فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ۵  زبان عشق

کتاب ۵ زبان عشق
راه حل‌های عاشقانه: چگونه بر موانع زندگی زناشویی‌تان غلبه کنید

نسخه الکترونیک کتاب ۵ زبان عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ۵ زبان عشق

به زبان آوردن تعریف و تمجید و یا گفتن کلماتی به نشانه قدردانی، موثرترین وسیله بیان عشق و علاقه می‌باشد که در عباراتی ساده و روشن به بهترین نحو می‌تواند بیان شود از قبیل: این لباس خیلی بهت می‌آد، ممنونم که امشب ظرف‌ها را شستی و... حال اگر زن و شوهری مرتب این گونه از هم تعریف و تمجید کنند و اظهار قدردانی نمایند، به نظر شما فضای عاطفی زندگی مشترک چگونه خواهد بود، کتاب حاضر راه‌کارهای موثری برای ایجاد این فضا ارائه می‌دهد.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ۵ زبان عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

در یک صبح سرد یکشنبه در حومه شیکاگو در حال برگزاری سمینار ازدواجی تحت عنوان به سوی یک زندگی زناشوییِ رو به رشد بودم که برای اولین بار ماریا را ملاقات کردم. من قبلاً خلاصه ای از کتابم به نام نور امید برای آن هایی که طلاق گرفته اند را برای حضار تعریف کرده بودم. نام فرعی این کتاب این است: ازدواج های صدمه دیده را می توان شفا بخشید. من حضار را تشویق کردم تا نسخه ای از کتاب را به یکی از دوستان شان که طلاق گرفته بدهند. ماریا کتاب را خریده و در دستش گرفته بود.
او پرسید: "دکتر چاپمن، کی می خواهید کتابی برای من بنویسید؟"
"منظورتان چیست؟"
او گفت: "من مطمئنم این کتاب برای کسانی که طلاق گرفته اند خوب است، اما آدم هایی مثل من چی؟ من و شوهرم از هم جدا نشده ایم. ما هفده سال است که ازدواج کرده ایم. هیچ کدام ما به طلاق اعتقاد نداریم. ما باورهای مذهبیِ راسخ و محکمی داریم، اما زندگی زناشویی مان فلاکت بار است. ما مشکلات واقعا بزرگی داشته ایم که هرگز نتوانسته ایم حل شان کنیم. ما سر این مسائل می جنگیم و بعد کنار می آییم و تا چند هفته اوضاع خوب است. اما دوباره جنگ شروع می شود. ما به کمک نیاز داریم."
"ما در چند جلسه مشاوره شرکت کردیم اما ظاهرا کمکی نکرد. ما چند کتاب درباره روابط زناشویی خواندیم اما ظاهرا ربطی به مشکلات ما نداشت. من می دانم که زوج های دیگری هم شبیه ما هستند که واقعا می خواهند زندگی زناشویی خوبی داشته باشند اما نتوانسته اند راه حلی پیدا کنند".
من بعدا فهمیدم که ماریا با شوهری الکلی زندگی می کرد که به این دلیل و دلایل دیگر نتوانسته بود کار درست و حسابی دست و پا کند. بنابراین آن ها در تمام دوران زندگی مشترک شان مشکل مالی داشتند.
بعد از گفتگویم با ماریا، من سه کتاب دیگر نوشته ام اما هرگز پرسش ماریا را فراموش نکرده ام که گفت: "شما کی می خواهید کتابی برای من بنویسید؟" من تماس دیگری با ماریا نداشته ام و نمی دانم چه بر سر زندگی زناشویی او آمده است. اما اگر بتوانم بار دیگر او را ببینم، می گویم: "ماریا، این کتاب برای توست". بله برای ماریا و هزاران نفر دیگری که صادقانه می خواهند زندگی زناشویی شان را بهبود ببخشند اما هنوز راه حلی برای مشکلات بزرگ خود پیدا نکرده اند.
سه عامل باعث شد تا من این کتاب را بنویسم. اول، تعداد زیاد افرادی چون ماریا که در سمینارهایم به من می گفتند چه راه حل عملی ای برای مشکلات زندگی زناشویی آن ها و آنچه که هر دوی ما موانع عمده بر سر راه وحدت زوجین می دانستیم دارم. این ها مسائلی اند که در یک سمینار دوروزه آخر هفته نمی توانیم به آن ها بپردازیم؛ مسائلی که سال های سال وجود داشته و ریشه های عمیق دارند؛ مسائلی که اگر حل نشوند، می توانند بسیاری از ازدواج ها را نابود کنند.
عامل دیگری که به نگارش این کتاب کمک کرد خاطره مشکلات و کشمکش های خودم در اوایل زندگی زناشویی مان بود. من به خوبی به خاطر دارم که پس از ماه ها تلاش برای انجام کاری که فکر می کردم درست است اما هیچ حاصلی نداشت چه درد و رنجی را احساس می کردم. من احساس درماندگی ام را به خاطر دارم، و یادم می آید که مدام فکر می کردم با کسی ازدواج کرده ام که هرگز واقعا با او صمیمی نخواهم شد. مشکلاتم به قدری عمیق به نظر می رسید و منابع ام چنان سطحی که حتی مشکل می توانستم به دنبال "یک نگرش دیگر" باشم. اما پاسخ وجود داشت، و ما سرانجام آن را پیدا کردیم. من و کارولین اکنون بیش از سی و پنج سال است که با هم زندگی می کنیم و نزدیکی و صمیمیتی را تجربه کرده ایم که هرگز خوابش را هم نمی دیدم. درد و رنج برای ما خاطره ای دوردست است اما این انگیزه ای برایم شده تا به افرادی که مانند ما صادقانه در حال دست و پنجه نرم کردن با مشکلات اند، کمک کنم.
سومین نیرویی که مرا به نگارش این کتاب واداشت استقبال مداوم افرادی بود که طی بیست و پنج سال گذشته برای مشاوره به دفترم آمده و من با آن ها کار کرده ام؛ افرادی که می بایست با مشکل الکلیسم دست و پنجه نرم کنند، با بدرفتاری و آزار زبانی و جسمی روبرو شوند، و با بی وفایی همسر یا یک شخصیت کنترل کننده مقابله کنند؛ یا افرادی که مجبورند با گذشته دردناک خودشان که حاکی از آزار و اذیت در دوران کودکی یا عزت نفس پایین است مواجه شده و آن را حل کنند؛ و کسانی که با فردی معتاد به کار ازدواج کرده اند و آن هایی که همسری غیرمسئول دارند. یکی از پاداش های کار مشاوره مشاهده این امر است که این افراد گام های مسئولانه ای برای رفع مشکلات واقعی خود برمی دارند؛ حمایت از آنان در این تلاش خود، و مشاهده ثمرات بهبود روابط آنان واقعا لذت بخش است. من معتقدم که افراد بسیار بیشتری باید از موفقیت های آن ها مطلع شوند و شاید گام هایی که آنان اتخاذ کرده اند، بتواند راهنمای دیگران نیز باشد.
من برای حفظ حریم شخصی این افراد نام و برخی از جزییات زندگی شان را تغییر داده ام اما ماجراهایی که در صفحات آتی می خوانید شرح حال واقعی افراد با مشکلات واقعی است که راه حل واقعی مشکلات شان را یافته اند.
من در هر فصل سعی می کنم پیش از هر چیز ماهیت مشکل مشخص زن و شوهر را تعیین کنم و هر جا که لازم است نتایج پژوهش های اجتماعی و روانشناسانه را نیز ذکر کنم. در رابطه با مسائل اخلاقی، من بر اساس باورهای مسیحی خودم راهنمایی می کنم. هدف اصلی من ارائه پیشنهادات عملی در رابطه با تغییر مسیر زندگی زناشویی به همان سمتی است که شما مایلید باشد. واضح است که من نمی توانم موفقیت شما را تضمین کنم اما می توانم ضمانت بدهم که از دانستن این که نهایت تلاش خود را در راه بهبود زندگی تان کرده اید احساس رضایت خواهید کرد. من صمیمانه آرزو دارم این کتاب به شما کمک کند تا شیوه های بهتر و سازنده تری برای حل مسائل خویش بیابید.

بله، ماریا، این کتاب برای توست

قدردانی

من عمیقا مدیون زوج هایی هستم که به من اجازه دادند تا در سفر آنان به سوی راه حل های عاشقانه در زندگی زناشویی خود همراه شان باشم. برای برخی از آنان این سفر فوق العاده طولانی و دردناک بوده است. برای دیگران، راه حل ها ساده تر و سریع تر به دست آمدند. اما برای همه آن ها، این راه رشد و روشنگری بوده است. من این امتیاز را داشته ام که همراه آنان در این جاده گام زده و اکنون می توانم داستان آن ها را بازگو کنم. این کتاب به آن ها تقدیم می شود.
ابتدا از تروت یاکیوب دستیارم تشکر می کنم. او بیش از پانزده سال است که نه تنها دست نویس های مرا وارد رایانه کرده بلکه پیشنهادات مفید بسیاری نیز ارائه نموده است. به علاوه، جیم وینسنت، سرویراستار انتشارات نورث فیلد نیز در انتشار نسخه نهایی دست نویس کمک عظیمی کرده است.
و مثل همیشه می خواهم عشق و قدردانی خودم را نثار همسرم کارولین کنم که بیش از سی و پنج سال است که با هم زندگی می کنیم. ما همراه هم "راه حل های عاشقانه" مان را پیدا کرده ایم؛ و روحیه شاد و پرنشاط او منبع دائمی الهام و تشویق من بوده است.

فصل اول: فریاد نیاز به راه حل

بتسی زن جوان زیبایی از یک خانواده اصیل جنوبی بود. والدین او ستون های زندگی اطرافیان خود بودند و زندگی او تجسّم موفقیت بود. حداقل در ظاهر چنین بود. اما در دفتر کار من بر چهره او جوی اشک روان بود.
او می گفت "ما شش سال است که ازدواج کرده ایم. همه فکر می کنند که زندگی ما عالی است اما واقعیت این است که من و شوهرم هرگز در این شش سال از نظر جنسی صمیمی نبوده ایم و چیزی که بیش از همه مرا آزار می دهد این است که این موضوع ظاهرا برای او مهم نیست. من کتاب های مربوط به غریزه جنسی در مردان را خوانده ام اما چنین چیزی در شوهرم نمی بینم. ظاهرا او هیچ علاقه ای ندارد. این موضوع تا مدتی برایم مهم نبود زیرا فکر می کردم عوض می شود اما حالا این طور فکر نمی کنم.
"من می خواهم با شوهرم نزدیکی داشته باشم و دلم نمی خواهد او را ترک کنم اما نمی دانم چه کار کنم. ما چند بار با هم حرف زده ایم و او به من گفته که نگران نباشم اما من نگران هستم. یک جای کار خراب است و من نمی دانم باید چه کار کنم." زندگی کردن با نیازهای جنسی برآورده نشده، می تواند احساس شدید طرد شدن را در پی داشته باشد.
بتسی تنها کسی نیست که در زندگی زناشویی اش با این کشمکش ها مواجه است. هرچند نشانه ها ممکن است متفاوت باشند، اما هزاران زوج در زندگی زناشویی خود با این کشمکش مواجه اند. آن ها می توانند کتابی تحت عنوان متاهل و مفلوک بودن بنویسند.
برخی از آن ها پنج سال است که ازدواج کرده اند و برخی بیست و پنج سال. آن ها با امیدها و آرزوهای بزرگ ازدواج کرده اند. آن ها هرگز نمی خواستند زندگی شان فلاکت بار باشد، در واقع آن ها رویای بسیار زیادی برای سعادت در زندگی زناشویی شان را در سر می پروراندند. برخی از آن ها پیش از ازدواج خوشبخت بودند و فکر می کردند ازدواج باعث بسط خوشبختی و هیجان زندگی شان می شود. عده ای دیگر با سابقه زندگی در یک خانواده عمیقا معیوب وارد زندگی مشترک شده و امیدوار بودند سرانجام در زندگی زناشویی شان بتوانند معنای خوشبختی را کشف کنند. در هر حال، زن و مرد تصور می کردند که ازدواج جاده ای است که به سمت بالا می رود، و زندگی آن ها تا آن زمان هر چه بوده، پس از ازدواج بهتر خواهد شد.

جاده سراشیب

اما تجربه آن ها حاکی از آن است که پس از قلّه جشن ازدواج، جاده دائما رو به پایین رفته است. با وجودی که چند اوج شادی وجود داشته و چند پیچ جاده چشم انداز نویدبخشی عرضه کرده، بعدا آن چشم انداز به سراب بدل شده و جاده ازدواج بار دیگر رو به سراشیبی رفته است. آن ها مدت های مدید در دره درد و رنج، خلا، و یاس و نومیدی زندگی کرده اند.
بسیاری از این زوج ها طلاق را انتخاب کرده اند. آن ها طلاق را تنها راه خروج از یک عمر بدبختی دیده اند. برخی طلاق را صرفا به عنوان تکنیک بقا برگزیده اند. اکثر این زوج ها با این آرزوی صادقانه طلاق را انتخاب کردند که زندگی شان جایی دیگر، زمانی دیگر، و با فردی دیگر بهتر شود. هزاران زوج دیگر هم اکنون در فکر طلاق هستند و آن را راه حل مشکلات خود می بینند؛ شاید شما یا کسی که شما می شناسید نیز در همین فکر باشد. ما در فصل بعد مزایای طلاق را بررسی خواهیم کرد. اما در این جا بگذارید خاطرنشان کنم که تعداد بسیار کمی از زوج ها هستند که پس از طلاق، با ازدواجی دیگر یا با مجرد ماندن به خوشبختی بیشتری دست یافته اند. بسیاری از آن ها ازدواج دوم خود را تکرار اولی می بینند؛ با این تفاوت که بار دوم زودتر به دره نومیدی رسیدند.
دسته دیگری از زوج ها هستند که همچنان کنار هم مانده اند اما احساس بدبختی می کنند. آن ها واقعا نمی خواهند طلاق بگیرند. بسیاری از آن ها به خاطر باورهای مذهبی شان حاضر نیستند راه خروج از ازدواج را در پیش بگیرند. عده ای دیگر به خاطر بچه هایشان می خواهند به زندگی با هم ادامه بدهند، و عده ای دیگر هر از گاه لحظاتی از سعادت یا حمایت را حس می کنند و همین امر امیدشان به بهبود زندگی زناشویی شان را زنده نگه می دارد.
این زنان و شوهران صادقانه امیدوارند که اوضاع بهتر شود. بسیاری از آن ها احساس می کنند با مسائلی که مانع از وحدت زندگی زناشویی شان شده، دست و پنجه نرم کرده اند. اکثر آن ها از نتیجه تلاش شان ناراضی هستند. اگر نزد مشاور رفته اند هیچ حاصلی نداشته است. اگر کتاب هایی خوانده اند به تنهایی این کار را کرده اند و آرزو داشته اند همسرشان بتواند گفته های نویسنده را بشنود و مشتاق تغییر بشود. برخی شیوه آرام، خونسرد و مستقیمِ رویارویی ملایم را امتحان کرده اند. آن ها با حریفی خاموش مواجه شده اند و پاسخی دریافت نکرده اند. برخی در اوج درماندگی داد و فریاد کرده اند. درد آن ها چنان شدید بوده که هنگام ابراز آن عملاً کنترل خود را از دست داده اند. فریاد بلند آن ها برای کمک، در برخی موارد با حمله متقابل و در موارد دیگر با عقب نشینی روبرو شده است.
مشکلاتی که این زوج ها با آن مواجه اند کوچک نیستند. این مشکلات را نمی توان با گفتگوی آرام دونفره حل کرد. همین طور این مشکلات در گرمای شدید خیراندیشی و گفته های تکراری ذوب نمی شوند. وجود مشکلات مثل سرطانی است که سرزندگی ازدواج را می خورد و از بین می برد. مشکلات هر زوج با زوج دیگر فرق می کند اما شدت درد در مورد همه به یکسان زیاد و عمیق است. اجازه بدهید شما را به پشت درهای بسته دفتر مشاوره ام ببرم تا بتوانید به حرف های زنان و شوهرانی که از "وضعیت خودشان" می گویند گوش کنید. همچنین اجازه بدهید شما را دعوت کنم تا به جلسات سمینارهایی که در سرتاسر کشور برگزار می کنم بپیوندید. ببینید مردم قبل و بعد از این جلسات چه چیزهایی به من می گویند. در مورد اکثر آن ها، من اولین کسی نیستم که داستان دردناک شان را می شنوم. امیدوارم گوش دادن به گفته های دردناک آنان شمّه ای از مسائلی را که می خواهیم در این کتاب به آن بپردازیم، به شما نشان بدهد.

داستان های واقعی

من در منطقه زیبا و آفتابی جنوب کالیفرنیا با رافائل ملاقات کردم. او تجسّم سلامت بود و من فکر می کردم پوست برنزه و چهره جذاب او چشم بسیاری از زنان را می گیرد. اما رافائل در پی زنان نبود. او به زنش جوانا وفادار بود و آن ها پانزده سال بود که با هم زندگی می کردند. رافائل و جوانا در دانشگاه با هم آشنا شده بودند و سال های اول ازدواج شان برای هر دوی آن ها هیجان انگیز بود. اما در سال های اخیر آن ها روز به روز بیشتر از هم دور می شدند.
رافائل (همه اسم ها در این کتاب تغییر یافته اند) سعی کرده بود در مورد احساساتش با جوانا حرف بزند اما او نمی خواست حرف بزند تا این که یک روز سرانجام جوانا حرف دلش را بیرون ریخت و کلمات مثل آبی که پس از یک باران سنگین از کوه سرازیر می شود از دهانش بیرون ریختند. او به رافائل گفت که در محل کارش با مردی دوست شده و آن ها سال هاست که با هم دوست اند و دو سال است که عاشق هم هستند.
جوانا هق هق کنان گفت: "متاسفم. واقعا متاسفم. من نمی خواستم ناراحتت کنم و به همین دلیل بود که قبلاً چیزی نگفتم. من واقعا حتی حالا هم نمی خواهم ناراحتت کنم. آن مرد به نیویورک نقل مکان کرده و دیگر نمی خواهد به رابطه مان ادامه بدهد. من احساس دلشکستگی می کنم اما می دانم که یک روز دوباره رابطه مان خوب می شود."
هرچند جوانا از رفتن آن مرد غمگین بود، گفتن همه این حرف ها به رافائل برایش خیلی دردناک تر بود. او الان نمی خواست شوهرش را از دست بدهد. او می داند که شوهرش مرد وفاداری بوده است. گاهی او به خاطر کاری که کرده احساس گناه می کند. گاهی هم می داند که در شرایط مشابه دوباره همان کار را خواهد کرد.
رافائل خرد شده است اما حالا حداقل می داند که چرا بین آن ها فاصله افتاده بوده است. شاید او بخواهد زنش را ببخشد و در صورت تمایل او دوباره رابطه شان را بهبود ببخشد، اما فکر ناراحت کننده ای آزارش می دهد. او به خاطر می آورد که اوایل ازدواج شان هم چیزی شبیه این اتفاق افتاده بود. جوانا با مرد دیگری رابطه جنسی برقرار نکرده بود اما از نظر عاطفی به شدت شیفته مردی شده بود که در بازی تنیس با او آشنا شده بود. او این را به رافائل گفت. اما آن رابطه عمر کوتاهی داشت و رافائل آن را فراموش کرد و احساس کرد که مسئله برایش حل شده است. حالا رافائل با خودش فکر می کرد، آیا این اتفاق فقط دو بار بوده، و اگر به زندگی با جوانا ادامه بدهم دوباره اتفاق نخواهد افتاد؟
دلسردی، رنجش، خشم و نگرانی گاه تمام وجود او را فرا می گیرد. رافائل طلاق نمی خواهد. او به رغم همه چیزهایی که اتفاق افتاده جوانا را دوست دارد، اما او نمی تواند تکرار وقایع گذشته را بپذیرد. درد و رنج زندگی با یک همسر بی وفا گاه مثل یک عفونت علاج ناپذیر به نظر می آید.
از سوی دیگر، زنی به نام باربارا با شوهری الکلی زندگی می کند. شوهر او پیش از ازدواج آن ها گاهی مشروب می نوشید اما پس از ازدواج، نوشیدن الکل سهم بیشتری را در زندگی اش پیدا کرد و تداوم این کار او طی ده سال گذشته باعث از هم پاشیدن ازدواج آن ها شده است. باربارا به قدر کافی از مشروب نوشیدن شوهرش ناراحت است اما این که دشنام های او در زمان مستی را هم باید شاهد باشد گاهی اوضاع را برایش غیر قابل تحمل می کند. این واقعیت که اعتیاد به الکل مانع از این می شود که مرد شغل دائمی داشته باشد، فشار زندگی را نیز بیشتر می کند. الگوی گذشته آن ها این بوده که شوهر شغل جدیدی گرفته، آنها هیجان زده و خوشحال شده اند، و او قول داده که این بار به عهدش وفادار بماند. اما این امید همیشه کوتاه مدت بوده است. او باز به نوشیدن الکل روآورده و شغلش را از دست داده است. بعد به افراط مشروب نوشیده، سپس دوره بی پولی فرا رسیده، و پس از آن جستجو برای کار دوباره آغاز شده است.
باربارا ایمان مذهبی محکمی دارد و به طلاق اعتقاد ندارد. او بارها درباره این مشکل صحبت کرده است. وقتی شوهر مشروب نمی نوشد، معذرت خواهی می کند و شرمنده است. او قول می دهد که دفعه بعد میزان مشروب اش را کنترل کند. اما این همان قولی است که دفعه قبل هم داده بود.
باربارا به من گفت: "من به نقطه ای رسیده ام که دیگر نمی دانم چه کار کنم. احساس می کنم عشقم نسبت به او دارد تمام می شود و جای آن را ترحم و خشم می گیرد. من می خواهم به شوهرم احترام بگذارم. می خواهم دوستش داشته باشم و به او کمک کنم. اما نمی دانم چطور." هزاران نفر در این کشور همین یاس دائم از زندگی با همسری الکلی را تجربه می کنند.
من در آیوآ با دانیل ملاقات کردم. او مزرعه پرورش خوک داشت و در حرفه اش فوق العاده موفق بود. او به من گفت: "اگر پرورش خوک و پول در آوردن می توانست یک ازدواج موفق را تضمین کند من چنین آدمی بودم. دکتر چاپمن، من خودم را مردی قوی می دانستم. من معمولاً نمی گذارم چیزی مرا از پا دربیاورد اما انتقاد دائمی زنم تقریبا نابودم کرده است. وقتی آدم های دیگر چیزی به من می گویند اثر چندانی در من ندارد. اما وقتی زنم دائما از من انتقاد می کند مثل خنجر در قلبم فرومی رود. او فقط در رابطه با من منفی باف نیست بلکه نسبت به همه و نسبت به کل زندگی بدبین است و منفی بافی می کند. او اکثر اوقات افسرده است و کاری می کند که همه آدم های دیگر هم مثل خودش بشوند.
"از نظر زنم زندگی فلاکت بار است و او سعی می کند زندگی مرا هم به فلاکت بکشاند. بنابراین من سعی می کنم از خانه دور بمانم و دور و بر او نباشم. من می دانم که این راه حل درستی نیست. این کار روی رابطه جنسی و همه چیزهای دیگر زندگی مان نیز اثر گذاشته است.
"من نمی خواهم از زنم جدا بشوم. من می دانم که او به کمک نیاز دارد اما نمی دانم چطور به او کمک کنم." زندگی با همسر افسرده ای که فقط منفی بافی و انتقاد بلد است می تواند دائما ذخیره عاطفی انسان را خالی کند و باعث ته کشیدن انرژی او بشود.
بعد نوبت زندگی با یک آدم "کنترل کننده" است. من جودی را از دوران دبیرستان می شناختم اما سال ها بود که او را ندیده بودم. او به دانشگاه رفته، ازدواج کرده، و از ایالت ما به جای دیگری رفته بود. وقتی او را در یکی از سمینارهای ازدواجم دیدم از خوشحالی بال درآوردم. اما وقتی با هم حرف زدیم خوشحالی ام به اندوه بدل شد. او ماجرای اندوهبار بیست و هفت سال زندگی زناشویی اش را برایم تعریف کرد. شوهر او مرد پرکاری بود که در حرفه اش کاملاً موفق شده بود اما در برآورده ساختن آرزوهایی که جودی برای زندگی زناشویی اش داشت شکست خورده بود. جودی رویای رابطه ای را در سر داشت که در آن او و شوهرش بتوانند افکار، احساسات و آرزوهای شان را با هم در میان بگذارند و در مسیر زندگی مثل یک تیم با هم کار کنند. اما شوهر او از خانواده ای می آمد که پدر فوق العاده کنترل کننده ای داشت. او بی آن که بداند دقیقا مثل پدرش شده بود.
جودی گفت: "او مثل نگهبان خزانه کل، پول ها را کنترل می کند. من برای مقدار کمی پول هم باید التماس بکنم. هر بار که به خانه می آیم از من می خواهد به او بگویم که کجا بوده ام و چه کار کرده ام. او حتی کیلومترسنج اتومبیلم را چک می کند تا مطمئن بشود که راست گفته ام. من هیچ کاری نکرده ام که دلیل پنهان کاری ام باشد، با این حال او طوری عمل می کند که انگار من رابطه ای پنهانی یا چیزی شبیه این دارم. در مورد همه چیز باید خودش تصمیم نهایی را بگیرد. زندگی اجتماعی ما تقریبا صفر است زیرا او هرگز نمی خواهد با هیچ کس رابطه ای داشته باشد. او به بچه هایمان گفته که برای دانشگاه به آن ها پول نخواهد داد مگر این که به دانشگاه دلخواه او بروند.
"من احساس پرنده ای در قفس را دارم. در واقع احساس می کنم سنجابی در قفس هستم، چون دیگر هیچ بالی ندارم. من طلاق نمی خواهم اما نمی دانم که تا کی می توانم تحت چنین فشاری زندگی کنم." جودی با یک شوهر کنترل کننده زندگی می کند. او آزادی خود را از دست داده و درد یک انسان در بند را حس می کند.
اما از میتزی بشنوید. او با عینک دودی و پیراهن آستین بلند در دفترم نشسته بود. اواسط ماه ژوئن بود. خورشید در بیرون می تابید. زدن عینک دودی بی جا نبود اما در کارولینای شمالی در اواسط ماه ژوئن آن قدر لباس نمی پوشند. او عینکش را برداشت و یک کلمه نگفت. من فهمیدم در برابر زنی قرار دارم که کتک خورده است. زیر چشم او سیاه بود و و بعد دیدم بازوهایش در اثر ضربات شوهر خشمگین اش کبود شده است.
او گفت: "دکتر چاپمن، من احتیاج به کمک دارم. شوهرم اختیارش را از دست داده، او تلفن را چند بار به سرم کوبید و بطری نوشابه را به طرفم پرت کرد. من نمی توانم این طوری زندگی کنم."
پرسیدم: آیا قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده؟" پاسخ همانی بود که انتظارش را داشتم.
"بله، قبلاً چند بار این اتفاق افتاده اما من تا به حال به کسی نگفته ام. او همیشه به من می گوید متاسف است و دیگر این اتفاق نخواهد افتاد. من می خواهم حرفش را باور کنم اما دوباره این ماجرا تکرار می شود و این بار بدتر از قبل و من می دانم که نمی توانم فرصت دیگری به او بدهم. من نباید اجازه می دادم این جریان این قدر طول بکشد. من احتیاج به کمک دارم تا تصمیم بگیرم که چه کار کنم." میتزی داشت کشف می کرد که زندگی با کسی که به آزار جسمی دست می زند روز به روز بدتر می شود، و در پایان می تواند مرگبار باشد.

یک زن در هم شکسته

آن روز یک جمعه زیبا در شهر بیرمنگام بود؛ البته زیبا تا زمانی که با رابی برخورد کردم. واضح بود که رابی یک زن درهم شکسته است. او اشک ریزان به من گفت: "من اخیرا فهمیدم که شوهرم هر دو دخترمان را مورد آزار جنسی قرار داده. یکی از آنها الان شانزده ساله است و آن یکی هجده ساله. ظاهرا این جریان سال ها پیش اتفاق افتاده، اما من تا یک ماه پیش نمی دانستم. دختر بزرگم بالاخره در دانشگاه اش پیش یک مشاور رفت. آن جا بود که همه چیز معلوم شد. بعد او با دختر کوچکم حرف زد و معلوم شد که همان اتفاق برای او هم افتاده است. من به محض این که خبر را شنیدم دست دختر کوچکم را گرفتم و برای زندگی پیش مادرم رفتم.
"حالا از شوهرم متنفرم و هرگز نمی خواهم دوباره ببینمش."
من پرسیدم: "از موقعی که خانه را ترک کرده اید او هیچ تماسی با شما گرفته؟"
"بله او چند بار تلفن کرده اما من فقط یک بار با او حرف زدم. او به من گفت که می داند کار اشتباهی کرده و متاسف است اما دیگر کاری نمی تواند بکند و فقط می خواهد من بدانم که او از این جریان متاسف است. دکتر چاپمن، من نمی دانم چه کار کنم، من الان واقعا گیج هستم." کمتر چیزی نفرت انگیزتر از این است که کشف کنید شوهرتان بچه هایتان را مورد آزار جنسی قرار داده است.
حالا به سراغ اِلِن می رویم. او تنها در دفترم نشسته بود. قبلاً او و شوهرش چندین بار برای مشاوره نزد من آمده بودند. این بار او گفت: "شوهرم خجالت کشید بیاید. او هفته پیش شغلش را از دست داد چون با یکی از همکارانش کتک کاری کرده بود."
ده سال بود که کار شوهر او همین بود. بیشترین مدتی که او سر یک کار مانده بود هجده ماه بود. او همیشه کتک کاری نمی کرد بلکه گاهی هم حوصله اش از کارش یا همکارانش سر می رفت. معمولاً او بدون هیچ توضیحی محل کارش را ترک می کرد و ناپدید می شد. کارکنان دیگر به اِلِن زنگ می زدند و می پرسیدند چه شده، و آیا شوهرش می خواهد سر کار برگردد یا نه. اِلِن می گفت که شوهرش به او گفته کارش را ترک کرده و در نتیجه فکر نمی کند دوباره به آن جا برگردد. شوهرش هفته ها و گاه ماه ها بیکار می ماند، تا دیروقت می خوابید، تلویزیون تماشا می کرد یا به باشگاه بدن سازی محل می رفت.
الن در طول این ده سال زندگی زناشویی تمام وقت کار کرده بود و فقط موقع تولد دو فرزندشان مدتی مرخصی گرفته بود. وقتی شوهرش کار می کرد در پرداخت صورت حساب ها کمک می کرد اما وقتی بیکار بود الن می بایست جور مخارج زندگی را به تنهایی به دوش بکشد. الن در حالی که اشک بر چهره اش روان بود گفت: "دکتر چاپمن، من نمی دانم تا کی می توانم به این وضع ادامه بدهم." شخص غیر مسئولی که نمی خواهد سهم خودش از بار زندگی را به دوش بکشد فشار مضاعفی بر دوش همسرش می گذارد. و این فشار نهایتا می تواند غیر قابل تحمل شود.

یافتن راه حل های عاشقانه

در دفتر هر مشاوری از این داستان ها می شنوید. سرتاسر این کشور را که زیر پا بگذارید خانه های بی شماری می یابید که ساکنانش با وضعیتی مشابه دست و پنجه نرم می کنند. این ها زوج هایی هستند که با درد و رنج واقعی زندگی می کنند. مشکلات آن ها نه هیچ راه حل فوری ای دارد نه به مرور زمان از بین می رود. گاهی ابعاد مشکلات آن ها نور امید را در دل شان از بین می برد. این ها همان مشکلاتی هستند که من می خواهم در این کتاب به آن بپردازم. من می خواهم راه مقابله با همسری را که بی وفا، الکلی، کنترل کننده یا غیر مسئول است و یا دشنام می دهد و به اذیت و آزار جسمی یا جنسی دست می زند، نشان بدهم. (در فصل دوازده رفتار همسری که آزار جنسی می دهد و هم چنین همسری که در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفته را بررسی خواهیم کرد.) برای تمام این وضعیت ها و نیز وضعیت های دیگر، راه حل های عاشقانه وجود دارد. این راه حل ها می تواند زندگی زناشویی زوج ها را نجات دهد و کاری کند تا آن ها نسبت به خود و همسرشان احساس خوبی داشته باشند.
من ابدا توهّم ندارم که می توانم فرمولی جادویی برای شفای همه این زندگی ها ارائه کنم. اما من بر اساس تجربه خودم در امر مشاوره و پژوهش میدانی و بر پایه اصول اخلاقیِ استوار معتقدم که نور امیدی برای این ازدواج ها هست.
من معتقدم که در هر ازدواج مشکل داری، یک یا هر دو طرف می توانند گام های مثبتی در جهت بهبود رابطه خود اتخاذ کنند؛ گام هایی که به طور بالقوه می تواند فضای عاطفیِ بین آنها را بهبود ببخشد. به مرور زمان و به موقع خود، آن ها می توانند راه حل مشکلات شان را پیدا کنند. در مورد اکثر زوج ها، راه حل نهایی نه فقط بستگی به اعمال خود آن ها دارد بلکه به حمایت افراد روحانی و نیز درمانگران شهر آن ها نیز بستگی دارد. اما امیدی هست -- امید به یافتن راه حل های پایدار.
این کتاب به بررسی ماهیت این مشکلات اختصاص دارد و خواننده را تشویق می کند تا گام های لازم جهت شفای زندگی زناشویی خود را بردارد، نه این که عمیق تر در فلاکت چنان روابطی فرو برود. اما ابتدا بیایید نگاهی به معمول ترین راه برخورد با مشکلات بزرگ زندگی زناشویی بیاندازیم: راه خروجی به نام طلاق.

نظرات کاربران درباره کتاب ۵ زبان عشق

بسیار عالی، چندسال قبل دنبال ترجمش بودم و جایی نبود.این ترجمه رو نخوندم اما واقعا اگر میبینید ابراز عشق شما هیچ حسی را عشقتان ایجاد نمکند لازم دالرید این کتاب را بخوانید.
در 7 ماه پیش توسط sin....ss