فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقتی آتش‌پاره وارد شهر می‌شود

کتاب وقتی آتش‌پاره وارد شهر می‌شود

نسخه الکترونیک کتاب وقتی آتش‌پاره وارد شهر می‌شود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب وقتی آتش‌پاره وارد شهر می‌شود

خواندن این کتاب فوق‌العاده تجربه‌ای است که هرگز فراموش نمی‌شود. واقعا جادویی است؛ مثل اولین‌باری که به سیرک می‌روید یا اولین‌باری که ستاره دنباله‌داری می‌بینید. خانم نانساد در نوشتن این کتاب از قصه‌های هانس کریستین آندرسن الهام زیادی گرفته است. نثر او جسورانه، بامزه، هیجان‌انگیز و لذت‌بخش است. زبان نوشتاری او منحصربه‌فرد و تاثیرگذار است. خواندن این کتاب را به بچه‌ها و بزرگ‌ترها توصیه می‌کنم.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب وقتی آتش‌پاره وارد شهر می‌شود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. بز سپاسگزارو قاشق های سخنگو

من این جا هستم و به خودم دلداری می دهم.
روی صندوق چوبی نشسته ام که بین قفسی پُر از غاز و یک بز جایش داده اند. اگر خودم را خیلی به قفس غازها فشار بدهم، صدای غات غاتشان بلند می شود و نوک بارانم می کنند. با این که پالتوام خیلی ضخیم است و امکان صدمه دیدنم خیلی کم، اما ممکن است نوک زدنشان اشکم را دربیاورد. اگر خودم را خیلی به بز فشار بدهم، ممکن است گیس های بافته شده ام را بخورد. یکی از گیس هایم ده سانتیمتر از دیگری کوتاه تر است، روبانش از بین رفته و همین باعث شده دلم بخواهد گریه کنم.
من می توانم بایستم، اما قایق آن قدر تلوتلو و روی آب تکان می خورد که ممکن است بیفتم. عرشه قایق هم پُر از آب و کثافت و دل و روده ماهی است. اگر نیفتم، ممکن است بخورم به یکی از ماهیگیرها؛ آن ها همین الآن هم به خاطر بودن یک بچه ده ساله در قایقشان عصبانی اند. آن ها فکر می کنند بودن یک بچه در قایق نشانه بدشانسی است؛ حالا اگر این بچه دختر هم باشد، دیگر قوز بالا قوز است.
من می توانم بروم و کنار پیرمرد و سگش که دریازده شده بنشینم. اما او هم ممکن است ازم بپرسد چرا همه راه را از کپنهاگ تا جزیره بورنهولم به تنهایی سفر می کنم. من هم نمی خواهم درباره این موضوع حرف بزنم، چون این جوری حتماً اشکم درمی آید.
با خودم می گویم نشستن کنار یک بز خیلی هم بد نیست. او بوی گند می دهد، اما باهام مهربان است و فکر نکنم برایش مهم باشد که کنارش بنشینم. نرمی و گرمی بدن این بز مرا یاد روزهایی می اندازد که کنار آتش بخاری به مامان می چسبیدم و به قصه هایی که برایم می خواند گوش می دادم؛ قصه هایی که عاشقشان بودم. شال پشمی قرمزم را دور سرم می پیچم تا بلایی سر موهایم نیاید؛ گونه ام را به بز می چسبانم و چشم هایم را می بندم. قطره اشکی راهش را از بین مژه هایم پیدا می کند و به پایین سرازیر می شود.
قطره اشک را که حالا به کنار دهانم رسیده می لیسم و می گویم: «دخترِ احمق!»
این بار به خودم دلداری نمی دهم.
پچ پچ کنان به کلیه های بز می گویم: «نشون می دم که دختر شجاعی هستم. کاری می کنم که مامان بهم افتخار کنه.»
و بعد خوابم می بَرد.
مادربزرگ در بندر اِسوانیکی منتظرم است. ما قبلاً هرگز همدیگر را ندیده ایم، اما من او را تشخیص می دهم؛ چون تنها زنی است که آن جا ایستاده. او مثل بشکه کوتاه و تپل است. سرتاپا سیاه پوشیده ــ روسری، پیراهن، چکمه و شال. حتی رنگ چشم هایش هم سیاه است؛ مثل دو تا کشمش که وسط صورت خاکستری پُرچین وچروکش چپانده شده باشند. او لبخند نمی زند.
از خودم می پرسم آیا شلوارک پُفی(۱) زیر پیراهنش هم سیاه است. شلوارک پفی تیره آن قدر قدرت دارد که شادی را از صورت هر آدمی پاک کند.
روی زمینِ سفت منتظرم ایستاده. برای همین مجبورم همه راه را از سکوی بین قایق و زمین و بعد راه طولانی و پر از سنگ اسکله تا مادربزرگ را تنها بروم. همه راه را تا این جا تنهایی آمده ام و حالا او مجبورم کرده قسمت آخر سفرم را هم تنهایی تمام کنم.
احساس می کنم لختم و تعادل ندارم؛ وقتی به مادربزرگ می رسم، دلیلش را می فهمم.
مادربزرگ که از تعجب نفسش بند آمده می پرسد: «چه بلایی سر موهات آورده ای، بچه؟»
روی سرم دست می کشم، روی جایی که قبلاً یکی از گیس های طلایی و بلندم قرار داشت و حالا موهای کوتاه و تیغ تیغی جایش را گرفته اند. وقتی خوابیده بودم، آن بز موهای یک طرف سرم را خورده بود.
سوزش قطره های داغ اشک را در چشم هایم حس می کنم، اما به آن ها اجازه سرازیر شدن نمی دهم. به خودم دلداری نمی دهم. مهم نیست طرف راست سرم چقدر کچل شده باشد. مهم نیست چقدر دلم می خواهد مادرم این جا باشد. مهم نیست چقدر طول می کشد تا مادربزرگ بغلم کند و بگوید چقدر از دیدنم خوشحال است.
بهم می گوید: «همین جا بمون، بچه.» بعد خودش به طرف اسکله می رود تا با مردهایی که آن جا ایستاده اند سروکله بزند. من صندوق خیلی بزرگی با خودم آورده ام و او از این بابت خوشحال نیست. صندوق را بعداً با گاری برایم می فرستند. مادربزرگ باید برای حل این دردسر پول خرج کند.
منظورش این است که من برایش دردسر درست کرده ام.
با خودم می گویم: دلت را خوش نکن که او بغلت کند، اینگِه ماریا جِنسِن.
پیرمرد همراه بزی که با طناب دنبال خودش می کشد از کنارم رد می شود. بز برایم مع مع می کند. احساس می کنم دارد باهام حرف می زند و می گوید: «برای این ناهار خوشمزه ازت ممنونم.» اما آن قدر از دستش ناراحتم که نمی توانم بگویم: «خواهش می کنم.»
اما بعد پیرمرد او را دعوا می کند و سرش داد می زند؛ با خودم می گویم شاید این بز هم مثل من غمگین است و احساس تنهایی می کند. از حسی که به او داشتم پشیمان می شوم.
برایش دست تکان می دهم و فریاد می زنم: «شب خوبی داشته باشی!»
چشم های مادربزرگ از تعجب گرد می شوند و بازویم را می کشد تا به طرف بالای جاده راه بیفتیم. او حتی حاضر نیست دستم را بگیرد.
هوا سرد است و خیلی طول می کشد تا پای پیاده به مزرعه مادربزرگ می رسیم. با این که اواخر ماه مارس است و زمستان خیلی وقت پیش باید تمام می شد، اما هنوز برف می بارد. پاهایم جان ندارند و صورتم آن قدر یخ کرده که دلم نمی خواهد بیرون بمانم و آدم برفی درست کنم. با هر دانه برفی که روی سر نیمه کچلم فرود می آید، احساس سرما می کنم.
خانه مادربزرگ زیباست. به رنگ قرمز روشن با تیرک های چوبی سیاهی که تکه های قرمز را کنار هم نگه داشته اند؛ مثل بوته های توت فرنگی و شیرین بیان. سقف خانه با لایه یخیِ نازکی از برف سفید پوشانده شده، اما از شکلش می توانم بگویم که از پوشال درست شده. همین کمی خوشحالم می کند. حداقل او در غار یا سوراخی در تنه درخت زندگی نمی کند. می دانید، چنین اتفاقی می افتد. در کتاب قصه های پریان درباره اش خوانده ام.
توی خانه گرم و نرم است، اما به هر حال این جا خانه یک پیرزن است. یک صندلی گهواره ای کنار آتش جا خوش کرده و سبدی پر از کاموا، میز کوچکی با فانوس و کتاب مقدسی روی آن دیده می شود. آن جا هیچ کتابی نیست که پر از قصه با نقاشی های رنگارنگ باشد؛ هیچ گربه ای کنار آتش لم نداده و هیچ صندلی گرم و نرم و بزرگی دیده نمی شود که اندازه دو نفر جا داشته باشد؛ دو نفری که کنار هم بنشینند، به هم بچسبند، کتاب بخوانند، وراجی کنند و درباره کارهای ریز و درشت روزشان با هم حرف بزنند.
مادربزرگ فریاد می زند: «آهای بچه، مثل شاه ماهی دودی که زل زده و دهنش بازه اون جا واینستا. بیا تو و در رو هم پشت سرت ببند تا همه دیوارها یخ نبسته ن و دونه های برف یه زمین اسکی این تو برامون درست نکرده ن.»
نگاهش می کنم و با خودم می گویم شاید دارد باهام شوخی می کند. او مثل یک غول بی شاخ ودم اخم کرده. به هر حال من لبخند می زنم و با انگشتم دانه برفی را نشان مادربزرگ می دهم که از در وارد خانه شده و جست وخیزکنان به طرفش می رود.
قبل از این که بفهمم چه اتفاقی افتاده، دستی که دراز کرده ام داغ می شود، می سوزد و قرمز می شود؛ جای چند انگشت هم رویش باقی می ماند.
مادربزرگ کتکم می زند!
با عصبانیت از کنارم رد می شود و در را محکم پشت سرم می بندد.
سرم داد می زند: «مثل بربرها رفتار می کنی، بچه! انگشتت رو این ور و اون ور می گیری، زل می زنی و از دستورهای مادربزرگت سرپیچی می کنی!»
به او زل می زنم؛ لب پایینم می لرزد.
با خودم می گویم: من گریه نمی کنم. من به خودم دلداری نمی دهم.
اما نمی دانم چرا کتکم زد. من فقط می خواستم رقص زیبای دانه های برف را که کفِ خانه فرود می آمدند نشانش بدهم.
و منظورش را از بربرها نمی فهمم.
قبلاً هرگز کتک نخورده ام. مامان با دست هایش فقط مرا بغل می کرد یا کمکم می کرد بند کفش هایم و دکمه های لباسم را ببندم. یا گونه ها و موهایم را نوازش می کرد.
مادربزرگ پالتو و شالم را درمی آورد و صورتم را با دستمالی سرد و مرطوب تمیز می کند؛ بعد مرا پشت میز آشپزخانه می نشاند و یک کاسه سوپ داغ جلوی رویم می گذارد.
خیلی گرسنه ام؛ از دیروز که در کپنهاگ سوار قایق شدم تا حالا چیزی نخورده ام. غذا خوردن کنار دل و روده ماهی هایی که این طرف و آن طرف پخش شده اند و سگ دریازده ای که ناله می کند کار آسانی نیست. احساس می کنم شکمم به اندازه یک انگشتانه کوچک شده و حالا از من خواهش می کند با خوردن مقداری غذا آن را به حالت اولش برگردانم.
مادربزرگ دعا می خواند ــ «عیسی مسیح، بیا و مهمان ما باش. بگذار نعمت هایی که به ما داده ای متبرک شوند» ــ و با تکان دادن سرش اجازه می دهد غذایم را شروع کنم.
سوپ خوشمزه به نظر می رسد ــ کاسه سوپ داغ پر از توپک های خمیری و کوفته قلقلی است که با خوشحالی بین تکه های پیاز و هویج بالا و پایین می روند.
اما با دیدن قاشق زیبایی که کنار دستم جا خوش کرده، بیشتر هیجان زده می شوم. قاشق بزرگ و درخشانی که طرحی از گل ها روی دسته اش خودنمایی می کند. مطمئناً این قاشق برای یک دختر بوده و شاید حتی قاشق سخنگو باشد. من می دانم چنین چیزهایی وجود دارند، چون درباره آن ها هم در کتاب قصه پریانم خوانده ام.
قاشق را برمی دارم و می گویم: «قاشق خوشگل، ازت ممنونم که تو غذا خوردن بهم کمک می کنی.»
مادربزرگ چشم هایش را می چرخاند و مشغول خوردن سوپش می شود.
به قاشق لبخند می زنم و شروع می کنم به غذا خوردن، قاشق به قاشق تندتر می خورم. سوپ خیلی خوشمزه است و من احساس می کنم شکمم کش می آید و یخ های صورتم باز می شوند. غذا کم است، اما وقتی تمامش می کنم می گویم: «ممنونم، مادربزرگ.»
به نظر می رسد از حرفم خوشش آمده، چون نه فقط یکی، بلکه سه تکه نان سفید می گذارد جلویم. بعد هم یک کاسه مربا و یک قالب کوچک کره می گذارد روی میز.
دهانم آب افتاده و شکمم با قاروقور ازم می خواهد تا دلی از عزا دربیاورم، اما می ترسم این فقط یک حقه باشد. شاید مادربزرگ می خواهد بفهمد که آیا من غیر از بربر بودن شکمو هم هستم یا نه.
دست به سینه و خیلی مودب سر جایم می نشینم، اما بدبخت تر از غازی هستم که برای شب کریسمس پخته شده. مادربزرگ دور و بر آشپزخانه می چرخد، کتری را روی اجاق گاز می گذارد تا بجوشد و بعد چای دم کند. وانمود می کند سرش حسابی گرم کارهایش است، اما مطمئنم از گوشه چشمش نگاهم می کند و زیر نظرم دارد.
زیر نور شمع، کره بهم چشمک می زند و خواهش می کند بخورمش و مربا طوری برق می زند انگار عصاره یک میلیون تمشک جلوی چشم هایم قرار دارد. دست آخر گرسنگی آن قدر بهم فشار می آورد که نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و چاقو را فرومی کنم توی کره و یک لایه کلفت از آن روی نان سفید و نرمم می مالم. قاشق را می کنم توی کاسه مربا و یک عالم از آن می ریزم روی نانم. قبل از این که مادربزرگ بفهمد و جلویم را بگیرد، کل نان را یکدفعه می چپانم توی دهانم.
زمانی که او با یک فنجان چای برای خودش و یک لیوان شیر گرم برای من پشت میز می نشیند، من سه تکه نانم را لمبانده ام. بقیه کره طوری به نظر می رسد که انگار یک ترول(۲) گرسنه به آن حمله کرده و کاسه مربا هم خالی شده؛ فقط چند دانه تمشک به دیواره های کاسه چسبیده. چون دارم آخرین تکه نان و مربایم را می خورم، گونه هایم پف کرده اند. زبانم مشغول رقص و پایکوبی با دانه های شکر است و شکمم از خوشحالی هلهله شادی سر داده. اما مغزم پر از ترس و وحشت است.
به مادربزرگ نگاه می کنم و او سرش را به نشانه موافقت تکان می دهد. باورم نمی شود! چشم های سیاهش نرم و مهربان شده و زیر آن همه چین وچروک ــ فکرم را قورت می دهم ــ صورتش کاملاً شبیه مامان شده.
او می گوید: «چه دختر خوبی! هیچ وقت نمی تونم آدم های غرغرویی رو که فقط بلدن از غذا ایراد بگیرن تحمل کنم. اشتهای خوب هدیه ای از طرف خداست.»
خیالم راحت می شود. چون امید نداشتم روزی بتوانم مادربزرگ را خشنود کنم و کاری کنم که دوستم داشته باشد، لبخندی می زنم و می گویم: «ازت ممنونم، مادربزرگ. این خوشمزه ترین مربای تمشکیه که تا حالا خورده م.»
قاشق توی کاسه مربا را برمی دارم و می گذارم کنار گوشم.
«و قاشق کوچولوی مربا هم می گه که این خوشمزه ترین مرباییه که تا حالا برای یکی سرو کرده. به خاطر مزه شیرین مربا و موفقیت خودش حسابی شاد و شنگوله.»
انگار دارم شعبده بازی می کنم، چون چشم های مادربزرگ دوباره گرد می شوند، صورتش هنوز شبیه مامان است و آن روز دیگر کتکم نمی زند.
دراز کشیده ام، بیدارم و به صدای خروپف مادربزرگ گوش می دهم. حتماً خیال می کنید این صدا آزارم می دهد، اما من از شنیدنش خوشحالم. قبلاً هیچ وقت مجبور نبوده ام تختم را با آدم دیگری شریک شوم، اما از مادربزرگ ممنونم که مرا تنهایی به گوشه تاریکی از خانه نفرستاد. نمی توانستم امشب را تنهایی بگذرانم. آن هم در خانه جدید و غریبه ای که کیلومترها با آپارتمانمان در کپنهاگ فاصله دارد. در خانه ای که کیلومترها از مامان دور است.
ذهنم درگیر سوءتفاهم وحشتناکی شده که درباره رقص دانه های برف به وجود آمد، که با کتک خوردن من و چند کلمه تند و خشن به پایان رسید. بعد قیافه مادربزرگ می آید جلوی چشم هایم که بعد از تشکرم به خاطر سوپ خوشمزه اش، خیلی دلنشین و دلپذیر شده بود. شاید باید یاد بگیرم سپاسگزار چیزهای خوبی باشم که سر راهم قرار می گیرند؛ مهم نیست چقدر کوچک باشند. با این کار به مادربزرگ نشان می دهم چه دختر بانزاکتی ام. شاید با این کار مادربزرگ عاشقم شود.
تازه دارم می فهمم چیزهای وحشتناک زیادی در این دنیا هست که می توانند به زور وارد زندگی ام شوند. برای همین بهتر است تا وقتی می توانم از چیزهای خوبی که در زندگی دارم لذت ببرم.
به مادربزرگ می چسبم و دست هایم را دور کمر چاق و نرمش می اندازم. ناگهان خروپف وحشتناکی می کند و زیر لب می گوید: «هیممم دیدلی دیدلی پوم اسکوادل،» بعد هم به خروپف عمیق و منظمش ادامه می دهد.
سرم را به شانه اش تکیه می دهم و پچ پچ کنان می گویم: «خدایا ازت ممنونم که مادربزرگ چاق و گرم است و مثل یک فیل دریایی که ماهی لای دندانش گیر کرده خروپف می کند.»
مادربزرگ زیر لب می گوید: «هوورک خوک کتک پووووف.» طوری حرف می زند انگار می خواهد به خداوند نشان بدهد که واقعاً خروپف کننده قهاری است. کلمه پووووف را آن قدر محکم می گوید که احساس می کنم گیس های کوتاهش مثل موج روی سرم حرکت می کنند. وانمود می کنم این روش مخصوص مادربزرگ برای بوسیدن است. مثل مامان که مژه هایش را روی مژه هایم می گذاشت و بعد لب هایش را محکم روی پیشانی ام فشار می داد و مرا می بوسید.
سرم را می برم بالا، گونه مادربزرگ را می بوسم و پچ پچ کنان می گویم: «آمین.»

این کتاب ترجمه ای است از:
When Mischief Came to Town
Katrina Nannestad 
Houghton Mifflin Harcourt, 2015



زندگی هر انسانی قصه پریانی است که با دست های خداوند نوشته شده است.

هانس کریستین آندِرسِن



نظرات کاربران درباره کتاب وقتی آتش‌پاره وارد شهر می‌شود

کتاب جالب از دانمارک درموردماریا کوچولو جزیره مادربزرگ و داستانهای هانس کریستین اندرسن و کلی شیطنت ماریا کوچولو شهری ولی قصه که سرهم میکند گربه کوچولوی به اسم شپشو داستان آرام وزیبایی
در 5 ماه پیش توسط سو آقایی