیچ و تاب می خورد. اصلاً نگران نبود شلاقش کجای آدم فرود می آید فقط باید یک تکه گوشت برای فرودش پیدا می کرد و آدم را از جا می پراند.
حالا حتماً فهمیده اید که فقط آدم های آن ور دریاها آواز می خوانند.
این جا مدت هاست که آسمان فرو ریخته.

۴

اما چیزی که واقعاً زخمی ام کرده بود این بود: آن موقع من کیلومترها دور از آن جا بودم. با این که بین نیمکت من و میز آقای گانل راهروی باریکی بود اما حتی متوجه نزدیک شدنش هم نشدم. منظورم این است که من تهِ ته کلاس می نشینم ــ تخته سیاه می توانست توی کشور دیگری باشد. کلمه ها فقط عین اسب های سیرک بالا و پایین می جهیدند. لااقل هیچ وقت آن قدری مکث نمی کردند که بفهمم چه می گویند.
تنها چیزی که می توانستم بخوانم کلمه گنده قرمزرنگی بود که روی عکس ماه نقش بسته بود. آن کلمه انگار به آدم تودهنی می زد.

«مام میهن».

خنگ بودنم و این که چیزی نداشتم که عین آدم روی کاغذ خط دار بیاورم باعث شده بود آن قدری ته کلاس بنشینم که بفهمم ممکن است هر چیزی بشوم اما نامرئی نه. فقط هم وقتی بازوی تانک ارتشی آقای گانل نیاز به کمی حرکت ورزشی داشت مرکز توجه قرار می گرفتم.
فقط هم همان موقع آن کلمه قرمز را می دیدم.

این کتاب ترجمه ای است از:
Maggot Moon
Sally Gardner
Hot Key Books،2013

۵

هیچ راه فراری نداشتم. تنبل شده بودم. عادت کرده بودم به سقلمه های هکتور که موقع نزدیک شدن آقای گانل به من می زد تکیه کنم. خیالبافی هایم باعث شد پاک فراموش کنم که هکتور ناپدید شده بود. خودم بودم و خودم.
آقای گانل گوشم را گرفت و محکم پیچاند، آن قدر محکم که اشک در چشم هایم جمع شد. گریه نکردم. هیچ وقت گریه نمی کنم. فایده اشک چیست؟ بابابزرگ می گفت اگر قرار می شد گریه کند دیگر نمی توانست جلو خودش را بگیرد ــ چیزهای زیادی برای گریه کردن پیشِ روی آدم رژه می روند.
به نظرم درست می گفت. آب شورِ هرزرفته توی گودال های گل آلود. اشک همه چیز را غرق می کند، یک چیز قلنبه را توی گلوی آدم گیر می اندازد. اشک باعث می شود بزنم زیر فریاد. جانم برایتان بگوید که تحمل آن همه پیچش گوش خیلی سخت بود. تمام تلاشم را کردم که روی سیاره ژونیپر تمرکز کنم، همانی که من و هکتور تنهایی کشف کردیم. می خواستیم دوتایی ماموریت فضایی خودِ خودمان را شروع کنیم، بعد چشم تمام دنیا روی این حقیقت باز می شد که توی عالم تنها نیستیم. می خواستیم با ژونیپری ها تماس برقرار کنیم، آخر آن ها درست و غلط همه چیز را می دانستند، می توانستند گرین فلای(۲) ها و مردهای کت چرمی را ریشه کن کنند، و آقای گانل را توی سیاهچاله تاریک فراموشی بیندازند.
توافق کرده بودیم که باید از ماه عبور کنیم. کی دلش می خواست آن جا برود، آن هم موقعی که «مام میهن» داشت پرچم قرمز و سیاهش را توی سطح غیرخاکی و نقره ای آن فرومی کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب ماه کرمو