فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من پنیرم

کتاب من پنیرم

نسخه الکترونیک کتاب من پنیرم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب من پنیرم

در خیابان سی و یکم مانیومنتِ ماساچوست به طرف راتربرگِ ورمونت دوچرخه‌سواری می‌کنم. وحشیانه رکاب می‌زنم، آخر این دوچرخه از مد افتاده، نه سرعت می‌گیرد نه سپر دارد، تنها دارایی‌اش دو تا چرخ کج‌و‌کوله‌اند، به علاوه ترمز که آن هم همیشه کار نمی‌کند، و دسته‌هایی که لاستیکشان ترک برداشته. یک دوچرخه ساده ــ از آن‌ها که پدرم سال‌ها پیش، وقتی بچه بود، سوار می‌شد. هوا سرد است و وقتی رکاب می‌زنم، سرما مثل ماری از سر آستین‌هایم می‌خزد درون ژاکت و پاچه‌های شلوارم. ولی من رکاب می‌زنم، رکاب می‌زنم. این‌جا خیابان مِکَنیک در مانیومنت است و سمت راستم، بالای تپه، بیمارستانی است ــ نگاهش می‌کنم و یاد پدرم می‌افتم که حالا در راتربرگِ ورمونت است، و پاهایم روی رکاب سرعت می‌گیرند. ساعت ده صبح است، ماه اکتبر، نه از آن اکتبرهای توماس وولفی با برگ‌های سوزان و بادهای شبح‌وار بلکه اکتبری پوسیده، دلتنگ، سرد و مرطوب با خورشیدی که گاه بیرون می‌زند، با گرمایی که اصلاً وجود ندارد. گمانم دیگر هیچ‌کس، جز من و پدرم، توماس وولف نمی‌خواند. من شرحی در باب کتاب تار و سنگ نوشتم و آقای پارکر، معلم زبان انگلیسی دو، با تردید نگاهم کرد و عوض بیست همیشگی، یک هفده جلوی اسمم گذاشت. ولی آقای پارکر و مدرسه و همه این‌‌ها حالا پشت سرم‌اند و من رکاب می‌زنم. با دوچرخه فرسوده‌ای مثل این، تمام کار را پاها انجام می‌دهند، ولی پاهای من احساس خوبی دارند، احساسی نیرومند، سرشار از قدرتی بی‌پایان. از کنار خانه‌ای با نرده‌های سفید می‌گذرم و پسربچه‌ای را می‌بینم که در پیاده‌رو ایستاده و نگاهم می‌کند، برایش دست تکان می‌دهم چون به نظر تنها می‌رسد و او هم برایم دست تکان می‌دهد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب من پنیرم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۲

نوار اول سری اُـ ز ـ ک
۰۹۳۰
 تاریخ حذف شده ت ـ آ

ت: صبح به خیر. اسم من برینته. احتمالاً چند وقتی با هم باشیم.
(پنج ثانیه وقفه)
آ: صبح به خیر.

ت: همین حالا شروع کنیم؟ به من گفتن تو آماده ای. هرچی زودتر شروع کنیم برای خودت بهتره.
آ: نمی دونم از کجا شروع کنم.

ت: اول از همه، باید آروم شی. بعد بذار فکرات جریان پیدا کنن. به خودت فشار نیارــ لازم نیست عجله کنی. اگه دلت می خواد برو عقب، برگرد به اولین خاطره هات.
(هشت ثانیه وقفه)
آ: خیلی درهمه ــ فقط یه سری حسه.

ت: بذار احساساتت بیان.
(پنج ثانیه وقفه)
آ: اون شب...

ت: در مورد اون شب بگو.
آ: انگار اون شب متولد شدم. منظورم اینه که انسان شدم، یه انسان واقعی. قبل از اون هیچی نبود. یا بازم اون احساسات ــ نور ــ بو ــ عطر. عطری که همیشه مادرم می زد، عطر یاس. دیگه هیچی نبود. و بعد، اون شب...
(دوازده ثانیه وقفه)

ت: بهم بگو.

روی تخت بود و ملحفه ها دورش پیچیده بودند. بدنش می سوخت، چشم هایش مثل دو حلقه پیاز خام بودند و چیزی در سرش می کوبید. یکی دو بار فریاد زد و آرام، با احتیاط، سرش را به طرف در بلند کرد. در اندکی باز بود و باریکه کمرنگی از نور می ریخت تو. روی تخت خودش را جمع کرد و گوش داد. همیشه دوست داشت به صداهای شب گوش بدهد. گاهی صدای زمزمه مادر و پدرش را از اتاقشان می شنید. انگار پدر و مادرش حیوانات عروسکی پشمالویی بودند که همیشه با آن ها می خوابید، بیتی خرسه و پُکی خوکه، دوستانش. پدرش می گفت: «ببین بچه جون، دیگه داری برای این همه عروسک بزرگ می شی. سه و نیم، یعنی تقریباً چهار سالته.» پسر می دانست پدرش شوخی می کند، که هرگز دوستانش را از او نمی گیرد. مادرش هم می گفت: «چی می گی، هنوز خیلی مونده تا چهارسالگی. خیلی خیلی زیاد.» صدایش نرم بود و عطرش شبیه عطر یاس در بهار.
حالا پسرک پکی خوکه، عروسک مورد علاقه اش، را بغل کرد و به سینه اش چسباند. ولی چیزی بیدار نگهش می داشت، چیزی نمی گذاشت بخوابد. در تاریک روشن خانه متوجه شد که صدای پدر و مادرش عوض شده، دیگر مثل همیشه آرام و زمزمه وار نیست بلکه بلندتر است. نه بلندتر، که تیزتر. هنوز زیر لب حرف می زدند ولی صدایشان شب را می خراشید. شنید مادرش می گوید: «آروم، بیدارش می کنی.»
پسر بی صدا دراز کشید، به اندازه عروسکش بی حرکت بود.
تخت اتاق بغلی جیرجیری کرد و او صدای پاهای برهنه پدرش را شنید که تپ تپ کنان به سمت اتاق می آمدند. هیئت پدر جلوی باریکه نور را گرفته بود. بعد پاهایش عقب تر رفتند، نور باز سرازیر شد درون اتاق، و پسر احساس کرد شجاع و باهوش است که توانسته پدرش را گول بزند. می خواست به پکی بگوید چقدر باهوش بوده ولی همچنان ساکت و بی حرکت دراز کشید، جرئت نداشت حرکت کند، نه تنها با گوش هایش بلکه با تمام بدنش گوش می داد.

ت: چی شنیدی؟
آ: مطمئن نیستم. یعنی نمی دونم واقعاً اون کلمه ها رو شنیدم یا الآن دارم از خودم می سازم، مثل وقتایی که جاهای خالی رو توی برگه امتحان پر می کنی. گمونم به زور سه سال و نیمم می شد. به هر حال، می دونستم بحث درباره منه. حتی بیشتر از اون. انگار داشتن بحث می کردن با من چه کار کنن. اون وقت بود که ترس ورم داشت و زدم زیر گریه. ولی گریه بی صدا که اونا نتونن بشنون.
(پنج ثانیه وقفه)

ت: چرا ترس؟
آ: خب، آخه انگار داشتن در مورد سرنوشت من تصمیم می گرفتن. فکر کردم می خوان منو بفرستن برم. شنیدم مامانم می گفت «ولی بهش چی بگیم؟» و بابام جواب می داد «مهم نیست، کوچیک تر از اونه که بفهمه چه اتفاقی داره می افته». نمی دونم واقعاً اینو شنیدم یا فقط حس کردم معنی حرفش اینه. بعد شروع کردن در مورد سفر حرف زدن، یه سفر سه تایی، اون وقت حس بهتری پیدا کردم. زمستون بود، بیرون سرد بود و برفی، منم دلم نمی خواست خونه رو که گرم و نرم بود ول کنم برم، ولی تا وقتی با هم بودیم اهمیتی نداشت.

ت: سفر رو یادت مونده؟
آ: خیلی مبهم. یه سفر طولانی یادمه. تموم نشدنی. تو اتوبوس بودیم، بوی گندی می اومد. درا وقتی باز می شدن مثل مار هیس هیس می کردن. حس ها. جمعیت، با چمدونا. صورتا، سیگارای بابام، ولی نه بوی دودش، بوی کبریت، بوی سولفور کبریت. عجیبه...
(شش ثانیه وقفه)

ت: چی عجیبه؟
آ: همیشه از وجود دو نوع بو آگاه بودم، عطر مامانم و بوی بابام، که همیشه بوی تنباکو و دود و کبریت بود. ولی بعد از اون شب، بعد از اون مسافرت اتوبوسی، دیگه بابامو با دود سیگار یادم نمی آد. چون بابام سیگار نمی کشه. هیچ وقت ندیده م سیگار بکشه. ولی عطر مامانم همیشه همون بود.

ت: چیز دیگه ای درباره اون سفر یادته؟
آ: نه دقیقاً. بیشتر حال و هواشو یادمه، حسشو، انگار که...

ت: انگار که چی؟
آ: ترسناک بود و مورمورکننده، ولی نه مثل وقتایی که یه خونه شبح زده رو می بینی. مثل وقتایی که دنبالتن و تو انگار داری فرار می کنی. صورت مامانمو وقتی از پنجره بیرونو می دید یادمه. خیلی غمگین بود و زیر چشماش گود افتاده بود. خیلی خیلی غمگین. اتوبوس با سرعت توی شب می رفت...
(پانزده ثانیه وقفه)

ت: دیگه چیزی یادت نیست؟
آ: هیچ وقت برنگشتیم. هیچ وقت به اون جایی که فکر می کردم خونه ماست برنگشتیم. خونه جدید، شهر جدید. خونه حس و حال دیگه ای داشت. هنوز زمستون بود و سرد بود و ما با هم بودیم، مامانم و بابا و من. ولی همه چی عوض شده بود.

ت: به نظر می آد اتفاقی که افتاده از این قراره: شما جابه جا شدید. از یه طرف کشور رفتید طرف دیگه. ولی نه چندان دور. اون جایی که رفتید زمستون بود و اون جایی که ازش اومدید هم زمستون بود. خیلی از خونواده ها جابه جا می شن. پدرا مجبور می شن انتقالی بگیرن. شاید پدر تو هم انتقالی گرفته.
آ: شاید.

ت: چرا تردید داری؟ به نظر... نامطمئن می رسی؟
آ: هستم.

ت: در مورد چی؟
آ: نمی دونم.

می دانست، ولی نمی خواست مشتش برای دکتر باز شود. دکتر کاملاً غریبه بود و هرچند رفتارش به نظر دوستانه و محبت آمیز می رسید، کاملاً با او احساس راحتی نمی کرد. گفتن همه چیز به او باید آسان می بود، تمام تردیدهایش، همه چیز تا بار روی شانه اش برداشته شود، ولی نمی دانست بعد از این چه بگوید. نمی دانست باید درباره سرنخ ها هم بگوید یا نه.

ت: کدوم سرنخ؟
آ: منظورتون از «سرنخ» چیه؟

ت: خودت الآن گفتی ــ همین کلمه رو گفتی، «سرنخ».
دهانش را بست و مبهوت بر جا ماند. دکتر می توانست ذهن خوانی کند؟ غیرممکن بود. یا شاید باز داروها داشتند بلایی سرش می آوردند. داروها همیشه به بازی اش می گرفتند و حالا داشتند کاری می کردند که باور کند فکر کرده ولی در واقع همه چیز را با صدای بلند گفته است. باید مراقب می بود. باید حواسش را جمع تر می کرد و به صدای خودش گوش می داد. ترسی در تمام وجودش جریان پیدا کرد و لرزشی وحشتناک بدنش را در بر گرفت.
آ: می خوام همین حالا برم.

ت: البته.
آ: خسته م.

ت: می فهمم. به خودت فشار نیار. زمان زیادی داریم.
آ: ممنون.

ت: همه چی درست می شه.

پایان نوار اول سری اُـ ز ـ ک

۱

در خیابان سی و یکم مانیومنتِ ماساچوست به طرف راتربرگِ ورمونت دوچرخه سواری می کنم. وحشیانه رکاب می زنم، آخر این دوچرخه از مد افتاده، نه سرعت می گیرد نه سپر دارد، تنها دارایی اش دو تا چرخ کج و کوله اند، به علاوه ترمز که آن هم همیشه کار نمی کند، و دسته هایی که لاستیکشان ترک برداشته. یک دوچرخه ساده ــ از آن ها که پدرم سال ها پیش، وقتی بچه بود، سوار می شد. هوا سرد است و وقتی رکاب می زنم، سرما مثل ماری از سر آستین هایم می خزد درون ژاکت و پاچه های شلوارم. ولی من رکاب می زنم، رکاب می زنم.
این جا خیابان مِکَنیک در مانیومنت است و سمت راستم، بالای تپه، بیمارستانی است ــ نگاهش می کنم و یاد پدرم می افتم که حالا در راتربرگِ ورمونت است، و پاهایم روی رکاب سرعت می گیرند. ساعت ده صبح است، ماه اکتبر، نه از آن اکتبرهای توماس وولفی(۱) با برگ های سوزان و بادهای شبح وار بلکه اکتبری پوسیده، دلتنگ، سرد و مرطوب با خورشیدی که گاه بیرون می زند، با گرمایی که اصلاً وجود ندارد. گمانم دیگر هیچ کس، جز من و پدرم، توماس وولف نمی خواند. من شرحی در باب کتاب تار و سنگ نوشتم و آقای پارکر، معلم زبان انگلیسی دو، با تردید نگاهم کرد و عوض بیست همیشگی، یک هفده جلوی اسمم گذاشت. ولی آقای پارکر و مدرسه و همه این ها حالا پشت سرم اند و من رکاب می زنم. با دوچرخه فرسوده ای مثل این، تمام کار را پاها انجام می دهند، ولی پاهای من احساس خوبی دارند، احساسی نیرومند، سرشار از قدرتی بی پایان. از کنار خانه ای با نرده های سفید می گذرم و پسربچه ای را می بینم که در پیاده رو ایستاده و نگاهم می کند، برایش دست تکان می دهم چون به نظر تنها می رسد و او هم برایم دست تکان می دهد.
از روی شانه ام عقب را دید می زنم، کسی دنبالم نیست.
در خانه با هیچ کس خداحافظی نکردم. فقط رفتم. هیاهویی در کار نبود. مدرسه نرفتم. به کسی زنگ نزدم. به اِیمی فکر کردم ولی بهش زنگ نزدم. امروز صبح بیدار شدم و دیدم یک لایه برف چهارچوب پنجره را پوشانده و به پدرم فکر کردم و به قفسه کوچک طبقه پایین و همان جا دراز کشیدم، نفسم بالا نمی آمد، همان وقت بود که بلند شدم و ناگهان می دانستم کجا می خواهم بروم. ولی طفره رفتم، عقبش انداختم. تا دو ساعت بعد راه نیفتادم چون بزدلم، واقعاً هستم. من از هزار تا چیز می ترسم، یک میلیون تا. مثلاً، می شود هم از محیط های بسته ترسید و هم از محیط های باز؟ منظورم این است که آسانسورها وحشت زده ام می کنند. وسط آن تابوت عمودی می ایستم و عرق از بدنم سرازیر می شود، قلبم تند می زند و حس هولناک خفقان تهدیدم می کند و فکر می کنم آیا درِ آسانسور هرگز باز خواهد شد یا نه؟ روز بعد، داشتم وسط زمین بیسبال بازی می کردم ــ من از بیسبال متنفرم ولی مدرسه اصرار دارد همه حتماً در یکی از ورزش ها شرکت کنند ــ به هر حال، آن جا ایستاده بودم، با آن فضایی که اطرافم را گرفته بود و احساس می کردم هر لحظه از روی زمین در میان وسعت فضا ناپدید خواهم شد. باید با تمایل شدیدی که به پرتاب کردن خودم روی زمین و چنگ زدن به آن داشتم می جنگیدم. و سگ ها هم آن جا هستند. نشسته بودم توی خانه و به تمام سگ هایی که ممکن بود در راه راتربرگ به من حمله کنند فکر می کردم و با خودم می گفتم، احمقانه است، نمی روم. ولی همان موقع هم می دانستم می روم. می دانستم می روم، همان طور که می دانید اگر سنگی از دستتان رها شود، به زمین می خورد.
رفتم سراغ قفسه طبقه پایین، درون مخفیگاه، و هدیه پدرم را بیرون کشیدم. یک بار با فویل آلومینیوم پیچاندمش و یک بار با روزنامه. محض احتیاط هم همه جایش را نوار چسب زدم. بعد رفتم پایین تر، به زیرزمین، و شلوار و کفش ها و ژاکتم را برداشتم، ولی دست کم نیم ساعت از وقتم صرف پیدا کردن کلاه شد. در راه ورمونت هوا سرد خواهد بود و این کلاه حرف ندارد، پشمی است، از آن ها که اگر سرما شدید شد می تواند تا گوش هایم را گرم کند.
حالا نوبت حمله به پس اندازم بود. من خیلی پول دارم. سی و پنج دلار و نود و سه سنت. آن قدر پول دارم که بتوانم با اتوبوس درجه یک گریهوند، که تا مونترئال می رود، سفر کنم به ورمونت، ولی می دانم با دوچرخه به راتربرگِ ورمونت خواهم رفت. نمی خواهم توی یک اتوبوس گیر بیفتم. می خواهم جاده باز روبه رویم باشد، می خواهم سوار بر باد بروم. دوچرخه توی گاراژ منتظرم بود و می خواستم این جوری بروم: با دوچرخه، با قدرت و نیروی خودم. برای پدرم.
قبل از رفتن خودم را در آینه نگاه کردم، آینه تمام قدِ روی در گنجه اتاق پدر و مادرم، در طبقه بالا. خودم را در آینه بررسی کردم، می دانستم با آن کلاه مسخره و ژاکت کهنه مضحک به نظر می رسم. اِیمی اگر بود، با حالتی فیلسوفانه می گفت به درک!
با اشتیاق به اِیمی فکر کردم. ولی او حالا مدرسه بود و زنگ زدن به او غیرممکن. می توانستم صدایم را عوض کنم. می توانستم زنگ بزنم مدرسه و بگویم پدرش هستم، بگویم گوشی را بدهند به اِیمی، بگویم اتفاقی اضطراری در خانه افتاده. پدرش سردبیر روزنامه تایمز مانیومنت است و صدایش همیشه حالتی اضطراری دارد، جمله هایش شبیه تیترهای خبری اند.
ولی حتماً باید حوصله داشته باشم تا از پس چنین کاری برآیم. این شیرین کاری ها تخصص اِیمی است. به علاوه، فکرم آن موقع مشغول راه ورمونت بود. من اِیمی هِرتز را دوست دارم. مسخره است که اسمش هرتز(۲) است. احتمالاً تا حالا هزار تا جوک درباره اجاره ماشین شنیده ولی من قول داده ام هیچ وقت در این باره جوک نسازم. به هر حال، تصمیم گرفتم زنگ نزنم. نه تا وقتی که بروم. در راه ورمونت بهش زنگ می زنم. و خودم را با فکر او، شماره اش و تمام وقت هایی که گذاشت دستش را بگیرم آرام می کنم. ولی نمی خواستم حالا، وقت آماده شدن برای سفر، به این چیزها فکر کنم.
رفتم آشپزخانه و قوطی قرص ها را برداشتم و تصمیم گرفتم هیچ کدام را نبرم. می خواستم همه چیز طبیعی باشد، بی عصا، بی کمک، دست تنها. در قوطی را باز و وارونه اش کردم، گذاشتم قرص ها بریزند بیرون ــ در واقع کپسول بودند، سبز و سیاه ــ فرورفتنشان را در دهان باز سطل زباله تماشا کردم. حس می کردم مصممم، پرقدرتم.
دوچرخه را از گاراژ بیرون آوردم و قبل از آن که بپرم روی زین، تا سر خیابان کشاندمش. بسته مخصوص پدرم درون سبد، بالای چرخ جلویی بود. سبک سفر می کردم، بدون توشه و لباس اضافه.
دست آخر، پریدم روی دوچرخه، حس می کردم بی پروایم و پرجرئت. همان لحظه بود که خورشید بیرون آمد، خیره کننده، درخشان: نشانه اتفاق های خوب. چرخیدم طرف خیابان و ماشینی برایم بوق زد، آخر زیادی وارد جاده شده بودم ــ تعادلم را روی دوچرخه از دست دادم و چرخ جلو شروع کرد به لق زدن. با خودم گفتم این سفر راتربرگ هم مسخره است. تقریباً برگشتم. ولی نه. به پدرم فکر کردم و دوباره رکاب زدم، جرئت پیدا کردم و این بار می دانستم می روم، هیچ چیز جلودارم نبود، هیچ چیز.
حالا از مانیومنت خارج شده ام و دارم به سمت آزوِل می روم. تابلویی کنار جاده می گوید که کلوپ روتاری(۳) آزول هر دوشنبه ظهر دیدار دارد. تنها چهار پنج مایل رفته ام و پاهایم دیگر قدرت ندارند و خسته اند. پشتم دردناک است و حال حرکت هم ندارم. راستش را بخواهید، من هیچ وقت حال حرکت ندارم که این البته حسابی اِیمی هرتز را خوشحال می کند، آخر خودش هم چندان دل خوشی از ورزش ندارد.
بی توجه به خستگی و درد رکاب می زنم. عزمم را جزم کرده ام بروم راتربرگ. هوای سرد را می کشم به درون و سرما ریه هایم را نوازش می کند. پیشانی ام خیسِ عرق می شود و کلاه را تا گوش هایم پایین می کشم. هنوز کلی راه مانده.
به خودم می گویم: «آرام باش. آرام. فقط باید یک مایل یک مایل جلو بروی.»
و ناگهان تپه بلندی زیر پایم شیب می گیرد و دوچرخه سرعتش زیاد می شود و پاهایم دیوانه وار، بی هیچ تلاشی، شروع می کنند به چرخیدن. دوچرخه با شتاب پیش می رود. سوار بر باد، بر فراز جاده پرواز می کنم و باشکوه به سمت آزوِل سرازیر می شوم.

نظرات کاربران درباره کتاب من پنیرم

این کتاب فوق العاده ست
در 5 ماه پیش توسط سپینود قیامی