فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ایستگاه پایانی

نسخه الکترونیک کتاب ایستگاه پایانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ایستگاه پایانی

نخستین کسی بود که از قطار پیاده شده و پایش را بر روی زمین قرار داد. بوی آهن داغ شده و روغن بی‌درنگ مشامش را پر کرد. صدایی آکنده با هرج و مرج نیز به گوش می‌رسید.
رسیدن به قطار ساعت هشت و پنج دقیقه تبدیل شده بود به کار هر روزش. سرش را پایین انداخته و از آنجا که مسیرش را کاملاً حفظ بود، وارد جمعیت شد.
نخستین بار مسیرش را گم کرده بود، ولی دیگر، حتی اگر چشمانش را می‌بستند نیز می‌توانست به راحتی آن را بپیماید. یک سال می‌شد که درست با همان قطار رفت و آمد می‌کرد. سر یک ساعت سوار و پیاده می‌شد. آن روز صبح، قطار میراماس- مارسی درست سر ساعت آمده بود. حتی یک دقیقه زودتر. بنابراین، ژان سر ساعت هشت و سی دقیقه به محل کارش می‌رسید.
علاقه‌ای خاص به دقیق و سروقت بودن داشت و از تقریب متنفر بود. دوست داشت همه چیز کامل و سرجایش باشد. کتاب‌های نامرتب در قفسه، مدادهایی که نوکشان به خوبی تیز نشده بود و لباس‌های چروک و نیز مردهایی که خوب صورت‌شان را اصلاح نمی‌کردند، برای او به‌سان کابوس بودند.
قطار ساعت هشت و پنج دقیقه، همچون همیشه، آکنده از مسافر بود. شاید این شلوغی بیش از اندازه برای یکی از اهالی پاریس، با توجه به وضعیت قطارهای آن شهر، به خوبی تحمل پذیر باشد، ولی برای ژانی که در منطقۀ شهری زندگی نمی‌کرد، خیر. هربار باید در میان آن موج انسانی جایی برای خودش دست و پا می‌کرد. موجی همراه با آمیزه‌ای از بوهای مختلف. دلچسب یا خیر. همۀ مسافران در سکوت به خود و زندگی خود فکر می‌کردند و توجهی به بقیۀ افراد نشان نمی‌دادند. حاضر بودند تا وارد فضای زیرشهر شوند و هرچه سریع‌تر به مقصد برسند.
ژان کیفش را به خود فشار داد. آیا در آن را به خوبی بسته بود؟ بله!

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ایستگاه پایانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

قطار تکان کوچکی خورد و، در همین لحظه، ژان کتابش را بست. به ایستگاه نزدیک شده بودند. کتابش را در کیفش گذاشت و دکمه های ژاکتش را بست.
آیا در کیفم را خوب بسته ام؟ بله. حواسم جمع بود.
در حالی که قطار به ایستگاه مارسی وارد می شد، از جایش برخاست. ایستگاهی بسیار بزرگ با شاخه هایی فراوان که آن را به هیولایی با چندین سر شبیه کرده بود. ژان هر روز صورت هایی تکراری را می دید. صورت هایی کمی خسته که کم و بیش برای انجام دادن کارهای روزانه ی خود آمادگی داشتند. هر روز عصر، وقتی به خانه بازمی گشت نیز صورت هایی تکراری را می دید. تنها تفاوتش با صبح این بود که خسته بودند. ولی در عوض، از اینکه در حال بازگشت به خانه بودند، احساس رضایت در صورت هایشان دیده می شد. همیشه غروب ها، نسبت به صبح، لبخندهای بیشتری را در چهره مردم می دید.
نخستین کسی بود که از قطار پیاده شده و پایش را بر روی زمین قرار داد. بوی آهن داغ شده و روغن بی درنگ مشامش را پر کرد. صدایی آکنده با هرج و مرج نیز به گوش می رسید.
رسیدن به قطار ساعت هشت و پنج دقیقه تبدیل شده بود به کار هر روزش. سرش را پایین انداخته و از آنجا که مسیرش را کاملاً حفظ بود، وارد جمعیت شد.
نخستین بار مسیرش را گم کرده بود، ولی دیگر، حتی اگر چشمانش را می بستند نیز می توانست به راحتی آن را بپیماید. یک سال می شد که درست با همان قطار رفت و آمد می کرد. سر یک ساعت سوار و پیاده می شد. آن روز صبح، قطار میراماس- مارسی درست سر ساعت آمده بود. حتی یک دقیقه زودتر. بنابراین، ژان سر ساعت هشت و سی دقیقه به محل کارش می رسید.
علاقه ای خاص به دقیق و سروقت بودن داشت و از تقریب متنفر بود. دوست داشت همه چیز کامل و سرجایش باشد. کتاب های نامرتب در قفسه، مدادهایی که نوکشان به خوبی تیز نشده بود و لباس های چروک و نیز مردهایی که خوب صورت شان را اصلاح نمی کردند، برای او به سان کابوس بودند.
قطار ساعت هشت و پنج دقیقه، همچون همیشه، آکنده از مسافر بود. شاید این شلوغی بیش از اندازه برای یکی از اهالی پاریس، با توجه به وضعیت قطارهای آن شهر، به خوبی تحمل پذیر باشد، ولی برای ژانی که در منطقه شهری زندگی نمی کرد، خیر. هربار باید در میان آن موج انسانی جایی برای خودش دست و پا می کرد. موجی همراه با آمیزه ای از بوهای مختلف. دلچسب یا خیر. همه مسافران در سکوت به خود و زندگی خود فکر می کردند و توجهی به بقیه افراد نشان نمی دادند. حاضر بودند تا وارد فضای زیرشهر شوند و هرچه سریع تر به مقصد برسند.
ژان کیفش را به خود فشار داد. آیا در آن را به خوبی بسته بود؟ بله!
ولی خب، اندکی احتیاط اضافه هیچ وقت کسی را نکشته است! ایستگاه ها را، یکی پس از دیگری، پشت سر گذاشت تا آنکه سرانجام به ایستگاه مورد نظر خودش رسید. یک بار دیگر باید از قطار پیاده شده و یک بار دیگر ماراتن برای رسیدن به مقصد آغاز می شد.
به سمت خیابان رفت. خیابانی آکنده از نور. خیابانی پر از آدم های گوناگون، خودروهای مختلف، سر و صدا و بی نظمی های صبحگاهی. ژان، در حالی که راهش را از میان مردم باز می کرد، می کوشید تماسی با کسی نداشته باشد. هرچند گاهی وقت ها بدنش به شخص دیگری مالیده می شد، در حد تماس مستقیم هرگز. کفش های جدیدی که خریده بود باعث می شد پاهایش درد بگیرد. همیشه از خریدن لباس ها و کفش های جدید بدش می آمد. همین طور هم از تغییر مدل موهایش. وانگهی، هیچ وقت به آرایشگاه سر نمی زد. مادرش مسئولیت کوتاه کردن موهای سر او را بر عهده داشت. موهایش همیشه بلند و صاف بود. با رنگ بلوطی تیره. همیشه هم آن ها را به صورت دم اسبی پشت سرش می بست. در حالی که می کوشید به پاهایش محل نگذارد، به مسیرش ادامه می داد. احساس می کرد همه به پاهایش خیره شده اند. بهتر بود کفش های قدیمی اش را می پوشید!
در کیفم را خوب بسته ام؟ بله! حواسم به این مسئله بود.
سرانجام وارد اداره پلیس بزرگ شد. دنیای آشنای خودش. جایی که به وی آرامش می داد، حتی با وجود آنکه اداره پلیس بود. از تالار ورودی تاریک و، در عین حال بزرگ، عبور کرد. کمبود نور در آن فضا مشهود بود، آن هم به علت فقدان پنجره های کافی. فضایی نه چندان دلچسب که وقتی کارش را در آنجا آغاز کرده بود، باعث اضطراب شدیدش می شد. با خودش می گفت شاید فضای آنجا را از عمد به آن شکل طراحی کرده بودند تا به این ترتیب کسانی را که وارد می شدند تحت تاثیر قرار دهند. شاید هم تنها اشتباه محاسباتی ساده بود. کسی چه می دانست! چند وقتی می شد مدیر آنجا تصمیم گرفته بود برای راحتی کارمندانش، تغییرهایی را در دکوراسیون ایجاد کند. برای مثال، رنگ دیوارها را به زرد کمرنگ تغییر دهند؛ رنگی که بوی شیمیایی اش هنوز فضای آنجا را ترک نگفته بود. چند نورگیر جدید ساخته شده و گلدان هایی را نیز به محیط اضافه کرده بودند. ده ها گلدان پلاستیکی نیز آورده بودند که از گلدان های طبیعی، طبیعی تر به نظر می رسیدند. با وجود تغییرهای ایجاد شده، فضا هنوز هم به اندازه پیش تر تاریک، ولی دست کم بهتر شده بود. نگاهش افتاد به دختری که میزش در انتهای راهرو قرار داشت و کارش ثبت شکایت ها بود. کیف پول های به سرقت رفته، ضبط های دزدیده شده خودرو، درگیری های خیابانی...
بعضی مراجعه کنندگان آرام بودند، برخی گریه می کردند و گروهی نیز فریاد می زدند. مردمی با صورت های خسته و در هم رفته از روزمرگی های زندگی. گاهی وقت ها با خودش می گفت محیط کاری اش می توانست خیلی از این بهتر باشد. با وجود این، کم کم از آنجا خوشش آمده بود. از آن جهت که آن قدر بزرگ بود تا توجه کسی به وی جلب نشود. آن قدر غیرانسانی بود که غروب ها، هنگام برگشت به خانه، دلش برای آنجا تنگ نشود. وارد راه پله شد و به طبقه دوم رفت؛ جایی که دفتر کارش قرار داشت.
یک سالی می شد که به عضویت نیروی پلیس ملی درآمده بود، ولی نه دقیقاً به همان شکلی که دلش می خواست. این امکان برایش وجود نداشت که کارآگاه و یا افسر شود. برای آنکه عینک می زد. برای آنکه چشمانش نزدیک بین بود. ولی به نظر خودش، برای پلیس شدن، شامه اهمیت داشت، نه بینایی! ولی خب، بی عدالتی هایی اینچنین در همه دنیا وجود دارد و هرگز هم نمی شود جلویش را گرفت. بنابراین، رسیدگی به کارهای کلی را به عهده او گذاشته بودند. رسیدگی به پرونده ها، نامه نگاری ها و... در مورد پرونده های پلیسی نیز دلش به دنبال کردن آنان خوش بود. مانند تماشاگری که برای او استثنا قایل شده باشند.
وارد دفتر شد و به سه همکارش سلام کرد. مونیک، رئیس گروه، در کنار ژرالدین و کلوتیلد. در مجموع چهار میز که همیشه پر بودند از پرونده های مختلفی که نیاز به بررسی داشتند.
در دفتر ایشان نیز چندین گیاه کوچک در کنار نور کمی که به داخل می تابید قرار داشت و فضا را برای شان تحمل پذیرتر می کرد. کف و دیوارهای آنجا، به واسطه گذار زمان، فرسوده شده بود. سطح دیوار را با برگه ها و اعلامیه های مختلفی که به نیروهای پلیس مربوط می شد پوشانده بودند. تلاش مدیر مرکز برای نوسازی هنوز به دفتر آن ها نرسیده بود. به آن ها قول داده بود در اسرع وقت به وضعیت شان رسیدگی خواهد کرد. تنها یک پنجره در اتاق ایشان قرار داشت که هرازگاهی بادی از آن به داخل می وزید و سر و صدای بیرون را نیز همراه خود به داخل می آورد. صدای موتور خودروها و بوق هایی که راننده های عصبانی می زدند. بوق هایی که به نوعی تبدیل شده بود به یکی از سمبل های مارسی. البته به همراه ورزش فوتبال.
ژان بر روی صندلی خودش نشست و ژاکتش را درآورد. سپس آن را بر روی دسته های پرونده که در کنار میزش قرار داشت، گذاشت. کلیدی را از جیب شلوارش بیرون آورد و با حرکاتی بسیار دقیق و ماشین وار، در کشوهایش را یک به یک باز کرد. از اولی خودکارهای آبی، سبز، قرمز، یک پاک کن، یک منگنه و یک ماشین حساب برداشت. سپس گوشی اش را نیز از کیفش خارج کرد و سمت راست تقویمش قرار داد. جای گوشی همیشه همان جا بود. حتی با وجود آنکه تقریباً هیچ گاه زنگ نمی خورد. کیفش را نیز، به رسم همیشه، قفل کرد و در کشوی پایینی قرار داد.
سپس رایانه اش را روشن کرد. کار روزانه اش. این کارها را زیر نگاه کنجکاو همکارانش انجام می داد که دیگر کاملاً عادت کرده بودند. در همین لحظه بود که در اتاق ایشان باز و سروان اسپوزیتو وارد شد. ژان احساس کرد قلبش به شدّت تپید و خون در رگ هایش به سرعت جریان پیدا کرد.
ـــ سلام دخترا!
اسپوزیتو، مانند هر روز صبح، به همه بخش های اداره سر می زد تا سلام و احوالپرسی کند. یکی از معدود افراد رده بالایی بود که این زحمت را به خود می داد. البته، مدیرشان نیز این کار را انجام می داد. این لحظه ها برای ژان در عین حال بهترین و بدترین ساعت روز بود. بهترین لحظه روز، چرا که اسپوزیتو یکی از شیک پوش ترین و خوش تیپ ترین مردانی بود که تا آن لحظه دیده بود. چشمانی سبز و بدنی عضلانی نیز داشت. بهترین لباس ها را نیز به تن می کرد. بدترین لحظه های روز بود، چرا که ژان هیچ وقت موفق نشده بود چیز دیگری به جز «سلام» به او بگوید. حتی نمی توانست بگوید «حالتون چطوره».
سرگرد اسپوزیتو به تک تک آنان، با بردن اسمشان، سلام می داد و سپس دفترشان را ترک می کرد. هیچ چیز نبود که وی را در دفترشان نگه دارد. این اتفاق ساده نخستین، آخرین و قوی ترین لحظه احساسی ژان در طول روز بود. وی عینکش را از چشم برداشت و به تمیز کردن آن پرداخت. کاری که تقریباً بیست بار در طول روز انجام می داد. سپس، در حالی که تصویر صورت اسپوزیتو در ذهنش مجسم بود، کارش را از سر گرفت. بوی ادوکلن وی هنوز هم در فضا به مشام می رسید.
***
طی کردن همان مسیر، این بار در جهت عکس. پایین رفتن از پله های مترو و چراغ هایی که جای نور روز را می گرفتند. باید بلیتش را وارد دستگاه می کرد و به سمت قطار می رفت. مترو باز هم بسیار شلوغ بود. همه جا دشمنانی دیده می شد. سه ایستگاه بعد، وقتی به سن شارل رسید، نگاهی به ساعتش انداخت و بررسی کرد که کیفش سر جایش قرار داشته باشد. سپس از قطار پیاده شد و به سمت خط N رفت. قطار جدید هرلحظه می رسید؛ قطار ساعت ۱۷ و ۳۶ دقیقه. قطار خط آبی مارسی ـ میراماس که باید از پوردوبوک سوار آن می شد. قطار آرام آرام سر رسید. این خط همیشه خلوت بود و ژان جایی برای نشستن داشت.
این مسئله کاملاً طبیعی بود، چرا که سَن ژان نقطه آغاز حرکت آن قطار محسوب می شد. تقابل قطار سریع السیر قبلی که سوار آن شده بود و این قطار قدیمی به نظرش بسیار جالب می آمد. انگار وارد عصری دیگر شده بود. درهای قطار باز شد و، همچون همیشه وی جزو نخستین افرادی بود که سوار شدند. هر روز سر جای مشخصی می نشست؛ جای خودش. جایی که فقط مخصوص او بود و نه هیچ مسافر دیگری. در آخرین بخش واگن آخر. درست مانند مدرسه که در آنجا نیز بر روی صندلی آخر می نشست. جایی که هیچ دانش آموز دیگری نتواند وی را ببیند. در قطار نیز جای خودش را داشت. مگر وقت هایی که با تاخیر به ایستگاه می رسید. اما آن روز سر وقت رسیده بود. بنابراین، سر جایش نشست و کیفش را کنار دستش قرار داد. در حالی که سرش به سوی بیرون بود، مسافرانی را نگاه می کرد که کم کم می رسیدند و سوار می شدند. دست بعضی از آنان پر بود و برخی خالی. بعضی ها عجله داشتند و گروهی خیر. ژان با دقت به همه آنان خیره شده و زیر نظرشان گرفته بود. می کوشید بفهمد چه چیزی در ذهنشان جریان داشت، چه مشکلی داشتند و یا کجای زندگی شان می لنگید. بسیاری از چهره ها دیگر برایش آشنا شده بودند. درست مانند مسافران صبحگاهی. در فصل تابستان گردشگران نیز اضافه می شدند، ولی ماه مه خبر خاصی نبود.
سرانجام، وقت رفتن فرا رسید. قطار آهنی بزرگ با تکان هایی حرکتش را آغاز کرد. ژان از پنجره آن قدر ایستگاه را زیر نظر گرفت تا عاقبت ناپدید شد. ظاهر آنجا همیشه همان شکل را داشت و هرگز تغییری به خود ندیده بود. خانه های زیادی نیز در مسیر به چشم می خورد. مردمی که در کنار راه آهن زندگی می کردند و شب و روز صدای رفت و آمد قطارها را می شنیدند. خود او نیز نزدیک یک ایستگاه زندگی می کرد. ایستگاه کوچک ایستر، که در مقایسه با سَن شارل، اصلاً به چشم نمی آمد. همیشه صدای قطار به گوشش می رسید. صدایی که صد البته برای او گوش نواز بود و به هیچ عنوان آزارش نمی داد. صدای قطار برای او به نوعی آهنگ ملایم تبدیل شده بود که روزش را با آن آغاز می کرد و با همان نیز به پایان می رساند. صدایی که به یکی از بخش های اصلی زندگی اش تبدیل شده بود.
روحش بدن، واگن و واقعیت را آرام آرام ترک گفت. این اتفاق زیاد برای او به وقوع می پیوست. با راحتی خاصی می توانست روحش را از بدنش خارج و فراموش کند در واقعیت کجاست و چه کار انجام می دهد. ولی همیشه باید بر می گشت. همیشه. خم شده و کتاب پلیسی اش را از درون کیفش درآورد.
رمان های پلیسی امریکایی را ترجیح می داد، چرا که او را وارد فرهنگی جدید می کردند. ولی به ناگاه متوجه چیزی غیرعادی شد؛ تکه ای کاغذ سمت راست صندلی اش. کاغذ را برداشت و نگاهی به آن انداخت. از دیدن اسم خودش بی اندازه تعجب کرد. یکی برای او پیام داده بود؟ شاید هم مربوط به ژان دیگری می شد. نه! مسخره است! او تنها کسی بود که همیشه در همان صندلی می نشست و اسمش ژان بود. چند دقیقه ای بهت زده باقی مانده و حتی فکر کرد شاید تله ای در کار باشد. پاکت نامه را بر روی پایش گذاشته و، بی هیچ حرکتی، به آن خیره شده بود. سپس، در نهایت تصمیمش را گرفت. در آن را باز کرد و چشمش به کاغذی افتاد که با خودکاری سیاه رنگ رویش نوشته شده بود:

دوشنبه، دوازدهم مه
ژان
شما، بدون اونکه واقعاً بدونین، منو می شناسین. من هم نمی دونستم که چطور باید با شما ارتباط برقرار کنم. از اونجا که شما همیشه روی صندلی مشخصی می شینین، تصمیم گرفتم براتون نامه بنویسم.
شما قلب منو به تسخیر درآوردین. خیلی وقته که می خواستم باهاتون حرف بزنم. در این مدت که شما را زیر نظر گرفته م، به چیزی که قصد پنهان کردنش رو دارید به خوبی پی برده م. اون هم چیزی نیست به جز زیبایی خدادادی تون. خیلی دوست دارم شما رو ببینم که در قطار نشستین و در حال مطالعه کتابتون هستین. اون هم در وضعیتی که حواستون از دنیای اطراف به طور کامل منحرف شده. دوست دارم وقتی می بینم از حقایق تلخ این جهان فاصله گرفتین...

ژان سرش را بلند کرد و نگاهی به اطرافش انداخت. زنان و مردان زیادی در واگن بودند، ولی حواس هیچ یک از آنان به او نبود.

من در این قطار نیستم. بنابراین، هیچ فایده ای نداره که بخواید دنبالم بگردین. ولی بهتون اطمینان می دم که هم صورت منو میشناسین و هم صدامو. با وجود این، هیچ چیز در موردم نمی دونین. شاید البته یک روز این وضعیت تغییر کنه.
من دوست دارم رو در رو با شما ملاقات کنم، ولی فعلاً برای این کار خیلی زوده. ترجیح می دم اول بیشتر با من آشنا شین. به نظرم این راه بهتری باشه. بنابراین، اگر تمایل داشته باشین، من باز هم بهتون نامه می نویسم. دوست دارم بدونم شما این نامه رو می خوانید و در مورد عبارت ها و کلمه هاش فکر می کنید. دوست دارم بدونم کاغذ اونو لمس می کنید. من شما رو دیده م و می دونم زن بسیار زیبا و جذابی هستید.

به امید دیدار - الیسیوس

الیسیوس... ژان نامه را در پاکت گذاشت و نفسش را بیرون داد. دوباره به این دنیا بازگشته بود و اکنون تنها مسافرانی را می دید که منتظر نشسته بودند. یکی روزنامه ای می خواند، یکی با گوشی اش مشغول و دیگری به بیرون خیره شده بود. ولی هیچ یک از آنان کوچک ترین توجهی به او نشان نمی داد. الیسیوس در آن قطار نبود. این را خودش در نامه نوشته بود. این نام عجیب، ولی برای او آشنا بود. در زبان لاتین به فرود آورنده آذرخش اشاره می کرد. رومی ها از این صفت برای اشاره به ژوپیتر استفاده می کردند؛ نزدیک ترین معادل برای زئوس. به نظرش این اسم بسیار تاثیرگذار و زیبا می آمد. گرمش شده بود. به نظرش فضای درون قطار بیش از اندازه گرم و تهویه آن نامناسب بود. به همین دلیل، پولوورش را از تن در آورد. صورتش عرق کرده بود و دستانش می لرزید. شاید اصلاً ترسیده بود. برای نخستین بار بود که مردی او را زیبا خطاب می کرد. دستانش می لرزید و صورتش عرق کرده بود. کم کم احساس کرد همه بدنش به لرزه افتاده است.
خدا رو شکر که سر جام نشستم...
آرامش کم کم به وجودش بازگشت. شاید به دلیل صدای قطار بود. آهنگی یکنواخت و آرامش بخش. نمی دانست باید چه واکنشی نشان دهد. نامه را لای کتابش گذاشت و آن را نیز در کیفش قرار داد. سپس به آرامی کیف را زیر صندلی اش سر داد. پس از چند ثانیه، کیف را برداشت و بر روی زانوهایش قرار داد. آنجا بهتر بود. امن تر بود. خطری نداشت.
مردی به او دل بسته بود...

نظرات کاربران درباره کتاب ایستگاه پایانی

کتاب جالبیه ،میتونه ادمو تا اخر کنجکاو نگه داره ولی کتابای بهتر از اینم هست ترجمشم خوب و روون بود
در 4 ماه پیش توسط
چرا موضوع کتاب رو نمیزارید؟! خواننده از کجا متوجه بشه داستانِ کتاب در مورِدِ چی هست.متن کتاب به چه دردی میخوره
در 4 ماه پیش توسط